Nimrooz
Vol. 15, No. 748, August 22, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۴۸ - جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۸۲
پنج روز بحرانى(۳)
** برگرفته از يادداشتهاى اردشير زاهدى، وزير پيشين امور خارجه و آخرين سفير ايران در آمريكا
گفتگو با داريوش همايون
۲۸مرداد: «پيروزى» قهرمان ملى و۵۰ سال زيست پيروان در ناكامى
* ۲۸ مرداد بيشتر در وجود دو نسل پس از آن زنده بود و با بازماندگانش دارد به تاريخ مى پيوندد. ما براى فرداى ايران مى توانيم درسهائى از ۲۸ مرداد بگيريم ولى هيچ چيز در آن رويداد نيست كه تعيين كننده راه آينده ايران باشد.

* ۲۸ مرداد جائى بود كه به هر گذشت و سازش در جامعه ايرانى پايان داد. جامعه سياسى ما ديگر نتوانست بر هيچ امرى همراى شود؛ تا جاروى خشن انقلاب و حكومت اسلامى آن جامعه و فرهنگ سياسى ميراث ۲۸ مرداد را به كنارى زد.
* اكنون ايران تازه اى كه از ويرانه نظام شاهنشاهى و جمهورى اسلامى بدر مى آيد اين مراحل را پيموده است و فضيلتهاى گذشت و سازش پذيرى و همرائى را كه از اعتقاد به حقوق بشر مى آيد كشف كرده است.
گفتگواز: فرزادكاظم زاده و محسن تهورى
عبدالكريم سروش: صداى مردم، صداى شيطان نيست، صداى خداست
با آمدن دمكراسى، دين به باد نمى رود، تحكيم مى شود
عدم پيدايش احزاب در ايران به خاطر وجود ديوار بلند استبداد
عضو پيشين كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد: حكم دادگاه آرژانتين براى بازداشت سفير و هفت تن از كاركنان پيشين سفارت جمهورى اسلامى قابل اجراست

پنج روز بحرانى(۳)
** برگرفته از يادداشتهاى اردشير زاهدى، وزير پيشين امور خارجه و آخرين سفير ايران در آمريكا
نتيجه مذاكرات
... مذاكره و گفتگوى من با سرهنگ ضرغام در تپه هاى كوه صوفى اصفهان تا ساعت چهار بعداز ظهر طول كشيد و قرار شد من اوائل شب كه هوا تاريك مى شود، يعنى ساعت ۷ تا ۷ و نيم به طرف تهران حركت كنم و آمادگى كامل سرهنگ ضرغام را براى همكارى با خودمان به اطلاع پدرم برسانم و اگر پدرم براى تصميمى كه گرفته بوديم عازم اصفهان شد به امضاى مستعار «جمشيدى» تلگرافى باين مضمون به سرهنگ ضرغام از تهران مخابره كنيم: «براى معالجه دوا فرستاده شد دريافت كنيد. جمشيدى» و اگر تصميم براين شد كه ضرغام و افراد لشگر اصفهان با تجهيزات بسمت تهران حركت كنند، تلگراف زير بعنوان او مخابره شود: «جمشيد احتياج به دوا دارد بفرستيد. جمشيدى»

همه در خواب بودند
... از جاده «جماران» وارد باغ منزل آقاى نراقى شدم، درست ساعت ۳ و نيم بعد از نيمه شب بود و همه در خواب بودند. هنوز محلى براى توقف اتومبيل در محوطه باغ انتخاب نكرده بودم كه خود آقاى نراقى خواب آلود بسراغم آمد و وقتى چشمش به من افتاد، آهسته گفت «اردشير توئى؟ به اين زودى مراجعت كردى؟ كى آمدى؟» بعد در اتومبيل را باز كرد و پهلوى من نشست.
گفتم «الساعه رسيده ام. از سرهنگ فرزانگان چه خبر داريد؟ پدرم كجاست؟ گفت «تيمسار امشب منزل سيف افشار هستند و براى تو خيلى نگران بودند و از سرهنگ فرزانگان هم هنوز خبرى نرسيده. تو موفق شدى؟ بيا برويم بالا.»

آنروز ۲۷ مرداد بود
... صبح چشم گشودم لحظه اى چند گيج و مبهوت بودم كه دركجا و چه وضعى هستم؛ ولى فورا جريان ۲۴ ساعت گذشته بخاطرم آمد و از جا برخاستم. ساعت نزديك ۹ صبح بود. معلوم شد پنج شش ساعتى به همان وضعى كه گفته شد در خواب بوده ام.

دوره انتظار
... هر دو كنار ميزى كه در وسط اطاق قرار داشت نشستيم و پدرم از نتيجه مسافرت من به اصفهان جويا شدند. جريان امر را به تفصيل شرح دادم و قرارى را كه با سرهنگ ضرغام گذاشته بودم بيان كردم..... به هرحال، پس از صرف ناهار، پدرم گفتند: «ظرف اين دو روزه ساير همكاران و دوستان ما هركدام به نسبت توانائى و قدرت خود صادقانه كوشش و فعاليت كرده اند و موفقيتهاى زيادى هم بدست آمده. مؤثرترين اقدامى كه صورت گرفته توزيع عكس فرمان شاهنشاه است. درحال حاضر اكثرشخصيتهاى مؤثر و غالب مسئولين ادارات و مؤسسات دولتى نسخه اى از آنرا دريافت داشته اند.
نمايندگان سياسى مقيم تهران نيز، چه از طريق خبرگزاريها و چه از روى عكس فرمان، از صدور اين فرمان آگاهى يافته اند، حتى ديروز دو نفر از سفرا با مصدق السلطنه ملاقات كرده اند و در اين باره با اوگفتگو نموده اند؛ ولى شنيدم جواب صريحى نداده است. اقداماتيكه از طرف عمال او در خلال ۴۸ ساعت اخير صورت گرفته تصادفا راه را براى ما هموارتر كرده و وحشيگريهائى كه ديروز و امروز انجام شده و مقالات روزنامه باختر امروز و ساير جرايد وابسته به آنها بهترين وسيله تحريك و عصبانيت مردم است. نظم و ترتيب و امنيت فردى مردم بكلى مختل شده است و من يقين دارم هيچكس از وضع فعلى راضى نيست. اصولاً زمام كار از دست خود آنها خارج گشته و فعلا تمام تلاششان صرف موجه جلوه دادن عمل خودشان در سرپيچى از فرمان شاه و تبليغات زهرآگين عليه مقام سلطنت است؛ ولى با تمام كوشش و تلاشى كه مى كنند نتيجه معكوس گرفته اند و عمل آنها روز به روز بر عصبانيت و ناراحتى مردم مى افزايد.
ديروز عصر به من خبر رسيد كه سران حزب توده كه تا چندى قبل در سوراخها پنهان بودند براى گرفتن اسلحه، علنا با مصدق وارد مذاكره شده اند، اما از نتيجه مذاكرات آنها هنوز اطلاعى بدست نياورده ام. روز قبل قسمتى از وقت من صرف تماس گرفتن با عده اى از افسران بازنشسته و چند نفر از نمايندگان مجلس شد. همه آنها آماده خدمت و همكارى هستند.
گيلانشاه، يارافشار، نراقى، شاهرخشاهى و ساير دوستان ديروز فعاليت زيادى داشتند؛ ولى همه در انتظار ورود تو و فرزانگان بوديم. بهر حال در عين احتياط و مراقبت بايستى در انجام برنامه و نقشه خود عجله كنيم والا معلوم نيست تا چند صباح ديگر سرنوشت اين مملكت چه خواهد بود.»

آماده براى حمله به تهران
... پدرم سپس افزود: «من عصر ديروز به اينجا آمدم و قبلا از سيف افشار خواهش كردم منزل را خلوت كند و قصد ندارم از اين محل به جاى ديگرى بروم، چون مأمورين مصدق از پريروز تا به حال در شميران و كرج و حضرت عبدالعظيم و حتى سرخه حصار و دماوند و فيروزكوه در تعقيب من هستند و فكر نمى كنند كه من در چند قدمى آنها و مركز شهر باشم. به گيلانشاه و يارافشار و سايرين اطلاع داده ام كه براى ساعت ۵ تا ۶ بعد از ظهر در اينجا جمع شوند تا زودتر تصميم خودمان را بگيريم.» ..... چند دقيقه بعد شاهرخشاهى با يك پيراهن سفيد آستين بالازده و يقه باز وارد شد و در حاليكه خيلى خوشحال به نظر مى رسيد گفت: «نزديك ساعت چهار بعد از ظهر، سرهنگ فرزانگان از كرمانشاه مراجعت كرد و فعلا در منزل آقاى تقى سهرابى (قبلا ايشان را معرفى كرده ام) است و چون خارج شدن او از منزل خالى از خطر نيست، بدين جهت من خودم را بشما رساندم كه نتيجه مأموريت او را اطلاع دهم. بطوريكه فرزانگان مى گويد سرهنگ بختيار (سرلشگر فعلى) آمادگى خود را از هر جهت براى همكارى با ما اعلام داشته و گفته است: «من با تمام قوائيكه تحت فرماندهى دارم در اختيار شما هستم. اسلحه و مهمات و آذوقه به مقدار كافى در كرمانشاه موجود است و حتى ما مى توانيم خودمان را براى حمله به تهران آماده كنيم.

كرمانشاه يا اصفهان
... بحث جالبى به ميان آمده بود. من به اصفهان رفته بودم و حرارت و اشياق سرهنگ ضرغام را ديده بودم، اصرار مى كردم كه براى انجام منظور خودمان و تشكيل «ايران آزاد» به اصفهان برويم
سرهنگ فرزانگان كه رنج مسافرت به كرمانشاه را متحمل شده بود و استقبال و علاقمندى فوق العاده سرهنگ بختيار را ديده بود، عقيده داشت كه بطور قطع بايستى بسمت كرمانشاه حركت كنيم و تشكيلات خود را در آن استان بدهيم.

تعيين روز حركت ... نظر پدرم را تقريبا همه تأييد كردند و انتخاب كرمانشاه براى مسافرت به آن استان و تشكيل ايران آزاد قطعى شد..... پس از آن در باره روز حركت خود به كرمانشاه مشغوئل مذاكره و تبادل نظر شديم. بعد از مشورت زيادى كه در اين زمينه بعمل آمد چون قرار بود هنگام عزيمت از تهران در چند نقطه دست به تخريب بزنيم در يادداشتهاى قبلى به نقشه اى كه در اين باره داشتيم مفصلا اشاره كرده ام و تهيه وسائل اينكار لااقل يك روز وقت لازم داشت، تصميم گرفته شد روز پنجشنبه ۲۹ يا جمعه روز ۳۰ مرداد ساعت ۴ و نيم صبح پس از اجراى نقشه تخريب، عازم كرمانشاه شويم..... هنگاميكه در اطاق مجاور محل جلسه همه سرپا ايستاده و به قصد خداحافظى دور پدرم را گرفته بوديم، از خارج خبر آوردند كه يك ربع قبل در خيابان لاله زار و چهارراه اسلامبول و ميدان مخبرالدوله عده اى از مردم عليه مصدق و توده ايها دست به تظاهرات زده و شعارهائى داده اند و حتى زد و خوردى هم بين طرفين در گرفته است و چند نفر از مأمورين انتظامى هم با تظاهركنندگان همصدا شده اند.
اين خبر براى همه ما غيره منتظره بود و حتى در صحت آن قدرى ترديد كرديم، ولى آورنده خبر شخص مطمئنى يعنى يكى ار پسرعمه هاى من بود مع الوصف يك حالت بهت و حيرت توام با مسرت به عموم دست داده بود منتهى همه ساكت و آرام به يك ديگر خيره شده بوديم، در همين موقع تلفن منزل كه در اطاق مجاور قرار داشت زنگ زد. فرزانگان گوشى را برداشت و چندكلمه اى صحبت كرد و به اطاقى كه ما در آن جمع بوديم برگشت باقيافه اى خندان گفت: «دكتر سعيد حكمت بود و همين موضوع را اطلاع داد.» پدرم كه هنوز كنار در ورودى اطاق ايستاده بود، چند قدمى جلو آمد و در حاليكه آثار خوشحالى از صورت گشاده و لبان خندانش هويدا بود گفت: «خبر خوشى است و منهم چندان بعيد نمى دانم، چون صبر و حوصله مردم از حركات چندروزه اينها تمام شده است. ولى بايد ديد اين برخورد و تظاهرات از ناحيه چه كسانى و تا چه پايه بوده و اگر بتوانيم زودتر در اين باره تحقيقى بكنيم از نظر روشن شدن ذهن خودمان بهتر است.»

آغاز تظاهرات
... اقاى يارافشارداوطلب شدكه فورى به محل حادثه و اجتماع تظاهر كنندگان برود و تحقيق بيشترى بنمايد و نتيجه را فورى اطلاع دهد. آقاى نراقى خواست همراه او برود، ولى پدرم گفت يك نفر كافى است. يارافشار بلافاصله با اتومبيل شاهرخشاهى به طرف لاله زار و ميدان مخبرالدوله حركت كرد. ما همه همانطور سرپا منتظر بازگشت او و اطلاع از چگونگى او بوديم ولى هركس اظهار نظرى مى كرد و جريان حادثه را بنحوى تفسير مى نمود. پدرم عقيده داشت كه اگر مردم پا به ميدان بگذارند، ظرف مدت كوتاهى بساط دارو دسته مصدق از هم پاشيده خواهد شد و ما بايستى نقشه ديگرى كه جنبه راهنمائى و هدايت مردم را داشته باشد طرح كنيم.
رفتن و برگشتن يارافشار بيش از نيمساعت طول نكشيد و ما ايستاده سرگرم همين مذاكرات بوديم كه او از در وارد شد و گفت «متاسفانه تحقيق كامل براى من ميسر نگرديد، اما اطلاعى كه توانستيم ظرف همين مدت كوتاه بدست آورم اين است كه مقارن ساعت ۸ و نيم و نه عده اى از توده اى ها كه در خيابان لاله زار مقابل سينما ايران مشغول جار و جنجال و شعار دادن عليه مقامات عاليه بوده اند با مخالفت جمعى از طبقات مختلف مواجه مى شوند و بين آنها زد و خوردى در مى گيرد و دامنه اين نزاع و كشمكش به چهارراه لاله زار و ميدان مخبرالدوله كشيده مى شود و در اين مدت نيز عابرين و كسبه و مردمى كه وابسته به هيچ دسته و جمعيتى نبوده اند به مخالفين توده اى ها مى پيوندند و از طرف آنها تظاهراتى به طرفدارى از مقام سلطنت و عليه مصدق و توده اى ها صورت مى گيرد و در ميدان مخبرالدوله و مقابل قنادى نوشين نيز مجددا زدو خوردى مى شود و در اين جا دو نفر پاسبان و يكنفر سرباز كه گويا از مأمورين حكومت نظامى بوده اند به حمايت دسته مخالف توده اى ها وارد ميدان مى شوند.

