نگاهى نو بايد...(۳)
سرنگون كردن يك رژيم خود يك علم است و تخصص ميخواهد
كردى
در مطلب هفته پيش آورديم كه آمريكا چنانچه قصد بكارگيرى زور در منطقه را داشت پس از افغانستان بايد به ايران رو ميكرد. البته اين نه به اين معنى است كه الزاما همه چيز در ايران بخوبى و خوشى و سلامتى پيش ميرفت. شايد اين نگارنده به اين موضوع همانند موضوع عراق بعد از جنگ اول خليج فارس كه هفته پيش به آن اشاره شد مينگرد. اما اگر قرار بود بقصد جلوگيرى از صدور تروريزم و انقلابهاى اسلامى و خشكاندن ريشه آن به كشورى حمله شود، جمهورى اسلامى هدفى «مشروع» تر از عراق و صدام حسين بود. صدام حسين فاقد ايدئولوژى قابل صدور به نقاط ديگر بود. تروريستى بود كه دير يا زود ميشد حسابش را رسيد.امااينكه حذف فيزيكى ريشه هاى تروريزم به معنى حذف انديشه آن هم هست بحث ديگريست.
نگاه آمريكا
صدام را ميشد براى جلوگيرى از توليد سلاحهاى شيميايى و اتمى كنترل كرد و با فشار حتا او را بركنار كرد و يا با جانشين كردن ديگران، كه به بدنامى او نبودند، و با همگامى خوشنام ترها از قبيل طارق عزيز اندك اندك نيروهاى دمكرات را نيرو بخشيد. اما بيشتر بنظر ميآيد كه پهناورى ايران در مقايسه با عراق و انگشت شمارى شهرهاى متوسطش، آمريكا رابه اشغال آن كشور قبل از ايران بيشتر وسوسه كرد. مشكل شايد يكى در اين بود كه براى اشغال عراق زمان محدودى وجود داشت كه اگر ميگذشت ديگر نميشد با محمل ۱۱ سپتامبر به آن تاخت.
شايد ميشد با مثلا محاصره بغداد و بدون ريزش كادر دولتى و امنيتى كه عليرغم هاريشان وسيله مناسبى براى جلوگيرى از تندروى اسلامى ها بودند ترتيب صدام را داد و نيروئى جايگزين و همفكر با غرب بجايش نهاد و عراق را بسوى دمكراسى هول داد. البته اين سخنان را اين نگارنده حال كه هندوانه قاچ شده سفيد از كار درآمده بر قلم ميراند اگرنه پيش از اينها كه تجربه امروز عراق نبود در پاسخ اينگونه نظرات ميگفت وقت را نبايد از دست داد و كلك صدام را تا تنور داغ است بايد كند.
بهرحال تجربه تنها چيزى است كه بعد از صدمه براى انسانها باقى ميماند. اين تجربه ها براى ساختن كار آخوندها در آينده بكار خواهد آمد.
بارى، اگر مردم عراق به دلايل قابل فهم تا قبل از سقوط مجسمه صدام حسين در بغداد، در همان روزهاى اوليه و قبل از رسيدن آمريكايى ها به بغداد با دسته گل به استقبال سربازان آمريكايى نيامدند با توجه به سابقه قبلى آمريكا در جنگ اول خليج فارس و تنها ماندن شورشيان در مقابل پلنگ زخم خورده اى چون صدام حسين قابل فهم بود. اما در ايران پيشرو ترين اقشار و تندرو ترين ها يعنى دانشجويان و حتا انجمنهاى اسلامى دانشجويان در طى حمله آمريكا به عراق بيانيه هائى صادر ميكردند كه نه تنها حمله آمريكا به عراق را محكوم نميكرد بلكه از آن حمايت و آنرا به رخ سران رژيم هم ميكشيد. و اين تفاوت بسيار بزرگ نوع نگرش مردم ايران و عراق به آمريكا و حمله آمريكاست. موضوع بسيار حيرت انگيز اين بود كه بوى دعوت سربازان آمريكايى به اشغال ايران و رهاندن مردم از دست آخوندها توسط آمريكا از آن بيانيه ها براحتى به مشام ميرسيد! در اوايل اشغال عراق يك خانم روزنامه نگار در ايران به من گفت كه از چند زن شنيده است كه اگر پاى سربازان آمريكايى به تهران برسد «جايزه خوبى» از طرف آن خانمها در انتظارشان خواهد بود. دخترى گفته بود كه اين «جايزه» را در ميدان آزادى و در انظار مردم خواهد داد. از چند جوان دانشجو در اينترنت شنيدم كه ميگفتند با دسته گل به استقبال سربازان آمريكايى خواهند رفت. البته اينها معيار و نشانه نظر كل جامعه نيست و براى آمريكا نيز نميتوانست معيار قابل اطمينانى باشد كه سربازانش را براى يك اشغال بى درد سر روانه ايران كند. اما آنچه را اين نگارنده از آن مطمئن است اين است كه نيروهاى مسلح ايران از ارتش گرفته تا نيروهاى سپاه و غيره...اگر موضوع اشغال بخشى از كشور براى جدا شدن از پيكر ايران پيش بيايد در مقابل هر نيروى بيگانه از روس گرفته تا ترك و عرب تا پاى جان حتا زير پرچم جمهورى اسلامى دفاع خواهد كرد همانگونه كه در مقابل عراق چنين كردند. اما آنقدر قدرت تميز دارند كه براى حفظ كشور از خرابى و ويرانى در مقابل حمله آمريكا مقاومت نكنند. آنان نيك ميدانند كه آمريكا مسلما نه ميتواند و نه قصد اشغال كشورى در منطقه براى پيوستن به خاك خود را دارد. آمريكا پس از رسيدن به مقصود كه همانا روى كار آوردن يك نظام دمكرات است پى كار خود خواهد رفت. بحث درست يا غلط بودن اين عمل احتمالى آمريكا نيست اما بهرحال امروز نگاه آمريكا بر اين است كه با روى كار آمدن نظامهاى دمكرات بجاى نظامهاى تماميت خواه در جهان به تشنج و صدور تروريزم و جنگهاى منطقه اى پايان داده خواهد شد. آنچه آمريكا بدنبالش است همان است كه مردم ايران نيز بدنبالش هستند. از اين رو در صورت اولويت دادن به مقوله ايران، اشغال ايران توسط آمريكا بى درد سر تر از عراق انجام ميشد و با توجه به اينكه احساسات اسلامى آنچنانكه در عراق شاهدش هستيم در ايران وجود ندارد و كسى حول آيت الله فلان و بهمان حلقه نميزد و نيروهاى ملى در نهايت دست بالا را ميداشتند. بهرحال احتمال اينكه اشغال ايران به نتايج بهترى از عراق منتهى ميشد بيشتر بود. از جمله اينكه در ايران كسى دست به بمب گذارى نميزد و بمب گذاران احتمالى حتما توسط مردم به نيروهاى انتظامى لو داده ميشدند.
اما از نظر نبايد دور داشت كه اشغال ايران توسط ارتش آمريكا خطر تجزيه ايران را ممكن است بهمراه بياورد و همين يك خطر كافيست كه ما بعنوان ملى گرايان در درستى چنين حمله اى از منظر تماميت ارضى و منافع ملى دوبار بيانديشيم. اما تجربه عراق كه كردهاى آن كشور بهانه بهترى براى جدا شدن از خاك عراق را دارند اما خود ميخواهند در چارچوب عراق باقى بمانند، دلگرمى بيشترى ميدهد كه در صورت حمله آمريكا به ايران تماميت ارضى دچار خدشه نشود. اگر همه چيز ميتوانست خوب پيش برود و مردم ايران آمدن آمريكايى ها را جشن ميگرفتند و سپس در كشور دمكراسى برقرار ميشد، احتمال اينكه حمله آمريكا به عراق نيز به نتايج مشابه ايران بيانجامد بيشتر ميشد. واقعيت امروز اما اين است كه صدام حسين بهمانجا رفته است كه طالبان. هردو ديگر وجود ندارند اما وجودى از نوع ديگر دارند و آزار و اذيت شان هنوز ميرسد. تا روزى كه در عراق اوضاع عادى نشده و رو به بهبودى نداشته باشد نميتوان حرف آخر را در مورد حمله آمريكا به عراق و نتايج حاصل از آن زد.
اين نگارنده بر اين است كه نه كار طالبان به انجام رسيده است و نه كار صدام حسين. سرنوشت هردو در دست آمريكاست. آمريكايى هائى كه ميتوانند به راحتى پسران صدام را كه به اندازه خود صدام مهم هستند بزنند، دليلى وجود ندارد كه نتوانند مخفيگاه نابكارانى چون خود صدام و اسامه بن لادن و محمد عمر را يافته و آنان را نيز بزنند. و سوال اينجاست كه پس چرا اين كار را نميكنند؟ پاسخ اين است كه اگر آنها اين نابكاران را بزنند، كار بطور رسمى پايان مى يابد و فشار جامعه آمريكايى براى بازگرداندن سربازان از عراق و افغانستان آغاز ميشود و هيات حاكمه آمريكا ناچار خواهد شد كه كار را به انجام نرسيده نيمه رها كند. اين آن هدفى نبود كه آمريكا برايش نيرو به منطقه گسيل داشته است.
«علم» سرنگونى
اشكال كار حمله آمريكا به كشورهاى ياد شده اين است كه ممكن است رژيمهاى شان تبديل به «شهيد» شود. ارجح اين است كه اگر نه در فغانستان يا عراق، اما در كشورى مانند ايران كه شرايط بسيار متفاوت است، آمريكا حمايت كند و مردم خود دست بكارشوند. از طرفى با توجه به شرايط عراق و شرايط داخلى آمريكا فعلا نميتوان روى عامل لشكر كشى آمريكا در منطقه حسابهاى جديدى باز كرد و بايد نقشه ها بر اين اساس ريخته شود كه مردم تنها و بدون كمك مسلحانه نيروى خارجى هستند. اما نيروهاى خارجى بخصوص آمريكا كه امروز اهداف شان در منطقه منطبق بر اهداف ملى ايرانيان است بايد توجه داشته باشند كه سقوط رژيم اسلامى توسط مردم در ايران، اين درس را براى مردم كشورهايى كه رژيمهاى توتاليتر اسلامى بر آنها حكومت ميكند خواهد داد كه صرف اسلامى بودن يك رژيم دال بر مشروعيت آن و تقدس و جاودانگى آن نيست و ميتوان آن را فروريخت. از اينجاست كه نه حمله آمريكا به ايران، كه حمايت غير مسلحانه آمريكا و كشورهاى دمكرات جهان در زمينه هاى تبليغ و رساندن صداى مردم مبارز ايران به يكديگر اهميت خود را نشان ميدهد.
براى فروريزى رژيم اسلامى در ايران يك دليل كافيست و آن اينكه مردم اين رژيم را نميخواهند. اين تهديد ۲۵ سال است كه خواب راحت را از چشم سران رژيم ربوده است. اما فروريزى رژيم نيز همانگونه كه ميبينيم كار راحتى نيست. مردم در اين ۲۵سال همه راهها از جنگ مسلحانه گرفته تا اصلاحات و اصلاح طلبان را امتحان كرده اند. از اينهمه تنها يك حاصل بدست آمده است و آن اينكه روز بروز از تعداد كسانى كه از اين رژيم حمايت ميكنند كاسته شده است.
امروز حتى مومن ترين مسلمانان در ايران در دروغگويى و كلاشى و نابكارى آخوندهاى حاكم بر ايران شكى ندارند. و اين نقطه قوت مخالفان رژيم است. بدين ترتيب ميتوان ادعا كرد كه حتا آن پانزده درصد مورد نظر رفسنجانى كه از رژيم حمايت كنند نيز وجود خارجى ندارد و فقط كسانى مانده اند كه مگسانى بر گرد شيرينى و به پانزده درصد نيز نميرسند. اينها به محض ديدن مگس كش هركدام راه فرارى ميجويند.
فروريزى يا بعبارت مناسب تر سرنگون كردن يك رژيم خود يك «علم» است و زير و بمهاى خودش را دارد و تخصص ميخواهد. نوع مبارزه در هر كشور بدليل تفاوتهاى گوناگون جغرافيايى و فرهنگى و غيره با كشور ديگرتفاوت دارد، هر چند ميتوان درسهايى از كشورهاى ديگر گرفت. سرنگون كردن يك رژيم كارى است كه كارشناس ميخواهد، كسى كه در اين رشته كار و تحقيق كرده باشد. با روحيه و فرهنگ مردم آشنا و نبض سياست را هم در ايران و هم در جهان در دست داشته باشد. توهم نداشته باشد و نه خود را گول بزند و نه به فكر گول زدن مردم باشد.
اين كارشناس ميتواند فرد رهبر يا جمع رهبرى باشد. شايد سوال شود كه آيا خمينى فردى واقعا چنين دانا و متخصص بود!؟ پاسخ اين است كه خمينى ابدا هم اين كاره نبود. اما هم رژيم شاه خود بيشترين كمكها را برايش فراهم آورد كه كار را صد چندان راحت كرد و هم ديگران چشم بسته رهبريش را پذيرفتند. شاه عجله بيشترى براى رفتن داشت، تا خمينى اشتها براى بازگشت. رژيم اسلامى ابدا در اين مورد شباهتى به رژيم شاه ندارد و درسهايش را خوب بلد است. اپوزيسيونش هم در زمينه اتحاد آنچنان است كه شاه در خواب هم نميديد.
ادامه دارد...