Nimrooz
Vol. 15, No. 746, August 8, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۴۶ - جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۸۲
يك مصاحبه خواندنى پيرامون كودتاى ۲۸مرداد
(گفتگو با عبدالله شهبازى نويسنده ظهور و سقوط سلطنت پهلوى)
دست هاى پرقدرت خارجى را در حوادث كنونى ايران ببينيد!
به تجارت جهانى ۵۰۰ ميلياردى مواد مخدر، دركنار نفت منطقه و ايران بيانديشيد و ريشه هاى حوادث را بيابيد!
ادامه گسست تاريخى ما از نسل هاى پيشين و وجود دشمنان بسيار زيرك و قدرتمند و برنامه ريز اگر به همين شكل پيش برود به يك فاجعه خواهد انجاميد.
نقش يهوديان مسلمان همانقدر در حوادث ايران مؤثر بوده، كه نقش يهوديان مسيحى و يا يهوديان كليمى در اروپا و كشورهاى عربى. (خانواده حبيب الله عسگراولادى از جمله خانواده هاى يهودى مسلمان شده ايران است)
يك ايرانى مى خواهد فرماندار كاليفرنيا شود
«۲۸ مرداد» و بلنداى پرواز حقيقت در گفتگو با على ميرفطروس
v تاريخ بمفهوم مدرن آن زاده دوران تجدد است. دورانى كه با تكيه بر «عقل نقاد»، ضمن نفى و انكار «تقدير» يا «مشيت الهى» در بروز رويدادهاى تاريخى، عقل و اراده آزاد انسان، تاريخ ساز گرديد.

v ما ميراث خوار يك تاريخ عصبى و عصبانى هستيم و بهمين جهت است كه همواره، حال و آينده را فداى اين گذشته عصبى و ناشاد كرده ايم.
نگاهى ديگر به تاريخ درگفتگو با باقر پرهام

يك مصاحبه خواندنى پيرامون كودتاى ۲۸مرداد
(گفتگو با عبدالله شهبازى نويسنده ظهور و سقوط سلطنت پهلوى)
دست هاى پرقدرت خارجى را در حوادث كنونى ايران ببينيد!
به تجارت جهانى ۵۰۰ ميلياردى مواد مخدر، دركنار نفت منطقه و ايران بيانديشيد و ريشه هاى حوادث را بيابيد!
ادامه گسست تاريخى ما از نسل هاى پيشين و وجود دشمنان بسيار زيرك و قدرتمند و برنامه ريز اگر به همين شكل پيش برود به يك فاجعه خواهد انجاميد.
نقش يهوديان مسلمان همانقدر در حوادث ايران مؤثر بوده، كه نقش يهوديان مسيحى و يا يهوديان كليمى در اروپا و كشورهاى عربى. (خانواده حبيب الله عسگراولادى از جمله خانواده هاى يهودى مسلمان شده ايران است)
عبدالله شهبازى نويسنده كتاب تاريخى «ظهور و سقوط سلطنت پهلوى»(۱) از جمله تاريخ نويسان معاصر ايران است كه اسناد و مدارك بسيارى دراختيار دارد و يا در اختيارش قرار گرفته است. امرى كه خود در همين مصاحبه نيز به آن اشاره مى كند.
مصاحبه زير را يك نشريه كمتر شناخته شده داخل كشور با وى انجام داده و روى سايت خود وى قرار گرفته است. ما اين مصاحبه را بدليل اهميتى كه از نظر دقت روى مسائل ريشه اى كودتاى ۲۸ مرداد دارد، بدون هر نوع جهت گيرى سياسى دراختيار خوانندگان قرار مى دهيم.

س- آقاى شهبازى، من سعى كردم كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى را بخوانم تااطلاعاتى درباره كودتاى بيست و هشت مرداد به دست بياورم، اما پاك نااميد شدم. انگار عمدا مطالب را طورى نوشته ايد كه با آن چه معمولا در اين مورد نوشته شده متفاوت باشد.

ج- درباره كودتاى بيست و هشت مرداد يك طرح كلى رواج يافته است. آن طرح كلى اين است كه گويا در سال هاى ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ انگلستان درايران نقش مسلط را داشت و نهضت ملى شدن صنعت نفت عليه سلطه استعمار بريتانيا بر نفت ايران ايجاد شد. بعد امريكايى ها آمدند و با كمك انگليس ها عليه نهضت ملى شدن نفت كودتا كردند و دولت مصدق را ساقط كردند. بعد از كودتاى بيست و هشت مرداد، امريكايى ها قدرت برتر و سلطه گر در ايران شدند كه اين تا انقلاب اسلامى ايران ادامه پيدا كرد.
قبلا نقش انگليسى ها را در كودتاى بيست و هشت مرداد البته خيلى كم رنگ مطرح مى كردند، اما الان با توجه به اسنادى كه منتشر شده است، ديگر نمى گويند كودتاى امريكايى بيست و هشت مرداد، بلكه مى گويند كودتاى انگليسى - امريكايى بيست و هشت مرداد. چون نقش سازمان جاسوسى و اطلاعاتى انگليس هم در كودتاى بيست و هشت مرداد الان خيلى مسجل شده و دو سازمان جاسوسى انگليس و امريكا متحدا اين عمل را انجام داده اند. اين طرح كلى اى است كه عرض كردم مورد توافق همگانى است.
س- بله. اين دقيقاً همان چيزى است كه در واقع كتاب شما با آن نمى خواند. آدم سر در گم مى شود.
ج- براى اين كه اين طرح در عين حال كه در كليات خودش درست است، اما ايرادها و بى دقتى هائى دارد.
س- مثلا چه ايرادى؟
ج- اول اين كه من در تحقيقاتم به اين نتيجه رسيده ام كه كلا بافت و ساختار قدرت در دنياى غرب يك ساختار خصوصى است. يعنى بر خلاف تصور ما يك ساختار دولتى نيست. ما به جامعه ايرانى و ساختار دولتى توزيع قدرت عادت داريم. درك سير تحول قدرت ها و كانون هاى سياسى در غرب براى ما چندان ساده نيست. قبول كنيد كه باورش كمى مشكل است.
س- مى خواهيد بگوئيد، دولت ندارند؟ يا مثلا ارتش در دست بخش خصوصى است؟
ج- نه. اين را بايد در يك بستر تاريخى ببينيد تا درست متوجه شويد. مثلا وقتى ما از امپراتورى بريتانيا صحبت مى كنيم، يعنى از دوره اى كه اين امپراتورى رسماًتاسيس شد تا زمانى كه كشورهاى مستعمره مثل امريكا و كانادا مستقل شدند يا به كشورهاى مشترك المنافع تبديل شدند، تصور مى كنيم اين دولت انگليس است كه سياست استعمارى را پيش مى برد، در حالى كه در واقع بخش خصوصى انگليس است كه اين تاراج را به دنبال منافع خودش راه انداخته و هدايت مى كند و دولت بريتانيا هم البته اغلب بر اعمال آن ها صحه مى گذارد، و در موارد محدودى هم اين كار را نمى كند.

