(آيا ما مجازيم، بازماندگان آن كودتا را پنجاه سال بعد از وقوع آن، به جرم چنين حادثه تلخى سرزنش كنيم و نقش آن ها را در اين واقعه يادآور شويم و به ادعاها و سخنان امروزى آن ها در مورد تمكين به حق حاكميت ملى باور نكنيم؟ آرى، اگر آن ها خود را وارث قدرتى بدانند كه از دل اين كودتا سر برآورد و ادامه يافت؛ و خير، اگر آن ها داورى ملت نسبت به اين حادثه تلخ را مى پذيرفتند و با آن همراه مى شدند.
ميراث داران آن حادثه، خود چنين خواسته اند كه خويش را با آن كودتا و حكومت غاصب برآمده از آن پيوند زنند و تعريف كنند. وقتى كودتا را به عنوان قيامى ملى بزرگ مى دارند، وقتى آشكار و پنهان قدرت هاى خارجى را بار ديگر به دخالت در امور داخلى كشور ما دعوت مى كنند، وقتى به جاى ايده هاى پيشرو و مطالبات دموكراتيك ملت، استبداد دينى را وسيله مشروعيت خويش مى سازند، وقتى دموكراسى ادعايى خود را در حمايت هاى خارجى مى جويند، انتظار بى جايى خواهد بود از ملت بخواهيم، چشمان خود را بر اين حقيقت ببندند كه بين حاميان امروزين خاندان پهلوى با آن كودتاى سياه رشته هاى الفت و پيوندهاى عينى و ذهنى اى نيست.)
آنچه در بالا آمد در سايت اينترنتى «اخبار روز» آمده بود و نظر به اينكه مشابه آن و بسيار مفصل تر را در اين چند روزه در سايتهاى گوناگون مطالعه كرده ايم اين مقاله ميتواند پاسخى از ديدگاهى ديگر باشد. نظر به اينكه در نيمروز نظريات آقايان داريوش همايون و باقر پرهام در اين مورد آمده بود و نيز براى پاسخگويى به مقاله سايت «اخبار روز» اين مطلب را براى آن سايت ارسال نمايم اما سايت اخبار روز اين مطلب را درج نكرد. چرا؟
مگر آنها ادعاى آزاديخواهى شان نميشود و مگر مكرر رژيم سابق را بدليل مخالفت با نشر عقايد مورد سرزنش قرار نداده اند؟ «رفقا» هرگز از تكرار وجود سانسور مخالف در دوران «ستمشاهى» فروگزار نميكنند اما حتا در دنياى اينترنت نيز با كشيدن حصار به دور خود دست به سانسور ميزنند. واقعيت اين است كه «رفقا» خود يك سانسورچى بالفعل هستند و اگر قدرت بدستشان ميبود همان راهى را ميرفتند كه ساير نظامهايى كه فريادها را در گلوها خفه ميكردند. همين كه از پاسخهايى كه به مطالب شان داده ميشود خوددارى ميكنند خود مشتى نمونه خروار فرداى شان است. اينترنت مانند يك دشت بزرگ است كه خانواده هاى بيشمارى در آن پيك نيك به سبك ايرانى برگزار ميكنند. يعنى زيلويى روى زمين و اهل خانواده مشغولند. يك جا تخته نرد و يك جا ورق و يك جا قليان و...اما نكته مهم اين است كه ساير خانواده ها نيز ميتوانند از آنچه كه روى زيلوها ميگذرد آگاه شوند. يعنى اگر مطلبى روى زيلوى اخبار روز درج نشود، امكان درج آن روى ساير زيلوها مثل زيلوى نيمروز هست.
