يكى از فرهنگيان بنام كشور ما كه كمتر از او يادى شده است، ميرزا غلامحسين رهنما بود كه وقتى دانشگاه تهران تأسيس گرديد به سمت اولين رئيس دانشكده فنى شروع به كار نمود.
غلامحسين رهنما كه علوم رياضى را فراگرفته، جزو نخستين گروه هاى اعزامى به خارج از كشور بود و در رشته رياضى تحصيل كرد و از نظر علمى به مقامى رسيد كه در سال ۱۳۰۵ آكادمى علوم فرانسه او را به عضويت دائمى مجمع انتخاب نمود.
غلامحسين رهنما كه در تمام عمر مشغول تدريس بود، حدود ۴۵ سال در دارالفنون و مدرسه علوم سياسى و مدرسه عالى نظام و دارالمعلمين و سرانجام در دانشكده فنى به تدريس اشتغال داشت و شاگردان زيادى تربيت كرده است. غلامحسين رهنما سال ها وزير فرهنگ و رئيس دانشكده فنى بود و از اين طريق خدمات ارزنده اى انجام داد.
هنگام گزينش نام خانوادگى، چون برادرش ميرزا عبدالرحيم خان در شيراز، روزنامه (رهنما) را انتشار مى داد به اين مناسبت نام رهنما را انتخاب كرد. بين او و خانواده رهنما مدير روزنامه ايران هيچگونه نسبت فاميلى وجود نداشت.
احمد عبدالله پور در كتاب وزراى معارف ايران چنين مى نويسد:
غلامحسين رهنما فرزند محمدعلى در سال ۱۲۶۲ شمسى در شيراز متولد شد. پدرش از روحانيون عصر ناصرالدين شاه بود. پس از فرا گرفتن علوم مقدماتى در شيراز به تهران آمد و ابتدا نزد نجم الدوله علوم رياضى را فراگرفت و سپس به دارالفنون رفت و به تكميل معلومات خود پرداخت و براى ادامه تحصيل از طرف دولت به اروپا فرستاده شد و با پايان تحصيلات در رشته رياضى به ايران مراجعت كرد و در وزارت معارف وقت استخدام شد و به تدريس رياضيات و هندسه و فيزيك و شيمى پرداخت.
در سال ۱۳۱۰ وقتى اعتمادالدوله قراگوزلو وزير معارف شد، رهنما را به سمت معاون انتخاب كرد و از آن پس پايش به كابينه ها باز شد. در ارديبهشت ماه ۱۳۲۴ در دولت حكيمى وزير معارف گرديد و در كابينه صدر نيز بار ديگر وزير معارف شد.
غلامحسين رهنما، تأليفاتى در هندسه و جبر دارد كه كتب مزبور مورد استفاده محصلين در دبيرستان ها و دانشگاه ها مى باشد. غلامحسين رهنما از سال ۱۳۲۴ استاد رياضيات دانشسرايعالى گرديد و چندى رياست دانشكده فنى را برعهده داشت.
مهدى بامداد مى نويسد: غلامحسين رهنما فرزند حاج ملا باشى بود كه از دانشمندان حكمت و از فقهاى بنام زمان خود به شمار مى رفت. علم هيئت را در محضر حاج ميرزا عبدالغفارخان نجم الدوله فرا گرفت. همچنين با تهيه رساله درباره (نسبت محيط به قطر دايره عددپى) درجه دكترا از طرف شورايعالى فرهنگ به وى اعطاء گرديد.
آثار و تأليفات غلامحسين رهنما زياد است كه قسمت اعظم آن رياضيات و فيزيك مى باشد. رهنما در سال ۱۳۱۶ آزمايش علمى (آونگ فوكو) را كه براى اثبات حركت وضعى زمين بود تكرار كرد. فوكو دانشمند فرانسوى آزمايش را در زير گنبد پانتئون به اجراء درآورد و رهنما در زير گنبد مسجد سپهسالار تكرار نمود.
رهنما دو جلد كتاب هندسه متوسطه را كه به اسلوب كتاب هاى هندسه آلمانى تأليف شده بود، تهيه كرد كه توانست تدريس هندسه را در مدارس ايران دگرگون كند ولى پس از چند سال كتاب هاى مزبور از رواج افتاد.