س- براى چنين چيزى مثالى هم داريد؟ منظورم مثالى است كه بخش خصوصى بريتانيا يك كار استعمارى را شروع كرده باشد و بعد دولت تاييدش كرده باشد.
ج- هند كه مثال كاملا واضحى است. استعمار هند با كمپانى هند شرقى كه يك نهاد خصوصى است آغاز شد. علاوه بر آن مى توان به رودس اشاره كرد. سر «سيسيل رودس» كه بنيانگذار مستعمرات امپراتورى انگليس در جنوب افريقا است، و كشور رودزيا را به اسم او نام داده اند، ماجراجويى است كه از سوى كانون هاى خصوصى و در واقع شخص لرد ناتانيل روچيلد به كار گرفته شده است. كارگزار روچيلد و شركاى او است. شركايى مثل خانواده اوپنهايمر كه تجارت الماس جنوب آفريقا كاملا به دست آنها بوده و هنوز هم در راس مافياى الماس هستند. رودز اول مأمور اين ها است. مى رود و در آفريقا كارهاى خودش را انجام مى دهد و بعد ملكه ويكتوريا بر كارهاى او به عنوان يك استعمارگر بريتانيايى صحه مى گذارد.
اين ها حداكثر يك نوع هم كارى مسالمت آميز ميان يك دولت و بخش خصوصى را نشان مى دهد. اين بايد يك عملكرد قانونى و مدنى تلقى شود. يادتان باشد كه دولت بريتانيا هميشه حتى در اوج اقتدار و شكوفايى خودش به شدت وام دار و بدهكار بوده و طلب كارهاى او هم همين سرمايه داران بخش خصوصى مثل روچيلدها و شركايشان بوده اند. اين فقط در مورد انگليس است، دولت امريكا هم همين امروز بزرگ ترين بدهكار دنيا به بخش خصوصى خودش است. اين بدهكار بودن نشانه اين است كه در تاريخ دنياى جديد كانون هاى خصوصى قدرت، كمپانى ها، شركت ها، خانواده هاى متنفذ و لابى هاى مالى سياسى اى هستند كه با هم شريك اند و پيوند دارند و كاملا فراقانونى و مافيايى كار مى كنند. از اين ها هيچ كارى بعيد نيست. براى رسيدن به منافع خودشان كارهاى عجيب و غريبى تا به حال انجام داده اند. براى ساقط كردن يك نخست وزير در خود انگليس هم راه هاى زيادى دارند. مثلا عليه هارولد ويلسون خيلى توطئه كردند. بعيد نيست كارهايى حتى شبيه حادثه يازده سپتامبر انجام بدهند.
س- صبر كنيد. من درست متوجه نمى شوم. اين ها چه ربطى به بيست و هشت مرداد دارد؟
ج- اين ها نشان مى دهد آن تفكر ساده اى كه در تاريخ نگارى ما هست و دو يا سه پارامتر را مهم مى داند، كه يكى اش اسمش امريكا است و يكى اش اسمش انگليس است و يكى هم شوروى خيلى هم دقيق نيست و ماجراها پيچيده تر از اين ها است. اين گروه هاى خصوصى مالى كارهاى زيادى مى كنند و اتفاقا سعى هم مى كنند كه رد خودشان را بپوشانند. براى همين هم ما گاهى به اشتباه مى افتيم و در تحليل هاى سرسرى خودمان به اين نتيجه مى رسيم كه مثلا در فلان ماجرا اصلا دخالت خارجى اى در كار نبوده است.
س- مثلا در چه موردى به اين نتيجه رسيده اند؟
ج- بعضى ها در مورد كودتاى ۱۲۹۹ رضاخان به اين نتيجه رسيده اند. دليلش هم اسنادى هست كه ساختگى هم نيست و ثابت مى كند كه وزير خارجه وقت انگليس مخالف كودتا بوده و اصلا نسبت به رضاخان و همتاى تركيه اى اش آتاتورك خيلى هم بدبين بوده است و آن ها را وابسته به بلشويك ها مى دانسته است. با همين سندها كلى كتاب نوشته اند و سعى كرده اند ثابت كنند كه رضاخان مستقل و غير انگليسى بوده است. در حالى كه وقتى شما يك لايه پائين تر مى رويد به عكس اين قضيه پى مى بريد. مى بينيد كانون هائى وجود دارند كه اتفاقا در انگليس و در سياست خارجى انگليس بسيار مقتدرانه حضور دارند و عمل مى كنند ولى وزير خارجه با اين ها مخالف است و زورش هم به اين ها نمى رسد. همين ها هم هستند كه كودتا را پيش مى برند و مثلا «لرد كرزن» وزير خارجه را آچمز مى كنند.
س- اين ها كى هستند؟ اسم و رسم هم دارند يا از اين اشباحى هستند كه در اين جور موارد كار به گردن آن ها انداخته مى شود؟
ج- بله. نايب السلطنه و فرمان فرماى مستعمرات انگليس در شبه قاره هند در آن موقع آقايى به نام لرد ردينگ بود كه اسم واقعى اش سر روفوس اسحاق است و از خانواده هاى يهودى اى است كه خيلى هم به روچيلدها نزديك اند. با هم خويشاوند هستند. اين لرد ردينگ با كمك چرچيل كه در آن موقع وزير جنگ بود خط كودتا را پيش برد. اين همان چرچيل است كه در دوره نخست وزيرى اش كودتاى بيست و هشت مرداد را ترتيب داد. يعنى يك جور اختلاف جناحى با هم داشته اند؟
ببينيد. مى شود گفت كه ما از قرن نوزده ميلادى دو خط را در سياست انگليس و به تبعش در سياست خارجى انگليس مى بينيم. نماينده اولى آقايى است به نام گلادستون و نماينده دومى دو نفراند به نام هاى پالمرستون و ديزرائيلى. خط گلادستون به اين كانون هاى اقتصادى خصوصى وابسته نيست و به همين دليل هم مخالف سياست هاى سلطه گرانه و استعمارى است. در مقابلش پالمرستون و ديزرائيلى كه او هم مثل روچيلدها و سر روفوس اسحاق يهودى است، سخت طرفدار سياست استعمار و وابسته به كانون هاى مالى مذكور و حتى نماينده آن ها هستند.
س- اين يهودى بودن اين ها چه اهميتى دارد؟ ممكن بود مسيحى يا لائيك يا بودايى باشند. چرا اين قدر روى يهودى بودنشان تأكيد مى كنيد؟
ج- نه به اين راحتى هم نيست. اولا يهودى بودن تنها نشان از وابستگى به يك مذهب نيست. ما يهوديان لائيك هم داريم. بگذريم از اين كه يهوديان مسيحى و مسلمان هم داريم (۲). ديگر اين كه اگر نخواهيم به ريشه ها بپردازيم، لااقل در ظاهر مى توان گفت كه تجارت و ديگر تكاپوهاى اقتصادى در ميان يهوديان بيش از همه اقوام و اديان رايج است و اين امور نياز به عرصه هاى جديد دارد. از طرف ديگر در حركات اين ها هم پيوستگى شان به يهوديت، يا لااقل به شيوه خاصى از يهوديت كاملا پيدا است. ماجراى تاسيس جمهورى يهودى در فلسطين هم از كارهايى است كه اولين طرح هايش در زمان پالمرستون ريخته شد. اين ها حركات عجيب و پيچيده اى براى از ميان برداشتن و نابود كردن عثمانى انجام دادند و در نهايت پس از نابودى عثمانى و تقسيم سرزمين هاى عرب نشين به كشورهاى عربى پراكنده توانستند اسرائيل را ايجاد كنند.
س- متوجه شدم. مى گفتيد كه ساختار قدرت در غرب ساختارى خصوصى است.
ج- همين كانون هاى مالى كه گفتيم، در سطح جهانى تجارت اسلحه و مواد مخدر و نفت و الماس را در دست دارند و هميشه هم منافع خودشان را از طريق دسيسه هاى سياسى پيش برده اند. مثلا چون بخش مهمى از صنايع تسليحاتى انگليس و امريكا دست اين ها است، اين ها به شدت در ايجاد تنش هاى منطقه اى مؤثر و فعال اند؛ در شبه قاره هند، در آسياى جنوب شرقى و در غرب آسيا و حتى در امريكاى جنوبى اكثر درگيرى ها را اين ها به وجود مى آورند و با هدف فروش سلاح اين كار را مى كنند. اين ها را مخصوصا وقتى با آمار و ارقام بحث و بررسى مى كنيم متوجه مى شويم كه زير اين قضايا چه خبر است.
س- مى خواهيد بگوييد كه كودتا به فروش اسلحه و مواد مخدر ربط داشته است.
خ- نه. موضوع به نفت مربوط است. اين مجتمع هاى قدرت و اقتصاد در زمينه نفت هم علايق خودشان را دارند و كمپانى رويال داچ شل مال آن ها است. اين كمپانى را سر ماركوس ساموئل يهودى كه او هم باز از نزديكان روچيلدهاست بنيان گذارى كرد. ساموئل ها اصلا از خويشان روچيلدها هستند. كمپانى رويال داچ شل هم در عمل به محل سرمايه گذارى روچيلدها و كسانشان و خانواده سلطنتى انگليس و خانواده سلطنتى هلند و ديگر اعضاى اين شبكه اقتصادى بسيار بزرگ تبديل شد. اين سرمايه گذارى ها خيلى هم پنهان است و با واسطه ها و پيچيدگى هاى خاص خودش انجام مى شود. در عمل شايد بشود گفت دست يافتن به اسناد سرمايه گذاران شل و امثال آن از دست يافتن به اسناد ۶MI وCIA و موساد هم سخت تر باشد، چون اين ها يك لايه پنهان تر از سرويس هاى جاسوسى عمل مى كنند. محققانى كه در امور مربوط به نفت فعاليت مى كنند، رويال داچ شل را به عنوان يك ارگان مافيايى مى شناسند و گاهى در كارهايشان به آن لقب اختاپوس بين المللى مى دهند. هميشه كارشان را با دسيسه پيش برده اند.
س- ببينيد من حق دارم از اين طور جمله ها بترسم. وقتى يك نفر مى گويد: اغلب صاحب نظران....، من گوش هايم تيز مى شود. احساس مى كنم بايد بپرسم كه چند نفر صاحب نظر را مى تواند نام ببرد. در اين مورد هم من به لااقل يك نمونه از دسيسه هاى شل احتياج دارم كه حرف شما را بپذيرم. البته نمونه اى غير از كودتاى بيست و هشت مرداد كه ظاهراً شما به شل مربوط مى دانيد.
ج- در همين سال هاى اخير شما با ماجراى قتل كن ساروويوا در نيجريه مواجه مى شويد. كن ساروويوا نويسنده نيجريه اى و نامزد دريافت جايزه نوبل ادبيات بود كه به دست نظاميانى كه در نيجريه كودتا كردند اعدام شد. مى گفتند نوشته هاى او شورش هائى را در زادگاهش راه انداخته و چند پليس كشته شده اند و او را به اين دليل اعدام كرده اند. بعدها يكى از وكلاى ناراضى شل از آن چه در خفا رخ داده بود پرده برداشت. و آن اين كه محل زادگاه ساروويوا حوزه فعاليت هاى شل بوده؛ فعاليت هائى كه به تخريب وسيع محيط زيست در اين منطقه انجاميده و او از سازمان دهندگان اعتراض هائى عليه اين شركت و اقداماتش بوده است و به تقاضاى مسئولان شل بود كه نظاميان كودتاچى او را با اين بهانه ها اعدام كرده و در واقع از سر راه شل برداشتند. شما اگر در شبكه اينترنت اسم Sarowiwa -Ken را جستجو كنيد به زنجيره اى از اسناد و مدارك درباره جنايات مختلف كمپانى شل مى رسيد كه واقعا تكان دهنده است.
س- جالب است. شل اصلا در نيجريه چه كار داشته است؟
ج- شل هر جا كه نفت باشد پيدايش مى شود. البته حوزه هاى خاصى هم حوزه نفوذ سنتى اين كمپانى شناخته مى شود. از جمله اين حوزه ها ايران، عراق، نيجريه و ونزوئلا است. در آسياى جنوب شرقى هم كه كشور برونئى پايگاه اصلى شل است. اين كشور را در نقشه نگاه كنيد، مى بينيد قسمت نفت خيز يك كشور ديگر را جدا كرده اند و اسمش را برونئى گذاشته اند. اين ماجرا و پيوندش با كمپانى شل به قدرى زياد است كه دانشنامه امريكانا برونئى را به شوخى يك كشور شلفيرshelfare» مى خواند. اين شلفير لغتى است كه به شوخى و بر وزن ولفير"welfare» به معناى مرفه و با اشاره به اسم كمپانى شل ساخته اند، يعنى كشورى كه رفاهش را شل تامين مى كند. كشورى كه در ۱۹۹۲ تنها دويست و چهل و يك هزار نفر جمعيت داشته است.
س- البته دويست و چهل و يك هزار نفر با حدود هفتاد ميليون نفر فرق مى كند. منظورم اين است كه اگر شل مى تواند در برونئى هر كار دلش مى خواهد بكند، اين دليل نمى شود كه در ايران هم بتواند.
ج- اين را ديگر بررسى وقايع روشن خواهد كرد. اجمالا اين كه پس از جنگ دوم جهانى، شل شديدا در پى اين است كه ضربات جدى به منافع شركت نفت ايران و انگليس بزند و ايران را از چنگ اين شركت دولتى انگليسى دربيآورد. يعنى در تحولات ايران، شل بسيار ذينفع است. با پيروزى نهضت ملى شدن نفت ايران، انحصار كمپانى بريتيش پتروليوم كه همان شركت نفت ايران و انگليس باشد شكسته مى شود. بعد از كودتا هم در قراردادى كه براى تقسيم منافع نفتى مربوط به حوزه جنوبى ايران تنظيم مى شود، پنج كمپانى عظيم نفتى امريكايى كه عضو كارتل بين المللى نفت هستند، هر يك هفت درصد از سهام نفت ايران را به دست مى آورند، ۹ كمپانى نفتى امريكايى ديگر كه در كارتل عضو نيستند با هم پنج درصد از اين سهام را به دست مى آورند، بريتيش پتروليوم چهل درصد سهام را دارد و شل نيز يك سهم چهارده درصدى به دست مى آورد. چند درصد ازسهام باقى مانده هم نصيب شركت نفت فرانسه مى شود كه آن هم يك شركت خصوصى است كه صاحبش رئيس شاخه فرانسوى خانواده روچيلد است كه در واقع در اهداف و منافع با شل فرق چندانى ندارد. در همان زمان انعقاد قرارداد يعنى اوايل سال ۱۳۳۳ حتى بارون گى دو روچيلد فرانسه يك سفر هم به ايران مى آيد و با شاه ديدار مى كند كه در مطبوعات آن زمان به صورت بسيار مختصر به اين سفر اشاره شده است اين طور نيست؟
س- با اين حال هنوز بزرگ ترين سهم مال بريتيش پتروليوم بوده است.
ج-دو نكته را فراموش نكنيد، يكى اين كه سهم شل پيش از اين صفر بوده و اين سهم خيلى بيش از صفر است و ديگر اين كه براى عقد همين قرارداد شرايطى به بريتيش پتروليوم تحميل شد كه طى آن مقدارى از سهام بريتيش پتروليوم به شل فروخته شد و يك نماينده از شل هم عضو هيات مديره بريتيش پتروليوم شد. اين روند نفوذ كه در اين زمان آغاز شده است تا دو سه دهه بعد و تا جايى ادامه يافت كه شل و شركايش در زمان نخست وزيرى تاچر و در روند خصوصى سازى آن دوره تتمه سهام دولتى بريتيش پتروليوم را هم تصاحب كردند و اين شركت به طور كامل خصوصى و عضوى از همان مافياى قدرت شد.
مى بينيد؟ يكى از راه هاى پى بردن به نقش شل در كودتا دقت در اين است كه شل به طور مستقيم يا غير مستقيم در كودتا چه به دست آورده است.
س- ولى اين كه شل در اين جريان سود برده است كه نمى تواند دليل قاطعى بر دخالتش باشد. درست است؟
ج- شايد.
س-حالا به اين قسمت ماجرا مى رسيم، به نقش شاپور ريپورتر در كودتا. به نظرم مى رسد كه نقطه محورى كار شما همين شاپور ريپورتر است. قبل از شما كس ديگرى به اين آدم نپرداخته بود، يا لااقل من نديده بودم.
ج- بله. همين طور است كه شما مى گوييد. در واقع شايد بشود گفت كاشف شاپور ريپورتر و پدرش من هستم. در اين كودتا شاپور ريپورتر هم نقش جدى اى دارد. اسناد بسيار بسيار جدى اى وجود دارد كه به زودى منتشر مى شود. من در كنار كار نوشتن كتاب زرسالاران دارم گزارش مفصلى از اسناد موجود درباره شاپور ريپورتر تهيه مى كنم. اين اسناد به طور مشخص نشان دهنده اين است كه او نقش درجه اول در كودتاى بيست و هشت مرداد داشته است. اين چيزى است كه كتمان مى شود. نقش كرميت روزولت به عنوان عامل CIA در كودتا مشخص است. نقش كريستوفر مونتاگ وودهاوس، نماينده سرويس اطلاعات خارجى يااينتليجنس سرويس بريتانيا (M16) در ايران هم به خوبى مشخص است و كسى سعى نمى كند كه منكر اين ها بشود، ولى شاپور ريپورتر را مطلقا مطرح نمى كنند. و عجيب است اين تلاشى كه براى كتمان نقش او مى كنند. در حالى كه اسنادى هست كه مشخص مى كند كه او در آن زمان درجه سرهنگ تمامى اينتليجنس سرويس را داشته است و مسئول عمليات در صحنه بوده است. در كنارش هم البته نقش اسدالله علم هست. اسناد بسيارى در اين مورد خوش بختانه از شاپور ريپورتر در ايران به جا مانده و جايى براى انكار باقى نمى گذارد. به پاس همين نقش هم هست كه او از بيست و هشت مرداد تا انقلاب اسلامى به عنوان بزرگ ترين دلال معاملات بين المللى ايران عمل مى كرده و رابط شاه با رجال درجه اول انگليس بوده است. اين با شغلى كه در حكمش هم قيد شده مناسبت دارد، رابط ويژه سرويس اطلاعاتى انگليس با شاه. در ميان اين اسناد نامه هائى ديده مى شود كه نشان مى دهد مثلا حتى شخصيتى در رده لرد كارينگتون وزير دفاع وقت انگليس با واسطه شاپور ريپورتر با شاه ملاقات مى كرده است. لرد كارينگتون بعدها دبير كل ناتو شد.
س- شما مى گوئيد مأمور اينتليجنس سرويس. اين چه ربطى با شل دارد؟
ج- ببينيد. اين روابط تنها روابط كارى نيست. اسنادى هم هست كه پيوند و رابطه نزديك او را با سر ديك وايت رئيس كل اينتليجنس سرويس و رابطه بسيار بسيار صميمانه او با لرد ويكتور روچيلد را نشان مى دهد. اين سه نفر، يعنى شاپور و وايت و روچيلد با هم بسيار صميمى بودند. خودشان و زن هاى شان. نفر چهارمى هم در اين جمع حضور داشت. لرد ماركوس سيف كه زنش «ليلى سيف» رئيس فدراسيون جهانى زنان صهيونيست بود.
س- اين آقاى روچيلد ربطى به سرويس هاى اطلاعاتى انگليس ندارد؟ فكر كنم خود شما در جلد دوم كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى او را بى ارتباط با سرويس هاى اطلاعاتى بريتانيا معرفى نمى كنيد.
ج- البته سيستم اطلاعاتى انگليس خيلى پيش تر از پديده روچيلدها و در زمان ملكه اليزابت اول و به دست صدراعظم او، لرد بورلى پايه ريزى شد. اولين رئيس اين سرويس اطلاعاتى سرفرانسيس والسينگهام بوده كه از همان زمان عمليات خودش را در شرق با كمك يك شبكه از وابستگان به يك خانواده ثروتمند يهودى بنام مندس شروع مى كند. اين خانواده در قرن نوزدهم جاى خود را به روچيلدها مى دهند. در واقع زمانى كه دولت هاى مدرن پس از جنگ هاى ناپلئونى شكل مى گيرند و اين دولت هاى مدرن سازمان هاى مدرن اطلاعاتى را مى طلبند، نقش اصلى را در اين معركه شبكه خانواده هاى ثروتمند يهودى به رهبرى خانواده روچيلد بازى مى كنند. و روچيلدها همان طور كه پدر سيستم بانك دارى مدرن بين المللى هستند، پدر سيستم اطلاعات خارجى و اطلاعات بين المللى هم هستند. اين ها هميشه در پيوند با دستگاه هاى اطلاعاتى غرب بوده اند، اما هميشه هم به دنبال تامين منافع خودشان بوده اند. اين منافع حتى گاهى فراتر و متفاوت با منافع ملى كشورى بوده است كه در ظاهر از خدمات اينان بهره مند مى شده است. در همين ماجرا مى بينيد كه هر چند شاپور ريپورتر در ظاهر يك مأمور اينتليجنس سرويس بوده، اما در واقع هدف اصلى اى كه دنبال مى كرده و كودتا به دنبال آن انجام شده تامين منافع دولت و مردم انگليس نبوده و اتفاقا برعكس، اين بوده كه منافع دولت انگليس كاسته شده و به منافع مجموعه اى از شركت هاى خصوصى قدرتمند وابسته به روچيلدها افزوده شود. يعنى روچيلدها يك باند تبه كاراند كه منافع مردم انگليس را هر جا بتوانند به جيب خودشان سرازير مى كنند. البته اين اختصاص به انگليس ندارد. در همه جاى دنيا هست. مثال هاى جهان سومى كه الى ما شا الله وجود دارد و در مورد كشورهاى توسعه يافته هم امريكا مثال خوبى است.
س- فكر مى كنم اگر الان درباره امريكا هم مثالى بخواهم، شما فورا مثالى رو مى كنيد.
ج- مثال كه زياد است. يكى اش ماجراى ويتنام. كندى مخالف ورود امريكا به ويتنام بود. محققانى كه درباره ترور كندى به طور جدى كار كرده اند، اين ترور را به اين خاطر مى دانند كه امريكا وارد جنگ ويتنام شود. زمانى كه كندى را كشتند، معاونش ليندون جانسون كه از حزب دمكرات بود رئيس جمهور شد و دستور دخالت امريكا در ويتنام را داد و فاجعه اى به نام جنگ ويتنام آغاز شد. در پس اين فاجعه، درست مثل جنگ خليج فارس و جنگ افغانستان، كمپانى هاى بزرگى هستند كه به دنبال منافع مالى خودشان هستند. يكى از اين ها، فقط براى مثال، كمپانى مونسانتو است كه به همين شبكه اى كه درباره اش صحبت مى كرديم وابسته است و اتفاقا با خانواده بوش هم رابطه نزديكى دارد و در جريان جنگ ويتنام ميلياردها دلار سود برد. كار اين كمپانى در جريان جنگ توليد مواد شيميايى اى بود كه براى نابود كردن كشت زارها و مزارع و جنگل ها به كار مى رفت. آثار و عواقب اين مواد فقط بر روى امريكايى هاى حاضر در جنگ به قدرى است كه الان يك گروه چند ده هزار نفره از قربانيان اين مواد و بازماندگانشان دائم از اين دادگاه به آن دادگاه در حال شكايت هستند. از اين گروه عده اى عقيم شده اند و عده اى به سرطان خون دچار شده اند و عده اى ديگر هم دچار مشكلات ژنتيكى هستند. كندى را ترور مى كنند، جنگ راه مى اندازند و سودهاى كلان مى برند و در راه رسيدن به اين سود نه به مردم و سربازان اين طرف رحم مى كنند و نه آن طرف. مى بينيد وقتى آدم از اين زاويه به وقايع نگاه مى كند چه تصوير وحشتناكى مى بيند. س-اين ها در امريكا بيش تر به جمهورى خواه ها نزديك هستند يا به دموكرات ها؟ هم جمهورى خواه ها و هم دموكرات ها. خانواده بوش و حاميانشان پيوند خيلى محكمى با اين كانون وحشى و ماجراجو دارند كه آن هم به نوبه خودش با كمپانى هاى تسليحاتى انگليس و امريكا پيوند دارد. قبلا هم نيكسون با اين ها پيوند داشت كه از دوستان صميمى محمدرضا پهلوى بود و در تشييع شاه در قاهره هم شركت كرد. همان كسى كه در افتضاح واترگيت ساقط شد. ريگان هم به همين ها وابسته بود. اين ها همه از حزب جمهوريخواه اند و بيش ترين پيوندها را با اين كانون دارند. اما اين به اين معنا نيست كه دموكرات ها چنين وابستگى هائى نداشته باشند، ال گور هم كه رقيب بوش در اين انتخابات آخرى بود، پدرزن دكتر اندريو شيف، است. دكتر اندريو شيف كه دندان پزشك است، فرزند ياكوب شيف، است كه ميلياردر بزرگ يهودى اوايل قرن بيستم امريكا است. اين خانواده هم سال ها از همسايگان و دوستان روچيلدها در اروپا بوده اند و ياكوب شيف هم كار خودش را در امريكا به عنوان نماينده رسمى روچيلدها شروع كرد. اين نشان دهنده اين است كه هر جناحى به قدرت برسد منافع اين ها تامين است؛ چه جمهورى خواه باشد و چه دموكرات. البته به طور سنتى حزب جمهورى خواه در جامعه امريكا نماينده اقشار كم فرهنگ و ماجراجو و ثروتمند و به قول معروف شش لول بندهاى تگزاسى است و حزب دموكرات به طور سنتى نماينده طبقه متوسط و روشن فكر امريكا است. در همين انتخابات اخير هم CNN يك نقشه اى پهن كرده بود كه نشان مى داد ال گور در مناطقى اكثريت را به دست آورده بود كه مركز فرهيخته ها و نخبه ها وطبقه متوسط و روشن فكر امريكاست؛ واشنگتن، كاليفرنيا، ماساچوست و مناطق حاشيه غرب و شمال غرب و شمال شرق كه ايالت هاى قديمى تر امريكا هستند. در استان هاى عقب مانده اى كه مركز اقشار عقب مانده و كم فرهنگ امريكا هستند و بيش تر كانون ميلياردرهاى نفتى است، مثل تگزاس، نيو مكزيكو و اوكلاهما بوش بيش ترين آراء را آورد.
س- اين قضيه يهودى بودن بسيارى از اين آدم ها كه شما آن ها را مسبب اين فجايع مى دانيد، اين يك جور جنگ مذهبى را تداعى نمى كند؟ منظورم اين است كه اين يك جور ديد يهودستيزانه نيست؟
ج- به هيچوجه. اتفاقا شما اگر با دقت بررسى كنيد مى بينيد كه خود طبقات فرودست يهودى هميشه اولين قربانيان اين آدم هاى پولدار و قدرتمند بوده اند. اين درست است كه تعداد زيادى از اين خانواده ها يهودى اند اما اصلا نبايد فكر كنيد اين ها به يهودى هاى ديگر رحم مى كنند. نمونه هاى تاريخى بسيارى هم دارد. در طى جنگ هاى صليبى و نيز در دوره انگيزيسيون مى بينيد كه همين گروه كه اتفاقا با سران مذهبى هم نوعى هم پيمانى برقرار كرده اند، مخالفان يهودى شان را طعمه شواليه هاى مسيحى ودستگاه تفتيش عقايد مى كنند. يا در مهاجرت به فلسطين اين ها براى تحت فشار گذاشتن دولت انگليس در يك كشتى پر از يهودى كه در بندرگاه ايستاده بود بمب گذاشتند و يك فاجعه بزرگ ايجاد كردند و بمب گذارى را به گردن مردم فلسطين انداختند. سال ها بعد البته اسناد اين ماجرا برملا شد.
س- خب. شايد وقتش رسيده باشد كه من بپرسم كه اصولاً فرق پژوهش هاى شما با ديگر كسانى كه در تاريخ معاصر پژوهش مى كنند چيست؟
ج- در نظر بگيريد يك مورخ فرضى را. آدمى است كه تحصيلات دانشگاهى در رشته تاريخ دارد، آدم فاضلى است، تحقيق مى كند، كار مى كند واين كار و تحقيق برايش به عنوان يك شغل مطرح است. من مورخ نبوده ام. زندگى سياسى پر تلاطمى هم داشته ام. هم خودم و هم خانواده ام. واقعا از نه سالگى كه پدرم اعدام شد، من خواه ناخواه درگير كار سياسى شدم. و در نهايت به پژوهش تاريخى كشيده شدم. اين با كار يك محقق آكادميك فرق مى كند. دغدغه من به نوعى از عمق وجودم نشئت مى گرفت. كار هم به من سفارش نشده بود، در هيچ كدام از كارهايى كه انجام داده ام كسى كار را به من سفارش نداده است.
س- با شما موافق نيستم. اين ها حتما اثر دارد، اما لااقل فرقى كه من ديدم از اين جنس نبود. شما از سرويس هاى اطلاعاتى صحبت مى كنيد، از تاثير اقتصاد جهانى در وقايع سياسى كشورها صحبت مى كنيد. از چيزهايى صحبت مى كنيد كه من جايى خواندم در حيطه تاريخ نگارى اطلاعاتى است. يعنى شما تاريخ نگارى شيك را كنار گذاشته ايد و وارد عرصه هائى شده ايد كه احتمالا هم در نظر و هم در عمل عرصه هاى بى خطرى نيستند.
ج- چه عرض كنم؟ امروزه البته شايد بگويند تاريخ نگارى اطلاعاتى. مى گويند فراسياست «parapolitic» كه شامل حوزه اى است كه يك لايه پائين تر و عميق تر از سياست است. در سياست موارد ظاهرى بررسى مى شود. گزارش هاى رسمى و نهايى در سياست اهميت دارند. اما در فراسياست محقق مى خواهد عميق تر ببيند. يكى از بخش هاى مهم فراسياست اطلاعات يا اينتليجنس هست. وقتى بپذيريم تجارت جهانى بر روى دو محور عمده مى گردد، بزرگ ترين شاخه تجارت جهانى تجارت اسلحه است و دومين شاخه هم تجارت مواد مخدر است. نفت و اين ها در رده هاى بعد است. اتومبيل سازى كه بسيار پائين تر است. رقمى كه سازمان ملل مى دهد درباره تجارت سالانه مواد مخدر حجمى معادل پانصد ميليارد دلار است. اين پولى نيست كه كم باشد يا گم شود. پنجاه برابر درآمد نفتى ما است. به وضوح پشت اين قضيه آدم هاى گردن كلفتى هستند و سودهاى عظيمى مى برند. در زمينه تجارت اسلحه هم همين طور است. آدم هاى فوق العاده مرموزى اين تجارت را مى گردانند كه از دادن كوچك ترين آمارها پرهيز مى كنند. درآمد اين ها مستلزم جنگ و نظامى گرى است. اين ها با اطلاعات پيوند خورده است. يعنى با دسيسه و تخريب و برنامه ريزى هدفمند كه يك جامعه را به سمتى سوق بدهد كه بازار هروئين بشود و يك منطقه را به سمتى ببرد كه بازار اسلحه بشود. اين كارها جديد هم نيست. در جلد چهارم زرسالاران نشان داده ام كه همين كانون ها در ايجاد جنگ هاى ايران و عثمانى در دوره صفويه مؤثر بودند، با همين هدف ها.
س- آن چه شما درباره اين ماجرا و ايران گفتيد، به بعد از انقلاب اشاره اى نمى كند. سوال آخرم اين است كه بعد از انقلاب را چگونه مى بينيد؟
ج- انقلاب اين قدر غير قابل پيش بينى بود كه تا مدتى همه را دچار يك نوع گيجى كرده بود. خاصه كسانى كه از غارت اين كشور سود مى بردند و انقلاب ضربه اساسى اى بهشان زده بود. اما به طور واضح از سال ۱۳۵۹ مى بينيم كه ايران دوباره مورد توجه اين مافياى اقتصادى قرار مى گيرد. فعاليت هاى شان هم در چند اقدام نمود پيدا كرد. يكى تحميل جنگ به ايران بود.
دوم سعى در ايجاد شكاف بين حكمرانان جديد و مردم و از ميان بردن پايگاه مردمى انقلاب. سوم تشويق و ايجاد ماجراجويى هاى نظامى در داخل مرزها كه نمونه بارزش در كردستان بود و البته در گنبد و خوزستان و سيستان و بلوچستان هم نمونه هائى از آن ديده مى شد. چهارم ايجاد ماجراجويى هاى نظامى در مرزها. مثلا قضيه ارتش آزادى بخش ايران كه از مرز تركيه و با حمايت تركيه و آقاى شاپور ريپورتر و بودجه يك ميليون دلارى اى كه او فراهم كرده بود به ايران تهاجم مى كردند. البته بايد گفت هنوز ابعاد و اعماق اين اقدامات شناخته شده نيست. دليل ساده اش هم اين كه ما تاريخ نگارى روز نداريم. و در نظر داشته باشيد كه بيش از هفتاد درصد مردم ما جوانانى هستند كه يا در زمان انقلاب اصلا به دنيا نيامده بودند، يا اين قدر كوچك بوده اند كه تقريبا هيچ تجربه مستقيمى از آن دوره را به ياد ندارند. اين گسست تاريخى خيلى خطرناك است و متاسفانه تلاشى هم براى ترميمش نمى شود. تعداد قابل توجهى از كسانى هم كه در راس مسئوليت هاى مختلف قرار دارند كسانى هستند كه در ابتداى جوانى يا نوجوانى با انقلاب مواجه شده اند و از آن به بعد دائم در مسئوليت هاى مختلف بوده اند و اصلا فرصت و فراغ بال كافى براى مطالعه نداشته اند. اين گروه هميشه در حال افراط يا تفريط اند.
س- اين كه خيلى وحشت ناك است.
ج- حالا به اين شكل البته نيست كه شما مى گوييد. ببينيد يك تحولى در روان شناسى سياسى اين نسل مديران رخ داده كه اين هم خودش محل بررسى است. اين نسل در ابتدا بسيار تند و تيز شروع كرد. احتمالا مخاطبان شما دهه شصت را به ياد ندارند. ولى با مراجعه به مطبوعات آن دوران مى توان صحت اين حرف ها را تحقيق كرد. همين آقايانى كه الان منادى بسيارى از چيزهاى جديد هستند، در آن دوران به شدت مطلق گرا بودند. هر حادثه اى را به دشمن خارجى نسبت مى دادند و من خودم بارها مى گفتم كه وقتى يك حادثه رخ مى دهد شما بايد برويد و ريشه هاى اجتماعى اين را بشناسيد. نه اين كه فورا ندانسته و نشناخته آن را به دشمن خارجى و استكبار جهانى منتسب كنيد. دقيقاً به دليل همين موضع من و امثال من در آن دوران مطرود بوديم. حالا همين آقايان از سمت ديگر افتاده اند و وجود هرگونه دشمن خارجى را منكراند. حالا باز من و امثال من بايد فرياد بزنيم كه دشمن خارجى وجود دارد و كسى جدى نمى گيرد. هميشه مطلق گرا بوده اند. گاهى از اين سو و گاهى از سوى ديگر. درك نمى كنند كه عوامل اجتماعى و آسيب هاى اجتماعى هم هست و دشمن هم هست و همه اين ها با هم ممكن است پديده هاى مختلف را به وجود بياورند. اين دانش سطحى و آن نبود تاريخ روز و گسست تاريخى ما از نسل هاى پيشين و وجود دشمنان بسيار زيرك و قدرتمند و برنامه ريز اگر به همين شكل پيش برود به يك فاجعه خواهد انجاميد.

