|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
۴ من پسر صدام بودم
اتومبيل هاى عدى
دهها مكانيك موظفند از اين كلكسيون بزرگ اتومبيل مراقبت كرده و از آنها نگاهدارى كنند. سرپرست مكانيك ها فردى به نام طمال التكريتى است.
اتومبيل ها را در رديف هاى معين طبقه بندى كرده اند: رديف يك به اتومبيل هاى مرسدس اختصاص دارد كه كنار يكديگر چيده شده اند، به هر رنگى و با همه تزيينات و تجهيزات از پخش صوت كه آدم فكر مى كند در يك واك من متحرك نشسته تا بار ساخته شده از چوب عالى و تلويزيون و تلفن. مدل هيچ مرسدسى پائين تر از ۳۰۰ نيست.
شش دستگاه مدلSEL ،۵۰۰ ده دستگاه مدل SE 500 كه قويترين مرسدسى است كه تا كنون ساخته شده، شانزده دستگاه SL كاپريو به رنگ هاى سياه، آبى تيره و سرخ جگرى. قيمت هيچ كدام از اين اتومبيل ها كمتر از صدهزار دلار نيست.
در كنار رديف مرسدس، اتومبيل هاى فرارى قرار دارند. چندين دستگاه تستاروزا به رنگ قرمز، يك دستگاه دينوى قديمى و چهار دستگاه مدل ۳۴۸. اتومبيل ها برق مى زنند و مى درخشند و حتا ذره غبارى نيز بر آنها ديده نمى شود. در اينجا همه چيز به شدت تميز است و مانند ايستگاه مراقبت هاى ويژه بيمارستان همه چيز ضدعفونى شده است. من حتا ترديد مى كنم كه ايستگاه هاى مراقبت هاى ويژه تا اين اندازه عالى درست شده باشند! ديوار گاراژها از كاشى و كف آن با كف پوش مخصوص پوشيده شده است.
پشت رديف فرارى ها، اتومبيل هاى لامبارجينى پارك شده اند. اتومبيل هائى كه مانند هواپيما هستند با حداكثر سرعت ۳۰۰ كيلومتر در ساعت. عدى با اين اتومبيل ها به سرعت در خيابان هاى بغداد مى تازد و با سرعت ۲۴۰ كيلومتر در «خيابان فلسطين» مى راند. از همان دوران مدرسه او با اين اتومبيل هاى لوكس به ستاره همشاگردى هايش تبديل شده بود. اگرچه من به اين ثروت و جنون خودنمايى هرگز توجهى نداشتم، ولى با اين همه برايم جاذبه داشت.
عدى جنون اتومبيل را از پدرش به ارث برده است. صدام حسين نيز تعداد بى شمارى اتومبيل دارد كه البته در گاراژهاى ديگرى نگاهدارى مى شوند. عدى نيز مانند پدرش خود رانندگى مى كند و هرگز نمى گذارد كه راننده براند. موقع رانندگى بايد چرخ هاى اتومبيل او نيز درست مانند اتومبيل پدرش صدا بدهند. وقتى تعليم مى ديدم كه مانند عدى رانندگى كنم، منعم حمد همواره تكرار مى كرد: «رانندگى يك چيز مقدس، با ارزش و ويژه است. هميشه به اين موضوع فكر كن».
در كنار اتومبيل هاى ورزشى لامبارجينى، اتومبيل هاى نقره اى مازراتى ايستاده اند. اتومبيل هاى توربو كه مانند تير سرعت دارند ولى ظاهرشان نشان نمى دهد. ولى جذاب ترين رديف، مربوط به جاگوار و پورشه است. عدى همه پورشه هاى مدل ۹۱۱ را دارد. در رنگ ها و تجهيزات مختلف. كابريولى، تارگاس و توربو پورشه. رديف جاگوار نيز به همين ترتيب است. چهار دستگاه مدل E كه اتومبيل ورزشى كلاسيك و شبيه سيگار و آلت تناسلى مردان است. دو دستگاه كابريو با صندلى هاى چرمى و شرابى رنگ كه نرم و صاف مانند ران زنان است. قالپاق ها طلاكارى شده اند. تجهيزات اتومبيل از بهترين نوع كروم و صداى موتور ماشين مانند راكت هاى اسكات پيش از شليك است. چند متر آن طرفتر، بيست و هشت دستگاه جاگوار ۱۲ سيلندر پارك شده كه جديدترين مدل است و اضافه بر آن جاگوار با شكوه انگليسى مدل قديمى. همه اين اتومبيل هاى لوكس بايد مرتب و دقيق تميز شوند. عدى حتا موتور آنها را نيز بازرسى مى كند. اصلا چيزى از تكنيك سرش نمى شود، ولى اگر اثر انگشت چرب يكى از مكانيك ها را بر روى سر سيلندر ببيند، اختيار خود را از دست مى دهد. اگر اتومبيلى تصادف كند، تعمير نمى شود، بلكه اسقاط مى گردد. عدى همه مدل هاى جديد را از روى سرعت و نوع رانندگى شخصا امتحان مى كند. پيش از اينكه اين امتحان صورت گيرد، محافظان عدى بخشى از بزرگراه القادسيه را كه بغداد را به كويت متصل مى كند، قرق مى كنند. خود اين امتحان يك مراسم بى معنى است.
عدى براى اينكه مطمئن شود كه بازيچه جديدش هر آن چيزى كه وعده داده، عملا داراست، يك مسابقه اتومبيلرانى ترتيب مى دهد. بيست و چهار ساعت پيش از امتحان، استاد عدى به رئيس تعميرگاه، طمال التكريتى اعلام مى كند كه چرخ هاى اتومبيل مورد امتحان بايد نو شوند و اتومبيل درست مانند مسابقات اتومبيلرانى فورمل يك تزيين شود. بعلاوه، بايد «خرده ريزهاى غير ضرورى» از اتومبيل خارج شوند، مانند صندلى كنار راننده و صندلى عقب. در روز آزمايش، خود استاد عدى در گاراژ حاضر مى شود و به محافظانش اجازه مى دهد كه سوار اتومبيل هاى ديگر شوند. محافظان، رقيبان و حريفان خيالى او هستند! «تيم آزمايش» به شكل كارونى وارد بزرگراه قرق شده مى شود.
اتومبيل ها دو به دو با يكديگر مسابقه مى دهند. عدى كه كمربند ايمنى را سخت بسته، در يك لامبارجينى نشسته. كنارش يك فرارى تستاروزا ايستاده كه يكى از محافظان با نگاهى جدى پشت فرمانش نشسته است. داور مى شمارد: «... پنج... چهار... سه... دو... يك!» با چرخهايى كه صدا مى دهند راننده ها گاز مى دهند و اتومبيل ها در بزرگراه مى غرند. چه كسى برنده مى شود؟ البته عدى! هميشه. نابود باد كسى كه بخواهد بر استاد پيروز شود! هيچ كس سريع تر از عدى نمى راند. توان ماشين يك امر ثانوى است، مهم «توانايى بيش از حد و شجاعت بيكران» پسر رئيس جمهور در «رانندگى» است. بعد از آزمايش، بحث بى پايان بر سر رانندگى و سرعت و موقعيت خيابان و جزئيات فنى در مى گيرد. عدى با اينكه از مسائل فنى سر در نمى آورد، ولى عاشق آن است كه در جزئيات فنى غرق شود. او در باره سرعت زياد و كم، آئروديناميك و نيروى فشار داد سخن مى دهد.
عدى دستور داده كه پشت گاراژ يك كارگاه نقاشى اتومبيل درست كنند، براى اينكه يكى از بازى هاى مورد علاقه عدى اين است كه رنگ اتومبيلش بايد با رنگ لباسش همخوانى داشته باشد. اگر كت و شلوار خاكسترى بپوشد، اتومبيلش هم بايد خاكسترى باشد. اگر مرسدس خاكسترى نداشته باشد، دستور مى دهد كه يكى از آنها را رنگ كنند!
عدى علاوه بر مجموعه اتومبيل، چهار هلى كوپتر نيز دارد. حتا آنها را هم دستور مى دهد مرتب طبق سليقه او رنگ كرده و تزيين كنند. عدى از رنگ هاى نظامى بدش مى آيد. هلى كوپترهاى او بايد مانند هلى كوپترهاى شاهزاده هاى عربستان و كويت باشند. درونش مانند يك سالن و بيرونش شيك و ورزشى. اغلب دستور مى دهد كه آنها را به رنگ مورد علاقه اش، ابى و سفيد رنگ آميزى كنند. نقطه اوج و تجسم واقعى انحطاط را مى توان در يك اتومبيل ويژه و يگانه ديد كه تنها ممكن است در گاراژ پسر رئيس جمهور عراق پيدا شود: يك مرسدس ۵۰۰ با موتور رولزرويس. يك كارخانه دار ايتاليايى به همين منظور به بغداد پرواز كرد تا اين دستگاه عجيب را طراحى كرده و بر ساختن آن نظارت كند. دو ماه طول كشيد تا مكانيك هاى عدى اين دستگاه لوكس را با موتورى با سرعتى شيطانى به طورى كه همه چيزش كار كند، ساختند. موتور اين اتومبيل صدايى مانند اتومبيل هاى سرعت دارد كه با موتور راكت به حركت در مى آيند و در مسابقات جهانى شكستن ركورد سرعت در آمريكا به كار برده مى شوند.
