|
داريوش همايون
«بنياد ظلم در جهان اندك بود»
باجنبش مشروطه فرايافت شهروندى به ايران راه يافت ولى پديد آمدم يك جامعه شهروندى به يك زيرساخت ادارى و قضائى و اقتصادى و آموزشى و ارتباطى نياز داشت
آشتى ناپذيرى و گذشت ناپذيرى سياست ايران از يك فرهنگ سياسى برخاست كه مخالف را دشمن و خائن مى شمرد، اقليت را سزاوار تبعيض مى دانست، جامعه را به خودى و غير خودى بخش مى كرد و عقيده را پيگرد و آزار مى كرد
انقلاب و جمهورى اسلامى بن بست سياستهائى بود كه تنها روياروئى را مى فهمد؛ اما سياست نيز مانند اقتصاد عرصه كمبود است
پيكارى كه بر سر براندازى رژيم يا دراز كردن عمر آن در هياتى تازه درگرفته جامعه سياسى ايران را به دو بخش كرده است
|
|
Homayoun
|
ما هريك در جبهه اى قرار گرفته ايم: كشانى كه مى خواهند هر چه زودتر ايان لعنت را از جامعه و تاريخ ايران بردارند، و كسانى كه به اميد اصلاح گام به گام كار را مى توانند به فاجعه ديگرى برسانند
سياست در مفهوم مدرن آن كه همراه با فرايافت شهروندى مى آيد در جامعه ايران پديده اى نسبتا تازه و جا نيفتاده است و آن را بيشتر با بيماريهايش مى شناسيم بيماريهائى كه از جامعه غير سياسى پيشين به آن راه يافته است. اين بيماريها بجاى آنكه با ورود ايرانيان به ميدان سياست مدرن درمان شوند در صد ساله گذشته تند وتيزتر شده اند و تا به ريشه اين بيماريها نرويم از تند و تيزى آنها كاسته نخواهد شد.
سياست مدرن به شهروندان نياز دارد. شهروند به انسان صاحب حق يا آشنا و خواستار حق در يك نظام حكومتى گفته مى شود. شهروندان به امور عمومى مى پردازند هر كدام به درجه اى و در سطحى و اين مداخله، ويژگى مدرن را به سياست مى دهد. ايران تا جنبش مشروطه يك جامعه مذهبى فئودالى بود. در چنان جامعه اى شهروند در ميان نيست و سياست نيز قلمرو اختصاصى شاهان و اشراف و فئودالها و روحانيان تا گلو غرق در يك نظام ناسالم است. مردم به امور عمومى نمى پردازند و چشمشان به دست سرامدان elite سنتى قدرت است. با جنبش مشروطه فرايافت concept شهروندى به جامعه ايرانى راه يافت ولى تا پديد آمدن يك جامعه شهروندى راه دور بود و نياز به يك زير ساخت ادارى و قضائى و اقتصادى و آموزشى و ارتباطى همه با هم و در خدمت هم داشت كه در شش دهه پهلويها فراهم آمد. اكثريت مردم ايران اگرهم از همه حقوق شهروندى بى بهره بودند با حقوق خود آشنا شدند و مبارزه مردمى به رهبرى روشنفكران براى رسيدن به حقوق و سهم داشتن در امور عمومى، يك زمينه مهم تحولات آن دوران بود زمينه مهمتر ديگر، پديد آوردن آن زير ساخت بود كه در سه چهار دهه نخستين پس از انقلاب مشروطه اندك اندك از نزديك به صفر بالا مى آمد.
نابسندگى زير ساخت و بركنار ماندن بخش بزرگ جمعت از فرايند سياسى، دومين بيمارى بود كه دامنگير سياست مدرن در جامعه ايرانى شد. سرامدان فرهنگى وطبقه متوسط نوپديد، جهان را از دريچه تنگ ابعاد كوچك خودش ديد و ازادى عمل خود را معيار دمكراسى گرفت. تعبيرى كه از مردمسالارى مى كردند محدود به منافع و ديدگاههاى يك طبقه سياسى كوچك شد هر چه هم ميهن دوست و آزاديخواه كه از مفهوم درست تر مردمسالارى و اسباب آن غافل ماند و تا جاهائى رفت كه با زمينه سازيهاى دمكراسى در جبهه هاى ادارى و اقتصادى و اجتماعى نيز به مخالف برخاست و شكاف ميان توسعه انديشان و آزاديخواهان را ژرف تر كرد. دمكراسى، بيرون و بى نياز از مقدمات ادارى و مادى و اجتماعى آن تصور شد.