ماموريت شب ۲۸ مرداد
... پدرم گفت: «پس چرا در شروع مطلب شكسته نفسى فرموديد و گفتيد متاسفانه تحقيق كامل برايتان ميسر نشده است..؟ انتظار داشتيد از اين حادثه چه اطلاع ديگرى بدست آوريد. از اين جمله همه به خنده افتاديم و پدرم به دنبال گفته خود افزود: «به هر حال خبرخوشى است و حداقل آن اين است كه نشان مى دهد اگر مردم نقطه اتكا و راهنمائى داشته باشند مستعد قيام و برهم زدن اين بساط هستند.....
بنا به پيشنهاد پدرم قرار شد آقايان يارافشار از طريق تماس با بعضى از نمايندگان مجلس و افسران بازنشسته و آقايان نراقى و كى نژاد از جهت مراوده با تجار و كسبه و اصناف بازار و مهندس ابوالقاسم زاهدى از لحاظ ارتباط با كاركنان دولت و مؤسسات ملى موضوع را دنبال كنند و حداكثر كوشش را به خرج دهند كه هريك تا صبح بوسيله تلفن با اين طبقات تماس بگيرند و آنها را به جريان امر و وخامت اوضاع و لزوم اتحاد و همآهنگى متذكر سازند.

اطلاعاتى كه پدرم جمع آورى كرده بود
قيافه پدرم خيلى خسته بنظر مى رسيد معلوم بود كه شب را نخوابيده اند. در حاليكه فنجان چاى را جلوى من مى گذاشت گفتند: «ديشب بعد از اينكه تورفتى، براى رفع تنهائى و سرگرمى مدتى بوسيله تلفن با بعضى از دوستان براى اطلاع وضع مصدق السلطنه و همكارانش و اينكه چه نقشه و برنامه اى در پيش دارند تماس گرفتم. چون اعتقادم اين است كه ما نبايد از كار آنها و وضعى كه دارند و يا نقشه اى كه طرح ريزى كرده اند بى اطلاع باشم. ديشب تا موقعيكه ما در اين جمع بوديم وزراى مصدق هم در منزل او جلسه داشتند وعده اى از همكاران مجلسى آنها هم در اين جلسه حاضر بوده اند.
آنچه شنيدم خود آنها خيلى نگران اوضاع هستند و تازه فهميده اند كه مسافرت اعليحضرت به خارج از كشور شكست بزرگى براى آنها است و ديشب تمام گفتگو و بحث آنها در باره همين امر بوده است. موضوع فرمان شاهنشاه هم كاملا آفتابى شده و بعضى از وزرا مصدق كه تاديروز از صدور اين فرمان بى اطلاع بودند از جريان مطلع شده و با توجه به مسئوليتى كه در برابر شاه و مجلس دارند زمزمه مخالفتهائى نسبت بوضع حاضر شروع كرده اند.

آماده براى سركشى بوضع شهر
... اقاى يارافشار از خارج بوسيله تلفن اطلاع داد كه اگر اشكالى در بين نيست براى گزارش مأموريت خودش به ملاقات پدرم بيايد چون مخاطره اى نبود قرار شد يارافشار زودتر خودش را به ما برساند چند دقيقه بعد آقاى يارافشار به جمع ما پيوست و گفت ظرف ديشب و صبح زود امروز توانسته است با آقايان حائرى زاده، عبدالرحمن فرامرزى، پور سرتيپ و گويا يكى دو نفر ديگر از آقايان نمايندگان غير مستعفى آن زمان مجلس ملاقات و يا تلفنى مذاكره كند و آنها را در جريان امر بگذارد.
آقايان نراقى و كى نژاد و ابوالقاسم زاهدى هم هريك بنوبه خود در اين مدت با عده اى تماس گرفته و مذاكره نموده اند و امروز جمعى از تجار و اصناف قصد دست كشيدن از كار و اجتماع در منزل حضرت آيت الله بهبهانى و كسب تكليف از ايشانرا در قبال وضع كنونى دارند توضيحات آقاى يارافشار مشروح بود و آنچه در اينجا ذكر شد خلاصه اى از آنست كه هنوز بخاطرم مانده است.
صحبت يارافشار كه تمام شد پدرم گفتند: «از مجموع اطلاعاتى كه صبح تا به حال بدست آمده معلوم مى شود كه امروز وضع شهر صورت ديگرى خواهد داشت و شايد اصولاً وضع ما و نقشه ايكه در پيش داريم تغيير كند، بدينجهت من تصميم دارم خودم تا يكساعت ديگر در شهر گردش بكنم و بعد بلافاصله دور هم جمع مى شويم تا اگر تغييرى در برنامه كار ما لازم باشد به اطلاع و نظر يكديگر انجام دهيم.»

حركت دستجات در جنوب شهر
... ما با اتومبيلى كه من صبح از حصارك با آن بشهر آمده بودم بطرف منزل آقاى سهرابى براه افتاديم من پشت رل بودم و پدرم پهلوى دست من نشسته بودند براى رسيدن به منزل آقاى سهرابى از چند خيابان گذشتيم ولى چيزى كه حاكى از تغيير وضع باشد نديديم، فقط بيشتر مغازه ها بسته و نيمه باز بود..... اتومبيل آقاى سهرابى يك «بيوك» دورنگ بود وزيبائى خاصى داشت و بطور قطع در آنروزها بعيد بنظر مى آمد كه چنين اتومبيلى در اختيار ما باشد قبل از اينكه با اتومبيل ايشان حركت كنيم پدرم به آقاى سهرابى گفت: «ساير رفقا براى يكساعت ديگر اينجا جمع خواهند شد اگر ما قدرى تأخير كرديم، بگوئيد باشند حتما همديگر را ببينيم»
در همين لحظه برادر شاهرخشاهى خودش را بتاخت بما رساند و اطلاع داد كه عده اى از جنوب شهر و بازار بطور دسته جمعى بطرف منزل دكتر مصدق براه افتاده اند و عليه او و بنفع مقام سلطنت شعارهائى مى دهند و لحظه به لحظه برتعداد آنها افزوده مى شود و من و پدرم با اتومبيل سهرابى بلافاصله بطرف بازار حركت كرديم و در خيابان ناصر خسرو قدرى پائين تر از وزارت دارائى به اين دسته برخورديم جمعيتى بود در حدود سيصد يا چهارصد نفر كه نشان مى داد از كسبه و اصناف بازار وطبقه غيركارمند دولت مى باشند يكى دونفر سخنران ورزيده در ميان آنها بود كه با حرارت فوق العاده اى نطق مى كردند و مردم را عليه اقدامات عمال مصدق تهييج مى كردند و مرتبا شعارهائى برضد بيگانگان و بطرفدارى از مقام سلطنت داده مى شد.
ما فورى خود را به شمال شهر و خيابانهاى شاهرضا و تخت جمشيد رسانديم در اين قسمت شهر دسته متشكل و مجتمعى ديده نمى شد ولى تمام مغازه ها بسته بود و مردم دسته دسته بطرف خيابانهاى مركزى شهر و محل عبور و مرور دستجات در حركت بودند
در خيابان تخت جمشيد پدرم گفت بطرف منزل مصدق برويم گفتم آنجا خالى از خطر نيست و تمام مأمورين در آنجا جمعند پدرم كه گوئى روحيه و نيروى ديگرى پيداكرده بود گفت: «از خطر و وحشت ديگر گذشته و من الان هيچ احساس ناراحتى نمى كنم و ميل دارم قوائى را كه اطراف منزل مصدق جمع است ببينم».
از خيابان پهلوى مستقيما پائين آمديم در سه راه شاه و دهانه خيابان كاخ قريب يك گروهان سرباز مسلح صف آرائى كرده بودند در چهارراه حشمت الدوله و سردرسنگى نيز عده زيادى سرباز و چند تانك مقابل كلانترى يك ايستاده بود پدرم اصرارى داشت كه از مقابل در دانشكده افسرى وارد خيابان كاخ شويم و بطرف بالابرويم، ولى من كه عبور از اين محل را صددرصد مخاطره انگيز مى دانستم بهر كيفيتى بود ايشان را از اين فكر منصرف كردم بخصوص كه در دهانه خيابان كاخ، مقابل در دانشكده افسرى دوتانك سنگين ايستاده و عبور و مرور ازاين ناحيه را قطع كرده بود.
شايد چند دقيقه اى بساعت يازده مانده بود كه به منزل اقاى تقى سهرابى مراجعت كرديم..... فورى چند صندلى آوردند و در همان محوطه گاراژ گذاشتند پدرم و چند نفر نشستند و عده اى هم سرپا ايستادند پدرم گفت: «به نظر من نقشه و برنامه كار ما از اين به بعد تغيير خواهد كرد با وضعى كه پيش آمده موضوع مسافرت به كرمانشاه منتفى است و در حال حاضر وظيفه ما راهنمائى و هدايت و حمايت قيام كنندگان است الان دستجات مختلف در گوشه و كنار شهر براه افتاده اند و هر دقيقه اى كه بگذرد برتعداد اين دستجات افزوده خواهد شد. ولى آنطوريكه من ضمن گردش مختصر خود در شهر ديدم هيچ نقشه و برنامه و راهنمائى ندارند ما بايستى اين قدرت و نيروى ملى و رهبرى و هدايت كنيم وحشت از دستگيرى و توقيف براى هيچيك از ما حتى خود من ديگر موردى ندارد در وضع حاضر عمال و مأمورين مصدق پيش از همه وحشت زده هستند تا امروز آنها در تعقيب ما بودند ولى از اين ساعت آنها از ما خواهند گريخت و در صدد مخفى شدن برخواهند آمد بنابراين ما مى توانيم آزادانه در اين اجتماعات شركت كنيم و قيام مردم را براى رسيدن به هدف و مقصود رهبرى نمائيم من يقين دارم تا چند دقيقه ديگر مأمورين نظامى مصدق السلطنه اين مردم بى اسلحه و بى پناه را به گلوله خواهند بست اولين نقش رهبرى ما بايستى اين باشد كه حتى الامكان از كشت و كشتار مردم جلوگيرى كنيم و در عين حال آنها را تشويق و تهييج نمائيم تا دلسرد و مايوس نشوند و نهضت خود را دنبال كنند.

وضع شهر و شدت تظاهرات
... پدرم اين مطالب را خيلى تند وسريع بيان كرد..... وقتى صحبتش تمام شد، فورى مداد وكاغذى از جيب در آورد و با ترسيم چند خط كج و معوج خيابانهاى تهران را به هشت قسمت تقسيم كرد و مسئوليت هر قسمت را بعهده يكى از حاضرين سپرد و نام مسئول هر قسمت را روى همان نقشه اى كه كشيده بود يادداشت كرد و به يكايك آنها دستوراتى داد.

سه هدف اصلى
... چون چند دقيقه اى از ظهر گذشته بود و قرار ملاقات با ساير دوستان داشتيم، بطرف منزل آقاى نراقى به راه افتاديم. از نيم ساعت بعد از ظهر دوستان ما كه در گوشه و كنار شهر پراكنده بودند تدريجا در منزل آقاى نراقى جمع شدند و هر يك اقدامات خود و وضع شهر و نتيجه تظاهرات قيام كنندگان توضيحاتى دادند و معلوم شد تا آن ساعت جمعيتى كه از جنوب شهر وسمت بازار بطرف ميدان بهارستان در حركت بودند در خيابان اكباتان و ميدان بهارستان محل اداره روزنامه باختر امروز و شورش را كه ارگان رسمى دولت مصدق بود ويران كرده و آتش زده اند و قصد دارند بساير محلهائى نظير آن حمله كنند.
دستجات ديگر نيز فعلا به تظاهر و ابراز مخالفت با حكومت وقت در خيابانها مشغول گردش مى باشند وعده اى مى خواهند به ادارات دولتى و وزارتخانه ها حمله نمايند..... توضيحات همكاران ما كه تمام شد، پدرم در حاليكه سرپا ايستاده بود و همه دور او حلقه زده بودند گفت: «ما بايستى سعى كنيم از پراكندگى قيام كنندگان و اجتماعات آنها در نقاط مختلف شهر جلوگيرى كنيم.
تصرف ادارات دولتى و وزارتخانه ها به نظر من چندان ضرورت و نتيجه اى ندارد به نظر من ما بايستى سه محل را هدف قرار دهيم و سعى كنيم هر چه زودتر به تصرف ما درآوريم: اول ايستگاه فرستنده راديو. بعد اداره شهربانى كل و سپس ستاد ارتش اگر اين سه نقطه تا بعد از ظهر امروز تصرف شود پيروزى ما قطعى است و حاجتى به تصرف ساير نقاط نداريم و تكليف خانه مصدق را خود مردم روشن خواهند كرد، منتهى نهايت سعى و كوشش بايستى بعمل آيد كه در آنجا از كشت و كشتار جلو گيرى شود.....
من به اتفاق پدرم و تيمسار گيلانشاه با اتومبيل آقاى يارافشار بعمارت پشت رستوران لوكولوس رفتيم. در آنجا پدرم دستوراتى به من و گيلانشاه داد و تأكيد كرد ارتباط خودمان را با ايشان قطع نكنيم و قرار شد من به حوالى منزل دكتر مصدق و گيلانشاه به طرف عمارت شهربانى برويم.

