Nimrooz
Vol. 15, No. 750, September 5, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۵۰ - جمعه ۱۴ شهريور ۱۳۸۲
داريوش همايون
جنبشى كه با تعريف دوباره آغاز شد
براى پايه گذارى جنبشى كه به دردشناسى جامعه پردازد بايست از كسانى كه يا درگير گذشته بودند يا در سوداى خام تجديد آن فاصله گرفته مى شد؛ مى بايست جرئت تنها ماندن و متفاوت بودن يافت

تبعيديان اصلاح نشده كه نه چيزى را فراموش كرده اند نه فراگرفته اند آنچه را كه از يكسو نگرى كم دارند از انقلاب مى گيرند
003516.jpg
homayoun
نگريستن به پشت سر، اگر براى خيالپردازى نباشد، سازنده است. جنبشى كه نام مشروطه نوين گرفته است گذشته اى دارد، بيش از بيست سال، كه مى توان به آن برگشت و نگاهى از درون به آن انداخت اين جنبش چگونه پا گرفت؟ نگاه به آن گذشته و فرايندى كه با طرح كردن پرسشها و بديهى نگرفتن بديهيات و ترديد كردن در امور مسلم و گاه «مقدس» آغاز شد، اين دعوى را استوارتر مى كند كه مشروطه خواهى نوين در سياست و جهان بينى ايرانى جاى مطمئنى دارد؛ جنبشى است كه مى بايد آن را جدى گرفت. اين نگاه از درون، داستان سلوكى است كه پايان يافتنى نيست و گاهگاه مى بايد به آن بازگشت. بازنگريستن با خودش اصلاح و بهبود مى آورد. بايد ديد آنچه زمانى خوب مى نمود، آزمايش زمان را تاب آورده است؟
دو سه دهه اى پيش زمانه اى به پايان رسيد. ايرانى در هر جا بود با جهان ديگرى روبرو شد. ادامه گذشته ناممكن، و ضرورت باز سازى همه چيز آشكار گرديد. امروزبيشتر ما اين حقيقت بديهى را مى پذيريم، ولى در آن زمان نه حقيقت بود نه بديهى. حقيقت و بديهى در آن زمان ادامه گذشته بود؛ چنان رفتار كردن كه گوئى روياى كوتاهى است كه بيدارى خواهد آورد. فرايند باز تعريف كردن بايست از همانجا سر مى گرفت و از همانجا نيز سرگرفت. موقعيت تازه پس از انقلاب و پيروزى اسلاميان چه بود، آيا كمانكى (پرانتز) بود كه بسته مى شد يا داسى بود كه از زندگيها و رابطه ها و نگرشها مى گذشت و هيچ چيز را چنانكه مى بود نمى گذاشت؟ از همانجا بود كه تعريف كردن و باز تعريف كردن لازم آمد. مى بايست انقلاب و حكومت اسلامى را در معنى درستش دريافت؛ و اين نمى شد مگر آنكه به دوران پيش از انقلاب از سال انقلاب تا هر چه در گذشته بدان ربط مى يافت، در سياست و فرهنگ ايران نگاه تازه اى انداخته شود. جهان پس از آن انقلاب شيوه تفكر تازه اى مى طلبيد. پس از چنان زير ووزبر شدنى ديگر نمى شد در همان فضاها زيست كه انقلاب را ممكن گردانيده بود.
دشوارترين بخش اين بازانديشى، تعريف آن فضاها بود. هيچ كس حاضر نبود فضاى خودش را در شمار فضا هائى بياورد كه انقلاب را ممكن گردانيده بود. همه سودى پاگير داشتند كه با توجيه خود، انقلاب را در ساده ترين فرمولها فرمولهائى كه دوست را پاك و دشمن را محكوم مى كرد توضيح دهند. فضاى گذشته آنها نيازى به بازنگرى نمى داشت. ولى چنان انقلابى كشورگير را كه در گرماگر مش آنهمه هوادار و مدعى هوادارى مى داشت نمى شد تنها به يك فرد، يك گروه، يك رويداد، يك عامل فروكاست. ناچار بايست عوامل گوناگون و دست دركاران فراوانى بوده باشند. انقلاب د در ايران روى داده بود كه در كشورهاى جهان سومى و رو به توسعه كمتر مانندى مى داشت. فرمولهاى ساده شده در خدمت گروههاى معين نمى توانست روشن كند كه چرا آنهمه نويد به يك تندباد به هوا رفت و چرا مردمى كه وضع شان از هميشه و از ييشتر همگنان شان در كشورهاى روبه توسعه بهتر شده بود چنان بلائى بر سر خود آوردند.