نخستين بيمارى با خود انقلاب مشروطه آمد. در ايران پيش از آن، مبارزه سياسى در فضاى سنتى دربار و فئودالها و روحانيان جريان داشت. با انقلاب مشروطه، مبارزه سياسى از نبرد قدرت سرامدان سنتى به لايه هاى اجتماعى هر چه گسترده ترى بسط يافت. اما آن انقلاب كه ميدان نخستين جنگ سياسى مدرن در تاريخ ايران بود با خونريزى همراه شد. دو طرف برسر اصولى كه ديگر طبيعت مذهبى نداشت به جنگ مسلحانه برخاستند و با آنكه انتظار مى رفت فرايند سياسى با دمكراتيك تر شدن جامعه از روياروئى آشتى ناپذير به همرائى در عين عدم موافقت و نا همداستانى سير كند، واپس ماندگى عمومى جامعه، ميراث خونين انقلاب را در مراحل بعدى تحول جامعه ايرانى جاگير تر كرد.
با رضا شاه، توانائى جامعه سياسى بر همرائى consensus كمتر و گرايش آن به جز ديگر فرايند سياسى يعنى روياروئى بيشتر شد. رضا شاه، كه با يك جامعه سياسى دل به شكست نهاده و محافظه كار روبرو بود، و در شتابزدگى اش به رساندن ايران به اروپا هر مخالفى را از صحنه بيرون مى راند، فرايافت جرم سياسى را وارد سياست و حقوق ايران كرد. در ۱۳۱۰/۱۹۳۱ در پاسخ به فعاليت روزافزون كمينترن در ايران قانون ممنوعيت مرام اشتراكى به تصويب رسيد و اعتقاد به كمونيسم جرم شناخته شد. تا آن زمان ايرانيان تنها با جرائم مذهبى آشنائى مى داشتند. سختگيرى رضا شاه، واكنش خود را بيش از همه در دكترمصدق يافت، رهبرى به همان اندازه بى گذشت و حق مدار. سهم گزارى contribution دكترمصدق در پيشبرد بى مدارائى intolerance در سياست، يكى شناختن مخالفت با خيانت بود. او دربرابر خيل بيشمار شيفتگان و گروه كوچك سرسپردگان انگلستان در طبقه سياسى، كه عمومشان پر زدن پشه اى را هم بيرون از مشيت ان امپراتورى نمى دانستند و بازماتدگان شان هنوز از سودازدگى انگليس بيرون نمى آيند، بجا و بيجا هر كه را با او موافق نبود به ديده مزدورى و خيانت مى نگريست. سياست ايران با رضا شاه و او از سپهر سازش و گذشت بيرون رفت و اين روند همچنان در سالهاى بعد دنبال شد.
محمد رضا شاه و مخالفانش در بى مدارائى خود چندان نيازى به فراگرفتن از دو رهبر پيشين نداشتند. سياست ايران چنان ميدان نبرد حق و باطل بود كه محمد رضا شاه كار را به تكليف مخالفان به ترك ميهن كشاند و مخالفانش هر پيروزى او را شكست و هر خدمت او را خيانت دانستند و روياروئى را به مبارزه مسلحانه فرو انداختند. فرمان پادشاه درباره يك تن نيز اجرا نشد و چريكها تنها خود را قربانى كردند، ولى جامعه به خودى و غير خودى تقسيم و فرايند سياسى به خون كشيده شد. هنگامى كه انقلاب اسلامى فراز آمد، جامعه رو به ژرفاى نيهيليسم داشت و براى حوزه و بازار بيش از آن نمانده بود كه نيهيليسم را در واپسماندگى و ابتذال خود بپوشانند و تا مرز خون آشامى پيش برانند.
