Nimrooz
Vol. 15, No. 741, July 4, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۴۱ - جمعه ۱۳ تير ۱۳۸۲
من پسر صدام بودم۶
از لابلاى متون
به ياد «عشقى» شاعر انقلابى
(به انگيزه هفتادونهمين سال ترور ميرزاده عشقى ۱۲ تير ماه ۱۳۰۳)
يادها و رويدادها -هوشنگ پورشريعتى
ماهى از سر گنده گردد نى ز دُم
*پادشاه، به قضا و قدر تن داده بود
*با بازداشت هويدا، بسيارى از چمدان ها بسته شد
*يكسو نگرى سياسى، فساد و تورم، سرچشمه هاى انقلاب بود
*حلبى آبادها و زورآبادهاى پيرامون شهرها، نمودار ناهماهنگى توسعه
دكتر صمد رحمان زاده
روز شمار تاريخ
ماه تير و حادثه ۲۳ تير!

من پسر صدام بودم۶
003363.jpg
udai
003360.jpg
latif
ويدئوهاى بعدى نشان مى دهند كه چگونه زنان و كودكان شكنجه مى شوند:
نوار ويدئو ۳۲- دست و پاى زنان را مى بندند و از موهايشان آويزان مى كنند. شوهر و فرزندانشان بايد شاهد اين صحنه باشند.
نوار ويدئو ۳۳- به زنان در برابر چشم شوهرانشان تجاوز مى كنند.
نوار ويدئو ۳۴- زنان را به هنگام عادت ماهانه از پا آويزان مى كنند و در تمام دوره قاعدگى همان طور آويزان نگاه مى دارند.
نوار ويدئو ۳۵- كودكان را در اتاقى كه يك لانه زنبور در آن است زندانى مى كنند. پدر و مادر بايد شاهد باشند كه چگونه كودكان برهنه شان نيش بى امان زنبورها را تحمل مى كنند.
اين تصاوير وحشتناك تقريبا بدون پايان ادامه دارند. من جانم به لبم مى رسد. مى دانم آنها مى خواهند به اين وسيله چيزى را به من بفهمانند. ولى چندان مرا تحت تاثير قرار نداده اند. روش هاى شكنجه براى من موضوع تازه اى نيست. من اين نظام را مى شناسم. ستوان يكم ارتش عراق هستم. اين درجه را به خاطر شجاعتم در برابر دشمن به من داده اند. ما اين وحشت را در جبهه در تصور خود صدها بار مرور كرده ايم. البته تا كنون نمى توانستم تصور كنم كه انسانها مى توانند چنين اعمالى مرتكب شوند و به اين گونه دستورات عمل كنند. ولى صحنه هائى كه در نوارهاى ويدئويى ديده مى شدند، واقعى بودند، نه نمايش و فريب. انسانها واقعا مى مردند و دوربين هم فيلمبردارى مى كرد.
افسر همراه من با غرور به من پوزخند مى زند. ولى من از او چندشم مى شود. او انسان ديو سيرتى است كه از جنون شكنجه لذت مى برد. با خود فكر مى كنم وقتى عدى دستور داد اين ويدئوها را به من نشان دهد، پيش خود چه فكر مى كرد؟ فرصت نمى كنم به فكر كردن ادامه دهم.
نوار ويدئويى بعدى را به من نشان مى دهد. شكنجه گران با اره برقى روى مردى خم شده اند. آلت تناسلى او را مى برند. خون فواره مى زند. وحشتناك است، ولى تاثيرى در من ندارد. دو مرد ديگر زندانى شكنجه شده را همان طور كه بسته است، در درياچه اى مى اندازند. بازوى مرد ديگرى را با ميله هاى آهنى مى شكنند، سرش را بين دو صفحه آهنى كه مرتبا به هم نزديك مى شوند، له مى كنند. صفحه آهنى از پشت نيز به هم فشرده مى شود تا استخوآنهاى جمجمه بشكند و مغز زندانى بيرون بريزد.
مرا به اتاق ويدئو باز مى گردانند. منعم حمد مى پرسد كه آيا حالم خوب است؟ سر تكان مى دهم و دروغ مى گويم: «بله، چرا نه؟ حالم واقعا خوب است. ولى آنچه بيش از اين فيلم هاى شكنجه برايم جالب است، اين است كه حالا چه مى شود؟» منعم حمد با صدايى آرام و متفرعن شرح مى دهد كه كار چگونه پيش خواهد رفت. آنچه در توضيح منعم حمد مرا جلب مى كند اين است كه موضوع را نمى پيچاند و كش نمى دهد، رك است و درباره هر موضوعى فورا به اصل مطلب مى پردازد. افراط و تفريط در او نيست. درمنعم حمد هيچ چيز شرقى وجود ندارد. بيشتر انگليسى است. گويا تخم و تركه دورانى است كه عراق مستعمره انگلستان بود.
فيلم هاى عدى
او در حاليكه رديف منظم و تميز نوارهاى ويدئويى را روى ميز نشان مى دهد مى گويد: «اينها ويدئوهاى عدى صدام حسين است. خوب نگاهشان كن، به جزئيات توجه كن و مانند ميمون از عدى تقليد كن». منعم حمد اولين نوار را در دستگاه ويدئو مى گذارد. نوار مربوط به روز ۲۶ ماه مه ۱۹۸۷ است كه عدى در جمع فدراسيون فوتباليست هاى عراق حاضر شده بود. او با چند نفر مرد شيك پوش پشت ميز بزرگى نشسته است. آنها نمايندگان باشگاه هاى فوتبال عراق هستند كه عدى رئيس آنان است. خدا مى داند چرا عدى رئيس اين فدراسيون شده. او اصلا ورزشكار نيست! اين رياست افتخارى و مسئوليتى است كه به او داده شده، زيرا صدام همه مسئوليت هاى مهم كشورى را به اعضاى خانواده خود واگذار مى كند و اعضاى خاندان صدام به چنين مسئوليت هائى نياز دارند تا گاه گاهى خودپسندانه خود را به رخ مردم بكشند. در اين ميان مسئوليت هائى مانند رياست فدراسيون ورزشى امتيازاتى در بر دارد. اولا رئيس همواره در لژ مخصوص مى نشيند و به اين ترتيب به اندازه كافى از ديگران دور است. ثانيا مسابقات فوتبال به طور مرتب وجود دارد و به اين سبب مى توان حضور مستمر عدى را از قبل تنظيم كرد. بر روى ميز روميزى سفيدى انداخته شده و بطرى هاى نوشابه و زيرسيگارى روى آن قرار دارند. عدى در وسط مى نشيند. البته كلمه «مى نشيند» بى معنى است، او لاابالى خودش را روى يك صندلى مى اندازد. عدى جوان ترين فرد حاضر در اين گردهمايى است. يك كلمه حرف نمى زند. مردى در باره وضعيت مالى باشگاه هاى فوتبال صحبت مى كند. عدى كت و شلوار پنبه اى روشن با يك پيراهن مارك باتن داون و همراه با كراوات رنگى و پوشت به تن دارد. سيگار هاواناى مونت كريستوى شماره ۶ را كه مستقيما از كوبا وارد مى شود در دست چپ ميان انگشتان خود گرفته است. من نمى بينم، ولى احتمالا پاهايش را روى هم انداخته است. منعم حمد به من دستور مى دهد كه درست مانند عدى روى صندلى بنشينم. برايم آسان است، چرا كه عدى در مدرسه نيز همينطور مى نشست و ما اغلب ادايش را در مى آورديم. خود را لا ابالى روى يك صندلى مى اندازم. دست راستم را روى دسته صندلى آويزان مى كنم. شانه چپم آشكارا پائين تر از شانه راستم قرار مى گيرد. به دست چپم با يك حركت نمايشى زاويه مى دهم و انگشتانم را طورى نگاه مى دارم كه گويى سيگارى به دست دارم.