عدى اغلب اتومبيل هاى لوكس خود را از شركت هاى خارجى مى خرد و غنايى با اينكه تنها كار انتقال آنها را انجام مى دهد، براى هر اتومبيل پول خوبى دريافت مى كند. پول در زندگى عدى اصلا ارزشى ندارد. هيچكدام از همكاران او حقوق ثابت دريافت نمى كنند. من نيز حقوق ثابت ندارم. در پايان دوره آموزشى با منعم حمد در مورد پول صحبت كردم. به عنوان سرباز ماهيانه ۲۲ دينار دريافت مى كردم. مبلغ مضحكى است. ۲۲ دينار كمتر از ۲۵ دلار است. منعم حمد آن زمان به من گفت: «هر وقت پول خواستى، مستقيما به خود عدى مراجعه كن. او به حسابدار خود دستور مى دهد كه هر مبلغى كه لازم دارى به تو بدهد». تا كنون هنوز اين گفته منعم حمد را به كار نبسته ام. من پول احتياج ندارم. غذا و آشاميدنى را خدمتكاران فراهم مى كنند، لباس هميشه آنجا هست و هر روز تميز و اتو مى شود. وسايل بهداشتى مانند خمير دندان و خمير ريش و شامپو و صابون نيز ماهيانه تهيه و نو مى شوند، درست مانند هتل هاى پنج ستاره.
عدى با هيجان از تاجر اتومبيل استقبال مى كند. او را در آغوش مى گيرد و مى بوسد و غنايى چاكرانه لبخند مى زند. به فاصله چند دقيقه پس از ورود غنايى، على اسعد، زائد كمونه، موعاند ععانى و آمر اعظمى وارد مى شوند. اين مردان در زندگى عدى نقش ويژه اى بازى مى كنند. همه آنها مستقيم و غير مستقيم وظيفه دارند كه براى عدى زن و دختر بياورند.
على اسعد حتا كارمند عدى است و وقتى كه او از طريق پليس هايش موفق نمى شود، براى عدى دختران تر و تازه از دانشگاه و مدرسه مى آورد. عدى ترتيب ازدواج او را با يكى از دخترانى داد كه قبلا به او تجاوز كرده بود. زائد كمونه رئيس پااندازان بغداد است، آدم بسيار كثيفى است. او چندين بار و كلوب شبانه را زير كنترل خود دارد و روسپيان بغداد را اداره مى كند. نوعى پدرخوانده سكس است. زائد رسماًيك بنگاه واردات و صادرت دارد. ولى گويا اين تجارت تنها پوشش است و واردات اصلى او روسپى است. زائد آنها را از آسياى جنوب شرقى وارد مى كند. اين زنان كه در اغلب بارهاى بغداد كار مى كنند، توسط زائد كنترل شده و عدى نيز در اين تجارت شريك است. سود حاصل از اين تجارت را عدى در هتل ها، بارها و قمارخانه هاى خصوصى خود سرمايه گذارى مى كند. در باره زائد مى گويند كه نصف بغداد به او تعلق دارد. موعاند ععانى نيز تاجر زن است.
خوشگذرانى ها
همراه با اين مردان عده اى زن جوان نيز وارد سالن مى شوند. همه لباس هاى عالى و تنگ به تن دارند. برخى نيز دامن هاى بسيار كوتاه پوشيده اند كه در ديگر كشورهاى عربى تصورش را نمى توان كرد. دين براى عدى اصلا اهميتى ندارد. او هرگز نماز نمى خواند و شعارش اين است: «خدا به چه درد من مى خورد؟ هيچ! آيا خدا به من يك دينار هم مى دهد؟ نه، خدا هيچ چيز به من نمى دهد. بهتر است جانب عدى را نگاه داشته باشيد. او دينار دارد و به همين دليل بزرگتر از خداست». در تمام اين مدت تنها يك بار ديدم كه او نماز مى خواند و آن زمانى بود كه به زيارت اماكن مقدسه «التكيه» و «الصوفيه» رفته بود. البته كه از اين مراسم عكس و فيلم گرفتند. روز بعد با سر و صدا اعلام كردند كه «عاليجناب عدى صدام حسين، پسر ارشد رئيس جمهور، از اماكن مقدسه ديدار به عمل آورد».
عبدل عاكله بالاخره به روى صحنه رفت. او در ساعات بعدى آنجا را ترك نخواهد كرد. عدى خواننده ديگرى را قبول ندارد و عبدل مى تواند يك برنامه شش تا هشت ساعته را به تنهايى اجرا كند. خواننده براى اينكه مجلس را گرم كند، با ترانه مورد علاقه عدى شروع مى كند: «صدام، اى صدام، تو اى مرد قدرتمند و بزرگ». اين ترانه يكى از سرودهاى چاپلوسانه در مدح صدام است كه هميشه و همه جا اجرا مى شود. اين ريتم نرم با ترجيع بند تكرارى و بى پايان كه مرتب اطمينان مى دهد كه صدام بزرگ و قدرتمند است، عدى را به رقص در مى آورد. همه با خواننده هم آواز مى شوند و عدى گيلاس كنياك خود را با ريتم آن تكان مى دهد. او كنار صحنه با سه زن نشسته كه من آنها را نمى شناسم. عربده مى كشد، مى نوشد و باز هم عربده مى كشد. مست است. وقتى عبدل ترانه بعدى را شروع مى كند، عدى از جا مى پرد و دخترى را كه پيراهن ابريشمى سورمه اى تنگ به تن دارد از جا بلند مى كند. دختر با كفش هاى سياه براق و پاشنه صنارى بلندتر از عدى به نظر مى رسد. او موهايش را طلايى رنگ كرده و همانطور كه عدى دوست دارد، آرايش شديدى دارد. لب هايش سرخ تيره و براق و گونه هايش با سرخاب رنگ شده. خيلى ماهرانه آرايش كرده است. نرم و سايه روشن. هيچ حد فاصلى در صورتش ديده نمى شود، در حاليكه ديگران طورى آرايش كرده اند كه گويى همين الان كتك خورده اند. دختر پستان هاى درشتى دارد، طورى كه وقتى خود را تكان مى دهد، تقريبا در پيراهن يقه بازش تكان مى خورند. يقه لباسش باز است و پستان هاى صاف و سپيدش را تنگ به هم چسبانده است. عدى با خنده مى گويد: «رقصيدن مانند گائيدن است». وى بازوى دخترك مو بور را مى گيرد. دخترك چشمانش را مى بندد و با عشوه خود را به ريتم موسيقى مى سپارد. مانند مار بدنش را حركت مى دهد و باسنش را مى چرخاند، شكمش را مى لرزاند و باسنش را طورى حركت مى دهد كه گويى عدى را در خود احساس مى كند. عدى دو دور با او مى رقصد، او را مى گذارد و با دختر ديگرى شروع مى كند كه او نيز بسيار خوب مى رقصد. حركات عدى هيچ ظرافت و ملاحت ندارد و مرتب به ديگران تنه مى زند. ولى كسى چيزى نمى گويد، چرا كه گويا اين كار سبب تفريح عدى مى شود و مسأله نيز همين است. او زن را در آغوش مى كشد، لب هايش را بر لب او مى گذارد و خود را به او مى چسباند. صورت زن را مى ليسد. زبانش همه جاست و اين با اينكه براى زن ناخوشايند است، ولى مى خندد، ديگران تماشا مى كنند و آنها نيز مى خندند. زن دستش را بر اندام عدى مى كشد، مى چرخد، عدى مانند هنرپيشه هاى تئاتر آه بلندى مى كشد و فرياد مى زند: «دهانت را دوست دارم. موهايت را دوست دارم. بينى ات را دوست دارم. تو بايد مال من باشى» و همانطور زن را به سوى خود كشيده، باسن اش را به خود مى فشارد و مانند يك سگ شهوانى در حاليكه خود را تكان مى دهد با صداى بلند مى خندد و مى گويد: «كونى مانند كون تو نديده ام».
غذا آماده است. از مهمانان دعوت مى شود كه براى صرف غذا به طبقه اول بروند. مسئولين تشريفات در اينجا نيز كار خود را به طرز عالى انجام داده اند و همراه با يعقوب المسيحى و سعيد المسيحى ميزى ترتيب داده اند كه در هتل الرشيد نيز بهتر از آن نمى تواند وجود داشته باشد. يعقوب المسيحى آشپز خصوصى و پيشمرگ عدى است و سعيد المسيحى همواره عدى را در سفرهاى خارج همراهى مى كند. بر روى ميز كه مطمئنا بيش از بيست متر طول دارد، صدها نوع غذا ديده مى شود. در وسط ميز، عقاب عراق كه از كره درست شده، قرار گرفته و دورش را هندوانه و هلو و زردآلو و سيب و پرتقال و گريپ فروت و توت فرنگى و آناناس پر كرده است. بين آنها ميوه هاى عجيبى وجود دارد كه من نمى شناسم و پيش از اين نديده ام. احتمالا آنها را براى مهمانى امشب از كويت وارد كرده اند. در سمت چپ ميز، آشپزها به رديف مانند سربازان سربى ايستاده اند. ظروف نقره اى و آينه اى با دستگيره هاى طلايى كه بر روى آنان عقاب عراق نقش بسته، مى درخشند. واقعا همه چيز در اينجا وجود دارد. غذاهاى عربى، چينى و اروپائى. سينه سرخ شده اردك در فلفل دلمه اى سرخ، گوشت بوقلمون با سوس جگر مرغ، گوشت خرگوش با سوس فلفل. آشپزها غذاهاى خوشمزه را دوستانه تعارف مى كنند و مى پرسند كه آيا آنها ظرف مهمانان را پر كنند و يا اينكه مهمانان ترجيح مى دهند خودشان انتخاب كنند.
ميز غذاى سرد نيز كاملا هنرمندانه چيده شده است: فيله ماهى در ظرف نقره اى، سه نوع خاويار در كاسه هاى مجلل نقره. خاويار سرخ شفاف بر روى خرده هاى يخ. خرچنگ دريايى و صدف باز شده. جگر شفاف غاز فرانسوى، ژامبون ايتاليايى، فيله گاو ايتاليايى، گوشت خوك نمكزده صورتى در انواع سوس، اردك با آلو و كيوى، گوشت مرغ و...
همانطور كه به من گفته اند، خود را چندان نمايان نمى كنم و از هر گفتگويى پرهيز مى كنم. تلاش مى كنم نگاهم را بى حوصله از آدم ها منحرف كنم. از ميان جمعيت رد مى شوم و بى هدف راه مى روم. هر بار، وقتى پيشخدمتى سينى مشروب را در برابرم مى گيرد، گيلاسى بر مى دارم. آرام و كم مى نوشم. نمى خواهم مست شوم. عبدل خواننده بدون مكث مى خواند و سرود مدح صدام را مطمئنا ده بار خوانده است.
عدى در اين فاصله مست شده و در ميان جمعيت پرسه مى زند. شايد همه چيز را در يك مه صورتى رنگ مى بيند. دخترها چاپلوسانه خود را به او مى چسبانند. اگر مردى يكى از آنان را به رقص دعوت كند، از نظر عدى به او توهين كرده است، هرچند كه وى نمى تواند هم زمان با ده دختر برقصد.
در گشت و گذارم احمد فادل را مى بينم. احمد افسر و سرگروه محافظان عدى و مرد خطرناكى است. اگر چيزى بر خلاف ميل اش باشد، دست به اسلحه برده و شليك مى كند. فرقى نمى كند كه مرد باشد يا زن. او با روسپيان بسيار بد رفتار مى كند و اعتقاد دارد: «آنها پست هستند». احمد فادل سخت با حسن ثابتى در حال گفتگوست. حسن طلاكار و طراح جواهر است. اينكه واقعا چيزى در اين زمينه بلد است يا نه، كسى نمى داند. ولى دوست عدى است و به همين دليل همه نزد او خريد مى كنند. زنى بلند و لاغر اندام در كنار حسن ايستاده است. او يك بالاپوش شب صورتى مرواريد دوزى و يك دامن ابريشمى صورتى به تن دارد. زن زيبايى است. پاسى از نيمه شب گذشته است كه مهمانى به يك جشن بى بند و بار تبديل مى شود. عدى كنار زنان دراز كشيده و عامر اعظمى در كنار اوست. عامر پسر يك پا انداز و ظاهرش مانند زنان است و سينه هاى بزرگ دارد. لوده است و جلف و بلند حرف مى زند و لباس هايش مانند طوطى رنگارنگ است. عدى شيفته اوست، زيرا عامر يك خصوصيت حيوانى در خود دارد. شخصيت او و تمامى وجودش آشكارا داد مى زند كه شيفته سكس آزاد است. عدى خوشش مى آيد كه عامر در كنارش باشد. وى براى عدى مجسمه لاابالى گرى است. عدى حتا پادرميانى كرد كه عامر به خدمت نظام نرود تا بتواند هميشه با او باشد. عامر تنها پرنده بهشت عدى نيست. عصام مالا نيز كه عين فادل است، از دوستان صميمى عدى است. او تنها كسى است كه جرأت كرده به عدى آشكارا اهانت كند. همه مى دانند كه عصام نه تنها با عدى بلكه با «سبعانى» يكى از مقامات ورزيده سازمان امنيت نيز رابطه دارد. عصام مالا اين مقام امنيتى را دوست دارد، ولى نمى خواهد عدى را از دست بدهد، چرا كه عدى بيمه عمر اوست.
عدى داد مى زند: «لباس اين جنده ها را از تنشان پاره كنيد!» براى دوستان عدى اين يك فرمان است. آنها سر به دنبال زنان مى گذارند و لباس جنده ها را كه يك ريز مى خندند و مى خزند بر تنشان پاره مى كنند و آنها را در استخر مى اندازند. عدى با دو زن در اتاقش كه من ماهها در آن زندگى كردم، ناپديد مى شود. در را باز مى گذارد، پرده ها را نيز نمى كشد، به اين ترتيب همه كسانى كه كنار استخر هستند، مى توانند تماشا كنند كه او چگونه دست و پاى زنان را مى بندد و با شلاق برقى اش آنها را مى زند و در اين بين گاهى به تلويزيون نگاه مى كند. او قبلا يك نوار فيلم هرزه در ويدئو گذاشته كه در آن صحنه هاى ساديستى ديده مى شود كه مردان با زنان اروپائى كه لباس هاى هرزه ورنى و چرمى به تن دارند عياشى مى كنند. درست مانند حيواناتى كه در برابر رام كنندگان خود مى خزند و از اينكه آزار ببينند لذت مى برند.
عدى عاشق اين گونه فيلم هاست. او صدها فيلم پورنو دارد. هنگامى كه عدى در اتاق خود بر روى رواندازهاى ابريشمى سياه مشغول خوشگذرانى است، جشن تولد به يك هرزگى تمام عيار تبديل مى شود. تنها كسانى كه هنوز برهنه نيستند، خدمتكاران با اونيفورم هاى سفيد و يقه هاى شق و رق هستند. مهمانان حتا در توالت ها نيز مشغولند، ايستاده و تصوير خود را در تالار آينه به سبك باروك تماشا مى كنند.
سپاه پاسداران صدام
روزهاى متمادى پس از اين جشن خبرى از عدى نمى شنوم. نه برنامه اى، نه آموزشى، هيچ. فقط انتظار. حتا نمى دانم كه او در عراق است و يا براى استراحت از خستگى هاى جشن تولدش به اروپا پرواز كرده. منعم حمد گاهى تلفن مى زند. براى وقت كشى با افسران سازمان امنيت پوكر بازى مى كنم. نمى توانم توضيح بدهم چرا، ولى اغلب در بازى برنده مى شوم. در گفتگوى با آنها با ساختار سپاه محافظ صدام حسين آشنا مى شوم. صدام اين سپاه را به سه واحد تقسيم كرده است. هر گروه تكاليف و مأموريت هاى خودش را دارد و اين در حاليست كه هميشه گروه اول، گروه دوم را و گروه دوم، گروه سوم را زير نظام دارد. تمامى نظام بايد همواره خودش را كنترل و بازرسى كند. به اين ترتيب امكان سو قصدهاى بالقوه درون گروه ها منتفى مى شود، چرا كه هيچ كس به ديگرى اعتماد نمى كند و هر تغييرى بايد تماما گزارش شود.
نخستين سپاه پاسدار از افسرانى تشكيل مى شود كه صدام حسين شخصا از سالها پيش مى شناسد و خودش آنها را زير نظر داشته و يا توسط افراد مورد اعتمادش كنترل شده اند. اين افسران همه جا صدام را همراهى مى كنند و مرتب در نزديكى او هستند و حتا وقتى به توالت مى رود، در توالت را مى پايند. آنها يا از اعضاى خانواده تكريتى ها هستند و يا از روستاى تكريت مى آيند. ۱۰۰۰ تا۱۲۰۰ مرد زورمند در اين گروه هستند. هر كدام از آنها به نبردهاى تن به تن تسلط داشته و بايد دوره هاى آموزشى ويژه را بگذرانند.
تسليحات آنان نيز عاليست: افسران رده پائين مسلح به كلت با كاليبر كوچك هستند، يك اسلحه خودكار با دو خشاب پر و هم چنين سه تا چهارنارنجك دستى به كمر بسته اند. آنها اجازه دارند به تمامى ساختمان هاى سازمان هاى اطلاعاتى رفت و آمد كنند و به تجهيزات بى سيم بسيار عالى مجهز بوده و هميشه جليقه ضد گلوله، نه از اين جليقه هاى سنگين، بلكه جليقه هاى سبك از الياف مصنوعى به تن دارند كه بسيار مستحكم تر از جليقه هاى ضد گلوله معمولى هستند.
افسران رده بالا به هنگام خدمت معمولى تنها يك كلت حمل مى كنند. آنها به اصطلاح «برگزيدگان» هستند و تا زمانى كه صدام حسين بر سر قدرت باشد و آنها جانبازانه در راه او فداكارى كنند، زندگيشان تامين است. حقوق آنها رقمى نجومى است و هر شش ماه يك اتومبيل جديد دريافت مى كنند. اگر آنها اتومبيل را نخواهند، به جاى آن انعام اضافى گرفته و يا به آنها زمين و خانه داده مى شود. يك بخش ادارى ويژه به امور اعطاى هدايا و انعام به اين افراد و خانواده هاى شان اشتغال دارد. كسى كه مى خواهد به اين گروه ارتقاءء پيدا كند، بايد پيشينه خدمت بدون عيب و ايراد در سازمان امنيت داشته باشد. فرمانده اين گروه حفاظتى شخص رئيس جمهور است.