***
ما بيست و پنج سال فرصت داشته ايم كه به ريشه هاى نكبت ملى و تراژديهاى شخصى و گروهى خود برويم؛ موقعيت ناپسندى را كه درآنيم بشناسيم و توانائى برونرفت از آن را بيابيم. كوتاهى بيشترى از ما در اين وظيفه اى كه مهمتر از آن دربرابر نسل انقلاب نبوده است، تاسف آور است. هنگامى كه مى بينيم با همان روحيه ها و معيارها همان نبردهاى سى سال و پنجاه سال پيش را مى جنگند و، غنوده در تالاب سياسى و فكرى، حتا از درك موقعيتى كه درآنند بر نمى آيند تا آنجا كه از دستاورد انقلابى خود سربلندند، از اين نسل نوميد مى شويم. اين نسلى است كه با تنبلى فكرى خود سياست ايران را واگذاشته است كه بى دشوارى زياد از او فاصله بگيرد و به دورانى پاى گذارد كه نه با وظيفه كمرشكن رضا شاه روبروست، نه با پيكار نابرابر دكتر مصدق؛ به دورانى كه ديگر كسى جرأت نخواهد كرد ايرانيان را به خودى و غير خودى بخش كند و براى رسيدن به ناكجا آبادش اسلحه بر روى ديگران، هر كس، بكشد.
انقلاب و جمهورى اسلامى، بن بست فاجعه بار سياستى بود كه تنها روياروئى را مى فهمد. اگر در نسل انقلاب هنوز كسانى در نمى يابند، به نسل كنونى قربانى انقلاب بهتر مى توان توضيح داد كه سياست عرصه همه يا هيچ نيست، و مانند اقتصاد، عرصه كمبود است. اقتصاد با برآوردن نيازهائى كه همواره از منابع بيشترند سرو كار دارد؛ سياست با گزيدن راهكارهائى كه از ديگران كمتر بدند، كمتر ناكاملند. در سياست، خلوص وجود ندارد و از همين روست كه مى توان كارها را سر و سامانى داد. ما سياست را به» خلوص"ى كه آلودگى ما اجازه مى داد رسانديم، به حق و باطل و مرگ و زندگى، به همان خلوصى كه دو سوى دد منش جنگهاى صليبى رسيده بودند. فراز جنگ صليبى هشتاد ساله سياسى در ايران با پرتگاهى آمد كه از بيست و پنج سال پيش در سراشيب آنيم. هيچ كس جز بازار سنتى و آخوندها به آنچه مى خواست نرسيد و آنها نيز خود را از نظر تاريخى از ميان برده اند.
نگاه از بيرون، نگاه انتقادى چاره جويانه، به اين صد سال و هشتادسال، بيش از ملاحظات سياسى، براى رستگارى ملى ما اهميت دارد. ما به آسانى مى توانيم از غوغاى نويسندگانى كه براى زنده نگهداشتن يك جهان رو به مرگ مى نويسند، و كوشندگانى كه در جلوگيرى از زايش يك سياست تازه مى كوشند چشم بپوشيم و به جوانه هاى انديشه و عمل سياسى امروزين بنگريم. اين زنان و مردانى كه گذشته را نمى زيند بلكه بررسى مى كنند و از نبردهاى گذشته به چالشهاى امروز وآينده مى پردازند، در پى بازگشت به هيچ، و تكرار هيچ دوره اى نيستند و در همه چيز مى توانند تجديد نظر كنند. آن گذشته انديشان از نظر سياسى و فيزيكى رو به زوال دارند؛ جهانى كه چون سنگ آسيا بر گردنشان افتاده پيش از خودشان به پايان رسيده است و تنها در وجود آنها زنده است. اين نسل تازه مى خواهد جهانى كه او را مانند شهپرى به آينده پرواز خواهد داد بسازد.
اما حتا گذشته انديشان مى توانند به آن آينده برسند، اگر اندكى از ستيغ كينه و حق مدارى خود پائين تر بيايند. ما مى توانيم با گذشته هاى يكديگر موافق نباشيم و پس از كيفرى كه همه ديده اند از دشمنى به مخالفت گذر كنيم. در روياروئى سياسى، مخالفت نيز جائى دارد و مخالفان مى توانند در پاره اى زمينه هاى حياتى كه بهروزى كشور و مصلحت خودشان در آن است موافقت داشته باشند. امروز مى توان در هر جاى طيف سياسى نشانه هاى پديدار شدن چنين روحيه اى را ديد. خط اصلى جدا كننده، ديگر دشمنى بر سر گذشته نيست؛ مبارزه با جمهورى اسلامى است. كسانى، به شمار هرچه بيشتر، اين رژيم را در سرتاسرش نفى مى كنند و ديگرانى در پى دراز كردن عمر آن، دست كم بخشى از آن، هستند. كسانى آينده خود و ايران را در براندازى نظام اسلامى و دستگاه حكومتى جنايت پيشه آن مى دانند و ديگرانى رشته سست زندگى سياسى خود را به همكارى با اصلاح طلبان اسلامى و ملى مذهبيانى مى بندند كه ورشكستگى سياسى را بر پوسييدگى ايدئولوژيك انباشته اند.
پيكارى كه بر سر براندازى رژيم يا دراز كردن عمر آن در هياتى تازه درگرفته جامعه سياسى ايران را به دو اردوى نابرابر بخش كرده است. يك سو براى زنده ماندنش به قدرت سركوبگرى رژيم نياز دارد؛ سوى ديگر به نيروى مردمى كه هر روز دليرى بيشترى در روبرو شدن با آن ماشين سركوبگرى نشان مى دهند. اصلاح طلبان و هم پيمانان شان در جبهه مخالفان جمهورى اسلامى با اين معماى دردناك روبرويند كه با سرنگونى رژيمى كه در پى اصلاح و پيوستن بدانند، خود نيز روانه مغاك سياسى خواهند شد. آنها عملا بهمان اندازه انحصار جويان مافيا در دراز كردن وضع موجود سود پاگير دارند. هر دگرگونى بزرگ در ايران كه دست مردم را بر دستگاه ولايت فقيه دراز كند به زيان آنهاست. پشتيبانى از جنبش مردمى، شوكرانى است كه ترجيح مى دهند ناگزير از نوشيدنش نباشند. به سود آنهاست كه جنبش مردم به نتيجه نرسد و به صورتى درآيد كه بتوان به آن نام بى نظمى و شورش كور داد.
مخالفانى كه مى خواهند به حكومت آخوندى و ورود مذهب در سياست پايان دهند، اگر از فاشيستهاى نو فاصله بگيرند، مردم را در كنار دارند. اين درست همان روشن شدن فضاى مبارزه است كه حتا پيش از دوم خرداد و از همان دوران «ميانه روى» و «عملگرائى» سردار بساز و بفروشى در صف مبارزان شكاف انداخت و بسيارى جمهوريخواهان را از مبارزه، از كارهائى موثر تر از نوشتن اعلاميه هاى پندآميز بيرون برد. دوم خرداد، تنها اين روند را تند تر كرد و با بى اعتبار شدن دوم خرداد، اكنون اميد اين گروه به ائتلاف با عواملى در رژيم و حاشيه هاى آن است، از ته مانده هاى جبهه مشاركت تا كارگزاران سازندگى و ملى مذهبى هاى پراكنده. چنان ائتلافى آينده اى براى خود جزدر كند كردن فرايند از هم پاشى جمهورى اسلامى به بهانه مسالمت جوئى نمى بيند و نمى خواهد بپذيرد كه براندازى يك رژيم استبدادى و حتا توتاليتر در دو دهه گذشته از شيلى و نيكاراگوا تا اروپاى خاورى و مركزى و از فيليپين تا افريقاى جنوبى بى خونريزى و هرج و مرج ممكن بوده است و دليلى نيست كه تنها در ايران به جاهاى ترسناكى كه تصوير مى كنند برسد.
مخالفانى مانند مشروطه خواهان و جمهوريخواهان فراوان هوادار پيكار سياسى براى برچيدن رژيم اسلامى در پى پيوستن پيكار درون و بيرون براى رساندن مردم ايران به جائى هستند كه بتوانند در يك همه پرسى آزاد به نظام حكومت دلخواه خود رأى دهند. اينان نيز در نهايت چاره اى جز رسيدن به يك همرائى بر سر اصول يك جامعه دمكراتيك و چندگرا (پلورال) و گونه اى ائتلاف با هم ندارند. اينگونه كه تحولات در بيرون و درون ايران جريان دارد صفها مى بايد براى مراحل پايانى پيكار آراسته شود. ائتلاف نخست مى خواهد تحولات را به سود گزيدار option جمهورى اسلامى يك آب شسته تر، رژيمى كه به اندازه كافى «خوديها» را دربرگيرد، بچرخاند. هواداران سرنگونى دربرابر چنان ائتلافى كه تا مدتها مى تواند مستقيم و غير مستقيم از قدرت جمهورى اسلامى به سود خود دست كم بسيارى از مولفه هاى خود بهره مند شود، نمى توانند پراكنده بمانند. آنها همچنين در ايران پس از جمهورى اسلامى به يكديگر براى دفاع از ارزشها و نهادهاى دمكراتيك نيازمند خواهند بود اگر نخواهند يك به يك از نيروهاى قدرت طلب استبدادى، چه در يك نظام جمهورى و چه پادشاهى مشروطه شكست بخورند. (در ايران پس از جمهورى اسلامى از همكارى آن گروه ديگر نيز مى بايد برخوردار شد.)
كار اين طيف در كوتاه مدت دشوارتر و در دراز مدت اميدبخش تر است. اينان برخلاف گروه نخست با همه قدرت سركوبگرى رژيم روبرويند زيرا دوستانى در دستگاه حكومتى ندارند و بسيار بيش از آنها با دشمنى رژيم روبرويند. در اينجا به هيچ روى قصد متهم كردن مسالمت جويان نيست. آنها گذشته از سود شخصى و گروهى كه براى گرايشى در خطر نابودى كاملا فهميدنى است، نگرانى آينده ايران را دارند و گذار آرام و تدريجى به دمكراسى را مى خواهند. در اين ملاحظه اختلافى ميان هواداران پيكار سياسى مردمى، چه جناح مشروطه خواه و چه جمهوريخواه آن، با ائتلاف جمهوريخواه- ملى مذهبى نيست. مسئله آن است كه مردم ايران ياراى شش سال ديگر وقت كشى ندارند؛ و موقعيت ايران با فرايند دراز مدت و پر از مصالحه سروران مسالمت جو سازگارى ندارد گذشته از آنكه اگر نيروهاى تغيير رژيم هماهنگ عمل كنند ملت ما آسيب كمترى خواهد ديد تا ادامه رژيمى كه هر روزش به چنين بهاى سنگين براى جامعه تمام مى شود.
هم اكنون به روشنى در امريكا «لابى» جمهورى اسلامى را مى بينيم كه برخوردار از منابع سرشار مالى، با گشاده دستى تمام، پيكارى را به سود اصلاح طلبان در ايران و برضد سياست رئيس جمهورى بوش، در پشتيبانى از مبارزه آزاديخواهانه مردم دنبال مى كند. هردو جناح رژيم در اين پيكار دست دارند و مسئله مشترك آنان جلوگيرى از سرنگونى رژيم است. جناح مسالمت جو در بيرون مگر يك دو تنى عوامل شناخته تر رژيم البته ارتباطى با اين پيكار تبليغاتى و سياسى پر هزينه ندارد؛ همچنانكه مردم ايران و جناح پشتيبان مبارزه آنان در نيروهاى مخالف، ارتباطى با سياست امريكا كه به ملاحظه منافع ملى آن كشور در پيش گرفته شده است ندارند. ما هريك در جبهه اى قرار گرفته ايم. آنها در آن سو هستند و ما در اين سو. كدام يك حق داريم: كسانى كه مى خواهند هر چه زودتر اين لعنت را از تاريخ و جامعه ايران بردارند، يا كسانى كه به اميد اصلاح گام به گام، كار را مى توانند به فاجعه ديگرى برسانند؟ جامعه و تاريخ قضاوت خواهند كرد.
***
آشتى ناپذيرى و گذشت ناپذيرى سياست ايران از يك فرهنگ سياسى برخاست كه مخالف را دشمن و خائن مى شمرد؛ اقليت را سزاوار تبعيض مى دانست؛ وعقيده را پيگرد و آزار مى كرد. زمانى رسيد كه اكثريتى از طبقه سياسى ايران تا نابودى خودش رفت و رژيمى را كه نه تنها آماده سازش بلكه تسليم بود به رهبرى واپسمانده ترين عناصر اجتماعى سرنگون كرد. ما اكنون مى خواهيم با وارونه كردن آن فرهنگ سياسى، رژيمى را كه براى نگهدارى قدرتش تا پايان تلخ خواهد رفت، به رهبرى پيشروترين عناصر اجتماعى سرنگون كنيم. چنين طرح پردامنه اى از بسيارى باورهاى رايج در مسئله اتحاد و همبستگى آزاد خواهد بود:
اتحاد با همه درست نيست. بسيارى مخالفان جمهورى اسلامى تفاوت اساسى با آن ندارند و انحاد با آنها نه ممكن و نه سودمند است. اتحاد به معنى موافقت در انديشه و عمل است. موافقت در عمل، در لحظه هائى خواهد آمد و آن لحظه ها نرسيده است؛ در انديشه نيز بهتر است همگان به موافقت نرسند. اصول، موضوع ديگرى است و مى بايد بكوشيم به يك توافق ملى بر اصول برسيم.
همكارى تاكتيكى با مخالفان لازم است ولى نبايد به آن بسنده كرد. همكارى تاكتيكى به آسانى مى تواند هدف استراتژيك را به فراموشى بسپارد. ما مى بايد درپى راهكارهاى دشوارتر باشيم: دگرگونى فرهنگ سياسى با تفاهم موقتى براى پاك كردن حسابها در آينده سازگارى ندارد. در پيكارى كه درگير آنيم حتا سرنگونى جمورى اسلامى جز بخشى از دستور كار ما نخواهد بود. تاريخ صد ساله اخير ما در بيشتر خود شايسته امكانات و نيازهاى ملت ما نبوده است. مى بايد آينده را با كمترين همانندى با گذشته ساخت. تنها بهترين عناصر آن گذشته به كار آينده ما مى خورند و فرهنگ سياسى هشتاد ساله گذشته از بهترين ها نيست.
سر هم كردن افراد براى تشكيل جبهه ها و ائتلافها، در بهترين صورت خود گروهى را به كار علاقه مند خواهد كرد ولى مسئله پيچيده تر از اينهاست. تا هنگامى كه پاره اى نماينگان اردوهاى دشمنى كه نگذاشتند ملت ما در آن هشتاد سال به ظرفيت واقعى خود برسد با هم به توافق بر اصول نرسند آن توده تعيين كننده critical mass كه براى دگرگونى فرهنگ سياسى لازم است تشكيل نخواهد شد. راهى جز آن نيست كه پاره اى سازمانهاى سياسى ريشه دار و سرامدان سياسى و فرهنگى با يكديگر به چنان توافق اصولى برسند. پيام همبستگى مى بايد بازتاب وآنچه انگليسى زبانان impact مى گويند داشته باشد. (تاثير، معادل ضعيفى براى اين اصطلاح است. شايد هنايش بر وزن نمايش بهتر بتواند قوت آن را برساند.)
همبستگى و بعدا ائتلاف، كه اصطلاحات دقيق ترى از اتحاد هستند، اگر زير توجهات و به نام وارث پادشاهى پهلوى يا براى رفع مشكل امريكائيان در ايران پس از آخوندها باشد از پيش محكوم به شكست است (اين هردو از افراد بسيارى شنيده شده است.) دگرانديشان از همان اولى خواهند رميد و مبارزان جدى از هردو. اين انگيزه ها براى پاره اى فرصت طلبان كشش دارد. ولى آيا ما در اين مرحله به فرصت طلبان نياز داريم بيش از آنچه در هرجا هست؟
با همه ضرورت همبستگى، در هيچ امر اصولى نمى توان كوتاه آمد. سرنگونى جمهورى اسلامى و تعيين نظام حكومتى و شكل رژيم، دمكراسى ليبرال به معنى حكومت اكثريت در چهارچوب اعلاميه جهانى حقوق بشر و ميثاقهاى حقوق اقوام و مذاهب پيوست آن، و استقلال و يكپارچگى ايران اصولى هستند كه ناديده گرفتن هريك از آنها از ساختن يك جامعه باز چند گرا و دمكراتيك جلوگيرى خواهد كرد. اين اصول تنها در صورت شكل گرفتن آن توده تعيين كننده، از شعار به اجزاى فعال يك فرهنگ سياسى درخواهند آمد.
هر همكارى و ائتلافى كه براى ساختن يك شوراى رهبرى يا حكومت در تبعيد باشد ادعاى بى پايه اى است دور از واقعيات. رهبرى، اعلام كردنى نيست؛ اگر رهبرى باشد مردم گرد خواهند آمد و نياز به صدور اعلاميه ندارد. ايرانيان در هر جا سهمى در مبارزه دارند و كسى نيست كه بتواند از آنها بپرسد چه شورا و گروهى را به رهبرى مى شناسند؟ بيشترينه اى كه از چنان شوراهائى مى توان انتظار داشت هماهنگى بيشتر در مبارزه است و اميد اينكه شمار بيشترى بدان بپيوندند.
|