۱-در مقدمه جلد اول كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى آمده است:
فردوست از كودكى نزديك ترين دوست محمدرضا پهلوى و محرم اسرار او شد. با عزيمت محمدرضا پهلوى به سوييس براى تحصيل در كالج لروزه فردوست تنها هم كلاسى بود كه با او اعزام شد و در سوييس هم چنان صميمى ترين يار محمدرضا بود. طى اين سال ها، اين رابطه متقابل تعميق يافت و چنان پيوندى پديد شد كه گويى فردوست جزو مكملى از شخصيت و زندگى محمدرضا پهلوى است. با صعود محمدرضا به سلطنت، فردوست هم چنان در كنار او بود. فردوست صميمى ترين دوست او بود، تنها فردى بود كه با شاه و ملكه بر سر يك ميز غذا مى خورد، در راس مهم ترين ارگان اطلاعاتى رژيم پهلوى، دفتر ويژه اطلاعات، كه سازمان اطلاعاتى شخصى شاه محسوب مى شد، بر كل سيستم سياسى و اطلاعاتى كشور - و حتى بر ساواك - نظارت داشت و رابطه شخصى شاه را با مهم ترين ارگان هاى اطلاعاتى هم سنگ برقرار مى ساخت. اين آدم عجيب، بعد از انقلاب از ايران فرار نكرد و تا سال شصت و دو در كنج اتاقى در خانه پدرش زندگى مى كرد و گاه براى قدم زدن به پارك لاله مى رفت. سران گروه هاى ضد انقلاب و نظاميانى كه به خارج از كشور گريخته بودند وقتى مطمئن شدند كه فردوست از ايران فرار نكرده است، به اين نتيجه رسيدند كه دارد با رژيم همكارى مى كند و همين خيال باعث ساختن افسانه هاى عجيب و غريبى درباره او و همكارى اش با نظام جمهورى اسلامى شد. با پخش اين افسانه ها و شايعات مربوط به فردوست، وزارت تازه تاسيس اطلاعات هم به موضوع فردوست علاقه مند شد و در دوازدهم آبان شصت و دو او را در همان اتاق خانه پدرى دستگير كرد. تا بيست و هفت ارديبهشت شصت و شش كه فردوست در اثر سكته درگذشت، از او بازجوئى هاى مكرر و طولانى انجام شد كه حاصل آن بيش از هزار و پانصد صفحه متن دست نوشته و چند حلقه نوار ويدئويى است. پس از مرگ فردوست وزارت اطلاعات اين دست نويس ها را به تعداد محدود تكثير كرد و در اختيار مسئولان نظام و نهادهاى مختلف و رسانه هائى نظير صدا و سيما و بعضى از محققان گذاشت. اين طور بود كه نسخه اى از اين متن به دست عبدالله شهبازى رسيد. او بر خلاف ديگران كه معمولا قسمت هائى از دست نويس را مى خواندند و بعد آن را كنارى مى گذاشتند، متن را بارها با دقت خواند و نكاتى را كه به نظرش نياز به تحقيق بيش تر داشت مشخص مى كرد. بعد كم كم يادداشت ها و اضافه ها زياد و زيادتر شدند. تا جايى كه مى شد ديد كه اين طليعه يك كار تحقيقى منسجم است كه تا سال ها منسجم ترين و دقيق ترين پژوهش تاريخى درباره رژيم پهلوى باقى ماند و به اين صورت با منظم كردن متن دست نويس ها و حذف موارد تكرارى و اضافه كردن توضيحات و تصحيح هاى كوتاه جلد اول كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، و بعد در تحقيق نكاتى كه فردوست به آن ها اشاره كرده بود جلد دوم پديد آمد.
عبدالله شهبازى مى گويد: . يك روز در همين تهران ديدم مردم صف كشيده اند تا ظهور و سقوط سلطنت پهلوى را بخرند. احساس كردم كارى كرده ام. اين احساس را چند سال قبل هم يافتم. زمانى كه در شيراز ديدم كه مردم براى خريدن ايل ناشناخته صف كشيده اند.
۲-حبيب الله عسگراولادى مسلمان، دبيركل جمعيت موتلفه اسلامى از اين تيره يهوديان مسلمان است، كه پدرش با قيد «مسلمان» بعنوان پسوند فاميلش به دين اسلام در آمد.- پيك نت

يك ايرانى مى خواهد فرماندار كاليفرنيا شود
مخالفان گرى ديويس، فرماندار دموكرات ايالت كاليفرنيا، تلاشهايى را براى بركنارى وى از اين سمت آغاز كردند و قرار است روز ۷ اكتبر در اين مورد تصميم گيرى شود. از هم اكنون چند نفر خود را براى احراز اين مقام نامزد كرده اند. يكى از نامزدهاى اين پست، يك آمريكائى ايرانى تبار است به نام بديع بديع الزمانى. آقاى بديع الزمانى كه اولين آمريكائى ايرانى تبارى است كه خود را نامزد چنين مقامى كرده، در گفتگويى با راديو فردا به سئوالهاى اين راديو پاسخ داده است. وى درباره سابقه فعاليتهاى دولتى و ادارى خود در كاليفرنيا چنين ميگويد.
من بيش از چهار سال بوسيله فرماندار كاليفرنيا در Joint Venture Advisory Board يعنى يك هيات مشاورى بود براى فرماندار كاليفرنيا كار كردم و الان نزديك به هفت سال است كه هردو شهردار پيشين و فعلى سانديگو، من را منصوب كردند به Small Business Advisory Board، باز آنهم يك هيات مشاور است كه به شهردار و انجمن شهر، نظر مشورتى ميدهد در مورد حرفه ها و بازرگانان و چيزهاى مختلف و همچنين بيش از شش سال در هيات امور بين المللى شهر سانديگو بودم، باز آنهم يك هيات مشاور است براى شهردار و انجمن شهر سانديگو كه در موارد بين المللى گزارش ميدهد و خوشبختم به شما بگويم كه ما در آنجا، سپاس نامه اى تهيه كرديم كه براى هنرمندانى كه از كشورهاى مختلف دنيا مى آمدند و هنرشان را ارائه ميدادند، ميداديم و من نخستين سپاسنامه را براى آقاى شهرام ناظرى تهيه كردم كه به دو زبان فارسى و انگليسى بود كه در يك كنسرتى كه ايشان در سانديگو داشتند و بيش از ۶۰۰ نفر شركت كرده بودند، از سوى شهردارى سانديگو به ايشان اهدا كرديم.
برنامه اعلام شده بديع بديع الزمانى جلوگيرى از ورشكستگى ايالت كاليفرنيا است، او مى گويد: اين مسأله، مسأله كوچكى نيست، اولاً ايالت كاليفرنيا خودش به تنهايى از نظر قدرت اقتصادى، پنجمين قدرت بزرگ دنيا است، ولى با اين همه در حال حاضر در حال ورشكستگى است، الان ما ۳۸ ميليارد دلار كسرى بودجه داريم، خيلى جالب است كه بدانيد كه تقريبا ما ۵ سال پيش ما ۱۴ ميليارد دلار اضافه بودجه داشتيم، يكدفعه در عرض ۵ سال اين همه افت كرده و بدليل بزرگ بودن و عظمت اين مشكل، يك نفر مسلما نميتواند كار زيادى انجام دهد، ولى يك نفر ميتواند به عنوان رهبر، با داشتن مشاوران مختلف در زمينه هاى مختلف، بويژه اقتصادى اين وضعيت را انشاءالله برطرف كند.
بديع بديع الزمانى: در مورد تأثير انتخاب او بر جامعه ايرانى مقيم كاليفرنيا مى گويد، اين امر به دو بخش تقسيم مى شود، يكى اينكه اگر انتخاب شويم، يكى اينكه اگر انتخاب نشويم. از حالا شروع شده يك شهرت خوب و نيك براى ايرانيان كاليفرنيا و در نتيجه براى تمام ايرانيان دنيا دارد بوجود مى آيد، با حرفهايى كه ميزنيم، با اينكه مى خواهيم بياييم وارد اين كار شويم، مى خواهيم خدمت كنيم به مردم كاليفرنيا و اين مشكل را برطرف كنيم. اين خودش يك نكته مثبت بسيار بزرگى است. از اين مهمتر شايد براى جامعه ما، يگانگى و همبستگى و شور و شوقى است كه در ميان ما ايرانيان بوجود خواهد آمد.
براى اينكه براى نخستين بار است در تاريخ كه يك ايرانى براى فرماندارى كاليفرنيا نامزد شده و جالب است براى شما بگويم كه بيش از ۲۴ ساعت نيست كه رسانه هاى ايرانى از اين نامزدى من باخبر شده اند، ولى از سراسر دنيا هم تلفن داشتم، هم ايميل كه همه از كشورهاى مختلف زنگ زدند، ابراز خوشحالى كردند و گفتند ما چه كمكى ميتوانيم بكنيم و بعد وقتى كه گفتم شما از كشورهاى خارج نميتوانيد براى انتخابات من از نظر پولى حمايت كنيد، گفتند ما به دوستانمان در كاليفرنيا و ايالتهاى ديگر آمريكا زنگ خواهيم زد كه آنها به شما كمك كنند كه قانونى هم باشد. اين شور و شوق و حركتى كه بوجود آمده خيلى در روحيه ما همه ايرانيها مثبت است و انشاءالله بتوانيم از اين روحيه مثبت و يگانگى براى كارهاى آينده مان استفاده كنيم.
از همه مهمتر باز شايد اين است كه ما اگر ۵۰۰ هزار، يك ميليون، يك ميليون و نيم رأى داشته باشيم، حتى اگر انتخاب هم نشوم، باز ميتوانيم وقتى كه مشكلى داريم، برويم پيش رهبران جامعه، برويم پيش سياستمدارانى كه دست اندر كار هستند و بگوييم من يك ميليون رأى دارم و اينها پشت سر من هستند و اين مسأله را مى خواهيم كه شما براى ما حل كنيد، به اين ترتيب ما را به رسميت خواهند شناخت و ميتوانيم مزاياى زيادى براى جامعه ايرانى بدست بياوريم.

«۲۸ مرداد» و بلنداى پرواز حقيقت در گفتگو با على ميرفطروس
v تاريخ بمفهوم مدرن آن زاده دوران تجدد است. دورانى كه با تكيه بر «عقل نقاد»، ضمن نفى و انكار «تقدير» يا «مشيت الهى» در بروز رويدادهاى تاريخى، عقل و اراده آزاد انسان، تاريخ ساز گرديد.

v ما ميراث خوار يك تاريخ عصبى و عصبانى هستيم و بهمين جهت است كه همواره، حال و آينده را فداى اين گذشته عصبى و ناشاد كرده ايم.
003264.jpg
ميرفطروس
اشاره:
كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ و سقوط دولت دكتر محمد مصدق، يكى از گرهگاه هاى اساسى در تاريخ معاصر ايران است كه همواره زمينه ساز اختلافات بسيار در بين نيروهاى سياسى- روشنفكرى ايران بوده است. تأثير اين واقعه در تاريخ معاصر ايران، آنچنان است كه بسيارى، انقلاب اسلامى سال ۵۷ را «محصول» اين رويداد سياسى دانسته اند.
نشريه «تلاش» (چاپ آلمان) كه در عمر كوتاه خود، گام هاى بلندى برداشته، در شماره اخير خود به مناسبت پنجاهمين سالگرد كودتاى ۲۸مرداد ۳۲ با بعضى از دست اندركاران اين واقعه، كارشناسان نفت و صاحب نظران (از جمله با اردشير زاهدى، داريوش همايون، على ميرفطروس، باقر پرهام، صدرالدين الهى، پرويز مينا، حسن كيانزاد، رامين كامران، حسن منصور و بابك اميرخسروى) گفتگوهائى انجام داده كه مى توانند روشنگر گوشه هائى از اين
رويداد سرنوشت ساز باشند.
«نيمروز» ضمن تبريك به دوستان «تلاش» براى انتشار چنين ويژه نامه ارزشمندى، بخش هائى از اين گفتگوهاى روشنگر را از نظر
خوانندگان مى گذراند:

تلاش: در آستانه پنجاهمين سالگرد واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قرار داريم. آيا پس از گذشت نيم قرن مجازيم از اين واقعه تحت عنوان گذشته و تاريخ ياد كنيم؟ چه پيش شرطهائى ضرورى است تا واقعه اى به گذشته تعلق گيرد؟ آيا تنها گذشت زمان كافى است؟