پيكار برضد جمهورى اسلامى با آنكه وظيفه اى بود كه نياز چندان به استدلال نداشت، بى يافتن پاسخ پرسشهاى دشوار، بى معنى مى نمود. مشكل، پس از آن بود. جمهورى اسلامى برود كه چه بيايد؛ چه چيز در جمهورى اسلامى بود كه بايست بر مى افتاد، و جمهورى اسلامى و دشمنانش چه همانندى هائى مى داشتند؟ از آن گذشته برافكندن رژيمى كه در ميان چنان شور و پرستش عمومى به قدرت رسيده بود و به تندى جايش را محكم مى كرد كار يك روز و دو روز نمى بود (بويژه كه جنگ هم افزوده شده بود.) مى بايست براى يك كارزار دراز و دشوار و پر از ناكامى آمادگى يافت. در چنان كارزارى شور و خوشبينى نخستين سالها پايدار نمى ماند كه نماند؛ و پيوسته از عمل دم زدن، جلو مهمترين كارى را كه جامعه تبعيدى از آن مى آمد مى گرفت. در فرصتى كه بر اين جامعه تحميل كرده بودند مى شد پايه هاى استوار جنبشى را گذاشت كه به دردشناسى جامعه پردازد؛ مسائل بنيادى را كه نمى گذاشت اين مردم از تيرگى وابتذال و بيدانشى و جمود سده هاى دراز بدرآيند باز كند؛ آينده اى را كه شايسته ملتى با جايگاه تاريخى، استراتژيك، فرهنگى، و اقتصادى ايران است بشناسد و رو به آن بتازد. زمان، زمان سياست ورزى و رقابت برسر قدرت نمى بود هنوزهم نيست مى بايست از ريشه دست به كار شد. در پيرامون، تقريبا همه يا درگير گذشته بودند يا در سوداى خام تجديد آن. مى بايست از تقريبا همه، فاصله گرفته مى شد؛ مى بايست جرئت متفاوت بودن وتنها ماندن يافت.
درچنان فضاى بيمارى كه سياستش به پدركشتگى و جنگ صلييى و كيش شخصيت و عواطف ايلياتى همه عوارض پيش از مدرنيته فرو غلتيده بود؛ و انرژى اش را از حقمدارى self- righteousness (بيرون راندن مخالف، حتا ناموافق، از انسانيت؛ روحيه همه يا هيج، حقيقت ترديد ناپذير) مى گرفت، تنها ماندن نيز آسان نمى بود. اگر كسى به بيحركتى نمى افتاد و لب از لب مى گشود خشم مقدس مبارزان خستگى ناپذير محفل هاى پراكنده را از چهار گوشه جهان بر مى انگيخت. بازار مبارزه (دشنام و اتهام) بهر كمترين اشاره اش گرم مى شد تا باز در محفل هاى پراكنده در چهار گوشه جهان فروكش كند. يك نگاه از نزديك تر مى توانست نگرنده بركنار را از بيهودگى سرتاسر آن موقعيت آگاه سازد. آنهمه مبارزات و جوش و خروشها در واقع توفانهائى در فنجان چاى مى بودند؛ اصلا همه در فنجانهاى چايى دست و پا مى زدند كه خودشان براى خود ساخته بودند. از هزاران كيلومتر فاصله، در حالى كه هيچ به دست نداشتند، در آن خرده جهان ساخته شده از نامرادى، سرشان را با هم گرم مى كردند. پيش از آنان فرانسويان پايان سده هژدهم و روسهاى آغاز سده بيستم، سرنوشت اجتماعات تبعيدى را به نمايش گذاشته بودند. اگر كسى در اجتماع تبعيدى بزرگ ايرانى در پايان سده بيستم نمى خواست در روياپرورى و سترونى انديشگى و خودويرانگرى سياسى، تجربه ناشاد و ترحم انگيز آنها را تكرار كند بهتر از آن نمى بود كه اگرچه به بهاى تنها ماندن، از جهان تبعيديان بيرون رود.
***
با آنكه نه ايرانيان تبعيدى، اشراف فرانسه و روسيه بودند و نه جمهورى اسلامى در بينوائى همه گيرش با انقلابهاى دورانساز فرانسه و روس قابل مقايسه بود، منظره سياسى در بيرون ايران از بنياد با فضاهاى آن تبعيديان تفاوتى نداشت؛ ايرانيان تبعيدى نيز مانند پيشينيان خود بيش از دشمن مشترك به خود مشغول بودند. تكان سخت خشونت بارى كه تبعيديان را از ديار خود مى راند و زندگيهاشان را بهم مى ريزد آنان را پر از خشم و كينه مى كند. اين خشم و كينه طبعا متوجه جاهاى آسانتر و نزديكتر مى شود. دشمن در اوج پيروزى است و با همه خوش خيالى هاى مراحل نخستين، كار چندانى با آن نمى توان كرد. تبعيديان پر جوش و خروش بهر در مى زنند و در هرجا به تبعيديان ديگر با ديدگاهها و موقعييهاى ديگر برمى خورند و به نظرشان مى رسد كه سرچشمه ناكامى هاشان همان تبعيديان ديگرند. بويژه در انقلابها و فتنه هائى كه «هركس از گوشه اى فرا مى روند» بسيارى از انقلابيان نيز دير يا زود به به تبعيديان هدف انقلاب مى پيوندند. دشمنان ديروز، خود را در صفى ناخواسته همراه مى ييبند (آن قدر ناخواسته كه بسيارى از مخالفان پيشين را به همكارى و دست كم پذيرفتن رژيم انقلابى مى راند.) آشفتگى بر آشفتگى مى افزايد. مبارزان، مبارزه هاى پيشين را از سرمى گيرند. باخت بزرگ ملى با خودش احساس گناه ملى مى آورد. نياز به تبرئه خود، كه بى متهم كردن ديگرى نمى شود، بجاى تفكر و پژوهش مى نشيند. اندك اندك چنان همه بهم مى تازند كه گناهكاران اصلى، بهره برندگان انقلاب، از ياد مى روند. گناه انقلاب بيشتر به گردن قربانيان گوناگونش مى افتد. حتا آنها كه پيش از انقلاب دستى در سياست نداشته اند در فضاى تبعيد سياست زده مى شوند. ضربتى كه فرود آمده بزرگتر از آن است كه درپى يافتن دلائل بر نيايند. فرضيه ها و اظهارنظر ها از هر سو سرازير مى شوند. هدف آنها كمتر روشنگرى و رفتن به ژرفاى رويدادى به پيچيدگى يك آشوب بزرگ ملى است و بيشتر به كار تخدير كردن و تسكين دادن، و جنگيدن مى آيد حربه هائى براى كوبيدن هر كه دربرابر باشد.
جامعه هائى كه در آنها آشوبهائى مانند انقلابهاى بزرگ تاريخى روى مى دهد نمونه هاى آزادمنشى و خردمندى سياسى نيستند. انقلاب در جامعه اى كه به بلوغ سياسى و مدنى رسيده باشد روى نمى دهد. دانه انقلاب نياز به زمينى دارد پوشيده از يكسو نگرى و نا آگاهى و بينوائى فرهنگ سياسى. انقلاب بر جامعه هائى فرود مى آيد كه سياست شان بيشتر امرى در قلمرو سركوبگرى و فريبكارى است و بوئى از همرائى consensus از رعايت كمترينه اى از اصول نبرده است. سياست در آن پدر و مادر ندارد، چنانكه در اين ضرب المثل وحشتناك فارسى آمده است. كسانى كه امواج انقلاب به كرانه هاى ديگرشان پرتاب مى كند فراورده هاى چنان فرهنگهاى سياسى هستند. از آنها جز اين نمى توان انتظار داشت كه هرچه بتوانند بر همان عادتهاى ذهنى خود بروند؛ همچنان كار سياسى و انديشيدن درباره سياست را با سياست زدگى، با سياستى كه نه پدر و مادر دارد، نه نياز به مطالعه و آگاهى، و نه حتا از غريزه بقا و شناخت سود شخصى روشنرايانه enlightened (به معنى فراتر از نوك بينى را ديدن) برخوردار است، اشتباه بگيرند. اين انقلابيان با انقلاب و رژيم انقلابى دشمن اند (بسيارى از آنان تا مرز نامربوط گوئى مى كوشند ميان اين دو تفاوت بگذارند) ولى افسون زده آن مى شوند. انقلابيان پيروزمند، آنان را دانسته و ندانسته به تقليد خود وامى دارند كه بزرگترين ستايشهاست. تبعيديان اصلاح نشده كه «نه چيزى را فراموش كرده اند نه فراگرفته اند» آنچه را كه از بى مدارائى و يكسو نگرى، از سياه و سپيد ديدن همه كس و همه چيز، از دشمنى خونخواهانه تا هوادارى پرستشگرانه كم دارند از انقلاب مى گيرند، از انقلابى كه قدرت آن دلهاشان را لرزانده است و ستايشى نهانى در ذهنهاشان نشانده است.
نبايد فراموش كرد كه اگر طبقه سياسى در كشورى دچار چنين كاستيها نباشد و جامعه درواقع استعداد انقلابى بهم نرسانده باشد اصلا نيازى به برهم زدن همه چيز نخواهد يافت. اگر بتوان كشاكش سياسى يا برخورد منافع را در يك چهارچوب اصولى و اخلاقى كمترينه انجام داد و همه حق را از آن خود ندانست و همه چيز را براى خود نخواست و هر مخالف يا هماورد و رقيبى را دشمن نشمرد، سهل است از انسانيت بيرون نكرد، و هر رفتارى را با او روا نداشت، آنگاه استعداد انقلابى در جامعه بهم نمى رسد و دگرگونى، كه گوهر هستى است و دير يا زود در هر جا روى مى دهد، تدريجى و همراه نظم حواهد بود. تنگى زندگى در تبعيد، جماعتهاى سرخورده و نامراد frustrated تبعيدى را مردمانى مى سازد بدخواه يكديگر، همواره نگران رفتار و گفتار ديگران، هم خرده گير و بدگمان و هم سهل انگار و زودباور، كه ناتوانى شان در پيكار با دشمن واقعى با توانائى شان در سنگ انداختن سر راه يكديگر برابرى مى كند؛ بيشترشان از زندگى بيرون مى روند و جز كوشش براى جلوگيرى از ديگران دستاوردى نداشته اند. كسانى كه دستشان از هر جا جز گريبان يكديگر كوتاه شده همه درماندگى شخصى و ملى خود را برسر يكديگر مى ريزند.
***
تنهاماندن در آن خرده جهان دلگير و سترون لازم بود ولى آسان نبود و درگيريى همه سويه مى طلبيد با موافق و مخالف، با خودى و غير خودى، و با جمهورى اسلامى كه نشسته بود و شاخ و درخت را از بن مى بريد. هر كه مى خواست مى توانست ببيند كه دشمن در بيرون فنجان است. آن درخت بود كه اهميت داشت، نه خرده حسابهاى شخصى و سياسى و تاريخى گروههائى كه خرده حسابها را علت وجودى خود گردانيده بودند. در اين تعبير، موافق و مخالف معنى نمى داد. اگر مى بايست از آن فنجان بيرون آمد و به درخت انديشيد موافقان گاه همان اندازه گمراهى نشان مى دادند كه مخالفان، و مخالفان همان اندازه به بيرون آمدن از «گتو» ها شان نيار داشتند كه موافقان. مى بايست با همه روبرو شد و آينه زشت نما را دربرابر همه چهره ها، پيش از همه چهره خود، گرفت. چنين نگرشى به تبعيديان از هر رنگ، دشمنى را از ميانه حذف مى كرد. اگر مخالفى بود، حتا اگر رفتار دشمنانه مى كرد، اساسا از همان مقوله مى بود. او نيز بايست سرانجام بر بيهود گى موقعيت خويش آگاه مى شد و به نيروهاى آينده ساز، نه گذشته نگر مى پيوست. ولى حتا با چنين ديد بلند گشاده اى باز كسانى را مى بايست در بيرون گذاشت. اينان «زمينهاى شوره اى بودند كه سعى و عمل در آنها ضايع مى گرديد.»
در اينجا بود كه اخلاق و كاراكتر در كار سياسى جاى بالاتر يافت. عامل تعيين كننده، باورهاى كسان نبود. باورها را مى شد پذيرفت، تعديل كرد، تغيير داد، يا با آنها زيست. كاراكتر و طبيعت كسان بود كه مى توانست همه چيز را فاسد كند يا بهبود بخشد. بررسى انقلاب اسلامى، نقش عامل اخلاقى را در سرنوشت ملى روشن كرده بود. ضعف اخلاقى جامعه اجازه داده بود يك گروه بى آينده كه هيچ چيز براى سده اى كه در آن مى زيست و براى كشورى كه آن را چون غنيمت جنگى مى خواست نداشت، بى هيچ ضرورت تاريخى و جامعه شناختى و اساسا به دلائل سياسى، با كمترين تلاش پيروز شود. آن دلائل سياسى، از آنجا برخاست كه طرفهاى كشاكشى كه به تندى به انقلاب تحول يافت آماده زيرپا گذاشتن همه چيز مى بودند. همه چيز را زيرپاگذاشتن، سود شخصى را نيز دربر مى گيرد و عموم دست دركاران و دنباله روان، و تقريبا همه دستگاه حكومتى، گاه مشتاقانه، سود شخصى خود را قربانى ملاحظات فرصت طلبانه كردند، يا در يك شكست روحى و اخلاقى محض به دشمن خود تسليم شدند و از آن بدتر، پيوستند.
براى انديشيدن درباره ايران، چه رسد كه ساختن آينده آن، بهترين معيار در تعييين دوستان و موافقان و همراهان و هماوردان، شناخت آنان به عنوان انسان مى بود به چه كسانى مى بايد پرداخت و چه كسانى را مى بايد به حال خود گذاشت هرچه بگويند و هرچه از دست شان برآيد. دهان به دهان شدن و حمله را با حمله پاسخ دادن، هم سطح شدن است. اگر قرار مى بود سطح بالا برود كه يكى ديگر از جاهائى بود كه بايست آغاز كرد با هركسى نمى بايست درافتاد. انسان در دو جا با ديگرى برابر مى شود، تفاوت دو طرف هر اندازه باشد: درعشق و در دست به گريبان شدن. برابر شدن با آنچه شايسته برابرى نيست مخرج مشترك اجتماعى را به پائين ترين مى كشاند. جامعه ايرانى با پائين ترين مخرج مشترك ها سروكار داشت و هنوز به مقدار زياد دارد. مى بايست جامعه را بالا برد و ناچار خود نمى بايست به پستى افتاد. از اينجا يك الگوى رفتارى برآمد كه به ادب يا اتيكت سياسى تازه اى تحول يافت. ما براى دگرگون كردن سياست و فرهنگ سياسى خود مى بايد از رفتار در برابر دوست و دشمن و موافق و مخالف و طيف گسترده افراد و گرايشهائى كه در ميدان سياست با آنها سروكار مى يابيم آغاز كنيم. ادب سياسى، ظرفى را مى سازد كه به گفتگو و اندر كنش interaction سياسى شكل مى دهد. تعريف دوباره دشمن و دوست و موافق و مخالف و درجات آنها لازم است زيرا مطلق انديشى و ساده كردن قضايا را كاهش مى دهد؛ انسان را در موضع گيرى هايش محتاط تر مى كند؛ و همه اينها براى سالم كردن فضاى سياست لازم است.
بادوست مى بايد وفاداربود، تا پايان، ولى با او به راه اشتباه نبايد رفت. دربرابر اشتباهات دوستان نبايد خاموش ماند و از انتقادات آنان نبايد رنجيد. بهمين ترتيب هر كه را مخالف بود نبايد دشمن انگاشت. مخالف كسى است كه باورها يا حتا خود انسان را نمى پسندد ولى مانند دشمن نيست كه هستى او را تهديد كند. «دشمن را نبايد حقير و بيچاره شمرد» ولى به هراس نيز نمى بايد افتاد. در اين فضاهاى محدود تبعيدى، دشمنان چه توانسته اند؟ چنانكه لينكلن در پاسخ هماورد انتخاباتى اش گفت: آنها، هم از رو و هم از پشت خنجر زده اند و مى زنند ولى يكى از آن ضربه ها خراشى هم نداده است (پهلوان ايرانى از زبان فردوسى خطاب به هماوردش به تحقير مى گفت"بدين گرز ناخوب كن كارزار.) در عمل از دشمنان، گهگاه حتا مى توان سپاسگزارى كرد. آنها باز به قول فردوسى «تن خويش و دو بازو و جان بدانديش را رنجه مى دارند» ولى فاصله ها و تفاوتها را هم بهتر نشان مى دهند، و ما نياز به اين شناسائى ها داريم. مردم مى بايد تميز دهند، و در حملات دشمنانه است كه تفاوتها برجسته تر آشكار مى شود. دربرابر مخالف مى بايد از تفاهم آغاز كرد؛ حق او را مى بايد شناخت و اگر راه داد با او گفتگو كرد. آنگاه ممكن است هر دو طرف آن اندازه تكامل يابند كه اگر هم به توافق نرسند، موافقت كنند كه موافقت نكنند. به هر حمله اى نبايد پاسخ داد. هر چه را كه در خدمت پيشبرد بحث سياسى و روشنگرى نباشد مى بايد هدر دادن انرژى تلقى كرد. نبايد اجازه داد كه انسان را به سطح خود پائين آورند. اينها بديهياتى بود كه در آن پريشانى همه سويه بايست «كشف» مى شد. نكته هاى كوچكى بود كه پيامدهاى بزرگ مى داشت، چنانكه به تدريج آشكار شد.
***
دو عنصر اصلى اين ادب سياسى تازه را كه در اجتماع تبعيديان كم و بيش جا افتاده است، در دگرگشت سياست در تمدن غربى مى توان يافت. نخست، جداكردن خود (شخص، خانواده، قبيله، ، قوم، ملت، مذهب) از انسانيت بزرگتر و عامترى كه از هر ارزشى بالاتر است؛ و دوم، جدا كردن اعتقاد از ايمان، و به زبان ديگر، غير مذهبى كردن امر عمومى (غير مذهبى در معنى گسترده تر خود كه مسلكها و آموزه، يا دكترين هاى آخرالزمانى millenarian مانند كمونيسم و نازيسم را نيز دربر مى گيرد. «گولاگ» و قحطى هاى عمدى و سياسى اوكراين و چين به دست استالين و مائو، و كوره هاى آدمسوزى نازيها تنها در يك فضاى سياسى مذهبى شده يزدان و اهريمن امكان مى داشت.) جدا كردن خود و آنچه به خود ارتباط مى يابد از انسانيت بزرگتر و عامتر، به معنى پائين آوردن سطح توقع است: جهان را در خود و برگرد خود خلاصه نكردن و همه چيز را براى خود نخواستن، براى ديگران حق برابر شناختن. خود را گاه جاى ديگران گذاشتن، نشانه گذار از كودكى به دوران پختگى است. كودك تنها خود را مى بيند و جهان را براى خودش مى خواهد او هر چه «خود"ش را بزرگتر مى كند و افراد و گروههاى بيشترى را به خودش مى پيوندد، هم بزرگتر مى شود و هم افراد و گروههاى بيشترى را در حق و سهم خود شركت مى دهد در واقع با محدود ساختن خود ابعاد بزرگترى مى يابد.
انسانگرائى رواقى-رنسانسى، انسانيت بزرگترى پديد آورد بيش از هر دين بزرگ جهانگيرى. پوزشگران آخوندها كه در دانشگاههاى امريكا خوش نشسته اند، فجايع سده بيستم را به پاى دور شدن جامعه هاى باخترى از دين مى گذارند. اما سده بيستم در واقع شاهد پيروزى نهائى روحيه دينى بود كه توانست اسباب لازم را از تكنولوژى كه پيروزى انسانگرائى فراهم كرده بود بگيرد. اگر در پايان آن سده فلسفه حكومتى و سياسى غير دينى و انسانگرايانه، پيروزى خود را در چهار قاره جهان جشن گرفت از آنجا بود كه در انسانگرائى جائى براى مطلق نيست. فجايع تاريخ، از كشتارهاى مذهبى تا كشتارهاى مسلكى، از ايمان برخاستند. از پنج شش سده پيش تمدن نوينى جهان را فرا مى گيرد كه با گذاشتن شك فلسفى بجاى يقين مذهبى، و قرار دادن انسان دربرابر ماهيت بزرگتر (سياسى باشد يا دينى) چنان فجايعى را از جمله فجايعى كه جامعه هاى غربى در اوج دينى شدنشان در قرون وسطا كردند ناممكن مى سازد. ما و آيندگان ما مى بايد اين تمدن نوين را به سراسر جامعه خود برسانيم.
عنصر دوم، جدا كردن اعتقاد از ايمان و غير مذهبى كردن امر عمومى، نيز چنانكه ديديم ريشه در همان عنصر نخستين دارد. هنگامى كه ماهيتى (خود، در معنى هر چه گسترنده ترش، از خانواده تا ملت و مذهب) همه جهان را در خويش خلاصه نكرد ديگر حق را بر مدار خودش نمى بيند. ديگران هم مى توانند حق داشته باشند. به اصطلاح رايج، هر كه با من نيست بر من نخواهد بود. من و آنكه با من نيست اگر هم از ديدگاه فلسفى در يك سطح نباشيم از ديدگاه اخلاقى، هستيم. يكى از ما احتمالا سخن درست ترى دارد ولى هردو ما حق داريم سخنى داشته باشيم. با غير مذهبى كردن امر عمومى، حق و باطل و كفر و ايمان و يزدان و اهريمن و روشنائى و تاريكى مقولاتى غير سياسى مى شوند و با پاك كردن فرايند سياسى از خشونت، از قلمرو عمل بيرون مى روند در قلمرو عمل، در فرايند سياسى، هيچ كس هميشه برحق نيست و همه همواره داراى حق اند.
آنچه به اين ادب سياسى تازه در طبقه سياسى بيرون كمك فراوان كرد كشيده شدن فرش ايدئولوژى از زير پاى آن بود. گروههائى كه زندگيهاى خود را در فضاى ايدئولوژيك دهه هاى پس از ۱۹۴۰ بسر برده بودند نخست در ورشكستگى جمهورى اسلامى و سپس در فرپاشى كمونيسم، بناگزير از بند ايدئولوژى (نه به معنى هر برنامه عمل و شيوه تفكر سياسى، بلكه يك سيستم نظرى پاسخ دهنده به همه مسائل و پرسشها در قلمرو انييشه و عمل) ازاد شدند. همه ديدند كه به نام مذهب، به نام طبقه كارگر، به نام ملت تا كجاها مى شود در حذف انسانيت رفت. ديدند كه ايدئولوژى (به تعبير سياسى غربى، با I بزرگ) *هر چه باشد در پايان به مطلق سازى مى رسد و هر تبهكارى و زياده روى را روا مى دارد. ديد انسانگرايانه، بسيارى روشنفكران را به آن انسانيت بزرگتر و عامتر متوجه ساخت، انسانيتى كه يك سرش فرد صاحب حقوق است و سر ديگرش بشريتى كه همه اين كشاكشها برسر اوست واگر او نباشد در جهان هستى براى ما انسانها چيزى نيست. غير مذهبى كردن امر عمومى بيشتر در ميان روشنفكران چپ و اسلامى روى داد. آنها به عنوان بزرگترين ستايندگان آرمانشهرها سخت نيازمند بودند كه فروافتادن آن ناكجا آبادها را در گودالى كه به آن زباله دان تاريخ مى گويند ببينند. اما روشنفكران گرايشهاى ديگر نيز اگر حتا در خلوت درون نادرستى ديد آمرانه و بى اعتنا به حقوق فردى خود را ديدند.
---------
*ايدئولوژى با I بزرگ به معنى يك دستگاه فكرى است كه همه پديده هاى جهان و پاسخ همه مسائل را در خود دارد. ايدئولوژى با I كوچك يك سلسه انديشه ها و راه حلها براى مسائل اجتماعى و اقتصادى است كه اساسا عملگرايند و لزوما در يك سيستم نمى گنجند.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •