اصلاح طلبان حكومتى در يك موقعيت غبطه ناپذيرى گرفتار شده اند. آنان از يك سو به نظام جمهورى اسلامى هم چنان دلبسته و وفادارند، و از سوى ديگر از سوى همين نظام تحت فشار و تعقيب و اتهام قرار دارند. نه توان يا جرئت آن را دارند كه از آن دل بكنند، و نه مى توانند به آن چه هست رضا دهند. در درون حكومت به تدريج نفوذ و اعتبار خود را از دست مى دهند، و در عين حال در خارج از حكومت نيز پايه هاى اجتماعى خود را سست تر مى بينند. و اكنون ظاهرا تمامى تلاش آنان در اين خلاصه مى شود كه بتوانند در انتخابات مجلس هفتم كه چند ماه ديگر برگزار مى شود از صافى نظارت شوراى نگهبان بگذرند تا شايد همين حضور فعلى خود در مجلس شوراى اسلامى را حفظ كنند.
دليل اين قيد كه اصلاح طلبان «شايد» بتوانند در صورت موافقت شوراى نگهبان در مجلس حضور يابند روشن است. تجربه انتخابات شوراهاى اسلامى كلان شهرها در اسفند گذشته نشان داد كه براى اصلاح طلبان حتى در صورتى كه از مصاف با شوراى نگهبان پيروز به درآيند تضمينى نيست كه بتوانند مردم را پاى صندوق هاى رأى بكشانند. به عكس، شكست نمايش انتخاباتى ۹ اسفند به مراتب عميق تر و ريشه دارتر از آن بود كه بتواند در فاصله يك سال و در جو حاكم بر ايران برگشت پذير باشد. فشارهاى وارده بر اصلاح طلبان ممكن است همدردى بسيارى از مردم را برانگيخته باشد، ولى اشتباه خواهد بود كه اين همدردى ها را به حمايت سياسى تعبير كنيم و بيندييشم كه در صورت نامزد شدن كسانى كه امروز زير تيغ سعيد مرتضوى و همكاران او قرار گرفته اند مردم الزاما به صندوق هاى رأى هجوم خواهند آورد.
به هر حال، مقايسه اين روزها با چهار سال پيش كه مقدمات انتخابات مجلس ششم جمهورى اسلامى فراهم مى شد به خوبى درجه شكست و عقب نشينى جنبش دوم خرداد را در اين فاصله نشان مى دهد. در آن روزها، ستاره اقبال اصلاح طلبان رو به اوج بود. روزنامه هاى دوم خردادى در مقام سخنگوى جنبش دوم خرداد بر افكار عمومى جامعه مسلط بودند تا آن جا كه ليست پيشنهادى اين روزنامه ها (كه بعضا از افراد گمنام پر شده بود) در كلان شهرها و به خصوص تهران در صدر منتخبان مجلس ششم قرار گرفتند. مردم ايران در مقياس مليونى خود پاى صندوق هاى رأى مى رفتند و به كسانى رأى مى دادند كه كمترين آشنايى با آنان يا سابقه كارشان نداشتند. و اعلاميه هاى تبليغات انتخاباتى از شعارهايى مملو بود كه به مردم وعده آينده اى روشن، آزاد و دموكراتيك مى داد.
در اين جا به آن چه كه در اين چهار سال گذشت و دلايل سقوط ستاره اقبال اصلاح طلبان كارى نداريم. در اين باره سخن بسيار گفته شده و تحليل هاى زيادى به خصوص از جانب خود اصلاح طلبان عرضه شده است. آن چه كه مورد نظر است، مقايسه دو وضعيت فعلى و چهار سال پيش است. در آن روزها، اصلاح طلبان دغدغه زيادى از شوراى نگهبان نداشتند و با شعارهاى پرطمراق خود توانستند حتى براى نامزدهاى بى نام و نشان خود به راحتى رأى بگيرند. و امروز پس از چهارسال فعاليت در عرصه سياست، از يك سو حتى مشهورترين آنان نيز اطمينانى به گذر از صافى شوراى نگهبان ندارند و از سوى ديگر در صورت گذار از اين مرحله نگران آنند كه حتى به اندازه ۱۵ درصد حاميان جناح رقيب آنان، مردم به پاى صندوق هاى رأى نيايند و در نتيجه آنان را به اصطلاح سنگ روى يخ كنند.
و به راستى چرا مردم ايران زحمت رأى را به خود بدهند؟ آيا ايران امروز نسبت به چهار سال پيش آزادتر و آبادتر و دموكراتيك تر و انسانى تر و عادلانه تر شده است؟ آيا زن ستيزى و دگردشمنى و تبعيض هاى فاحش جنسى و عقيدتى قانونى و فراقانونى كمتر شده است؟ آيا فقر و انحطاط و فساد و فحشاء و رشوه و اختلاس و بيكارى و اعتياد و ايدز رو به كاهش نهاده است؟ آيا خشونت و سركوب و شكنجه و اعدام و شلاق و سنگسار و بريدن دست و اعدام از بين رفته است؟ آيا رفاه و رونق اقتصادى بيشتر شده و يا فرار مغزها قطع شده است؟ آيا قتل و آدم كشى و تجاوز و دزدى و تعرض به زنان و كودكان كم شده است؟ و آيا و آيا و آيا.... و اگر پاسخ همه اين ها منفى است (كه هست) اصلاح طلبانى كه براى چهار سال قوه مقننه جمهورى اسلامى (علاوه بر قوه مجريه آن) را در اختيار داشته اند به چه اميدى مى توانند به رأى مردم چشم بدوزند؟
بيهوده است كه در پاسخ به اين سئوال به بيان مشكلات امر بپردازيم و از كارشكنى هاى نيروهاى تحت سلطه ولى فقيه سخن بگوييم، مقاومت هاى شوراى نگهبان را رديف كنيم و از سياست سركوب قوه قضائيه بناليم. چرا كه همه اين ها درست. ولى در نهايت، در يك نظام انتخاباتى تنها برآيند كار منتخبان است كه مى تواند ملاك قضاوت مردم براى انتخاب يا عدم انتخاب مجدد آنان به كار رود. اگر اشكالى در نظام هست، شما در درون همين نظام رأى مردم را خواسته بوديد و اكنون نيز در درون همين نظام در صدد جلب آراى مردم هستيد. از اين رو، نمى توان در درون يك نظام كار كرد، از مردم براى حمايت در درون اين نظام كمك كرفت و بعد اگر موفقيتى به دست نيامد همه كاسه و كوزه ها را بر سر شرايط و ديگران شكست. قوانين بازى انتخابات (در درون هر نظامى) ايجاب مى كند كه تنها اگر در انجام وعده هاى خود توفيقى به دست آورديد باز هم به رأى مردم اميدوار باشيد. در غير اين صورت بايد بپذيريد كه بازى را باخته ايد.
اكنون اصلاح طلبان در چنين شرايطى قرار دارند. آنان بازى را باخته اند - ولى اين خود چندان مهم نيست. شكست و پيروزى دو وجه محتمل يك بازى سياسى است، و نبايد از شكست هراسيد. مهم آن است كه واقع بين بود، شكست را پذيرفت، و از آن درس گرفت. به هر حال، پذيرش شكست شرط لازم موفقيت هاى احتمالى بعدى است. پذيرش شكست در اين جا به آن معنى است كه اصلاح طلبان بپذيرند اگر در چهار سال گذشته در درون اين نظام نتوانسته اند به كارى موفق شوند (تا آن حد كه شايستگى انتخاب مجدد از سوى مردم را به دست آورند) به همان دليل در صورت انتخاب مجدد نيز كارى از آنان ساخته نخواهد بود. نظام جمهورى اسلامى دست نخورده مانده است. اختيارات ولى فقيه و نيروهاى تحت كنترل او هم چنان پا بر جا است. منافع مافياى اقتصادى و سياسى حاكم تغييرى نكرده است. اصلاح طلبى از ايستادگى در برابر چنين نيروهايى عاجز بوده است. اين تجربه نياز به تكرار ندارد.
در اين شرايط، راه فرار چندانى براى برون رفت از اين مخمصه براى اصلاح طلبان باقى نمانده است. البته بسيارى از آنان هنوز مى توانند سر خود را زير برف كنند و راه نجات خود را در فرار از واقعيت بجويند. هم چنان بر طبل اصلاحات بكوبند و حتى مهلت زمانى هفتاد ساله (به قول آقاى حجاريان) براى خود بجويند. ولى بدانند كه براى مردمى كه زير مهميز فقر و سركوب و خشونت و تبعيض رنج مى برند و يك ربع قرن جمهورى اسلامى و شش سال جنبش دوم خرداد را تحمل كرده اند حتى هفتاد روز ديگر نيز اضافى است. دست كم اين كه آنان ديگر با اين وعده ها به پاى صندوق رأى نخواهند آمد. تكرار اين تجربه ها خطا است. اصلاح طلبان مى دانند كه قاطبه مردم جز به تغيير نظام رضايت نمى دهند. بيهوده است اگر مى انديشند كه مى توانند آنان را از اين نظر برگردانند و چند صباح ديگرى به دنبال خود بكشانند. به عكس، راه نجات اصلاح طلبان آن است كه آنان با مردم خود همراه شوند.
آغاز جنبش دوم خرداد اين نويد را به همراه داشت كه نيروهاى نسبتا جوانتر برآمده از درون نظام جمهورى اسلامى با درك شرايط زمان خود به ارزش هاى مردم سالارانه و حقوق بشرى روى آورند و محمل تحول جمهورى اسلامى به يك نظام دموكراتيك شوند. پس از شش سال تجربه روشن شده است كه غالب اصلاح طلبان عليرغم ادعاهاى خود هم چنان به چهارچوب اين نظام دل بسته اند و حاضر نشده اند لوازم ساختارى تحول به يك جامعه مردمسالار را بپذيرند. به عبارت ديگر، اين فرزندان جمهورى اسلامى كه در دامان آن شير خورده و بزرگ شده اند، بر خلاف ادعاى بلوغ، هم چنان به مادر خود وابسته اند و بند ناف خود را از اين نظام نبريده اند. اينان تا همانند معدودى افراد مانند اكبر گنجى به نفى مادر خود برنخيزند ادعاى بلوغشان هرگز پذيرفته نخواهد شد، و بلكه با اضمحلال قريب الوقوع جمهورى اسلامى آنان نيز به همراه با آن در خروش آزاديخواهانه مردم ايران محو خواهند شد. و اين بزرگترين شكست سياسى اصلاح طلبان خواهد بود.