اما اخيراً روى زيلوهاى خانواده چپ روش جديدى پيگيرى ميشود. آنها سرشان را ظاهراً از روى زيلوهاى خود بلند نميكنند يا اگر بلند كنند زيلوى چپ ديگرى را مورد بحث قرار ميدهند و سعى ميكنند كه آگاهانه از آنچه كه در زيلوهاى اردوى مخالفين ميگذرد درگذرند و نديد بگيرند. يعنى خود را به كورى و كرى ميزنند. حمله ميكنند اما حاضر نيستند پاسخ بگيرند و اين با ادعاى آزاديخواهى شان جور در نميآيد. هر هفته چندين مقاله برعليه هواداران پادشاهى و مشروطه خواهان درج ميكنند و بندرت حاضر ميشوند كه پاسخ طرف مقابل را درج كنند. اينها در شرايطى است كه سايت و نشريه نيمروز با سعه صدر بسيار نظرات همگان را درج ميكند. اينجاست كه سايت اخبار روز بايد اين شرط را اول با خود برقرار كند كه تازمانى كه اجازه نشر سخنان مخالف را نداده است ادعاى آزاديخواهى اش را نميتوان پذيرفت. البته ناگفته نماند كه اين هردو سايت تابحال مطالبى از اين نگارنده كه كمتر انتقادى بوده درج كرده اند.
بارى، از جانب يك مشروطه خواه ادعا ميكنم كه تمامى ادعاهاى آمده در سطر سطر مطلب مندرج در اخبار روز كه در آغاز اين مقاله آمد بى پايه و حاصل برداشتهاى نويسنده اش است و بهتر ميبود كه برداشتها و داورى هاى شخصى را «داورى ملت» نمى ناميدند. نظير همين مواضع را از ساير نويسندگان چپ مطالعه كرده ايم.
مشروطه خواهان (و نه سلطنت طلبان افراطى) هرگز هيچ كودتايى را تأييد و راهى مناسب براى رسيدن به قدرت نميدانند و هرگز خواستار «فراموش كردن گذشته ها» نشده اند بلكه خواستار بررسى بدون غرض و بيطرفانه آن هستند، نه تكرار تاريخ جانبدارانه حزبى. ۲۸ مرداد به ما مشروطه خواهان ارتباط ندارد بلكه به تاريخ ارتباط دارد و پيرامون آن ميتوان به بحث تاريخى نشست و هر نتيجه و برداشتى كه طرفين به آن ميرسند نبايد معيارى براى سنجش عملكرد امروزين شان باشد.
اما آنچه كه در مطلب اخبار روز آمد، روايت جانبدارانه و تحريف شده و حزبى شده از تاريخ و رويگردانى از كوهى از تحقيقات علمى جديد پيرامون تاريخ معاصر است كه البته لابد هركس كه بر اساس تحقيقات و مطالعات علمى ديگرى به نتايج و داورى هايى خلاف نتايج بالا رسيده باشد لابد غير مستقل و وابسته به مراكز قدرت و يا از سيا حقوق گرفته است و...!
اگر هدف از طرح اينگونه مسائل بيرون راندن مشروطه خواهان از دايره حضور سياسى در صحنه ايران با توسل به بدنام كردن و حرف در آوردن است كه ما حرفى با كسانى كه چنين قصدى دارند، نداريم. اگر هم هدف بازبينى تاريخ و حقيقت است نبايد اينچنين مغرضانه تاريخ را بازبينى و ديگران را تعريف و توصيف كرد. نويسنده مطلب بالا ميتوانست با توجه به منابع معتبرى كه حتما در اختيار دارد نگاه غير مغرضانه اى به تاريخ و نيز مشروطه خواهان داشته باشد، اما گويا برخى سعى دارند با ارائه تاريخ حزبى و تحريف حقايق و رو گرداندن از آثار تاريخ نگاران بى طرف، وجدان سياسى خود را فريب دهند تا از عذاب وجدان همكارى نكردن با مشروطه خواهان دمكرات و ليبرال برهند. نوشتن چنين مقالاتى خبر از يك نبرد درونى در طيف مخالف مشروطه خواهان ميدهد كه از يك طرف با تابوهاى سالهاى سال خود دست به گريبان است و از جانب ديگر هيچ عيب و ايرادى نميتواند به مشروطه خواهان و مشى دمكراتيك آنان بگيرد. اين است كه دست به تحريف تاريخ و وارد آوردن تهمت ميزند. نويسنده مطلب بالا خود از جانب مشروطه خواهان ميانديشد و خود از جانب آنان موضع ميگيرد و از جانب ملت هم داورى و محكوم و تصميم به تحريم آنان ميگيرد. كارى كه از بسيارى نويسندگان مخالف سلطنت سر ميزند.