دومين گروه حفاظتى اساساً ساختارى شبيه گروه اول دارد. در اين گروه نيز مردان تكريت و حوالى آن خدمت مى كنند و افسران رده پائين اسلحه خودكار و نارنجك دستى بايد حمل كنند و افسران رده بالا تپانچه حمل مى كنند. اين گروه در واقع يك سپاه در حال آماده باش است. اگر افراد بخش يك در عمليات زخمى و يا كشته شوند، گروهى از رده دوم خود به خود وارد عمل شده و به گروه اول كه از امتيازات بيشترى برخوردار است، ارتقاء مى يابد. راه ديگرى براى ارتقاء به گروه اول وجود ندارد. ساختار اين سپاه سبب مى شود كه مردان گروه دوم مانند لاشخور منتظر بمانند تا بخت به آنها روى آورد. آنها جاسوسى و مراقبت كرده و همه چيز را ثبت مى كنند. بديهى است كه زير پا گذاشتن نظم به اخراج فورى از گروه اول منجر مى شود. درست مانند اين است كه همه خود را كنترل مى كنند. تقريبا هر فردى يك بايگانى سرى در باره فعاليت هاى همكار خود دارد. از مست كردن گرفته تا رفتن به روسپى خانه، همه چيز ثبت و ضبط مى شود و به هنگام ارتقاء حريف ارائه مى گردد.
صدام حسين اين نظام فريبكارى و جاسوسى و خبرچينى را به هر جايى كه بتواند گسترش مى دهد. او همواره تلاش مى كند تا افرادش را به بازى عليه يكديگر واداشته و حتا دشمنانشان را در تمجيد و ستايش غرق مى كند. هر اندازه قربانى او شناخته شده تر باشد، به همان اندازه افتخار بيشترى به او مى دهد. براى مثال در مورد ژنرال صلاح القادى همين روش را به كار برد. صلاح القادى در سال ۱۹۸۲ در جنگ ايران و عراق به سربازانش دستور عقب نشينى داد. صدام كه فكر مى كرد ممكن است اين عمل بر ديگران نيز تاثير منفى بگذارد، روز بعد دستور داد او را مخفيانه به قتل برسانند و به او عنوان افتخارى «شهيد» را بخشيد. خانواده او كه صدام شخصا به آنها تسليت گفت: تمامى امتيازاتى را كه به يك «شهيد» مى رسد، دريافت كرد: اتومبيل، زمين و اعتبار بانكى بلند مدت و بدون بهره.
افسرانى كه با هم پوكر بازى مى كنيم، تعريف مى كنند: «يك بار رئيس جمهور دستور داد ۲۱ فعال رده بالاى حزبى و ۱۸۰ افسر را اعدام كنند». آنها ظاهراً در يك كودتا دست داشتند. فيلمبردارى به نام چاكر ياسين از اين كشتار فيلم گرفته است. فيلم هاى او «به منظور آموزش» سپاه پاسداران صدام نمايش داده مى شوند. اين صحنه را مى توان در فيلم هاى او ديد: در سالن خلد (سالن ابديت) در بخش رياست حزب صدها فعال حزبى نشسته اند. همه شان آنجا هستند. ناگهان صدام حسين وارد سالن مى شود. مانند هميشه شيك است و سيگار برگى در دست راست دارد. او به عبدل حسين مخادى، دبير شوراى رهبرى دستور مى دهد كه پشت بلندگو بيايد. قيافه دبير حزب به طرز وحشتناكى ژوليده است، گويا همين الان او را شكنجه كرده اند. صدام فرياد مى زند: «حرف بزنيد! عمل قبيح آنها را افشا كنيد!» عبدل حسين مخادى نام تعدادى از حاضران را مى خواند و پس از هر نام، صدام اعلام مى كند: «بيرون! برويد!» در فيلم ديده مى شود كه پاسداران چگونه افراد را بيرون مى برند. مردان را به باغ كاخ رياست جمهورى مى برند و با چشمان بسته در برابر يك ديوار قرار مى دهند. برزان التكريتى، برادر صدام و نماينده كنونى عراق در سازمان ملل متحد در ژنو [دهه هشتاد ميلادى] در برابر دوربين فيلمبردارى فرمان تيرباران آنها را مى دهد. پيش از تيرباران، تريكوى قرمز فوتباليست ها را به تن محكومين مى پوشانند. برزان التكريتى اين «فكر نبوغ آميز» را داشت كه بنا به رسم قديمى عثمانى ها به متهمان لباس سرخ بپوشاند. محكومين توسط پاسداران تيرباران نمى شوند، بلكه توسط افراد خانواده شان. در فيلم مى توان ديد كه در كنار برزان التكريتى دو كودك نيز ايستاده اند. محمد، پسر هشت ساله برزان و عدى كه آن زمان تقريبا پانزده ساله بود. برزان به پسر هشت ساله اش مى گويد: «هفت تير را اينجا بگير و كسى را كه مى خواهى بكشى، انتخاب كن». و پسر كوچك شليك مى كند.
افسرانى كه با هم پوكر بازى مى كنيم، اين صحنه ها را با جزئيات شرح مى دهند. گويى مى خواستند بگويند: «با اين دار و دسته نمى شود شوخى كرد. يك محاكمه كوتاه برايت ترتيب مى دهند. همه اعضاى سپاه پاسداران قاتلان بالقوه هستند» .
با فاصله اى بزرگتر، سومين گروه سپاه پاسداران قرار دارد: «گارد جمهورى». اين گارد از ميان نواحى تكريت و بغداد و نينوا سربازگيرى مى كند. تنها كسانى پذيرفته مى شوند كه از سوى سازمان امنيت و يا حزب بعث توصيه شده باشند. آنها بايد از خانواده هاى خوب و معتمد بوده و هيچ پيشينه كيفرى نداشته باشند.
«گارد جمهورى» شامل بيش از ده گردان و هر واحد بر به كار بردن انواع سلاح ها مسلط است. آنها نوك پيكان رژيم صدام حسين هستند. وظيفه اصلى اين گارد حفظ امنيت اماكنى است كه صدام از آنها ديدار مى كند. ۴۸ ساعت پيش از مراسم، به فرمانده گروه اول حفاظت نشانى سه محل اطلاع داده مى شود. او اين خبر را به رئيس «گارد جمهورى» مى دهد كه بر اساس آن به اصطلاح «سپاه بازرسى» بلافاصله وارد عمل مى شود. بعد تمامى نواحى شهر قرق و بازرسى شده و در هر گوشه يك افسر گارد مستقر مى شود. تنها در آخرين لحظه است كه صدام در يكى از محل ها ظاهر مى گردد. اگر محل مورد بازديد در نزديكى بغداد باشد، با اتومبيل مى رود. صف اتومبيل هاى او اغلب شامل ۳۰ ليموزين مرسدس است كه ده دستگاه از آنان كاملا شبيه هم هستند. رئيس جمهور خودش در آخرين لحظه تصميم مى گيرد كه كدام اتومبيل را براند. آمبولانسى مجهز به وسايل جراحى و خون با فاصله اى كم به دنبال صف اتومبيل ها حركت مى كند.
براى ديدار از جبهه، صدام يا با هلى كوپتر پرواز مى كند و يا با بوئينگ. در اين مورد نيز صدام خودش در آخرين لحظه تصميم مى گيرد كه با كدام وسيله پرواز كند. براى امتحان كردن خلبانان و همراهان به هنگام پرواز، هر بار صدام به فكر حيله جديدى مى افتد. يك بار پيش از يكى از اين مسافرت ها به همراهان خود دستور داد كه با لباس هاى سنگين زمستانى در فرودگاه حضور يابند. همه با چكمه و پالتو و كلاه پوست مى آيند. فقط صدام با لباس تابستانى روشن ظاهر مى شود. از او پرسيدند: «چرا؟ مگر به مسكو نمى رويم؟» صدام پاسخ داد: «خير، به جنوب مى رويم»!
در ديدارهاى معدودى كه از جبهه صورت مى گيرد «گارد جمهورى» پيش از ورود رئيس جمهور تمامى سلاح هاى سربازان و افسران را از آنها مى گيرد. «گارد جمهورى» همه سلاح هايى را كه در ارتش منظم عراق به كار مى رود، در اختيار دارد. حقوق افراد آن شش برابر يك سرباز عادى است. بعلاوه، به آنها نيز به هر مناسبتى مثلا روز تولد رئيس جمهور انواع و اقسام هدايا داده مى شود.
«گارد جمهورى» در پادگان مخصوص خود زندگى مى كند و آموزش مى بيند، در حاليكه محل زندگى و آموزش دو گروه سپاه پاسداران در محوطه كاخ قرار دارد. آنها براى تمرين سالن هاى ورزشى خود را دارند. باشگاه تيراندازى دارند كه در آن آموزش مى بينند و سالن غذاخورى و تفريحات همراه با ميز بيليارد و بولينگ و سينما و پينگ پنگ.
من مى توانم به همگى اين تاسيسات رفت و آمد كنم، به شرطى كه هميشه محافظان عدى را از محل خود با خبر سازم. به اين ترتيب مى توانم تنهايى خود را آسان تر تحمل كنم. بعلاوه، هر بار با چيزهاى جديدى روبرو مى شوم. از طريق يكى از محافظان مى فهمم كه عدى بعد از جشن تولدش به نزد دايى برزان التكريتى به ژنو پرواز كرد و ديروز با يك خبر جنجالى به بغداد بازگشت. برزان التكريتى در ژنو در جلسه سازمان ملل متحد مذاكره با ايران را در مورد آتش بس به يك مرحله تعيين كننده رسانده است. در تلويزيون همچنان عمليات پيروزمندانه ارتش ما را در جبهه نشان مى دهند. اما در حقيقت همه ما مى دانيم كه صدام با وجود استفاده از گاز سمى به اهداف جنگى خود نرسيده است. البته سپاهيان ما پيشروى زيادى در ايران كرده بودند، ولى نتوانستند اين مواضع را نگاه دارند. ارتش ما تازه خوشحال است كه ايرانى ها داخل مناطق ما نشده اند. با خود فكر مى كنم، اين مذاكرات به چه معناست؟ آيا جنگ تمام شده است؟ جنگ به پايان نرسيده، فقط متوقف شده است.
|
|
|
|
|
از لابلاى متون
نقش تيمورتاش در تجديد بناى آرامگاه فردوسى
(به انگيزه هفتادمين سالگرد مرگ عبدالحسين تيمورتاش- ۹ مهرماه ۱۳۱۲)
«... بايد اطلاع داشته باشيد كه نخستين پيشنهاد را براى تعمير مقبره فردوسى، عبدالحسين تيمورتاش نمود و اين پيشنهاد هر چند توسط او به مجلس داده شد، در آن وقت عملى نگشت و بعدها از طرف ارباب كيخسرو شاهرخ در مجلس اين سخنان ايراد شد:
«... در تير ماه ۱۳۰۶ براى ساختن مقبره فردوسى شرحى به مجلس عرض شد و در ۲۹ تير مجلس بيست هزار تومان در صرفه جوئى بودجه مجلس اعتبار داد.... متدرجاً معلوم شد مطابق نقشه اى كه در نظر گرفته اند شصت هزار تومان تمام مى شود... و اين خرج توسط هيأتى مى شود كه تحت نظر والى ايالت تشكيل مى گردد و قسمت اعظم اين زحمت را آقاى اسدى (مصباح السلطنه، نايب التوليه آستان قدس رضوى) متحمل شده اند كه بنده از زحمات ايشان تشكر مى كنم....»