ميرفطروس: درفرهنگ عمومى ما «تاريخ» عموما بمفهوم «تقويم» بكار رفته و بهمين جهت درك ما از تاريخ بعنوان رشته اى خاص از معرفت انسانى بيشتر يك درك تقويمى است. در بينش تقويمى، بيشتر به اين روز و يا به آن رويداد مشخص توجه مى شود و از علل و عوامل اجتماعى پيدايش حوادث يا از زمينه هاى اجتماعى ظهور و سقوط شخصيت ها غفلت مى گردد.
جدا از تعريف هاى كلاسيك يا سنتى تاريخ (بعنوان «آئينه عبرت» و...) تاريخ بمفهوم مدرن آن، زاده دوران تجدد است، دورانى كه با تكيه بر «عقل نقاد»، ضمن نفى و انكار «تقدير» يا «مشيت الهى» در بروز رويدادهاى تاريخى، عقل و اراده آزاد انسان، تاريخ ساز گرديد.
حدود ۲۵ سال پيش در يك كتاب كوچك دوران دانشجوئى (كتاب حلاج) تعريفى از تاريخ بدست داده ام كه شايد هنوز درست باشد:
«تاريخ، شرح جنگ ها و عياشى ها و بيان شكست ها و ناكامى هاى سلاطين و سرداران نيست، تاريخ بعنوان يك علم بمعناى كشف، بررسى و تبيين روابط عليى حوادث و حركت هاى اجتماعى است و هم از اين روست كه درك تاريخ، درك چشم اندازهاى آينده نيز هست چرا كه آينده برآيند ناگزير گذشته و حال است.»
در تاريخ نويسى جديد به وقايعى كه زمان شان از ۵۰ سال (يعنى دو نسل) گذشته باشد، «وقايع تاريخى» مى گويند. قيد ۵۰ سال (يا دو نسل) شايد براى اينست كه پس از ۵۰ سال، قهرمانان يا ضدقهرمانان يك واقعه عموما درگذشته اند و مورخ با فاصله گيرى زمانى از رويدادها و عوامل سازنده آنها، بهتر و منصفانه تر مى تواند به بررسى و تحليل حوادث بپردازد، با اين حال، امروزه از نوعى تاريخ بنام «تاريخ بلافاصله» (Histoire Immا) diate) ياد مى كنند كه ناظر بر وقايع مهم ۲۵ تا ۳۰ سال اخير است (مانند وقايع دانشجوئى ماه مه ۱۹۶۸ فرانسه يا انقلاب اسلامى ۱۳۵۷ ايران).
وجه يا وجوه مشخصه يك واقعه تاريخى اين است كه:
۱ واقعه به گذشته تعلق داشته باشد.
۲ واقعه اى يگانه و بى مانند (Singulier) باشد.
۳ آن واقعه چه مثبت و چه منفى برحيات سياسى اجتماعى يك جامعه و از اين طريق بروجدان عمومى جامعه تاثير آشكار و درازمدت گذاشته باشد. بنابراين طول زمانى و تداوم درحافظه جمعى، وجه مشخصه ديگر وقايع بعنوان «وقايع تاريخى» است.
تاريخ با سياست پيوندى نزديك دارد اما بايد گفت كه هررويداد سياسى، تاريخى نيست. چرا كه مضمون سياست اساساً مضمونى بلافاصله، حال و حى و حاضر است به عبارت ديگر: تنها بعضى از وقايع سياسى مى توانند تاريخى بشمار آيند (مانند همين كودتاى ۲۸ مرداد۳۲)
در ايران با وجود يك سنت ديرپاى تاريخ نويسى «خردگرا» (مانند تاريخ طبرى، تاريخ يعقوبى، تاريخ مسعودى و تاريخ بيهقى) بعلت حملات و هجوم ها و حاكميت حكومت هاى قبيله اى، روند تكامل اجتماعى ايران و ازجمله تاريخ نويسى «خردگرا» نيز رو به زوال گذاشت. استيلاى ديرپاى حكومت هاى قبيله اى برايران نوعى اخلاق و عصبيت ايلى قبيله اى را در جامعه ما نهادينه كرد بهمين جهت تاريخ ايران عموما تاريخ عصبيت ها و عصبانيت هاست. در رفت و آمدها و كشاكش هاى قبايل مختلف، جامعه ايران از يك عصبيت به يك عصبيت ديگر پرتاب گرديده است. تاريخ اجتماعى ما (و از جمله تاريخ انديشه سياسى در ايران) نيز بازتاب همين عصبيت ها و عصبانيت ها و عواطف است، در۶۰ ۷۰ سال اخير، نوعى «تاريخ حزبى» يا «تاريخ ايدئولوژيك» به عنصر عصبيت در فرهنگ سياسى ما جان تازه اى بخشيده است. با چنين خصلت ديرپائى است كه ما به تاريخ و شخصيت هاى تاريخى مان نگاه مى كنيم: «شخصيت هاى دلپذير» مان آنچنان پاك و بى بديل وبى عيب اند كه تن به «امامان معصوم» و «قهرمانان صحراى كربلا» مى زنند (مانند ميرزاتقى خان اميركبير و دكترمحمدمصدق) و برعكس، «شخصيت هاى نادلپسند» مان آنچنان سياه و ناپاك و نابكارند كه فاقد هرگونه خصلت نيكوى انسانى يا عمل مثبت اجتماعى مى باشند (مانند رضاشاه و محمدرضاشاه و قوام السلطنه و...). ما ميراث خوار يك تاريخ عصبى و عصبانى هستيم و بهمين جهت است كه همواره، حال و آينده را فداى اين گذشته عصبى و ناشاد كرده ايم.
ازطرف ديگر: ما ملتى هستيم كه همواره دوستدار پيروزى ها وكاميابى هاى بزرگ و در عين حال آسان هستيم و آنجا كه دچار شكست و ناكامى مى شويم بجاى نگريستن به خويش ودرك كمبودها وكم كارى هاى خود با توسل به تئورى توطئه، «دست انگليس» و «عوامل خارجى» را عمده مى كنيم. تئورى توطئه درواقع توجيهى است براى ناآگاهى ها و ندانم كارى هامان و مرهمى است كه روان زخم خورده ما را آرام مى كند، نمونه اش را در دو واقعه بسيار نزديك بهم مى توان ديد: يكى در جريان ۳۰ تير ۱۳۳۱ (كه بعنوان «قيام ملى ۳۰ تير» از آن ستايش ها مى كنيم) و ديگرى جريان ۲۸ مرداد ۳۲ است كه از آن بعنوان «كودتاى انگليسى آمريكائى» و... ياد مى كنيم).
روشن است آنجا كه عواطف و احساسات و عصبيت هاى سياسى حزبى حاكم باشد جائى براى انصاف، اعتدال وعقلانيت سياسى باقى نمى ماند... ما سال هاست كه در اين فضاى وهم آلود «يزدان» و «اهريمن» نفس مى كشيم و با شخصيت هاى دلخواه خويش، «حال» مى كنيم!
از اين گذشته، هيچ لازم نيست كه ما بخواهيم كودتاى ۲۸ مرداد را «فراموش» كنيم بلكه مانند بسيارى از ملل آزاد و متمدن جهان با فاصله گرفتن از عصبيت ها و عاطفه هاى سياسى، وقايع آن دوران (و از جمله كودتاى ۲۸ مرداد) را مى توانيم «موضوع» مطالعات منصفانه قرار دهيم. از ياد نبريم كه ملت هايى هستند كه تايخ معاصرشان، بسيار خونبارتر از تاريخ معاصر ما است (مانند اسپانيائى ها، شيليائى ها و آفريقاى جنوبى ها) اما آنها با گذشت و آگاهى و اغماض (و نه فراموشى) و با نگاه به آينده كوشيدند تا بر گذشته خونبار و ناشاد خويش فائق آيند و تاريخ شان را عامل همبستگى، آشتى و تفاهم ملى سازند. داشتن اين تفاهم و يا درست تر بگويم داشتن اين تاريخ ملى مى تواند سقفى براى ايجاد جامعه مدنى بشمار آيد، چراكه جامعه مدنى تبلور يك جامعه ملى است و جامعه ملى نيز تبلور داشتن تفاهم ملى بر روى يك سرى ارزش ها
(ازجمله برروى حوادث و شخصيت هاى تاريخى) است.

تلاش: از مهمترين پيامدهاى ۲۸ مرداد، گسست ژرف، جدائى شگفت آور و دشمنى آشتى ناپذير ميان نيروهاى سياسى روشنفكرى مان بوده است. هنوز هم بسيارى از صفبندى ها و گفتمان سياسى رنگ گرفته از اين واقعه است.
آيا دستيابى به همبستگى و توافق ملى كه ضرورت آن امروز بيشتر از هميشه احساس مى شود، موكول به خاتمه دادن به اين ستيز تاريخى است؟ در پيشگفتار كتاب » مصدق، نفت، ناسيوناليسم ايرانى » آمده است: » شايد هيچگاه در باره دخالت ۱۹۵۳ (۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دخالت آمريكائيها در سرنگونى دولت مصدق) چه از لحاظ پژوهشى و چه غير از آن اتفاق نظر كلى حاصل نشود. » آيا شما با اين ديدگاه موافقيد؟

ميرفطروس: همانطوريكه گفته ايد: ۲۸ مرداد ۳۲ باعث جدائى ها و دشمنى هاى آشتى ناپذير ميان نيروهاى سياسى و روشنفكرى ما شده است، به نظر من حتى ظهورآيت الله خمينى و بروز انقلاب اسلامى نيز «محصول» اين جدائى ها و دشمنى هاى آشتى ناپذير بوده است وگرنه با آنچه كه قبلا (در نشريه تلاش) گفتيم: دو سه سال قبل از انقلاب ،۵۷ خمينى در نجف آنچنان بى پايگاه و مايوس و نااميد بود كه خواستار بازگشت به ايران و رفتن آبرومندانه به قم بود!
مهم نيست كه اين «ستيز تاريخى» را «خاتمه يافته» تلقى كنيم، بلكه مهم اينست كه اينك (و در اين شرايط حساس و سرنوشت ساز مبارزات مردم ايران عليه تماميت رژيم جمهورى اسلامى) بدانيم كه بين منافع ملى و مصالح سياسى ايدئولوژيك كداميك ارجحيت يا اولويت دارند؟ متاسفانه در جريانات منجر به انقلاب ۵۷ و استقرار حكومت اسلامى، بسيارى از رهبران و «ريش سفيدان سياسى» ما آنچنان در عصبيت و اسارت ۲۸ مرداد بودندكه بدون درك حساسيت شرايط نتوانستند به اولويت ها و وظائف ملى خويش عمل كنند (البته غير از دكتر غلامحسين صديقى و دكتر شاپور بختيار) با آنچه كه آلان مى بينيم ظاهراً سروران سياسى ما با جدال ها و عصبيت هاى به اصطلاح سياسى مى خواهند ۲۵ سال ديگر هم به عمر حكومت اسلامى حاكم اضافه كنند و...

تلاش: نخستين عكس العمل رسمى برعليه قرارداد غيرعادلانه دارسى و در برابر شركت نفت ايران و انگليس بصورت لغو يكجانبه اين قرارداد در سال ۱۳۱۱ از سوى رضا شاه صورت گرفت. سخنان تقى زاده، شانزده سال بعد، در برابر مجلس پانزدهم نيز مؤيد اين روايت تاريخى است. اقدام رضاشاه و دخالت وى در پروسه مذاكرات با تغيير اندكى (افزايش ۲۰ در صد به سهم ايران) به تمديد آن قرارداد انجاميد. و اين امر از سوى نسل بعدى و رهبرى نهضت ملى شدن نفت بعنوان » خيانت رضاشاه » و » طرفدارى » وى از منافع انگليسها در تاريخ ثبت شد. اتهام خيانت و وابستگى از سوى همان نيروها دامن تقى زاده (وزير دارائى و سرپرست هيات نمايندگى ايران در مذاكرات آن زمان) را نيز گرفت.
بعدها لايحه الحاقى (گس گلشائيان) نيز نه بعنوان طرحى ناتوان وناقص
در استيفاى حقوق ملت ايران از قرارداد نفتى فوق، بلكه بعنوان سند » خيانت » دولت ساعد و وابستگى وى و گلشائيان به منافع بيگانه از سوى مجلس پانزدهم و با پافشارى و سرسختى اقليت به رهبرى مكى، حائرى زاده، بقائى و آزاد از درون مجلس و به كمك دكتر مصدق از بيرون، رد شد.
متاسفانه وحشت از فضاى خودساخته » اتهام خيانت به منافع ايران » و وسواس و پايبندى بيش از حد به حيثيت و اعتبار خود، از سوى رهبرى نهضت ملى شدن نفت در روابط خارجى ايران نقش اساسى بازى نمود.
آيا تنها نگاه از زاويه » خدمت » و يا » خيانت » در توضيح ناكاميهاى ايران در بهره بردارى عادلانه حقوق خود از منابع نفتى، كفايت مى كند؟ مرز ميان حيثيت و اعتبار شخصى سياستمداران و دولتمردان و منافع كشور كجاست؟

ميرفطروس: بطوريكه درجائى ديگر گفته ام در تاريخ معاصر ما، سرنوشت ايران را دو مسأله اساسى رقم زده است يكى: نفت، و ديگرى همسايگى با دولت روسيه (و بعد اتحاد شوروى)، بى معنا نيست اگر بگوئيم تاريخ معاصر ايران با «نفت» نوشته شده است! مسأله نفت و خصوصا استيفاى حقوق ايران از شركت نفت انگليس از ديرباز آرزوى بسيارى از سياستمداران ايرانى بوده (از رضاشاه بگيريد تا محمدرضاشاه و قوام السلطنه و رزم آراء و دكتر مصدق) مثلا رضاشاه در جلسه هيات وزيرانش با عصبانيت متن قرارداد ۱۹۰۱ دارسى را پاره كرد و در ميان شعله هاى آتش انداخت و بدنبال آن از طريق مصطفى فاتح به سرجان كدمن (رئيس شركت نفت انگليس) پيغام داد كه: «ايران ديگر نمى تواند تحمل كند و ببيند درآمدهاى عظيم نفت به جيب خارجيان سرازير شود در حالى كه خود، محروم از آنهاست» .... در واقع اولين گلوله براى ملى كردن صنعت نفت از همين لحظه، شليك شد.
با تهديدات رضاشاه، سرجان كدمن سرانجام پذيرفت كه شركت نفت ۲۰ درصد از سهام را بطور رايگان به ايران واگذار كند و بابت هرتن نفت توليد شده، دوشلينگ به ايران پرداخت نمايد. از اين گذشته متعهد شد كه منطقه امتياز استخراج نفت را به ميزان قابل توجهى كاهش دهد و در عوض خواست كه مدت امتياز، سى سال افزايش يابد.
پيشنهاد سرجان كدمن با مخالفت هيات نمايندگى دولت ايران (به سرپرستى سيد حسن تقى زاده، وزيردارائى) روبرو گرديد بطوريكه اعلام گرديد كه دولت ايران قرارداد ۱۹۰۱ دارسى را يكطرفه لغو خواهد كرد زيرا كه منافع ايران را تأمين نمى كند. با اين تهديد، دولت انگليس طى يادداشت تندى ضمن اعتراض به دولت ايران، رضاشاه را به «اقدامات نظامى» تهديد كرد و حتى به آرايش ناوگان جنگى خود در خليج فارس پرداخت و كوشيد تا اعراب جنوب ايران را به شورش و طغيان وادارد. اين تهديدات و تحريكات نظامى، رضاشاه را هراسان ساخت و با توجه به نيازهاى مالى دولت ايران، در مذاكرات بعدى، خودسرپرستى هيات را برعهده گرفت و در نهايت پيشنهاد انگليسى ها را پذيرفت. در اين قرارداد (كه به قرارداد ۱۹۳۳ معروف است) با اينكه ايران توانست به سهم بيشترى دست يابد و منطقه عمليات شركت نفت را نيز از ۵۰۰ هزار مايل مربع به ۱۰۰ هزار مايل مربع كاهش دهد و حق انحصارى شركت نفت انگليس را در ساختن لوله هاى نفت تا سواحل خليج فارس لغو كند، اما تمديد مدت قرارداد به ۳۰ سال ديگر، اقدامات رضاشاه را با يك اشتباه بزرگ همراه ساخت. خطائى كه سيد حسن تقى زاده (وزيردارائى رضاشاه) از نقش خود در آن بعنوان «آلت فعل» يادكرده است.
نكته اى را كه بايد به آن توجه داشت اينست كه در اين هنگام، ايران در بين دوسنگ آسياب قدرت هاى استعمارى (روس و انگليس) قرار داشت و هرگونه قراردادى با توجه به موقعيت و ملاحظات سياسى اين دوقدرت بزرگ استعمارى انجام مى گرفت. بنابراين مواضع سياسى سياستمداران وقت مى بايستى در كادر فشارهاى اين «دوسنگ آسياب» درك گردد و اگر بپذيريم كه سياست را هنرتحقق ممكنات تعريف كرده اند، بنابراين با توجه به سلطه سياسى نظامى روسيه و انگليس در منطقه، بسيارى از سياستمداران و دولتمردان ايران در اين دوران بدنبال تحقق «ممكنات» بوده اند و نه «مطلوبات» و آنان كه خواسته اند در هاله اى از آرمان گرائى و مطلوب خواهى، عمل كنند، نه تنها خود، بلكه جامعه ايران را به پرتگاه هاى بى بازگشت سوق داده اند، كودتاى ۲۸ مرداد و سرنوشت دكتر محمد مصدق و نتايج بعدى آن، نمونه اى از اين «آرمان گرائى» و «مطلوب خواهى» مى تواند باشد. با توجه به اين نكته مهم، بعد از رضاشاه، مسأله استيفاى حقوق ايران از شركت نفت انگليس در دولت هاى ساعد، قوام، رزم آراء و دكتر محمد مصدق نيز دنبال گرديد.
نكته اى را كه در اشاره شما به قرارداد «گس گلشائيان» و دولت ساعد مراغه اى بايد افزود اينست كه قرارداد «گس گلشائيان» زمانى از طرف ساعد به مجلس ارائه شد كه فقط چهار روز به پايان دوره پانزدهم مجلس باقى مانده بود، آيا اين مسأله، آگاهانه يا عامدانه و ناشى از هوشيارى سياسى ساعد مراغه اى بود؟ آيا اومى خواست كه دركشمكش ها و بحث ها و جدال هاى مرسوم مجلس در باره اينگونه قراردادها، عمر چهار روزه مجلس بپايان رسد تا او از فشار دولت انگليس در تحميل قرارداد «گس گلشائيان» رهائى يابد؟ در هرحال، با سخنرانى ۴ روزه حسين مكى در مجلس و در نتيجه، با پايان رسيدن عمر مجلس پانزدهم اين قرارداد فرصت تصويب يا رد نيافت و به رأى گذاشته نشد. از اين گذشته بايد اشاره كنم كه اولين نشانه هاى سياست «موازنه منفى» (كه بعدها به سياست اساسى دكتر مصدق در باره نفت بدل گرديد) از نخست وزيرى ساعد آغاز شد. او ضمن مخالفت شديد با تقاضاى شوروى ها در باره امتياز نفت شمال (در سال ۱۳۲۳)، بررسى پيشنهادات شركت هاى نفتى كشورهاى ديگر را نيز به بعد از خروج نيروهاى متفقين از ايران موكول كرد (در آن زمان سى هزار سرباز روسى در ايران مستقر بودند). رد تقاضاى دولت شوروى از طرف ساعد مراغه اى (كه زمانى نيز سفير ايران در مسكو بود) به يك جنجال بزرگ سياسى تبديل شد بطوريكه «كافتارادزه» (فرستاده مخصوص دولت شوروى به ايران) برخلاف اصول ديپلماتيك و بدون رعايت آداب يك ميهمان در ايران، طى يك كنفرانس مطبوعاتى در تهران، ساعد (نخست وزير) را بشدت مورد توهين و حمله قرارداد و بدنبال توهين و تهاجم «كافتارادزه» حزب توده نيز با براه انداختن تظاهرات گسترده (زير چتر حمايت سربازان مسلح شوروى) با شعار «مرگ بر ساعد فاشيست!» «خواستار «نفت شمال براى شوروى» گرديد. جالب است كه در اين تظاهرات گسترده، بسيارى از شركت كنندگان نا آگاه و «توده هميشه در صحنه»، شعار «مرگ بر ساعد فاشيست!» را «مرگ بر ساعت فاشيست!» تلفظ مى كردند... در اين ميانه، دكتر مصدق نيز از حملات و توهين هاى نشريات حزب توده در امان نماند بلكه او را نيز (بخاطر مخالفت شجاعانه اش با تقاضاى شوروى ها) «سمبل اشرافيت پوسيده»، «سياستمدار مرتجع و كهنه پرست» و «عامل امپرياليسم» ناميدند!!
دولت رزم آراء (شوهر خواهر صادق هدايت) نيزكه در كشاكش بين دولت هاى روسيه و انگليس، بدنبال نيروى سومى (آمريكا) بود، با اجراى اصلاحات گسترده ادارى و اجتماعى (از جمله در خصوص تقسيم اراضى دولتى بين روستائيان و تشكيل انجمن هاى ايالتى و ولايتى مندرج در قانون اساسى مشروطيت) در مسأله نفت هم ضمن درخواست نصانصف (۵۰ ۵۰) سود حاصله از درآمد نفت، برآموزش ده ساله ايرانيان در امور فنى صنعت نفت و كاهش تعداد كاركنان انگليسى و هندى شركت نفت تأكيد ورزيد. اين طرح با حمايت و همدلى آمريكائى ها (كه در آن زمان واقعا از دوستان و حاميان ايران بودند) همراه بود و براساس آن براى اولين بار، ايران اجازه مى يافت تا دفاتر شركت نفت را بازرسى كند و صادرات شركت نفت انگليس را در بنادر ايران زير نظر داشته باشد و... اين طرح معقول و ممكن (و نه مطلوب) متاسفانه در هياهوها و جدال ها و جنجال هاى نمايندگان مجلس و روزنامه هاى وابسته به آنان تحقق نيافت بطوريكه شخصيت حقوقدان و برجسته اى چون دكتر مصدق از تريبون مجلس خطاب به رزم آراء فرياد كرد:
«اين طرح اگر به تصويب برسد، من با دست خودم ترا مى كشم!»
چهار روز بعد، سپهبدحاجعلى رزم آراء نه بدست دكتر مصدق، بلكه بدست فدائيان اسلام كشته شد و بدين ترتيب جامعه سياسى ايران از آشوبى به آشوبى ديگر و از عصبيتى به عصبيتى ديگر پرتاب گرديد. بررسى روزنامه ها، نطق ها و مباحثات سياسى اين دوران (تا انقلاب ۵۷) گوشه ديگرى از عصبيت هاى تاريخى مان را آشكار مى كند: ائتلاف هاى متغير، مواضع سيال و تغيير آسان سياست ها و مواضع احزاب و نمايندگان مجلس و نيز جنجال ها و جدال هاى روزمره احزاب و روزنامه ها تأييد كننده سخن آن سياستمدار انگليسى است كه گفته بود:
«مباحثات سياسى در ايران، چيزى جزخشم و هياهوى ذهن هاى توسعه نيافته نيست!»
در چنين فضائى از دشنه ها و دشنام ها، «قهرمان» به راحتى به «ضدقهرمان» بدل مى شد و «سرباز فداكار وطن» به راحتى به «سرباز تبهكار وطن» تبديل مى گرديد، نمونه اش سرنوشت حسين مكى است كه تا روزيكه با مصدق و در كنار مصدق بود «سرباز فداكار وطن» لقب يافت آنچنانكه شهر تهران دراستقبال از او به نحو بى سابقه اى تعطيل گرديد، اما همين مكى از روزى كه از مصدق جداگرديد و به صف مخالفان پيوست به خيانت و سازش متهم گرديد و... تاريخ سياسى ايران در دوران معاصر بازتاب خشم و هياهوى «ذهن هاى توسعه نيافته» است... و دريغا كه هنوز نيز دريچه ذهن و زبان بسيارى از روشنفكران و رهبران سياسى ما برپاشنه همان توسعه نيافتگى ذهنى و طفوليت فكرى مى چرخد (كه نمونه هايش را در بعضى از سايت ها و نشريات خارج كشور مشاهده مى كنيم).

تلاش: حدود ده سال پيش شما در باره واقعه ۲۸ مرداد ،۳۲ اشارات يا سئوالاتى را طرح كرده بوديد (نشريه راه آزادى، شماره ۳۹). بعد از ۱۰ سال، اينك و آلان شما وقايع آن دوران و خصوصا عملكرد سياسى دكتر محمد مصدق رهبر جنبش ملى شدن صنعت نفت را چگونه ارزيابى مى كنيد؟

ميرفطروس: آنچه كه حدود ده سال پيش در باره ۲۸ مرداد و دكتر محمد مصدق گفته بودم در واقع نوعى طرح مسأله به شكل ديگر بود. يعنى بجاى تأكيد بر «تئورى توطئه» (نقش دربار و انگليس و آمريكا) از زوايه ضعف هاى درونى جبهه ملى و كمبودها و كم كارى هاى شخص دكتر محمد مصدق به مسأله نگاه كرده بودم.
چنانكه در گفتگوهاى قبلى گفتم: جنبش مشروطيت با تضادها و تناقضات درونى بسيار همراه بود و همين تضادها و تناقضات درونى، باعث ناكامى بسيارى از آرمان هاى جنبش مشروطيت گرديد. تاثير اين ضعف ها و تناقضات (كه ناشى از ساختار قبيله اى «فئودالى» ى جامعه ايران و خصوصا فقدان يك طبقه متوسط شهرى نيرومند بود) در جنبش هاى آينده نيز خود را عيان ساخت.
براين اساس: تشكيل «جبهه ملى» (بسال ۱۳۲۸) و جنبش ملى كردن صنعت نفت نيز از آغاز، حامل اين تناقضات و ضعف هاى درونى بود، مثلا: در حاليكه دكتر مصدق يك نظام پادشاهى از نوع انگليس يا سوئد (!) را درنظر داشت و براى استقرار آن تلاش: مى كرد، بعضى از ياران افراطى و مشاوران نزديكش (مانند دكتر حسين فاطمى و مهندس احمد رضوى) استقرار نوعى «جمهورى دمكراتيك» (از نوع حزب توده) را آرزو مى كردند. از طرف ديگر: آيت الله كاشانى و ياران او، اجراى شريعت اسلامى، لغو قوانين غيرمذهبى دوران رضاشاه، منع فروش الكل و ممنوعيت مطبوعات ضد مذهبى را خواستار بودند، حسين مكى و دكتر مظفر بقائى و حائرى زاده (دوستان ديروز قوام السلطنه) نيز با پائى در بازار و محافل روحانيت شيعه و با پاى ديگرى در عرصه هاى دانشگاهى و روشنفكرى، التقاطى از سنت و تجدد را نمايندگى مى كردند. بعدها تركيب كابينه دكتر مصدق نيز آئينه تمام نمائى از اين التقاط و تناقضات بود: بقول سعدى: «گروهى به ظاهر جمع و در باطن پريشان». لذا لازم بود كه مصدق ضمن دورانديشى نسبت به ماهيت ناپايدار و متزلزل اين دوستان مختلف العقيده، در شعارها و عملكردهاى سياسى اش از اعتدال و عقلانيت سياسى بيشترى برخوردار مى بود (دوستانى كه بزودى عملكردهاى دكتر محمد مصدق را با چنگيز و هيتلر مقايسه كردند!) بعنوان مثال در حاليكه مذهبى متعصبى بنام باقركاظمى، وزير امورخارجه مصدق شد، و مهندس مهدى بازرگان اسلام پناه، معاون وزير فرهنگ بود، دكتر مهدى آذر (پزشك عمومى) وزير فرهنگ دولت دكتر مصدق گرديد كه اولين اقدامش بستن مدارس مختلط (دخترانه پسرانه) بود! و يا در حاليكه خود دكتر مصدق با امضاء كردن قرآن و ارسال آن براى شخص شاه، وفادارى خود را نسبت به شاه و نظام سلطنت مشروطه اعلام مى داشت مشاور نزديك و سخنگوى دولت او (شادروان دكتر حسين فاطمى) در نشريه «باختر امروز» شديدترين حملات را به خاندان سلطنتى ابراز مى كرد و سوداهاى ديگرى در سر داشت. در راستاى اين التقاط سنت و تجدد بود كه مصدق در سخنرانى ها و پيام هاى خويش غالبا ايران و اسلام را با هم و در كنار هم بكار مى برد.
از طرف ديگر: برخلاف جامعه مدنى (Sociا) tا) Civile) در جوامعى كه هنوز توسعه اجتماعى و انكشاف طبقاتى در آن ها صورت نگرفته و جامعه هنوز در دوران پيشامدرن و به شكل «جامعه توده وار» (Sociا) tا) de Masse) بسر مى برد، رهبران سياسى غالبا در هيات پيشواى فرهمند (charismatique) و «پدر ملت» تجلى مى كنند. در اينجا ديگر «پيشوا» تنها رئيس دولت يا شخص مقتدر حكومت نيست بلكه كسى است كه در برابرش نهاد مستفلى وجود ندارد و بهمين جهت پارلمان و دادگسترى و ديگر نهادهاى قانونى، بنام «مصلحت ملى» مى توانند تعطيل شوند. از نظر «پيشوا» جوهر جنبش او در نص قوانين موضوعه (خصوصا قانون اساسى) نيست بلكه در درك و دريافتى است كه «پيشوا» مى تواند از قوانين داشته باشد، بهمين جهت، او در موارد اساسى به «روح قانون» و «مصلحت اجتماعى» (كه در واقع روح و مصلحت خود اوست) استناد مى كند وحضور هيجانى مردم و «توده هاى هميشه در صحنه» را ملاك درستى عمل خود و «قوه تمييز و تشخيص مردم» مى داند.
بررسى وقايع اين دوران و خصوصا نگاهى به انديشه ها و عملكردهاى سياسى دكتر محمدمصدق، مصداق عينى يا بازتاب واقعى چنين جامعه اى مى تواند باشد.
دكتر محمدمصدق بعنوان يكى از برحسته ترين و پاك ترين نمايندگان جنبش مشروطه خواهى ميراث خوار تضادها و تناقضات بازمانده از اين جنبش نيز بود. بررسى زندگى سياسى او نشان مى دهد كه در التقاط بين سنت و تجدد، او گاهى به آن سو و گاهى به اين سوكشيده شده است مثلا: زمانى كه روشنفكران و سياستمداران برحسته اى چون محمد على فروغى، كاظم زاده ايرانشهر، احمد كسروى و دكتر محمود افشار احداث راه آهن سراسرى توسط رضاشاه و ايجاد ارتباط ميان نواحى مختلف ايران را امرى حياتى و ضرورى مى دانستند، دكتر مصدق اين كار را «بيهوده» و حتى آنرا «در خدمت منافع دولت هاى بيگانه» مى دانست! . او نيز فرزند زمانه خود بود (با همه ضعف ها و محدوديت هاى ش) مثلا در فرهنگ سياسى او، روستائيان ايران جايگاهى نداشتند بلكه تأكيد و تكيه گاه اصلى او، توده هاى سنتى شهرى بودند كه با انگيزه هاى سياسى مذهبى متفاوت و متضاد، در «جبهه ملى» برگرد رهبرى دكتر مصدق جمع شده بودند. او كه تحصيلات عاليه حقوق را دركشورهاى سوئيس و فرانسه تمام كرده بود نسبت به سرنوشت زنان ايران بى توجه بود و از دادن حق رأى به زنان (حتى زنان شهرى) خوددارى كرد و در زمان نخست وزيرى خود با طلب كردن «معافيت ويژه» براى حفظ توامان پست نخست وزيرى و پارلمانى خود، عملا به اصل «تفكيك قوا» بى توجهى كرد و در فضائى عصبى و نامتعادل، و در ترس و بيم و تهديد نمايندگان مخالف، با اخذ «اختيارات فوق العاده» ى ۶ ماهه و سپس يكساله، كوشيد تا به تحكيم قدرت سياسى خويش بپردازد.
دكتر مصدق بعنوان يك حقوقدان برجسته، بى شك به اهميت استقلال قوه قضائيه از قوه مجريه واقف بود با اينهمه وى، اعضا «فدائيان اسلام» و ازجمله قاتل نخست وزير سابق (رزم آرا) را از زندان آزاد كرد. او باگماردن شخصيت نا موجهى بنام لطفى (معروف به شيخ عبدالعلى لطفى) بعنوان وزيردادگسترى كوشيد تا «ديوان عالى كشور» (يعنى عالى ترين و مهمترين مرجع قضائى كشور) را منحل سازد و ديوان عالى جديدى به ميل و اراده خود تشكيل دهد. دكتر محمد حسين موسوى (يكى از قضات برحسته و خوشنام آن دوره كه از نزديك عبدالعلى لطفى را مى شناخت و در مباحثات و جلسات كميسيون هاى وزيردادگسترى وقت شركت مى كرد) در خاطراتش بنام «دريادمانده ها، از بربادرفته ها» ضمن نشان دادن شخصيت و عملكرد هاى غيرقانونى عبدالعلى لطفى در «پاكسازى» قضات شريف و مستقل، مى نويسد: «... بدين ترتيب در شرايطى كه كشور نياز به آرامش داشت، با تصفيه هاى خودسرانه، بزرگترين قضات كشور عليه مصدق و حكومت او، برانگيخته شدند».
در درگيرى ها و مناقشات مصدق با مجلس و شاه، اونه به نص قانون اساسى بلكه به «روح» آن استناد مى كرد، مثلا او با همين «روح قانون اساسى» درمرداد ماه سال ۳۲ فرمان شاه (مبنى بر عزل او از نخست وزيرى) را رد كرد در حاليكه فراموش كرده بود كه يكسال قبل (پس از حوادث ۳۰ تير) او با همين فرمان شاه به نخست وزيرى منصوب شده بود. مصدق، مجلس شوراى ملى را «باشگاهى از خائنين به مصالح ملت» مى ناميد. او مصالح ملت را آنچنان كه خود مى خواست تفسير مى كرد و در اين راه تا آنجا پيش رفت كه انتخابات مجلس دوره هفدهم را كه تحت نظارت دولت خود او برگزار شده بود، به محض آگاهى از باخت كانديداهاى جبهه ملى در شهرستانها، باطل ساخت و سپس در يك شرايط نامتعارف، هيجانى، شتابزده و غيردمكراتيك با حمايت حزب توده و كشاندن «توده هميشه در صحنه» وانجام يك همه پرسى يا رفراندوم (در مرداد ماه ۳۲) كوشيد تا قدرت و مشروعيت اجتماعى سياسى خود را در برابر شاه و نمايندگان مجلس، عيان سازد، اقدامى كه حتى با مخالفت ياران نزديكش مانند دكتر غلامحسين صديقى (وزير كشور) و دكتر سنجابى همراه بود.
ظاهراً تنها چند روز وقت لازم بود تا در غيبت شاه و بى تفاوتى حيرت انگيز «توده هميشه در صحنه»، مصدق و ياران و مشاوران اندكش با «واقعيت تلخ» روبرو گردند: كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. «كودتا» ئى كه آنرا «آسان ترين و ارزان ترين كودتاى جهان» ناميده اند!
تلاش: چنانكه گفتيم مبارزه عليه واگذارى امتيازهاى غيرعادلانه سياسى و اقتصادى به اتباع خارجى و دول قدرتمند در ايران از قدمتى بيش از نهضت ملى شدن نفت برخوردار است. با وجود اين، پيكار نفت به رهبرى دكتر مصدق و دولت وى، سرآمد و نقطه اوج مبارزات ضداستعمارى و استقلال طلبانه ملت ايران ارزيابى مى گردد. بنابراين آيا بديهى و طبيعى نيست كه واقعه ۲۸ مرداد و اقداماتى كه بر عليه دكتر مصدق صورت گرفت، مى بايست به محكوميتى تاريخى دچار گردد؟
ميرفطروس: در آن هنگام جبهه ملى، اكثريتى در مجلس نداشت بلكه بقول دكتر مصدق «دولتش براحساسات عامهمردم متكى بود». دكتر مصدق بعنوان يكى از پاك ترين و فسادناپذيرترين نمايندگان مشروطه خواهى با مبارزه قاطعانه عليه استعمار انگليس و سرانجام با ملى كردن صنعت نفت، رسالت تاريخى خويش را انجام داده بود و با حضور در سازمان ملل و دادگاه لاهه، تاثيرات شگرفى در فضاى سياسى بين المللى و خصوصا دركشورهاى نفت خيز خاورميانه باقى گذاشته بود، بنابراين لازم بود كه او با دورانديشى و بدور از عصبيت ها و عواطف حاكم برجامعه، مذاكرات نهائى با شركت نفت را با عقلانيت سياسى بيشتر به پيش ببرد، بررسى روند مذاكرات و حوادث در اين زمان نشان مى دهد كه مصدق در چنبره احساسات حاكم بر جامعه و نيز در اسارت «حفظ وجاهت ملى» خود، با نوعى عصبيت، عدم انعطاف و خصوصا عدم درك تعادل نيروهايش (كه حالا ديگر بسيارى از آنها وى را «خائن» و «هيتلر» و «چنگيز» خطاب مى كردند) در آخرين لحظات نتوانست سياست را بعنوان «هنر تحقق ممكنات» عرضه نمايد، بهمين جهت دريك سرگردانى، آشفتگى، تناقض، تشتت و ترديد عملى، سرانجام مذاكرات مربوط به چگونگى ملى شدن صنعت نفت را به بن بست كشانيد. جرج مك گى معاون وزيرامور خارجه آمريكا (آچسن) كه بعنوان دوست ايران مذاكرات مهمى با مصدق درآمريكا داشت، اين آشفتگى ها وترديدها وتناقض گوئى هاى دكتر مصدق و سرانجام شكست مذاكرات را بخوبى نشان داده است (نگاه كنيد به نشريه مهرگان، شماره ،۳ ،۴ ،۱۳۸۰ خصوصا صفحات ۲۱۳ ۲۲۱).
كارل پوپر، وظيفه يك سياستمدار صديق را خوشبخت كردن جامعه يا تقليل بدبختى هايش مى داند و مى گويد: در آنجا كه سياستمدار از تحقق اين وظائف بازمى ماند، باصداقت و شهامت اخلاقى بايد از كار، كناره گيرد تا از سوق دادن جامعه به آشوب و انقلاب جلوگيرى گردد.
در شرايطى كه مصدق، سياست «همه چيز يا هيچ چيز» را در پيش گرفته بود گويا (به روايت سيدجلال الدين تهرانى) شاه توسط حسين علا (سياستمدار معروف) به مصدق پيغام داد «كه با توجه به حساسيت انگليسى ها و بن بست مذاكرات، بهتر است كه از كار، كناره گيرد و هركس كه او (مصدق) صلاح بداند (مانند دكتر الهيار صالح) را به نخست وزيرى انتخاب كند تا مذاكرات نفت از حالت بن بست و جامعه ايران از حالت التهاب و آشفتگى خارج شود و...»، اما مصدق ضمن رد اين پيشنهاد، جواب داد:
«حالا مى خواهيد براى من، نخست وزير هم تعيين كنيد؟!»
بدين ترتيب: راه مذاكرات معقول و مناسب بسته شد چرا كه بقول دكتر كريم سنجابى: «او (مصدق) به احدى گوش نمى داد» ... و اين شايد يكى ديگر از مشخصات رهبران سياسى در «جامعه توده وار» (Sociا) tا) de Masse) باشد كه هنگامى صداى فاجعه يا تراژدى را مى شنوند كه ديگر، كار از كارگذشته است واگر بپذيريم كه «مظلوميت» از عناصر اساسى تراژدى بشمار مى رود و اگر اين «مظلوميت» را با پيشواسازى و شيعه گرائى تاريخى مان بهم آميزيم، آنگاه به راز تداوم «كربلاى ۲۸ مرداد» در ذهن و زبان رهبران سياسى و روشنفكران ما واقف تر مى شويم. محاكمه غيرقانونى و غير عادلانه دكتر محمد مصدق در يك دادگاه نظامى (كه بيشتر به يك نمايش مسخره شباهت داشت) و خصوصا اعدام پيكر مجروح و تب دار جوان ترين و زيباترين چهره اين تراژدى، يعنى دكتر حسين فاطمى (عليرغم بى ميلى اوليه شاه) فضاى «كربلاى ۲۸ مرداد» را خونين تر و رژيم شاه را با نوعى «بحران مشروعيت سياسى» روبرو ساخت، بحران مشروعيتى كه عليرغم اقدامات و اصلاحات اجتماعى شاه تا انقلاب ۵۷ دامنگير رژيم شاه بود.
تبليغات گسترده و ديرپاى حزب توده (كه با وقوع ۲۸ مرداد، اميد ايجاد ايرانستان وابسته به شوروى رابرباد رفته مى ديد)، همه و همه بقول شما «محكوميت تاريخى ۲۸ مرداد» را برحافظه تاريخى جامعه ما تثبيت كرد. از اين زمان بارديگر تاريخ به تقويم بدل گرديد و عقل نقاد به عقل نقال، سقوط كرد و انديشه سياسى به آئين ها و عزادارى هاى سياسى تبديل شد و بقول فروغ فرخزاد:
«مرداب هاى الكل
انبوه بى تحرك روشنفكران را
به ژرفناى خويش كشيدند
در ديدگان آينه ها گوئى
حركات و رنگ ها و تصاوير
وارونه منعكس مى گشت
ديگر كسى به عشق نيانديشيد
و هيچكس، ديگر به هيچ چيز نيانديشيد.»
هم از اين روست كه گفته ام: انقلاب اسلامى ايران، «محصول» عصبيت ها، دشمنى ها و نا انديشى هاى روشنفكران و رهبران سياسى ما در تماميت اين دوران است.

تلاش: نمونه هاى ديگرى از مبارزات كامياب برعليه دست اندازيهاى بيگانگان به استقلال و تماميت ارضى ايران و در دفاع و حفظ حقوق ملت ايران وجود دارند كه متاسفانه كمتر در اسناد و آثار تاريخى از آنها به نيكى ياد شده و قدر و جايگاه آنها براى نسلهاى بعدى كمتر شناخته شده است. از جمله عدم موفقيت نقشه ها و مقاصد اتحاد جماهير شوروى سابق براى گرفتن امتياز نفت شمال در اثر همكارى هوشمندانه و بيسابقه ميان قوام و مصدق و به پشتيبانى مجلس، وادار به عقب نشينى كردن نيروهاى اشغالگر شوروى از خاك كشور با كاردانى و سياست دقيق قوام السلطنه و رفع خطر تجزيه خاك ايران و حفظ آذربايجان و كردستان از طريق قاطعيت دولت قوام در سركوب عوامل و عناصر دست نشانده سياستهاى شوروى در ايران.
علت سكوت بخش اعظم جامعه سياسى ايران در قبال اين نمونه ها كه اهميت شان بى ترديد كمتر از نهضت ملى شدن نفت نيست تا كنون چه بوده است؟

ميرفطروس: اينكه دراسناد تاريخى ما ازبعضى دولتمردان و سياستمداران خدمتگزار ما به نيكى ياد نشده و يا نسل هاى بعدى كمتر آنها را شناخته اند، ناشى از همان «سياه و سپيد ديدن شخصيت ها» و حاصل همان فضاى جادوئى «يزدان» و «اهريمن» است. از اين گذشته، بنظر من بخشى از نسل هايى كه در تاريخ معاصر ايران زيسته اند، قربانى نوعى «تاريخ ايدئولوژيك» شده اند. در واقع بخش مهمى از تاريخ معاصر ايران در سيطره و سيادت «ايدئولوژى هاى فريبا» (خصوصا حزب توده) مانند آئينه شكسته اى است كه تصاوير كج و معوجى از سياستمداران ما بدست مى دهد. بقول سعدى:
تو اى نيك بخت اين نه شكل من است
وليكن قلم، در كف دشمن است
وگرنه همانطوركه شما هم اشاره كرده ايد، اهميت سياسى تاريخى اقدام قوام السلطنه در مذاكرات نفت با شوروى ها و خروج سربازان روسى از ايران و در نتيجه: نجات آذربايجان كمتر از اهميت ملى كردن صنعت نفت نيست. جالب است كه در اين قضيه مهم، دكتر مصدق، شخص قوام السلطنه را بهترين و شايسته ترين فرد براى پيشبرد مسأله نفت شمال و ختم غائله آذربايجان مى دانست (هر چند كه بعد در حوادث منجر به ۳۰ تير۱۳۳۱ اين دو سياستمدار كهنه كار در برابر يكديگر قرار گرفتند). مى خواهم بگويم كه هم رضا شاه و محمدرضاشاه، هم قوام السلطنه و دكتر مصدق، در بلندپروازى هاى خويش، ايران را سربلند و آزاد و آباد مى خواستند هرچند كه سرانجام هريك چونان عقابى بلند پرواز در فضاى تنگ محدوديت ها و ضعف ها و كمبودها، پرسوختند و «پرپر» زدند. برزندگى و زمانه آنان مى توان نگريست و چيزها آموخت اما مسلما ديگرنمى توان درآن زمينه ها و زمانه ها زندگى كرد. كودتاى ۲۸ مرداد۳۲ وسقوط دولت ملى دكترمصدق مسلماخونين تر و زيانبارترازكودتاى نظاميان شيلى وسقوط حكومت ملى دكترآلنده نبوداما روشنفكران و رهبران سياسى شيلى (مانند روشنفكران و رهبران سياسى اسپانيا و آفريقاى جنوبى) با عقلانيت و مدنيت سياسى خويش كوشيدند تا بر گذشته خونبار خويش فائق آيند و حال و آينده را قربانى گذشته ناشاد خويش نسازند.
اريك اشناك (يكى از رهبران حزب سوسياليست شيلى در زمان آلنده كه پس از سالها تبعيد، به شيلى بازگشته) مى گويد:
«حزب من در حوادثى كه منجر به كودتاى نظامى پينوشه شد و ما از آن، آسيب هاى فراوان ديديم، از بازيگران اصلى بود و از اين بابت، پوزش و توبه اى به ملت خويش بدهكاريم.»
براى چيرگى برتاريخ، با يد از آن فاصله گرفت. بقول فرزانه اى:
«زندگى كوتاه است، ولى حقيقت، دورتر مى رود و بيشتر عمر مى كند، بكوشيم تا حقيقت را همه حقيقت را بگوئيم».

تلاش: آقاى ميرفطروس: با سپاس هميشگى از شما

نگاهى ديگر به تاريخ درگفتگو با باقر پرهام
003333.jpg
باقر پرهام
تلاش: آقاى پرهام، چنين بنظر مى رسد واقعه ۲۸ مرداد پس از گذشت ۵۰ سال هنوز هم مسأله روز ماست و بهمان شدت روزها و سالهاى نخست گفتمان سياسى ما را تحت تاثير خود دارد. تا حدى كه برخى از دوستان و ياران قديميتان در پاسخ به فراخوان شما مبنى برايجاد جبهه اى گسترده و متحد از همه نيروهاى وفادار به دمكراسى در مبارزه عليه جمهورى اسلامى، ۲۸ مرداد را سد راه فرآيند عينيت يافتن چنين اتحاد گسترده اى قرار داده اند. از نظر شما جايگاه اين واقعه در بحث هاى امروز ما كجاست و آيا مى تواند توجه ما را از وظائف اصلى امان منحرف سازد؟

پرهام: رويدادهاى ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در تاريخ كشورما از چنان اهميتى برخوردار هستند كه هرگونه بى توجهى نسبت به آنها و يا سرسرى گذشتن از آنها به نظر من گناهى نابخشودنى است. همه كسانى كه به امر سياست در ايران علاقمند هستند و مى خواهند در مسائل سياسى اين كشور آگاهانه نظر بدهند بايد اين رويدادها را به درستى بشناسند و به حدود مسئوليت انواع و اقسام عوامل دخيل در آنها بيغرضانه پى ببرند. چرا كار به كودتا كشيد؟ چه اشتباهات يا غفلت هايى سبب شدند كه مصدق در كار حل مسأله نفت فرو بماند؟ آيا طرح مسأله ملى شدن صنعت نفت در قالبى صرفا حقوقى، بدون توجه به امكانات استخراج و توليد و بويژه عرضه و توزيع نفت در جهان، كارى خردمندانه بود؟ بهتر نبود از بين همه پيشنهادهائى كه به ايران داده شد، بهترين شان را انتخاب كرد تا جاى پاى دولت ملى مستحكم شود و كار نفت بدون دردسر حقوقى غيرقابل حل به دست ايرانيان به راه بيفتد و اگر هم مسأله اى باقى ماند چند وقت يا چند سال ديگر، ايران با نيروى بيشتر و با زمينه آماده ترى به مقابله با آنها برود؟ مسائلى از اين گونه بسيار مى تواند مطرح شود. بنابراين، امعان نظر درست و سنجيده در باب ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ منوط به اين است كه همه جوانب اين مسأله با ديد امروزى يعنى با داشتن اطلاعات امروزى مورد بررسى قرار گيرد. يك چنين بررسى نه تنها غير ضرورى و زائد نيست بلكه براى همه علاقمندان به سياست در كشور ما از واجبات است. گيرم در طرح اين گونه مسائل نيز چگونگى نگره ما به مسأله اهميت دارد. يعنى اين كه ما از چه زاويه اى به موضوع نگاه مى كنيم: بيغرضانه، براساس استدلال و خرد، برپايه درك درست از سياست و مفهوم سياستمدار و وظائف و مسئوليت هاى او، و برمبناى تحقيق درست علمى در اسناد و مدارك موجود؟ يا به انگيزه احساسات و عواطف شخصى، حب به يك طرف و بغض نسبت به طرف ديگر، بدون توجه به آنچه اسناد مربوط به رويدادها روايت مى كنند؟ كدام يك؟ از سوى ديگر، نگرش يا توجه ما به ۲۸ مرداد و چگونگى آن براى روشن شدن موضوع، پندگرفتن از وقايع براى جلوگيرى از تكرار آنها در آينده است، يا به عنوان ذكر مصائب و فجايعى كه مثلا بر قوم و قبيله ما رفته، و يادآورى درد و رنج هاى ناشى از آنها بايد عاملى باشد براى بيدار نگاه داشتن حس انتقام جوئى و كينه توزى ما و تقاص گرفتن از كسانى كه به ما بد كرده اند و هرگز نبخشودن آنها چنانكه در جوامع ايلى قبيله اى گذشته مرسوم بود؟ كدام يك؟ آيا گذشته بايد چنان در تعيين نوع رفتار امروزى ما مؤثر باشد كه دست و پاى مان را ببندد چنان كه به هيچ كار مثبتى براى پاسخگويى به مسائل امروزى مان توانا نباشيم؟ اختلاف نظر، و حتى دشمنى و بدكردن در همه زمان ها و در همه جوامع جهان بوده. ولى وجود اين گونه سوابق مانع از برقرارى آشتى و صفا نيست. اگر غير از اين باشد بايد گفت واژه هايى چون صلح، سازش، مناسبات دوستانه، همكارى، آشتى، و مانند اين ها، هيچ گاه در قاموس سياست بشرى معنايى نخواهند داشت. به عنوان مثال، آلمانى و فرانسوى بايد همچنان برسر اختلافات ديرينه شان در مورد مسائل مرزى و جنگ هايى كه با هم داشته اند بمانند و با يكديگر دشمنى كنند، ويتنامى ها نبايد هرگز با آمريكائيان رابطه اى برقرار سازند، و ايرانى و عرب بايد هميشه با هم بجنگند، و قس عليهذا. بنابراين بحث اصولى در باب ۲۸ مرداد يك چيز است، و مثلا بهانه كردن مسأله ۲۸ مرداد براى دامن زدن به تفرقه سياسى و جلوگيرى از اتفاق نظر ايرانيان امروز برسر مسائل كنونى كشورشان يك چيز ديگر. بحث اصولى وظيفه هر ايرانى است و آگاهى ما را نسبت به گذشته مان و بصيرت مان را نسبت به آينده بيشتر مى كند، در حالى كه بهانه قراردادن ۲۸ مرداد براى جلوگيرى از اتحاد نظر و عمل ايرانيان در برخورد با برخى مسائل حاد امروزى كه سرنوشت ما و نسل هاى آينده ما در گروه حل آنهاست مثلا ضرورت مبارزه ملى با جمهورى اسلامى براى برقراى دموكراسى در ايران به نظر من تفرقه اندازى در اتحاد عمل مردم، و بنابراين، خدمت به آخوندها و خيانت به آرمان هاى ملى خواهد بود. خلاصه اين كه حدت مسائل فعلى و ضرورت همداستانى در عمل براى مقابله با آنها نبايد عاملى شود كه ما هيچ فرد يا گروهى را از نگرش به مسائل گذشته بازبداريم و از او بخواهيم كه زبان اش را ببندد و چيزى نگويد، و نبايد هم محملى و بهانه اى باشد براى اين كه بنشينيم و ورد گذشته ها را بگيريم و براى مصائب گذشته آنچنان اشك بريزيم و تعزيه گردانى كنيم كه هيچگونه اتفاق نظر و اتحاد عملى براى پاسخگوئى به مسائل امروز جامعه امكان پذير نشود. هر دو طرف اين افراط كارى ها نادرست است. گذشته را بايد خردمندانه ديد، از آن پند گرفت اما در بند آن اسير نماند.

تلاش: آقاى على اصغر حاج سيدجوادى در مقاله خود كه در نيمروز چاپ شد تحت عنوان (مرثيه اى بر «فاجعه كربلاى مرداد» اگر آن تجربه سركوب نمى شد) در پاسخ به پرهام مى گويد:
«تجربه بزرگ ملى شدن صنعت نفت اگر به توطئه كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ يعنى خيانت محمدرضا شاه و توطئه آمريكا و انگليس گرفتار و سركوب نمى شد هم حقوق ملت در قانون اساسى مشروطه كه بدست شاه پايمال شده بود اعاده مى شد و هم دست بيگانگان از دخالت در سياست ايران قطع مى شد و هم زمينه براى كشيده شدن ملت ايران به سوى انقلاب و انتقال نظام سياسى مملكت از سلطنت خودكامه شاه به ولايت مطلقه آخوند فراهم نمى گرديد.»
آيا فكر نمى كنيد اين گفته هاى آقاى حاج سيد جوادى كه تنها نظر ايشان نيست و چندين دهه است كه ما آنها را همواره و به تكرار مى شنويم جايگزين ساختن تخيل و آرزو بجاى واقعيت هاست؟
آثار چندى كه در همين چند ساله گذشته منتشر شده اند، چهره ديگرى از واقعيتهاى جهان، ايران در برابر نهضت و رهبرى آن ارائه مى دهند. آيا امروز مى توان گفت اگر نگاه رهبرى نهضت ملى نسبت به امكانات خود و » توان ملى » و از عهده برآمدن مشكلات واقع بينانه تر بود، آنگاه ايران سرنوشتى ديگر مى يافت؟

پرهام: طرح مسأله به شيوه اى كه شما از قول آقاى حاج سيد جوادى (به نقل از نشريه نيمروز) آورده ايد تكرار همان برخورد احساساتى، از سر حب و بغض، بدون توجه به رويدادها و اسناد است كه اغلب ما ما، يعنى طرفداران مصدق و مخالفان شاه، كه خود من نيز تا سال هاى سال جزوشان بودم در گذشته داشته ايم. بنا را يكسره بر «خيانت» شاه، «مظلوميت» مصدق، و «توطئه» انگليس و آمريكا گذاشتن، بدون طرح اين سئوال ها كه چرا مصدق در كار حل مسأله نفت فروماند، چرا همه پيشنهادها را رد كرد، چرا به نصايح و نظرات سفراى آمريكا گريدى، و بعد هم هندرسن تا دست كم دوسه ماه مانده به كودتا در مورد حقايق و واقعيات مربوط به سلطه كارتل هاى نفتى بربازار توليد و توزيع نفت در جهان و حمايت دوكشور قدرتمند انگليس و آمريكا از اين سلطه توجه نكرد و برتلقى صرفا حقوقى خودش يعنى حق هر ملتى دائر بر ملى كردن منابع خويش پا فشرد، چرا به جاى پرداختن به حل مسأله نفت كه موضوع و بنداصلى برنامه حكومت اش بود، موضوع اختلاف با شاه و دربار و به طور كلى حدود اختيارات شاه و دولت در نظام مشروطه را پيش كشيد و تا آنجا پيش رفت كه دعواى دموكراسى را نيز بر دعواى با شركت نفت خارجى بيفزايد، چرا در دعواى با شركت نفت خارجى كوشيد مسأله را از حد شركت خارج كرده به جنگ انگليس برود و بخواهد به نفوذ انگلستان در كشور خاتمه بدهد، چرا با وجود احترامى كه در همه عمر سياسى اش براى مجلس و رأى نمايندگان قائل بود با استفاده از اختيارات مجلس را منحل كرد، بطور خلاصه، چرا خودش و دولت اش را، بدون داشتن آمادگى هاى لازم و تنها به اتكا اين كه مى تواند مردم را در خيابانها جمع كند و حمايت كوچه و بازار را داشته باشد، در چند جبهه مختلف وارد نبرد كرد. آرى، طرح مسأله كودتا، بدون پاسخ دادن به همه اين چراها كه گفتم به هيچ جائى نمى رسد و چيزى بردانش و بينش ما نمى افزايد و ادامه همان دعواى حيدرى نعمتى گذشته خواهد بود كه در آن دعاوى طرفين دعوا از قبل معلوم است و هيچ كس هم حاضر به ذره اى كوتاه آمدن نيست چرا كه ماهيت دعوا، ايلى قبيله اى، يا ايدئولوژيكى مذهبى، است. و چنين دعواهائى نيز سرانجامى ندارند و تا ابد مى شود نشست و به دعوا ادامه داد.
من، تا پيش از خواندن كتاب هاى آقاى فوادروحانى، بويژه كتاب زندگى سياسى مصدق، و دو جلد كتاب با ارزش خواب آشفته نفت از مورخ و تحليگر جدى معاصرمان آقاى دكتر محمد على موحد، پيش از مراجعه به اسناد محاكمه دكتر مصدق كه توسط وكيل مدافع خود او به چاپ رسيده، و پيش از خواندن خاطرات كسانى چون رزولت و وودهاوس و هندرسن، براساس همان آگاهى هاى بسيار احساساتى و تزريق شده به خودمان در همان دوران جوانى كه همگى طرفدار مصدق بوديم و در ۳۰ تير فرياد «يا مرگ يا مصدق» مان گوش فلك را كر كرده بود، همين ديد سطحى نگر و كودتا بين بدون توجه به دلائل و زمينه هاى كودتا را كوركورانه براى خودم تكرار مى كردم چون با احساسات دوره جوانى ام سازگار بود.
ولى پس از انقلاب اسلامى ۱۳۵۷ پس از آن كه ضربه خمينيزم فرود آمد و همه ما را به تامل و تفكر واداشت، و بخصوص پس از آن كه قلم ها به كار افتاد و اسناد و كتاب ها و خاطرات يكى پس از ديگرى منتشر شدند و ما هم نشستيم و خوانديم و افسوس خورديم، ديگر موجبى نمى بينم كه همچنان مانند آن جوان ۱۷ ساله اى كه بودم و فرياد مى زدم «يا مرگ يا مصدق» عمل كنم، همچنان چشمم را به روى اسناد ببندم، و همچنان فكر كنم كه جدال مصدق در ماجراى نفت، جدال ميان «نور» و «ظلمت» بوده، يك طرف هيچ گناهى نداشته و طرف ديگر به كلى مجسمه گناه و خيانت و توطئه بوده است. اين خلاف واقعيت، خلاف حقيقت، خلاف وجدان و داورى اخلاق است. فرصت كم بنده، كه اين روزها بيشتر در سفرم تا در حضر، اجازه ورود به مطلب را بيش از اين حد نمى دهد چرا كه ناچارخواهم شد دوباره به اسناد و مدارك روى بياورم و براى هر عبارت و گزاره اى سندى ارائه بدهم و اين عجالتا در امكان وقت و فرصت من نيست. اگر بخواهم نظرم را در باره نحوه عمل و شخصيت مرحوم دكتر مصدق در چند جمله خلاصه كنم، مثل گذشته (يعنى مصاحبه گذشته) خواهم گفت دكتر مصدق از مردان پاكدامن و ميهن پرست، در عرصه سياست كشور ما بود كه در زمينه حكومت و فرمانروايى به قانون مشروطه وفادار بود، عقايد ليبرالى داشت، به قانون احترام مى گذاشت. ولى هنگامى كه مسئوليت حل مسأله نفت را كه خود از بانيان آن بود (در ماجراى طرح ملى شدن صنايع نفت) پذيرفت و در مقام نخست وزيرى قرار گرفت وظيفه داشت اين مسأله را با توجه به امكانات جامعه ما در حل مسأله به سرانجامى برساند و آن را به دعوايى تبديل نكند كه يافتن راه برون رفت از آن نه در اختيار و توانايى خودش باشد نه در اختيار و توانايى كل جامعه ما. ولى متاسفانه مصدق چنين نكرد.
او بر تلقى صرفا حقوقى اش از موضوع ملى شدن پافشرد، به نصايح و راهنمائى هاى سفراى آمريكا توجه نكرد، كار را به جائى رساند كه سفير آمريكا نيز ناگزير به واشنگتن برگشت و به مسئولان دولت خود خبرداد كه اميد مصالحه با مصدق داشتن بى پايه است، برويد و هر كارى كه مى خواهيد بكنيد. در نتيجه، انگلستان در نقشه هاى خودش كامياب شد. يعنى زمينه همكارى آمريكا با انگليس، كه از آغاز طرفدار اقدام كودتايى عليه مصدق بود، فراهم گرديد. در نتيجه، من مى گويم سردارى كه لشگرش را بدون در نظر گرفتن ميزان توانايى هاى خودش و قدرت دشمن اش به جنگ دشمنى ببرد و دعوايى را آغاز كند كه از پيش معلوم است جز شكست و از دست دادن لشگريان اش نتيجه اى نخواهد داشت، سردار لايقى نيست و به جاى خدمت ممكن است در عين حسن نيت بدبختى به بار بياورد.
اين تبرئه كسانى نيست كه كودتاى ۲۸ مرداد را به صورتى كه رخ داد به راه انداختند. اين بازشناسى سهم خود مصدق و جبهه ملى در دادن بهانه و فراهم كردن شرايط آن اشتباه تاريخى يا هر چه كه مى خواهيد اسمش را بگذاريد است. اشتباه فاجعه بارى كه شرايط را براى برآمدن روحانيت مدعى قدرت و برباد رفتن مشروعيت پادشاهى محمد رضاشاه و سلطه آخوندها بركشورما در ۱۳۵۷ آماده كرد.


تلاش: آقاى پرهام: پس از اين دو پرسش، اجازه دهيد اندكى به جزئيات يعنى حوادث آن روزهاى بحرانى ۲۵ تا ۲۸ مرداد بازگشته و بيارى مشاهدات و خاطرات شما بعنوان شاهد عينى به تصوير زنده ترى از چگونگى واقعيتهاى پشت پرده سياست دست يابيم.
فكر مى كنم سالهاى پيكار نفت مصادف بوده است با سنين جوانى شما. بنظر نمى آيد شما در آن روزها ناظر بى عمل بوده باشيد. مهمترين مشاهدات شما در اين روزها چه بود؟

پرهام: من در ماجراى به قدرت رسيدن دكتر مصدق و دعواى نفت دانش آموزى ۱۶ ساله بودم، و طرفدار مصدق. در فاصله سال هاى ۱۳۳۰ تا مرداد ۱۳۳۲ در سازمان جوانان حزب ايران در رشت رفت و آمد و فعاليت داشتم. بعد از كودتاى ۲۸ مرداد ادامه رفت و آمدهايم با دوستان همان سازمان و اظهار احساساتم در انشاهايى كه در دبيرستان مى نوشتم باعث دستگيرى ام شد. چند روزى در زندان به سربردم و بعد پرونده ام كه به دادگسترى رفته بود با صدور قرار كفالت موقتا مسكوت ماند و آزاد شدم. بعد از چند ماه دوباره در ۱۳۳۳ به همين دلائل بازداشت شدم. اين بار پرونده ام به بازپرسى ارتش رفت ولى پس از قرار بازپرسى دوباره آزاد شدم.
رسيدگى بعدى به آن پرونده ها در دادرسى ارتش منجر به يك محكوميت شش ماهه به زندان شد. بارى، از ۱۳۳۳ به بعد عملا از آن گونه فعاليت هاى دوره دانش آموزى و جوانى كناره گرفتم و در نتيجه در طول پنجاه سال گذشته اى كه از عمرم مى گذرد در حزب و دسته اى فعاليت و عضويت نداشته ام. ولى احساسات دوره دانش آموزى مان در طرفدارى از مصدق و نهضت ملى تا سال هاى سال همچنان در من بود. يادم نمى رود كه در ۳۰ تير ،۱۳۳۱ كه عليه قوام السلطنه در رشت تظاهرات مى كرديم و فرياد «يا مرگ يا مصدق» را در جلوى صف سربازان مسلح تيپ رشت، كه سرنيزه هاى تفنگ هاى  شان درست روى سينه هاى ما كه در صفوف اول بوديم قرارداشت، آن قدر ادامه داديم و آنها نيز آن قدر ايستادگى كردند تا زمانى كه حوالى ساعت ۶ بعدازظهر خبر رسيد كه قوام استعفا كرده است.
سربازان به دستور فرمانده خويش كنار رفتند و ما شادى كنان در حالى كه هزاران تن پشت سرما بودند به ميدان شهردارى رشت سرازير شديم. بارى، با آن كه از ۱۳۳۱ به بعد درگير هيچ فعاليت حزبى و سياسى نبوده ام اما چنانكه گفتم ذهنيت سياسى مان از همان ايام و تحت تاثير همان رويداد ۲۸ مرداد، بسته شدن احزاب و تحكيم سلطه سياسى استبدادى برجامعه ما، شكل گرفته بود و اين ذهنيت تا روزى كه آخوندها جنبش اعتراضى آزاديخواهانه و مشاركت سياسى طلبانه نيروهاى دموكراتيك جامعه مدنى ما را در سال هاى ۵۵ و ۵۶ قاپيدند و همه چيز زير سلطه آنان درآمد و به «انقلاب اسلامى» انجاميد ادامه داشت.
ضربه همين سلطه آخوندى بود كه همه ما را به فكر كردن واداشت و درآمدن آثار و كتاب هاى تازه در باب رويدادهاى پس از مشروطيت، روى كارآمدن رضاشاه (كتاب بسيار خواندنى و با ارزش سيروس غنى از مهمترين آنهاست) و كتاب هاى ديگر در مورد نفت و جريان نهضت ملى كه به آنها اشاره كردم زمينه ساز ذهنيت تازه اى در من شد كه آثارش را امروزى مى بينيد.
بنابراين، به قول شما، من با همه نوجوانى در آن سال هاى ۳۰ تا ،۳۲ «ناظر بى عمل» نبودم. درگير بودم. نخستين سفرم به تهران در روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ بود. خواهرم با مردى ازدواج كرده به تهران رفته بود. من براى اولين بار به تهران مى رفتم تا از خانواده خواهرم و شوهر و بچه هاى او ديدارى داشته باشم. صبح روز ۲۵ مرداد كه از گاراژ شيشه، يكى از بنگاه هاى مسافربرى رشت، به راه مى افتاديم راديوى اتوبوس خبر دستگيرى سرهنگ نصيرى و شكست كودتاى او را اعلام داشت. دونفر ديگر از دوستان همدوره مدرسه در اين سفر با من بودند. با يكى از آنها قرار گذاشتيم كه روز ۲۸ مرداد در اولين فرصت در باشگاه حزب ايران در كوچه ظهيرالاسلام همديگر را بازبيابيم. اسمش ناصر گلپايگانى بود. بعدها به ارتش رفت و افسر شد و من ديگر هرگز اورا نديدم.
صبح روز ۲۸ مرداد بنا به قرارمان به كوچه ظهيرالاسلام آمديم. باشگاه حزب ايران در آن كوچه در طبقه دوم ساختمانى قرار داشت كه طبقه زيرين اش يك چاپخانه بود. از درون حياط ساختمان درى به آن چاپخانه باز مى شد كه از آنجا مى توانستى به چاپخانه و بعد از طريق در ورودى چاپخانه به خيابان شاه آباد راه بيابى. بارى، ما دوتا نخست به كلوب حزب ايران رسيديم.
حدود ساعت ۹ صبح بود. در كلوب، كه درش باز بود، كسى غير از ما نبود، جز گويا فردى كه سرايدار و آبدارچى آنجا بود. پس از اندكى توقف از كلوب حزب ايران بيرون آمديم و به طرف ميدان بهارستان راه افتاديم كه ببينيم در باشگاه حزب زحمتكشان ملت ايران و مركز حزب پان ايرانيست فروهر چه خبر است. آن موقع، باشگاه حزب دكتر بقايى سرنبش ورودى خيابانى كه اكنون اسمش را فراموش كرده ام و در نبش جنوبى اش ساختمان وزارت آموزش و پرورش بود قرار داشت. درسمت شمالى ميدان، اوائل خيابان خانقاه صفى عليشاه، نيز باشگاه پان ايرانيست ها بود. يادم آمد، اسم خيابان دم در وزارت آموزش پرورش، اكباتان بود.
ما دونفر سرخيابان اكباتان ايستاده بوديم و تعدادى از بچه هاى پان ايرانيست را كه خود فروهر نيز در بين شان بود و بعضى از آنان چوب و حتى شمشير در دست داشتند در طرف ديگر ميدان، اوائل خيابان صفى عليشاه، مى ديديم كه سرگرم برو و بيايى هستند و گويى منتظر حادثه اى اند. ما خيال مى كرديم اين از همان حوادث معمولى درگيرى مابين احزاب مخالف هم است. شايد گروهى از احزاب مخالف دارند به سمت اين ها مى آيند و اين ها هم دارند خودشان را آماده مقابله مى كنند. ولى حدس ما درست نبود. در همين فكرها بوديم كه ديديم يك درجه دار ارتش سوار بر دوچرخه، كه يكى را نيز جلوى خودش سوار كرده بود، از پيش ما كه سرميدان ايستاده بوديم گذشت و نرسيده به در باشگاه حزب زحتمكشان بقايى به صداى بلند فحش بسيار زننده اى نثار «زن مصدق» كرد.
بعد هر دو از دوچرخه پياده شدند و به داخل كلوب رفتند. درگيرودار اين بوديم كه اين چه بود و چرا اين باباى ارتشى چنين فحش ركيكى به مصدق داد، كه سروصدايى از جانب كوچه ظهيرالاسلام بلند شد و ما سرو كله افرادى را كه از آن كوچه با شعارهاى «جاويد شاه»، «مرگ برمصدق»، خارج مى شدند و از راه خيابان شاه آباد به طرف پان ايرانيست ها مى آمدند ديديم. تازه فهميديم كه قضيه چيست و آن حادثه اى كه پان ايرانيست ها منتظرش بودند چه بوده. ولى هنوز نمى دانستيم كه اين جماعت طليعه افراد كودتاچى هستند. گروهى بودند در حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر. از ظاهرشان پيدا بود كه بيشتر عمله و اكره، پرتقال فروش (چون بعضى ها تخته پاره هاى جعبه هاى پرتقال فروشى را دردست داشتند) و خلاصه از لات و لوت هاى طبقه پائين شهرى اند.
اينها را كه ديديم من به دوستم گفتم ناصر نكند اين ها در كوچه ظهيرالاسلام به حزب ايران حمله كرده باشند. با اين حرف، همان طور كه اين گروه به سمت اول خيابان خانقاه و به طرف پان ايرانيست ها نزديكتر مى شدند، من و دوستم به سوى كوچه ظهيرالاسلام به راه افتاديم. چون به كلوب حزب ايران رسيديم معلوم شد حدس ما درست بوده: اين افراد قبل از سرازير شدن به خيابان شاه آباد به قصد پان ايرانيست ها كلوب حزب ايران را خراب كرده و همه چيزش را شكسته و توى حياط ريخته بودند. ما دوتا، باز در حال و هواى درگيرى هاى معمولى بين احزاب بوديم و اصلا به فكر كودتا نبوديم. زيرا روز ۲۵ مرداد دولت اعلام كرده بود كودتا شكست خورده و افسران مسئول آن دستگير شده اند. در روزهاى ۲۶ و ۲۷ مرداد نيز من همراه شوهر خواهرم در ديگر نقاط شهر، از جمله ميدان سپه، ميدان ۲۴ اسفند، و مانند اين ها، شاهد تظاهرات مردم، بويژه افراد حزب توده، و انداختن مجسمه هاى شاه و پدرش رضاشاه بودم.
بنابراين اصلا باورمان نمى شد كه موضوع ديگرى جز برخورد معمولى ميان احزاب مخالف، كه آن روزها ديده مى شد، چيزى شده باشد. به همين دليل دونفرى، من و دوستم، شروع كرديم به جمع و جور كردن اثاث درهم ريخته و شكسته كلوب حزب ايران و به خيال خودمان مرمت كردن خرابى ها. چندساعتى كه از اين ماجرا گذشت گاه عابرينى از توى كوچه ظهيرالاسلام از در ورودى سرى به داخل حياط مى انداختند و چون ما دوتا را سرگرم جمع و جور كردن مى ديدند به ما مى گفتند خارج شويد و به منزل تان برويد. كودتا شده است. جان تان در خطر است.
ولى ما دوتا كله خر همچنان به كار خودمان سرگرم بوديم تا هوا تاريك شد و ساعت نزديك ۸ شب. صداى اتوموبيل پليس كه بلندگويش داشت اعلام مى كرد كه از همكارى هم وطنان متشكر است و از آنان مى خواست كه به منزل بروند چون مى گفت حكومت نظامى برقرار شده است و كسى نبايد در خيابان ها باشد. بارى، اينجا بود كه ما دوتا تصميم گرفتيم از در زير چاپخانه خارج شويم و از يكديگر جدا شويم. من به سمت خيابان مخصوص، كه خانه خواهرم در آنجا بود، به راه افتادم. گلپايگانى هم به طرف خانه خودش يا بستگان اش رفت. ديگر هم همديگر را نديديم.
من همانطور كه پياده از شاه آباد و مخبرالدوله و لاله زار به خيابان سپه رسيدم و داشتم به طرف انتهاى سپه حركت مى كردم كه به سمت مخصوص بروم، ديدم وضع عجيبى است. افرادى از مردم، كه غالبا سروضع درستى نداشتند، هركدام چيزى در دست يا در بغل دارند: يكى راديو دارد، يكى بخارى، يكى پرده، يكى در و ديگرى پنجره يا چيزهايى شبيه به اين. همه از طرف خيابان كاخ مى آمدند و در خيابان سپه و كوچه ها و خبابان هاى اطراف آن پراكنده مى شدند.
به خانه كه رسيديم فهميديم قضيه چيست: اينان غارتگران خانه مصدق بودند كه در حوالى ساعت ۷ شب كه مقاومت محافظان آنجا تمام شده بود و خانه به تصرف مهاجمان درآمده بود خانه مصدق را چپاول كرده و هركس چيزى از آنجا به تصرف برداشته بود. البته در مورد ساعت ختم مقاومت شايد حرف من دقيق نباشد، ولى من آن مردم را حدود همان ساعت ۵‎/۸ تا ۹ شب در آن حوالى در همان وضع ديدم.
از آن شب به بعد ديگر ماندن در تهران برايم بسيار غم انگيز و دردناك بود. دوسه روزى ديگر نيز به خيابان ها سر زدم. در يكى از همين سركشيهاى به خيابان بود كه در اطراف خيابان سوم اسفند شعبان جعفرى را سوار برماشين (كاديلاك؟) روباز با چهار نفر از يارانش مى ديدم كه خودش ايستاده بود و يك تمثال قاب گرفته بزرگ شاه را با دست راست اش نگه داشته بود. اين ها در خيابان چرخ مى زدند و زهر چشم مى گرفتند.
خود اين منظره، يعنى ماشين و سرنشينان اش، بعدها در روزنامه ها چاپ شد و در كتاب سركار خانم هماسرشار نيز آمده است. يك منظره جالب ديگر مشاهده افرادى بود در حدود ۱۵۰ نفر كه در يك صف، هر رديف دونفر، از خيابان ناصرخسرو به طرف ميدان سپه مى آمدند. در سرصف مرد بزن بهادرى بود با چاقوى برهنه در دست راست اش، كه با همان دست چاقو را در هوا تكان مى داد و شعارى مى داد كه ديگران در جواب اش حرفى را تكرار مى كردند. او مى گفت: «شاهنشاه پيروزاست»، و افراد پشت سرش در صف كه از قماش خود او بودند، جواب مى دادند: «بچه سه راه سيروس است»!
بارى، برمن معلوم شد كه همان ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفرى كه از كوچه ظهيرالاسلام سردرآوردند طليعه به اصطلاح غيرارتشى سپاه كودتا بودند كه نخست به كلوب حزب نيروى سوم خليل ملكى، سپس به كلوب حزب ايران، حمله كردند و پس از ويران كردن اين دو كلوب مى رفتند تا با بچه هاى پان ايرانيست ها درگير شوند. در كلوب نيروى سوم كه من نبودم و خبرنداشتم آيا كسى براى مقابله بود يا نه. در كلوب حزب ايران اصلا كسى نبود چنانكه گويى هيچ كس در فكر و گمان هيچ اقدام مخالفى نبوده. در كلوب پان ايرانيست هاى فروهر نيز تعداد افرادى كه ما مشاهده كرديم خود را براى دفاع آماده مى كنند از حدود ده تن، شامل خود فروهر، بيشتر نبود. گويا همين افراد نخستين دسته اى بودند كه براى حمله به مراكز احزاب طرفدار مصدق به راه افتاده بودند.
چون به مقاومتى برنخوردند به تدريج برتعدادشان و دامنه حملات افزوده شد. و سرانجام نوبت به افسران ارتس و حمله به ادارات و راديو و بالاخره منزل دكتر مصدق رسيد و بدين سان با غارت خانه مصدق كار كودتا در حوالى شامگاه روز ۲۸ مرداد تكميل شد. البته من اينها را از خاطره مى گويم. دقيق اش را فواد روحانى نوشته است. بايد به كتاب او رجوع كرد.
اين افراد سردسته چه كسانى بودند؟ از ظاهرشان پيدا بود كه لات و لوت اند. هندرسون در خاطرات شفاهى اش (Oral History Interview with Loy W.Henderson، Jun 14، ،۱۹۷۳ July 5، ،۱۹۷۳ Trunan Presidenttial Museum and Library) كه مصاحبه اش گويا در ۱۹۷۳ صورت گرفته ولى از ۱۹۷۶ براى همه باز شده است (opened January 1976) مى گويد گروهى از «اعضاى يك باشگاه معروف ورزشى» [a group of members of a wellknown atheletic club ] به راه افتادند با «انواع سلاح ها» و مردم را دعوت مى كردند براى همراهى با آنها براى سقوط مصدق و «برگرداندن شاه». شعبان جعفرى، گويا در روزحادثه در زندان بوده. ولى از گفت و گوى اش با سركار خانم هماسرشار پيداست كه از درون زندان به «پروين آژدان قزى» كه به ملاقات او آمده بوده پيغام داده به بروبچه هاى خودش كه «بروند و شلوغ كنند» ] هما سرشار، شعبان جعفرى، ص ۱۶۱ [. آن افرادى كه من در خيابان شاه آباد و بعد در ميدان سپه و خيابان ناصرخسرو ديدم هم از قماش همين بروبچه هاى امثال شعبان جعفرى بودند. تعداشان زياد نبود.
اگر در همان ساعات نخستين حمله و هجوم آنها مقاومتى از سوى مردم صورت مى گرفت همه آنها در اندك مدتى تارومار مى شدند و كار بالا نمى گرفت و ارتشى ها به احتمال زياد به ميدان نمى آمدند.
ولى من به چشم خود ديدم كه در روز ۲۸ مرداد ،۱۳۳۲ برخلاف روزهاى قبل، كه زمين زير پاى صفوف در هم فشرده افراد حزب توده كه رقص كنان و فرياد زنان در گروه هاى چندين هزار نفرى از بالاى شهر مى آمدند تا پائين شهر و مى گفتند «ز قدرت توده ها شاه فرارى شده» مى لرزيد، هيچ كس در خيابان هاى تهران و در مراكز احزاب طرفدار مصدق نبود. هيچ صدائى برنخاست و كسى از جا نجنبيد. جمعى درب و داغون كه سلاحى هم در دست شان نبود جز چوب و چماق و تخته پاره و چاقو توانستند راه را براى ورود افراد ارتشى كودتاچى و حمله به مراكز دولتى و خانه مصدق بازكنند. و مصدقى كه مى خواست در برابر امپراتورى انگليس بايستد و تن به سازش ندهد به اين آسانى در برابر يك مشت اجامر و اوباش كه امثال آقاى شعبان جعفرى و احتمالا دكتر بقايى و افرادى نظير اينها بسيج كرده بودند شكست خورد.
تفكر در باب همين مسأله كه تهران به اين بزرگى كه دو روز پيشترش صدها هزار نفر در آن سرگرم تظاهرات و متينگ و پائين انداختن مجسمه ها بودند، چه طور به تسخير مشتى لات و لوت درآمد اشك در چشمان من جمع مى كرد و نمى توانستم در آن شهر بمانم و دوسه روزى پس از حادثه به رشت برگشتم.

تلاش: راز سر به مهر عدم حضور گسترده مردم در خيابانها در آغاز روز ۲۸ مرداد در دفاع از دكتر مصدق و دولت وى چه بود؟ بنظر نمى رسد ترس و وحشت از سركوب توضيح دهنده ماجرا باشد. زيرا قوه قهر در آن روزها هنوز رسماًدر دست دولت بود و نيروهاى انتظامى زير فرمان دكتر مصدق.

پرهام: مى رسم به «راز سر به مهر عدم حضور گسترده مردم» كه شما در سئوال تان عنوان كرده ايد. حضور گسترده كه چه عرض كنم. من حتى حضور ناگسترده هم نديدم. چرا نديدم؟ چواب اش را در «خاطرات شفاهى» آقاى هندرسن يافتم. اگر مطالبى را كه هندرسن در مورد آخرين ديدارش با دكتر مصدق، در روز ۲۷ مرداد ،۱۳۳۲ مى گويد در كنار مطالبى كه خود دكتر در دادگاه نظامى گفته بگذاريم شايد بتوانيم اين به قول شما «راز سر به مهر» را باز كنيم و جوابى براى آن بيابيم.
شما مى دانيد كه پس از دستگيرى سرهنگ نصيرى، كيم روزولت از ادامه برنامه اش دست نكشيد و گمانم بيشتر به ابتكار خودش در تهران ماند و به اقدامات خود به كمك برادران رشيديان، برادران معروف به «بوسكو» و ديگر افرادى از ايرانيان، اعم از ارتشى يا غير ارتشى، كه با وى همكارى داشتند ادامه داد.
نگرانى مهم روزولت از ناحيه مردم و عكس العمل مردم در حمايت از مصدق بود. او از يكسو از اقدامات حزب توده كه تهران را به آشوب كشيده، مجسمه ها را پائين آورده و جوى به كلى ضد شاه و بويژه ضد آمريكائى ايجاد كرده بود خوشحال بود و معتقد بود «اين بهترين اتفاقى بود كه بايد براى ما پيش مى آمد» (كودتا در كودتا، چاپ تهران، ص ۱۹۳) زيرا اين گونه اتفاقات هم از نظر احساسات توده ارتشى ها و افسران طرفدار شاه كه تعداشان كم نبود، هم از نظر جلب همكارى بخشى از روحانيت با كودتاچيان مؤثر مى افتاد و مؤثر هم افتاد.
اما از سوى ديگر نگران بود كه مبادا افرادى كه وى مى خواست به كمك عوامل خودش به عنوان پيشقراولان نيروهاى كودتاچى به ميدان بفرستد با مقاومت مردمى، بويژه از سوى احزاب ملى و حزب توده، روبه رو شوند و در همان لحظات نخستين ميدان را خالى كنند و در نتيجه افراد ارتش نيز جرأت نكنند دنبال كار را بگيرند.
به اين دلايل، وى مى كوشيد از يك سو بردامنه آشوب هاى حزب توده افزوده شود، و از سوى ديگر حمايت نيروهاى انتظامى را مى خواست كه جلوى هرگونه تظاهرات را در ۲۸ مرداد بگيرد تا ميدان براى عمل دسته هايى كه خود او بسيج كرده بود باز بماند. به روايت روزولت، و نيز به روايت خود هندرسن كه روز ۲۶ مرداد به تهران برگشته بود، اين دو با هم ديدار مى كنند و روزولت از هندرسن مى خواهد به ملاقات مصدق برود و او را از اين كه كشور به سمت آشوب و هرج و مرج كمونيستى مى رود و جان و مال اتباع آمريكائى در امان نيست، و مانند اين ها بترساند و به مصدق ايراد بگيرد كه چرا كنترل اوضاع در دست اش نيست.
تاكتيك روزولت اين بود كه مصدق كارى در جهت كنترل بيشتر بر نيروى انتظامى اعمال كند تا اين نيرو جلوى تظاهرات و حضور مردم در خيابان ها را بگيرد و ميدان در روز موعود براى اقدام دسته هاى اجير شده خود او باز بماند. متاسفانه مطالب هندرسن در آخرين ديدارش با مصدق نشان مى دهد كه دكتر مصدق در اين دام افتاده و در حضور خود هندرسن به شهربانى دستور داده است كه جلوى هرگونه تظاهرات را بگيرد.
استاد موحد، در كتاب خود، خواب آشفته نفت، جلد دوم، ص ۸۱۴ در اين مورد نوشته اند:
«... مصدق ساعتى پيش از ملاقات با هندرسن (تأكيد از من) و ظاهراً به دليل اميدوارى هايى كه هنوز براى امكان كمك از آمريكا داشت دستورداده بود كه فرماندارى نظامى از تظاهرات خيابانى جلوگيرى نمايد و همين مساله، چنان كه پيش تر آورديم، از نظر سربازان، مأموران انتظامى به منزله جواز سركوبى كسانى كه برضد شاه تظاهرات مى كردند تلقى گرديد و چه بسا اگر مصدق مى دانست كه حاصل ملاقات هندرسن چه خواهد بود سكوت خود را حفظ مى كرد و دستور جلوگيرى از تظاهرات را نمى داد.»
ولى در واقع چنين نبوده. زيرا هندرسن مى گويد دستور جلوگيرى از تظاهرات در حضور خود او تلفنى به شهربانى داده شده ] يا به هر منبع ديگرى، مثلا فرماندارى نظامى ] و برروى تعبير «حضور من» در خاطرات شفاهى اش تأكيد مى كند و مى گويد «in my presence». اين تعبير بسيار معنى دارد:
«مصدق تلفن اش را برداشت و چند دقيقه اى با رئيس پليس صحبت كرد... در تلفن، در حضور من ] تأكيد از من [، دستور داد كه شلوغى هاى خيابانى، اعمال خشونت بايد بيدرنگ قطع شود. و هنگامى كه من از او جدا شدم، حدود يك ساعت بعد، ديدم كه پليس، ظاهراً با خوشحالى دارد دستور را اجرا مى كند و دسته هاى حاضر در خيابان ها را متفرق مى سازد و مى خواهد نظم را برقرار كند...»
به نظر مى رسد كه دكتر مصدق همين دستور را به روساى احزاب، بويژه احزاب ملى نيز داده باشد، با توجه به گفته هاى آقاى لطفى وزير دادگسترى مصدق در دادگاه، لطفى در حضور دكتر مصدق در دادگاه نظامى گفته است:
... يك سياست هايى است كه در خارج از هيات دولت بوده است كه مربوط به آقايان نهضت ملى و افراد آن و يا مطبوعات و يا جمعيت ها از قبيل اصناف و غيره كه مربوط به رئيس دولت بوده و هميشه اينها مى ديدم كه در منزل آقاى دكتر محمد مصدق به اجتماع يا به انفراد آمد و شد داشتند و من در اتاق انتظار مدتى معطل مى ماندم كه براى لوايح خدمت ايشان برسم ] مصدق در محكمه نظامى، به كوشش جليل بزرگمهر، كتاب اول، جلد اول، بخش دوم، ص ۸ ]
پيداست كه مصدق با هيات وزيران، يا دست كم با جمعى از آنان، آن رابطه اى را كه با سران احزاب و جمعيت ها داشت نداشته و بعضى جريان ها را خود شخصا در ارتباط با سران جبهه ملى يا افراد مورد اعتماد خودش، در دست مى گرفته و مى چرخانده است. عين همين مسأله در مورد چگونگى آمدن نصيرى و به اصطلاح موضوع كودتا نيز صدق مى كند: مصدق موضوع را به طور كامل براى همه افراد هيات وزيران نگفته بود و هيات دولت نمى دانست كه حكم عزلى نيز در كار بوده است.
بارى، حدس من اين است كه مصدق علاوه بردستور به رئيس شهربانى به رهبران احزاب، دست كم احزاب ملى، دستورهايى داده باشد. به همين دليل روز ۲۸ مرداد در مقر احزاب، دست كم حزب ايران كه من ديدم، پرنده پر نمى زد و همه چنان غايب بودند كه گوئى هيچ خبرى نيست. اين كه هندرسن روى تعبير «در حضور من» تأكيد كرده بسيار معنا داراست. مى شود حدس زد كه هندرسن اين دستور مصدق و اطمينان از اين كه فردا از سوى احزاب در خيابان ها خبرى نخواهد بود را بيدرنگ به روزولت اطلاع داده است. او نيز با اطمينان از اين كه افراد او با مقاومت مردمى رو به رو نخواهند شد حركت اش را آغاز كرده است.
و اما چرا خود مردم از جا نجبيدند و با آن يك مشت رجاله مقابله نكردند؟ اين نيز به نظرم برمى گردد به موضوعى كه من آن را يكى ديگر از اشتباهات تاكتيكى مرگبار مرحوم دكتر مصدق مى دانم. دكتر مصدق پس از دستگيرى نصيرى خيال كرد كودتا را شكست داده و عوامل اش را دستگير كرده است. به همين دليل خبردرست قضيه را حتى به هيات دولت خودش نداد. در جواب آزموده، دادستان ارتش، كه مى پرسد شما پس از ديدن فرمان عزل خودتان چه عكس العملى داشتيد، دكتر جواب مى دهد.
«... در اصالت فرمان مشكوك شدم. زيرا اعليحضرت شاهنشاهى خوب مى دانستند كه اگر مى فرمودند مايل به ادامه خدمت من نيستند دقيقه اى در خدمت باقى نمى ماندم... ترديد در اصالت فرمان سبب شد كه اين جانب از پيشگاه ملوكانه توضيحاتى بخواهم. پس از تحقيق معلوم شد اول وقت روز يكشنبه ] يعنى ۲۵ مرداد ] از كلاردشت به رامسر و از آنجا به بغداد رهسپار شده اند ] جليل بزرگمهر، همان، ص ،۴ بخش دوم ] ] تأكيد ها از من ]
پيداست كه اولا مصدق پادشاه را قبول داشته و از او با عنوان «اعليحضرت شاهنشاهى» ياد مى كند. ثانيا از همان صبح روز ۲۵ مرداد مى دانسته كه فرمانى در كار بوده و دروغ هم نبوده زيرا شاه باشنيدن خبر دستگيرى نصيرى از كشور خارج شده است. خوب چرا مطالب را بيدرنگ در جلسه كابينه مطرح نكرده و همه وزرا، را در جريان نگذاشته است؟ چرا با وجود اظهار علاقه اى كه به شاه كرده و تأكيد كرده است كه اگر او مى خواست «در خدمت باقى نمى ماندم» پس از آن كه فهميد شاه در كشور نيست و تشديد جو ضد شاه و ضد آمريكا از سوى احزاب و بويژه حزب توده ممكن است به نتايج وخيمى بينجامد هيچ اقدامى در جلوگيرى از حركات حزب توده و تظاهرات خيابانى و جلوگيرى از پائين آوردن مجسمه ها نكرده است؟
اين سئوال ها از ديد شخصى من مطرح نمى شود، كه ممكن است موافق يا مخالف شاه يا مصدق باشم: سوالاتى است كه از ديد يك ناظر و در قالب منطق حاكم برسياست آن روز كشور طرح مى شود. مصدق نه تنها هيات دولت اش را در ابهام و بى خبرى گذاشت بلكه موضوع دستخط را از مردم نيز پنهان نگاه داشت و از همه مهمتر اين كه، دولت مصدق در بيانيه اى كه از راديو منتشر شد اعلام كرد كه «نقشه كودتا بلااثر شده» بى آن كه كلمه اى در آن بيانيه از موضوع عزل خود و ديدن فرمان شاه، حالا اعم از اين كه حقيقى بوده يا جعلى، صحبتى بكند.
پس مردم خيالشان جمع بود كه كوشش براى كودتا صورت گرفته ولى ناكام مانده است و ديگر خطرى را انتظار نداشتند. اين موضوع يكى ديگر از اشتباهات تاكتيكى مصدق بود. اشتباه تاكتيكى ديگر استفاده نكردن از راديو و آگاهى ندادن به مردم پس از اطلاع برماحصل جريان و خروج شاه از كشور بود. هنگامى كه مصدق دريافت فرمانى در كار بوده، زيرا شاه از كشور خارج شده است، بايد حدس مى زد كه قضيه ممكن است بيخ پيدا كند و بنابراين مى بايست آماده بود.
او مى توانست نطقى در راديو ايراد كند، بى آنكه مردم را بشوراند، از مردم بخواهد دست به اقدامات آشوبگرانه، كه حزب توده به آنها دامن مى زد، نزنند، مجسمه

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
تاريخ
خاطرات
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   تاريخ   •   خاطرات   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •