(متن كامل سخنرانى در كنفرانس «دموكراسى براى ايران»، لندن، ۵ ژوئيه ۲۰۰۳)
موضوع عمومى اين كنفرانس «دموكراسى براى ايران» است. تلقى من از اين موضوع اين است كه آيا مى توان به استقرار دموكراسى در ايران اميدوار بود؟ عوامل مساعد براى استقرار دموكراسى در ايران، در شرايط كنونى، كدام اند؟ و وظيفه ما ايرانيان، بويژه در خارج از كشور براى كمك به تحقق اين امر چيست؟ پاسخ گفتن به اين پرسشها، نخست، نيازمند روشن كردن تصورمان از دموكراسى است.
در هر جامعه اى، شيوه اعمال قدرت و حاكميت سياسى چارچوب تعيين كننده زندگانى اجتماعى مردمان در همه ابعاد آن است.
به نظر من، دموكراسى نظامى است كه حاكميت سياسى در آن از آن شهروندان آزاد و مسئول است. اين شهروندان فارغ از تفاوتهاى جنسى، قومى، محلى، مذهبى، اقتصادى، شغلى يا طبقاتى شان، از حق حاكميت بر خود و تعيين سرنوشت اجتماعى خويش به تساوى برخوردار هستند. آنان با آراء خود كسانى را به نمايندگى خويش بر مى گزينند تا قوانينى براى اداره كشورشان وضع كنند و به اجرا بگذارند. همه اين شهروندان، از بالاترين مرجع حاكميت تا شهروند عادى، در برابر قوانين برابرند.
ملاك گزينش نمايندگان مردم براى وضع قوانين، همچنان كه ملاك وضع خود قوانين لازم براى اداره كشور، كارآمدى در پاسخگوئى به نيازهاى زندگانى اجتماعى شهروندان است. به همين دليل، نه نمايندگانى كه براى وضع قوانين برگزيده مى شوند از امتيازى هميشگى براى تمام عمر خود برخوردار هستند و نه كسانى كه براى اجراى قوانين متصدى مقامات و مناصب معين مى شوند (مگر در موارد استثنائى، مثلاً در امر قضا و اجراى عدالت و به منظور استحكام و استقلال بيشتر بخشيدن به نصب قضاوت). زيرا همه به نيازهاى زندگانى اجتماعى در شرايط زمانى معين بستگى دارد و نيازها تغيير مى كنند. از اين روست كه در نظام دموكراسى حتى خود قوانين هرگز خصلتى ابدى ندارند: هر بار كه نيازهاى مردم و سعادت جامعه اقتضاء كند بى درنگ بايد قوانين را تغيير داد.
شرط اصلى دموكراسى فقط اين نيست كه حاكمان مشروعيت حكومت خود را از آراء شهروندان مى گيرند؛ يك شرط اصلى ديگر اين است كه حكومت كردن و تصدى مقامات حكومتى در انحصار هيچ فرد و گروهى نباشد. شرط دموكراسى، آمد و رفت حاكمان است نه تكيه زدن انحصارى و هميشگى يك دسته بر مسند قدرت و، سرانجام، با توجه به همين ملاحظات مى توان گفت در دموكراسى هيچ شكلى از شكل هاى نظام سياسى نمى تواند تا ابد بى تغيير بماند: هرگاه كه اكثريت شهروندان بخواهند و پيشنهاد كنند زمينه براى تغيير شكل نظام سياسى فراهم خواهد شد. با اين تلقى از مفهوم دموكراسى، حال بايد ديد آيا مى توان به استقرار چنين نظامى در ايران اميدوار بود؟
نخستين قانون اساسى مشروطيت ايران كه در آن حق حاكميت از آن مردم و نمايندگان مردم شناخته شده بود، به تقريب حدود يكصد سال پيش به تصويب رسيد. بسيارى از كشورهاى كنونى منطقه اى از جهان كه ايران بخشى از آن است، در آن زمان، هنوز موجوديت ملى نداشتند و در زير يوغ استعمار و سلطه مستقيم بيگانه بسر مى بردند. ولى به رغم اين سابقه تاريخى، امروز ميهن ما در زير سلطه نظامى بسر مى برد كه ماده دوم قانون اساسى آن حق حاكميت را رسماً از مردمان ايران سلب كرده و به نمايندگان قشر معينى از جامعه، يعنى ملايان، اختصاص داده است. با اين همه، پاسخ من به سوآلى كه هم اكنون عنوان كردم، مثبت است. يعنى مى گويم نه تنها مى توان به استقرار دموكراسى در ايران اميدوار بود، بلكه مى گويم با توجه به شرايط جهانى و منطقه اى، و با نگاه به تجاربى كه مردم ما از سر گذرانده اند، ايران ما محكوم به پذيرش دموكراسى و استمرار بخشيدن به آن به عنوان يك نظام سياسى است، با اين تذكر كه پذيرش حركت در جهت دموكراسى در عمل به معناى آن نيست كه دموكراسى با همه آثار و بركات آل از همان فرداى رأى دادن مردم به يك نظام دموكراتيك بى هيچ مانع ورادعى به طور كامل در كشور ما برقرار خواهد شد: استقرار و استمرار دموكراسى سال ها وقت مى برد و ما بايد با همكارى و روحيه همبستگى ملى به تحقق اين امر كمك كنيم.