غلامحسين رهنما در ارديبهشت ماه سال ۱۳۲۵ شمسى در ۶۶ سالگى به سكته قلبى درگذشت و در حضرت عبدالعظيم در ايوان مقبره ناصرالدينشاه به خاك سپرده شد.
علت اين كه به پدر غلامحسين رهنما ملاباشى مى گفتند اين بود كه تدريس فرزندان ظل السلطان (جلاالدوله و مسعود ميرزا) را برعهده داشت او را ملاباشى صدا مى زدند.
عبدالرحيم رهنما مدير روزنامه رهنما
حاج ميرزا عبدالرحيم رهنما برادر غلامحسين رهنما نيز از رجال آزادى خواه و فعال و از قضات عالى مقام كشور بود كه مدت ۳۳ سال به خدمات قضائى در فارس و كرمان و خوزستان و آذربايجان و تهران
اشتغال داشت.
عبدالرحيم رهنما در سال ۱۲۵۲ در شيراز متولد شد. تحصيلات خود را در دارالعلم شيراز به پايان رسانيد و بر ادبيات فارسى و علوم معقول و منقول وفقه اسلامى مسلط شد. در صدر مشروطيت روزنامه رهنما را تأسيس كرد و با آزاديخواهان صميمانه همكارى داشت. پس از استقرار مشروطيت از طرف وزارت عدليه به اتفاق شيخ الملك شهابى مأمور تأسيس دادگسترى در منطقه فارس شد و پس از ۳۰سال خدمت قضائى به علت مخالفت با سازمان قضائى كشور مدتى منتظر خدمت گرديد.
چندى هم روزنامه رهنما توقيف و مديرش متوارى شد و در سن ۶۹ سالگى در سال ۱۳۲۱ شمسى درگذشت ولى پس از شهريور ۲۰ مدتى روزنامه رهنما توسط فرزندش مهدى رهنما منتشر گرديد. خانواده رهنما، خانواده اى فرهنگى، آزاديخواه و خوشنام بودند.
از لابلاى متون
ماجراى روزنامه نگارى كه به جرم نوشتن مقاله عليه دولت سيد ضياء تحويل دارالمجانين شد!
(به انگيزه سى و چهارمين سالگرد فوت سيدضياءالدين طباطبائى- ۱۸ شهريور ۱۳۴۸)
«سيدضياء الدين مدير روزنامه رعد كه بعد از كودتاى سوم اسفند ۱۲۹۹ رئيس الوزراء شد يكى از كارهايش توقيف همه روزنامه ها و مجله هاى كشور بود. روزنامه «گل زرد» من هم توقيف شد، اما چون با سيد ضياء دوستى داشتم، تقاضاى امتياز روزنامه اى به نام «نوروز» كردم.
به دستور سيد ضياء بلافاصله امتياز «نوروز» به نام من صادر شد. من (يحيى سميعيان) شاعر بودم. «گل زرد» ادبى و فكاهى بود. اما اين بار قصد داشتم «نوروز» را به صورت يك روزنامه سياسى- انتقادى منتشر كنم. كارى كه در آن تجربه نداشتم. با استاد دهخدا صحبت كردم. او وعده همكارى داد ولى همكارى نكرد. با يك نويسنده ارمنى به نام «تيگران خان» آشنا بودم. مقاله نويس زبردستى بود، ولى در نوشتن به زبان فارسى تجربه نداشت. قرار گذاشتيم او مقاله را به زبان فرانسوى بنويسد و من به فارسى ترجمه كنم. در آن زمان اغلب روزنامه نويس هاى تهران، در يكى دو صفحه از روزنامه خود خبرها و مقالاتى را به زبان فرانسوى چاپ مى كردند. اين كار نفوذ روزنامه را در ميان خارجى هاى مقيم ايران زياد مى كرد. «تيگران خان» نويسنده مقاله هاى فرانسوى اغلب روزنامه ها بود.
«نوروز» اولين روزنامه اى بود كه بعد از كودتا منتشر شد. به اين علت همه تصور مى كردند كه اين روزنامه طرفدار دولت و حتى ارگان سيد ضياءالدين طباطبائى است. شماره اول بدون هيچ مسأله اى منتشر شد. اما مقاله اى را كه تيگران خان براى شماره دوم نوشت كار را خراب كرد.
