|
داريوش همايون
نويسنده اى در بهترين سنت رمان كلاسيك*
اخلاق در هنر نيز همان جاى محورى سياست و زندگى خصوصى را دارد
در همرنگى جماعت حتا اگر برحق باشند چيز زننده اى هست كه روانهاى مستقل خوب حس مى كنند
هيچ كس چون اميرشاهى بيزارى وجودى از سرتاسرانقلاب اسلامى را حس وبيان نكرده است
با مادران و دختران ما هنوز ته امكانات رمان كلاسيك را بالا نياورديم ولى رمان قرن نوزدهمى را در بهترين سنت آن داريم
ضد انقلاب محكوم به شكست است اگر در همان گذشته خود بماند؛ اگر نخست و پيش از رژيم انقلابى با خودش نجنگد
|
|
homayoun
|
|
|
|
سى چهل سالى پيش در مصاحبه اى گفته بودم كه تجربه جامعه ما هنوز به آنجا نرسيده است كه رمان فارسى داشته باشيم. در واقع نيز آن زمان بيشتر عرصه داستانهاى كوتاه بود و زبان فاسى در رمان ماندنى و معيار گذار جز اندك شمارى نداشت.
رمان يكى از پديده هاى تجدد است؛ نگرش جسورانه و مستقل فرد صاحبدل به موقعيت انسانى، و رفتنش به درون خود و جامعه بيرون است، و بى مقدمه نمى آيد. ممكن است نبوغ يك فرد تنها، رمانى در اوضاع و احوال نارس بنويسد. ولى براى آنكه سنت رمان در زبانى جا بيفتد مى بايد گويندگانش سرد و گرمهاى بسيار را با چشمانى فرهنگ آزموده ديده باشند.
سى چهل سال پيش ما سرد و گرم بسيار و بيش از سهم خود ديده بوديم ولى نه چشمان به اندازه كافى فرهنگ آزموده بود نه جسارتى كه مدرنيته به فرد انسانى مى دهد به جائى كه بايد رسيده بود. ذهنهاى اسير گرايشهاى متعارف كه از بندگى يك جهان بينى به بندگى جهان بينى ديگرى به همان محدوديتها، فرارفته بودند و رسمها و عادتهاى ديرپاى، و پى ريزى نابسنده فرهنگى جامعه نمى توانستند رمان فارسى، ونه آثار استثنائى و تك درخت بيابان را پديد آورند.
اما در همان زمان جامعه ايرانى آغاز كرده بود در زمينه فرهنگ نيز مانند اقتصاد، خود را از زمين بكند؛ و جوانه هاى آفرينندگى به فراوانى از هر سو سر بر مى آورد. حتا در سيلاب بيمايگى مى شد چنان جوشش انرژى را ديد كه به شكفتگى مى رسد، بهر صورت دهه هاى پس از آن جامعه را زير و رو كرد و درهم پاشيدگى دوران انقلابى يك «بلند بانگ» واقعى جامعه شناسى بود. «گودال سياه» اسلام ماركسيستى و انقلابى جهان سومى در انفجار ناگزير خود به زايش كيهان تازه اى رسيد كه در برابر چشمان ما دارد شكل مى گيرد و با خود بيدارى تازه اى مى آورد. چهل ساله گذشته از بيش از يك نظر همچون قرنى بر ايران رفته است. غناى خفه كننده تجربه، وتكانى كه سرانجام به ذهنهاى فعالتر داده شده ما را از نظر سياسى و فرهنگى به جائى رسانده است كه در كنار بسا پيشرفتهاى ديگر، به آسانى از رمان فارسى همچون يك گونه (ژانر) ادبى كه اگر از شعر نو فارسى در نگذرد به خوبى با آن پهلو مى زند سخن بگوئيم. (شعر نو فارسى از شگفتيهاست. چگونه توانستيم به اين آسانى و در طول يك نسل زنجيرهاى زرين يكى از سه چهار سنت شعرى طراز اول جهان را از دست و پاى خود باز كنيم؛ كارى كه با موسيقى مان، با همه فرو تريش از شعر فارسى، نتوانسته ايم؟)
خانم مهشيد امير شاهى يكى از بهترين و برجسته ترين نمايندگان چهار دهه گذشته دگرگونگى جامعه ماست؛ دگرگونگى نه به معنى هر لحظه به رنگى آمدن بلكه پابرجائى بر ارزشهاى جهانروا و گشاده بودن بر بهترينها. از دهه چهل كه به نوشتن داستانهاى كوتاه آغاز كرد تا اكنون كه در چكاد (قله) رمان فارسى جا گرفته است، پيشرفت را در عين استوارى، بى هيچ كژ و مژ شدن، بى غافل ماندن از نداى هنر و دل سپردن به نغمه فريبنده «سيرن» هاى مد روز، بى قناعت به دستاوردها به نمايش مى گذارد. او يكبند خوانده و به ياد سپرده است (بهترين خانمهاى رمان نويس ما از اين نظر بر عموم همكاران مرد خود برترى دارند) و باريك بينانه نگريسته است. اخلاق در هنر نيز همان جاى محورى سياست و زندگى خصوصى را دارد. بى يكپارچگى اخلاقى integrity در هنر به جائى نمى توان رسيد. آن سرسپردگى، و پويش يكدنده والائى كه هنرمند را پيش مى راند و زندگى اش را در چنگ مى گيرد جز قدرت اخلاقى چه نامى دارد؟ هنر بى آن و هر فعاليت ديگر بشرى دكاندارى است.
برجستگى جاى خانم اميرشاهى از آن يكپارچگى هنرمندانه برخاسته است. او پيش از آنكه به احساس خوانندگان و بويژه همگنانش بينديشد گوش به نداى درونى اش سپرده است كه آفرينشگر را در هر زمينه پيوسته به فراموش كردن مصلحت روز مى خواند و او را به چالشهاى تازه مى راند. (چه چالشى بزرگتر از قلمى در دست و كاغذ سپيدى در پيش؟) مانند همه آفرينشگران، خانم امير شاهى نيزبهاى اين يكپارچگى را پرداخته است و مانند بيشتر آنها آنقدر دوام آورده است كه به قول انگليسها خنده آخر را بكند هر چند در اين فاجعه ملى، خنده «پيروزمندان» جز زهرخندى نيست.
در آن نخستين سالهاى نويسندگى او كه فضاى روشنفكرى را چپ نمائى و تعهد انقلابى پوشانده بود و هنر به تبليغات فروكاسته بود براى نويسنده اى نوخاسته كه از اعتراض به ناروائى هاى زمان نيز برى نمى بود همرنگى جماعت، فرمول آسان قبول عام بشمار مى رفت. او اگر چه تا گلو در آن فضاى روشنفكرى فرو رفته بود، نه آسان را مى پسنديد نه همرنگى جماعت را بر مى تافت. اسنوبيسم به معنى دير پسندى، چنانكه نظامى مى گفت «به كه سخن دير پسند آيدت» با پويش والائى ملازمه دارد. در همرنگى جماعت، حتا اگر بر حق باشند، چيز زننده اى است كه روانهاى مستقل خوب حس مى كنند؛ بويژه كه آن جماعت نه مى فهميد چه مى كند نه بر حق بود، و در يك رقص ولنگارانه بر لبه چاهى كه زير همه جامعه دهان باز كرده بود با سر به درون پرتاب شد و ملتى را نيز دنبال خود كشيد. خانم اميرشاهى، مانند بسيارى ديگر، شاهد ناتوان سرازير شدن زندگيش به آن چاه بود و توانست تنها جانى بدر برد. آنچه او را متمايز كرد ايستادگى يك تنه اش بود، به همراه انگشت شمارى ديگر، دربرابر ميل انهدام جمعى كه هوشمند تران را بيش از نادان تران فراگرفته بود.
صداى اعتراض او به رياكارى و فرصت طلبى سرامدان سياسى و فرهنگى جامعه و دفاعش از حكومت بختيار در كنار دو سه نويسنده روشن بين و دلاور ديگر بازتابى در ميان غوغاى روشنفكرانى كه تقليد عوام مى كردند و عوامى كه مقلد چنان روشنفكرانى شده بودند نيافت. شركتش در تظاهرات پشتيبانى از قانون اساسى بهمان گونه، بيهوده و بى بازتاب ماند و حتا حكومتى كه زنان و مردانى چون او براى پشتيبانى اش دشنامها و سنگ پراكنى هاى آزادانه حزب اللهى ها را خطر كرده بودند به آن اعتنائى ننمود. مبارزه اش با انقلابى كه بى مقاومت پيش مى راند به جائى نرسيد ولى به عنوان يك نگرنده حساس با نكته گيرى يك رمان نويس، سرتاسر آن فضاى انقلابى را چنان به سير در نورديد كه هنگامى كه توانست خود را در تبعيد گردآورد براى نوشتن «درحضر،» كه داستان آن احمقانه ترين انقلاب جهان از نظرگاه روشنفكران تاريك انديش است، همه اسباب را فراهم داشت. اين يك تمايز ديگر او بود. هيچ كس چون او بيزارى وجودى existential از سرتاسر انقلاب اسلامى را حس و بيان نكرده است. «در حضر» رمان مسلم انقلاب اسلامى است؛ يك تصوير امپرسيونيستى از فضاى زمانه كه روشن بينى ها و مردمى هاى گاهگاهى، كه در آن مى شد يافت و در لحظه هاى رمان به زيبائى و بى تأكيد زائد آمده است، نمى توانست از زشتى و حقارتش بكاهد. چگونه مى توانستند، و هنوز مى توانند، آن آشوبى را كه چنان توده لجنى از ژرفاى جامعه به رو آورد انقلاب با شكوه بنامند؟ اگر ۲۲ بهمن ۱۳۵۷/۱۹۷۹ با شكوه است ۱۶۸۸ انگلستان چه بود؟
«در حضر» با ساخت بسيار دشوار و پرداخت استادانه اش جاى خانم اميرشاهى را در رمان فارسى استوار كرد. نوشتن يك روايت شخصى در قالب يك رمان موفق كه هيچ نقص ساختارى عمده ندارد آسان نيست. قلم نويسنده پيوسته به جزئيات نالازم بر مى گردد و «من» ناظر- بازيگر دمى از اين باز نمى ايستد كه خودش را بر تصوير بزرگتر و مهم تر تحميل كند اشكالى كه «درسفر» همواره برطرف نشده است. «درسفر» رمان بعدى خانم اميرشاهى، نگاه تلخ و سرخورده اى بر گوشه اى از جهان تبعيدى است. آنچه انقلاب چنان عناصرى را به پيروزى رساند هنوز در فرانسه اى كه اينهمه از تجربه سياسى اش مى توان آموخت اگر تجربه خودمان بس نبوده باشد دست دركار است. همان كوتاهيهاى انديشه و تنگيهاى نظر، همان «ضعف همت و راى» كه هر فرصتى راناچيز و هر امتيازى را وبال گردن مى سازد. مانند رمان پيشين، «درسفر» باز برشى است از يك تصويرسراسرى كه بى دشوارى مى توان آن را بر همه تصوير انداخت.
نويسنده در تابلوهائى كه از يك سازمان مبارز مى كشد بى آنكه احتمالا خود خواسته باشد نشان مى دهد كه چرا آن سى و هفت روز از سخنرانى هاى درخشان و برانگيزاننده فراتر نرفت و دست دركارانش آنچه توانستند براى ناكام ماندن خودشان كردند. او نمى گويد، ولى از رمانش به خوبى مى توان دريافت كه ضد انقلاب محكوم به شكست است اگر در همان گذشته خود بماند؛ اگر نخست و پيش از رژيم انقلابى با خودش نجنگد و درپى دگرگونى خودش بر نيايد. پايان خشونت آميز و دردناك يك دوره تاريخى، كمانكى (پرانتز) نيست كه بتوان بست تا باز آب بر همان جوى سرازير شود حد اكثر با جابجائى هائى در اشخاص. يا آن را سرآغاز باززائى مى توان كرد يا در نكبت آن هر چه فرو تر رفت.
***
رمان كلاسيك اساسا در سده نوزدهم زاده شد. فرا فكنى projection زندگيهاى شخصى بر جامعه بزرگتر، و كاويدن نهتوى روان انسانى پيش از روانشناسى نوين، دستاورد رمان نويسان بزرگ آن سده بود كه چه شكسپير را خوب مى شناختند چه نمى شناختند شاگردان او مى بودند. شكسپير بود كه در نيمروز تابناك رنسانس، به فرد انسانى، شخصيت و كاراكتر ويژه اش را داد؛ به تعبيرى كاراكتر را خلق كرد. اگر او را بزرگترين چهره ادبيات جهانى بشمارند كم ترين مبالغه اى نكرده اند. ما در زبان فارسى رمان كلاسيك كم داريم و هيچ عيبى نيست كه چندى در آن درنگ كنيم و سر از پا نشناخته به مدهاى روز تسليم نشويم. هوشنگ گلشيرى چنان از تب واگيردار رئاليسم جادوئى اين سالها به تنگ آمده بود كه مى گفت «خدا گابريل گارسيا ماركز را مرگ بدهد!»
جامعه ايرانى، اگر در اظهار نظر سى چهل سال پيش من حقيقتى مى بود، اكنون تجربه لازم را براى بوجود آمدن رمان فارسى يافته است و دارد مى يابد. رمان در فارسى فراوان شده است، از نويسندگان درون و بيرون، و كارهاى با ارزش در ميانشان كم نيست. از اين ميان «مادران و دختران،» چهارگانه خانم اميرشاهى كه سه كتابش تا كنون انتشار يافته، بهترين نمونه رمان كلاسيك ماست و نشان مى دهد كه هنوز چه پاداشهائى در درنگ كردن بر رمان سده نوزدهمى هست. رمان كلاسيك از شگردهاى رمان سده بيستمى كمتر نشانى دارد ولى جهانش پهناور است و نگرشش فراگير؛ جامعه شناسان و تاريخ نگاران را همان اندازه بكار مى آيد كه دوستداران ادبيات را. رمان سترگ خانم امير شاهى از اين دست است؛ يك رمان روزگارى است، روزگار به معنى گذار زمان بر انسانها و در انسانهاى معين؛ سرگذشت يك دوره صد ساله از نظرگاه يك خاندان اشرافى شهرستانى، خانواده خود نويسنده، است كه به تندى در طبقه متوسط رو به گسترش پادشاهى پهلوى حل مى شود. زندگى روزانه، رويدادهاى سياسى، و دگرگونى هاى اجتماعى در اين رمان به همان روانى و حالت طبيعى كه در جهان واقع است بهم بافته اند. خواننده از جهان كوچكتر زنان و مردانى از هر لايه اجتماعى به جهان بزرگتر ملتى كه مهمترين سده تاريخ همروزگار خود را مى گذراند راه مى يابد. دانش گسترده نويسنده و نگاه عقاب وارى كه جنبيدن پشه اى را نيز ناديده نمى گذارد روزگار فراموش شده اى را كه اينهمه هم به ما نزديك است براى آيندگان حفظ كرده است. شيوه اى كه جمال زاده در رمان فارسى گشود، با اين رمان به تكامل هنرمندانه اش رسيده است.
اگر كاراكتر سازى و فضا سازى گوهر رمان باشد در رمان نويسان ايرانى چند تنى بيشتر از اين نظر با نويسنده مادران و دختران همسنگ نيستند. كار بى ادعا و «غير متعهد» خانم امير شاهى در اين رمان بسيارى از كاراكتر هاى مصنوعى و يك بعدى پاره اى مشهور ترين نويسندگان زمانه ما را بيروح تر جلوه مى دهد. صحنه هاى بيشمار رمان بهمان استادى، زندگى صد ساله گذشته اين مردم را با رنگ و بوئى تر و تازه چنان زنده مى كند كه خواننده لحظه حاضر را از ياد مى برد و همراه اشخاص رمان به ميهمانى خانوادگى و محفل دوستان و عروسى و گرمابه و مجلس عيش و نوش و مطب پزشك و باشگاه طبقه بالاى متوسط تهران و اطاقهاى خدمتكاران و... مى رود و تيپهاى اجتماعى رااز بالا و پائين با تنوعى كه در زندگى هست، در فضاى خودشان ديدار مى كند و از زبان خودشان در دلمشغولى هايشان شريك مى شود. فهرست نام اشيائى كه در اين رمان آمده است، اشيائى كه ديگر كاربردى ندارند، چند صفحه را مى گيرد. خواننده با داستان پر كشش درگير است ولى خود را درتب و تاب دورانى مى يابد كه به تندى زندگيها را دگرگون مى كند؛ آدمهائى چيز ديگرى مى شوند، و آدمهاى بسيار بيشترى همان مى مانند و فروتر مى روند مانند جامعه بطور كلى رمان پيش مى رود و هيچ سكته اى، هيچ دستكارى و رفع و رجوع كردنى در آن نيست.
هنر داستانگوئى در اين رمان با چيره دستى تكنيكى درخور آن همراه شده است، اما اين نثر خيره كننده كتاب است كه ماندگار ترين اثر را بر خواننده مى گذارد. داستان بر سيل پر قوت واژه ها سوار است: واژه هائى چكش خورده و صيقل يافته در دست نويسنده اى كه فارسى را دوست دارد و فارسى هم او را دوست دارد و تا هر جا با او راه مى آيد؛ جمله هائى كه به روانى و صلابت پشت هم مى آيند؛ توصيف هائى با حساسيت بالاى شاعرانه كه خواننده را مانند خود نويسنده لحظه اى از گذران روزمره بالا تر مى برند (چه بجا خواهد بود كه واژه نامه اى از واژه هاى فارسى مهجور ولى زيبا كه در «مادران و دختران» آمده است با معنى آنها در پايان چهارگانه بيايد. ما بسيارى از اين واژه ها را در زبان گفتار و نوشتار خود لازم داريم.)
با «مادران و دختران» ما هنوز ته امكانات رمان كلاسيك را بالا نياورده ايم. ولى رمان قرن نوزدهمى را كه دست كم اين نويسنده منتظرش بود در بهترين سنت آن داريم. صد ساله بسيار مهم گذشته ما هنوز مى بايد با چنين چشمانى نگريسته شود. زبان رمان فارسى همچنان مى بايد در دست صنعتگرانى به چنين شيرينكارى پرورده شود. ما تازه داريم ادبياتى در خور تجربه ملى و تاريخ شگفتاورمان مى يابيم. خانم امير شاهى ميدان را گشوده تر كرده است.
***
من نمى دانم چند اثر ديگر از اين قلم نيرومند، ادبيات ما را ثروتمند تر خواهد كرد (بيش از همه انتظار كتاب آخر چهارگانه را مى كشم) ولى هفت كتابى كه پيش روست و چهار دهه اى تكامل را دربر مى گيرد براى قضاوت در باره نويسنده اى بر فراز پيشه خود، بسنده است. داستانهاى كوتاه (۳۶ داستان) از چهار مجموعه فراهم آمده است وطيفى از منظره ها و موقعيت هاى گوناگون است كه به طبيعت داستان كوتاه، معنائى فشرده را با زبانى موجز مى رساند. داستان كوتاه در بهترين نمونه هايش كه در اين مجموعه كم نيست، عكسى فورى است از نگاهى شكافنده و با دوربينى كه پرتوى همچون «ليزر» تا ژرفاى موقعيتى مى اندازد و حقيقتش را باز مى گويد. در داستانهاى كوتاه خانم امير شاهى تجربه شخصى نويسنده و مشاهده عمومى او با حساسيتى روشنگرانه و گاه دلشكن بازتابيده است. در اين داستانها طنز پوشيده گزنده را مى توان ديد كه با جامعه دو روى حقير كار چاقوى جراحى را مى كند و لحظه هاى دردناكى هست كه مزه تلخش مدتها از ياد نمى رود. بهترين داستانهاى كودكى، داستان از نگاه كودك، را نيز در همين مجموعه مى توان خواند. مجموعه هاى «داستانهاى كوتاه» طليعه «مادران و دختران» بودند وهمان پيش از رمانها جاى نويسنده را تثبيت كرده بودند.
«هزار بيشه» گردآمده مقالات و سخنرانيهاى اوست كه گذشته از ۳ نقد جانانه در باره چند كتاب از نويسندگان ايرانى، دربر گيرنده مبارزات سياسى خانم امير شاهى بر ضد جمهورى اسلامى است. كارى كه او بويژه براى سلمان رشدى كرد مداخله اى موثر نه تنها در دفاع از آزادى گفتار بود، ضربه اى كارى نيز بر «ميت» خمينى زد كه تا سالهاى پايانيش در محافل چپ شيك اروپا دوام آورده بود. او در دفاع از تسليمه نسرين، يك قربانى ديگر اسلام بنيادگرا در روايت بنگلادشى آن، همان شور و گرمى را نشان داد و چنانكه مقالات و سخنرانيهاى گرد آمده در كتاب نشان مى دهد هر جا ادبيات را بسنده نيافت از در پيكار مستقيم در آمد.
رمانهاى «در حضر» و در سفر» و «عروسى عباس خان» و «دده قدم خير» و «ماه عسل شهربانو» پاره اى از بهترين آثار فارسى در اين گونه ادبى هستند؛ شاهدى بينا بر دورانى كه ظرفيت بسيار بيش از اينها را دارد، و معيارى براى آنها كه در اين ميدان از پس خواهند آمد. اين مجموعه آثارى است مايه سربلندى هر نويسنده اى و راهشمارى در ادبيات نوين فارسى.
سرمشقى كه خانم امير شاهى به عنوان يك هنرمند براى رهروان آينده گذاشته است، وفادارى به هنر و دير پسندى در هنر، به نيروى آثارى كه آفريده است بسيار بيش از اينها خواهد رفت. او نمى توانست بى ديد اخلاقى ويژه اش، ديد اخلاقى سختگير و سركشانه كسى كه در چنگ مأموريت يا مسئوليتى گرفتار است و سازشهاى خلاف آن را نمى پذيرد، به اينجا برسد. هنر، همه تكنيك و تسلط بر رسانه و الهام شاعرانه نيست؛ تعهدى است كه از سياستبازى قدرت طلبانه هنرمندان خلقى و روشنفكران سطحى فراتر مى رود و قدرت كه سهل است، شناخته شدن قدر خود را نيز به چيزى نمى گيرد. اين تعهدى است به حس درونى خود و به معيارهاى بالائى كه بزرگترين ها، كلاسيكها و شاخصها در هر زمينه، گذاشته اند.
جامعه روشنفكرى پيش از انقلاب به خانم امير شاهى بى اعتنا بود و مى كوشيد صدايش را در زير يك سانسور غير رسمى كه در آن سالها از سانسور ناشيانه و بيسوادانه حكومتى بسيار كارامد تر بود خفه كند. براى او بسيار آسان مى بود كه آثار «مترقى» با فرمولها و كليشه هاى مجرب آنها بنويسد و خود را شمع جمع هنرى آن محافل سازد. او اكنون مى بايد از مقايسه پايگاهى كه يافته است با سرنوشت بسيارى از قهرمانان آن جامعه روشنفكرى شاد باشد. آزمايش زمان بر آنها هيچ مهربان نيفتاده است. اما مسئله بالا تر از اينهاست. چنان مقايسه اى مى بايد به قوام يافتن و بنيه گرفتن جامعه روشنفكرى ما كمك كند. چخوف داستان كوتاهى به نام جيرجيرك دارد، كه به نخستين تجربيات سطحى يك جامعه با فرهنگ بالا مى پردازد؛ همان «كدوبن» قطعه معروف كه زير چنارى دويست ساله «بر رست و بر دويد بر او بر به روز بيست.» فضاى روشنفكرانه اى كه همهمه خفه كننده جيرجيركها بيشترين دستمايه اش مى بود از چنين مقايسه هائى مى بايد درس لازم را بگيرد. پيروزيهاى آسان نه تنها بى ارزش است، مى تواند شكستهاى سخت به دنبال داشته باشد. نه والائى، آسان مى آيد نه آزادى و عدالت، كه از پايه با هم در كشاكش اند و آشتى دادنشان كار جيرجيركهاى سياسى نيست.
از ادبيات نوين فارسى صد سال هم نمى گذرد و اكنون به مانند هاى خانم امير شاهى رسيده است. اين نيست مگر مزيت ذاتى كه ما بر بيشتر جامعه هاى درگير چالش مدرنيته داريم و تنها به قلمرو ادبيات محدود نمى شود. تجربه ديرپاى ما به عنوان يك ملت، اگر چه در مفهوم پيشا مدرن آن، و فرهنگ پربارى كه هرچه هم زمان بخشهاى بزرگى از آن گذشته، به ما پرشى پيش از آغاز در مسابقه مى دهد. اين فرهنگ پربار ميراثى درهم آميخته است. مى تواند در همان حال و در اوضاع و احوال ديگرى وزنه اى برپاى ما شود، چنانكه توانسته است و ما را صد ها سال واپس برده است. بهره گيرى از بهترين جنبه هاى اين فرهنگ و توانائى درگذشتن از آن نويسندگان و انتلكتوئل هائى مى خواهد كه پائى در فرهنگ ايران و پائى در فرهنگ غربى استوار داشته باشند. ما در خانم مهشيد امير شاهى كمال اين تركيب را مى بينيم.
*از «تلاش» شماره ۱۶ ويژه نامه مهشيد امير شاهى، هامبورگ، نوامبر ۲۰۰۳
|