|
نوشته: فهيمه رحيمى
پنجره
۶
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
نوشته: فهيمه رحيمى
پنجره
۶
گفتم: «چرا قبول دارم. اما اين كه آنها خودشان را محق بدانند كه هر كارى دلشان مى خواهد بكنند و براى بالاتر بودن كلاس ديگران را مسخره كنند را قبول ندارم.» شكوه حرفم را تائيد كرد و گفت: «تحقير انسان ها كار درستى نيست. به نظر من خوار و كوچك شمردن ديگران ناشى از عقده هاى روانى است. من به اين معتقدم كه درخت هر چه بارش بيشتر باشد سر به زيرتر است. هيچكدام از ادبا و فضلا، با تمام دانششان هرگز خودشان را برتر از ديگران به شمار نياورده اند، واى به حال ما كه هنوز فرمول اكسيژن را بلد نيستيم. به عقيده من تو كار خوبى كردى كه آنها را سر جايشان نشاندى. از اين به بعد مى فهمند كه با چه كسى طرفند و دست از سرت برمى دارند. اگر در مقابل آنها ضعف نشان داده بودى، مطمئناً كارشان را تكرار مى كردند. انسان بايد به كسى احترام بگذارد كه احترام پذير باشد.» پرى گفت: «من با شدت عمل مخالف نيستم، اما فكر مى كنم كه خيلى از هتاكى ها را هم مى شود با سكوت جواب داد. گاهى وقت ها سكوت برنده تر از هر كاردى است. تو در نظر بگير كه اگر يكى از آنها از مجادله دست نمى كشيد و كار بگومگو را ادامه مى داد، چه به روزت مى آمد. مسلماً بيش از پيش اعصابت خرد مى شد. اما اگر من به جاى تو بودم، در مقابل اولين سئوال آنها با خونسردى مى گفتم- من جواب سئوال شما را نمى دانم، اگر خيلى مايل به دانستن هستيد مى توانيد يا از خانم مدير و يا از آقاى قدسى بپرسيد؛ مسلماً جواب درستى خواهيد شنيد- با اين صحبت، محترمانه به آنها مى گفتى كه فضولى موقوف و خودت را راحت مى كردى.» نظرش را پسنديدم و تصميم گرفتم كه اگر بار ديگر با اينگونه افراد روبرو شدم، همين را بگويم. تا هم جوابشان را داده باشم و هم اعصاب خودم را خرد نكرده باشم. خنديديم و گفتم: «از راهنمائيت ممنونم. از اين به بعد مى دانم كه با آدم هاى فضول و خودخواه چگونه برخورد كنم.» دستم را كه براى خداحافظى دراز كرده بودم، به گرمى فشردند و با گفتن (موفق باشى) به راه خود رفتند.
سوز پائيزى مستقيم به صورتم مى خورد و اشكم را در آورده بود. همزمان با رسيدن من به جلو در خانه، اتومبيل آقاى قدسى هم رسيد. من زنگ در را فشردم و او هم كليد انداخت تا در حياط را براى داخل بردن اتومبيل بگشايد. سرم را پائين انداختم تا مجبور نباشم با او گفتگو كنم. در باز شد، وارد شدم.
در بدو ورود، سكوت و سكون خانه غمگينم كرد. اما وقتى در سالن را باز كردم، برخورد موجى از هواى گرم خوشحالم كرد و با عجله به طرف آشپزخانه دويدم. از ديدن مادر جون كه با مادرم گرم گفتگو بود چنان شادمان شدم كه با كلاسور او را در بغل گرفتم و صورتش را غرق در بوسه كردم. او بوى محله قديمى مان را مى داد. كنارش نشستم و او را بو كردم. با بهت نگاهم كرد و پرسيد: «چرا مرا بو مى كنى؟» گفتم: «چون بوى محله مان را مى دهى.» خنديد و گفت: «اما من اين لباس را تازه تن كرده ام.» گفتم: «وقتى از محل خارج مى شدى لباست بو گرفته.» با شوخى بلوزش را بوئيد و گفت: «من كه چيزى نمى فهمم.» مادر گفت: «مينا عقيده دارد كه هيچ كجا مثل محل قديممان بوى خوش ندارد.» با تمسخر پرسيد: «دلت براى جوى پر از لجن تنگ شده؟» گفتم: «هم بوى جوى، هم بوى برگ درخت توت، هم بوى.... چه مى دانم بالاخره دلم براى همه چيزش تنگ شده.» خنديد و گفت: «براى همه جز مادر جون». صورتش را نوازش كردم و گفتم: «و بيشتر از همه براى مادر جون». گفت: «باور نمى كنم. اگر دلت براى من تنگ شده بود، يك سرى به ما مى زدى؟» گفتم: «آن وقت راضى مى شدى كه من تجديد بشوم؟» سر تكان داد و گفت: «نه راضى نمى شوم. اما واقعاً دلم برايتان تنگ شده بود. از وقتى كه مرسده رفت، دائم به محمود مى گويم كه مرا به خانه تان بياورد. اما نمى شود. تا امروز كه گفتم اگر مرا نمى برى خودم با اتوبوس مى روم. قبول كرد و مرا آورد.» گفتم: «اى كاش زودتر از اينها محمود آقا را تهديد مى كردى و زودتر به ديدنمان مى آمدى.» گفت: «غصه نخور. خودم اينجا را ياد گرفته ام و بار ديگر منتظر محمود نمى شوم كه مرا بياورد. خودم مى آيم.» گفتم: «ببينيم و تعريف كنيم.» مادر پرسيد: «اول غذا مى خورى يا چائى؟» گفتم: يك استكان چائى مى خورم. امروز از صبح هوس چاى كرده بودم. تا شما بريزيد من هم لباسم را عوض مى كنم.» كلاسورم را برداشتم و به طبقه بالا رفتم.
از روزى كه شيده كركره را عقب كشيده بود، به همان صورت باقى مانده بود. پرده اتاق آقاى قدسى هم كنار بود. كلاسور را روى ميز گذاشتم. همين كه خواستم لباسم را تغيير بدهم، صداى زنگ تلفن بلند شد. گوشى را برداشتم. صداى آقاى قدسى توى گوشى پيچيد. سلام كردم. او گفت: «تلفن كردم تا بگويم كه در مورد پيشنهاد شما فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه حق با شماست.» پرسيدم: «كدام پيشنهاد؟» گفت: «راجع به رمان. فراموش كرديد؟» گفتم: «هان بله يادم آمد. خيال داريد براى كتابخانه رمان بخريد؟» گفت: «بله و اگر مايل باشيد با هم كتاب ها را انتخاب مى كنيم، چطور است؟» گفتم: «از اين بهتر نمى شود. كى بايد برويم؟» گفت: «فردا از راه مدرسه. به مادرتان اطلاع بدهيد كه نگران نشوند. در ضمن برنامه پس فردايتان را هم حاضر كنيد.» گفتم: «بسيار خوب، تمام كارهايم را رديف مى كنم. نمى دانيد چقدر خوشحالم كرديد؛ چون خودم هم تصميم داشتم چند تا كتاب بخرم، اما وقتش را نمى كردم. ممنونم كه مرا هم همراهتان مى بريد.» خنديد و گفت: «چون پيشنهاد از جانب شما بود، بايد انتخاب كتاب هم با شما باشد. پس قرارمان شد فردا بعد از تعطيل شدن مدرسه.» گفتم: «بسيار خوب و باز هم متشكرم.»