نخست به اوضاع جهانى و منطقه اى نگاهى بيفكنيم. ملايان در شرايطى بر سر كار آمدند كه جهان به دو اردوگاه متخاصم كمونيسم و سرمايه دارى تقسيم شده بود و جنگ سرد منطق خود را بر جهانيان، بويژه بر كشورهاى نه چندان توسعه يافته و عقب مانده تحميل مى كرد.
اما ديرى از به قدرت رسيدن ملايان در ايران نگذشته بود كه ديوار برلن فرو ريخت؛ كشورهاى زير سلطه كمونيسم يكى پس از ديگرى آزاد شدند و به دموكراسى روى آوردند. در خود شوروى پرچم داس و چكش جاى خود را به پرچم پيشين روسيه داد؛ كشورى كه روزگارى مهد خصومت و فتنه انگيزى بر ضد دموكراسى هاى غربى بود، امروزه به كمك همان دموكراسى ها و در رأس آنها آمريكا سرگرم بازسازى چارچوب سرمايه دارى و جامعه بورژوائى است. چين، يكى ديگر از سنگرهاى اردوگاه كمونيستى، اگرچه در تلاطم هاى زير و زبر ساز، جامعه را به نحوى كه روسها تجربه كردند از سر نگذراند، اما بى سر و صدا و به آرامى به همان راهى مى رود كه روسها رفتند. اين راه تا رسيدن به دموكراسى به معناى واقعى كلمه، چه در روسيه، چه در چين، تا چه حد فاصله دارد مطلبى است در خور بحث و بررسى كه در قالب موضوع و فرصت امروز ما نمى گنجد. آنچه مهم است راستاى راه است نه عجالتاً مقدار مسير پيموده شده در آن راستا.
در مقياس جهانى، دموكراسى به شيوه موجود در غرب، در قالب جهانروايى، اكنون در دستور كار بزرگترين قدرت غربى، يعنى آمريكاست. و اين نه از آن روست كه آمريكائيان مثلا دلشان براى مردمان دربند در چنگال استبدادها و ديكتاتورى هاى همچنان موجود در بخش بزرگى از جهان سوخته و به رحم آمده است. اين گونه احساسات و گرايش هاى بشردوستانه ممكن است در مورد بخشى، هر قدر ناچيز از آمريكائيان مصداق داشته باشد. ولى تعميم دموكراسى و كوشش براى تحقق آن اساساً به اين دليل صورت مى گيرد كه تحول و تكامل بعدى سرمايه دارى در جهان جز در پرتو تعميم اعتماد، شفافيت و امنيت كه كاركرد سرمايه دارانه اقتصاد در مقياس جهانى بدان نياز دارد، ميسر نيست. ايجاد و تضمين چنين شرايطى موكول به تعميم نظام قانونمند دموكراتيك بر سراسر جهان است. وگرنه، در عصرى كه نظام انفورماتيك و قوالب يكدست حقوقى و عملياتى آن، بستر ساز و كارها و فعاليت هاى اقتصادى و مبادلاتى را تشكيل مى دهد، توفيق اين فرايند بسته به اين است كه افراد و نهادهاى دست اندر كار به يكديگر اعتماد داشته باشند و همه چيز در شفافيت و امنيت كامل بگذرد. معلوم نيست چگونه مى توان به كاركرد عادى و خالى از تنش اقتصاد در مقياس جهانى اميدوار بود.
