|
داريوش همايون
حقوق بشر، نخستين مرحله جهانگرائى
جهانروائى اعلاميه حقوق بشر پايه نظرى جهانگرائى است
نخستين حق بشر داشتن حكومت خوب است زيرل فرد انسانى تنها در جامعه (دولت) معنى مى يابد.
بحث حقوق بشر و دمكراسى با هم مى آيند
اصل برابرى كه خاستگاه دمكراسى و حقوق بشر است مى تواند خطرناك باشد زيرا برابرى طبيعى با برابرى فطرى تفاوت دارد
عبادت نازه عمل سياسى است كه مانند همتاى مذهبس اش فريضه و تكليفى است
|
|
homayoun
|
پنجاه سال پيش سازمان ملل متحد اعلاميه جهانى حقوق بشر را تصويب كرد. آن سازمان در واقع، سازمان حكومتهاى غير متحد بود و هنوز هست، و خودش نيز مانند اعلاميه اش بيش از يك واقعيت، بازتاب آرزوئى بود كه مى بايد به رسيدنش كوشيد. ولى هر پيشرفتى در جهان از آرزوئى «دست نيافتنى» برآمده است و هم سازمان ملل متحد و هم اعلاميه جهانى حقوق بشر را مى بايد پگاه جهانروائى universalism وجهانگرائى globalization يا globalism شمرد. (چنانكه آقاى شاهين فاطمى در جائى اشاره كرده اند من جهانروائى را براى گلوباليسم يا گلوباليزاسيون پيشنهاد كرده بودم؛ ولى در برگرداندن يونيورساليسم، جهانروائى را مناسب تر يافتم و جهانگرائى را بجاى گلوباليسم بكار بردم.) از آن هنگام بود كه سير بازنايستادنى بشريت بسوى جهانى كه اصول يگانه اى بر آن حاكم باشد آغاز شد. اعلاميه جهانى حقوق بشر تعهدى است براى برقرارى يك نظام سياسى و حقوقى دمكرات و ليبرال؛ و جهانگرائى، فرايندى است مانند انقلاب صنعتى، براى پراكندن ثروت در سراسر جهان كه يكى از مقدمات عمده پراكندن دمگراسى و حقوق بشر است..
ما هنوز در نخستين مراحل انجام آن تعهد و راه انداختن آن فرايند هستيم و نخستين مراحل، بدترين اند زيرا معايب تازه را بر اشكالات پيشين انبار مى كنند. نه آن اشكالات هنوز برطرف شده اند، نه نظام تازه جا افتاده است و ساز و كار هاى لازم براى تصحيح خود را بوجود آورده است. از هر سو بى ترتيبى و سواستفاده است، از دمكراسى، از ليبراليسم، از بازرگانى آزاد، كه گرانيگاه جهانگرائى است. در سده هژدهم كه ماشين بخار اختراع شد، و تا سده نوزدهم كه سرمايه دارى صنعتى، زير فشار تناقضاتى كه خود پديد آورده بود نخستين اصلاحات نيمه كاره را در خودش انجام داد، صنعت نوين، چيزى مانند «مولوخ،» Moloch بت-خداى كارتاژيها، بود كه انسانها را در شكم آتشين خويش مى سوزاند. با اينهمه جيمز وات، به عنوان پدر انقلابى كه بزرگترين روزى رسان توده هاى مردم بوده، مانده است و رهبر پيشه وران بيكار شده اى كه ماشينهاى بافندگى و ريسندگى را شكستند در فراموشى سزاوار واپس ماندگان رفته است. (صلح جويان و عناصر مترقى و بشردوستى كه در كنفرانسهاى سران كشورهاى بزرگ يا سازمان بازرگانى جهانى، شهر هاى اروپا و امريكا را به آشوب و ويرانى مى كشند در همان قالب فكرى مى انديشند.)
رابطه اعلاميه جهانى حقوق بشر با جهانگرائى براى بسيارى ممكن است شگفت انگيز بنمايد ولى با اندكى باريك شدن مى توان بدان پى برد. از جهانروائى است كه جهانگرائى بر مى آيد. هنگامى كه جامعه هاى بشرى فرمانروائى اصول و قواعد رفتار و نهادهائى بالا تر از مرزهاى حقوقى و سياسى دولت-ملت را، كه يك فرايافت (كانسپت) سده هفدهمى است، مى پذيرند، خود را از لحاظ نظرى نيز بر جريانهاى مقاومت ناپذير همسان كننده در اقتصاد و فرهنگ مى گشايند. اما كار اصلى را تكنولوژى مدرن (از سده هژده به اين سو) انجام داده است كه هيچ سقف و ديوارى، از جمله فضا، را برنمى تابد.
جهانروائى و جهانگرائى هيچ كدام پديده هاى تازه اى نيستند و به زمانهائى بر مى گردند كه انسانها توانستند از غارهاى خود بيرون بيايند و دنياهاى خودشان را فتح كنند. هر تمدنى در پى برقرارى نظمى «جهانى» بوده است و ايرانيان نخستين نظم جهانى به معناى امروزى را در «جهان» ى كه از هر چه تا آن زمان بزرگتر بود برقرار كردند (دويست ساله «صلح پارسى» كه سرمشق صلح رومى و صلح بريتانيائى بود.) دينهاى بزرگ جهانى از بودائى و مسيحى و اسلامى، و بو.يژه دوتاى آخرى، كاملترين تجسم آرزوى برقرارى ارزشهاى جهانروا و نظام جهانگرا بشمار مى روند. تفاوت جهان امروز با روزگارانى كه براى رفتن به شهرى ديگر تا ماهها وقت لازم مى بود در تكنولوژى است كه همه چيز را زيرو رو كرده است و تاره در آغاز كار است. تفاوت ديگر در دگرگشت (تحول) فرايافتى conceptual است كه شجره نامه اش مانند بيشتر چيزهاى خوب در اين تمدن بشرى به يونان بيست و پنج سده پيش بر مى گردد.
***
انديشيدن جدى درباره حقوق بشر از اينجا پيدا شد كه مردم دربرابر قدرت سياسى چه وضعى دارند؛ سهم آنها از قدرت سياسى چيست؟ حكومت با جامعه پيدا شده است و جامعه هاى بشرى در همه جا به حكومت كنندگان و حكومت شوندگان بخش مى شده اند. در دولت-شهرهاى يونانى كه از آغاز رابطه «دمكراتيك» ترى به درجات گوناگون ميان حكومت كنندگان و حكومت شوندگان برقرار بوده است اين بحث درگرفت كه حكومت چيست و رابط اش با با جامعه كدام است. در جامعه هاى ديگر نوع حكومت قابل بحث نبود؛ امورى بود همانگونه كه هستند مانند شب و روز. (آن را هم يونانيان آغاز كردند موضوع بحث قرار دهند.)
نخستين بحثهاى حقوق بشر در يونان از اين پرسش درگرفت كه بهترين حكومت كدام است؛ در چه نظام سياسى مردم به زندگى بهترى مى رسند؟ تر و تازگى اين بحث هنوز ما را به شگفتى مى اندازد: نخستين حق بشر، داشتن حكومت خوب است، زيرا فرد انسانى تنها در جامعه (دولت) معنى مى يابد. بهترين بحثهاى نظرى را در اين باره ارسطو كرده است. او پس از تعريف انواع حكومتهاى زمان خود كه در اصل همان انواع حكومتهاى زمان ما نيز هستند ثابت مى كند كه دمكراسى، طبيعى ترين نوع حكومت است زيرا مردم بنا بر طبيعت برگرد هم آمده اند و جامعه سياسى جنبه طبيعى دارد. انسان طبيعتا يك حيوان سياسى و اجتماعى، و در نتيجه اخلاقى است. ارسطو نتيجه مى گرفت كه شهر (جامعه، يا دولت) تنها براى زيستن نيست براى خوب زندگانى كردن است. براى آن است كه انسان به حد اكثر ظرفيت خود براى خوشبختى برسد، و خوشبختى در معناى او زندگى كردن بر طبق فضيلت است (رابطه فضيلت ارسطوئى با فرايافت خير عمومى، و هزار و پانصد سالى بعد، قانون اخلاقى كانت، خط مستقيمى است.)
منظوراصلى سياست، منش خوب و زندگى خوب است. ارسطو مى گفت فضيلت شهروند خوب در اين است كه هم چگونه حكومت كردن را بداند و هم چگونه حكومت شدن را. چنانكه مى بينيم بحث دمكراسى و حقوق بشر با هم آمده است زيرا اين دو همزادند. بى دمكراسى حقوق بشر نيست و بى اعتقاد به حقوق بشربه دمكراسى نمى توان رسيد. پايه نظرى اين هردو برابرى انسانهاست كه در دست رواقيان، مبناى فلسفى خود را يافت. رواقيان كه از پايان عصر كلاسيك يونان، يعنى پس از اسكندر، چند سده اى پيشتاز جهان انديشه سياسى و اخلاقى بودند، از فرايافت قانون طبيعى آغاز كردند و به حقوق طبيعى انسانها رسيدند كه نظرياتى انقلابى و دورانساز بود. قانون طبيعى، قانون ابدى حق و باطل و درست و نادرست است كه براى همه و هميشه يكى است. ساخته دست بشرى نيست، بلكه از نفس واقعيت، كشف و برگرفته شده است. جلوه خرد خدائى است كه در سرتاسر جهان نهفته است و همه انسانها در آن سهمى دارند. اگر ما توانسته ايم قانون طبيعى را درك كنيم به دليل آن است كه خرد در همه ما حضور دارد. همه انسانها بطور برابر تابع قانون طبيعى هستند. از اين پيش فرض ها، انديشه برابرى طبيعى و خويشى و همبستگى همه موجودات عقلانى يا داراى خرد پيدا شد كه ريشه اش را در قانون طبيعى دارد. رواقيان با الهام و زير تاثير آموزه هاى زرتشتى، بزرگترين نماينگان فلسفى انديشه مسئوليت انسان دربرابر بشريت و همه جهانيان هستند.
روميان يك ديد حقوقى را وارد گفتمان حقوق بشر و دمكراسى كردند و يك نظام حقوقى به جهان دادند كه شاهكار بيمانندى است و مانند انديشه اخلاقى و سياسى رواقيان نشان خود را تا زمان ما نهاده است. بر خلاف يونانيان كه در خاستگاه قدرت سياسى، ديد مبتنى بر نتيجه داشتند: اينكه كدام شكل حكومت، بهترين نتايج را براى مردم خواهد داشت، انيشه مندان رومى زير تاثير فلسفه رواقى، نخست پرسيدند كه حق مسلم و قانونى هريك از مدعيلپان قدرت كدام است؟ يونانيان، افراد تشكيل دهنده جامعه سياسى را هدف و غايت آن مى دانستند: جامعه براى افراد بوجود آمده است، پس آنها بايد در فعاليت سياسى مشاركت داشته باشند (در شهرها يعنى جامعه هاى سياسى يونانى پيش بينى هاى تفصيلى در مورد حقوق برابر سياسى و آزادى گفتار شهروندان كه اقليتى از مردم را تشكيل مى دادند شده بود.)
روميان برعكس، داشتن قدرت سياسى را، چون بنا بر طبيعت، حق آنهاست، از آن مردم مى دانستند و نه از آن رو كه به سود مردم است. قدرت سياسى حقى شمرده مى شد مانند حق مالكيت، و بنا بر اين قابل واگذارى. فرايافت حكومت نمايندگى از اينجا پيدا شد. يونانيان حق نمايندگى را بى معنى مى دانستند، مانند آنكه كسى به ديگرى نمايندگى دهد كه براى سلامت او ورزش كند. روميان از آن سو به افراط مى افتادند و نظريه نمايندگى را، تا دادن حق حكومت به يك تن، پيش مى بردند.
***
با ورود مسيحيت به صحنه همه چيز تغيير كرد. تا پيش از مسيحيت، جهان غرب مذهبى نداشت كه ادعاى مطلقيت كند. يهوديان اقليتى بودند و وظيفه اى براى رستگارى اقوام ديگر بر خود نمى شناختند. ولى مسيحيان تا در قدرت سياسى انباز شدند، يعنى سده چهارم ميلادى كه كنستانتين بزرگ دين مسيح را آئين رسمى امپراتورى رم كرد، انديشه هاى يونانى-رومى را در قالب مطلق گرائى كه از صفت الهى و فوق بشرى دينهاى ابراهيمى بر مى آيد ريختند و قانون طبيعى و حقوق طبيعى به دست سنت اگوستين، قانون الهى و حقوق الهى گرديد.
در سده هاى ميانه (از فروپاشى امپراتورى رم تا رنسانس سده شانزده و «عصر جديد» سده هفدهم) انديشه مندان به فلسفه اخلاقى يونان و انديشه حقوقى رم بازگشتند زيرا كليسا و تعبيرى كه از مشيت الهى داشت ستم و تباهى مى پراكند. مشيت الهى كشيشان، زورگوئى و بى عدالتى را هميشگى و روزافزون مى كرد (اين وضع در قرون وسطاى اسلامى كه تا سده بيست و يكم كشيده تكرار شده است.) حكومت و قدرت منشاء الهى داشت و مشروعيتش را از پايگان (سلسله مراتب) كليسا، و از اصلاح مذهبى تا سده هژدهم، از حق الهى پادشاهان مى گرفت. فرد انسانى نيز در يك نظام طبقاتى كمابيش بسته (طبقات سه گانه) تنها مى بايست خدمتگزار دستگاه سلطنتى و كليسا باشد. دنيا به اين فرد انسانى، اگر از طبقات بالا نمى بود رويهمرفته چيزى جز رنج و بى بهرگى هميشگى عرضه نمى كرد. هر چه بود در آن جهان بود. به گفته شاعر خودمان: آن را كه داده اند همين جاش داده اند / وان را كه نيست وعده به فرداش داده اند. فعال ترين فلسفه هاى كليسائى و آخوندى خودمان حد اكثر به رهاننده اى مژده مى دادند كه روزى خواهد آمد و بى عدالتى هاى تاريخ را جبران خواهد كرد.
مدرنيته از بازگشت به ريشه هاى يونانى -رومى مايه گرفت كه كشيشان مسيحى از سده پنجم آن را خوار و دور از دسترس كرده بودند. باززائى (رنسانس) انديشه هاى يونانى -رومى، جهان بينى مسيحى سده هاى ميانه را دگرگون كرد و راه را به جهان مدرن گشود. در مركز اين جهان مدرن، فرد انسانى و حقوق او قرار داشت. ما در زير تنها نامها و سر فصل هائى را مى آوريم زيرا ديگر با اقيانوسى از انديشه و عمل سر و كار داريم:
ماگنا كارتا، نخستين قانون اساسى عصر دمكراتيك و حكومت قانون در انگلستان آغار سده سيزدهم.
مارسيليوس پادوا (در ايتاليا) كه انديشه حاكميت مردم را زنده كرد (سده چهاردهم.)
اسپينوزا و آزادى مذهبى (سده هفدهم.)
لاك و حقوق مدنى برخاسته از حقوق طبيعى فرد: امنيت و آزادى شخصى؛ حق مالكيت؛ برابرى انسان؛ رابطه قانون با آزادى آنجا كه قانون نيست آزادى نيست.
كانت و گذاشتن آزادى فردى وسياسى بر يك پايه اخلاقى، بر categorical Imperative (بايا، يا بايست بيچون و چرا،) همان قانون اخلاقى كه مى گفت در دل اوست و مانند آسمان پر ستاره در بالاى سرش، واقعى و محتوم است؛ اين فرايافت، كه عمل هر فرد جنبه عام وجهانى دارد اگر همه مانند او رفتار كنند؟ (سده هژدهم)
اعلاميه استقلال امريكا: همه انسانها برابر آفريده شده اند و حق زندگى، آزادى، و پويش خوشبختى دارند؛ فرايافت هاى حقوق جدا نشدنى فردى و مهار و توازن check and balance قواى حكومتى. (سده هژدهم)
اعلاميه حقوق بشر و شهروند انقلاب فرانسه با تاثيرات انقلابى اش در سراسر جهان، از جمله امريكاى پيشگام؛ قانون حقوق بشر امريكا پس از آن در سده نوزدهم آمد. (سده هژدهم)
لغو برده دارى از سوى انگلستان (سده هژدهم)
جرمى بنتام و فلسفه سود گرائى: بيشترين خوشبختى براى بيشترين مردم (سده هژدهم)
اصلاحات سياسى و اجتماعى انگليس كه «دمكراسى» اشرافت را به مردم تعميم داد (سده نوزدهم)
چنانكه ديديم خاستگاه ايده هاى حقوق بشر و دمكراسى، اصل برابرى است. اگر افراد همه برابر زاده مى شوند و برابرند، هيچ كس بنا بر طبيعت، حق نابرابر ندارد كه زندگى فرد ديگرى را بگيرد؛ به آزاديش دست اندازى و شيوه زندگى او را تعيين كند. حاكميت و قدرت سياسى، حق افراد برابر است و رأى اكثريت آنها تعيين كننده است. اما اصل برابرى مى تواند خطرناك باشد. تعبير ماركسيستى يا مطلق برابرى، از هر كس به اندازه كارش به هر كس به اندازه نيازش، نسخه توتاليتاريسم است زيرا حق پويش خوشبختى را جز به زور نمى توان گرفت. تعبير مطلق از حق اكثريت افراد برابر نيز به سلب حقوق اقليت، و هر كس يك رأى يكبار، و هيتلر و خمينى مى انجامد.
گذشتگان هوشمند در ميان برابرى طبيعى و برابرى فطرى انسانها تفاوت مى گذاشتند. افراد فطرتا برابر نيستند؛ آنها با حقوق برابر و توانائيهاى نابرابر به جهان مى آيند، چنانكه هر روز مى توان ديد، و همه از جهان نمى توانند يك بهر داشته باشند. قانون اساسى امريكا با چاره گرى هاى درخشان خود راه استفاده نادرست از حكومت اكثريت را بست: حقوق جدا نشدنى افراد كه هيچ قانون و اكثريتى نمى تواند به آن تجاوز كند؛ و نظام مهار و توازن قوا كه هر دست اندازى يك قوه را ناممكن مى سازد.
بزرگترين پايندان (ضامن) حقوق بشر و دمكراسى، يك نظام قانونى قوى و مستقل است كه روميان و پس از آنان انگليسها به جهان دادند. اما اين نيز بس نيست. علاوه بر عدم تمركز و مهار و توازن قوا و حكومتهاى محلى، يك نظام اقتصادى بازار، كه منابع ثروت را از دست حكومت بيرون آورد؛ و جامعه مدنى نيرومند، لازم است. جامعه مدنى، نهادها و ماهيتهاى واسطه اى مردم و حكومت هستند، انجمنهاى داوطلبانه مردمى كه همه پهنه زندگى سياسى و اجتماعى را مى پوشانند. به گفته يكى از انديشه مندان «چنين شبكه اى از بستگى ها، اعتماد و عادتهائى پديد مى آورند كه بخشى از سرمايه اجتماعى است و همكارى براى سود مشترك را امكان پذير مى كند و چنان همكارى هائى جامعه آزاد را سر پا نگه مى دارد. اعتماد اجتماعى و درگيرى مدنى، با يكديگر پيوند نزديك دارند ق€• ما توانمندى هاى اخلاقى خود را در يك بافتار context اجتماعى پرورش مى دهيم.» (همان يكى بودن اخلاق و سياست و جامعه يونانى.)
حقوق بشر و دمكراسى از فرد انسانى برآمده اند ولى فردگرائى بى احساس پيوستگى، نه حقوق بشر را نگه خواهد داشت نه دمكراسى را. از اينجاست كه مشاركت و علاقه مندى مردم به امور عمومى اهميت بنيادى در يك نظام سياسى دمكراتيك دارد. به يك تعبير، عبادت تازه، عمل سياسى است كه مانند همتاى مذهبى اش فريضه و تكليفى است. مشاركت مردم نتيجه اعتقاد به حقوق بشر است، حقوق و مسئوليتهاى آن؛ شهروند خوب بودن به تعبير ارسطو.
***
سلوك پر دست انداز و نشيب و فراز بشريت به جهانروائى ارزشهاى دمكراسى ليبرال، حكومت اكثريت در جهارچوب حقوق بشر، پايان نيافته است و پايان يافتنى نيست. دشمنان آزادى در همه جا هستند و با همه توان، اين سلوك را دشوار تر مى سازند. طبقات ممتازى كه حقوق برابر را توهينى به خود مى شمارند؛ گروههاى حاكمى كه جا خوش كرده اند و به زبان خوش پائين نمى آيند؛ مذاهب كه مدعيان هميشگى حقايق مطلق و نگهدارندگان هميشگى كليدهاى رستگارى هستند؛ و ماركسيستهائى كه در پسا مدرنيسم و غرب ستيزى، بيشتر امريكا ستيزى، و نسبى گرائى فرهنگى پناه گرفته اند. ولى دو هزار و پانصد ساله گذشته اگر يك چيز را ثابت كرده باشد آرزوى ناميراى انسان به زيستن در آزادى است. همه پيشرفت هاى اين دوهزار و پانصد سال در دمكراسى و حقوق بشر، از همين آرزو سرچشمه گرفت.
اكنون جهانگرائى ميدان تازه نبردى است كه با بحث درباره جامعه و سياست آغاز شد و تا اين مرحله پيش آمده است. جهانگرائى در چهره خام امروزيش ستايشى بر نمى انگيزد؛ ولى پيكار براى اصلاح آن پاداشهاى بيشترى خواهد داشت تا شكستن شيشه مغازه ها و آتش زدن ساختمانها و اتومبيلها. چارتيستها و لولر leveler هاى پگاه انقلاب صنعتى بريتانيا كه راه را بر انسانى تر كردن عصر ماشين گشودند بسيار بيش از واماندگانى كه تنها بلد بودند بشكنند و بسوزانند كار كردند. براى گسترش دمكراسى و حقوق بشر مى بايد توده هاى انسانى را در ثروتى كه انتظار توليد خود را به دست آنان مى كشد شريك كرد؛ و با نظامهاى سياسى و شرايط اجتماعى كه بيشتر جهان سومى ها دارند راه ديگرى جز جهانگرائى با همه فاصله اى كه با راههاى آرمانى دارد نيست.
www.d-homayoun.info
|