خداحافظى كرد و گوشى را گذاشت. خوشحاليم مضاعف شد. اول آمدن مادرجون و دوم هم خريد كتاب. وقتى به آشپزخانه برگشتم، چايم سرد شده بود. با يك نفس آن را سر كشيدم و پشت ميز غذا نشستم. مادر پرسيد: «كى بود تلفن كرد؟» جريان تلفن آقاى قدسى را گفتم و براى رفتن به كتابفروشى و خريد كتاب از او اجازه گرفتم. پس از خوردن غذا از مادرجون اجازه گرفتم تا براى حاضر كردن درسهايم به اتاقم بروم. گفت: «برو عزيزم، برو درس تو واجب تر است. من شام اينجا هستم.» گفتم: «سعى مى كنم درس هايم را زود بخوانم و بيايم پائين.» گفت: «عجله نكن، درس مقدم بر همه چيز است.»
شب فرا رسيده بود كه با صداى مادر دفتر و كتاب را بستم، همه كارهايم را انجام داده بودم و نگرانى نداشتم. وقتى پائين رفتم، محمود آقا هم رسيده بود. محمود آقا مرا برانداز كرد و گفت: «نسبت به چند ماه گذشته چقدر تغيير كرده ايد.» گفتم: «دورى از ديار پيرم كرده». خنديد و گفت: «اتفاقاً برعكس جوان بوديد و جوانتر شديد. آب و هواى اين محل به شما ساخته.» مادرجون گفت: «اما مينا محل قديمى را بيشتر از اينجا دوست دارد، اين طور نيست؟» به جاى من پدر جواب داد كه: «به اينجا هم عادت مى كند. خوبى آدميزاد اين است كه زود فراموش مى كند و به هر چيزى هم زود عادت مى كند.»
براى كمك به مادر به آشپزخانه رفتم و گفتم: «محمود چقدر ضعيف شده. اينطور نيست؟» مادر گفت: «من هم متوجه شدم و به او گفتم، كار زياد را بهانه كرد و گفت: (چون استراحتش كم است). وقتى ميز غذا را مى چيدم بار ديگر به محمود نگاه كردم. هاله اى از غم صورتش را پوشانده بود. حتى خنده هايش نيز محزون بود. هر بار نگاهش به من مى افتاد، رنگ صورتش مى پريد و لرزه اى سرتاپايش را مى گرفت. آه هائى كه گاه به گاه از ته سينه مى كشيد، مرا به فكر فرو مى برد. با خودم گفتم: (آيا او عاشق شده؟) هرگز از مادرجون نپرسيده بودم كه چرا تنها يك فرزند دارد. آيا بچه هاى ديگرش فوت كرده بودند، يا اين كه آينده نگرى كرده بود و به يك فرزند اكتفا كرده بود. كه دليل دوم با سن و سال او نامعقول به نظر مى رسيد. محمود هنگام صرف غذا دوبار قاشق از دستش افتاد و من متوجه لرزش دستانش شدم. او قيافه عاشق پاك باخته اى را داشت كه معشوقش به او بى وفائى كرده باشد و از هجر در تب مى سوزد. وقتى خداحافظى مى كردند، گفتم: «نرويد حاجى حاجى مكه.» مادرجون خنديد و گفت: «دلم مى خواهد زود به زود به ديدنتان بيايم. اما اگر شما حال مرا بدانيد اين را نمى گوئيد.» مى خواستم از او سئوالى بكنم كه محمود با گفتن (ببخشيد مزاحمتان شديم) در اتومبيل را گشود و سوار شد. پس از رفتن آنها به طور يقين گمان كردم كه محمود عاشق است. اما عاشق چه كسى را نمى دانستم.
صبح زودتر از هميشه از خواب برخاستم و پائين رفتم. مادر پرسيد: «زود بلند شدى؟» گفتم: «امروز كارم زياد است.» گفت: «بنشين تا صبحانه ات را بياورم.» گفتم: «فراموش كه نكرديد من امروز غذا را در مدرسه مى خورم و بعد هم با آقاى قدسى براى خريد كتاب مى روم. اگر دير كردم نگران نشويد.» گفت: «فراموش نكردم. خواستى بروى كليد خانه را هم همراهت ببر.ممكن است من و پدرت عصرى به خانه خاله برويم. نامه مسعود رسيده، مى خواهم بدانم چه نوشته.» با گفتن (بسيار خوب) خودم را آماده رفتن كردم. پدر گفت: «اگر صبر كنى من هم صبحانه مى خورم و تو را مى رسانم.» گفتم: «عجله دارم. نمى توانم صبر كنم.» اين را گفتم و از خانه خارج شدم.
دلشوره داشتم و علت آن را نمى دانستم. تمام تكاليفم را انجام داده بودم، اما باز هم نگران بودم. وقتى به مدرسه رسيدم، مريم هنوز نيامده بود. در كلاس را گشودم و نفس راحتى كشيدم و فكر كردم كه آن همه تعجيل براى چه بود؟ به كلاس خالى نگاه كردم و با اين فكر كه- خوب شد زود به مدرسه رسيدم- خودم را آرام كردم. تخته را پاك كردم و به انتظار رسيدن همشاگردانم نشستم.
دلم مى خواست هر چه زودتر آن روز به پايان رسد و من براى خريد كتاب بروم. نگاهى به ساعتم انداختم و با افسوس متوجه شدم كه تا پايان مدرسه، هنوز خيلى مانده است و بايد انتظار بكشم. اگر مرسده مرا با اين حال مى ديد، حتماً لب به نصيحت مى گشود و پندم مى داد تا خوددارى كنم و آرام باشم. گوئى صداى او را مى شنيدم. نصايح غيبى او آرامم كرد و شور و هيجان را در درونم فرو نشاند. با خود گفتم نبايد بگذارم كه مريم به اشتياقم پى ببرد. چون او هم لب به نصيحت خواهد گشود. بايد رفتار كودكانه را كنار بگذارم و همچون دخترى عاقل با اين مسئله برخورد كنم. خريد يك كتاب نبايد تا اين حد ذوق زده ام كند- بالاخره در جدالى كه با خودم آغاز كرده بودم موفق شدم تا ماسك خونسردى بر چهره بزنم و حالت طبيعى به خود بگيرم.
هوا صاف است اما سوز سردى مى وزد. از اين كه در جاى گرمى نشسته ام و انتظار مى كشم لذت مى برم. با ورود چند تن از همشاگردى ها خوشحال شدم و به قصد ديدن مريم از كلاس خارج شدم. هنوز كوريدور را ترك نكرده بودم كه او آمد و با ديدن من پرسيد: «چطور شده كه امروز زودتر از من رسيده اى؟» با شوخى گفتم: «دلم برايت تنگ شده بود و بيشتر از اين طاقت دورى تو را نداشتم.» خنديد و گفت: «پس خوش به حال من. يك لحظه فكر كردم كه شايد تو هم از خانه گريزان شده اى.» گفتم: «تو خيلى زندگى را سخت مى گيرى، گريز از خانه كار كسى است كه اميدى نداشته باشد.» پوزخندى زد و گفت: «درست مثل من.» پرسيدم: «اگر يك سئوال از تو بكنم ناراحت نمى شوى؟» شانه اش را بالا انداخت و گفت: «نه بپرس.» پرسيدم: «مادرت، مادر حقيقى تو است؟» قاه قاه خنديد و گفت: «آره، چطور مگر؟ فكر كردى ممكن است زن پدر باعث ناراحتى من مى شود. نه دوست عزيز، من مادرى دارم حقيقى كه از هر زن پدرى سخت گيرتر است. او جسم و روح مرا توى هاون ترديدهايش مى سايد و از من دخترى كج خلق و عصبانى ساخته.» گفتم: «اما تو نه كج خلق هستى و نه عصبانى. برعكس خيلى هم خوش اخلاق و مهربان هستى.» خنديد و نگاهم كرد و گفت: «براى تو اين طور هستم و براى اين محيط، هيچ مى دانى كه من مدرسه را بهتر از خانه مان دوست دارم؟ با اينكه شاگرد زرنگى نيستم و در هر ساعت كلاس كلى دلشوره دارم كه مبادا دبير از من سئوالى بكند، اما ترجيح مى دهم كه توى مدرسه بمانم و خانه نروم. تو نمى دانى كه من توى چه جهنمى زندگى مى كنم. وقتى فكر مى كنم كه تا دو سال ديگر آزادى ام به پايان مى رسد و مجبور مى شوم از صبح تا شب خانه بمانم و نق نق مادرم را تحمل كنم، گريه ام مى گيرد.» گفتم: «اگر نمى خواهى توى خانه بمانى، سعى كن توى كنكور قبول بشوى و بروى دانشگاه.» نگاهى عاقل اندر سفيه به من كرد و گفت: «تو هم چه حرف ها مى زنى. من اگر بتوانم با اين شرايط ديپلم بگيرم، شاهكار كرده ام.» گفتم: «مى خواهم حرفى بزنم، اما مى ترسم از من برنجى». گفت: «نه، بگو». گفتم: «تو فكر نمى كنى كه ايراد از خودت باشد. شايد تو بيش از حد متوقع هستى؟» گفت: «من كه اين طور فكر نمى كنم.» گفتم: «خوب است كه انسان گاهى هم با خودش خلوت كند و به خودش فكر كند، ببيند كه چه مى خواهد و چه توقعى از ديگران دارد و در مقابل چه مى تواند به ديگران بدهد. من خودم دخترى هستم حساس و زود رنج و توقع دارم كه ديگران كارى نكنند كه موجب رنجش من بشود. اما در مقابلِ اين توقع مى دانم كه چه بايد بكنم تا آنها اين رنجش را به وجود نياورند. من اگر به وظيفه ام آشنا باشم و طبق آن عمل كنم، هرگز چيزى باعث تكدر خاطرم نمى شود. مى خواهم بگويم شايد خودت باعث و عامل اين سخت گيرى هستى.» گفت: «من دختر وظيفه شناسى هستم و تا آنجا كه توانسته ام به وظيفه ام عمل كرده ام. مشكل من اين نيست. من و مادرم فقط با هم تفاهم نداريم. او هيچ وقت احساس مرا درك نمى كند.» پرسيدم: «تو بزرگتر هستى يا خواهرت.» گفت: «خواهرم از همه ما كوچكتر است. او امسال پنجم دبستان است. اما با اين كه كوچك است، در كارهاى خانه كمك مى كند.» پرسيدم: «مادرت نسبت به او هم شكاك است.» گفت: «نه در حد من، فكر مى كنم كه مادرم در جوانى شكستى داشته و حالا مى خواهد تلافى آن را سر ما در بياورد.» گفتم: «اشتباه مى كنى. اگر هم در جوانى شكستى داشته، ممكن است كه نخواهد شما هم دچار آن شكست بشويد. اين فكر معقول تر است.» گفت: «شايد حق با تو باشد. اما به نظر من فرق نمى كند چه اين، چه آن. قدر مسلم ما در خانه احساس راحتى نمى كنيم.» گفتم: «مادرت مى خواهد علاج واقعه را قبل از وقوع بكند. او مى ترسد كه تو هم دچار اشتباه بشوى و شكست بخورى. البته من نمى دانم كه تا چه حد گفته تو صحيح است. اما اگر قبول كنيم كه برداشت تو از رفتار مادرت درست باشد، من مى گويم كه رفتار او ناشى از محبت بيش از حد به شماست. اين طبيعى است كه انسان نگذارد عزيزانش دچار اشتباهى بشوند كه قبلاً خودش گرفتار آن شده. اگر روزى خودت صاحب فرزند بشوى، اجازه مى دهى كه او هم اشتباهات تو را تكرار كند؟» گفت: «نه، اما به او اجازه فكر و انتخاب مى دهم. من اگر تمام آموخته هايم را بخواهم به او ديكته كنم و از او بخواهم كه همان كارى را بكند كه من مى گويم، در حق فرزندم ظلم كرده ام و حق فكر كردن و تصميم گيرى را از او سلب كرده ام.» گفتم: «موافقم، خوب است روزى كه مى بينى مادرت آمادگى شنيدن دارد، اين را به او بگوئى، اما دقت داشته باش كه به عنوان كوچكتر صحبت كنى؛ نه به عنوان كسى كه چند كلاس درس خوانده و ادعا دارد كه بيشتر و بهتر مى داند. مثلاً حرفت را به عنوان يك سئوال و خواستن يك راهنمائى مطرح كن و در خلال آن عقيده ات را بگو. در آخر هم از او بخواه تا راهنمائى ات كند. من مطمئنم كه مادرت منطق تو را مى پذيرد و به قول خودت دست از استبدادش برمى دارد.»
صداى زنگ آمد. پرسيدم: «براى امتحان آمادگى دارى؟» گفت: «اى....» هر دو وارد كلاس شديم.
فصل دهم
طبق برنامه، آن روز امتحان طبيعى را داديم و هر دو از جلسه راضى بيرون آمديم. زنگ تفريح به بوفه رفتيم و هر دو پيراشكى خريديم و همانجا مشغول خوردن شديم. داخل دفتر، آقاى قدسى داشت ورقه ها را تصحيح مى كرد و فنجان چاى هم مقابلش بود. به مريم گفتم: «اگر به تو بگويم كه حاضرم پيراشكى ام را با فنجان چاى آقاى قدسى عوض كنم چه مى گوئى؟» با دست دور لبش را پاك كرد و گفت: «هيچ،
مى گويم ديوانه شده اى. مگر آدم عاقل مى آيد پيراشكى گرمش را با يك فنجان چاى عوض كند؟» گفتم: «نمى دانى چقدر هوس چاى كرده ام». پرسيد: «تو به چاى علاقه دارى؟» گفتم: «خيلى، مخصوصاً توى اين هواى سرد چاى مى چسبد.» گفت: «تو كه خيلى هواخواه دارى، كافى است كه دل باباى مدرسه را هم به دست بياورى.» به صورتش نگاه كردم و شيطنت را در آن ديدم. گفتم: «مى توانم به عنوان پيشنهاد به خانم مدير عنوان كنم كه بوفه مدرسه، چاى هم به بچه ها بدهد.» قاه قاه خنديد و گفت: «و چند روز بعد هم يكى ديگر پيشنهاد قليان به دفتر مى دهد. چطور است؟ حالا مجسم كن كه آقاى قدسى به جاى سيگار قليان بكشد، دفتر به چه صورتى در مى آيد؟» گفتم: بايد ميز صندلى ها را جمع كنند، به جايش مخده بگذارند.» با صداى بلند خنديد و دلش را گرفت و گفت: «مجسم كن كه خانم مدير آتش گردان به دست، روبروى پنجره ايستاده است و آتش گردان را براى آتش قليان مى چرخاند و خانم ناظم هم پشت سر هم تذكر مى دهد (واى مواظب باشيد موهايتان نسوزد). هر دو از تجسم اين منظره دلمان را گرفته بوديم و مى خنديديم. يكى از بچه ها كه از بوفه خريد كرده بود پرسيد: «شما دو نفر به چه مى خنديد؟» من و مريم به هم نگاه كرديم و باز هم خنديديم. لحظه اى بعد از اين كه آنها را به اين چيزها تشبيه كرده بوديم، ناراحت شدم و گفتم: «آى مريم! مواظب باش، من و تو خيلى پايمان را از گليممان درازتر كرديم.» قبول كرد و گفت: «حق با تو است. ما اشتباه كرديم.» گفتم: «مقصر من بودم، اگر هوس چاى نمى كردم، گفتگو به اينجا كشيده نمى شد.»
خودمان را در محكمه وجدان محاكمه كرديم. بعد به طرف كلاس رفتيم. مريم گفت: «خدا كند سر كلاس آقاى قدسى خنده مان نگيرد.» گفتم: «تا زنگ آخر بعدازظهر خيلى مانده و قضيه كهنه مى شود و لطف خود را از دست مى دهد.» گفت: «مينا! خانم فصيحى جان مى دهد كه نقش فالگيرها را ايفا كند.» با اخم گفتم: «باز كه شروع كردى». لب پائينش را به دندان گزيد تا از خنده جلوگيرى كند و در همان حال گفت: «دست خودم نيست، فكر تغيير شخصيت افراد و مجسم كردن آنها در قالبى ديگر، تا يكى دو روز با من هست و بعد خود به خود فراموشم مى شود.» پرسيدم: «يعنى تا يكى دو روز مى خواهى به اين كار ادامه بدهى؟» گفت: سعى مى كنم اين كار را نكنم. تو هم بايد مرا از اين عمل بازدارى.»
اما براى خودم اين فكر تازگى داشت. پيش خودم مجسم كردم كه چطور افراد مى توانند تغيير شخصيت بدهند و از قالبى به قالب ديگر در بيايند. آن روز تا زنگ آخر اين فكر با ما بود و من نه تنها او را از اين كار باز نداشتم بلكه در مواردى هم كمكش مى كردم. دست هاى كشيده دبير رياضيات براى نواختن چنگ و لباسش به لباس دوره ساسانيان تبديل شد. قد بلند دبير تاريخ براى ديد زدن خانه همسايه و دامن چين دار دبير تربيت بدنى براى رقص قاسم آبادى. گفتيم و خنديديم. وقتى زنگ آخر فرا رسيد هر دو دچار دلشوره بوديم. من هم اميد نداشتم كه بتوانم از تصور آقاى قدسى در لباس روستائى و
كلاه نمدى و با قليانى در گوشه لب، از خنده ام جلوگيرى كنم. وقتى آقاى قدسى وارد كلاس شد، نگاهى به مريم انداختم. او از ترس وقوع حادثه سرش را زير انداخته بود و به آقاى قدسى نگاه نمى كرد. من هم با نهيبى بر خود، از وقوع حادثه جلوگيرى كردم و به ورق زدن دفترم پرداختم. آقاى قدسى همان كت و شلوار شكلاتى را بر تن داشت كه آن شب براى آمدن به خانه ما پوشيده بود. وقتى نشست، بوى ادكلن ملايمى فضا را آكند. آرام گفتم: «مريم بوى قليان مى آيد. بو كن.» از شدت خنده صورتش سرخ شده و به سختى خودش را كنترل مى كرد. بى اختيار نگاهش به آقاى قدسى افتاد و پكى زد زير خنده.
صداى خنده او در سكوت كلاس چون بمبى منفجر شد. آقاى قدسى به پا ايستاد و پرسيد: «آخر كلاس چه خبر است خانم افشار؟» با شنيدن اسمم از جا پريدم و ايستادم و در حالى كه به سختى از خنده ام جلوگيرى مى كردم گفتم: «آقا؟» گفت: «پرسيدم آخر كلاس چه خبر است؟» گفتم: «هيچى». قانع نشد و به ميز ما نزديك شد و به صورت برافروخته مريم نگاه كرد و گفت: «اما خبرى هست، خوب خانم يگانه شما بگوئيد كه اينجا چه خبر است؟» مريم به پا ايستاد و گفت: «هيچ آقا.» آقاى قدسى نگاهى به من و سپس به مريم انداخت و گفت: «حيف شد.» بعد رو به ديگران كرد و گفت: «خانم يگانه ما را از شنيدن يك جوك بامزه محروم كردند.» رنگ از رويمان پريد. هر دو انتظار اخراج از كلاس را داشتيم. اما او رو به من كرد و اظهار داشت: «از شما توقع چنين كارى را نداشتم. بنشينيد» و از ميز ما دور شد. دست و پاى من و مريم آشكارا مى لرزيد و از شادى چند لحظه پيش ديگر اثرى نبود. آقاى قدسى سرجايش نشست و دفتر كوچكش را بيرون آورد. مى خواست نامى را صدا كند كه فروغى بلند شد و گفت: «آقا من بايد انشايم را بخوانم.» آقاى قدسى سر تكان داد و حرف او را تائيد كرد. فروغى از پشت نيمكت بلند شد و رفت جلو كلاس ايستاد. نگاهم به نگاه آقاى قدسى افتاد. هنوز خشم و غضب در صورتش ديده مى شد. او هم نگاهش را بر من دوخت و با نگاهى پرسشگر مرا نگريست. از شرم سر به زير انداختم و با مداد خودم را سرگرم كردم. از انشاى زيباى فروغى هيچ نفهميدم. در نگاه آقاى قدسى همه چيز بود. هم پرسش و هم توبيخ. از اين كه موجب بروز اين حادثه شده بودم، بغضم گرفت. دلم مى خواست گريه كنم.
انشاى فروغى كه به پايان رسيد نقد بچه ها هم شروع شد. آقاى قدسى قدم زنان به آخر كلاس آمد و كنار ميز ما ايستاد و در همان حال به نقد بچه ها گوش سپرد. وقتى نقد بچه ها پايان گرفت رو به من كرد و گفت: «نظر شما چيست؟» سرم را زير انداختم و گفتم: «انشاى خوبى بود.» پرسيد: «هيچ اشكالى نداشت؟» گفتم: «نمى دانم، چون خوب گوش نكردم.» سر تكان داد و گفت: «فهميدم كه گوش نمى كنيد. بعد از فروغى شما انشايتان را بخوانيد.»
اين را گفت و خودش نقد آن نوشته را به عهده گرفت و پس از دادن نمره به فروغى، نامم را خواند. با عجله دفترم را برداشتم كه مريم گفت: «دفتر من را برداشته اى». دفتر او را گذاشتم و مال خودم را برداشتم و نزديك تخته ايستادم. براى اولين بار طى يازده سال تحصيل، دست و پايم مى لرزيد و چون بغض داشتم قادر به خواندن نبودم. آقاى قدسى متوجه شد كه حال طبيعى ندارم. پرسيد: «حالتان خوب نيست.» نگاهش كردم و مى خواستم جواب بگويم كه اشكم سرازير شد. گفت: «برويد بنشينيد و وقتى به اعصابتان تسلط پيدا كرديد انشايتان را بخوانيد.» شرمگين و خجالت زده سر جايم نشستم.
آقاى قدسى يكى ديگر را صدا كرد و او شروع به خواندن كرد. من گريه مى كردم و اصلاً متوجه انشاى نفر دوم هم نشدم. به قدرى از خودم عصبانى بودم كه دلم مى خواست معلم كشيده اى در گوشم بزند. انشاى نفر دوم هم به نقد گذاشته شد. او كاملاً متوجه من و مريم بود. نه من انتقادى كردم و نه مريم. بار ديگر او راه افتاد و كنار ميز ما ايستاد. اين بار از مريم پرسيد: «اين انشاء چه نقاط ضعفى داشت؟» مريم ترسان گفت: «هيچ». آقاى قدسى با تمسخر گفت: «هيچ؟ يعنى اين انشاء كامل بود؛ يا اين كه شما حواستان نبود؟» مريم گفت: «چرا آقا، من گوش مى كردم.» گفت: «اگر گوش كرده بودى اظهار عقيده هم مى كردى. شما هم خانم افشار عقيده داريد كه اين انشاء بى نقص بود؟» گفتم: نمى دانم، چون اين انشاء را هم خوب گوش نكردم.» خنديد و گفت: «جاى شكر دارد كه اقلاً شما راستگو هستيد و اقرار مى كنيد كه در جوّ كلاس نيستيد.» دفترم را از مقابلم برداشت و با خود برد. انشاى نفر دوم با نقد بچه ها و بدون اظهارنظر آقاى قدسى به پايان رسيد. او جاى خودش نشست. شاگرد ديگرى را صدا نكرد و به خواندن انشاى من پرداخت. پس از خواندن، چيزى در دفترم نوشت و آن را بست. فكر كردم كه يك نمره صفر در دفترم گذاشته است. اين فكر بر شدت گريه ام افزود. او دفترم را مقابلم گذاشت و خونسرد گفت: «برو صورتت را بشور». از كلاس خارج شدم و تا نزديك شير آب دويدم. گريه ام به هق هق تبديل شده بود. رفتار محبت آميز او بيشتر زجرم مى داد. فكر كردم اى كاش به جاى اين محبت فرياد بر سرم مى كشيد و توبيخم مى كرد. اما با من اين طور صحبت نمى كرد. صورتم را كه شستم، متوجه شدم از پنجره نگاهم مى كند. سرم را پائين انداختم و با كشيدن چند نفس عميق به طرف كلاس حركت كردم. پشت در كلاس نيز نفس عميقى كشيدم و وارد شدم. با تكان سر اجازه داخل شدن داد. فروغى مشغول خواندن قطعه اى بود كه خودش سروده بود. بچه ها در سكوت به قطعه او گوش سپرده بودند. چقدر به انتظار چنين روزى بودم اما خرابش كرده بودم. روى آن كه به صورت او نگاه كنم نداشتم. دستمال كاغذى در دستم ريزريز شده بود. سنگينى نگاه او را احساس مى كردم. با خودم گفتم- حالا او چه فكرى در مورد من خواهد كرد؟- من شخصيت خود را خرد كرده بودم. چند دقيقه تا پايان زنگ مانده بود. دلم مى خواست آن نيز هر چه سريعتر بگذرد و كلاس به پايان برسد و از آن فضاى خفقان آور نجات پيدا كنم.
آقاى قدسى پاى تخته رفت و با گچ نوشت: (در زندگى به دنبال چه هدفى هستيد و دوست داريد با چه نوع افرادى معاشرت كنيد.) بعد رو به شاگردان كرد و گفت: «هم مى توانيد اين موضوع ها را از هم منفك كنيد، هم مى توانيد آنها را يك موضوع بدانيد و بنويسيد. دلم مى خواهد آنچه اعتقاد و باورتان هست روى كاغذ بياوريد. اگر ساده هم باشد اشكالى ندارد. به قول معروف حرف دلتان را بزنيد.»
زنگ به صدا درآمد و او كلاس را ترك كرد.
مريم با گفتن: «به خير گذشت» دفترش را در كيف گذاشت و بلند شد تا به خانه برود. براى مريم تمام شده بود، اما براى من اين يك شروع بود. اگر ما با آقاى قدسى دوستى نداشتيم، شايد مثل مريم به سادگى از آن مى گذشتم. اما براى من فرق مى كرد. من وقارم را از دست داده بودم و تا حد يك شاگرد بى توجه به درس و مقررات تنزل كرده بودم. مدت زمانى بايد طول مى كشيد تا ماهيت خود را نشان بدهم. غرور چندين ساله ام در اثر يك اشتباه خرد شده و از بين رفته بود. بچه ها كلاس را ترك كردند و رفتند. تنها من و مريم مانده بوديم. پرسيد: «خانه نمى روى»؟ نگاهش كردم و از سرازير شدن اشكم جلوگيرى كردم و گفتم: «چرا مى روم». دست روى شانه ام گذاشت و گفت: «متأسفم، نبايد اين طور مى شد. مى دانم كه چقدر برايت دردناك است.» گفتم: «بله نبايد اين طور مى شد، ولى شد. خدا كند كه او اين جريان را جائى مطرح نكند؟» گفت: «نمى كند، او مرد فهميده اى
است. خودت را ناراحت نكن.» اين را گفت و خداحافظى كرد و رفت.
حياط مدرسه كم كم از شاگردان خالى مى شد. باران تندى شروع به باريدن كرد. با خودم گفتم: (آسمان هم برايم گريه مى كند.) ياد دفتر انشايم افتادم. آن را گشودم، زير انشايم نوشته بود (خوب است موفق باشيد) و امضاء كرده بود- كاوه قدسى. فكركردم كه چرا ايراد نوشته ام را نگرفته؟ آيا آن قدر از كار من عصبانى است كه حتى ارزش يك تذكر را هم ندارم؟ يا اين كه به راستى نوشته ام خوب بود و جاى نقد نداشت.
دفترم را بستم و لاى كلاسور گذاشتم. مى خواستم راهى خانه شوم كه در كلاس باز شد و او در چهارچوب در نمايان شد و پرسيد: «چرا به دفتر نيامديد؟ براى خريد كتاب نمى آئيد؟» كلام او مرا به خود آورد و به ياد قرارمان افتادم. گفتم: «بله، مى آيم.» در كلاس را بازنگهداشت تا هر دو خارج شديم. صداى گام هايمان سكوت كريدور را مى شكست. او يقه كتش را بالا زد. وقتى وارد حياط شديم چترش را باز كرد و گفت: «بيائيد زير چتر تا خيس نشويد. من چترم را در دفتر جا گذاشته بودم، اما امروز به دردمان خورد.» با هم وارد محوطه پاركينگ شديم. پاركينگ حياط كوچكى بود كه در پشت ساختمان قديمى بود و دبيران اتومبيلشان را در آنجا پارك مى كردند. او در اتومبيل را گشود و سوار شدم. باباى مدرسه پس از خارج شدن ما در مدرسه را بست. آقاى قدسى بخارى اتومبيل را به كار انداخت و گفت: «الان گرم مى شود». هيچ نگفتم و او به حركت ادامه داد.
از مدرسه كه دور شديم، گفت: «امروز هم براى خودش روزى بود.» حرفى براى گفتن نداشتم. اما او ادامه داد: «من به ندرت در مورد افراد و شناختن آنها اشتباه مى كنم. اما اقرار مى كنم كه در مورد شما كاملاً اشتباه كردم. شما آن دخترى نيستيد كه من تصور مى كردم.» اشكم فرو ريخت. متوجه شده و پرسيد: «وجدانتان ناراحت است، اين طور نيست؟» با تكان سر حرفش را تائيد كردم. گفت: «كارى كه شما و يگانه كرديد دور از انتظار من بود. چه فكر مى كرديد كه آن عمل را انجام داديد؟» باز هم سكوت كردم. قادر به حرف زدن نبودم. او ادامه داد: «شما مرا مجبور كرديد كه رفتارى را در پيش بگيرم كه امكان نداشت با شاگرد ديگرى داشته باشم. اگر كس ديگرى بود فوراً او را از كلاس اخراج مى كردم. اين را همه بچه ها مى دانند.» گفتم: «متأسفم». بار ديگر پرسيد: «چه چيز شما را واداشت تا آن عمل را انجام دهيد.» گفتم: «نمى دانم، دست خودم نبود.» گفت: «اما اعمال و حركات انسان ارادى انجام مى گيرد و به ندرت عملى غير ارادى از او سر مى زند. شما با گفتن اين جمله مى خواهيد خودتان را تبرئه كنيد.» گفتم: «تبرئه در كار نيست. من كار اشتباهى كردم و به اشتباه خودم اقرار مى كنم و اگر بايد تنبيه شوم آن را مى پذيرم. اما اگر مى گويم كه دست خودم نبود و غير ارادى بود باور كنيد.» گفت: «به اين سئوال من پاسخ بدهيد! آيا در قيافه و حركات من چيز خنده دارى مى ديديد كه خنديديد؟» در جوابش چه مى توانستم بگويم؟ سكوت كردم. او بار ديگر پرسيد: «جرا جواب نمى دهيد؟ آيا قيافه محضكى دارم؟» گفتم: «نه». پرسيد: «آيا از من مى ترسيد؟» نگاهش كردم و گفتم: «چرا بايد بترسم؟» گفت: «بعضى خنده ها ناشى از ترس است. با خودم گفتم كه نكند ترس شاگردان هم به شما و يگانه سرايت كرده و خنده تان از روى عصبانيت و ترس باشد.»
گفتم: «من از شما نمى ترسم، من و مريم به دليل خاصى خنديديم كه متأسفانه نمى توانم آن را براى شما بگويم. همين قدر مى گويم كه هيچ دلم نمى خواست اين اتفاق بيفتد. مخصوصاً در اين زنگ كه من عاشق آن هستم.»
كمى صورتش را به طرفم چرخاند و پرسيد: «چرا در انشاء آنچه را كه به آن ايمان دارى به باد مسخره گرفتى؟ در صورتى كه باور و يقين انسان مضحكه نيست.» گفتم: «ايمان و باور من جدى نيست. خودم خوب مى دانم كه نبايد باورم راباور كنم». هيچ نگفت و سكوت كرد. از گفته خود پشيمان شدم. دلم مى خواست به او مى گفتم كه خيلى چيزها را باور دارم و به آن معتقدم. اما لحن سرد و اندوهبارم او را از ادامه سخن بازداشت. براى آن كه چيزى گفته باشم پرسيدم: «موضوع انشاى جديد را از روى حركت من و مريم انتخاب كرديد؟» گفت: «مى خواستم ببينم كه در يك كلاس سى و هشت نفرى چند درصد جدى به زندگى نگاه مى كنند و چند درصد شوخى تلقى مى كنند. مى خواهم بدانم كه گروه اول چه نوع افرادى را براى معاشرت انتخاب مى كنند و گروه دوم چه افرادى را.» گفتم: معمولاً افراد جدى از مصاحبت افراد شوخ لذت مى برند و بالعكس افراد شوخ طالب معاشرت با افراد جدى هستند.» گفت: «من يك انسان جدى هستم، پس چرا طالب معاشرت با افراد شوخ نيستم و دلم كسى را مى خواهد كه به زندگى كاملاً جدى نگاه مى كند؟» گفتم: «منظور من همنشينى هاى زودگذر است». پرسيد: «منظورت چيست؟» گفتم: «منظور من همنشينى هاى زودگذر است». پرسيد: «منظورت چيست؟» گفتم: «غالب افرادِ جدى، دوست دارند در مواقع فراغت همصحبتى شوخ و بذله گو داشته باشند. به نظر من اين كار براى اعصاب و روان مفيد است.» پرسيد: «و بالعكسش چى؟» گفتم: «و بالعكس افراد شوخ دوست دارند در موقع فراغت، همصحبتى جدى داشته باشند، تا آنها را از آن قالب طنز خارج كند و با حقيقت تلخ زندگى آشناشان كند. اين طورى توازن برقرار مى شود. هر دو چيزى را به دست مى آورند كه فاقد آنند.» پرسيد: «و شما براساس اين استدلال همصحبتى را براى خودتان انتخاب كرده ايد كه شما را بخنداند؟» گفتم: «فكر مى كنم همصحبتى براى خودم انتخاب كرده ام كه مرا با حقايق زندگى آشنا مى كند.» گفت: «يعنى شما فردى شوخ طبع هستيد؟» گفتم: «من نمى دانم كه جدى هستم يا شوخ طبع. تنها اين را مى دانم كه هر دو مورد را مى پسندم. يعنى گاهى دوست دارم كه جدى به مسئله اى فكر كنم و گاهى هم با شوخى. نمى شود كه انسان هميشه در يك قالب باشد.» پرسيد: «گرايشت بيشتر به كدام جهت است، دوست دارى بيشتر در قالب يك دختر جدى باشى يا يك دختر شوخ و بذله گو؟» گفتم: «بستگى به اين دارد كه بيشتر با كدام قشر باشم. فكر مى كنم ميانه روى را بيشتر دوست داشته باشم.» گفت: «ولى ظاهر شما اين را نشان مى دهد كه فرد جدى باشيد. خوشحالم كه خودتان را معرفى كرديد و مرا از اشتباه درآورديد. از اين پس سعى مى كنم شخصيت افراد را از روى ظاهرشان محك نزنم. من در انتخاب خود اشتباه كردم و اگر خنده شما به سبب حماقت من بود بايد بگويم كه شما و دوستتان حق داشتيد.»
گفتم: «من و مريم هرگز در مورد شما چنين فكرى نكرديم و هيچوقت هم به خودمان اجازه نمى دهيم كه ديگران را مسخره كنيم. از ديد ما شما مرد نمونه و كاملى هستيد و شخصيت شما قابل تمجيد است. خواهش مى كنيم اين اشتباه را فراموش كنيد. اگر مى خواهيد تنبيه كنيد راه ديگرى انتخاب كنيد. نمره ام را صفر بدهيد يا از كلاس اخراجم كنيد و همان كارى را بكنيد كه با ديگران مى كرديد، اما اين نوع توبيخ و شكنجه را نمى توانم تحمل كنم.» نگاهش را به من دوخت و گفت: «من قصد شكنجه و توبيخ شما را نداشتم. من چيزى را كه باور كرده ام بر زبان آوردم.» من هم نگاهش كردم و پرسيدم: «شما مرا اين طور شناخته ايد؟» لبخند تمسخرآميزى بر لب آورد و گفت: «يك بار گفتم من در انتخابم اشتباه كردم. اگر هنوز هم همان باور را داشتم، مى گفتم نه شما اين طور نيستيد.» گفتم: «پس همان را قبول كنيد و بدانيد كه من اگر چند دقيقه اى در قالب كسى رفتم كه شخصيت و ماهيت افراد را به باد تمسخر مى گيرد در حقيقت اين طور نيستم و براى شما و مردم احترام قائلم. اگر تعريف از خود نباشد، بايد بگويم كه حتى براى افرادى كه لياقت احترام را ندارند هم احترام قائل مى شوم». پرسيد: «مرا در كدام قالب شخصيتى قرار داده بودى؟» گفتم: «نمى توانم بيان كنم و خواهش مى كنم سئوال نكنيد.» نفس عميقى كشيد و پرسيد: «از ديد تو چه كسانى قابل احترام نيستند؟» گفتم: «كسانى كه براى ديگران احترام قائل نمى شوند.» قاه قاه خنديد و گفت: «پس اين را قبول دارى؟» گفتم: «بله قبول دارم.» گفت: «اگر به شما بگويم كه هفته گذشته از شما بى احترامى ديدم چه مى گوئيد؟ با تعجب نگاهش كردم و گفتم: «من و بى احترامى؟ فكر نمى كنم چنين جسارتى كرده باشم؟» بار ديگر خنديد و گفت: «هفته پيش را در كتابخانه به ياد بياوريد، همان روزى كه شما بى اعتناء از حضور من در كتابخانه، آنجا را ترك كرديد.» گفتم: «بله يادم آمد، اما من قصد توهين و بى احترامى به شما را نداشتم. قبل از ورود شما من با چند تا از بچه ها درگيرى داشتم و با خوردن زنگ مى خواستم از آن محيط فرار كنم.» پرسيد: «مى توانم علت درگيريتان را بپرسم؟ و يا اين كه اين هم مثل خنده نابه جايتان بايد مسكوت بماند؟» گفتم: «عامل درگيرى، انتخاب من براى كتابدارى مدرسه بود. آنها مى خواستند بدانند كه چرا من به عنوان مسئول كتابخانه انتخاب شده ام. حرف هاى طعنه آميز آنها مرا عصبانى كرده بود. به عقيده آنها من به سبب داشتن پارتى به اين سمت انتخاب شده ام و مى خواستند بدانند كه آن پارتى شما هستيد يا خانم مدير». پرسيد: «خوب شما به آنها چه جوابى داديد؟» گفتم: «هيچكدام». باز هم پرسيد: «مگر من پارتى شما نبودم، چرا دروغ گفتيد؟» گفتم: «نمى خواستم،....» حرفم را قطع كرد و گفت: «شما باور نداريد كه من شما را انتخاب كردم؟» گفتم: «چرا، اما نمى خواستم آنها بدانند كه ما با يكديگر همسايه هستيم.» گفت: «تنها انتخاب شما به دليل همسايگى نبود و فكر مى كنم كه قبلاً اين موضوع را براى شما گفته باشم؟» گفتم: «بله گفتيد، اما آيا بايد براى آنها هم اين موضوع را مى گفتم؟» گفت: «نه، اما مى توانستيد بگوئيد كه قدسى با شناختى كه از من دارد اين كار را براى من در نظر گرفت.» خنديدم و گفتم: «مثل اين است كه شما دخترها را نمى شناسيد. كافى بود اين مطلب را مى گفتم و آن وقت...» باز هم حرفم را قطع كرد و پرسيد: «و آن وقت چه؟» گفتم: «و آنوقت، آنها مى پرسيدند كه آقاى قدسى از كجا با روحيات تو آشنا هستند؟ تو كه تازه پا به اين مدرسه گذاشته اى. آن وقت چه بايد مى گفتم؟» گفت: «شما مى گفتيد كه ما از نزديك با هم آشنا هستيم و آقاى قدسى خوب مرا مى شناسد. به آنها مى گفتيد كه ما آنقدر به هم نزديك هستيم كه حتى فلانى مى داند كه من پائيز را بيش از ديگر فصل ها دوست دارم و او مى داند كه نم نم باران را به تابش خورشيد ترجيح مى دهم. به آنها مى گفتيد كه آقاى قدسى آنقدر به من نزديك است كه در تصميم گيرى براى تنبيه من دچار اشكال مى شود و صورت معصوم و چشم هاى زيبايم به او اجازه تصميم گيرى نمى دهد. چرا اين نكات را به آنها نگفتيد؟» گفتم: «چون نمى دانستم و هيچكس هم به من نگفته بود كه چشمهايم مى توانند مانع از اجراى حكم شود.» گفت: «اگر بار ديگر چنين اتفاقى افتاد، حتى شما مى توانيد به آنها بگوئيد كه من براى آقاى قدسى بيش از يك شاگرد ارزش دارم و تنها اميد آقاى قدسى اين است كه من در آينده فرد موفقى براى اين جامعه شوم و او بازى هاى بچه گانه من را هم به همين دليل است كه ناديده مى گيرد و اميدوار است كه من اين مطلب را درك كنم و اجازه ندهم كه وقت گرانبهايم صرف پاره اى كارهاى بچه گانه بشود و در ضمن مى دانم كه نبايد از محبت او هم سوء استفاده كنم و به قول بچه ها خود را لوس كنم. متوجه شديد؟» زبانم از هيجان بند آمده بود و مجبور شدم با تكان سر حرف او را تائيد كنم. ادامه داد: «ازشما مى خواهم گفته هاى ساده و معمولى بچه ها را بشنويد و از اظهار نظر عجولانه پرهيز كنيد. منظورم را درك كرديد؟» گفتم: «بله، متوجه شدم.» به ميدان بهارستان رسيديم و او نزديك كتابفروشى بزرگى پارك كرد و هر دو پياده شديم.
|
|
|
|
|
رعدى آذرخشى
هنگامه عشق
عشق آمد و هنگامه در اين خانه برانگيخت
آتشكده ها زين دل ويرانه برانگيخت
عشق آمد و از مستى چشمت سخنى گفت
غوغاى مرا بر در ميخانه برانگيخت
عشق آمد و انگشت به خون دل ما زد
تا نقش گل از پيكر پروانه برانگيخت
عشق آمد و خاموشى درياى خرد ديد
طوفان بلا در دل ويرانه برانگيخت
فرياد ز خاموشيت اى سرو سرافراز
كز جان من اين نعره مستانه برانگيخت
يك بوسه نداد آن لب افسونگر و افسوس
كز راز من و ناز تو افسانه برانگيخت
آشفتگى موى تو بر جان من افكند
هر فتنه كز آن زلف سيه، شانه برانگيخت
با موج تهيدست خروشيدم و گفتم
ما را هوس گوهر يكدانه برانگيخت
چون برق چرا خرمن خاصان حرم سوخت
آن شعله كه نامحرم بيگانه برانگيخت
گردى كه زند بوسه بر آئينه خورشيد
از هستى ما بود كه جانانه برانگيخت
نازم به شكر خند تو كز خامه (رعدى)
اين نغمه پر شور به شكرانه برانگيخت
|
|
|
|
|
لعبت شيبانى
دامن پندار
آمد ز درم خنده بلب، بوسه طلب مست
در دامن پندار من مى زده بنشست
لبهاش شراب سخن عشق فرو ريخت
بر اشك نيازم ره ديوانه گرى بست
آن ترك ستم كيش كه ترك دل ما گفت
باز آمد و هر عهد كه بستم همه بشكست
گفتم: كه دگر در سر من شور غمت نيست
در چشم من آويخت نگاهش كه ببين هست
گفتم: بخدا سينه ام از عشق تو خاليست
وان رشته پيوند من و زلف تو بگسست
خنديد و از آن چشمه خورشيد شرر ريخت
دل ذره صفت باز به آن سلسله پيوست
او كودك خودخواه زمانست و عجب نيست
گر (لعبتم) و در كف او ميروم از دست
|
|
|
|
|
جلال الدين مولوى (بلخى)
شرح عشق
عاشقى پيداست از زارى دل
نيست بيمارى چو بيمارى دل
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقى گر زين سرو گرزان سراست
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گر چه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بى زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن مى شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چون سخن در وصف اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وى رومتاب
از وى ار سايه نشانى مى دهد
شمس هر دم نور جانى مى دهد
|
|
|
|
|
قاآنى شيرازى
چه غم زبى كلهى
چه غم ز بى كلهى كاسمان كلاه منست
زمين بساط و در و دشت بارگاه منست
گداى عشقم و سلطان وقت خويشتنم
نياز و مسكنت و عجز و غم سپاه منست
زنند طعنه كه اندر جهان پناهت نيست
بجان دوست همان نيستى پناه منست
بروز حشر كه اعمال خويش عرضه دهند
سواد زلف بتان نامه سياه منست
به مستى ار ز لبت بوسه اى طلب كردم
لب پياله در اين جرم عذر خواه منست
برندى اين هنرم بس كه عيب كس نكنم
كس ارز من نپذيرد خدا گواه منست
مرا به حالت مستى نگر كه تا بينى
جهان و هر چه در او هست دستگاه منست
دمى كه مست زنم تكيه در برابر دوست
هزار راز نهانى بهر نگاه منست
هزار مرتبه برتر بتم گذشت و نگفت
كه اين بلاكش افتاده خاك راه منست
|
|
|
|
|
اميرى فيروزكوهى
بار دل
ديگران در كار دنيايند و من در كار دل
نيست دوشم زير بارى جز به زير بار دل
مرد كار آب و گل چون اهل دنيا نيستم
هيچكارى برنمى آيد زمن جز كار دل
|
|
|
|
|
پرتو بيضائى
از روزگار ما مپرس
رنج عشق ار برده اى از روزگار ما مپرس
روز هجر ار ديده اى از شام تار ما مپرس
مى رود عمرى كه در غمخانه عجز و نياز
چشم بر در مانده ايم از انتظار ما مپرس
تا نشان زان بى نشان جوئيم چون پيك صبا
خانه بر دوشيم از شهر و ديار ما مپرس
تا مگر روزى نشنيد گرد ما بر دامنش
خاك ره كرديم خود را از غبار ما مپرس
چشم بى نوريم فرق روز و شب از ما مخواه
شاخ خشكيم از خزان و از بهار ما مپرس
منتهاى عزت ما حاصل از بى عزتى است
زلت اينجا دولتست از اعتبار ما مپرس
هر كجا شاخ گلى هم رنگ خون رويد ز خاك
كشته عشقى است مدفون از مزار ما مپرس
نيستى رجحان بهستى دارد اندر كيش ما
اى اسير حرص، از دار و ندار ما مپرس
از «كليمم» اين غزل سرمشق شد (پرتو) كه گفت:
ديده را كردى سفيد از انتظار ما مپرس
|
|
|
|
|
وحيد دستگردى
خفتگان جهل
مردمى ازمرد دنيادار مى خواهى مخواه
نوش جان پرور زنيش مار مى خواهى مخواه
راه سر منزل زغول راه مى پرسى مپرس
راهزن را كاروان سالار مى خواهى مخواه
ترك كج رفتارى از خرچنگ مى جوئى مجوى
راستى از چرخ كج رفتار مى خواهى مخواه
مست دنيا را به دل هشيار مى خوانى مخوان
خفتگان جهل را بيدار مى خواهى مخواه
دفتر زهد از ريا شيرازه مى بندى مبند
روزه را از خون خلق افطار مى خواهى مخواه
|
|
|
|
|
ميرزاده عشقى
آتش عشق
ندارم شكوه اى از عشق، در دل آتشى دارم
كه من حال خوشى در سايه اين ناخوشى دارم
مبادا اى طبيب اندر علاج من بينديشى
كه من از پرتو اين آتش است، ارتابشى دارم
بلى عشق است كاسايش ربايد از جهان ليكن
من اندر عين بى آسايشى، آسايشى دارم
|
|
|
|
|
پرتو بيضائى
بهترين سرمايه
گر براى خدمت مردم مهيا نيستيم
بار دوش و خار راه كس به دنيا نيستيم
گر تهيدستيم و ما را نيست نيروى كرم
بر در اهل كرم چون بنده برپا نيستيم
جزنصيب خويش از گردون نمى خواهيم هيچ
لاجرم امروز در تدبير فردا نيستيم
جز مناعت آسمان سرمايه اى با ما نداد
بهترين سرمايه را داريم و دارا نيستيم
زير دست كهنه رندان مى شود گر عمر طى
بار دست اين و آن چو طفل نو پا نيستيم
وسعت دنياست بر ما تنگناى غم وليك
هر كرا باشد هنر، با ماست تنها نيستيم
گرچه گمناميم و ناپيدا ولى آواز ما
از سخن سر بركشد روزى كه پيدا نيستيم
روز عرض دانش ار بيدانشان فرصت دهند
قطره اى هستيم، اگر هم سنگ دريا نيستيم
گر چه خاك فارس فخر (پرتو بيضائى) است
ما به كاشان جاى داريم اهل بيضا نيستيم
|
|
|
|
|
حزين لاهيجى
جدا مانده
كرده ام خاك در ميكده را بستر خويش
مى گذارم چو سبو دست بزير سر خويش
دست فارغ نشد از چاك گريبان ما را
آستينى نكشيديم به چشم تر خويش
سر كشان را فكند تيغ مكافات از پاى
شعله را زود نشانند به خاكستر خويش
بيخود ازنشئه ديدار خودى مى دانم
مست من آينه را ساخته اى ساغر خويش
بلبل و گل همه دم هم نفسانند (خزين)
بينوا من كه جدا مانده ام از دلبر خويش
|
|
|
|
|
رهى معيرى
چشم سخنگوى
شب، اين سر گيسوى ندارد كه تو دارى
آغوش گل اين بوى ندارد كه تو دارى
نرگس كه فريبد دل صاحب نظران را
اين چشم سخنگوى ندارد كه تو دارى
نيلوفر سيراب كه افشانده سر زلف
اين خرمن گيسوى ندارد كه تو دارى
پروانه كه هر دم ز گلى بوسه ربايد
اين طبع هوس جوى ندارد كه تو دارى
غير از دل جان سخت (رهى) كز تو نيازرد
كس طاقت اين خوى ندارد كه تو دارى
|
|
|
|