بسوى فرستنده راديو
... ساعت نزديك به يك يا يك و نيم بعد از ظهر بود كه من و گيلانشاه از پدرم جدا شديم تا براى انجام مأموريت خود حركت كنيم. وقتى به خيابان شاهرضا حوالى دروازه دولت رسيديم، اولين دسته قيام كنندگان را كه جمعيت كثيرى را تشكيل مى دادند به طرف بيسيم و ايستگاه راديو در حركت ديديم. من مقابل پمپ بنزين دروازه دولت از سرتيپ گيلانشاه خداحافظى كردم و به طرف مقصد خودم كه خيابان كاخ و منزل مصدق بود رهسپار شدم. وضع شهر بكلى منقلب به نظر مى رسيد. مردم لحظه اى آرام و قرار نداشتند. گاه و بيگاه از گوشه و كنار صداى شليك تير و انفجار نارنجك نيز شنيده مى شد و در بعضى نقاط زدو خوردهائى در مى گرفت. مأمورين نظامى مصدق بكلى مرعوب شده بودند و برترى و تسلط قيام كنندگان برآنها كاملا نمايان بود..... بارى من ساعت سه بعد از ظهر بود كه از حوالى منزل مصدق و سه راه شاه به محل اقامت پدرم بازگشتم. عده اى از دوستان كه مأموريت خود را انجام داده بودند در آنجا جمع بودند و گفتگو از اين بود كه برنامه راديو از ظهر ببعد قطع شده است و جمعيتى كه در مقابل فرستنده راديو گرد آمده به حدى است كه عبور و مرور از جاده شميران بكلى قطع شده است و اگر الان بطرف مركز فرستنده بيسيم حركت كنيم تصرف آنجا قطعى است..... بطور دسته جمعى از اقامتگاه پدرم خارج شديم و در حاليكه همه اطراف او را گرفته بوديم و شعارهائى داده مى شد وارد جاده شميران شديم. در اينموقع يك تانك كه راننده آن گروهبانى بود از خيابان تخت جمشيد وارد خيابان شميران شد و به مقابل ما كه رسيد راننده و سرباز مأمور تيراندازى مسلسل آن از تانك خارج شدند و در حاليكه فرياد زنده باد شاهنشاه مرگ بر دشمنان وطن مى كشيدند بطرف ما آمدند و گفتند در اختيار شما هستيم. جاى درنگ نبود. پدرم به داخل تانك يعنى جايگاه مخصوص فرمانده آن دريچه اى به خارج دارد رفت و راننده آن پشت فرمان قرار گرفت و خود من به روى بدنه آن سوار شدم عده اى هم اطراف ما قرار گرفتند و بدين ترتيب به طرف اداره بيسيم حركت كرديم. هنوز چند قدمى به جلو نرفته بوديم كه جمعيت انبوهى به دنبال تانك حامل پدرم به حركت در آمدند و حتى عده اى از جوانان پرشور و وطن پرست سوار اين تانك شدند و مرتبا به طرفدارى از مقام سلطنت و نخست وزير قانونى خود شعارهائى مى دادند. قريب صد مترى كه ازعشرت آباد گذشتيم يك اتومبيل بيوك آبى رنگ در مقابل ما نمايان گشت. وقتى جلو آمد معلوم شد كه متعلق به آقاى سيد محمد على شوشترى نماينده مجلس شورايملى است... بهر حال اتومبيل دركنار تانك توقف كرد و پدرم از تانك خارج شد و در حاليكه سرتيپ گيلانشاه و يارافشار اطراف او را گرفته بودند سوار اتومبيل آقاى شوشترى شد و من پهلوى دست راننده نشستم و سرهنگ خلعتبرى افسر شهربانى (سرتيپ فعلى) نيز همراه ما بود و بلافاصله به طرف فرستنده راديو حركت كرديم.

در پشت نرده هاى ايستگاه راديو
... هنوز سه چهار كيلومتر به ايستگاه فرستنده راديو تهران مانده بود كه انبوه جمعيت در جاده شميران مانع حركت اتومبيل ما شدند. من كه بكلى كنترل و اختيار اعصاب خودم را از دست داده بودم و مى ديدم كه جاى درنگ و تامل نيست، بلافاصله اسلحه كمرى سرنگ خلعتبرى را از او گرفتم و از اتومبيل پياده شدم و در حاليكه اسلحه برهنه در دست داشتم به طرف جمعيت روى بردم تا راهى براى عبور اتومبيل بازكنم.....
داد و فرياد من توجه مردم را جلب كرد و فورى راه باريكى مقابل اتومبيل باز شد و اتومبيل حامل پدرم در حاليكه اسلحه بدست پياده جلوى او مى دويدم و مرتبا فرياد مى كشيدم به حركت در آمد. اين منظره احساسات مردم را كاملا تحرك كرده بود. چون از هرطرف شعارهاى زنده باد شاهنشاه و پيروز باد سرلشگر زاهدى جاده شميران را به لرزه درآورده بود و همه با قدم دو به دنبال اتومبيل پدرم به طرف استوديو راديو تهران هجوم مى آوردند، ما قريب دوسه كيلومتر را به همين طريق طى كرديم تا به مقابل در بزرگ آهنى فرستنده راديو تهران رسيديم.
از داخل محوطه و پشت نرده هاى آهنى عده اى سرباز سوار و پياده صف آرائى كرده بودند از ورود مردم به داخل ايستگاه جلوگيرى مى كردند و تا آن لحظه چندنفرى را زخمى كرده بودند. در مقابل در ورودى ايستگاه همانطور فرياد زنان خود را به كنار نرده هاى آهنى رساندم و فرياد زدم: «در را باز كنيد. كنار برويد، سرلشگر زاهدى نماينده شاه و نخست وزير مى خواهد وارد شود»
در هيمن موقع پدرم از اتومبيل پياده شد و در حاليكه گيلانشاه و سرهنگ خلعتبرى و عده اى ديگر در دوطرف او قرار گرفته بودند بطرف در محوطه ايستگاه پيش رفت ناگهان يكى دو افسر كه تصور مى كنم درجه آنها ستوان دوم يا ستوان يكم بود و فرماندهى عده اى از سربازان محافظ بيسيم را بعهده داشتند از داخل محوطه ايستگاه فرياد زدند: «زنده باد شاهنشاه، زنده باد سرلشگر زاهدى» و بلافاصله به طرف در ورودى دويدند و سربازان را به كنار زدند و در را به روى ما گشودند.

براى تصرف شهربانى
... وقتى ما به راهنمائى چند نفر از مأمورين به استوديوى راديو رسيديم در آن بسته بود و نمى دانم به چه وسيله اى در آن را بازكردند و پدرم و گيلانشاه و من و چند نفر ديگر داخل آن شديم. استوديو و اطاق مجاور ان دستگاه هاى تنظيم كننده صدا در آن قرارداشت گنجايش زيادى نداشت، مع الوصف در اين دو اطاق عده زيادى اجتماع كرده بودند و چند نفرى كه اطلاعات فنى داشتند براى بكار انداختن دستگاه فرستنده تلاش مى كردند شايد بيش از ربع ساعت يا بيست دقيقه طول نكشيد كه دستگاه فرستنده بكار افتاد و پدرم اولين نطق راديوئى خود را خطاب به ملت ايران ايراد نمود كه عين آن را در روزنامه هاى همان موقع چاپ شده است.
پدرم طى اين نطق كوتاه و مختصر، فرمان شاهنشاه و نخست وزيرى خودش را اعلام نمود و مردم را به اتحاد و اتفاق و همكارى با خودش و رعايت نظم و آرامش دعوت كرد و مخصوصا به مردم ولايات متذكر شد كه از هرجهت حفظ نظم و امنيت را بكنند..... جاده شميران و خيابانهاى شهر بعلت ازدحام فوق العاده مردم بكندى طى شد. ما پس از گذشتن از خيابان شاهرضا و ميدان فردوسى كه مملو از جمعيت بود، وارد خيابان فردوسى گشتيم و از ميان انبوه جمعيت به هر طريقى بود گذشتيم و خود را به خيابان ثبت رسانديم ولى اتومبيل ما تا اول باغ ملى يعنى خيابان شمالى وزارت خارجه نتوانست جلوتر بيايد، چون اجتماع مردم مقابل اداره شهربانى و خيابان باغ ملى به حدى بود كه عبور اتومبيل به هيچوجه ممكن نمى شد. ناچار پدرم و گيلانشاه و من از اتومبيل پياده شديم وبه طرف عمارت شهربانى براه افتاديم.

تصرف ستاد
... من سمت راست پدرم و سرتيپ گيلانشاه سمت چپ ايشان حركت مى كرديم. وقتى جمعيت متوجه ورود ما شد، سكوت عجيبى تمام آن منطقه را فرا گرفت همه چشمها به ما دوخته شده بود. نمى دانم ورود غير منتظره ما آنها را دچار حيرت كرده بود، يا عامل ديگرى باعث اين آرامش و سكوت گشته بود. بهرحال هرچه بود سكوت وحشت آور و هولناكى بود.
من جدا روحيه خود را باخته بودم، چون اگر كوچكترين تهاجمى از طرف مردم نسبت به ما مى شد كارمان تمام بود، راه گريز از همه طرف به رويمان بسته شده بود..... ما در ميان همان سكوت رعب آورى كه حتى صداى پايمان شنيده مى شد به طرف عمارت شهربانى پيش مى رفتيم و مردم بى اختيار براى ما كوچه بازمى كردند.
وقتى به مقابل پله هاى عمارت شهربانى رسيديم، عده زيادى پاسبان بالاى پله ها و ايوان سنگى عمارت شهربانى در حاليكه تمام آنها لوله هاى بيست تيرى خودكار خود را به طرف ما گرفته بودند ديده مى شدند، در آنجا وحشت و اضطراب من چندبرابر شد، يعنى مرگ را كاملا به چشم مى ديدم، چون يقين داشتم يك تظاهر كوچك عليه ما و يا يك فرمان فلان افسر پليس سبب خواهد شدگلوله هاى اين سلاحها بدن مارا مشبك كند ولى پدرم بايك روحيه قوى و مصصم مانند كسى كه در ميان سبزه و گل قدم بر مى دارد پيش مى رفت و خواه و ناخواه به دنبال او به استقبال مرگ مى شتافتيم.
از پيچ پله هاى عمارت شهربانى كه گذشتيم، پدرم از ميان سكوت عميق مردم ناگهان خطاب به افراد مسلح پليس و مأمورين فرماندارى نظامى فرياد زد: «همكاران من! شما اينجا هستيد و شاه ما در ميان ما نيست.» من نمى دانم اين جمله چه تاثيرى در روحيه مأمورين پليس و جمعيت انبوهى كه مقابل اداره شهربانى گردآمده بودند كرد كه ناگهان غلغله برپا شد.
مامورين پليس يكباره تمام اسلحه خود را به زمين گذاشتند و در همين ميان يك افسر شهربانى كه متاسفانه نام او را به خاطر ندارم جلو دويد و فرياد زد: «زنده باد شاهنشاه زنده باد سرلشگر زاهدى.» فرياد هلهله و شادى مردم از هرسو بلند شد. مأمورين پليس و افسران شهربانى پدرم را روى دوش بلند كردند و داخل عمارت شدند و تا مقابل اطاق رئيس شهربانى او را با همان وضع روى دوش بردند.....
پدرم بيدرنگ براى حفظ نظم و برقرارى آرامش شهر دستوراتى صارد نمود و ضمنا من و يارافشار و گيلانشاه مأمور تصرف ستاد ارتش و آزادى زندانيانى شديم كه در خلال آن چند روز بازداشت و در ستاد توقيف شده بودند. ما بدون معطلى بطرف مقصد حركت كرديم. تصرف ستاد خيلى سريع و بدون مقاومت مأمورين صورت گرفت. من اولين كسى بودم كه وارد اطاق رئيس ستاد شدم و در همان موقع سرتيپ رياحى از پله هاى ديگر عمارت ستاد خارج شد كه پس از مدت كوتاهى بازداشت گرديد. بازداشت شدگان در عمارت ستاد فورى آزاد شدند و نيم ساعت بعد از تصرف ستاد ارتش تيمسار باتمانقليچ كه خود يكى از بازداشت شدگان بود به دستور پدرم در پشت ميز رياست ستاد ارتش نشست.
در همين هنگام كشت و كشتار مقابل منزل مصدق به منتهى درجه رسيده بود و تا آنموقع جمع كثيرى از جوانان وطنپرست و جانباز ما در خون خود غلطيده بودند و كف جويهاى خيابان مقابل منزل دكتر مصدق از خون پاك ميهن پرستان پرشده بود. تيمسار سرتيپ فولادوند (سرلشگر فعلى) از طرف پدرم مأموريت داشت كه با مصدق و همكاران او كه قصد تسليم شدن نداشتند تماس بگيرد و آنها را وادار به اطاعت و جلوگيرى از كشت و كشتار بنمايد. ولى فعاليت صادقانه او بى نتيجه ماند، يعنى مصدق و يارانش حاضر به تسليم و دستور قطع تيراندازى نبودند تا سرانجام مقارن ساعت ۷ بعد از ظهر خبر رسيد كه خانه مصدق به تصرف مردم درآمده و او و يارانش به منازل اطراف گريخته اند.
پدرم بلافاصله حكومت نظامى را از ساعت ۸ در شهر اعلام نمود و مقارن ساعت ۹ بعد ازظهر اطلاع يافتم كه مصدق و عده اى از همكارانش در يكى از خانه هاى اطراف منزلش مخفى شده اند و بوسيله آقاى مهندس شريف امامى اطاعت و تسليم خود را اطلاع داده اند و قرار شد شب را در همان منزل بسر برند و صبح روز بعد مأمورين براى منتقل ساختن آنها به عمارت باشگاه افسران به محل اختفاى آنان بروند. در اين موقع كه پدرم به فرمان شاهنشاه زمام امور را بدست گرفته و مسلط براوضاع شده بود، قبل از هر كارى تلگرافى به پيشگاه ملوكانه معروض داشت و از حضور مباركشان استدعاى بازگشت بخاك وطن را نمود.

گفتگو با داريوش همايون
۲۸مرداد: «پيروزى» قهرمان ملى و۵۰ سال زيست پيروان در ناكامى
* ۲۸ مرداد بيشتر در وجود دو نسل پس از آن زنده بود و با بازماندگانش دارد به تاريخ مى پيوندد. ما براى فرداى ايران مى توانيم درسهائى از ۲۸ مرداد بگيريم ولى هيچ چيز در آن رويداد نيست كه تعيين كننده راه آينده ايران باشد.

* ۲۸ مرداد جائى بود كه به هر گذشت و سازش در جامعه ايرانى پايان داد. جامعه سياسى ما ديگر نتوانست بر هيچ امرى همراى شود؛ تا جاروى خشن انقلاب و حكومت اسلامى آن جامعه و فرهنگ سياسى ميراث ۲۸ مرداد را به كنارى زد.
* اكنون ايران تازه اى كه از ويرانه نظام شاهنشاهى و جمهورى اسلامى بدر مى آيد اين مراحل را پيموده است و فضيلتهاى گذشت و سازش پذيرى و همرائى را كه از اعتقاد به حقوق بشر مى آيد كشف كرده است.
003384.jpg
Homayoun
در آخرين شماره مجله تلاش چاپ آلمان داريوش همايون بمناسبت سالروز ۲۸ مرداد پيرامون ناگفته ها و ناشنيده هاى ۲۸ امرداد سخن گفته است.
متن اين مصاحبه را ذيلاً مطالعه مى فرمائيد:

تلاش: بدون اغراق بايد گفت در مورد هيچيك از دوره هاى تاريخى ايران به اندازه نهضت ملى كردن نفت و واقعه ۲۸ مرداد سند، مدرك، گفته و نوشته انتشار نيافته است. با اينهمه آيا فكر مى كنيد هنوز ناگفته و ناشنيده اى در اين باره باقى مانده است؟

همايون: درباره يك رويداد تاريخى همواره ناگفته و نانوشته اى هست و ما كمتر مى توانيم به همه آگاهيهاى مربوط و لازم دست يابيم. ۲۸ مرداد بحث انگيز ترين رويداد تاريخ همروزگار ما شده است و از نظر بار عاطفى تنها با عاشوراى كربلا قابل مقايسه است. مى بايد انتظار داشته باشيم كه همچنان درباره اش بگويند و بنويسند. بيشتر آنچه درباره ۲۸ مرداد نوشته شده از نظر پژوهشى ارزش چندانى ندارد. بررسى بيطرفانه و برپايه اسناد موجود، تاره آغاز شده است زيرا نخست، اسناد آن زمان تا كنون در دسترس نبود و دوم، بحث از دست نسل ۲۸ مرداد بيرون مى رود.
تا آنجا كه به اسناد ارتباط مى يابد سهم خود ايرانيان چندان نيست و بسيارى نيز چنانكه مى توان انتظار داشت صرفا از ديد مسئولان مانند مصدق و محمد رضا شاه نوشته شده است. مانند همه دوره هاى تاريخ ايران، ما براى آنكه تصوير درست تر و فراگيرترى داشته باشيم ناگزيريم به منابع غربى برگرديم. قدرت مشاهده و تحليل انسان غربى هنوز از توانائى عموم ايرانيان بيرون است، بويژه كه «شيشه كبود» مولوى نيز جلو چشمها باشد. تعبير تاريخ يكى از مصرفهاى آن است. هرنسل با توجه به شرايط و اوضاع و احوال و نيازهايش مى تواند تعبير خود را از تاريخ داشته باشد. در مورد تاريخ همروزگار ايران، ما با سرازير شدن اسناد تازه نيز روبروئيم كه بازنگرى اين تاريخ را ضرورى تر مى سازد. در بينوائى تاريخنگارى ايران همين بس كه ما تازه پس ازهشتاد سال به بررسيهاى اساسى درباره رضا خان سردار سپه آنهم به انگليسى دسترس مى يابيم و تاريخ جنبش مشروطه را از نظرگاههاى تازه تر و گويا ترى مى خوانيم. در چنين وضعى ۲۸ مرداد جاى خود را دارد و ما تازه بررسى و بحث انتقادى و واقعگرايانه آن را داريم آغاز مى كنيم.

تلاش: در گفته ها و نوشته هاى تان همواره نيروهائى را كه در مقطع ۲۸ مرداد متوقف شده اند، سرزنش كرده و خود نيز حوادث گذشته را خيلى زود به تاريخ مى سپاريد.
در يكى از مصاحبه هاى اتان با آقاى مهرى نه تنها ۲۸ مرداد و انقلاب اسلامى بلكه حتا دوم خرداد را گذشته اى مى دانيد كه بايد از آن درگذشت.
اما بنظر مى رسد تاثير و نفوذ سياسى حوادثى چون پيكار نفت كه به ۲۸ مرداد ختم شد، پايدارتر از آن است كه بتوان با اراده و خواست برآنها چشم پوشيد و بدست تاريخشان سپرد. تداوم اين تاثير برمبارزات امروز و وظائف فردا چه خواهد بود؟

همايون: مسأله اراده نيست. گذشته چاره اى ندارد مگر آنكه به تاريخ سپرده شود، ديرتر يا زودتر. اگر گذشته را سرمايه سياسى روز نكنند يا چنان دربند آن نمانند كه از اكنون و آينده پس بيفتند زودتر آن را به تاريخ مى سپرند. ولى به تاريخ سپرده شدن به معنى فراموش كردن و گذشتن نيست. به عنوان موضوع بررسى و درس گرفتن، و چنانكه اشاره شد، بازنگرى و تعبير از نو، گذشته از ميان نمى رود و نمى بايد از ميان برود. اين بستگى به ظرفيت اخلاقى و انتلكتوئل يك جامعه سياسى دارد كه با گذشته رفتار درخورش را بكند. توانائى ساختن بر آن و فراتر رفتن از آن را درخودش پرورش دهد يا تا عمر دارد به يادآورى آن وقت بگذراند و فرصتهاى تغيير را از دست بدهد. يك جهان بينى پويا كه لطف سياست را در پيش بردن و بهتركردن مى داند طبعا نمى تواند گذشته را به بيش از حد سودمندى آن چه از نظر عبرت آموزى و چه از نظر دستمايه كردن براى آينده بكشاند.
در پنجاه ساله گذشته كارنامه جامعه سياسى ما چندان از اين نظر درخشان نبوده است. نه تنها در ۲۸ مرداد بلكه در هررويداد مهم تاريخ همروزگار ما تاريخ را موضوع پرستش و نفرين گرفته اند. اين گرايش جامعه ما به روضه خوانى و گريه و زارى از يك سو و خشم و خروش كودكانه از سوى ديگر انسان را بهم بر مى آورد. ما كى مى خواهيم به بلوغى برسيم كه در طيف رنگها تنها سياه و سفيد را نبيند و به اين آسانى دستخوش هيجان بى اختيار نشود؟ ولى كاش به همين جا بسنده مى كرديم. ما «سينيسم» يا بى اعتقادى و نشناختن ارزشها را نيز بر هيجان و پارانويا و تعصب افزوده ايم و درهم جوشى فراهم آورده ايم كه تنها شايسته چنان انقلاب شكوهمندى مى بود.
تا آنجا كه به ۲۸ مرداد مربوط مى شود اوج تاثير آن بر گفتمان سياسى مدتهاست گذشته است. ۲۸ مرداد بيشتر در وجود دو نسل پس از آن زنده بود و با بازماندگانش دارد به تاريخ مى پيوندد. ما براى فرداى ايران مى توانيم درسهائى از ۲۸ مرداد بگيريم ولى هيچ چيز در آن رويداد نيست كه تعيين كننده راه آينده ايران باشد. تجديد شرايط ۲۸ مرداد ناممكن است و هر چه تجديدش ناممكن باشد به تاريخ پيوسته است و از سياست روز بيرون مى رود. براى بسيارى از روشنفكران وكوشندگان سياسى ايران ۲۸ مرداد مهمترين رويداد تاريخى بوده است ولى زمان اين روشنفكران و كوشندگان در واقع با انقلاب اسلامى سپرى شد. آنها سودازدگى ۲۸ مرداد را تا پايان فاجعه بارش بردند و امروز هم سخنى ندارند. زندگى سياسى آنان در گرفتن انتقام ۲۸ مرداد گذشت ولى جز آتش بياران دور انداختنى جنبشى نبودند كه اعتنائى به ۲۸ مرداد نداشت و مى خواست انتقام ۱۴ مرداد را بگيرد. تنها كسانى در ميانشان كه بتوانند از ۲۸ مرداد فراتر روند به امروز و فرداى ايران با ربط خواهند بود.
۲۸ مرداد جائى بود كه به هر گذشت و سازش در جامعه ايرانى پايان داد. طبقه سياسى ايران، از محافل حكومتى كه در گذار از يك جابجائى نسلى و جهان بينى مى بودند، تا مخالفانى كه آينده شان بستگى به پيروزى در پيكار نوسازندگى جامعه مى داشت، حتا نتوانست بر جنبش اصلاحى ششم بهمن ۱۳۴۱‎/۱۸۶۳ همراى شود و آن جنبش را به جائى كه مى توانست، يعنى نوسازندگى نظام سياسى ايران برساند. اصلاحات به بالا گرفتن يك جنبش ارتجاعى كمك كرد كه نخست آن طبقه سياسى و سپس همه جامعه ايرانى را ويران كرد. اكنون ايران تازه اى كه از ويرانه نظام شاهنشاهى و جمهورى اسلامى بدر مى آيد اين مراحل را پيموده است و فضيلتهاى گذشت و سازش پذيرى و همرائى را كه از اعتقاد به حقوق بشر مى آيد كشف كرده است. ما ديگر نبايد بگذاريم كارمان به برخوردهاى از نوع ۲۸ مرداد برسد.

تلاش: در روند حوادث سياسى پس از سرنگونى دولت دكتر مصدق و رفتار در پيش گرفته شده توسط پيروزمندان ۲۸ مرداد در مقابل جبهه ملى و رهبر آن كه از يك جدال داخلى و خارجى شكست خورده بيرون آمده بودند، هيچ نشانى از سعى بر جبران بى اعتماديها و از ميان برداشتن خصومتها ديده نشد.
حتا اگر اجتناب ناپذيرى واقعه ۲۸ مرداد عليه طرفداران نهضت ملى و دكتر مصدق را بدليل اشتباهات سياسى زيان آورشان قابل پذيرش بدانيم، اما پس از آن پيروزى، در پيش گرفتن روش سركوب در برابر مخالفان، از ميان بردن زمينه هرنوع رقابت سياسى، خالى ساختن نهادهاى قدرت نظير مجلس، دولت و نخست وزيرى از جوهره و عملكرد مستقل اشان، تمركز قدرت در دست پادشاه و در نهايت هدايت كشور به سمت ديكتاتورى، چه ضرورتى داشت؟ آنهم در كشورى كه بقول خود شما در اوائل قرن بيستم يكى از نخستين كانديداهاى جدى نظامهاى سياسى دمكراتيك در منطقه اى عقب مانده به حساب مى آمد؟

همايون: اين مهمترين ميراث ۲۸ مرداد بود كه تا امروز آثارش بكلى از ميان نرفته است. از آن هنگام ديگر سازش و گذشت پذيرى از سياست ايران رخت بربست. جامعه سياسى ايران ديگر پس از آن نتوانست بر هيچ امرى همراى شود؛ تا جاروى خشن انقلاب و حكومت اسلامى آن جامعه، و فرهنگ سياسى ميراث ۲۸ مرداد، را به كنارى زد و دركار آن است كه به يارى عوامل ديگر، فرهنگ سياسى نوينى به يك جامعه سياسى پيشرفته تر بدهد. پيش از آن انقلاب مشروطه جنگ عقيدتى (بجاى جنگ مذهبى سنتى) را به جامعه ايرانى شناسانده بود. در دوران رضا شاه فرايافت جرم سياسى با غير قانونى شدن عقايد اشتراكى به حقوق جزا و سياست ايران راه يافته بود. مصدق مخالفت را با خيانت يكى كرده بود و رژيم پيروزمند پادشاهى آن روحيه را پيشتر برد تا جائى كه مخالف ترين عناصر به پيكار مسلحانه روى آوردند و جنگ چريكى را جانشين پيكار سياسى كردند و خود پادشاه به مخالفانش تكليف كرد كه به ترك كشور اقدام كنند. فرمان او در باره يك نفر هم اجرا نشد ولى خودى و غير خودى به فرهنگ سياسى راه جست و ابعاد واقعى اش را در حكومت اسلامى يافت.
مسئوليت رهبرى سياسى در آشتى ناپذير شدن سياست در ايران بى ترديد بزرگتر است زيرا مسئوليت با قدرت مى آيد. ولى سهم نيروهاى مخالف را در رابطه ديالكتيكى و اندركنش interaction حكومت و مخالفان نمى توان ناديده گرفت. اگر پادشاه پيروزمند با شكست خوردگان رفتار دشمن مغلوب در پيش گرفت آنها نيز هر فرصتى را براى آنكه به فرايند سياسى برگردند از دست دادند و همه به انتقام انديشيدند. پادشاه دوبار در بحران ۲و-۱۳۴۰‎/۱۹۶۱ و۱۳۵۷‎/۱۹۸۷ (به رهبران جبهه ملى روى آورد ولى بيهوده. مخالفان پادشاه حتا در اصلاحات اجتماعى سال ۱۳۴۱‎/۱۹۶۳ كه ابعاد يك انقلاب اجتماعى داشت به رهبرى ارتجاعى مذهبى گرايش يافتند و زمينه تسليم ۱۵ سال بعد را آماده كردند. كينه كور كه در پادشاه به تحقير و در مخالفانش به بيزارى مرگبار رسيده بود فضا را دشمنانه تر كرد.