تيمورتاش آنقدر در اين مورد پافشارى داشت كه از هر موقعيتى براى كمك به ساختمان مقبره فردوسى استفاده مى كرد. مِن بابِ مثال، روزنامه اطلاعات روز ۲۵ شهريور ۱۳۰۹ مى نويسد:
«هفته گذشته يكى از آقايان منتظرالوكاله به تصور اين كه احراز مقام نمايندگى را با تشبُّث و رشوه مى توان بدست آورد، مبلغ دو هزار و پانصد تومان به وسيله شخص ديگرى براى آقاى تيمورتاش وزير دربار ارسال مى دارد. آقاى وزير دربار بدواً از اين رويّه و طرزفكر فوق العاده متغيّر و عصبانى شده و با تشدّد و تغيُّر زيادى پول را براى صاحبش برمى گردانند. اما فرداى آن روز فكر جديدى براى ايشان پيدا مى شود به اين ترتيب: به شخصى كه حامل وجه مزبور بوده اطلاع مى دهند كه وجه را بياوريد، قبول مى كنم.
شخص مزبور فردا صبح وجه را با عجله تمام آورده و تحويل مى دهد. در همان ساعت به جاى تلگرافى كه به خيال آقاى منتظرالوكاله بايد براى كمك و مساعدت او مخابره شود، تلگرافى حاضر بوده و به ايالت خراسان مخابره مى شود تقريباً به اين مضمون:
«ايالت خراسان.... آقاى..... مبلغ دو هزار و پانصد تومان به عنوان رشوه براى من فرستاده است كه نسبت به او كمك شود، اين پول خيلى به موقع است كه صرف تعمير مقبره فردوسى كه مبلغى كسر دارد بشود!»
به هر حال با اين مقدمات و اين پول ها مقبره فردوسى تجديد و در روز ۲۰ مهر ماه ۱۳۱۳ افتتاح شد. مرحوم ارباب كيخسرو شاهرخ سينى ساخته شده از سنگ مرمر را كه در آن قيچى طلا گذارده شده بود پيش آورد و شاه فقيد (پهلوى اول) نوار سه رنگى را كه جلوى قسمت ورودى به داخل آرامگاه بسته شده بود، قيچى نمود و مراسم جشن افتتاح آرامگاه پايان يافت. بقيه قضايا تا حدودى روشن است. تيمورتاش را كه تقى زاده او را بوذرجمهر اين روزگار مى دانست به جرم اين كه در تاريخ خرداد و تير ۱۳۱۰ مبلغ ۹ هزار ليره از حاجى امين رشوه گرفته به زندان انداختند و در تمام اين مدت مكرّر رهگذران حضرت اشرف وزير دربار مُقتدر پهلوى را مى ديدند كه او را با سر نيزه به جلو انداخته و به ديوان كيفر مى آوردند!
و به نوشته حاج مخبرالسلطنه هدايت در «خاطرات و خطرات»:
«آفتاب حيات او، به هر وسيله، روز نهم مهرماه ۱۳۱۲ خاموش شد. كسانى او را خبر كردند و جنازه را بدون هر تشريفاتى به امام زاده عبدالله برده به خاك سپردند....»
(برگرفته از كتاب «ناى هفت بند» تأليف محمد ابراهيم باستانى پاريزى.)
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
سرلشگر صادق كوپال (سالار نظام)
دو بار رئيس شهربانى و يكبار رئيس ژاندارمرى شد
به علت روش متينى كه داشت خاطره خوبى از او باقى مانده است
|
|
الموتى
|
يكى از امراى ارتش كه در تركيه تحصيل كرده و در آنجا به درجه نايب دومى رسيد و با خيلى از مقامات نظامى تركيه حتى مصطفى كمال پاشا (آتاتورك) آشنائى هائى داشت سرلشگر محمد صادق كوپال (سالار نظام) مى باشد.
سرلشگر كوپال در كودتاى سوم اسفند ماه ۱۲۹۹ در كنار سردار سپه قرار داشت و مدتى آجودان سردار سپه شد. در وقايع جنگل نزد ميرزا كوچك خان رفت ولى چون نتوانست او را از اقداماتش منصرف كند در مقام رياست شهربانى رشت طرفداران ميرزا را قلع و قمع كرد.
سرلشگر كوپال در زمان رضاشاه مدتى رئيس نظميه شد و با اين كه جانشين سرتيپ درگاهى بود راه و روش او و رؤساى بعدى نظميه را تعقيب نكرد و بعد از او سرتيپ زاهدى (سپهبد بعدى) رئيس شهربانى شد كه هر دو نفر راهشان با درگاهى و آيرم و مختارى متفاوت بود.
سرلشگر كوپال به علت آشنائى كاملى كه به وضع تركيه داشت هنگامى كه رضاشاه در سال ۱۳۱۴ به تركيه سفر كرد جزو همراهان بود و نقش مؤثرى در حسن مناسبات بين پادشاه ايران و رئيس جمهورى تركيه و مقامات نظامى دو كشور داشت.
سرلشگر كوپال دو بار رئيس شهربانى و يك بار رئيس كل ژاندارمرى شد. كاركنان اين دو سازمان و مردم از روش او رضايت داشته اند. سرلشگر كوپال در سال ۱۳۳۴ خورشيدى در تهران درگذشت.
در زندگى نامه رجال و مشاهير ايران چنين معرفى شده است:
محمد صادق كوپال از رجال نظامى اواخر قاجاريه و اوايل دوره پهلوى است. تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در استانبول گذرانيده و وارد مدرسه نظام استانبول گرديد و با دريافت درجه نايب دومى در سال ۱۳۲۸ قمرى به ايران بازگشت.
محمد صادق كوپال پس از مراجعت به ايران فرمانده آتشبار كوهستانى شد و در جنگ با طرفداران سالارالدوله شركت كرد و به درجه سلطانى به علت رشادت ارتقاء يافت.
محمد صادق كوپال هنگام تشكيل دولت موقت در كرمانشاه همراه آزاديخواهان به آن منطقه رفت و با آنها همكارى نمود.
كوپال در كودتاى ۱۲۹۹ از افسران مورد اعتماد سردار سپه بود، به همين جهت پس از كودتا به مشاغل مهمى رسيد. هنگامى كه سردار سپه وزير جنگ بود مأمور مذاكره با جنگلى ها شد و توفيق نداشت ولى در استقرار امنيت در منطقه كوشيد.
كوپال در سال ۱۳۰۴ وابسته نظامى ايران در تركيه شد و در سال ۱۳۰۷ حاكم پشتكوه بود و در سال ۱۳۰۸ به درجه سرتيپى رسيد و در همان سال رئيس نظميه شد. ولى در آذرماه ۱۳۰۹ از كار بركنار شد. كوپال همچنين در سال ۱۳۱۰ به سرپرستى اداره هواپيمائى كشور منصوب گرديد.
سرتيپ كوپال به امر رضاشاه رئيس كل ژاندارمرى شد و بعد از شهريور ۲۰ در دولت فروغى استاندار رضائيه گرديد. هنگامى كه متفقين گروهى از مقامات ايرانى را به اتهام همكارى با آلمان ها بازداشت كردند، كوپال نيز به زندان افتاد و تا پايان اقامت قشون خارجى در ايران در زندان بسر مى برد.
سرلشگر كوپال در سال ۱۳۳۰ خورشيدى براى بار دوم رئيس شهربانى كل كشور شد ولى در واقعه ۳۰ تير ماه از طرف اعضاى جبهه ملى مورد اتهاماتى قرار گرفت و پس از بركنارى از كار به بازپرسى احضار گرديد كه در دادگاه اتهامات وارده را تكذيب كرد و گفت (با توجه به اين كه دستور دستگيرى آيت الله كاشانى را داشته ام ولى از اين كار خوددارى كردم.)
دكتر عاقلى مى نويسد: وقتى سرتيپ درگاهى رئيس نظميه بركنار و بازداشت شد سرتيپ كوپال به رياست كل نظميه منصوب شد. او تحصيلكرده مدرسه حربه استانبول بود كه قبلاً نام خانوادگى اش (سالار نظام) بود. ذاتاً افسرى آرام، متين، بى آزار و درويش مسلك بود و با اين خوى و رفتار نتوانست دررأس نظميه زياد باقى ماند.