منعم حمد مى خندد و مى گويد: «لطيف، سيگار، ما احمق ها سيگار را فراموش كرديم» و داد مى زند: «براى ما سيگار بياوريد». يك بسته سيگار مونت كريستو شماره ۶ مى آورند. منعم حمد سيگارى به من مى دهد، آن را مى گيرم ولى روشن نمى كنم.
بار ديگر بازى را از اول تكرار مى كنيم: شل و ول روى صندلى مى نشينم. دست راست روى دسته صندلى، شانه چپ پائين افتاده، دست چپ رو به بالا و سيگارى ميان انگشتان. انگشتانم را زيادى منقبض و راست نگاه مى دارم. منعم حمد مى گويد: «انگشتانت را كمى خم كن» و خودش نشان مى دهد: «سيگار را اين طور نگاه دار». همان طور كه منعم حمد نشان مى دهد، سيگار را نگاه مى دارم. به طور متناوب به او و به ويدئو نگاه مى كنم و ده دقيقه طول نمى كشد كه اين حركت را ياد مى گيرم. مى خندم، با دست راست بر ران چپم مى زنم. منعم حمد نيز با صداى بلند مى خندد.
حالا صحنه بعدى: ويدئو نشان مى دهد كه عدى چگونه سيگار را با لذت به دهان مى گذارد و پك بلند و عميقى به آن مى زند. او دود را درون شش هايش فرو نمى دهد، بلكه دود غليظ را براى چند ثانيه در دهان نگاه مى دارد. به هنگام سيگار كشيدن سرش را مانند هنرپيشه ها به عقب برده و بى حوصله به سمت راست خم مى كند و لب هايش را به هم مى فشرد. خنده دار است. دندان هاى جلو آمده عدى، لبهاى فشرده و برآمده اش، همگى مرا به ياد حركات حيوانات مى اندازد. گاهى انسانها در موقعيت هاى معين به بعضى از حيوانات شبيه مى شوند. عدى لب پائينى اش را به طور چشمگيرى به طرف بالا مى كشد، درست مانند وقتى كه شمپانزه ها چيزى را مى جوند.
من تفريح مى كنم و متوجه نيستم كه در حقيقت دارم خودم را دست مى اندازم. بعد از عمل جراحى، من هم مثل عدى دندان هاى جلو آمده دارم. اين موضوع را كاملا فراموش كرده بودم، چرا كه ديگر دردى ندارم و انگار دندان هاى مصنوعى ام، دندان هاى واقعى من هستند.
سيگار را برمى دارم و در دهان مى گذارم و انتهاى باريك آن را به دندان هاى مصنوعى ام مى فشارم. اين كار مرا به ياد جراحى مى اندازد و نشان مى دهد كه من هنوز لطيف يحيى هستم نه عدى صدام حسين. حركاتم هنوز حركات من هستند و نه حركات او. هنوز از سوى لطيف يحيى هدايت مى شوم و نه توسط عدى صدام حسين.
لحظات كوتاهى كه بين فرمان مغزم و تقليد حركات عدى وجود دارد، حركات مرا تصنعى مى كند. منعم حمد توصيه هميشگى اش را تكرار مى كند: «تو فقط زمانى مى توانى خوب تقليد كنى كه فكرت را متمركز نكنى. درست مانند زمانى كه آدم زبان ديگرى را ياد مى گيرد. فقط وقتى مى توانى عالى به انگليسى صحبت كنى كه به انگليسى فكر كنى. وقتى به زبان مادرى ات فكر مى كنى و خودت را مرتب روى كلمات و لحن متمركز مى سازى، هرگز نمى توانى بدون لهجه به انگليسى حرف بزنى».
چهار ساعت ديگر در اتاق ويدئو مى نشينم و فيلم هاى عدى را تماشا مى كنم. از او تقليد نمى كنم، بلكه فقط خودم را روى رفتارش، حركات صورتش و اداهايش متمركز مى كنم. او شق و رق راه مى رود، سينه را به جلو مى دهد و تلاش مى كند شانه هايش را مستقيم نگاه دارد. در حقيقت روى پنجه پا مى جهد. به هنگام نشستن، در واقع نمى نشيند، بلكه به صندلى «آويزان» مى شود و هرگز پاهايش را كنار هم نمى گذارد، بلكه آنها را روى هم مى اندازد. هميشه پاى چپ را روى پاى راست مى گذارد، چند دقيقه اى همينطور مى ماند، پايش را تكان مى دهد و كمى پس از آن، پاى راست را روى پاى چپ مى اندازد. با صداى بلند، عميق و از ته دل نمى خندد. نخودى و بريده مى خندد: هى، هى، هى... كمى مكث مى كند و بعد دوباره نخودى مى خندد: مى، هى، هى، هى. تمام بدنش تكان مى خورد. خودش را كمى به جلو خم مى كند و گوشه هاى لبش آويزان مى شود: هى، هى، هى، هى.