عنوان مقاله «غارتگران مُفتخر» بود. در آن مقاله به زمامدارانى كه با ريختن خون مردم و غارت ايرانيان بر كشور حكومت مى كنند سخت حمله شده بود. در شرايطى كه هيچ روزنامه اى جز «نوروز» در كشور منتشر نمى شد، اين مقاله انعكاس عجيبى پيدا كرد، به طورى كه سيد ضياء از خواندن آن به شدت عصبانى شد. او انتظار نداشت دوستش در روزنامه اى كه امتياز آن به دستور خودش صادر شده، به او و دولتش به آن شدت حمله كند.
يك روز بعد از انتشار شماره دوم روزنامه بود كه دو مأمور تأمينات (آگاهى) به دفتر روزنامه آمدند و مرا با خود به نظميه (شهربانى) بردند. در آنجا بدون هيچ سئوال و جوابى مرا به محبس شماره ۲ يعنى زندان سياسى انفرادى انداختند. من پنج روز در اين زندان ماندم. روز ششم دو نفر نظامى مرا از نظميه تحويل گرفتند و به حكومت نظامى بردند. حاكم نظامى تهران در آن زمان كلنل كاظم خان سياح بود. او تحصيلات نظامى خود را در اروپا به پايان رسانده و در ايران وارد خدمت ژاندارمرى شده بود. او كه مردى تحصيلكرده و با ادب بود تا مرا ديد با عتاب گفت:
-اين چه كارى بود كردى؟
-گفتم من كارى نكردم!
-گفت مى دانم تو نكردى، ولى بگو چه كسى اين مقاله را نوشته؟ او الان دارد آزاد مى گردد ولى شما گرفتار هستيد.
-گفتم: چون به نويسنده قول داده ام نامش را فاش نكنم، به شما هم نمى گويم. شما به خاطر يك مقاله پنج روز مرا به زندان انفرادى انداختيد. ديگر چه كارى مى توانيد با من بكنيد؟
كلنل كاظم خان با تمسخر گفت:
-خيال كردى كارت تمام شده؟ اما اينطور نيست. رئيس الوزراء درباره شما دستوراتى صادر كرده كه ناچارم آنها را اجرا كنم. شما حالا با مأمورين برويد. من هم مى روم شايد راه نجاتى پيدا كنم! او رفت و دو مأمور مرا گرفتند سوار يك درشكه كردند و به كميسرى (كلانترى) شهرنو بردند و در آنجا مرا با يك يادداشت تحويل رئيس كميسرى دادند. رئيس كميسرى يادداشت را خواند و نگاهى به سر تا پاى من انداخت و گفت: -از ظاهرتان نمى آيد ديوانه باشيد. مگر چه كار ديوانگى از شما سر زده كه دستور داده اند فوراً شما را به دارالمجانين تحويل بدهيم؟
از سخنانش دچار حيرت شدم. اول تصور كردم شوخى مى كند. اما قيافه اش جدى بود. حتى به نظر مى رسيد احتياط مى كند به من نزديك شود!
جواب دادم: چه ديوانگى بالاتر از اين كه در اين كشور بى حساب و كتاب روزنامه نويسى مى كنم!
رئيس كميسرى دو نفر آژان را صدا كرد و گفت:
-يك درشكه بگيريد و اين آقاى محترم را به دارالمجانين ببريد ولى كاملاً مراقب باشيد كه وسط راه فرار نكند! قلبم فرو ريخت تا اين لحظه باورم نمى شد كه موضوع آنقدر جدى باشد كه مرا به دارالمجانين بفرستند. بى اختيار فرياد كشيدم: چه گفتيد؟ دارالمجانين؟ مى خواهيد مرا به دارالمجانين ببريد؟ من به آنجا نمى روم. مرا به محبس نمره ۲ برگردانيد.
رئيس كميسرى پوزخندى زد و گفت:
-آقاجان، اينجا با كسى شوخى نمى كنند اين دستور صريح جناب رئيس الوزراء است كه شما را بى درنگ به دارالمجانين تحويل بدهيم. اگر شما با ميل و رضا تشريف نمى بريد، مختاريد. ولى ما هم براى چنين مواردى قواعدى داريم و مى دانيم چطور شما را به آنجا ببريم!
خواستم مقاومت كنم و فرياد بكشم و مردم را به كمك بخواهم، خودم را معرفى كنم، ولى فكر كردم هرگونه مقاومت كار را خراب تر مى كند و اتهام جنون را مسجّل مى سازد. پس بهتر آن دانستم كه تسليم قضا و قدر شوم.
از آنجا باز مرا سوار درشكه كردند و به دارالمجانين بردند. دارالمجانين هم در محله شهرنو بود و يك صاحب منصب قشون رياست آنجا را برعهده داشت. محيط ترسناك دارالمجانين باعث شد كه يكباره قدرت اراده ام را از دست بدهم. ناچار شروع به خواهش و تمنا كردم و گفتم: جناب رئيس، به خدا قسم مرا بى جهت به اينجا آورده اند. من عاقل هستم، اتهام من سياسى است. من باسواد، شاعر و روزنامه نويس هستم، مرا اشتباهى به اينجا آورده اند. رئيس الوزراء از دوستان نزديك من است.
كلنل كاظم خان دنبال كار من است. من به زودى آزاد مى شوم. اما حالا كه قرار است مدتى در خدمت شما باشم خواهش مى كنم يك اطاق تميز با وسايل راحت براى زندگى در اختيار من بگذاريد!
افسر خنده اى كرد و گفت:
-مى دانم عزيزم، همه آدم هائى كه اينجا هستند عاقلند. خيالتان تخت
باشد. دستور مى دهم يك اطاق رو به آفتاب تر و تميز با فرش و مبل و تختخواب فنرى در اختيارتان بگذارند. خوشحال شدم اما برخلاف گفته او مرا در اتاقك تنگ و تاريك و كثيف مخصوص ديوانه هاى زنجيرى انداختند و يك مأمور مراقب هم گذاشتند تا فرار نكنم.
آن شب اولين و آخرين شب زندگى من بود كه تا صبح لحظه اى خواب به چشمم نرفت.
صداى داد و فرياد ديوانه ها آسايش را به كلى از من سلب مى كرد... آن شب بر من چگونه گذشت، بهتر است حرفش را نزنم. اما خوشبختانه صبح روز بعد اقدامات كلنل كاظم خان سياح به نتيجه رسيد و دستور آزادى من صادر شد. اما تمام سعى من براى آن كه جريان دارالمجانين رفتنم مخفى بماند، بى فايده بود. روز بعد همه مردم تهران فهميدند كه مرا به دارالمجانين برده بودند. خبر را روزنامه «وطن» ابوطالب خان شيروانى چاپ كرده بود. ولى عجيب آن بود كه حتى عده اى از دوستان من، بعد از مطلع شدن از ماجرا رفتارشان نسبت به من تغيير كرده بود. آنها باور كرده بودند كه مرا به خاطر جنون به تيمارستان بردند نه به علل سياسى، به طورى كه مدتى ناچار شدم در انظار ظاهر نشوم!»
(نقل از جلد اول كتاب شبه خاطرات، تأليف دكتر على بهزادى، از زبان يحيى سميعيان مدير روزنامه نوروز كه شعر هم مى سرود و «ريحان» تخلص مى كرد.)
دكتر عزت الله-همايونفر
مردم كوچه و بازار (۳۷)
Homayounfar
قسمتى از زندگى تيمورتاش وزير دربار مقتدر رضاشاه را آورديم و اينك به بيان دنباله مطلب مى پردازيم. تيمورتاش در كودتاى ۹۹ مانند بسيارى از رجال به زندان سيدضياءالدين نرفت اما در سلام نوروزى حضور احمد شاه او به سفير انگليس برخورد و شمه اى عليه سيدضياء الدين و كودتا بيان كرد. دو روز نگذشت كه چند نفر قزاق در خانه اش را كوبيدند و او را پياده به زندان (سربازخانه عشرت آباد) بردند كه مدتى از عيش و عشرت كه بهترين سرگرمى زندگى اش بود، محروم باشد. وقتى قزاق ها مى خواستند او را ببرند، به آنها گفت كه من كالسكه شخصى دارم كه با چهار اسب تركمن هدايت مى شود. رئيس قزاق ها جواب داد؛ به زندان بايد پياده رفت، روزى كه بيرون آمديد با كالسكه به منزل برگرديد. تيمورتاش هر قدر تلاش كرد و حتى گفت كه من فرمانده سپاه خراسان بوده ام، به خرج رئيس قزاق ها نرفت و سرانجام در گوشه اى از زندان به نوشيدن آب خنك مشغول شد.
روزگار است آن كه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد
حكومت سيدضياءالدين بيش از نود روز دوام نياورد و او پس از بركنارى از رياست دولت تحت الحفظ تا سر حد عراق برده شد تا بقيه سرنوشت اش را در خارج ايران بگذارند.
تيمورتاش پس از آزادى از زندان كه در آن زمان لقب (سردار معظم) داشت به مقام نيابت رياست مجلس رسيد. خستگى و كسالت زندان از تن اش دررفت، مدتى نگذشت و در كابينه مشيرالدوله دوست عزيزش به مقام وزارت عدليه (دادگسترى) رسيد. گويا از شروع به اصلاحاتى در عدليه كرده اما دولت مستعجل مشيرالدوله به او فرصت نداد كه دنباله اصلاحات اش را بگيرد. حالا مردى مثل او كه تحصيلات نظامى داشته آيا صلاحيت اصلاح دادگسترى را هم مى توانسته داشته باشد، معلوم نيست بعد از سقوط كابينه مشيرالدوله سردار معظم والى كرمان شد و پس از آن در انتخابات دوره پنجم مجلس مجدداً از خراسان به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد. در اين مجلس سردار معظم با نصرت الله فيروز پسر فرمانفرما كه او هم تحصيلكرده و متجدد بود، دوست صميمى گرديد. گاه و بيگاه دست در دست هم مى گذاشتند و با لوايح دولت موافقت يا مخالفت مى كردند. مدت كوتاهى از وكالت دوره پنجم اش نگذشته بود كه بر اثر برخوردهاى مثبت با سردار سپه (رئيس الوزراء وقت) به عنوان وزير فوائد عامه به صف هيئت دولت پيوست. علاوه بر وزارت، رابطه صميمانه اى نيز با سردار سپه پيدا كرد تا آنجا كه اكثراً در حل مسائل و مشكلات، سردار سپه را به قدرت نمائى و اعمال زور و خود نشان دادن تشويق مى نمود.
در سال ۱۳۰۴ قانونى در مجلس گذشت كه به موجب آن قانون القاب و درجات نظامى لغو شد. سردار معظم بلافاصله عنوان سردار معظمى را از روى خود برداشت و نام خانوادگى تيمورتاش بر پيشانى خود نشاند.
***
چند روزى قبل از اين كه كار (تشريفات و صحنه سازى) انقراض سلسله قاجار و دادن عنوان والاحضرت به رضاخان و اعلام نمودن او به نام حكومت موقت از آنجا كه رضاخان سردار سپه از ناحيه (سيمرغ) خاطر جمع بود كه انگولكى در كارها نمى كند و از ناحيه روس ها هم به علت گرفتارى شان از لحاظ انقلاب نگرانى نداشت و از همه اينها بالاتر به ميزان بى تفاوتى و سستى سلطان احمدشاه كاملاً واقف بود به فكر افتاد كه قبل از آن كه تاج كيان را بر سر بگذارد و بر تخت طاووس تكيه نمايد، يك وزير دربار شايسته انتخاب كند كه او را كه نه سواد حسابى دارد و نه با زبان هاى خارجى آشناست و نه معنى تشريفات و برخورد با سفراء و نمايندگان دولت ها را مى فهمد و هزار فن و فوتى كه بايد در مقام پادشاهى آنها را بداند، يكى اش را نمى داند، راهنمائى كند. پس بايد وزير دربار اولاً صميمى باشد و در ثانى آماده و مجهزبه آنچه لازمه اداره دربار پادشاه و خود پادشاه نورسيده به پادشاهى است. در اين باب از اين و از آن سئوال كرد و اين و آن را در خاطرش به (ترازو) كشيد. شايد چند بار هم كسى را انتخاب كرد و نپذيرفت. اما چون مردى نابغه و عاقل و زيرك بود ديد كه تيمورتاش مردى است كه تحصيلات نظامى دارد- چند زبان خارجى مى داند- خوش لباس و خوش قامت است، كلام گرمى دارد و در برخورد با اشخاص به راحتى هم توجه آنها را به خود جلب مى كند و هم شخصيت خودش را نشان مى دهد. موجودى نوكر صفت نيست، اهل عقب انداختن كارها و بطالت نمى باشد و به خصوص چون تحصيلات و تربيت نظامى دارد در انجام كارها مثل خود او (رضاشاه) داراى انضباط، اطاعت و نظم، است پس چه كسى بهتر از اين است كه پس به رئيس دفترش به نام دبير اعظم كه مردى فاضل، منظم و صاحبقلم بوده دستور مى دهد كه دعوتى از تيمورتاش بكند و بدين ترتيب در اولين برخود گِل رضاشاه و گِل تيمورتاش همديگر را مى گيرند.
تيمورتاش در جزئيات زندگى رضاشاه (زندگى غير خصوصى اش) همچون يك استاد مهربان و مؤدب دخالت مى كند و آداب شاهى را به او مى آموزد و رضاشاه با استعداد فوق العاده اى كه دارد در مدت كمى از قالب يك سرباز خشن و گاه بد دهن و عصبى تا اندازه زيادى بيرون آيد. گهگاه لباس غير نظامى بر تن مى كند. دربار بر اثر مساعى تيمورتاش واقعيتى به خود مى گيرد و رنگ دربار كهنه و پوسيده قاجار را از دست مى دهد. تيمورتاش در دورانى كه وزارت دربار رضاشاه را داشت به وزراء به وكلاء، به استاندارها و حتى به نخست وزير وقت (حاج مخبرالسلطنه) امر و نهى مى كرد. رضاشاه او را پشتيبانى مى نمود و گاهگاه مى گفت كه (حرف تيمور حرف من است.)
عياشى شب ها، ولخرجى ها، امر و نهى ها، گاه حرف هائى كه نبايد بزند و در (عالم مستى) مى زد و به وسيله بادمجان هاى دورقاب با آب و تاب به گوش رضاشاه مى رسيد و به تدريج از اعتمادش به تيمورتاش كاسته مى شد. گويا يك بار هم گفته بود كه رضاشاه پير شده و اگر بميرد، پسرش آن استعداد را ندارد كه تاج و تخت را حفظ كند و اين بدترين خنجرى بود كه بر قلب رضاشاه فرود آمد. رضاشاه كه پسرش را بيشتر از تمام بچه ها و همسرش دوست مى داشت.
اما غرور تيمورتاش را به اوج از خود بى خبرى كشاند در و سفرى براى حل مسئله نفت به اروپا كرد در برگشتن از راه روسيه ميهمان دولت روسيه شد از او تجليل به عمل آوردند گويا درباره نفت نيز با روس ها گفتگوئى كرد، حتى با يكى از مقامات عالى رتبه ديدار محرمانه اى نمود. انگليس دنبال اش را داشتند. دخترى را توى قطار راه آهن فرستادند كه دل هرزه تيمورتاش را دزديد شبى با هم گذراندند و در صبح فردا نه از چمدان تيمورتاش خبرى بود و نه از آن دختر. دختر مأمور خفيه انگليس بود و اسناد را دزديد و بدست رضاشاه رساند.
رضاشاه مردى تودار و صبور بود. در بازگشت تيمورتاش از سفر اروپا بيش از گذشته به او مهربانى كرد و يك روز ناگهان و در وقتى كه از سركارش به خانه برمى گشت، نامه اى به امضاى شكوه رئيس دفتر رضاشاه بدست اش رسيد به اين مضمون:
آقاى تيمورتاش، از اين به بعد شما در وزارت دربار سمتى نداريد.
كينه رضاشاه به او موجب شد كه پرونده اى برايش تشكيل دادند كه اگر چه با وضع او تناسب نداشت و ما باعث شد كه او را به زندان ببرند. تيمورتاش مقتدر در جلسه محاكمه گريه كرد. از شاه طلب بخشش نمود. در زندان با او نهايت بد رفتارى را كردند و از همان زندان به زندان ابديت رفت. خانواده اش دربدر شدند و تا شهريور سال ۱۳۲۰ صداشان در نيامد. تيمورتاش و نصرت الدوله و داور مثلثى بودند كه رضاخان را رضاشاه كردند و هر كدام آنها مزد خدمت خود را ديدند.
يا وفا خود نبود در عالم يا كسى اندرين زمانه نكرد
كس نياموخت علم تير از من كه مرا عاقبت نشانه نكرد
(ادامه دارد)