درك درست اينگونه مسائل به ويژه براى كسانى ميسر است كه به ماهيت سرمايه دارى ليبرال در مفهوم آمريكائى آن- كه مبتنى بر آزادى و مسئوليت و، بنابراين، لياقت و ابتكار فردى است و رقابت آزاد را بستر لازم براى پيشرفت خود مى داند- و تفاوت آن با سرمايه دارى و ليبراليزم به معناى اروپائى كلمه كه به جاى فرد و رقابت آزادانه بيشتر به اهرم دولت و نقش بوروكراسى دولتى تكيه دارد، عنايت داشته باشند.
در ۱۹۷۹ در همسايگى ايران، در شمال و شمال شرقى، در جنوب و غرب كشور، شرايطى وجود داشت كه اكنون يا به كلى ديگرگون شده اند يا در حال دگرگون شدن اند: افغانستان از سلطه طالبان رها شده و با كمك غربيان، بويژه آمريكا، در حال بازسازى شرايط لازم براى ايجاد يك دولت نوين است. آذربايجان و مناطق قفقاز در شمال ايران و بخشى از مناطق زير سلطه شوروى در آسياى مركزى، در شمال شرقى كشور ما، اكنون چهره اى ديگر دارند و سياست هائى ديگر در پيش گرفته اند. پاكستان، در شرق كشور، در ارتباط با مسأله اى كه با هندوستان دارد و زير فشار مسائل منطقه اى و جهانى، ناگزير از در افتادن با جنبش هاى تروريستى و كوشش براى مهار اين جنبش هاست. تركيه در غرب ايران، براى وارد شدن به باشگاه اروپائيان به هر درى مى زند و حاضر به دادن انواع امتيازهاست. عراق از زير سلطه صدام حسين، اين ديكتاتور بيرحم و خون آشام قرن، رها شده و به رغم دست و پا زدن هاى مذبوحانه عوامل وابسته به صدام يا همدستان منطقه اى اش در ايجاد مزاحمت براى آمريكائيان و حمله به سربازان آمريكائى و انگليسى، به زحمت مى توان تصور عراقى را كرد كه دوباره به پذيرش يوغ نظام جبارى چون ديكتاتورى بعثى تن در دهد. باوركردنى نيست كه قدرتى مانند آمريكا كه جنگ را در عرض چند هفته برده است، آن قدر بى تدبير و مرعوب باشد كه بازى صلح را به بازماندگان رژيم بعثى يا به حاميان ولايت فقيهى اش در ايران ببازد. و سرانجام اينكه، به رغم عنادورزى ها و لجبازى هاى دو جناح تند رو و مخالف صلح و آشتى در اسرائيل و فلسطين، بحران اين منطقه ناگزير رو به آرامش دارد و اين دو ملت سرانجام چاره اى جز اين نخواهند داشت كه زندگى در صلح را در كنار هم بر جنگ و خونريزى و تكه پاره كردن يكديگر ترجيح دهند.
در چنين شرايطى چه جايى براى ادامه سركوبگرى، بى اعتنايى به حقوق مردم، ترويج بيكارى، فساد و رشوه خوارى، گسترش اعتياد و توزيع مواد مخدر، و تروريست پرورى - كه همه از بركات دركات جهنم نظام موسوم به جمهورى اسلامى است - باقى مى ماند و چنين نظامى با منطق تحولات جهانى و منطقه اى چگونه مى تواند سازگار باشد؟
وجود چنين نظامى نه با موازين امنيت و همكارى در مقياس منطقه اى مى خواند، نه در مقياس جهانى. روزبروز بيشتر آشكار مى شود كه جمهورى اسلامى، كه در قبولاندن خود به افكار عمومى مردم ايران و نيز سياست هاى جهانى درمانده و ناتوان است و مشروعيت ادامه حيات اش را در داخل و خارج از دست داده است، مانند رژيم فاسد و زورگوى كره شمالى- كه از قضا از دوستان و ياران جمهورى اسلامى از بدو تأسيس آن بوده- براى بقاء خود و قبولاندن ادامه حيات اش به قدرت هاى خارجى ممكن است چاره ديگرى جز توسل به همان نوع باجگيرى هائى كه ديكتاتورهاى كره شمالى تا امروز بدان توسل جسته اند نداشته باشد، يعنى بى محابا به آب و آتش بزند تا به هر وسيله كه شده به سلاح هاى بيولوژيكى و هسته اى دست بيابد و وجود همان سلاح ها را وسيله اى براى ترساندن و ارعاب ديگران، و، در نتيجه، تحميل وجود منحوس خود بر جهانيان قرار دهد. اما چه كسى ممكن است اين قدر ساده لوح باشد كه بپذيرد چنين سياستى مى تواند به نتايجى جز ناگزير ساختن قدرت هاى منطقه اى و جهانى به حمله نظامى به ايران- كه ههمه آنها خود به خود از روى آوردن به آن به شدت اكراه دارند- بيخامد؟ و اگر متأسفانه چنين شود باز هم حاصل كار بقاء جمهورى اسلامى نخواهد بد هر چند كه ممكن است فناى جمهورى اسلامى به قيمت گزافى براى ملت ما تمام شود. بارى، اين ها همه از عواملى است كه برخلاف گذشته، اكنون در جهت كمك بر ايرانيان براى خلاص شدن از شر جمهورى اسلامى و آغاز يك روند دموكراسى در كشورشان تأثير خواهد گذاشت.