تلاش: در سالهاى اخير در برخورد به اين دوره تاريخى مقالات و كتبى منتشر شده اند كه حامل روش و نگرش متفاوتى هستند. در اين آثار برخلاف گذشته مبناى كار نه حركت از اثبات حقانيت و صحت يك طرف و عدم مشروعيت و خلاف بودن طرف ديگر، بلكه تلاش: در جهت بررسى دقيق ترى از شرايط جهان و موقعيت ايران در زمان اوج گيرى پيكار نفت و واقعه ۲۸ مرداد است و همچنين سعى مى شود همه جوانب در ارتباط با امكان واقعى براى كاميابى سياستها و روشهاى بكار گرفته شده از سوى دكتر مصدق در اين پيكار و بربستر آن شرايط و آن موقعيت مورد توجه و ارزيابى قرار گيرند.
از اين نظرگاه جديد دو انتقاد اساسى به رهبرى نهضت ملى طرح مى شود:
الف ارزيابى غير واقعى از امكانات و توان كشور در رو در روئى با مشكلات عظيم داخلى و خارجى
ب عدم آمادگى رهبرى نهضت براى مصالحه، هرجا كه ممكن بود منافع ملى حفظ شود.
نخستين پرسشى كه در اين نگرش انتقادى پيش مى آيد، رابطه مشروعيت و حقانيت يك جنبش با نحوه هدايت يا ميزان شانش كاميابى آن است. آيا اساساً اتخاذ روشهاى نامتناسب در هدايت يك پيكار و بى توجهى به امكانات و توان واقعى آن براى پيروزى، مى تواند در مشروعيت و حقانيت آن جنبش تعيين كننده باشد؟

همايون: پيش از پرداختن به جنبه سياسى موضوع، بد نيست به بعد ديگر پيكار ملى كردن نفت بپردازيم. بيشتر ما به عنوان ايرانى با فرهنگ مظلوميت و شهادت بار آمده ايم. در چنين فرهنگى مرز ميان پيروزى و شكست تار مى شود و شكست، گاه ارزشى برتر مى يابد. اين روانشناسى بويژه در دومين مرحله پيكار نفت، پس از سى تير اندك اندك دست بالائى يافت. دكتر مصدق در پايان، چنانكه در دادگاه گفت خود را سيدالشهداى ديگرى مى ديد و به دست حكومت پادشاهى و در دست پيروان خود همان نيز شد. بسيارى از چپگرايان هم كه پس از شكست انقلاب اسلامى و شكست «اردوگاه سوسياليسم و صلح و دمكراسى» به «ميت» تازه روى آوردند به همين عوالم افتادند و استعدادهاى خود را در غنى كردن يك فولكلور سياسى شبه مذهبى با ادبيات سوزناك عاشورائى اش بكار انداختند. اما يك ملت نمى تواند با ناكامى هايش زندگى كند. ما بيش از مظلوميت و شهادت به كاميابى و پيروزى نياز داريم و بيش از گنهكار دانستن ديگران مى بايد عادت كنيم كم و كاستى هاى خود را حتا در قهرمانان و پرستيدگان مان بشناسيم. ملتهاى پيشرفته چنين مى كنند وحتا بزرگترين فاجعه هاى تاريخ خود را خوراك روزانه روضه خوانى سياسى و ذكر مصيبت نمى گردانند. تاريخ، آموزشگاه است نه ميدان جنگ صليبى. قرون وسطاى ما بيهوده تا سده بيست و يكم نكشيده است.
در پيكار نفت، كارشناسى چه در سياست خارجى و چه در اقتصاد نفت جاى چندانى نداشت و عامل سياسى و بسيج همگانى همه چيز بود. دكتر مصدق به درستى اهميت نمادين و بعد تاريخى پيكارى را كه آغاز كرد دريافته بود ولى آن را بجاى همه چيز گذاشت. قهرمان ملى تاريخى كه او شده بود نمى توانست به چيزى كمتر از پيروزى كاملى كه از توانائى اش بيرون مى بود تن در دهد. پيكار نفت مى توانست با بهترين شرايطى كه اقتصاد نفت و قدرت انگلستان آن زمان اجازه مى داد پايان يابد و به رهبرى مصدق همه نيروى يك ملت ازنو زاده شده و سرشار از انرژى را براى ساختن يك جامعه نوين بسيج كند. ولى چنان فرا آمدى به رهبرى گونه ديگرى نياز مى داشت: شناختن حد ممكن؛ شكيبائى، تا زمان مناسب دررسد؛ و آمادگى براى مصالحه در جائى كه همه چيز را نمى توان داشت؛ جسارت ايستادگى دربرابر افكار عمومى لحظه، افكار عمومى كه مى تواند به تندى عوض شود. ولى اينگونه رهبرى در «پارادايم» كربلا نمى گنجد.
حتا اگر اولويت دكتر مصدق پيروزى در جبهه داخلى و دربرابر نهاد پادشاهى و نيروهاى محافظه كار مى بود با فيصله دادن مسأله نفت بهتر مى توانست به آن برسد. پافشارى او در موضوع كم اهميت غرامت يك بحران ديرپاى پديد آورد كه كنترلش به زودى از دست ناتوان حكومت فردى او بيرون رفت. دكتر مصدق در قدرت مخالفان خود مبالغه مى كرد و به آسانى مى توانست هرچه را كه دربرابرش مى بود يكى پس از ديگرى و نه همه با هم، كنار بزند ولى خود را در وضع غير ممكنى انداخت.
نويسندگان نسل جوانتر كه درگيرى عاطفى پيشينيان خود را ندارند از نظرگاه درست، از نظرگاه پيروزى به آن رويداد مى نگرند. وظيفه يك رهبرى رسيدن به پيروزى ممكن است؛ پيشبرد ملت است. درسى كه اين نويسندگان از تاريخ گرفته اند همين است. تصادفى نيست كه جاى احمد قوام در تاريخ صد ساله گذشته ايران بالاتر مى رود.
اما بحث مشروعيت و حقانيت را از بررسى تاريخى مى بايد بيرون برد. اينها واژه هايى با بار هاى سنگين اند درست و نادرست، بهتر و بدتر، كم عيب تر و پر اشتباه تر، حتا درخشان و مصيبت بار صفات مناسب ترى هستند. تاريخ را موضوع پرستش و تقدس نمى بايد كرد. ما تاريخ همروزگارمان را، هر گروه بهره خودش را، آئين cult كرده ايم.

تلاش: شما ۱۸ سال پيش (سپتامبر ۱۹۸۵) در مقاله اى تحت عنوان «۲۸ مرداد و ميراث هايش» از همان ديدگاه انتقادى به مبارزات نفت، مى گوئيد:
«پيكار نفت تا سال ۱۳۳۱ به خوبى پيش مى رفت و پيروزى ايران در ديوان بين المللى لاهه تاج افتخارى برتارك اين پيكار بود و راه را بر همه كشورهاى مستعمره و نيمه مستعمره گشود.»
اما پس از گذشت نيم قرن از مبارزات استقلال طلبانه در بسيارى از اين «كشورهاى مستعمره و نيمه مستعمره» كه در حوزه تاثيرى ايران دوران پيكار نفت قرار داشتند، كمتر شاهد دستاوردها و نتايج درخشان هستيم. وضع بسيارى از آنها حتا از ايران نيز تأسف بار تر و بى چشم اندازتر است. چرا؟
آيا دست «توطئه» استعمار و امپرياليسم در همه ناكامى هاى اين كشورها در كار بوده است؟ يا اينكه آنها در مكانيسم درونى خود و در همان آرمانها و ايده ها به كجراه رفته اند؟

همايون: آن فراز به مرحله پيكار ضد استعمارى كشورهاى جهان سوم اشاره داشت كه دكتر مصدق الهام بخش بسيارى از آنان گرديد. بدبختى جهان سوميها اين بوده است كه پس از پيروزى بر استعمارگران، هر چه جهان سومى تر ماندند. روياروئى شان را با استعمار در بازگشت به ارزشهاى اصيل وگريز از ارزشهاى وارداتى استعمارى و غربى ديدند. اين اصطلاحاتى است كه در گوشهاى ما طنين آشناى دردآورى دارد. روشنفكران تاريك انديش شان گوش به نغمه «سيرن» هاى چپ شيك فرانسه (فرانس فانون و امه سزر را نيز مى بايد در همين مقوله جاى داد) سپردند و استقلال را چنان تعريف كردندكه بازگشت به توحش و قرون وسطا از يك سو و بستگى بيش از پيش به جهان خارج، و واپس ماندن روزافزون از غرب معنى مى داد. اين بدبختى دامن روشنفكران تاريك انديش ما را نيز گرفت تا سرانجام توانستند در انقلاب شكوهمند اسلامى به ناكجا آباد نيهيليسم خود برسند. (آن چپ شيك هنوز با پيام نسبى گرائى فرهنگى خود نه تنها مى كوشد جهان سومى ها را در گنداب فرهنگى شان نگهدارد، بلكه انسان غربى را هم از بزرگترين دستاوردهاى تمدن بشرى بيگانه سازد.)

تلاش: پس از يك قرن پيكار نه چندان پربار در راه آرمانهاى استقلال طلبانه و آزاديخواهانه، توجه امروز ما از عوامل بيرونى به مكانيسم روابط درونى و نقش مناسبات داخلى معطوف شده است و در بازبينى هاى تاريخى خود به همه چيز با نگاه پرترديد مى نگريم.
در مورد ۲۸ مرداد بسيار گفته مى شود كه اين اقدام به نهضتى خاتمه داد كه رهبرآن دكتر مصدق توانسته بود اين احساس را در مردم بيدار كند كه در آينده اى نزديك به دو هدف ديرين مبارزات خود يعنى استقلال و آزادى دست خواهند يافت. اما در ازاى اين احساس هيچ تعريف روشن و دقيقى از اين مفاهيم بدست داده نمى شود و معلوم نيست با درك آن زمان، دستيابى به هدف استقلال در ايران يعنى چه و اگر به فرض آنكه ۲۸ مرداد وجود نمى داشت سوار بر بستر تفكرات و درك نيروهاى رهبرى كننده اين مبارزات به «استقلال» خود دست مى يافتيم و يك كشور مستقل بحساب مى آمديم، وضعمان با امروزمان و با حضور جمهورى اسلامى (بعنوان مستقل ترين نظام فرهنگى سياسى و اقتصادى جهان) چه تفاوتى داشت. تنها تصويرى كه به كمك ادبيات گسترده نيروهاى ملى مصدقى از مفهوم استقلال مى توان داشت، همان معناى مستتر در «سياست موازنه منفى» است.
پيگيرى «سياست موازنه منفى» در جهان دوقطبى به رهبرى غرب ليبراليستى و شرق كمونيستى كه بر سر ماندن ايران در كدام قطب درگير نبردى سخت با يكديگر بودند، چه معنائى مى توانست داشته باشد و چه پيامدهائى براى ما مى توانست به ارمغان آورد؟

همايون: نگهدارى استقلال براى كشورى كه در آن زمان ۱۵۰ سال مداخلات غرب را در بيشتر آن دوران مداخلات هر روزه و در كمترين امور ادارى و قضائى تحمل كرده بود به حق اولويت بزرگى بشمار مى آمد. ولى در گرماگرم جنگ سرد، نگهدارى يكپارچگى (تماميت) ايران اولويتى حتا بزرگتر مى بود. ايران قدرت نظامى و اقتصادى، و طبقه سياسى توانائى و انسجام لازم را كه از هردو برآيد نداشت و به نيروى ديپلماسى، هر چه هم ماهرانه، نمى شد هردو را به درجه اى كه ناسيوناليستها و مليون ايرانى مى خواستند نگهداشت. شوروى يك استراتژى بى امان پيشرفت به جنوب را در ايران و افغانستان دنبال مى كرد و امريكا تنها نيروئى بود كه مى توانست جلوش را بگيرد. در افغانستان سياست موازنه به شكست انجاميد و چپ توانست مأموريت تاريخى اش را در آن كشور تا سپردن افغانستان به اسلاميان انجام دهد. در ايران سياست موازنه رها شد و يكپارچگى ماند و شكست در برابر اسلاميان در بخشى، از همين تضاد استقلال و يكپارچگى برخاست. استقلال طلبان دست به دست اسلاميان دادند و آنها را بر گرده خود، و بعد كشور، سوار كردند.
دكتر مصدق استقلال و يكپارچگى هردو را مى خواست واگر مى توانست تا پايان برود و بر سراسر ايران و همه فرايند سياسى تسلط يابد احتمالا به هردو هم مى رسيد. ولى با سياستهاى شكاف انداز و روحيه بى گذشت و خامدستى ديپلماتيك او نمى توان چنان احتمالى را درنظر آورد. دو سال و نيمه حكومتش همه در نبردها، بسيارى نا لازم و دست كم پيش از موقع، گذشت و پيروزى اش يك پاكسازى پردامنه بهمراه مى آورد كه ايران را در كوتاه مدت، كه مى توانست دورانساز باشد و پيامدهايش به دهه ها بكشد، ناتوانتر و پريشان تر بجاى مى گذاشت.
تعريف استقلال برخلاف يكپارچگى آسان نيست. مى توان استقلال محدود داشت (همه كشورها به درجات كم و بيش استقلال محدود دارند) ولى پكپارچگى محدوديت بر نمى دارد. همچنين پويش استقلال مى تواند به عكس خودش برسد. جمهورى اسلامى نمونه خوبى است. رهبرى آخوندى در پى بريدن پيوندها با جهان غير خودى اش برآمد ولى اگر شوروى فرونپاشيده بود ايران را به يكى از ماهواره هاى آن در مى آورد و تا چند سال پيش نرخ سبزى هم در ايران با دلار تعيين مى شد. استقلال در معنى محدود آن در عصر سازمانها و عهدنامه هاى بين المللى (اعلاميه جهانى حقوق بشر و ميثاقهاى آن و عهدنامه مجازات جنايتكاران برضد بشريت) و در فضاى فرهنگى و اقتصادى جهانگرا بيشتر به معنى بستگى متقابل است سهمى كه هر كشور مى تواند در فرايند جهانى داشته باشد. در ايران پس از ۲۸ مرداد مسأله اين بود كه با چنان جامعه سياسى از هم گسيخته و اقتصاد و نيروى نظامى ناچيز و حكومت ناتوان يا بايست به محدود شدن استقلال تن در داده مى شد و يا دربرابرجهانجوئى خستگى ناپذيرشوروى همسايه از يكپارچگى و استقلال هردو درگذشت.

تلاش: امروز خطر در غلتيدن ايران به دامان كمونيسم منتفى شده است. حتى كمونيست هاى ايرانى (اگر كسانى هنوز براين افكار باقى مانده باشند) رؤياى كمونيستى كردن ايران را كمتر در سر مى پرورانند.
اما كابوس دائمى خطر روسيه تزارى و بعد شوروى كمونيستى تا فروپاشى اين كشور (شايد هنوز هم) و امكان تجزيه بخشهائى از خاك ايران بدست آن، يكى از فاكتورهاى مهم جهت گيرى ما بسمت غرب و بويژه آمريكا بوده است. اما نيروهاى ملى مصدقى و طرفداران ديروز و امروز حزب توده همچنان پايدار، معتقدند خطر كمونيسم، اشغال يا تجزيه كشور توسط اتحاد شوروى در حقيقت تنها بهانه اى در دست آمريكائيان و طرفداران شاه براى انجام كودتا عليه دكتر مصدق بوده است.
با توجه به آنكه رهبرى نهضت ملى با همان سرسختى كه در برابر انگليس ايستادگى مى كرد برعليه مطامع شوروى بود، چرا نبايد آنان را در اين استدلال محق دانست؟

همايون: بحث در نيات رهبرى نهضت ملى نيست، در توانائيهاى آن است. دكتر مصدق بردستگاه حكومت ناتوانى فرمان مى راند و تنها با پاكسازى و سركوبى پردامنه مى توانست همه نيروهاى سياسى را زير نگين خود در آورد. هوادارانش ادعا مى كنند كه چند امريكائى و انگليسى به يارى انگشت شمارى ايرانى با هزينه ۶۰ هزار دلار و راه انداختن چند صد تن اوباش در يك نيمه روز حكومت ملى او را برانداختند. آنها توجه ندارند كه چنين ادعائى چه اندازه ملى بودن حكومت مصدق را نه به معنى جنبه ناسيوناليستى ترديد ناپذير آن، بلكه به معنى پشتيبانى عمومى ازآن سست مى كند. مقايسه ۲۸ مرداد با سى تير يك سال پيش از آن بسيار روشنگر است و در نوشته هاى سياسى شبه مذهبى مربوط به جنبش ملى كردن نفت ناديده مى ماند. اگر در ۲۸ مرداد حكومت او نتوانست هيچ مقاومتى را سازمان دهد چگونه مى توان تصور كرد كه پس از پاكسازى هايى كه قرار بود زير نظر دكتر فاطمى انجام گيرد و تهيه هايى كه حزب توده و سازمان نظامى آن به پشتيبانى شوروى براى كودتا مى ديد برايش امكان ايستادگى مى بود؟ (حزب توده تا پايان بى شكوهش حزب كودتا و در آرزوى تكرار قيام «كرنشتات» بود.)
به عنوان يك چشمديده آن روزها با پيشينه بيش از ده سال فعاليت سياسى همانگاه، و ناظر نزديك تحولات سياسى، براى من ترديد نيست كه دكتر مصدق بدون ۲۸ مرداد يا كرنسكى ايران مى شد و يا دكتر بنش ايران. ايران آن زمان محكوم ژئوپليتيك خود مى بود و امريكا، چنانكه قوام السلطنه از همان سال ۱۹۲۱‎/۱۳۰۰ دريافت، گزينش كم خطر ترى بشمار مى رفت. در اينجا بى انصافى است اگرخدمتى كه سپهبد زاهدى در آن لحظه تاريخى به نگهدارى ايران كرد فراموش شود. پس از رضا شاه به هيچ شخصيت تاريخى بيش از او بى مهرى نشده است ولى خدمات گذشته او، از جمله بازگردانيدن خوزستان، به كنار، او و فروغى و قوام و رضا شاه چهار چهره تاريخى هستند كه اگر ايران از ميدان مين صد ساله گذشته يكپارچه بدر آمد بيش از همه مرهون آنهاست.

تلاش: در مورد بحران هاى سال ۱۳۳۲ گفته مى شود در صورت عينى شدن خطر كمونيسم براى ايران، يا بازگشت نيروهاى شوروى به خاك ايران، انگليس مصمم به اشغال بخش هاى ديگرى از خاك كشور بود. آيا در اين صورت سرنوشتى چون كره (تقسيم به شمالى و جنوبى) يا تقسيم آلمان بعد از جنگ جهانى دوم (غربى و شرقى) در انتظار ما بود؟

همايون: همه اين احتمالات را مى توان داد. دست كم براى بيشتر ايرانيان آن زمان چنين تصورى پيش آمده بود. هر نسل چنانكه گفته شد آزاد است تعبيرات خود را از تاريخ داشته باشد ولى رويداد تاريخى را مى بايد از دريچه چشم همروزگارانش ديد. اگر ما امروز را چنان برگذشته فرا افكنيم كه گوئى آن مردم مانند ما مى انديشيدند به همين ديد يك سويه و سياست زده از تاريخ مى رسيم كه شش دهه اى تاريخنگارى ما را شكل داده است.

تلاش: فرض ها و تصورات فوق در رفتار و تصميم مردم (مردمى كه در تمام دوران پيكار نفت با يك فراخوان جبهه ملى و دكتر مصدق در حمايت هرگام وى آماده حضور در صحنه پيكار بودند) در عدم حضورشان در خيابانها در روز ۲۸ مرداد، در دفاع از دكتر مصدق به چه ميزان تاثير داشت؟

همايون: شما مى بايد روزهاى ۲۷ و ۲۸ مرداد در شهرهاى ايران بويژه تهران مى بوديد تا مى ديد هراس عمومى چگونه جايش را به انفجار شادى داد. مردمى كه يك سال پيش در پشتيبانى دكتر مصدق دسته دسته به صف آتش سربازان و پاسبانان مى زدند در ۲۸ مرداد انگشتى هم به دفاع از او بلند نكردند. او در آن روزها جز بخشهائى از ارتش پشتيبانى نداشت. آنها با رهبر ملى مخالف نشده بودند ولى بن بست خود ساخته اش را مى ديدند و نمى خواستند ايران در بى نظمى و سقوط اقتصادى و به خطر افتادن امنيت ملى ايران بيفتد.

تلاش: شما دوران پادشاهى رضاشاه را نقطه آغاز جدائى ميان اهداف و آرمانهاى مشروطه و مشروطه خواهان مى دانيد. يكدسته مشروطه خواهانى كه به ترقى و توسعه و نوسازى ايران پرداختند و دسته ديگرى كه عمر خود را در راه جدال با نفوذ و منافع بيگانگان در ايران و دفاع از آزادى سرمايه نمودند.
پس از واقعه ۲۸ مرداد و با حضور روزافزون و دست بالاى ايده ئولوژى هاى رنگارنگ مذهبى، ماركسيستى و ناسيوناليسم ضدغربى و جهان سومى بتدريج خواست آزادى در اين جبهه نيز بشدت رنگ باخت و كم كم بدست فراموشى سپرده شد تا جائيكه تعابيرى چون ديكتاتورى پرولتاريا به مثابه بالاترين درجه آزادى، رهائى كشور از يوغ امپرياليسم و بالاخره، آزادى
مستضعفان جايگزين خواست آزادى گرديد.
در اين پنجاه سال پس از ۲۸ مرداد، در ضديت با پادشاهان پهلوى از سوى مخالفين هرچه توان بود برسر بى رونق ساختن برنامه توسعه و نوسازى كشور و برقرارى امنيت ملى كه يك پا در استقلال به مفهوم حفظ تماميت ارضى ايران داشت و در همسوئى و حمايت غرب بويژه آمريكا پيش مى رفت، خرج گرديد. همه رفرمهاى اجتماعى و اسباب قدرتمندى ايران در منطقه از سوى اين نيروها يكصدا در سرسپردگى حكومت به منافع امپرياليستى غرب و آمريكا توضيح داده شد.
اما امروز پس از تجربه انقلاب اسلامى و روياروئى با فلاكت همه جانبه و قاجاروار كشور، پس از ۲۵ سال حاكميت «مستقل ترين» رژيم جهان، از قضا مسأله ترقى، توسعه، نوسازى و امنيت ملى در كنار آزادى و حفظ تماميت اين خاك از برجسته ترين و مهمترين مطالبات ملت ايران شده و در اولويت قرار گرفته اند!
آيا ضرورت پيروزى در اين چالش عظيم كه تنها با برآمدن يك توافق ملى برسر اهميت يكپارچه همه اين مطالبات همراه با هم، مى تواند در چشم انداز قرار گيرد، به فراروئيدن همبستگى ميان روشنفكران و طبقه سياسى ايران از جناحها و جريانهاى مختلف يارى خواهد رساند و به «جنگهاى مسلكى» و به «نبرد قدرت مرگ و زندگى» ميان آنان خاتمه داده و برزخمهاى ديرين دشمنى از جمله «زخم ۲۸ مرداد» مرهم خواهد گذارد؟

همايون: جريان اصلى روشنفكرى ايران آشكارا از كارزارهاى عقيدتى پنجاه شصت ساله گذشته پخته تر بدر آمده است. ما هرچه از آزادى و استقلال و ناوابستگى (به چه معنى و از كه و از چه؟) بگوئيم اگر نيك بنگريم با مسأله تجدد و توسعه روبروئيم. آنها كه امروز از اصلاحات و فرايند تدريجى بهبود در جمهورى اسلامى دفاع مى كنند از آن سر بام افتاده اند. اصلاحات و بهبود گام بگام يكبار در اوايل دهه چهل/ شصت و يكبار در نيمه دهه پنجاه/ هفتاد روى داد و ديگر فرصتش در ايران پيش نيامده است. امروز هر چه بتوان كرد به برچيدن رژيم اسلامى بستگى دارد. عمده آن است كه شعار ميان تهى استقلال (در جهانى كه گرفتن استقلال كشورها ديگر براى فرانسه هم صرف نمى كند و حتا امريكا به هزار سو وابسته است و نمى تواند هر چه مى خواهد بكند) چندان طنينى ندارد و آزادى كه همه چيز از اوست جايش را گرفته است؛ ولى آزادى نيز در ارتباط با حقوق بشر تعريف مى شود و ديگر از آن نه ديكتاتورى پرولتاريا مى توان بيرون كشيد، نه پيوند عرفانى و معنوى شاه پدر و ملت ستايشگر، نه پرستش پيشوا و امام.
زخم ۲۸ مرداد در واقع چندان هم كارى نبود و در آن مبالغه بسيار شده است. ما در همين صد ساله رويدادهاى بسيار خطيرترى داشته ايم. ولى امروز ديگر وقت پرداختن به اين زخمها نيست. ملتى كه گرفتار اسلام سياسى است و به ژرفاى لجنزار جهان سوم و خاورميانه رانده شده است آيا اين ملاحظات بازماندگان يك نسل رو به پايان را كه هنوز در جاهائى دربرابر جهان نوين ايستادگى مى كند اصلا حس خواهد كرد؟

تلاش: آقاى همايون، با سپاس فراوان ازشما.

گفتگواز: فرزادكاظم زاده و محسن تهورى
عبدالكريم سروش: صداى مردم، صداى شيطان نيست، صداى خداست
با آمدن دمكراسى، دين به باد نمى رود، تحكيم مى شود
003468.jpg
سروش
عبدالكريم سروش معتقد است كه صداى مردم، صداى خداست و اين صدا بايد شنيده شود.
اين محقق نويسنده و استاد دانشگاه معتقد است كه تنگ شدن مجال بر آقاى خاتمى تلخترين حادثه در تاريخ اخير ايران است.
سروش كه پس از يك سال دورى از ايران و تدريس در دانشگاههاى هاروارد و پرينستون اخيراً به ايران برگشته است گفت كه زمانى كاركردن در ايران مانند شنا كردن در استخر شيره بود دشوار اما شيرين اما امروز سختى و دشوارى بيشتر از شيرينى است.
چرا به ايران برگشتيد؟ سروش پاسخ داد: برگشتن به اين بخاراى محبوب دليل نمى خواهد. اميدوارم كه اين فرصت از كسانى چون من ستانده نشود تا بتوانيم به كشور بازگرديم خويشاوندان دوستان دانشجويان و همفكران را ببينيم و با آنها گفتگوهاى شكوفاكننده و سازنده داشته باشيم و سعه صدر حاكمان چندان باشد كه منتقدان و مخالفان را بپذيرند و حق مخالفت را براى آنان به رسميت بشناسند.
وى افزود: همه ما محتاج گفتن و شنيدنيم و آدمى حيوان ناطق است يعنى نه تنها مى گويد بلكه آماده شنيدن گفته ها هم است.
من وقتى كه مى خواستم به ايران برگردم پاره اى از دوستان مرا تحذير مى كردند و مى گفتند كه شايد اوضاع چندان بسامان و مساعد نباشد ولى من در پاسخ آنها آن شعر را مى خواندم كه عاشق بخارايى مى خواند: گرچه دل چون سنگ خارا مى كند - جان من عزم بخارا مى كند.
از سروش درباره وضع مسلمانان در آمريكا سئوال شد وى پاسخ داد: بعد از حمله به برجهاى تجارت جهانى در سپتامبر ۲۰۰۱ اسلام به سوالى بزرگ در ميان غربى ها و بخصوص آمريكايى ها تبديل شده است.
مطبوعات و رسانه ها دائما به اين سئوال ويژه دامن مى زنند كه نسبت ميان اسلام و تروريسم چيست؟ اكنون در آمريكا شما از پاره اى از كشيشان كه دستى در رسانه ها هم دارند اتهام ارتباط تروريسم با اسلام را بسيار مى شنويد.
وى افزود: سخنانى كه در قرون وسطى كشيشان عليه پيامبر اسلام مى گفتند و براى مدتها فراموش شده بلكه رد و ابطال شده بود دوباره بر زبان اين كشيشهاى مخالف اسلام و مرتبط با دستگاه مديريت سياسى جارى مى شود و پاى آنها به رسانه ها باز شده حتى از هفت ميليون مسلمان يعنى بزرگترين اقليت دينى در آنجا پروا نمى كنند و حرمت عقايد آنها را نگه نمى دارند مسلمانان را همواره متهم و مدافع مى خواهند نه سرفراز و پاكدامن.
خشنودكننده و جالب است كه اين پرسش كه اسلام چيست؟ به صورت يك پرسش جدى براى عامه آمريكاييان درآمده است كه واقعا اسلام چيست و چگونه است كه (به نظر آنها) از دل اسلام اين همه خشونت بيرون مى آيد و مسلمانان راه حل مسايل را در خشونت مى جويند.
سروش افزود: اينها نشان مى دهد كه زبان زمانه زبان ديگرى است و بايد اين زبان را دانست و فهميد.
مقولاتى كه بشر جديد به آنها فكر مى كند و حقانيت و مشروعيت را بر آنها بنا مى كند عوض شده است.
با همه اين سئوالهاى جدى و آن مخالفتهاى گاه معاندانه عطش نسبت به اسلام فروكش نكرده است و در مدتى كه من در دانشگاههاى هاروارد و پرينستون تدريس مى كردم در هر يك از اين دانشگاهها يك دانشجو از دانشجويان من به اسلام گرويد.
از سروش درباره علت علاقه وافر جوانان به تمدن غرب سئوال شد وى پاسخ داد: غرب نقطه هاى قوت زيادى دارد كه دلرباست، از آن طرف ما هم ضعف هايى داريم كه رماننده است و پيداست كه نتيجه اين دو مقدمه چيست؟ البته غرب هم ضعفهايى دارد.
غرب هرگز به صورت يك امر يكپارچه نيست.
اجزاى بسيارى دارد كه هر كدام در جاى خود حكمى دارند.
نبايد با بحث هائى مانند غرب زدگى راه تفكر در باب مغرب زمين و انديشه مغرب زمين را بست و فقط محكوم كرد.
وى اضافه كرد: برخى حرفها كه از منابر و تريبونهاى رسمى گفته مى شود انصافا غذاى حقيقى فكرى در اختيار جوانان نمى گذارد و نبايد توقع داشت كه جوانان نگاه به غرب نكنند.
از سروش سئوال شد كه در برخورد ما با غرب برخى ما را مغلوب مى پندارند و آنان را غالب آيا گفتگو در اين ميان اثرى دارد؟
وى پاسخ داد: نبايد مايوس شويم. ما ديرى است سياست را معادل همه چيز پنداشته ايم و از قوت فكر غافل مانده ايم اما حقيقت اين است كه سياستمداران، كارگزاران متفكرانند و وقتى فكر نيرومندى پديد مى آيد خواه ناخواه سياست و فرهنگ را به دنبال خود مى كشاند.
نبايد گفت چون مغرب زمينى ها به لحاظ علم و تكنولوژى نيرومند هستند و آمريكا به صورت ابرقدرت در جهان ظهور و تجلى كرده پس ما هيچ كاره ايم و هيچ كارى نمى توانيم بكنيم. چنين نيست.
در اين مسابقه عالمگير هركس جاى خود و نقش خود دارد.
وى افزود: باب تفكر بسته نيست به شرط اينكه ما هم اين باب را بسته ندانيم و مقهور سلطه سياسى نشويم و همه چيز را از ديدگاه سياست نگاه نكنيم چيزى كه اكنون به آن مبتلا هستيم اين است كه متأسفانه اهميت افكار اكنون در كشور ما با اهميت سياسى آنها سنجيده مى شود و اين ترازوى نيكويى نيست.
اگر آزادى تفكر و بيان از قيد سياست و قدرت به معناى واقعى در كشور حاكم باشد و همه چيز از چشم حقوق حاكمان ديده نشود بلكه حقوق مردم هم منظور گردد با چنان وضعيتى چرا نتوانيم حركت كنيم؟ و بطور خلاصه نياييم بگوييم كه غربيها دست ما را بستند و نمى گذارند فكر كنيم به نظر من بيشتر از غربيها خوديها دست ما را بسته اند.
از سروش سئوال شد آيا جهان امروز در دست متفكران است؟
وى پاسخ داد: جهان هميشه در دست متفكران بوده.
يك مثال خيلى نزديك بزنم همين دستگاه آقاى بوش كه فعلا در آمريكا بر سركار است چنانكه مى دانيد منشاء رفتار و سياست اين دستگاه افكار محافظه كارانه يك فيلسوف سياسى به نام ليو اشتراس است كه پاره اى از كسانى كه همكارى نزديك با آقاى بوش دارند فارغ التحصيلان مكتب او هستند و او اتفاقا با فلسفه اسلامى و خصوصا با فلسفه فارابى بسيار خوب آشنا است و يك افلاطون گراست و از عاشقان قدرت.
سروش افزود: اشتراس يك محافظه كار بسيار غليظ است و اكنون افكارش در دستگاه رهبرى آمريكا نفوذ كرده است البته هميشه مى توانيم اين مسايل را وارونه ببينيم و بگوييم يك عده اى اغراضى سياسى داشتند آنگاه انديشه هاى فيلسوفانه را بهانه كردند و دستاويز گرفتند اما اين به گمان من اهانت به تفكر است يعنى هيچ انگاشتن فكر است و همه چيز انگاشتن هوس و غرض.
اين استاد دانشگاه تصريح كرد: گاهى در عالم ديندارى هم ما دين را خرج اغراض و اميال خود مى كنيم.
در فلسفه هم همينطور است ولى اينطور نيست كه فلسفه و دين هميشه دستاويز باشد. اينها نيروهاى واقعى در جهان هستند.
همانطور كه اغراض و اميال و منافع و خودخواهى ها هم جزء نيروهاى واقعى هستند. اين كج بينى و وارونه بينى است كه فكر كنيم سياستمداران همه كاره عالمند اصلا اينطور نيست يا فكر كنيم كه اگر غرب سلطه اى دارد سلطه سياسى است اين هم درست نيست آمريكا اگر سلطه اى دارد سلطه فكرى و فرهنگى است و سياستمداران آنجا هم كارگزاران متفكرانند و لذا چرا نبايد در مقابل آنان به ديالوگ و مواجهه فكرى پرداخت.
فكر هم مالكيت بردار نيست نمى شود گفت چون بعضى از فكرها مال ماست خوب است و فكرهاى ديگران چون مال ديگران است بد است.
سروش افزود: فكر يك معيار بيشتر ندارد و آن هم كذب و صدق است. بايد گفت چون صادق است نيكوست نه اينكه چون مال ماست. اصلا عنصر مالكيت را از تفكر بايد بيرون برد.
اگر از اين چشم نگاه كنيد البته كه ما مى توانيم با جهان پيرامونى خودمان مى خواهد غرب باشد شرق باشد جنوب باشد هر جا مى خواهد باشد وارد گفتگو شويم و اين مشروط بر اين است كه مجال توليد فكر را در داخل داشته باشيم. فعلا كه مداحان و منقادان جا را بر نقادان تنگ كرده اند.
سروش افزود: اگر متفكران ما ترسان و لرزان باشند كه مبادا با گفتن سخنى جان، مال، آبرو و امنيتشان به خطر افتد نمى توانند با دنيا روبرو شوند.
دانشمندان و انديشمندان مهمترين چيزى كه مى طلبند منزلت است كه جاى آن را نه مركب مى گيرد نه منزل. به خرمن دو جهان سر فرود نمى آرند.
از اين محقق درباره مباحث سياسى مربوط به ايران در آمريكا و به ويژه نزد ايرانيان سوال شد.
وى گفت كه ايرانيان مقيم آمريكا با حساسيت خاصى همه تحولات ايران را دنبال مى كنند و هر خبرى از ايران آنان را به تامل و گاه به تلاطم مى افكند و اين حساسيت ميمونى است.
خود شما از وضع داخلى ايران در يكسال گذشته چه ارزيابى داريد؟
سروش پاسخ داد: ارزيابى خوبى نيست روشن است كه جناحى در ايران وجود دارد كه جاهلانه و بى رحمانه عزمش را براى فروكوفتن اصلاحات و نفى توسعه سياسى جزم كرده است.
طرفداران اصلاحات هم اكنون برنده ترين سلاحى كه در اختيار دارند سلاح مظلوميت آنها است يعنى كم و بيش همه چيز را ازدست آنها ستانده اند و بسيارى از اميدها را متاسفانه بدل به ياس كرده اند.
به ميزانى كه شكست و شكاف و ناكامى بيشتر مى شود انديشه قوم برگزيده خدا بودن در ما تقويت مى شود گويى خدا بايد با اعجازى اين قوم برگزيده خود را از مهلكات و مشكلات نجات دهد.
توجه به محتواى برخى منابر رسمى عمق اين عقبگرد را نشان مى دهد.
سروش گفت: تنگ شدن مجال بر آقاى خاتمى تلخترين حادثه اى است كه در چند سال اخير در كشور ما اتفاق افتاده است.
تنگ شدن مجال براى آقاى خاتمى معنايش پشت كردن به آرزوهاى ميليونها نفر انسانى است كه به آقاى خاتمى رأى دادند و بدون هيچ گونه ابهام و تكلف خواستار آزادى و عدالت بيشتر بودند.
اين به معناى اين نيست كه فرهنگيان، روزنامه نگاران و انديشمندان ما حساسيت نشان نمى دهند و فداكارى نمى كنند ولى چرا بايد در جامعه ايران كار فكرى و فرهنگى و روزنامه نگارى اين همه هزينه بر باشد؟ اين همه پرخطر باشد و دليرى بسيار بخواهد؟
سروش افزود: بناى عموم جوامع وقتى كه به حالت ثبات مى رسند اين است كه متوسطان كه توده عظيم جامعه هستند امور را بگردانند (و معنى دمكراسى همين است).
اكنون در كشور ما چنان شده است كه امور جامعه را بايد نخبگان و دليران بگردانند و اين نخبگان و دليران هم البته زياد نيستند يعنى همه كس حاضر نيست خطر كند، همه كس حاضر نيست خود را به آب و آتش بزند و به همين سبب بسيارى از كارها فرو مى افتد و پيش رفتن دشوار شده است.
بنده زمانى مى گفتم كه كار كردن در كشور ما مثل شناكردن در استخرى از شيره است شيرين اما توام با سختى ولى الان چه بگويم... آن شيرينى جاى خود را به دشوارى داده است.
درباره دانشگاهها چه ارزيابى داريد؟
سروش پاسخ داد: اوضاع چندان بسامان نيست.
در نامه ام به آقاى خاتمى نوشته بودم كه در هيچ كجاى دنيا با دانشجويان خود چنان نمى كنند كه در اين ديار مى كنند.
حقيقتا اينطور است و فكر مى كنم دكتر معين نيز لاجرم به همين دلايل استعفا كرد.
مجموعا در كشور ظرف ۲۰ سال گذشته با دانشگاهها برخورد مطلوبى صورت نگرفته و هميشه به صورت موضعى كه متهم بوده به دانشگاه نگاه شده است. وى تصريح كرد: هميشه از طرف برخى مسئولان به دانشگاهها چنان نگاه شده كه گويى جايى است كه مى تواند براى نظام خطرناك باشد جايى كه دشمن مى تواند از او سربازگيرى كند جايى كه مى تواند مولد فرهنگ بيگانه و بيگانه پرور باشد جايى كه مى تواند زمينه رويش سكولاريسم و ضديت با ديانت باشد. آنچه كه در بعضى منابر و در تريبونهاى رسمى گفته مى شود همه حكايت از اينها دارد. نبايد از مجموعه اى كه هميشه مورد بمباران اين اتهام ها است انتظار داشت كه دل خوشى داشته باشد.
پيداست كه ما راه درستى نمى رويم بنده به شما عرض مى كنم اين نظام حكومتى بايد با مردم عهد تازه اى ببندد.
مسئولان ما بايد گوش شنوا پيدا كنند و دائما بجاى اينكه مخالفان و منتقدان را دشمنان بدانند با آنها وارد گفتگوى صميمانه و دوستانه شوند. نه تنها آنان را نترسانند بلكه آنان را قدر بنهند و صدر بنشانند. جاى منتقدان در ايوان است نه در زندان. صداى مردم صداى خداست.
اين جمله اى بود كه فيلسوفان اروپائى گفتند و سرآغاز حركت دمكراتيك در مغرب زمين شد.
اينجا ما هنوز فكر مى كنيم صداى مردم صداى شيطان است. چنانكه در برخى نمازهاى جمعه مى شنويم دمكراسى را امرى شيطانى مى شمارند. اين است كه عرض مى كنم حكومت ما بايد عهد تازه اى با مردم ببندد صداى مردم صداى شيطان نيست بلكه صداى خداست.
سروش افزود: به هيچكدام ما امروز ديگر وحى نمى شود. ما پيامبر نيستيم اگر صداى خدا را مى خواهيم بشنويم همين صداى مردم است. واقعا راه نجات ما همين است.
من توصيه ام به حكومتگران همين است كه با مردم عهد تازه اى ببندند و به آنان به چشم ديگرى نظر كنند، اين مردم در چشم خدا عزيزند، عزيزتر از هر ظن و يقين فقهى.
به قول حافظ در پناه يك اسم است خاتم سليمانى.
آيا عجيب نيست كه مى خواهيم برخى از مسائل را كه خود جزء آفات استبداد هستند به شيوه هاى استبدادى حل كنيم؟ اين كه عده اى بى حساب صاحب ثروت مى شوند و به احدى پاسخگو نيستند، اينكه عده اى بى حساب واجد قدرت مى شوند و به احدى پاسخگو نيستند، يكى از آفات نظامهاى استبدادى است. در داخل نظام استبدادى مقابله با اين آفتها غيرممكن است شما بايد براى زدودن آفات استبداد، از شيوه هاى غيراستبدادى عادلانه و دمكراتيك استفاده كنيد.
سروش تأكيد كرد: ما در يك چنين پارادوكسى گرفتار شده ايم.
از وى سئوال شد ارزيابى شما از رشد دمكراسى در ايران در مقايسه با كشورهاى همتراز چيست؟
وى پاسخ داد: من دو امر را تفكيك مى كنم. در بين مردم گفتمان مردمسالارى جا افتاده است اما در ميان برخى مسئولان نه. يعنى من در پاسخ به سئوال شما جواب مى دهم آرى و نه در كشور ما مردمسالارى و مردمسالارى دينى يك فرهنگ است اما نه فرهنگ همه مسئولان بلكه فرهنگ مردم البته همين حد هم بسيار اميدبخش است.
سرانجام مردم ما فرهنگ دمكراتيك را ياد مسئولان خواهند داد يعنى ما همه اميدمان به همين است كه يك پروسه آموزشى در كشور طى شود و در اين پروسه آموزشى كارگزاران از مردم گفتمان دمكراتيك را ياد بگيرند.
سروش گفت: بسيار اميدوارم، من نااميد نيستم وقتى به مردم نگاه مى كنم اميدوار مى شوم و وقتى به برخى مسئولان نگاه مى كنم اميدم تضعيف مى شود ولى من حاكمان را به هرحال مهمانان جامعه مى دانم. ميزبان اصلى و صاحبان اصلى مملكت مردم هستند و درميان آنها فرهنگ دمكراتيك به نحو نيكويى در حال جا افتادن است.
يكى از خدمتهاى بزرگى كه روشنفكران دينى به اين كشور كردند، اين است كه به مردم متدين اين كشور اطمينان دادند در پرتو نظامهاى دمكراتيك مى توانند ديندار باشند.
با آمدن دمكراسى دين آنها به باد نمى رود. آمدن دمكراسى لازمه اش دست شستن از دين دارى و اخلاق نيست.
وى تصريح كرد: اين خدمت كوچكى نيست و اگر اين اطمينان در مردم ديندار ما حاصل و راسخ شود اصلى ترين قدم براى جاافتادن مردم سالارى برداشته شده است.
درباره تهديدهاى خارجى چه نظرى داريد؟
سروش پاسخ داد: من تحليل گر سياسى نيستم و اين مسأله آنقدر پيچيده است كه من نمى توانم پاسخ روشنى به آن بدهم. البته خطر به هيچ وجه منتفى نيست.
اين جناحى كه فعلا در آمريكا حاكميت دارد بسيار ايدئولوژيك است. شايد بتوانم بگويم كه براى نخستين بار است كه حكومت ايران با يك حكومتى در آمريكا روبرو شده كه مثل خودش ايدئولوژيك است.
سروش افزود: اين يكى با آن ديگريها خيلى فرق دارد. حالا خواه اين ايدئولوژيك بودنش را نمايشى و كاذب خواه واقعى بدانيد. اينها به دنبال تغيير نقشه خاورميانه هستند. بالاخره اين خيالات سود و زيانهايى براى ساكنان اين منطقه ببار خواهد آورد.
درباره مؤسسه صراط و پژوهش و معرف بگوئيد؟ سروش گفت: مؤسسه صراط و مؤسسه پژوهش و معرفت همچنان كه نوشته ام سفره اى بود براى كسانى كه مى آمدند آنجا و از آن سفره لقمه معرفت مى گرفتند.
پلمپ اين دو مؤسسه باعث تأسف است حقيقتا نه به دليل اينكه مؤسسه اى است از آن من، در علم و فرهنگ مالكيت نيست.
اميدارم اين سفره دوباره گسترده شود.
از سروش سئوال شد براى آينده چه برنامه اى داريد آيا در ايران مى مانيد؟
وى پاسخ داد: گر فلكشان بگذارد كه قرارى گيرند.
ظاهرا يخهاى ميان شما و انجمن حكمت و فلسفه آب شده است؟
سروش پاسخ داد: بين من و انجمن يخى نبوده كه آب شود بين من و پژوهشگاه علوم انسانى يخ بود كه بحمدالله امروز گرماى بيشترى فراهم شده است. آينده باز است و معنى انشاءالله همين است.
من هم بقدر طاقت مى كوشم و تدبير مى كنم و لب از شكايت مى بندم.
سروش گفتگويش را با ايرنا با اين دو بيت به پايان برد كه:
چو قسمت ازلى بى حضور ما كردند - گراندكى نه بوفق رضاست خرده مگير برآن سرم كه ننوشم مى و گنه نكنم - اگر موافق تدبير مى شود تقدير.

عدم پيدايش احزاب در ايران به خاطر وجود ديوار بلند استبداد
احزاب سياسى و ضرورت تحزب نيز از جمله موضوعهايى بود كه محمد خاتمى در سخنان خود با جوانان ايران در هفته گذشته مطرح كرد. او در اين باره به نكته اى اشاره كرد كه اگرچه تازگى نداشت، بحث درباره آن از اهميت بسيارى برخوردار است و آن اينكه در جوامع ما هنوز اعتبار احزاب به اشخاص است. درحالى كه در جوامع دموكراتيك اين احزاب و گروه ها هستند كه به اشخاص اعتبار ميدهد. شهران طبرى اين نكته را با مهدى خان بابا تهرانى، تحليلگر مسائل سياسى در ميان ميگذارد.
س آقاى تهرانى آيا به روايت ديگر اين گفته آقاى خاتمى به اين معنى نيست كه در ايران دموكراسى وجود ندارد و يا آنچه هست، محدود به يك گروه خاص است كه تا وقتى انحصار آن شكسته نشود، امكان تشكيل احزابى كه متكى به اشخاص نباشد هم بوجود نخواهد آمد؟
ج: به نظر من اشاره آقاى خاتمى به اينكه در جامعه ايرانى ما اعتبار اشخاص است كه معرف احزاب است نه خود احزاب و تكامل احزاب، يك اشاره واقعى است، ولى آقاى خاتمى به نظر من عللش را بيان كرده.
نبود آزادى و اصولاً نفى هرنوع حزب مخالف نظام، نشان از اين دارد كه احزاب نميتواند در كشور ما پا بگيرد. بدون احزاب مخالف نظام و آزادى مبادله افكار و بحث آزاد، به باور من در جامعه نمى تواند حزب پا بگيرد.
در نظامهاى ديكتاتورى اروپاى گذشته هم نتوانست حزب بوجود بيايد. اينكه در ايران ما درواقع افراد بودند كه معرف يك جريان سياسى بودند، مثل آقاى دكتر مصدق و دوستانش مثل آقاى بازرگان كه خود تبديل به نهاد شدند، علتش اين است كه در بين راه روند و فرايند يك حزب، خلق كردند اين پروسه را و عملا افرادى ماندند به عنوان يادگارهاى يك فكر در يك دوره. نگاه كنيد به شرايط كنونى ايران.
در ايران ما حتى افراد حق بيان متساوى ندارند. در جامعه ايران ابتدا افراد را به خودى و غير خودى، تقسيم كردند، بعد به مسلمان و خوب و بد به تفسير خودشان. خوب معلوم است در چين فضايى حزب بوجود نمى آيد. البته در دوره هاى قبل هم سركوب بوده، نه كه نبوده و احزابى كه خواستند از طريق تكيه به منافع دولت و مصالح دولت و امكانات دولتى بوجود بيايند، چه در دوره قوام السلطنه، چه در دوره هاى بعد رستاخيز، از بالا ساخته شوند به فرمان دولت و به قوت دولت و نيروى دولت و امكانات مالى اش، عملا پاشيدند، حتى در جامعه ما پس از انتخاب آقاى خاتمى، چون آقاى خاتمى عضوى از همان نظام بود و بعد هم شكل حزب مشاركت يا جبهه مشاركت را عده اى پيشنهاد كردند و به اعتبار دولت، بخشى از دولت و حاكميت، اين قضيه بوجود آمد، چون منافع اين افراد بروكرات در دستگاههاى دولتى و مقامها بود، عملا به نظر من از پائين نتوانست توده هاى عظيمى را با نگاه سياسى خودش مشخص سازمان بدهد.
س: به حزب مشاركت اشاره كرديد، يك نكته ديگرى را مى خواستم مطرح كنم كه برخى از تحليلگران، هم به آن اشاره كردند و آن اين است كه در دور بعدى انتخابات، احتمال خيلى زياد دارد كه اصلاح طلبان اكثريت خودشان را از دست بدهند و رياست جمهورى هم به نيروهاى دست راستى منتقل شود. در آن صورت گفته ميشود كه اصلاح طلبان و آقاى خاتمى به نوعى اپوزيسيون بيرون از دولت تبديل خواهند شد. آنوقت فكر ميكنيد كه آيا به فكر ائتلاف با گروه هاى ديگر يا حمايت از حق تحزب گروه هاى ديگر مى افتند يا اينكه اصلا دولت حاكم با آنها به خصومت مى پردازد و به همان سرنوشتى دچار خواهند شد كه آقاى بنى صدر يا مجاهدين دچارش شدند؟
ج: در چهارچوب استبداد هركارى بخواهد انجام بگيرد، من فكر ميكنم اگر محتاطانه باشد، به جايى نمى رسد. آقاى خاتمى و حزب مشاركت لازم بود از روز نخست وقتى با شعار آزادى و تعدد نظر و احزاب بوجود آمد و گفت من طرفدار جامعه مدنى هستم، اگر اين را باور داشتند، بايد اين حق را براى تمام دگر انديشان جامعه قائل ميشدند، مسأله فقط حزب مشاركت نيست، حزب مشاركت در وجود خودش به تنهايى در يك جامعه بسته نميتواند رشد كند. وجود احزاب و افكار متعدد است كه امكان ميدهد احزاب كنار همديگر رشد كنند. من فكر ميكنم به يك سال آينده هم نمى خواهد اشاره كنيم، سرنوشت حزب مشاركت از همين الان معلوم است، حزب مشاركت بايد به صورت يك بلوك اپوزسيون با برنامه مشخص به ميدان برود به عنوان اپوزيسيون عمل كند، چون در چهارچوب قانون اساسى با اين تضادها، فعلا نمى تواند حزب مشاركت از مقام دولت، تغييراتى در ايران بوجود بياورد، اى كاش در گذشته هاى تاريخى ما حتى بعد از سى تير، جبهه ملى و دكتر مصدق هم در مجلس مى ماندند، از مقام نخست وزيرى كنار ميرفت و به صورت يك جريان دموكراتيك و سوسيال دموكراتيك در ايران باقى مى ماند. اين را در واقع من آرزو دارم كه حزب مشاركت هم به اين مسأله بينديشد، با نگاه به اين تجارب تاريخى بصورت يك حزب اپوزيسيون صف آرايى كند، چون من فكر ميكنم در مقام دولت، اين حزب ديگر نقش تاريخى نميتواند داشته باشد.

عضو پيشين كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد: حكم دادگاه آرژانتين براى بازداشت سفير و هفت تن از كاركنان پيشين سفارت جمهورى اسلامى قابل اجراست
دادگاه آرژانتين روز پنج شنبه حكم بازداشت سفير و هفت تن از كاركنان پيشين سفارت ايران در بوئنس آيرس را صادر كرد. اتهام اين افراد، دست داشتن در توطئه بمب گذارى مركز يهوديان آرژانتين در سال ۱۹۹۴ اعلام شده است. سخنگوى وزارت امور خارجه ايران حكم دادگاه را سياسى خوانده و گفته است: اين حكم از نظر قضائى اعتبارى ندارد و مردود است.
دكتر منوچهر گنجى، رئيس پيشين دانشكده حقوق دانشگاه تهران و عضو پيشين كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد معتقد است اين حكم همچون حكم دادگاه ميكونوس نه تنها جنبه سياسى يا نمادين ندارد، بلكه قابل اجرا نيز هست.
وى ميگويد: در ميكونوس ما ديديم كه جنبه سمبوليك ندارند، ضمانت اجرا هم دارند. در ميكونوس فردى كه دست داشت و مأمور جمهورى اسلامى بود، دائم العمر (يعنى به مدت ۳۰ سال) حكم گرفت و براى ديگران هم حكم غيابى صادر شد. حكم غيابى براى بازداشت آقاى فلاحيان هم صادر شد و علت اين كه آقاى خاتمى در واقع انتخاب شد همان دادگاه ميكونوس و رأى دادگاه ميكونوس بود، براى اينكه تمام كشورهاى اروپائى سفرايشان را از ايران به مدت چند ماه خارج كردند. پس بنابراين اينجا هم تأثيرش خيلى زياد خواهد بود.
به خصوص اين كه اين جا اسناد و مدارك خيلى بيشتر است تا در ميكونوس. ميكونوس مدت چهار سال طول كشيد رسيدگى، اين جا هم نه سال دستگاه قضائى آرژانتين به طور دائم دنبال رديابى اين عمل تروريستى بوده و اسناد و مدارك خيلى زيادى جمع آورى كرده. آقاى قاضى گالينو به آمريكا، به اروپا، و كشورهاى مختلف مسافرت كرده؛ با افراد مختلفى كه آشنايى داشتند و اطلاعات دقيقى داشتند، با آنها صحبت كرده است.
تمام مكالمات سفارت جمهورى اسلامى در بوئنوس آيرس در تمام مدت چند سال قبل از واقعه، تمامش را ترجمه كرده اند، تمام آنها را ضبط كرده بودند و در دسترس دادگاه قرار گرفته است. اطلاعاتشان كم نيست، اطلاعات خيلى زياد است.
بنابراين حكمى كه صادر مى كنند عليه سفير اسبق جمهورى اسلامى (آقاى هادى سليمان پور) يا هفت ديپلمات جمهورى اسلامى (احمد اصغرى، تبريزى، اميرى، يوسف اربابى، احمد علم الهدى، محمود منزوى زاده، و سعيد باغبان) و ديگران، اينها همين طور بدون اين كه اطلاعات دقيقى داشته باشند صادر نمى شود. يا اين كه سفير جمهورى اسلامى در آرژانتين، محسن ربانى و براتعلى بالش آبادى و على اكبر پرورش، و همچنين موضوع اطلاع داشتن آقاى على اكبر ولايتى و محمد حجازى كه هنوز در دست بررسى است و همچنين رفسنجانى و خامنه اى.
اينها تمام عينا چيزى بود كه در ميكونوس مطرح شد و ميكونوس هم اگر خاطرتان باشد، نقش خامنه اى و رفسنجانى عملا مورد بازرسى قرار گرفت و تأييد شد، فقط به علت اين كه مقام مسئول بودند حكمى عليه ايشان صادر نشد، ولى عليه فلاحيان حكم صادر شد كه وجود دارد آن حكم، مى ماند و در دست پليس بين الملل است و اين جا هم همين طور، به طور قطع به مورد اجرا گذاشته مى شود به محض اين كه اينها در خارج از كشور باشند و در جايى باشند كه پليس بين الملل بهشان دسترسى داشته باشد بازداشت مى شوند.
غير ممكن است كه بدون سند و مدرك دقيق اين كار را آرژانتين مى كرد، چون بى سابقه است اين كار و البته خوب، براى جمهورى اسلامى سابقه خيلى دارد. چون اولش شروع مى شود با محاكمه انيس نقاش در سال ،۱۹۸۰ بعد ترور زنده ياد بختيار، بعد ترور اكراد مربوط به ميكونوس، بعد ترور دكتر مظلومان، دكتر سيروس الهى، و ديگران.
منوچهر گنجى در مورد احتمال صدور حكمى عليه خامنه اى و رفسنجانى گفت اگر حكمى عليه آنها صادر شود، تا وقتى داخل كشور هستند، كسى كارى نمى كند، به محض آن كه از كار كنار گذارده شوند و دست پليس بين الملل به آنها برسد، بازداشت خواهند شد.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •