|
داريوش همايون
تسخير تمدن يا انتقال فرهنگ غربى
ايران شش دهه پيش نوكيسه اى فرهنگى بود كه در كيسه اش چيز قابلى هم نداشت
نخستين روزى كه مردم ايتاليا و فرانسه و انگليس و آلمان و روس در باب علم و ادب و هنر به زبان ملى خود كتاب نوشتند درزبانشان صد يك لغات و اصطلاحات فارسى امروز نبود
در رويكرد به فارسى است كه مشكل بزرگتر يك جامعه سنتى گرفتار گذشته اى را مى بينيم كه هم مايه سربلندى اوست و هم درجا زدنش
لحن مبالغه آميز و جدلى «تسخير تمدن فرنگى» به سوءتفاهمى دامن زد كه مدد رسان يك گرايش انحرافى شد
فرنگ در جاهائى از آنچه تسخير تمدن فرنگى مى گفت بدتر كرده بود ولى همان فرنگ اينهمه تمدنهاى خوابرفته در مرداب بويناك قرون وسطايشان را به تكاپوى پيشرفت انداخت
جامعه ايرانى بدنبال «آنچه خود داشت» هر چه بيشتر از آنچه مى بايد بود دور تر افتاد
|
|
homayoun
|
دلمشغولى به مسئله كشاكش صد ساله جامعه ايرانى با تجدد، نگاهى دقيق تر را به كتابى كوچك كه چهل و شش سال پيش انتشار يافت لازم گردانيد. «تسخير تمدن فرنگى» از فخرالدين شادمان، كه يك انتلكتوئل سياستگر برجسته پادشاهى محمد رضا شاه بود در گفتمان تجدد ايران يكى از سرفصل هاى عمده است و اگر واپسماندگى و قبيله واربودن سياست ايران نگذاشت در زمان خودش توجهى درخور بيابد، امروز هيچ بحث جدى در اين باره از بازگشت مكرر بدان گزيرى ندارد. او كه در قالب عاميانه روشنفكر آن دوره نمى گنجيد از سوى جامعه روشنفكرى ايران كه بيشتر، تاريكى هاى ذهنى اجتماع در زنجير ايدئولوژى مذهبى و شبه مذهبى را نمايندگى مى كرد، ناديده گرفته شد. توطئه سكوتى كه پيش از او ثروت انتلكتوئل تقى زاده ها را نيز به بيرون از بينوائى روشنفكرى رايج رانده بود، چنان نويسنده برجسته و انديشمند اجتماعى پيشروئى را زير سايه مانندهاى جلال آل احمد و احمد فرديد مى برد. ملتها همچنين شايسته روشنفكرانى هستند كه دارند.
چاپ دوم كتاب كه به همت و با مقدمه روشنگرانه دكتر عباس ميلانى انتشار يافته است (تهران، گام نو، ۱۳۸۲) ما را به روزگارى بر مى گرداند كه مسئله تجدد هنوز در خام ترين صورتش براى ما جلوه گر بود. چهل سالى پس از انقلاب مشروطه و بيست و پنج سالى پس از اصلاحات رضا شاهى، مردى با ريشه هاى ژرف (بيش از اندازه ژرف؟) در فرهنگ سنتى به معنى عربيت و ادبيت تا حد آموزش مدرسى دينى، كه بهمان ژرفى در فرهنگ غربى ريشه كرده بود «در نخستين رساله اى كه پس از سفرى دراز به آستانه ملت بزرگ ايران تقديم» مى كرد از تصوير جامعه اى كه تازه از اولى مى بريد و با دومى آشنائى مى يافت دلش بهم بر مى آمد.
ايران، آن زمان نوكيسه اى فرهنگى بود كه در كيسه اش چيز قابلى هم نداشت. اين چنين نوكيسه اى را شادمان فُكُلى مى ناميد و كتاب كوچك او پر از تاختن ها و بازتاختن ها به اين تيپ فرهنگى است كه ما نمونه هايش را امروز بيشتر در اجتماع مهاجر ايرانى در اروپا و امريكا مى يابيم. مردمانى كه پس ازمدتها زيستن، حتا تربيت يافتن، در اروپا به قول گوبينو، سفير ناماور فرانسه در دربار ناصرالدين شاه «همانند كه بودند. با اين تفاوت كه بر عيوبشان افزوده شده است و من در ميانشان كسى كه يكى از فضائل و خوبيهاى اروپا را بدست آورده باشد هرگز نديده ام.»
تفاوت عمده فكلى شادمان با خانه بدوش فرهنگى مهاجر آن است كه اولى مى كوشيد ايران را مانند اروپائى كه در ذهن كوچك او مى گنجيد سازد و دومى مى كوشد هرچه بيشتر از ايران فاصله بگيرد. از هر دو سو افزودن معايب غرب است بر كم و كاستى هاى ايران. خانه بدوش فرهنگى مهاجر اين مزيت را بر فكلى دارد كه از نيش قلمى همچون فخرالدين شادمان در امان است. كسى او را جدى نمى گيرد. او مى خواهد خود و بويژه فرزندانش اروپائى يا امريكائى شوند. مشكلى نيست؛ «برآن كه چه افزود و زان كه چه كاست؟» شش دهه اى پس از حملات گزنده شادمان، فكلى نيز مدتهاست در شمار نمى آيد. جامعه ايرانى از نگرانيهاى «تسخير تمدن فرنگى» كه امروز مبالغه آميز مى نمايد درگذشته است.
شادمان خطر را مى ديد ولى بزرگتر از آنچه مى بود. بسيار از ژاپن به عنوان نمونه اى كه بايست در روبروئى با غرب پيروى مى كرديم گفته اند. ولى دو سه دهه پس از اصلاحات «مى جى» در دهه شصت سده نوزدهم، ژاپن پر از فكليها بود. مردمى كه پس از لنگر انداختن ناوگان دريادار «پرى» امريكائى در ناگازاكى، از سه سده انزواى فرهنگى در آمده بودند تا گلو در تقليد يك تمدن بالا تر كه در نخستين مراحل بناچار سطحى و آسانگير و شيفته وار است فرو مى رفتند. براى ژاپنى ها همان دو سه دهه بس بود كه به ژرفا و پيچيدگى فرهنگى كه با زور، اگر چه بى شليك يك گلوله، آنان را ناگزير از گشايش بر جهان كرده بود پى برند. آنها هزار هزار براى آموختن به غرب رفتند وبه تندى به ترجمه صدها و هزاران كتاب مهم از زبانهاى اروپائى پرداختند و زيرساخت ادارى و اجتماعى و نظامى خود را از روى بهترين هائى كه اروپا عرضه مى داشت بازسازى كردند.
براى ما با كوله بار اسلامى مان كه شصت سال هم دير تر آغاز كرديم اين فرايند به درازا كشيد و هنوز ادامه دارد. از پاره اى جهات ما هنوز در پايان سده نوزدهم ژاپن هستيم. فكلى نتوانست زبان، حتا خط فارسى را عوض كند و مردم را از اسلام برگرداند (خود آخوندها دارند به صورتى اين كار را مى كنند و ديگر به آسانى نمى توان تصور كرد كه ايرانيان در عموم، مسلمانانى مانند دوره شادمان يا بيست سى سال پيش باشند.) فرهنگ سخت جان تر از آن است كه او مى ترسيد و مانعى بزرگتر از آن است كه او مى پنداشت.
***
زبان فارسى قهرمان اصلى «تسخير تمدن فرنگى» است. شادمان همان آب و تاب را در ستايش اهميت فارسى به عنوان سلاح تسخير تمدن غرب، و به عنوان يك زبان به خرج مى دهد كه در نكوهش فكلى. فارسى معشوقى است و گنجينه اى است و از مهمترين و بهترين زبانهاست. اينهمه ستايش در زمانى كه فرنگى مآبى مى رفت كه به غافل ماندن از تسلط بر زبان ملى بينجامد و كار سترگ فرهنگستان ايران رضا شاهى به عنوان ريشه كنى زبان از هر سو زير حمله بود (چه اندازه هر روز بزرگى و فراخى ديد آن پادشاه نمايان تر مى شود!) خدمتى بشمار مى رفت. فارسى كه ناگهان خود را دربرابر هجوم فرانسه و انگليسى ناتوان مى يافت در فارسى زبانان احساس كوچكى بر مى انگيخت. كسى با آگاهى شادمان از زبانها و ادبيات اروپا لازم مى بود كه اين احساس كوچكى را بزدايد: «زبانهاى كامل اروپائى از قبيل فرانسه و انگليسى مثل هر زبان ديگرى در ابتدا ناقص و كم لغت بوده و به تدريج به مرحله كمال رسيده است.... فارسى از قديمى ترين زبان زنده فرنگى چندين قرن قديم تر و از اين حيث مهم تر است، زيرا كه فارسى چندين صد سال پيش از هر زبان مهم فرنگى كامل و پخته بود... نخستين روزى كه مردم ايتاليا و فرانسه و انگليس و آلمان و روس در باب علم و ادب و هنر به زبان ملى خود كتاب نوشتند زبانشان صد يك لغات و اصطلاحات فارسى امروز را نداشت و در سستى و ناپختگى در مرحله اى بود نظير فارسى لا اقل دويست سال پيش از ايامى كه رودكى به زبان بليغ عهد خويش چنين شعرى روحپرور گفت.»
نكته مهمى كه «تسخير تمدن فرنگى» بر آن تأكيد دارد نقش فارسى دانى در آنچه است كه امروز انتقال فرهنگ يا فرهنگ پذيرى مى گوئيم و او تسخير تمدن مى ناميد. چنانكه خود بارها مى گويد رابطه ميان زبان و انديشه، زبان و علم، روشن است. ولى زمانهائى بوده است، حتا زمان خود ما، كه اين بديهى را مى بايد تكرار كرد. ذهن ايرانى اگر پى ريزى زبانى اش درست باشد (به معنى تسلط بر زبان و پرورش ادبى كلاسيك فارسى) توانائى لازم را براى دريافت و تحليل مفاهيم تازه و بيگانه با فرهنگ ايرانى بهتر مى يابد. شادمان اين معنى را چنين بيان مى داشت: «اگر همت باشد با چنين زبانى تسخير كردن تمدن فرنگى كارى مشكل نيست.» زبانى با ادبيات غنى، چنانكه فارسى هست، به گويندگانش يك جهش آغازين مى دهد. آنهمه ذوق و انديشه كه در آفريدن آن ادبيات رفته انديشه و احساس را بالا مى برد. اين امر بديهى را هنوز دير نشده است كه دريابيم. از اين گذشته اگر فارسى را درست ندانيم و اگر با فارسى درست رفتار نكنيم، يا مى بايد عملا از انتقال فرهنگ چشم بپوشيم و به اندك بهره اى خرسند باشيم، يا فارسى را فداى دستيابى به فرهنگ كنيم چنانكه هر دو در مستعمرات پيشين فرانسه و انگلستان پيش آمده است.
رفتار درست با فارسى چيست؟ در اينجاست كه محافظه كارى شادمان پايش را از رفتار مى بندد و او را دربرابر كسى مانند محمد على فروغى، يك مرد بزرگ ديگر دوران رضا شاه كه منتش بر گردن همه نسلهاى ايرانى پس از اوست، واپس مانده جلوه مى دهد. ايرانى كه ناگهان با وظيفه سنگين نوسازندگى در همه زمينه ها روبرو شده بود خود را زير آوار هزاران پديده و فرايافت CONCEPT مى يافت كه معادل فارسى خود را مى طلبيدند. نبوغ رضا شاه، فرهنگستان را به يارى فرستاد كه نه تنها چند صد واژه لازم كه جا افتاده اند به فارسى بخشيد، راه را به زبان نشان داد تا براى چالش تجدد آماده شود. براى شادمان واژه هائى چون كنش و واكنش و هزينه و دانشگاه و دامپزشگ، گوشخراش و مسخره است و دارالعلم و كحال و بيطار را ترجيح مى دهد. راهنمائى هايش براى ساختن واژه هاى نو درست ولى كلى است و خودش يك واژه تازه نمى سازد. مشكل او را هر كسى كه در درياى ادبيات فارسى غوته اى زده است احساس مى كند. در همين رويكرد به زبان فارسى است كه بخشى از مسئله ما با تجدد قرار دارد.
فارسى به لطف ادبيات و بويژه شعر خود (شادمان كه شعر انگليسى را مى دانست، شعر فارسى را خزينه بهترين شعر عالم مى ناميد) افسون لطيفى است كه انسان نمى خواهد از آن بدرآيد. ولى ما براى گامزدن در تجدد چاره اى جز گشودن هر زنجيرى از دست و پاى خويش، اگر خود زنجير زرين ادبيات كلاسيك فارسى باشد، نداريم. فارسى بر خلاف زبانهاى مهم اروپائى، پيش از مدرنيته (باز زايش يا رنسانس سده شانزده و روشنرائى يا بقول مشهور، روشنگرى سده هژده) به كمال رسيده بود. آن زبانها آزاد از سنگينى يك سنت افتخار آميز و حتا هستى بخش توانستند در هر سو كه لازم بود گسترش يابند و آزادانه از هر سرچشمه زبانى، بويژه يونانى و لاتين كه مادر و خويشاوندشان بود و همه سير مدرنيته از آنها آغاز شد، سيراب شوند. ما در فارسى در هر گام با سعدى و حافظ روبروئيم. آن زبانها همراه مدرنيته پرورش يافتند. فارسى را به رغم خودش مى بايد با مدرنيته همراه كرد و يونانى و لاتين جزء خويشاوندى در ريشه با فارسى ندارند و آن كمك حياتى را نمى توانند بكنند. نقش يونانى و لاتين در تكامل فارسى با عربى بود ولى عربى از ريشه با فارسى تفاوت دارد و اگر يونانى و لاتين نخستين زبانهاى تجدد بودند (در مراحل آغازينى كه كشيش ها در صومعه هاى سده هاى دوازده و سيزده دست بكار كشف قوانينى شدند كه خداوند جهان هستى را بر پايه آنها آفريده بود) عربى خود بدتر از فارسى دست به گريبان تجدد است و بجاى افسون لطيف و زنجير زرين يك ادبيات سحرآسا بر دست و پا، همه وزن كوه آساى كلام مقدس را بر پشت دارد.
در همين رويكرد به فارسى است كه ما مشكل بزرگتر يك جامعه سنتى گرفتار گذشته اى را مى بينيم كه هم مايه سربلندى اوست و هم درجا زدنش. هر اصلاح و تغييرى، جدا شدنى است وهنر زيادى مى خواهد هم دلبسته ماندن و هم جدا شدن.
نسخه «تسخير تمدن فرنگى در اصل درست است: مى بايد فارسى را خوب آموخت و پايه استوار ادبى بهم رساند و به خواندن آثار با ارزش غرب و ترجمه آنها پرداخت و اندك اندك از آن درگذشت و به پژوهش و آفريدن رسيد، چنانكه فرنگيان نيز از هزار سالى پيش كردند. ولى فارسى زبان به دليرى بيشترى نياز دارد كه شادمان نداشت و نمى پسنديد. او اگر «دير تر در دهر ايستاده بود» نه تنها فارسى را مى ديد كه از تابوهاى بسيار گذشته است و نيرومند تر بدر آمده، از اين شاد مى شد كه ما نيز سرانجام داريم بر راه ژاپنيان مى رويم. موج واقعى ترجمه كارهاى با ارزش اروپائيان سه چهار دهه اى نيست كه برخاسته است واگر نسل شادمان در ادب فارسى نخستين پژوهندگان اروپائى منش ايرانى را ديد، امروز ايرانيانى در همه علوم انسانى داريم، همانگونه كه شادمان مى خواست: هر دو پا استوار در خاك پر بركت فرهنگ ايران و فرهنگ غرب، دستهائى كه به دوردستهاى تاريخ دراز شده است، و چشمانى كه آينده را «گردن كشيده غرق تماشا» ست.
***
لحن مبالغه آميز و جدلى «تسخير تمدن فرنگى» و بى اختيارى نويسنده در ستايش و بويژه نكوهش، از تاثير آن مى كاست؛ ولى بدتر از آن به سوءتفاهمى دامن زد كه مدد رسان يك گرايش ارتجاعى شد؛ درست همان كه نمى خواست. برخورد شادمان به تمدن فرنگى برخورد دشمنانه است. او اين تمدن را دشمنى بدتر از عرب و مغول مى داند كه مغلوب كردنى نيست و ايران را معدوم خواهد كرد، مگر آنكه آيرانيان بر آن چيره شوند، به اين معنى كه تمدن فرنگى را از آن خود كنند نه آنكه ميمون وار به تقليدش دلخوش باشند. در شش دهه اى كه از انتشار كتاب گذشته، ترسهاى او بيش از اندازه بوده است. حتا سرزمينهائى مانند الجزاير كه از آن بد ترين نمونه ها را اورده است، در برخورد فرو دستانه خود با تمدن فرنگى معدوم نشده اند و بيشترشان دست و پا زنان در همان فرهنگ سنتى، راهى به بالا تر و بهتر مى جويند. مسئله براى جامعه هاى سنتى در برخورد با تمدن فرنگى آن نيست كه آنها را از بين خواهد برد، اين است كه آنها را پشت سر خواهد گذاشت و در گرفتاريهاشان رها خواهد كرد.