كوپال در زمان نخست وزيرى دكتر مصدق هنگامى كه امير تيمور كلالى وزير كشور بود و موقتاً سمت رياست شهربانى را برعهده گرفته بود. در آذر ماه سال ۱۳۳۰ رياست شهربانى منصوب شد- ولى در وقايع ۳۰ تير، سرلشگر گرزن رئيس ستاد ارتش و سرلشگر مهديقلى مقدم فرماندار نظامى تهران و سرلشگر كوپال رئيس شهربانى از كار بركنار و به مناسبت وقايع ۳۰ تير مورد تعقيب قرار گرفتند.
به دنبال اين وقايع همراه سپهبد شاه بختى و سرلشگر هدايت و سرلشگر گرزن و سرلشگر علوى مقدم و ده سرتيپ بازنشسته شدند. دكتر مصدق كه در مقام وزير دفاع قرار داشت، در مقام تصفيه ارتش برآمد و مجموعاً ۱۳۶ افسر را بازنشسته كرد.
در اسناد وزارت خارجه انگليس درباره او چنين نوشته شده است:
صادق كوپال در سال ۱۲۶۸ خورشيدى متولد شد. تحصيلات خود را در ايران و تركيه به پايان رسانيد. اصلاً يك افسر توپخانه بود. وقتى در سال ۱۹۲۲ همراه هيئتى براى تبريك رژيم تركيه رفت به عنوان وابسته نظامى منصوب و تا سال ۱۹۲۹ در آنجا ماند. مدتى رئيس پليس شد- در سفر رضاشاه به تركيه جزو همراهان بود و به دريافت نشان (ستاره گاليپولى) نائل آمد. مردى باهوش و پر حرف مى باشد. زن او ترك است. افسر پر كار و خودخواهى شناخته شد كه نسبت به مسابقات اسبدوانى خيلى علاقه مند مى باشد.
|
|
|
|
|
دكتر عزت الله-همايونفر
مردم كوچه و بازار (۳۹)
|
|
Homayounfar
|
غير از (سينه زنى) و (شاخ حسينى- شاه حسينى) مراسم مذهبى(!!) ديگرى هم بود كه به تدريج از رواج افتاد مثلاً (چهل و يك منبر). به اين معنى كه در غروب عاشورا اشخاصى كه نذر داشتند تعداد چهل و يك شمع مى خريدند و با پاى لخت به چهل و يك سقاخانه سر مى زدند و در هر (سقاخانه) يكى از شمع ها را روشن مى كردند. (سقاخانه ها) معمولاً سكوياى بلندى بودند، دومتر در دومتر روى آن مسكو ظرف بزرگ مسى كار مى گذاردند كه به آن (دوسكومى- شايد دوست كامى) مى گفتند. اين ظرف مسى را پر از آب و در تابستان پر از آب و يخ مى كردند و يكى دو تا پياله مسى هم كه با زنجير به ميخ محكمى وصل شده بود براى آب خوردن اشخاص و يك سينى سياه از جنس حلبى در كنار آن سكوى براى نشاندن و روشن كردن شمع و يك عكس حضرت عباس هم در بالاى سكو آويخته به ديوار كه (تشنه لب) بودن آن حضرت را در صحراى كربلا تداعى كند. كاسب هاى محل يا آدم هاى خير مرتب دو ستكومى را پر از آب و يخ مى كردند و مراجعين پس از خوردن يك دو پياله آب با صداى بلند مى گفتند سلام بر حسين و لعنت الله على قاتلان حسين.
بعضى زن ها هم به سقاخانه ها مراجعه مى كردند، آب خنكى مى خوردند و نگاهى به شمايل حضرت عباس كرده اشكى مى ريختند و قربان صدقه شمايل مى رفتند و از حضور آن شمايل استدعا مى كردند كه مريض شان را شفا بدهد يا مرض خودشان را شفا ببخشد و اگر بچه ندارند و دل شان بچه مى خواهد حضرت به آنها بچه اى مرحمت كند(!)
در كار ريختن آب يا يخ در دو سكومى و يا يخ كه با بدترين و كثيف ترين وضع در يخچال ها ذخيره مى شد مطلقاً رعايت بهداشت نمى گرديد. مراجعين عقيده داشتند كه آب سقاخانه به بركت وجود (عكس) حضرت عباس نه تنها كثيف نيست بلكه مريض ها را هم شفا مى بخشد.
در آن زمان امراضى مانند مالاريا، سياه زخم، سالك، آبله، آبله مرغون، سرخك، كچلى، پيوره دندان و امراض جلدى مثل (جرب) رواج داشت و طبعاً از طريق اين سقاخانه ها اشاعه پيدا مى كرد. آب آشاميدنى در نهرهائى جارى بود كه در آن نهرها فضولات سگ، الاغ، اسب، موش و گربه مرده (چاشنى) آن مى شد. تنها كارى كه اهالى هر محل مى كردند اين بود كه چون هر محل يك روز معين در هفته براى آب داشت آن روز نهرها را جارو مى كردند. وقتى آب مى آمد نيمساعتى صبر مى كردند كه آب نهر را مثلاً تميز(!) كند بعد آب را به حوض خانه و يا به آب انبار مى رساندند. جلوى سوراخى كه از آن آب به حوض و يا آب انبار مى رفت و به آن (تن بوشه) مى گفتند يك جارو مى گذاردند تا آب (تصفيه شده!!!) مورد مصرف قرار گيرد. توى آب انبار معمولاً مقدارى آهك يا نمك مى ريختند كه آن هم مثلاً در كار تصفيه اثر داشته باشد.
***
يك رسم ديگر (مذهبى!!) هم معمول بود كه به آن (شام غريبان) مى گفتند به اين صورت كه غروب عاشورا جمعيت زيادى (فقط مردها -چون زن ها عصمت مردم بودند و نبايد در جمعيت مردها داخل شوند والا حضرت حسين آنها را نخواهد بخشيد) با پاى برهنه و بدون اين كه سينه بزنند حركت مى كردند و هر كدام شمعى روشن در دست داشتند و شعارها- اشعار مذهبى!- را دسته جمعى مى خوانند و قيافه هاشان را (ماتم زده) مى ساختند و گاهگاه اشكى هم مى ريختند چون صواب بيشترى داشت و اين شعر را مكررمكرر مى خواندند كه
گريه بر هر درد بى درمان دواست- چشم گريان چشمه فيض خداست
و باز هم يك رسم ديگر و آن اين كه افرادى بودند كه پرده بزرگى را كه روى آن صحنه كربلا نقاشى شده بود (و البته نقاشى بسيار معمولى و فاقد ارزش هنرى) با خود حمل كرده و در گوشه و كنار محله هاى پر جمعيت، آن پرده را به ديوار مى آويختند و چوب بلندى به دست گرفته و جاهاى مختلف پرده را به تماشاچيان نشان مى دادند و با آهنگى خاص درباره صحنه هاى نقاشى شده سخن مى گفتند، مثلاً خطاب به تماشاچيان مى گفتند كه اين دشت كربلا و آنجا رود فرات است. آن مرد قد بلند شيطان شمر است كه دارد شمشيرش را تيز مى كند بعد چوب دستى اش را به گوشه ديگرى از پرده نزديك مى كرد. منظره بچه اى لخت و در حال گريه كردن بود، بعد با صداى حزن آلودى مى گفت اين حضرت على اصغر است كه شمر لعنتى به گلوى مبارك اش تير زده و دنبال هر مطلب شعرى مى خواند و شورى راه مى انداخت تا (اشكى) از مردم بگيرد. اشك كه صواب اش براى سعادت اين دنيا و آن دنيا از صد دفعه به حج رفتن بيشتر است! لباس پاره پوره و گيوه هاى وصله دار، دست هاى استخوانى، گلوى باد كرده دندان هاى سياه و شكم فرو رفته آن مرد حكايت از فقر عمومى و روحيه غرق شده در ماتم بود. تماشاچى ها هم از لحاظ درماندگى و مندرس بودن و وصله دار بودن پيراهن هايشان دستى كمى از مرد صاحب پرده نداشتند. وقتى سخنان مرد تمام مى شد شبكلاه (كبره زده اش) را از سر برمى داشت توى جمعيت مى گشت و مى گفت براى سلامتى بچه هاتان براى رضايت حضرت حسين براى عاقبت به خير شدن، براى خريد خانه در بهشت، براى آمرزش اموات تان نان امشب من و زن و بچه ام را راه بياندازيد. از ميان هر چند نفر يكى شان صد دينار يا سه شاهى توى شبكلاه مى ريخت و صاحب پرده بساط اش را جمع مى كرد تا پيش از اين كه دكان نانوائى بسته شود يكى دو نان براى بچه ها و زن اش بخرد و به خانه ببرد كه شام شان باشد.
***
يك رسم ديگر هم بود و آن اجراى نوعى تئاتر كه به آن (تعزيه) مى گفتند، تئاتر دراماتيك و غمزده كه تماشاى آنهم جز يأس و غصه و نااميدى اثرى در اذهان نمى گذاشت.
در يك مسجد يا در گوشه يك ميدان و يا در يك كاروانسرا گروه تعزيه ساز (تعزيه خوان) حاضر مى شدند، اول شروع به زدن طبل و دميدن شيپور مى كردند تا صدا به اطراف (ولو) شود و مردم براى تماشاى تعزيه بيايند. كمى كه مردم جمع مى شدند يكى از تعزيه داران شروع به خواندن اشعار سوزناك مى كرد و يا اشعارى كه شنونده را به ترك دنيا و گوشه گيرى و عملاً تنبلى مى كشاند. مضمون شعرها با تلفيق شدن با موسيقى نفرت آور و صداى تعزيه دار اثر نوعى حشيش را داشت كه تماشاچى را از مسئوليت زنده بودن باز مى داشت.