اكنون به شرايط داخلى برگرديم.
از نظر شرايط داخلى نيز من معتقدم به رغم بازمانده هائى از ذهنيت اقتدارگراى استبدادى گذشته كه به صور گوناگون همچنان در درون و بيرون مرزهاى ايران ابراز وجود مى كند، تكان هاى حاصل از تجاربى كه ايرانيان از سر گذرانده اند، بويژه تجربه تلخ نزديك به ربع قرن استبداد مذهبى با عنوان جمهورى اسلامى، زمينه را براى گرايش به دموكراسى از هر زمان ديگر آماده تر كرده است.
اين گرايش البته در درجه نخست در بين ايرانيان داخل كشور، بويژه نسل جوانى ديده مى شود كه در روى كار آوردن ملايان نقشى نداشت؛ ايرانيان سالمند، بويژه كسانى از گروه هاى معروف به روشنفكر و فعال سياسى، خصوصا در خارج از كشور، هنوز بيشتر دستخوش خاطرات گذشته و اشك ريزان اوهام و رؤياهاى بر باد رفته خويش اند تا نگران زندگانى آينده در ايران؛ بخش هائى ديگر از ايرانيان مهاجر نيز پس از گذشت حدود بيست و پنج سال از زندگى و كارشان در كشورهاى خارجى و ريشه دواندن خود و فرزندانشان در اين كشورها، روز به روز بيشتر در جوامع خارجى جذب مى شوند.
ايران براى اين دسته هاى اخير از ايرانيان خارج از كشور كه اغلب سالى يك بار به ايران سرى مى زنند و بر مى گردند، يا در آرزوى آن اند كه اجازه و امكان اين گونه سر زدن هاى سالى يك بار را به دست بياورند، بيشتر نوعى سرزمين توريستى به حساب مى آيد كه رسيدن يا نرسيدن آن به دموكراسى براى شان مسأله اى نيست و آينده سياسى ايران براى اين گونه افراد فرقى نمى كند. به شرط آنكه آنان بتوانند هر چند وقت يك بار سرى به ايران بزنند و برگردند. ديكتاتورها و مستبدان جهان نيز اين مسائل را خوب مى فهمند. بويژه ملايان ايران كه در درك علائق اين گروه از ايرانيان، هوشمندى پراتيك خاصى از خودشان نشان داده اند: آنان آنچه را در حق ايرانيان داخل كشور و فرزندان دانشجوى خود روا نمى دارند، از توريست جماعت اين چنينى هرگز دريغ نكرده اند.
خوشبختانه همه ايرانيان خارج از كشور چنين نيستند. در بين آنان هموطنانى داريم كه دلشان به شدت براى ايران مى تپد و در هر جا كه هستند آرزويى جز بازگشت به ميهن خود ندارند و در همين راه تلاش مى كنند. اين دسته از ايرانيان خارج از كشور مانند هم ميهنان داخلى خود روز به روز بيشتر به دموكراسى دلبسته مى شوند، روز به روز بيشتر پى مى برند كه خوشخيالى ها و رؤياهاى ناكجا آباد انديش گذشته را بايد دور ريخت و به تحقق نظامى قانونمند و مبتنى بر خواست هاى شهروندان تن در داد. درست مانند ايرانيان داخل كشور، بويژه زنان و نسل جوان، كه يگانه آرزوهاى شان آرزوهاى شهروندان يك جامعه مدنى سالم است، نه انقلابيان شيفته ايده ئولوژى هاى فريبنده. اين تحول در ذهنيت امروزى ايرانيان حاصل تجارب گذشته مردم در جامعه ماست.
لازم نيست به زير و بم اين تجارب به تفصيل بپردازيم. اشاره به برخى از نتايج حاصل از آنها كفايت مى كند. دوران پادشاهى پهلوى ها هر چه بود اين فضيلت را بايد براى آن پذيرفت كه حس بيدارى مردم و اشتياق شان به آزادى و مسئوليت در معناى مدرن كلمه - كه عامل آغازگر اعتراض هاى سياسى در سال هاى ۵۵ و ۵۶ شد - نتيجه تحولات مثبت همان دوران در عرصه هاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى بود.
يك مردم عقب مانده و نا آشنا به تمدن و فرهنگ جديد، يك مردم بيگانه نسبت به مظاهر و مبانى مدرنيته، كه در پى اعتراض براى كسب آزادى و مشاركت سياسى بر نمى خيزند. اگر روشنفكران، دانشگاهيان، شاعران، نويسندگان، كارگران مطبوعات و رسانه هاى عمومى، حقوقدانان و ديگر گروه هاى پيشرو جامعه در ايران، در سال هاى ۵۵ و ۵۶ به اعتراض علنى برخاستند و با نوشتن نامه هاى سرگشاده و بيانيه ها و ترتيب دادن انجمن ها و برگزارى جلسات سخنرانى مرحله تازه اى از مخالفت با سانسور و درخواست آزادى هاى بيشتر را گشودند - مرحله اى كه دنباله آن به اعتراض عمومى مردم و كشيده شدن پاى روحانيت به ميدان مبارزه سياسى انجاميد - به دليل آن بود كه جامعه مدنى در آن دوران به حدى از رشد و آگاهى رسيده بود كه دست به چنين اقداماتى بزند. و رسيدن جامعه مدنى به چنين حدى از رشد و آگاهى بدون داشتن پشتوانه و بسترى از تحولات اساسى در توسعه اقتصادى و اجتماعى چگونه مى توانست ممكن باشد؟
آگاهى به لزوم مبارزه با استبداد سياسى و كوشش براى باز كردن فضاى سياسى جامعه از ميوه هاى تحولات اساسى جامعه ايران در دوران پهلوى ها بود كه از خلاف آمد عادت بر ضد استبداد سياسى خود آنها چرخيد. روشن بود كه آن حد از گسترش و توسعه اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى در آن دوران نمى توانست بدون دستيابى به آزادى هاى سياسى در جايى متوقف شود. ملت ما اين تجربه را كه به صرف گسترش مبانى و مظاهر مادى تمدن جديد فرايند مدرنيته كامل نيست، مديون دوران پهلوى هاست. در همان دوران بود كه ما فهميديم اخذ مدرنيته هنگامى كامل مى شود كه مردم با مشاركت آزادانه در تعيين سرنوشت سياسى خود به شهروندانى آزاد و مسئول تبديل شوند. و حركت براى رسيدن به چنين پايگاهى از شهروندى بود كه در نيمه راه ظهور و گسترش خود با به ميدان آمدن روحانيت و قبضه شدن رهبرى حركت به دست ملايان به مسيرى ديگر افتاد. مسيرى كه سرانجام آن جز عناد با مدرنيته و نفى همان مقدار از دستاوردهاى فرهنگ و انديشه مدرن كه جامعه ما تا آن هنگام بدان ها رسيده بود نمى توانست باشد.
ما فرصت آن را نداريم كه به جزئيات و دلايل اين تغيير مسير در اينجا بپردازيم. هر چه بود، از متن و بطن امكانات جامعه خود ما برخاست. ولى همه شما حضار محترم با جزئيات اين تحول در نيمه راه آشنا هستيد و نتايج كلى آن را نيز به خوبى مى بينيد. سلطه بيست و پنج ساله استبداد مذهبى در كشور ما پيداست كه به چه فاجعه هائى انجاميده است. يكى از اين فاجعه ها، مهاجرت بيش از چند ميليون ايرانى صاحب فكر و سرمايه هاى مادى و معنوى به خارج از كشور است. اگر جامعه ايرانى در زير سيطره ملايان به روزگارى بهتر از دوران گذشته كه استحقاق اش را داشت دست يافته بود، من و شما و ديگر ايرانيان امروز در اينجا و در ديگر نقاط گيتى چه مى كرديم؟
ما در همه جهان پراكنده شده ايم چون خانه پدرى و بستر فرهنگى ما را از ما گرفته اند. آن بخش از هم ميهنان ما كه راهى جز ماندن نداشته اند هم كه ديگر مى بينيد پس از بيست و پنج سال تحمل محروميت ها امروز چگونه دست از جان شسته، براى رهايى از قيد اسارت نكبت بارى كه بدان دچار شده اند، بى واهمه بپا خاسته اند و خود را به آب و آتش مى زنند. بويژه نسل جوان كشور، نسلى كه در روى كار آوردن ملايان نقشى نداشت و فقط عوارض شوم و بدبختى هاى آن را چشيد، در اين راه پيشگام است زيرا حوصله اش ديگر سر رفته است و مى خواهد از شر اين نظام رها شود. لازم نيست كه من براى شما دليل بياورم كه اين نظام اصلاح ناپذير است، لازم نيست دليل بياورم كه تق اصلاح طلبى امثال خاتمى درآمده و روشن شده است كه ديگر نمى توان اميدى به آن بست. به آخرين نامه اى كه «جمعى از فعالان دانشجوئى» به مناسبت حوادث اخير و درخواست دانشجويان براى برگزارى مراسم ۱۸ تير خطاب به محمد خاتمى نوشته اند توجه كنيد. اين نامه را ۱۲۶ نفر از اين فعالان دانشجوئى امضاء كرده اند. نام هاى اين دانشجويان نشان مى دهد كه ۸۰ درصدشان از فرزندان نسل اسلامى پس از روى كار آمدن ملايان در ايران اند. تنها ۲۰درصدشان نام هاى ايرانى دارند هر چند كه همين عده نيز از نسل پس از ۱۳۵۷ هستند. آيا معنادار نيست كه گروهى از دانشجويان كه ۸۰درصدشان نام هائى چون فاطمه و عماد و على و خليل و ياسر و روح الله و مانند اين ها دارند در نامه اى خطاب به خاتمى زبان به سرزنش و ملامت وى گشوده و آشكارا گفته اند: هذا فراق بينى و بينك؟
رهبران فكرى اين دانشجويان را كسانى چون اكبر گنجى ها، باطبى ها، محمدى ها، افشارى ها، حشمت الله طبرزدى ها، فرزاد حميدى ها، و امير انتظام ها تشكيل مى دهند كه همگى در دست دژخيمان جمهورى اسلامى اسيرند.
اين رهبران زندانى و سالها زندان و شكنجه ديده اند كه نامه مى نويسند، پيام مى فرستند و بيانيه صادر مى كنند كه ايران نياز به رفراندوم براى بركنارى رژيم جمهورى اسلامى و استقرار رژيمى سكولار دارد كه در آن دين و دولت از هم جدا باشد. و تأكيد مى كنند كه نتيجه آراى مردم هر چه باشد بايد آن را پذيرفت. و از همه نيروهاى سياسى، اعم از مشروطه خواه و جمهورى خواه مى خواهند كه در اين پيكار ملى با هم متحد شوند و اعلام مى كنند كه راه رسيدن به پيروزى در برابر ملايان فراگير شدن اعتراض ها و اعتصاب ها و عمومى شدن نافرمانى مدنى است.
بدين سان، مى بينيم كه مبارزه دموكراتيك جامعه مدنى ما در سال هاى ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ اگر چه با به ميان آدن خمينى و روحانيت. از مسير خود منحرف شد و به قدرت گرفتن ملايان و برپائى نظام جمهورى اسلامى انجاميد، كه مصائب و بدبختى هاى بيشمار براى كشور ما به همراه داشت، اما يكى از نتايج حيرت انگيز اين تجربه سياسى شناساندن مهمترين مانع استقرار دموكراسى در جامعه ها، يعنى ارتجاع مذهبى و پيدا شدن آگاهى به ضرورت جدائى دين از دولت در مقياس اجتماعى بوده و اين به راستى از مصاديق بارز آن چيزى است كه هگل آن را نيرنگ عقل مى ناميد و حافظ شيراز خودمان از آن با تعبير «بازى چرخ» ياد كرده است آنجا كه مى گويد:
صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد
بنياد مكر با قلك حقه باز كرد
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه
آن را كه عرض شعبده با اهل راز كرد
بارى، اين هاست شمه اى از بيان نتايج تجارب گذشته ملت ما در يكصد سال گذشته كه همه از عوامل مساعد براى گرايش به دموكراسى اند. اما، در برابر اين عوامل مساعد با يك مانع عمده و يك عامل بزرگ نامساعد نيز روبرو هستيم و آن همانا وجود نظام تا دندان مسلح جمهورى اسلامى است كه براى بقاء خود چاره و هنر ديگرى جز كاربرد بى محاباى زور و خشونت و سركوب مخالفان خود ندارد.
جنبش مردم ايران براى دستيابى به آزادى هاى سياسى و رفتن به سمت دموكراسى با به قدرت رسيدن ملايان در ايران هرگز باز نايستاد. اين جنبش، به رغم سركوب بى امانى كه همه شما از شدت و دامنه گسترده آن كه در تاريخ كشور بى سابقه بود به خوبى آگاه هستيد، همچنان ادامه يافت. امروز كه آگاهى به لزوم ايجاد نظام سياسى سكولار و جدايى دين و دولت كه از پايه هاى برقرارى دموكراسى است به حقيقتى عريان در وجه عمومى ايرانيان تبديل شده است و مردم ما مى خواهند با بركنارى جمهورى اسلامى از راه برگزارى همه پرسى آزاد به چنين هدفى دست بيابند. اين مبارزه و جنبش شديدتر از هر زمان در جريان است. مبارزه اى است كه جوانان و دانشجويان، بويژه مادران و زنان مبارز، در صفوف مقدم آن قرار دارند. پيروزى اين مبارزه ملى در درون كشور نيازمند حمايت هماهنگ و سازمان يافته اى است كه پديد آوردن آن در درون كشور به علت سركوب بى امانى كه بدان اشاره كردم، به دشوارى ميسر است و حتا ناممكن مى نمايد. به همين دليل است كه مبارزان داخلى پيش از آنكه هر كدام براى چندمين بار روانه زندان هاى مخوف جمهورى اسلامى شوند به صورت كتبى يا ارسال پيام هاى ضبط شده براى راديوها و وسايل ارتباط جمعى در خارج كشور، از هم ميهنان خود مى خواهند كه راه آنان را ادامه دهند و كارى را كه آنان در محيط سرشار از سركوب و خفقان داخلى قادر به انجام دادن آن نيستند به عهده بگيرند.
ما بايد اين پيام ها را جدى بگيريم و براى كمك به پيروزى مبارزان داخلى در جهت هماهنگ تر كردن كوشش هاى آنان و تشويق ديگر قشرهاى ملت به حمايت از اين كوشش ها از راه اعتصاب ها و گسترش دادن به نافرمانى با يكديگر متحد شويم. ما بايد ساختار هماهنگ ساز و جهت دهنده مبارزه عمومى مردم ايران را كه ايجاد آن در درون كشور به علت شدت سركوب و خفقان سياسى ميسر نيست، در بيرون پديد آوريم تا با استفاده از فرصت هاى تاريخى مساعدى كه براى استقرار دموكراسى در ايران فراهم شده است، با يك مبارزه عمومى از طريق اعتصاب ها و نافرمانى عمومى به بركنارى رژيم جمهورى اسلامى و برگزارى رفراندوم آزاد براى انتخاب نوع نظام آينده ايران توفيق يابيم.
كوتاهى هاى ما در اين زمينه سبب خواهد شد كه فرصت هاى مساعد اكنون موجود از دست بروند، يا به گونه اى ديگر و در راستاى منافع افراد و باندهاى سلطه جوى داخلى در همدستى با قدرت هاى سلطه جوى خارجى مورد استفاده قرار گيرند. و اين گناهى بزرگ خواهد بود كه هم ميهنان ما و نسل هاى آينده ايران آن را هرگز بر ما نخواهند بخشيد.