سئوال اينجاست كه در كدام سخن يا نوشته اى از مشروطه خواهان بطور مشخص حزب مشروطه ايران (نه سلطنت طلبان افراطى كه حتا رضا پهلوى نيز آنان را به دفتر خود راه نميدهد و بارها اعمال آنها را تقبيح كرده است) شاهزاده رضا پهلوى يا داريوش همايون يا ساير متفكرين اين طيف مطالبى آمده است كه از آن نتيجه گرفته شده است كه ما كودتا را بعنوان قيامى ملى بزرگ ميداريم يا آشكار و پنهان قدرتهاى خارجى را به دخالت در امور داخلى كشور دعوت ميكنيم (در ديدار داريوش همايون با سناتور براون بك و ساير مقامات آمريكائى از آنها خواسته شد كه به هيچ نيروى سياسى ايرانى كمك مالى نشود چرا كه عدم وابستگى مبارزات مردم بر عليه رژيم را زير سئوال ميبرد) يا كجا استبداد دينى را وسيله مشروعيت خويش دانسته ايم كجا يا خود را با آن كودتا و حكومت برآمده از آن پيوند زده و تعريف كرده ايم؟ اين نگارنده هنوز به هيچ منبعى كه ادعاهاى بالا را تأييد كند دست نيافته است.
گويا مخالفان مشروطه خواهان تنها در صورتى حاضرند ادعاى آزاديخواهى آنان را بپذيرند كه مشروطه خواهان گذشته را مانند آنان حزبى نگريسته و آنرا دربست رد كنند. آنان بدليل نگرش كيش شخصيت و تابوها هرگز اشاره اى به اشكالات مخالفان محمدرضاشاه يا اشكالاتى كه در كار خود دكتر مصدق وجود داشت نكرده اند. مگر ميشود كارنامه سياسى يك فرد حتا دكتر مصدق هم بدون اشكال باشد؟ اگر هم اشكالى در كار او گرفته اند در اين جهت بوده است كه چرا با دشمنان خود هوشيارانه تر برخورد نكرده است. اينگونه نگريستن به تاريخ نه علمى و نه منطقى است و نه درسى از آن ميتوان آموخت. در نتيجه انتظار دوستان مبنى بر آنكه ما تاريخ را با معيار هاى آنان بنگريم و خود را محكوم كنيم هرگز براورده نخواهد شد. ما مشروطه خواهان همانقدر برآمده از كودتاى ۲۸ مرداد هستيم كه هر فرد ايرانى ديگر. هوادارى از نظام پادشاهى ارتباطى با خانواده پهلوى (حتى اگر پادشاه نامزد اين مقام، فرزند شاه سابق باشد) ندارد. رضا پهلوى هم همانقدر به آن كودتا وابسته است كه مسعود رجوى يا بنى صدر يا هر ايرانى ديگر. در هيچ دادگاهى هيچيك از اين سه را نميتوان مسئول كودتاى ۲۸ مرداد دانست.
كودتا حكايتى ديگر؛
اول چند موضوع حاشيه اى؛
۱- كودتاى ۲۸ مرداد برخلاف آنچه كه در مطلب اخبار روز و ساير افرادى كه با تاريخ مشكل دارند، ارتباطى ارگانيك با نظام پادشاهى يا شخص پادشاه نداشت بلكه ارتباط ارگانيك با نوع نظام سرمايه دارى و حكومت بورژوايى و نبرد شرق وغرب داشت. بدين معنى كه چنانچه بجاى نظامى پادشاهى نظامى جمهورى در ايران برقرار بود و رئيس جمهورى فردى غرب گرا ميبود و اعمال دكتر مصدق را خلاف تأمين مصالح ملى ميديد، تاريخ به همانگونه كه در ۲۸ مرداد ۳۲ رخ داد، تكرار ميشد. لذا نبايد كودتاى ۲۸ مرداد را وسيله رد نظام پادشاهى يا جمهورى يا خاندان پهلوى قرار داد.
۲- اين بار اول نبود كه در يك حركت سياسى بزن بهادرها در بخشى از حركت شركت داشتند كه نويسندگان مخالف از شعبان جعفرى و پرى آژدان قزى و... براى تحقير كودتا استفاده ميكنند. (شعبان جفرى تا ساعت ۲ بعد از ظهر ۲۸ مرداد در زندان بوده است. اين امر را امروز با مطالعه خاطرات شعبان جعفرى همگان ميدانند. اما مخالفين حيف شان ميآيد كه اين كاراكتر را از جملات شان بيرون بكشند و به همان پرى آژدان قزى و... بسنده كنند!) در انقلاب پرشكوه ۵۷ نيز روسپيان شهر نو شركت داشتند و شعارهاى شنيع بر عليه خاندان سلطنت ميدادند. معلوم نيست چرا انقلابيون هرگز از اين بخش افتخار اميز حركت شان يادى نكردند. البته روسپيان نيز پاداش شان را پس از انقلاب با سربه نيست شدن شان گرفتند. داريوش فروهر و مظفر بقايى و سياستمدارانى از اين قبيل در طول حيات سياسى شان كم از زور بازوى خود و دار و دسته شان استفاده نكردند. اما همانطور كه نميتوان انقلاب ۵۷ را به پاى روسپيان نوشت نبايد اينقدر بر نقش بزن بهادرها در كودتاى ۲۸ مرداد تأكيد كرد. باختن بازى به «مشتى اوباش و روسپى» بيشتر كسر شان براى بازندگان است تا برندگان! دكتر مصدق قبل از آنكه از چند ده نفر گردن كلفت يا افسران ارتش و كرميت روزولت و سيا شكست خورده باشد از بابت عدم حمايت و روگردانى آن هزاران جمعيتى كه در تير ماه ۳۱ در خيابانها به او قدرت ميبخشيدند شكست خورد. لذا اينهمه تأكيد بر «اوباشان و روسپيان» از ارزش گذارى كار نه ميكاهد و نه به آن ميافزايد بلكه نوعى رجز خوانى است كه عملى سياسى نيست.
۳- كودتا براى رسيدن به قدرت تنها در ايران رخ نداد بلكه در بسيارى از كشورهاى جهان رخ داد و موجب روى كار آمدن نظام هاى وابسته به شوروى شد. اما در آثار نويسندگان و روشنفكران چپ ايرانى از اين كودتاها بعنوان انقلاب و از افسران كودتا چى همواره با عنوان افسران انقلابى ياد شد. عبدالناصر، قذافى، حافظ اسد، عارف، حسن البكر، داود خان، تعدادى از اين «افسران انقلابى» بودند. حتا بخش فارسى راديو بغداد نيز همواره از رئيس جمهور عراق با عنوان «صدام حسين انقلابى» نام ميبرد. در نتيجه از ديد چپ ايرانى، اينكه كودتا به نفع شرق يا غرب تمام شود ميتواند انقلاب يا كودتا نام بگيرد. اگر اين افسران براى كودتا با سيا در تماس باشند ميشوند عاملان وابسته و تأمين كننده منافع بيگانه و اگر كا گ ب بجاى سيا باشد هيچ شكى در انقلابى و مستقل و خدمتگذار بودن آن افسران نيست.
۴- حتا يك مقاله... يك مطلب، يك خط تقبيح نيز در آثار چپ ايرانى نمى يابيد كه كودتاهاى دست چپى را نقد كرده باشد. هيچ يك از نويسندگان چپ عضويت افسران ارتش و وابستگى حزبى آنان به حزب توده در مقطع كودتا را تقبيح نكرده است برعكس همواره اين وابستگى را صحه نهاده و تكريم كرده اند. همين امروز اگر اينها بدانند كه فلان افسر در ارتش ايران به يك حزب يا سازمانى وابسته است همه قلم به تقبيح ميگشايند و ميگويند كه ارتش نبايد در سياست دخالت كند. معنى مخالفش اين است كه ارتش ايران نبايد به نظام جمهورى اسلامى خيانت كند. اما چنين رويكردى را در مقابل نظام پادشاهى نميپسندند و عقيده دارند كه افسران وابسته به حزب توده عملى قابل تقبيح انجام نداده اند و برعكس وابستگى حزبى شان در مخالفت با نظام پادشاهى عملى مردمى و قابل تأييد بوده است. اين هم باز يك بام دوهوا در نگرش چپ ايرانى است.
۵- مادلين آلبرايت البته شرمگينانه مسئوليت كودتا را به گردن آمريكا نهاده است. اما بدون وجود موافقان كودتا و عناصر ايرانى آن كودتا انجام نميگرفت و كودتا موافقان بسيارى در ايران داشت و دارد و بايد حرفهاى آنها را هم شنيد. ديگر اينكه مادلين آلبرايت از ديدگاه تأمين منافع امروز آمريكا براى برقرارى رابطه با ايران آن ژست را گرفت كه آخوندها استعداد استفاده از آن فرصت را نداشتند. اما اين بدين معنا نيست كه در دستگاه دولتى آمريكا هم اين عقيده و شرمندگى حاكم باشد. در واقع اگر امروز هم دوباره بلوك شرق را برقرار كنيد باز هم آمريكا به همان انگيزه كه در ايران دست به كودتا زد و در دنباله خواهد آمد، باز هم در شرايط مشابه سال ۳۲ در ايران، در هر جاى جهان نيز حتما باز دست به كودتا خواهد زد!
اصل مطلب
۱- در سال ۳۲ كشور ما با ابرقدرت انگليس در جدال حفظ منافع بود. هم شاه و هم مصدق و هم قوام السلطنه و هم ساير مردان سياست ما به منافع ملى ميانديشيدند منتها هر كدام منافع كشور را از زاويه ديد خود مينگريستند. صاحبنظران بر اين عقيده اند كه كشور ضعيف و ناتوان ما در آن دوران نميتوانست سياست مستقل نفتى خود را پى بگيرد. در چنين شرايطى سياست مداران اگر ميديدند كه نميتوانند تمامى حقوق ايران را تأمين كنند ميبايست به آنچه كه ميتوان از خرس كند بسنده كنند تا بقيه را در فرصتى مناسبتر به چنگ آورند. قدرتهاى دنيا نفت ميخواستند و اگر شده بزور و يا با تهديد ايران به تجزيه اين نفت را از حلقوم ما بيرون ميكشيدند و اصلا چنين نبوده كه بتوان با تكيه بر قدرت مردم و دموكراسى از اين حقوق دفاع كرد. نه جامعه ما و كشمكشهاى درونى اش امكان رسيدن به دمكراسى را ميداد و نه دمكراسى ميتوانست تمامى حقوق ايران از نفت را تأمين كند. صاحبنظران نفتى معتقدند كه دكتر مصدق بهترين فرصتها را براى تأمين آن مقدار مقدور از منافع ايران را از دست داد تا وجهه اش پايمال نشود. اين ناتوانى دكتر مصدق ناشى از اهميتى بود كه او براى وجهه خود قائل بود و نميخواست كه با كنار آمدن با ابر قدرتها حتا براى تأمين منافع ايران «لكه ننگى» بر دامنش بنشيند و ياوه گويان او را وابسته به انگليس بدانند. هرچند كه در نشريات آن زمان، حزب توده كم او را وابسته به انگليس معرفى نكرد. نشريه چلنگر از نمونه هاى بارز بود.
۲- نفوذ حزب توده در ارتش. تا اين زمان آمريكا دليلى براى بركنارى مصدق نميديد بلكه اوايل حتا از او حمايت هم ميكرد و در دعوا با انگليس همواره ميانجى گرى ميكرد. اما حضور بين ۵۰۰ و به روايتى ۷۰۰ افسر و درجه دار وابسته به حزب توده آمريكا را از وقوع يك كودتاى دست چپى به وحشت انداخت. براى كودتا گاه يك استوار ارتش (عيدى امين) نيز كفايت ميكند چه رسد به يك سرهنگ گارد ملى (قذافى) يا صدها افسر ارشد شامل دهها سرهنگ و سرگرد و افسر جزء و درجه دار وابسته به حزب توده در ارتش ايران. حكايت سرخوردگى بسيارى از اين افسران را در خاطرات شان كه چرا سران شان در ۲۸ مرداد دستور «قيام» به آنها نداده بسيار خوانده ايم و اين حكايت از يك كار سازمان يافته در سازمان افسرى حزب توده و آمادگى قريب الوقوع آنها براى يك كودتا را ميدهد. كودتايى كه در صورت وقوع امروز از جانب همين نويسندگانى كه كودتاى ۲۸ مرداد را تقبيح ميكنند «قيام انقلابى» ناميده ميشد. احتمال آمادگى دست زدن به كودتاى دست چپى توسط اين سازمان را بين ۷ روز تا چند ماه تخمين زده اند. آيا اينكه در كودتاى دست چپى احتمالى از شعبان جعفرى و پرى آژدان قزى ها (احتمالا) خبرى نبود ميتواند مشروعيت و حرمتى براى آن فراهم آورد؟ البته در حزب توده و ساير مخالفان رژيم پيشين نيز شبيه هاى شعبان و پرى بود كه با چوب و چماق سروكار داشتند منتها كارگر يا كارمند يا محصل بودند. اگر قرار بر تقبيح است كار هردو گروه قابل انتقاد است نه اينكه به صرف اينكه يك گروه كار گر و ديگرى مثلا بارفروش است عمل يكى صحيح و ديگرى قبيح باشد.
۳- دكتر مصدق كه همواره به قانون اساسى مشروطيت توسل ميجست خود بارها اين قانون را زير پا نهاد؛
الف- وقتى ديد كه نمايندگان جبهه ملى در شهرستانها رأى نياورده اند مجلس را تعطيل كرد و يا به ميان جمعيت مقابل مجلس رفت و گفت مجلس اينجاست. مجلس آنجا نبود. در هر زمان ميتوان عده اى را به بهارستان كشيد و آنها را بجاى كل مردم ايران به حساب آورد. اما مردم رأى شان را به نمايندگان شان داده بودند. در قانون اساسى آمده بود كه مجلس شوراى ملى تعطيل بردار نيست و به هيچ بهانه اى نميتوان آن را تعطيل كرد. او آنجا كه صلاح ميديد بقول على مير فطروس به «روح قانون اساسى» يعنى برداشت خود از متن قانون آنهم به نفع قدرت خود تكيه ميكرد نه آنچه به صراحت در قانون آمده بود.
ب- تا آن زمان اين شاه بود كه مطابق قانون حق عزل و نصب نخست وزيران را داشت و نخست وزيران نيز هرگز به اين حق قانونى پادشاه اعتراضى نداشتند.آنجا كه در حوادث ۳۰ تير شاه قوام السلطنه را «عزل» و مصدق را «نصب» كرد و اين «نصب» كردن باز هم به قول على مير فطروس مخالف «روح قانون اساسى» نبود. البته در شرايطى كه مجلس رأى تمايل به نخست وزير ميداد پادشاه نميتوانست نخست وزير را عزل كند اما آنجا كه نخست وزير مجلس را منحل ميكرد ديگر مجلسى وجود نداشت كه بخواهد به نخست وزير رأى تمايل بدهد پس قانوناً پادشاه ميتوانست نخست وزير را عزل كند.
پ-اصرار دكتر مصدق براى بعهده گرفتن وزارت دفاع به هربهانه اى حتا جلوگيرى از توطئه، خلاف قانون اساسى بود و قبل از او نخست وزيران ديگر چنين نكرده بودند.
ت- او هرگز به اينكه مطابق قانون اساسى بايد ۵ مجتهد قوانين مجلس را تأييد كنند پايبند نبود. البته جناح مخالف او نيز پايبندى به اين اصل نداشت و دعوايى با او نداشت اما از ديد يك ملا نقطى مانند او، ميبايست بر اين بند از قانون نيز پاى فشرده ميشد.
ث- او مسئول قوه مجريه بود، اما با وجود اين استقلال قوه قضائيه را زير پا گذاشت و بدون توجه به رأى دادگاه، قاتل رزم آراء نخست وزير سابق از گروه فدائيان اسلام را از زندان آزاد كرد و نيز با درخواست اختيارات فوق العاده قانون گذارى از مجلس... كلام را طولانى نكنيم كه در اين موارد مفصلا در نيمروز و رسانه هاى ديگر خوانده ايم.
نتيجه؛
ايرادات را باز هم ميتوان مطرح كرد اما مهم درسى است كه بايد از اين وقايع گرفت. مصدق همانقدر قدرتمدار بود كه محمدرضاشاه يا هر سياستمدار ايرانى ديگر. اين عادت ديرينه در ما هنوز هم هست. همين كه ميبينيم روايتهاى كاملا متضادى از تاريخ داريم، نشاندهنده اين قدرتمدارى است.
اما منصفانه بنگريم، پارامتر نفت در كودتاى ۲۸ مرداد به كنار؛
۱- در جامعه اى كه بارها برعليه پادشاه (چند فقره اش در زمان رضاشاه) نقشه كودتا طرح شد يا به جان پادشاه در شرايطى كه به شهادت مخالف و موافق هنوز يك پادشاه مشروطه بود، سوءقصد انجام گرفت، چه انتظارى بجز راديكاليزه شدن رژيم ميشد داشت؟ آيا چنانچه كودتاى ۲۸ مرداد صورت نميگرفت، شاخه نظامى حزب توده دست به كودتا نميزد؟ اگر چنين قصدى نداشت چرا تشكيل شاخه نظامى در يك حزب سياسى؟ اگر اين عمل درست است در ايران فردا هم هر حزبى مى تواند شاخه نظامى خود را داشته باشد! تمامى شواهد حاكى از آن است كه انجام يك كودتاى دست چپى در سال ۳۲ در ايران امرى محتوم بود و اين كودتاى احتمالى ربطى هم به مسأله نفت نداشت.
۲- همانگونه كه آمد اين حق قانونى پادشاه بود كه فرمان عزل نخست وزير را صادر و به او ابلاغ كند. مصدق هم نگفت كه اين فرمان غير قانونى است بلكه آنرا جعلى دانست. چرا جعلى؟ آيا مشكل بود كه موضوع را با يك تلفن از خود شاه بپرسد؟ يا اينكه مانند بقيه موارد براى جستن راه فرار به «روح قانون» مراجعه كرد؟ اينكه فرمان عزل او توسط يك نظامى به او ابلاغ گرديده چيزى از قانونى بودن اين عزل نميكاهد. در قانون نيامده بود كه فرمان عزل توسط كدام مقام بايد ابلاغ شود. دليل ابلاغ عزل توسط يك نظامى دليلى بجز احتمال سرپيچى مصدق از قانون و جلو گيرى از اين عمل نبود. بنا براين چنانچه بپذيريم كه اين حق قانونى پادشاه بوده است كه نخست وزير را عزل كند، آنكه از قانون سرپيچى كرده در اصل بر عليه قانون نظام و پادشاه دست به كودتا زده است. چنين عملى را بايد تقبيح كرد نه تحسين!
۳- مصدق يك چريك نبود كه با سرپيچى از فرمانى كه به نظرش صحيح نمى آمد با نظام به مقابله برخيزد. او نخست وزير و مرد قانون و حقوق بود و وظيفه داشت كه جامعه را از راههاى مسالمت آميز ترى به سوى نيكبختى رهنمون شود. اما او با تند روى، حقوق ديگران را هرجا توانست به نفع خود مصادره كرد. آيا چنانچه فرمان عزل را مانند نخست وزيران پيش از خود ميپذيرفت كارى غير قانونى كرده بود و امروز مورد شماتت قرار ميگرفت؟ حد اكثر قضاوتها اين بود كه شاه مصدق را عزل كرد. همين!
۴- ما مردمى هستيم با انديشه ايلى. يا خود را در جامه رهبر و نادرى جديد مى يابيم و يا رهبر پرست هستيم يا دمكرات ترين هاى مان مصدق را پيشواى كبير مينامند. در رژيم پيشين هركس از راه رسيد و كوچكترين فرصتى يافت خواست بخاطر نيكبختى جامعه و حتا با حسن نيت و بدون توجه به كاركردها و مناسبات قدرت در يك جامعه خود را نادرى بپندارد و خواستار تغيير نظام شود، يا قصد داشت تمامى قدرت را به خود اختصاص دهد و كشور را به سليقه خود آرايش دهد. اينكه شاه، شاه مشروطه است و به قانون احترام ميگذارد يا نميگذارد، اهميتى نداشت (كه هر ايرانى چه چپ گرا و چه راستگرا كه به كمترين قدرت يا فرصت دست يافت چنين كرد) از اميركبير بگير تا سيد جمال الدين، سيد ضيا، رضاشاه، سرهنگ پولادين، كلنل پسيان، ميرزا كوچك خان، پيشه ورى، گروه سرگرد اسكندانى، محسن جهانسوزى، رزم آرا، ارفع، قوام السلطنه، مصدق، محمدرضاشاه، سرلشكر قرنى، اميرپرويز پويان و ساير پايه گذاران فدائيان و مجاهدين خلق و فدائيان اسلام و... رشته سر دراز دارد. حال كه براى سازندگى در كشور بنا بر قدرتمداريست، اقتدار و قدرت را چه كسى برازنده تر از «اعليحضرت همايون محمدرضاشاه پهلوى آريامهر بزرگ ارتشتاران»؟
درسها؛
۱- كودتا اما ميدان برخورد دو ابرقدرت در كشور ما بود. يا كودتاى دست راستى يا كودتاى دست چپى. اگر كودتاى ۲۸ مرداد رخ نميداد، «كودتاى ۲۸ آذر حزب توده» تحت نفوذ كا گ ب و افسران وابسته به حزب توده كه رخ ميداد! و لابد در چنين حالتى امروز به تقبيح آن مينشستيم. امروز چپ و راست ايران از گذشته درس گرفته اند. نفوذ در ارتش و حزبى كردن ارتش و يا دست يابى به كودتا براى رسيدن به قدرت هردو را بايد تقبيح كرد. بايد نبرد قدرت را از راه سياسى برد و آنكه به قدرت ميرسد بايد رأى اكثريت را اجرا و حقوق اقليت را نيز تأمين كند. اين مهم در ادبيات حزب مشروطه ايران آمده است.
۲- امروز دنيا يك قطبى است. اما ديروز چنين نبود و بين شرق و غرب مجبور به انتخاب ميبوديد. در مقطع ۲۸ مرداد اگر شما سوسياليست بوديد مخالف ۲۸ مرداد و هوادار ۲۸ آذر ميبوديد و اگر بورژوا بوديد مسلما موافق ۲۸ مرداد و مخالف ۲۸ آذر... راه سومى وجود نداشت. راه سوم راه استقلال جبهه ملى و مصدق بود كه سرنوشتى بجز له شدن زير دست و پاى طرفين دعوا نميداشت.
ما در گذشته زندگى نميكنيم. اما اگر در گذشته هستيم اين نگارنده بعنوان يك طرفدار اقتصاد بازار و ليبراليزم و دموكراسى و در شرايط ناچار از انتخاب كودتاى دست راستى يا دست چپى حاضر نيستم مانند جبهه ملى ها فقط تماشا كنم و حتما در صف «قيام» ۲۸ مرداد قرار خواهم داشت. و شما كه خواستار رژيمى استالينيستى در كشور هستيد مسلما مخالف «كودتاى» ۲۸ مرداد و موافق «قيام» ۲۸ آذر و «افسران انقلابى» آن بايد باشيد. اينكه چه بر سر مصدق آمد كوچكترين ارتباطى به چپ جماعت ندارد... مصدق طعمه محتوم آنها در ۲۸ آذر بود. مگر نه اينكه مصدق پشت قرآن را امضاء كرده بود كه به شاه و رژيم مشروطه وفادار خواهد ماند!!؟ سوسياليست و كمونيستى كه اعتقاد به دمكراسى و اقتصاد بازار ندارد و براى اقتصاد دولتى و حكومت شورايى و حكومت پرولتاريا ميخواهد در ۲۸ آذر قيام كند و شاه و مصدق را با هم زير پا له كند را چه به دفاع از مصدق بورژواى سرمايه دار و فئودال و دمكرات و سلطنت طلب!؟ اين اشك تمساح ها چيست؟ اين دفاع از مصدق و ارزشهاى او؛ دمكراسى بورژوايى و روابط درونى آن نه برازنده استالينيستها، كه ميراث جبهه ملى است كه الحق در اين مورد يد طولايى هم دارند. از ديد سوسياليست سال ۳۲-شاه و مصدق هردو از يك قماش بودند و هردو را بايد به زباله دانى تاريخ ريخت.
۶- اگر رفقا امروز تغيير ماهيت داده و هوادار و مبلغ نظام سرمايه دارى و روابط بورژوازى درون آن شده اند به اطلاع نگارنده برسانند تا اين مقاله را از نو بنگارد كه سخنها ميتوان گفت.
mohsenkordi@hotmail.com