البته به نمايش گذاردن تعزيه ها بيشتر در ايام ماه محرم و صفر و رمضان بود كه دو تاى اولى ماه هاى عزا بود و سومى ماه عبادت(!) .رسم به راه انداختن تعزيه زودتر از ساير رسم هاى مذهبى(!) از رواج افتاد.
***
مسئله روضه خوانى و مداحى و مناجات و زيارت اماكن مقدسه هنوز هم رواج دارد. درگذشته كسانى كه به زيارت امام رضا مى رفتند بعد از بازگشت مجلس ميهمانى داير مى كردند و طى تشريفاتى به آنها عنوان- كه لقب- مشهدى داده مى شد اما كلمه عاميانه و رايج (مشتى) درباره كسانى به كار برده مى شد كه عموماً لوطى صفت بودند و دست شان به جيب شان مى رفت و اهل گذشت و بخشش. به همين جهت وقتى كسى كار خيرى انجام مى داد يا در يك امرى و اختلافى گذشت نشان مى داد مى گفتند كه او (مشتى گرى) نشان داد. كسانى هم كه براى زيارت به كربلا مى رفتند به آنها لقب (كربلائى) اعطاء(!) مى گرديد و به آنها كه به حج مى رفتند لقب پر طمطراق حاجى و چون از شرايط رفتن به حج يكى هم متمول بودن بود كه هنوز هم مى باشد و به دست آوردن تمول هميشه هم از راه هاى سالم نيست اين بوده كه از قديم اهل ادب و كلام به حاجى جماعت (نيش) زياد مى زدند مثل سعدى خودمان كه فرمود:
از من بگوى حاجى مردم گزاى را- كاو پوستين خلق به آزار مى دَرَد
حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك- بيچاره خوار مى خورد و بار مى برد
يا شاعر ديگرى كه گفته:
در راه خدا دو كعبه آمد حاصل- يك كعبه كعبه بود و يك كعبه دل
تا بتوانى زيارت دلها كن
يا ديگرى كه گفته:
طواف كعبه دل كن كه كعبه خود سنگى است
كه آن خليل بنا كرد و اين خداى خليل
اكثريت مردم اماكن مقدسه را صاحب كرامات مى دانستند و از معجزات آن اماكن داستان ها سر مى دادند كه البته اين عقيده و نظر به حكم بيدارى و هشيارى عمومى رو به ضعف رفته و بيشتر هم خواهد رفت.
آخوندها و متوليان اين اماكن گاهگاه در بيان كرامات اين اماكن قصه هائى مى ساختند كه شنيدن آنها به قول معروف دود از سر آدم بيرون مى آورد و مثلاً معروف بوده كه يك وقتى يك سنگ بزرگ غلت زده تا خودش را به آرامگاه امام رضا رساند و حالا آن سنگ بيچاره كه هم خودش سنگ است و هم قلب اش سنگ بايد ديد از دست كدام معشوق سنگدل تر از خودش چه ها كشيده كه كشان كشان خود را به بارگاه حضرت رضا برساند تا نشست موجبات وصال را فراهم كند. چون صحبت سنگ پيش آمد بد نيست يك بيت جالب از غزلى را كه نميدانم از كيست برايتان بياورم:
غنچه دهان من بيا تنگدلى من ببين
***
بى تو هنوز زنده ام سنگدلى من ببين
يادمان نرود كه تا قبل از رسيدن رضاشاه به پادشاهى بسيارى از رجال هم بعد از رفتن به مكه لقب حاجى را به اسم و لقبى كه داشتند وصله مى كردند مثل حاج محتشم السلطنه اسفنديارى كه سال ها رئيس مجلس بود و رضاشاه به او مى گفت: (حاج عمو) يا حاج مخبرالسلطنه هدايت تحصيل كرده آلمان كه شش سال رئيس الوزراء (نخست وزير) بود و در خاطرات اش نوشت: كه شش سال رئيس الوزراء بودم، سرانجام نفهميدم كه سر رشته امور از كجا شروع و به كجا خاتمه پيدا مى كند. حاجى نجم الدوله استاد هيئت و نجوم كه سالها تقويم ساليانه اش در شب نوروز توى تمام خانه ها پيدا مى شد. حاج امين الضرب مهدوى كه سال ها ضرابخانه مملكت در چنگ اش بود و مقدارى از سكه ها را لوطى خور كرد و مورد تعقيب ناصرالدينشاه قرار گرفت. اينها حاجى هاى جدى(!) بودند اما يك حاجى (فكاهى) هم داشتيم به نام حاج صدرالسلطنه خواجه نورى كه چون سفير ايران در آمريكا بوده و سر راه يك حج عمره هم انجام داده، ناصرالدينشاه به او لقب (حاج واشنگتن) را اعطاء كرد.
اصلاً بايد يك مقاله اى هم درباره عنوان هاى جدى و عنوان هاى فكاهى نوشت مثلاً بنى صدر به سيد روح الله خمينى لقب امام داد ولى البته خمينى (امام فكاهى بود) چنانكه خود بنى صدر هم (رئيس جمهور فكاهى).
(ادامه دارد)
|
|
|
|
|
يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
متلاشى كردن ساواك براى هموار كردن راه فروپاشى
*ابراهيم صفائى: نخستين تيرهاى ۱۷ شهريور از بام ساختمانى در ميدان ژاله شليك شد.
*دكتر عاملى تهرانى را در خيابان كاخ مضروب كردند.
*چرا حكومت نظامى تا سحرگاه روز جمعه اعلام نشد.
*تيمسار «جعفر شريف امامى»، نامى كه خواندنى ها به نخست وزير داد.
|
|
پورشريعتى
|
دكتر عاملى تهرانى، پس از هفتاد روز كه وزير اطلاعات و جهانگردى دولت شريف امامى بود، هنگام روى كارآمدن دولت نظامى ازهارى به وزارت آموزش و پرورش گماشته شد. ايران، روزهاى بسيار دشوارى را مى گذراند، تصميمات ضد و نقيض دولت، مردم را سراسيمه كرده بود، هيچكس نمى دانست فردا چه مى شود. كمر ديوانسالارى و امنيتى كشور را شكسته بودند و چمدان هاى بسيارى بسته شده بود و در آن روزگار و انفسا پيدا كردن آدم هائى كه شهامت كنند و بار مسئوليتى را به دوش كشند، كار ساده اى نبود، اما دكتر عاملى تهرانى، با پشتوانه گذشته روشن و نيالوده اش، از جمله كسانى بود كه مى انديشيد شرط ميهن دوستى، پذيرفتن مسئوليت در روزهاى سخت است و با همين انديشه تا آخرين روزهاى فروپاشى رژيم پادشاهى، مردانه- و تا پاى جان- در اين راه پاى فشرد.
جمعه سياه
جمعه ۱۷ شهريور ۵۷ يكى از مرموزترين و سرنوشت سازترين روزهاى تاريخ معاصر ايران است.
شب آن روز، تا دير هنگام، با دكتر عاملى، تلفنى در ارتباط بودم و از تصميمى كه دولت براى برپائى حكومت نظامى گرفته بود آگاهى يافتم و با شگفتى بسيار دانستم كه قرار گذاشته شده حكومت نظامى را تا بامداد جمعه به آگاهى همگانى نرسانند.
حدود ساعت هفت پس از نيمروز بود كه دكتر عاملى تلفن كرد و براى نشست وزيران، خبرنگار خواست.
تا آنجا كه يادم است جمشيد اسدى، يكى از همكارانم كه اكنون در كاليفرنيا زندگى مى كند، همراه عكاس خبرگزارى به نخست وزيرى رفتند. نيم ساعت بعد اسدى تلفن كرد كه از نشست هيئت وزيران، در تالار هميشگى آن خبرى نيست.
پس از مدتى تلاش، با بى سيم هائى كه به تازگى براى خبرگزارى خريدارى شده بود، توانستم وزير را در نشست بيابم.
دكتر عاملى گفت كه نشست در پشت ساختمان اصلى، در ساختمان ديگرى برپا است و به اسدى خبر دادم كه خودش را به آنجا برساند.
پيشتر نوشتم كه خبرگزارى در دو سال آخر پيش از بهمن ۵۷ با گشايش هاى مالى تازه، به دستگاه هاى خبرى پيشرفته دست يافته بود كه بى سيم نيز از آنها بود. زمانى نگذشت كه وزير اطلاعات دوباره تلفن كرد كه نشست پايان يافته و ديگر به خبرنگار نيازى نيست.
پرسيدم: پس جلسه طولانى دولت براى چه بود؟
گفت: تصميم هائى گرفته شد كه بعد اعلام مى شود. من كه مى دانستم با اوج گيرى شورش ها و خرابكارى ها، برپائى حكومت نظامى ناگزير است، پرسيدم: درباره حكومت نظامى بود؟
دكتر عاملى گفت: بلى، ولى قرار نيست امشب منتشر شود، فردا اعلام خواهد شد.
با شگفتى گفتم: بهتر نبود چنين تصميم مهمى زودتر اعلام مى شد؟
گفت: تصميم شوراى امنيت ملى است، من كارى نمى توانم بكنم.
آن شب، نزديك ساعت ده و نيم شب، اين داستان پايان گرفت، اما جامعه ملتهب و آبستن رويدادهاى تازه بود. مخالفان كه روز ۱۶ شهريور تظاهرات گسترده اى در تهران و شهرستان ها داشتند و براى نخستين بار، عكس هاى بزرگ خمينى بر سر دست تظاهر كنندگان بلند شده بود، براى روز جمعه هم اعلام راهپيمائى كرده بودند و قرار بود از ميدان ژاله تظاهرات را آغاز كنند.
حادثه آفرينى
يادم است كه همان شب جمعه با چند تن از دوستان در خانه دوست و همكارم مسعود بهنود ميهمان بوديم و من به خاطر خبر نشستى كه درباره آن نوشتم، دير هنگام به آنجا رسيدم. اوضاع تهران و شهرستان ها چنان بى سامان و آشفته بود كه بيشتر مردم، از جمله همه دوستان آن ميهمانى مى دانستند كه قرار است حكومت نظامى اعلام شود، با اين همه شوراى امنيت ملى تصميمى را كه گرفته بود، تا سحرگاه جمعه اعلام نكرد، در حالى كه اعلام آن، دستكم بهانه ناآگاهى مردم از حكومت نظامى را از مخالفان مى گرفت. من از جزئيات گفتگوهاى نشست آن شب دولت و شوراى امنيت ملى آگاهى ندارم و تاكنون در جائى هم نخوانده ام.
گوئى تكان هاى زلزله سياسى اى كه ايران را تكان مى داد، چنان سخت بود كه كسى به اين داستان هاى كوچك نمى انديشيد، در حالى كه به پندار من هر گوشه از رويدادهاى آن روزگار مى تواند بخشى از فاجعه اى را كه نزديك مى شد، روشن تر كند.
روايت دست اول
درباره رويداد ۱۷ شهريور بسيار گفته و نوشته شده، اما دوست و همكار ديرينم ابراهيم صفائى، كه از سال هاى آخر دهه سى در اطلاعات يار و همراه بوديم و اكنون در لس آنجلس زندگى مى كند، از سحرگاه آن روز، خود در ميدان ژاله بود و روايتگر دست اول آن رويداد شگفت آور مرموز است.
صفائى كه تا بر افتادن دولت موقت مهدى بازرگان نيز، در اطلاعات خبرنگار و دبير بخش سياسى بود و داستان حكومت نظامى را از شب پيش دنبال مى كرد-و پس از آن ناگزير به ترك ميهن شد- مى گويد: به چشم خود ديدم كه نخستين گلوله ها از بام ساختمانى در كنار نيروگاه برق تهران شليك شد.
اين ساختمان سه طبقه در شمال ساختمان بزرگ برق تهران، در گوشه شمال خاورى ميدان قرار داشت و با نخستين رگبار، دو نفر از مردمى كه در ميدان بودند به خون درغلطيدند.
نظاميانى كه دور ميدان گماشته شده بودند، خود نيز غافلگير شده بودند و زمانى نگذشت كه يورش گروهى از تظاهر كنندگان به سوى آنها آغاز شد. از اين هنگام، ديگر كنترل مردم گرد آمده در ميدان امكان پذير نبود.
اطلاعات و امنيت
اكنون كه درباره امنيت و ايمنى اجتماعى مى نويسم، بد نيست كه به سازمان اطلاعات و امنيت و نقش دولت شريف امامى در اين زمينه نيز اشاره كنم. در دولت هائى كه پايه هاى حكومت بر دوش مردم و نهادهاى مردمى اجتماعى استوار نيست، سازمان هاى اطلاعات و امنيت نقش دوگانه اى دارند. تا هنگامى كه كارها بر روال هميشگى و همه چيز سر جاى خودش است، يار و ياور آنند و هر گاه گرفتار گسستگى گردند، بزرگترين نقطه ضعف آن مى شوند.
در ايران نيز، سازمان اطلاعات و امنيت چشم اسفنديار رژيم شد و هنگامى كه در هفته نخست آبانماه ۵۷ دهها تن از مردان كاركُشته آن را در تهران و دهها تن از سرپرستان سازمان هاى اطلاعات و امنيت را در شهرستان ها از كار بركنار كردند، سلسله اعصاب اطلاعاتى و امنيتى كشور را مختل ساختند.
پرويز ثابتى و ۳۳ مقام بالاى ساواك، از جمله بركنار شدگان بودند. پيش از آن، دستگيرى چند تن از وزيران، پشت ديوانسالارى ايران را شكسته و چمدان هاى بسيارى براى گريز بسته شده بود و اكنون با درهم ريختن سازمان ساواك، سلسله اعصاب كشور را مختل مى كردند.
سست كردن پايه هاى ساواك، از هفته هاى نخست مهرماه، هنگامى كه ارتشبد نصيرى از سفارت ايران در اسلام آباد بركنار و به تهران فرا خوانده شد، آغاز گرديد. در آن هنگام، به دستور دولت، گفتگوهاى نمايندگان مجلس شورايملى، زنده، از راديو ايران پخش مى شد و نمايندگان «رستاخيز» فرصت يافته بودند كه همه زخم هاى كهنه را نشتر بزنند و افكار عمومى را آشفته و سراسيمه كنند. هنگامى كه نصيرى را به تهران فرا مى خواندند، دهها اعلام جرم عليه او از بلندگوى مجلس و راديو پخش شد.
از سوى ديگر ساواك نيز مانند همه سازمان هاى دولتى برپايه رابطه ها و مناسبات آدم ها استوار بود و هر معاون نخست وزير و رئيس ساواكى، در بيست و چند سال عمر آن- از نيمه دهه ۳۰ تا ۱۳۵۷- گروه و دسته خودش داشت. پس از سپهبد تيمور بختيار، سال ها به درازا كشيد تا دست نشاندگان او را پراكنده كنند و هنگامى كه نصيرى را برداشتند، باندهاى او در ساواك همچنان بر سر كارهاى حساس بودند.
دانسته يا ندانسته
درباره نقش سرنوشت ساز دولت شريف امامى، در دوران كوتاه نخست وزيرى او، پرسش هاى فراوانى هست كه تاكنون، درباره آنها كمتر كند و كاو شده است. شگفت آور است كه بپنداريم شريف امامى و همكارانش كه خود از بانيان اوضاع گذشته كشور بودند، نمى دانستند در حالى همه چيز را خراب مى كنند كه جايگزين سنجيده اى براى آنها ندارند.
پيشتر نوشتم كه در آن هنگام، براى نخستين بار، با عطارپور از نزديك آشنا شدم. عطارپور از مهره هاى حساس سازمان اطلاعات و امنيت كشور بود و او را نظريه پرداز ساواك مى خواندند.
شبى كه قرار بود همراه هيئت مطبوعاتى ايران، با پادشاه و شهبانو به سفر واشنگتن بروم، در دفتر كار زنده ياد جعفريان او را ديدم. جعفريان در آن هنگام سرپرست خبرگزارى و من معاون خبرى آن سازمان بودم.
چهره عطارپور را از هنگام همكارى با تلويزيون در سال ۱۳۴۹ ديده بودم، اما در آن روزگار، خود را تهرانى مى خواند. نام عطارپور را هم بارها شنيده بودم كه در دوران ناآرامى ها، هر روز و گاهى هفته اى چند روز با من تماس تلفنى داشت و درباره رويدادهاى روز مى پرسيد.
يكبار هم از او خواهش كرده بودم در جمع همكارانم در خبرگزارى، تحليل هاى خود را درباره ريشه هاى ناآرامى بازگويد، كه بعدها چند نفرى كوشيده بودند مرا به همكارى با ساواك متهم كنند.
تصوير سياه
آن شب، در دفتر كار جعفريان، عطارپور، تصوير سياهى از اوضاع كشور ترسيم كرد كه شگفت انگيز و وحشت آور بود، اما پس از رفتن او، جعفريان همه آن گفته ها را به گروه بندى هاى درونى ساواك مربوط مى دانست. گذشت روزگار نشان داد كه تصويرسازى عطارپور درست بود، و جعفريان هيچگاه باور نمى داشت كه مملكت در چه سراشيبى فاجعه بارى افتاده است.
در چنين شرايطى بود كه مهره هاى حساس ساواك را بركنار كردند و سلسله اعصاب كشور را فلج كردند.
درست است كه درهاى ساواك، چند ماه پس از آن، به دست زنده ياد شاپور بختيار بسته شد، اما در آن هنگام، از ساواك، جز سازمانى افليج و سردرگم برجاى نمانده بود.
اين همه را، نه براى اين مى نويسم كه از اين سازمان خشن- و گاه نامردى- پشتيبانى كنم. همين ارتشبد نصيرى، يكى از بدنام ترين و خشن ترين كسانى بود كه سال ها بر شهربانى و سازمان اطلاعات و امنيت فرمان مى راند.
بلائى را كه بر سر انوشيروان كيهانى زاده، دوست و همكارمان در روزنامه اطلاعات به هنگام رياست بر شهربانى آورده بود، هيچگاه فراموش نمى كنم. او را كه در جستجوى خبرى به دفتر كارش رفته بود، از پلكان جلوى شهربانى با مشت و لگد به زير افكنده بود. با اين كه، با تلاش زنده ياد عباس مسعودى و اطلاعاتيان، نصيرى ناگزير شد به اطلاعات بيايد و از نويسندگان و خبرنگاران آن پوزش بخواهد، اما نه تنها اين روش خشونت بار را، در سازمان اطلاعات و امنيت از دست نداد كه فساد و زدوبندهاى مالى را نيز بر آن افزود.
اين همه، درست است، اما در هم ريختن سازمانى كه شالوده امنيت يك كشور بر آن نهاده مى شود، در آن روزهاى حساس، نه عاقلانه و نه از سر دلسوزى بود.
(يادهايم را در شماره آينده دنبال مى كنم)
|
|
|
|