عيب هائى كه شادمان بر تمدن فرنگى گرفته در دست واپسگرايانى كه در جنبش مشروطه و تجدد خواهى، مرگ خود را در اين دو مى ديدند سلاحى كارآمد شد: «حمله تمدن فرنگى از حمله عرب و ترك و تاتار بدتر است، چرا كه مى فريبد و خود هرگز فريفته نمى شود... بيرحمى است كه علم و هنر و هر چيز خوب فرنگى را از ما دريغ مى دارد اما بهر راهى كه كه بتواند يك روز به دست فكليان و روز ديگر به مدد خائنان و رشوه گيران و دين فروشان فكر ما را آشفته مى كند...» همان ناله زدن هاى مردمى كه گناه هر چه نادانى و ناتوانى و سستى خود را به گردن اين و آن انداختند. گوئى خيانت و رشوه گيرى و دين فروشى و آشفته فكرى با فرنگى به ايران آمد؛ و همان فرنگ نبود كه هر سال درهاى بهترين دانشگاهها و كتابخانه ها و موزه هايش را بر هزاران چون نويسنده كتاب مى گشود و كتابش را كه به گفته شادمان «مظهر كامل و جلوه گاه بزرگ جميع علوم و افكار و عقايد فرنگى است» به رايگان در اختيار ديگران مى نهاد كه به زبان خود درآورند؛ و ژاپنيان را مى گذاشت كه از هر اختراع او تقليد و بهره بردارى كنند. در همان سالهاى انتشار «تسخير تمدن فرنگى» مخترع امريكائى ترانزيستور، اختراعش را به ژاپنى ها فروخت و هنوز اروپا و امريكا در انقلاب و صنعت شگرف الكترونيك از رقابت نيرومند آن كشور بر نيامده اند.
شادمان را شور ميهن پرستى و توسن نثر فارسى از جا بدر مى برد. فرنگى كه او توصيف مى كرد در بسيار جاها بدتر از آن كرده بود كه او مى نوشت، از كشتارهاى جمعى و سيزده ميليون برده اى كه در سيصد سال بازرگانى بردگان از افريقا ربودند و سرزمينهاى مستقلى كه به اسارت انداختند. ولى همان فرنگ بود كه اينهمه تمدنهاى خواب رفته در مرداب بويناك قرون وسطايشان را بيدار كرد و به تكاپوى پيشرفت انداخت. عربها و مغولها ده هزار و صد هزار مى كشتند و آسيابها را از خون مى گرداندند و شهر ها را از جانوران نيز پاك مى كردند؛ ولى فرنگى كه «بدتر از آنها» بود تنها با مايه كوبى آبله جان صدها ميليون تن را در صد و پنجاه ساله گذشته در سرزمين هاى جهان سومى نجات داده است، پيشگيرى از ميلياردها مرگ زود رس ديگر به كنار. تمدن غرب دشمن نبود، يك قله بلند تر، بلند ترين قله اى تا كنون، بود كه انسانيت در هر جا مى بايد فتح مى كرد. در جامعه هاى اسلامى اين را نفهميدند و به مبارزه با دشمن ادامه دادند و مى دهند. در روسيه و ژاپن، چنانكه خود شادمان نيز مى گويد، تمدن فرنگى را از آن خود كردند به اين معنى كه بى مقاومت و تعارف و ريا برترى اش را پذيرفتند و تا هرجا لازم بود، و گاه بيش از لزوم، به آن همانند شدند و خودشان هم ماندند. جامعه هاى اسلامى نيز در تسخير شدنشان به دست تمدن فرنگى، خودشان مانده اند ولى آن دو، و پيروان فراوان ديگرشان «خود» هاى بهترى هستند.
دكتر ميلانى در مقدمه خود كه درهاى بحث سازنده اى را مى گشايد سوءتفاهمى را كه در بالا اشاره شد چنين بيان مى كند: «سرنوشت تبعيدى كتاب شادمان و نسيان زيان بار تاريخى در مورد نظرات بديعش را مى توان به شكلى بارز در چند و چون حضورش در كتاب غربزدگى آل احمد سراغ كرد.... آل احمد در... كتابش، آنهم در زير نويسى... مى نويسد «مراجعه كنيد به تسخير تمدن فرنگى از سيد فخرالدين شادمان كه بر من فضل سبق دارد و سالها پيش از اين اوراق در جستجوى علاج فكلى مآبى برآمد و آموزش جدى زبان مادرى را پيشنهاد كرد و ترجمه آثار فلسفى و علمى غرب را، وگرچه خوب متوجه درد شده است، اما نسخه مجربى ندارد. چرا كه از آن سال هزاران كتاب فرنگى ترجمه شده است و هركدام ما كلى معلومات فرنگى خوانده ايم ولى روزبروز بيشتر به فكلى مآبى مى گرائيم. چرا كه اين فكلى مآبى يا به تعبيرمن قرتى بازى خود يكى از عوارض ساده درد بزرگ ترى است كه غربزدگى باشد.»
دكتر ميلانى مى نويسد سخن آل احمد بهترين نشانه «قرائت سرسرى و ايقان متكى بر دانشى اندك و سطحى، از خصوصيات بارز طرز فكر و كار فكلى هاست... برخورد آل احمد با نظرات شادمان و با مضمون تسخير تمدن فرنگى و نيز لحن پر يقين او در مورد جملگى نظرات التقاطى و گاه سخت سطحى خويش، خود از نوع برخورد فكلى هاست.» او آنگاه با اشاره هوشمندانه اى، داد شادمان را از كسى كه بيشترين سوءاستفاده را از كتاب راهگشا و بد فهميده شده او كرد مى گيرد: «برخلاف ادعاى آل احمد، فكلى شادمان همان قرتى غربزده عربزدگى نيست. به گمان شادمان، رويه ديگر اين فكلى «جوجه فقيه يا فقيه نمائى... است كه چند كلمه فارسى و عربى ياد گرفته و سى چهل كتاب از نويسندگان كم فكر و پرنويس مصر و شام خوانده و... دويست سيصد اصطلاح و عبارت كه ترجمه ناقص اصطلاحات و مطالب علمى و فلسفى فرنگى به زبان عربى است به خاطر سپرده و چند لغت فرنگى ناقص تلفظ را چاشنى كلام خود ساخته و با گستاخى خاص بعضى از طلاب در هر جا با هر كس در هر باب بحث مى كند... و مدعى است كه اهل فرنگ تمام قوانين خود را از اسلام اقتباس كرده اند.»
ولى آسيب، زده شده بود. صداى مهمترين انديشه مند آن نسل بر آخوندهائى كه پس از رضا شاه سر بلند كرده بودند و روشنفكرانى كه پاسخ پرسشهاى بيشتر غلط خود را در بازگشت به ريشه هاى اصيل و دورى گرفتن از ترقيخواهى رضا شاهى مى جستند افزوده شده بود. بخش دشوار تر پيام تسخير... فراموش شد. درس خواندن و ايران و فرنگ را خوب شناختن را به كنارى زدند و به دشمنى كه از عرب و مغول هم بد تر بود پرداختند. در آن خاموشى كه بر انديشه ها و نوشته هاى شادمان تحميل شده بود بحثى در نگرفت كه مقصود او بهتر گفته شود. لحن او بر پيامش سايه انداخت و جامعه ايرانى به دنبال «آنچه خود داشت» هر چه بيشتر از آنچه مى بايد داشت دور تر افتاد.
***
مقدمه كتاب در اشاره به گفتاوردى از تسخير... بحث مهم در آوردن تجدد از سنت را پيش مى آورد. شادمان در جائى از كتاب مى گويد «در اين سفر كه به قصد تسخير تمدن فرنگى در پيش داريم منزل اول ايران است نه فرنگستان.» دكتر ميلانى اين تعريف از تجدد را «همسو و همساز» بلوممنبرگ مى داند كه در «مشروعيت عصر جديد مى گويد تجدد جز «خود شناسى نقاد» نيست. اما براى خود شناسى نقاد، اول قدم، بيرون آمدن از سنت به معنى فضاى غالب فرهنگى است. اگر فضاى فرهنگى توان نقادى داشته باشد آنگاه فرايند تجدد آغاز مى شود. در اينجاست كه تفاوت اصلى جامعه هاى پيشا مدرن نمودار مى شود. پاره اى فرهنگها آمادگى بيشترى براى برداشتن آن گام نخستين در خود شناسى نقاد دارند. تمدن مسيحى- يهودى برپايه سنت يونانى-رومى چنان آمادگى را داشت. ديگرانى ناگزير بودند منتظر ناپلئون درمصر و ژنرال پاسكويج در دربند قفقاز و دريا دار پرى در ناگازاكى بمانند.
|