سه روز تمام هيچ كارى جز تماشاى نوارهاى ويدئويى عدى نمى كنم. از ساعت نه صبح تا غروب. با اينكه اطرافيان عدى هيچكدام به طور مرتب نماز نمى خوانند، سعى مى كنم پنج بار نماز روزانه را بخوانم و با اينكه مسخره ام مى كنند ولى آن را پذيرفته اند. براى آنها انجام دستورات اسلامى واپسمانده است. آنها مسلمانان مدرن هستند و مسلمانان مدرن غربى اند. به نظر آنان اعتقادات اسلامى جالب نيست و انسان را تحقير مى كند، به ويژه زمانى كه قرار باشد مو به مو بنا بر دستورات قرآن عمل شود.
عراقى كه صدام حسين بر آن حكومت مى كند، از كشورهايى كه توسط حكومت هاى بنيادگرا مانند عربستان سعودى، كويت و يا حتا ايران اداره مى شوند، بسيار فاصله دارد. هم زمان با حزب بعث و صدام حسين، عرب هاى متمايل به سوسياليسم و غرب در راس قدرت دولتى قرار گرفتند كه مذهب برايشان در درجه دوم اهميت قرار دارد. آنچه مهم است، سوسياليسم به منزله شكل اجتماعى است و نه قرآن. محمد پيامبر ما نيست، بلكه صدام حسين با اعتقادات و اهداف قهرمانانه حزب بعث پيامبر ماست. زنان ما كاملا با مردان مساوى هستند، اگر دلشان نخواهد و يا شوهرانشان مشخصا از آنان نخواهند، مجبور نيستند چادر بر سر كنند. زنان مجبور نيستند صورتشان را بپوشانند و مساجد از اماكن جهانگردى به شمار مى روند. نوشيدن مشروبات الكلى، فحشاء و كلوب هاى شبانه در اينجا آزاد است. بغداد همان بابل است.
بعد از روز سوم، فكر مى كنم آن چنان عدى را مى شناسم كه مى دانم چگونه احساس و فكر و رفتار مى كند. حركاتش را طورى در خود حفظ كرده ام كه مى توانم درست مانند او بايستم، بنشينم و رفتار كنم.
آموزش حرف زدن را شروع مى كنيم كه مشكل تر از همه است. عدى به دليل دندان هاى جلو آمده اش كه در دوران مدرسه بيشتر از حالا بود، در گفتن حرف «ر» مشكل دارد. از وقتى كه دندان هايم را جراحى كرده ام من نيز اين مشكل را دارم ولى نه آن طور مشخص مانند عدى، چرا كه هنوز سعى مى كنم درست صحبت كنم. به همين دليل دهانم را بيشتر باز مى كنم و گوشه هاى لبم را بيش از عدى مى كشم. منعم حمد مرتب از من ايراد مى گيرد و تكرار مى كند: «مثل طوطى باش، لطيف. طوطى!»
صدها بار تمرين مى كنيم كه عدى چگونه كنفرانسى را افتتاح و با دوستانش رفتار مى كند و چگونه از رژه اى بازديد به عمل مى آورد. منعم حمد در كله ام فرو مى كند كه عدى اصولاً به چشمان كسى نگاه نمى كند، با كسى دست نمى دهد و هميشه محافظان دورش را گرفته اند. عدى با همه مردم از بالا برخورد مى كند، بدون نشانه اى از لبخند و بدون اينكه زياد حرف بزند. او پسر رئيس جمهور است، نفوذ و قدرت دارد. هر كارى كه مى كند، بايد آمرانه باشد يا دست كم اين طور تاثير بگذارد. با محافظان نيز بايد كاملا با فاصله رفتار كرد. آنها سربازى مانند من نيستند، بلكه زيردستان من هستند و بايد هر چه دستور مى دهم، بدون چون و چرا اجرا كنند. نه بايد دستى به شانه كسى و نه لبخند مهربانى زد، نه بايد دوستانه به كسى نزديك شد و نه بايد برادرانه كسى را بوسيد. فقط فاصله ديكتاتورانه وجود دارد. عدى اغلب عينك آفتابى تيره به چشم مى زند. مارك رى بان. هميشه نگاهش از كنار مخاطب مى گذرد تا به اين ترتيب فاصله ميان او و بقيه دنيا كاملا حفظ شود.
كامل و مفصل در مورد چگونگى ورود و خروج عدى به يك سالن تمرين مى كنيم. اين لحظه يكى از خطرناك ترين لحظات است، چرا كه سوء قصدكنندگان در چنين موقعيتى بخت بيشترى براى ترور موفقيت آميز او دارند. امنيت فاصله بين يك فضاى بسته و اتومبيل هائى را كه منتظر هستند، مشكل مى توان تضمين كرد.
وقتى يك كنفرانس به پايان مى رسد، عدى برمى خيزد و با تكان دادن سر از ديگران خداحافظى مى كند. محافظان دورش را مى گيرند و او با گام هاى سريع اتاق را ترك كرده و مستقيم به سوى اتومبيل اش مى رود كه با درهاى باز منتظر اوست. راه بين ساختمان و اتومبيل تا جايى كه ممكن است بايد سريع پيموده شود تا تك تيراندازها هيچ فرصتى براى ترور او پيدا نكنند.
عدى دوست ندارد راننده داشته باشد و درست مانند پدرش، خودش پشت فرمان مى نشيند. راندن اتومبيل را نيز تمرين مى كنيم. او لاابالى پشت فرمان مى نشيند، با دست راست فرمان را مى گيرد و دست چپ را به در ماشين تكيه مى دهد. او كج مى نشيند و با سرعت ۲۰۰ كيلومتر در خيابانهاى بغداد مى تازد. موقع روشن كردن ماشين مرتب گاز مى دهد و با سرعت زياد اتومبيل را راه مى اندازد. از طريق بى سيم با محافظانش كه در اتومبيلى مشابه اتومبيل او در جلو و عقب حركت مى كنند، تماس دارد. آنها پشت سر يكديگر نمى رانند و به فرمان عدى مرتب از يكديگر سبقت مى گيرند. عدى فرمان مى دهد: «شماره سه از شماره دو سبقت بگيرد، شماره يك عقب بماند و جاى شماره سه را بگيرد». با سبقت مداوم و عقب و جلو راندن مى خواهند سبب شوند كه سوء قصد كنندگان نتوانند عدى را هدف قرار دهند. اگر صف اتومبيل ها به طور مرتب حركت كند، آن وقت كسانى كه قصد ترور عدى را دارند مى توانند خودشان را روى يك اتومبيل متمركز كنند، در حاليكه با سبقت مداوم و عقب و جلو راندن اتومبيل هاى مشابه اين كار ممكن نيست و بايد به اتومبيلها شليك كنند و اين اقدام بسيار مشكلى است.
در يك مرسدس متاليك و يك پورشه آبى روشن تمرين مى كنم. عدى در گاراژ خود بيش از ۱۰۰ اتومبيل دارد: فرارى، مازراتى، پورشه، جاگوار. من هرگز اين گاراژ را نديدم و فقط به من گفته اند كه رنگ اتومبيل براى عدى بسيار اهميت دارد. رنگ ماشين بايد با كت و شلوارى كه مى پوشد متناسب باشد. اگر لباس خاكسترى به تن داشته باشد، اتومبيل اش نيز بايد خاكسترى باشد. به نظر مى آيد كه اين داستان خيلى خنده دار است، ولى واقعيت همين است. ولى در اين لحظه ديگر به اين موضوع فكر نمى كنم و تلاش مى كنم كه آموزش را كه در واقع نوعى دست آموز شدن است، به طور عالى پيش ببرم. همه مراحل آموزش مرا بر روى نوار ويدئو ضبط مى كنند و هر روز به عدى نشان داده مى دهند. ولى خودم عدى را در اين روزها نمى بينم. او در ساختمان «پروژه شماره ۷» زندگى نمى كند.
پايان آموزش
روز ۱۵ اكتبر ۱۹۸۷ منعم حمد مرا به دفتر عدى صدا مى كند. به من خبر مى دهد كه از پيشرفت من تا اندازه اى خشنود است. سرخورده مى شوم. به نظر خودم خوب هستم، به خوبى مى توانم مثل عدى نوك زبانى حرف بزنم و تقريبا بدون مشكل مانند عدى حركت مى كنم. در واقع آنها بايد خيلى هم خوشحال باشند و به همين دليل فكر مى كنم: «اين حرف منعم حمد فقط يك مانور انحرافى است».
منعم حمد نامه اى در برابرش دارد كه بر روى آن عكس عقاب عراق چاپ شده است. يك نامه رسمى است. مى گويد: «حالا به رئيس جمهور خبر مى دهيم. ژنرال الناصرى اين را تنظيم كرده و براى امضاى متقابل به من ارائه كرده است». اين موضوع برايم يك ضربه است: «آنها صدام حسين را مطلع نكرده اند. آدم دزدى، شكنجه روانى در سلول و تمام اين آموزش را بدون اطلاع او انجام داده اند». اين يك اقدام خودسرانه از سوى عدى و افسرانش است. تلاش يك پسر بچه ننر براى بالا كشيدن خودش است. شايد مى خواهد پدرش را تحت تاثير قرار دهد و ثابت كند كه او خودش در موقعيتى هست كه به فكر محافظت از خود باشد. او يك فدايى پيدا كرده كه براى اولين بار از خانواده آنها نيست و با اين همه خوب و مطمئن است. منعم حمد نامه اى را به من نشان مى دهد كه مى خواهند همان روز براى رئيس جمهور بفرستند.



------------------------------------------------------------------- توجه! توجه! كليشه نامه به زبان عربى جداگانه به صورت عكس اى ميل شده است! كليشه نامه به زبان عربى!! !! !!! ----------------------------------------------------------------



جمهورى عراق
دفتر رياست جمهورى
اداره سازمان امنيت
بسم الله الرحمن الرحيم
عاليجناب، رئيس جمهور عراق، حفظك الله...
عاليجناب رئيس جمهور، مى خواهم به حضورتان اطلاع دهم كه اداره سازمان مخفى ما، بخش حفاظت، به رياست افسران نامبرده زير: ۱) سرهنگ منعم شبيب منعم حمد التكريتى ۲) سروان زياد حسن هاشم الناصرى ۳) سروان سعدى دحام هزع الناصرى
آقاى ستوان يكم لطيف يحيى الصالحى را كه به جناب عدى صدام حسين بسيار شباهت دارند، با موفقيت به خدمت اداره خود در آورده است.
پس از معاينات و تحقيقات در باره ايشان و خانواده شان به نتايج زير رسيديم: ۱) نام او لطيف يحيى لطيف الصالحى است، كرد، متولد ۱۴ ژوئيه ۱۹۶۴ در بغداد، مسلمان، سنى. ۲) در رشته حقوق و قضا تحصيل كرده و آن را در ۱۹۸۶ به پايان رسانده است. ۳) او خدمت خود را در ارتش با درجه ستوانى در واحد فرماندهى ويژه آغاز نمود. پس از شش ماه به پاس خدمت و شجاعت به مقام «ستوان يكم» ارتقاءء يافت. ۴) او هرگز به دلايل سياسى و يا جرايم مورد پيگرد قرار نگرفته و مجازات نشده است. ۵) او صاحب يك دفتر واردات و صادرات به نام اخوين است كه در منطقه منصور، خيابان الداودى قرار دارد. او هم چنين يك كارخانه سنگ مرمر در منطقه بوب الشام، خيابان ديالى دارد. صاحب دو اتومبيل مرسدس است و يك حساب بانكى در بانك مركزى عراق دارد.
پس از آنكه ما اين جزئيات را دريافتيم، به دليل شباهت ايشان با عاليجناب عدى صدام حسين، تصميم گرفتيم با اجازه كتبى عاليجناب عدى صدام حسين از او به عنوان خدمتگزار و فدايى ايشان در مواقع و وظايف مشكله، مهم و خطرناك استفاده كنيم.
ما آموزش او را شروع كرديم و دريافتيم كه وى فرد باهوشى است و براى خدمت به سرزمين پدرى اش عراق آماده است.
عاليجناب، بقيه كار به دستورات شما بستگى دارد و حرف آخر از آن شماست.
در اهتزاز باد پرچم پر افتخار عراق در سرزمين عزيز ما و تحت حكومت شما!
امضا: ژنرال فنار زبن الناصرى
رئيس اداره سازمان امنيت
۱۵ اكتبر ۱۹۸۷
هنگام خواندن نامه از ترس به خود مى لرزم. به تدريج مى فهمم كه تا كنون فقط يك بازيچه بوده ام. بازيچه عدى و افسرانش. مرا انتخاب و آموزش مرا شروع كردند و متوجه شدند كه مستعد و از نظر ايدئولوژيك مطمئن هستم. فهميدند كه زندگى عدى برايم جالب است و شيفته تجملات بهشتى او شده ام. ولى حالا از اين همه چه نصيب من شده است؟ هيچ. همه چيز تنها يك پيش پرده بود. تصميم نهايى با صدام حسين است و اگر او بگويد نه... آن وقت چه؟!
با نگرانى مى پرسم: «آقاى منعم حمد، اگر عاليجناب صدام حسين مرا به عنوان فدايى پسرش نپذيرد، چه اتفاقى خواهد افتاد؟ با من چه خواهيد كرد؟» منعم حمد نگاهش را از من مى دزدد، سكوت مى كند، بر مى خيزد و مى رود.
مى دانم اين حركت چه معنى دارد. اگر صدام قبول نكند، مرگ من حتمى است. به گونه اى ناپديدم مى كنند كه گويى كه هرگز وجود نداشتم. دوباره به ياد لكه هاى خون بر ديوار سلول شكنجه مى افتم و به فيلم ويدئويى فكر مى كنم كه پليس و مردانى را در اردوگاه الرشيد با دستان بسته و پاى در زنجير نشان مى داد كه با گام هاى كوتاه به سوى چوبه دار رانده مى شدند. دريچه كوچك بى صدا در زير پاى آنان باز مى شود، يك حركت ناگهانى، حلقه طناب سفت مى شود، سر به طرفى خم مى گردد. استخوان گردن مى شكند. شايد هم مرا تيرباران كنند...

از لابلاى متون
به ياد «عشقى» شاعر انقلابى
(به انگيزه هفتادونهمين سال ترور ميرزاده عشقى ۱۲ تير ماه ۱۳۰۳)
«سيد محمدرضا ميرزاده عشقى» فرزند سيدابوالقاسم كردستانى در ۱۲ جمادى الآخر سال ۱۳۱۲ هجرى قمرى در شهر همدان به دنيا آمد. ابتدا در مكاتب محلى و سپس در مدارس «اُلفت» و «آليانس» تهران به تحصيل پرداخت و زبان فرانسه را آموخت و پيش از فراغت از تحصيل به سمت مترجم نزد يك بازرگان فرانسوى مشغول كار شد و در هفده سالگى درس و مدرسه را به كلى ترك كرد و وارد كارهاى اجتماعى شد.
عشقى در سال ۱۳۳۳ هجرى قمرى در همدان روزنامه اى به نام «نامه عشقى» داير كرد و در همان اوقات كه اوايل جنگ بين الملل بود با ساير مردان سياسى به استانبول كه كانون فعاليت مليون ايران شده بود، مهاجرت كرد و چند سالى در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مكتب سلطانى و دارالفنون استانبول حاضر شد و هم در آنجا نخستين آثار شاعرانه خود مانند «نوروزى نامه» و اپراى «رستاخيز شهريادان ايران» را به وجود آورد.
عشقى گويا در سال ۱۳۳۶ يا ۱۳۳۷ هجرى قمرى به همدان بازگشت و چندى بعد به تهران آمد و با جمعى از نويسندگان ارتباط يافت و در صف طرفداران حزب سوسياليست و همكاران اقليت مجلس به مبارزه پرداخت. در اين مبارزه سياسى نيش قلم او بيش از همه متوجه وثوق الدوله نخست وزير ايران و عاقد قرارداد معروف و منحوس ايران و انگليس (۱۹۱۹) بود. عشقى اين قرارداد را «معامله فروش ايران به انگلستان» ناميد و در يكى از اشعار متعدد خود كه در سال ۱۳۳۷ هجرى قمرى در اين زمينه سرود چنين گفت:
رفت شاه و رفت مُلك و رفت تاج و رفت تخت
باغبان، زحمت مكش كز ريشه كندند اين درخت
سخنرانى هاى تند و مقالات و اشعار آتشين عشقى بر ضد قرارداد باعث شد كه وثوق الدوله دستور دستگيرى او را داد و شاعر به زندان افتاد.
در آن موقع كشور گرفتار بحران سياسى بود. در اواسط سال ۱۳۳۹ هجرى قمرى (اسفند ۱۲۹۹ شمسى) كودتا به ميان آمد و سيد ضياءالدين نخست وزير ايران شد. عشقى كه به سيد و خلوص او در خدمت به كشور معتقد بود او را در يكى از اشعارش «تازه ساز ايران كهن» ناميد و با اين بيت به او تهنيت گفت:
ندانم اين طبيب اجتماعى را چه درمان بُد
كز او صد ساله زخم مهلكِ اين قوم مرهم شد
اما حكومت نود روزه سيد سقوط كرد و بعد از وى چند دولت ديگر پياپى آمدند و رفتند تا آن كه در اوايل سال ۱۳۴۱ قمرى رضاخان سردار سپه كه در كودتاى سيدضياءالدين وزير جنگ بود به نخست وزيرى ايران رسيد.
عشقى در مجلس چهارم به افراد اكثريت كه مدرس و ملك الشعراى بهار جزو آن بودند مى تاخت و مقالات تند و آتشينى در انتقاد از وضع سياسى كشور انتشار مى داد كه از آن جمله مقاله «عيد خون» بود كه آن را دشتى در روزنامه «شفق سرخ» چاپ كرد. تنها عنوان اين مقالات كافى بود كه بغض و كينه عمال سياست روز را بر وى برانگيزد. اما شاعر جوان مجرد مى زيست وزن و فرزند و پيوندى نداشت و شب و روز خود را با قلم و قدم وقف مجاهده سياسى و ادبى كرده بود.
هنگامى كه مجلس چهارم پايان يافت، عشقى شعر مُستزادى ساخت كه مطلع آن چنين بود:
اين مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود
ديدى چه خبر بود؟
هر كار كه كردند ضرر روى ضرر بود
ديدى چه خبر بود؟
در سال ۱۳۴۲ قمرى نغمه جمهورى ساز شد. عشقى با اين كه جوانى روشنفكر و به مزاياى جمهورى آگاه و اصولاً طرفدار آن بود و در اين مورد قبلاً گفته بود:
يا افسر شاه را نگون خواهم كرد
يا در سر اين عقيده جان خواهم داد
چون از بازى هاى سياسى و دسايس پشت پرده خبر داشت، با اين جمهورى مصنوعى جداً و شديداً بناى مخالفت گذاشت و از جمله در مقاله اى به عنوان «جمهورى قلابى» اين مخالفت را اظهار داشت.
عشقى در ذيقعده سال ۱۳۴۲ قمرى روزنامه كاريكاتورى «قرن بيستم» را از نو داير كرد و در شماره اول آن چند كاريكاتور و شعر و مقاله بسيار تند مبنى بر هزل و هجو جمهورى و جمهوريخواهان درج كرد و علناً اظهار داشت كه بازى هاى اخير تهران به تحريك اجنبى است.
از جمله مندرجات آن شماره داستان منظومى بود به نام «جمهورى سوار» كه مضمون پر گوشه و كنايه اى داشت. در همان شماره «مظهر جمهورى» به صورت مردى مسلح و غضب آلود تصوير شده بود كه در دست راست تفنگ و در دست چپ كيسه اى پول داشت و سايه اجنبى بر بالاى سرش نمايان بود و روزنامه هاى طرفدار جمهورى به شكل جانوران زشت و پليد دور و بر او را گرفته بودند و شاعر از زبان «مظهر جمهورى» و هر يك از روزنامه ها و عاقبت از زبان «قرن بيستم» سخنانى به شعر ساده عاميانه در زير آن آورده بود و در ضمن مقاله و كاريكاتور «آرم جمهورى» كه از اسكناس و توپ و تفنگ و تبرزين و گرز و مشت گره شده و شلاق چهار تسمه و استخوان سر و دست ترتيب يافته بود و بر فراز آن خورشيد ايران نورپاشى مى كرد، به خطر آينده اشاره رفته بود. اين اشارات بسيار صريح و ضربت ها قاطع بود. لذا روزنامه فوراً توقيف و نسخه هاى آن به وسيله شهربانى جمع شد و خود او چنانكه مكرر پيش بينى كرده بود و گفته بود: من آن نيم كه به مرگ طبيعى شوم هلاك
اين كاسه خون به بستر راحت هدر كنم
بامداد روز آخر ذيقعده ۱۳۴۲ قمرى (۱۲ تير ۱۳۰۳ شمسى) در خانه خويش جنب دروازه دولت به دست دو تن ناشناس هدف تير قرار گرفت و نزديك ظهر همان روز در بيمارستان شهربانى جان داد، در حالى كه بيش از ۳۱ سال نداشت. طرفداران دربار قاجار حادثه قتل عشقى را وسيله تظاهر بر ضد سردار سپه قرار دادند. جسد او را مردم با احترام زياد تشييع كرده و در ابن بابويه به خاك سپردند و بر سنگ مزارش نوشتند:
در مسلخ عشق جُز نكو را نكشند
لاغر صفتان زشت خو را نكشند
گر عاشق صادقى زكشتن مگريز
مردار بود هر آن كه او را نكشند
(برگرفته از كتاب «از صبا تا نيما» جلد دوم، تأليف يحيى آرين پور.)

يادها و رويدادها -هوشنگ پورشريعتى
ماهى از سر گنده گردد نى ز دُم
*پادشاه، به قضا و قدر تن داده بود
*با بازداشت هويدا، بسيارى از چمدان ها بسته شد
*يكسو نگرى سياسى، فساد و تورم، سرچشمه هاى انقلاب بود
*حلبى آبادها و زورآبادهاى پيرامون شهرها، نمودار ناهماهنگى توسعه
002997.jpg
پورشريعتى
ميان برپائى حزب رستاخيز در سال ۱۳۵۳ تا رويدادهاى بهمن ،۵۷ سه سال و ده ماه فاصله بود. پادشاه، برپائى رستاخيز را در روزهاى پايانى سال ۵۳ اعلام كرد و از همان ماه هاى آغاز سال ۵۴ سه دشوارى بزرگ، به تدريج رخ نمود:
نخست، تورم سخت اقتصادى.
دوم، برملا شدن تنش هاى سياسى درونى جامعه.
و سوم، ناتوانى، ناهماهنگى و فساد دستگاه ادارى، و نزديكان به بالاى هرم قدرت، كه اين آخرى «چشم اسفنديار» رژيم بود.
مصرع نخست اين بيت شعر پر معنا كه «ماهى از سر گنده گردد نى ز دُم  فتنه از عمامه خيزد نى ز خُم» كه درباره ملايان گفته شده- و طرفه اين كه در همان آغاز كار ملايان بر صفحه نخست كتاب هاى درسى نقش بسته بود كه بعد آنها را گردآورى كردند- درباره فساد، در آن روزگار هم صادق بود.

روزگار ناميمون
پيش از پى گرفتن يادهايم درباره دوران ناميمون انقلابى- كه بايد بار ديگر بنويسم انقلاب كار ملت هاى آگاه نيست و اگر هست در يك سده سه بار نيست- نگاهى گذرا به اين سه دشوارى خواهم داشت كه پيش زمينه هاى رويدادهائى است كه از نيمه هاى سال ۵۶ آغاز شد و به ۲۲ بهمن ۵۷ انجاميد.
بازنگرى دوران هاى سخت ملى، هر چند به تكرار، به روشن بينى آينده يارى مى رساند. ملت هاى بسيارى را مى شناسيم كه يكبار انقلاب كردند و راه خويش را جستند و به ساختن پرداختند و بار و بارهاى ديگر ساخته هاى خويش را ويران نساختند.
بر اين سه دشوارى ملى بايد روى كار آمدن دموكرات ها در آمريكا و بيمارى پادشاه را نيز افزود، كه هنگام بروز آن دشوارى هاى ملى، بر آينده ميهن ما، اثر انكار ناپذير داشت.

آمريكاى زخمى
كارتر، هنگامى بر سر كارآمد كه آمريكا زخم هاى عميق جنگ ويتنام را بر تن داشت و ماجراى «واترگيت» و بركنارى نيكسون، به اعتبار جهانى آن زيان هاى سخت وارد آورده بود. ابرقدرت جهان، از ويتنام- كه كمونيسم جهانى را پشتوانه داشت- سرافكنده و شرمسار رانده شده و دسيسه هاى سياسى داخلى، دموكراسى بزرگترين كشور مردمسالار گيتى را مخدوش ساخته بود.
حقوق بشر كارتر، واكنش اين شرمسارى و خدشه بود، كه ايران پادشاهى، يار نزديك آمريكا، نخستين آماج آن شد.
بسيارى از مردان سياسى جهان، فروپاشى پادشاهى ايران را پيامد همين سياست كارتر- كه از استوارى و جامعيت برخوردار نبود- دانسته اند.
هنرى كيسينجر در آمريكا و بازرگان، نخست وزير دولت ملايان، بارها بر اين نكته در نوشته ها و گفته هاى خود اشاره كرده اند. اين نظر درست است، اما كامل نيست. اگر كارهاى ما برپايه هاى استوار قرار داشت، دگرگونى هاى سياست آمريكا، چنين تند و همه جانبه كشور ما را هدف نمى گرفت.

تسليم و رضا
اما بيمارى بى درمان سرطان لنف پادشاه بى گمان در دگرگونى هاى ايران اثرات شگرف داشت. بيمارى كشنده اى كه نزديكان پادشاه، تا آستانه انقلاب آن را از او پنهان مى داشتند و از رهبر بلا منازع ايران، كه در سى و هفت سال پادشاهى، بارها خطر كرده بود، آدمى ساخته بود سراپا تسليم و رضا.
پيش از اين نوشتم كه پادشاه، آدمى ذاتاً ملايم و مهربان بود و لباس خودكامگى، بر قامتش نمى برازيد. چنين آدمى كه با تلاش هاى خستگى ناپذير و سوار بر موج هاى هموار سياسى، در درازاى بيست و پنج سال آخر دوران پادشاهى، تا رده يكى از بزرگترين رهبران سياسى جهان خاورى بالا آمده بود، اينك در برابر امواج مرد افكن انقلابى، سرخورده و بى رمق و بى آينده بود.
پادشاه، هميشه بر اين باور بود كه مردم خدمت هايش را پاس مى دارند و هنگامى كه ناسپاسى ها را ديد، ديگر توش و توانى براى ايستادگى نداشت.
آدمى كه دستاوردهاى همه عمر خود را بر باد رفته و زندگى خويش را پايان يافته مى بيند، اگر نيرومندترين مردان جهان هم باشد، قضا و قدرى مى شود. پادشاه ايران در يكسال و نيم پايانى كار خود چنين شده بود. در اين مدت پادشاه، هيچگاه نتوانست به يك راه حل منطقى و استوار راه جويد. اين روحيه سرگردان و تسليم در برابر قضا و قدر را، منهم مانند روزنامه نگارانى كه در دو مصاحبه آخرى پادشاه، در سال ،۵۷ حضور داشتند، به روشنى احساس مى كردم.

هر طور صلاح است
در اين مصاحبه ها، كه در روزهاى دشوار ناآرامى ها و خشونت ها و اوج گيرى اعتصاب ها برپا شد، پادشاه درباره آينده هيچ طرح و برنامه اى ارائه نداد. تنها از گذشته و از پيشرفت ها، با دريغ و افسوس و از ارتجاع سرخ و سياه، با كينه و تلخكامى سخن گفت و سخنانش به جاى گره گشائى، سرتاسر گله آميز و انفعالى بود.
تكيه كلام پادشاه در اين روزگار، چنانكه بارها در آن مصاحبه ها بر زبان راند و از بسيار كسانى كه با او ديدار داشتند، شنيدم اين بود كه «هر طور كه به مصلحت است عمل كنيد.»
مردى كه در دو دهه آخر پادشاهيش كشورى را رهبرى كرده بود كه در جهان نو، براى نخستين بار، از پايگاهى مثال زدنى برخوردار شده بود و هم ميهنانش احترام و اعتبارى يافته بودند كه در تاريخ معاصر كمتر پيشينه داشت، اينك مى ديد كه تنها و بى پناه است.
احساس مى كرد حتى بسيارى از آنان كه از مهر و عطوفتش برخوردار بودند، با او رو راست نيستند، به نزديكترين آدم هاى پيرامون خويش بدبين بود. جز اين واكنش، از مردى كه آرزوها وزندگيش را پايان يافته مى ديد، چه انتظارى ميشد داشت؟
بدبختانه، بسيارى از ما، چنانكه درباره اش بسيار نوشته و گفته شده، دوستان باديم، از هر سو كه وزيد با آن مى رويم.
بايد بنويسم كه هيچ زشتى و هيچ زيبائى، آسمانى نيست، اينها آفت هاى زمينى است كه از روش و منش خودمان برمى خيزد و بايد تأكيد كنم كه با باد رفتن نيز از پيامدهاى يكسونگرى است. يكسو نگريستن و به انديشه هاى خويش پاى بستن، بيمارى واگيرى است كه همه تار و پود جامعه را تباه مى كند.

پيامدهاى تورم
نوشتم كه تورم، يكى از دشوارى هاى بزرگ سال هاى ميانى دهه پنجاه بود كه كشور را تا انقلاب بدرقه كرد.
افزايش شگرف درآمد نفت، ريخت و پاش هاى بى سابقه مالى را به همراه داشت. و ناهماهنگ بودن برنامه هاى گسترده توسعه، دشوارى هاى بزرگ پديد آورد كه تورم مهمترين آنها بود. در حالى كه بندر كافى نداشتيم، كشتى هائى كه ميليون ها دلار كالا را از چهار گوشه جهان به آب هاى ايران مى آوردند، ماهها با دريافت سرمايه هاى هنگفت در دريا سرگردان مى ماندند و بسيارى از كالاهاى فاسد شدنى، ناگزير به دريا ريخته مى شد.
در حالى كه راه نداشتيم، هزاران كاميون خريدارى شده از كشورهاى ديگر، زير باد و باران، زنگ مى زد و از ميان مى رفت.
در حالى كه نيروگاه هاى كافى نداشتيم، خانه هاى شهرى و روستائى پر از كالاهاى برقى مى شد و خاموشى هاى برق زندگى مردم و اقتصاد كشور را فلج مى ساخت.

زورآبادها
در حالى كه آهنگ رشد صنعتى، با پيشرفت كشاورزى و اصلاحات ارضى، هماهنگ نبود، ميليون ها روستائى به شهرها سرازير مى شدند، حلبى آبادها و زورآبادها، پيرامون پايتخت و شهرهاى بزرگ و كوچك، بسان قارچ مى روئيد. تا روزى «واعظان نامتعظ» و رياكار را به كار آيد. اين، تنها گوشه هائى از بلاى تورم و ندانم كارى و بى برنامگى دولتى بود، وگرنه مى توان صدها نشانه ديگر را برشمرد كه اثر هر يك در تزلزل اجتماعى و بى اعتبارى پادشاه و دولتش، كمتر از نداشتن بندر و جاده و زورآباد نبود. بدبختانه تورم و گرانى، دولت هاى هويدا و آموزگار را به در پيش گرفتن سياست هاى دشمن زا واداشت.
در مرداد ماه ۵۴ ستادى به نام مبارزه با گرانفروشى برپا شد كه هزاران نفر، از پيشه وران كوچك تا كارخانه داران بزرگ را روانه دادگاه ها، زندان ها و تبعيدگاهها كرد و بر انبوه دشمنان ديرين سياسى رژيم، دشمنان اقتصادى و اجتماعى تازه اى افزوده شد.
با افزايش افسار گسيخته تورم و گرانى، دو اصل ديگر بر ۱۲ اصل پيشين انقلاب سپيد شاه و ملت افزوده شد كه يكى از آن دو، تعيين نرخ كالاها به وسيله دولت و نهادهاى وابسته به دولت بود. با اجراى برنامه هاى تازه اعضاى هيئت رئيسه اصناف و چند هزار نفر ناظر صنفى از كار بى كار شدند. از دانشجويان براى كنترل نرخ ها استفاده كردند، اما چنانكه پادشاه در پاسخ به تاريخ هم نوشت واكنش آن در ميان پيشه وران بدتر از پيش بود.
سال ۵۶ و يازده ماه سال ۵۷ را بايد از عجايب روزگار ايران خواند. در همين هنگام كه دولت ها، چنين به دشمن تراشى سرگرم بودند، دولت اعلام مى كرد كه هفت ميليارد دلار به كشورهاى بزرگ و كوچك جهان وام و كمك داده است. فرانسه، انگليس، ايتاليا، تركيه، مصر، اردن، هند، پاكستان و بسيارى ديگر از كشورها، از اين خوان گسترده بهره جسته بودند.

اشتباه بزرگ
پادشاه، خود ماه ها پس از رفتن از ايران، بخشى از آخرين كتاب خود، «پاسخ به تاريخ» را، به «مبارزه با تورم، سوداگرى و فساد» اختصاص داده و روش هاى گذشته را نقد كرده است:
«... از اوائل ۱۳۵۷ آهنگ افزايش قيمت ها سريع و سريعتر شد. قوانين و مقررات مملكتى و منطقه اى و شهردارى، براى تعيين و تثبيت قيمت ها مراعات نگرديد و هر چه دولت كوشيد از طريق برانگيختن حس وظيفه شناسى عمومى وجلب همكارى بازرگانان و خرده فروشان و بدون سختگيرى، عمل نمايد، مثمر ثمر واقع نگرديد. اينجا بود كه ما اشتباهاتى بزرگ مرتكب شديم و از دانشجويانى كه خود داوطلب شده بودند خواستيم به كار مراقبت در نرخ كالاها بپردازند و در بسيارى موارد طرز رفتار آنان به عكس العمل هائى منجر شد و نارضايتى هائى بوجود آورد. بدون آن كه تعديل مؤثرى در سير صعودى نرخ كالاها پديد آورد.»
پادشاه حدس مى زند كه «بعضى از اين دانشجويان بازرس، توده اى بودند و سختگيرى عمومى مى كردند» و مى نويسد: «بعضى از بازاريان از اين سختگيرى ها ناراضى بودند و به صف مخالفان پيوستند... البته اين شدت عمل به خرده فروشان و كسبه جزء منحصر نبود و گروهى از تجار عمده، مديران واحدهاى صنعتى و فروشگاه ها و شركت هاى چند مليتى تحت تعقيب قرار گرفتند و كالاهائى كه انحصار كرده بودند، مصادره و به معرض فروش گذاشته شد و يا پروانه كسب آنها لغو گرديد.
با تمام اين احوال بايد گفت كه حاصل كار منفى بود و توفيقى در مبارزه با تورم بدست نيامد.»
شكست در مهار تورم و افزايش بى رويه نرخ كالاهاى مورد نياز مردم، فرآيند ناتوانى سازمان هاى ادارى كشور بود كه درباره آن و نيز تنش ها و جوشش هاى درونى جامعه در آن روزگار، در شماره آينده خواهم نوشت.

دكتر صمد رحمان زاده
روز شمار تاريخ
ماه تير و حادثه ۲۳ تير!
كسانى كه رويدادهاى دوران نهضت ملى ايران را به ياد دارند و از نزديك شاهد جنبش ملى شدن نفت بوده اند، ماه تير پر حادثه سال هاى ۱۳۳۰ و ۱۳۳۱ و ۱۳۳۲ را به خاطر دارند كه هر يك از اين حادثه ها در سرنوشت بعدى آن جنبش آثارى عميق برجاى گذارد.
جنبشى نيرومند و پر آوازه بود ولى صداى خروشان آن تحت تأثير عوامل منفى، رفته رفته به خاموشى گرائيد. از ميان رويدادهاى با اهميت تير ماه سه سال ياد شده، مى توان از دو رويداد ۲۳ تير و ۳۰ تير نام برد كه شرح هر يك، يك كتاب گفتنى دارد.
حادثه ۲۳ تير در دومين ماه زمامدارى دكتر مصدق يعنى در ماه تير ۱۳۳۰ و به هنگام ورود آوريل هريمن فرستاده ترومن رئيس جمهورى آمريكا روى داد كه نخستين مخالفت علنى و ميتينگ خيابانى عليه دولت ملى كننده صنعت نفت بود و بسيار به زيان دكتر مصدق تمام شد كه تازه نخست وزير شده بود.
حادثه ۳۰ تير در دومين سال نخست وزيرى دكتر مصدق و به علت استعفاى او از اين مقام و چند جمله برانگيزنده اى كه در استعفانامه خود خطاب به شاه گنجانده بود روى داد و باعث شد كه مردم در شهرها و روستاهاى سراسر كشور به تمام معنى كلمه قيام كنند و يك صدا بازگشت قهرمان اجرا كننده قانون ملى شدن نفت و قانون خلع يد را خواستار شوند. اين حادثه نشان داد كه نهضت ملى و رهبر پر جذبه آن در كوتاه زمانى، تا چه حد در اعماق جامعه ما ريشه دوانيده است.
اگر حادثه ۲۳ تير در سال ۱۳۳۰ يك نقطه آغاز نزولى براى دولت نهضت ملى بود، رستاخيز ۳۰ تير در سال ۱۳۳۱ يك نقطه اوج در تاريخ مبارزات ضد استعمارى ملت ايران به شمار مى رفت. در اثر اين قيام ملى قدرت دكتر مصدق به طور غير قابل مقايسه با معيارها و مقياس هاى گذشته افزايش يافت. تا جائى كه مى توان گفت در تاريخ مشروطيت ايران هيچ نخست وزيرى از چنان حيثيت و اعتماد عمومى و از آن مقدار قدرت و اختيارات برخوردار نشده بود. در حقيقت مردم بى هراس از گلوله و مرگ قيام كردند و بالاترين ميزان قدرت قانونى و ملى را در اختيار شخص دكتر مصدق قرار دادند. اين مقدار قدرت براى به پيروزى رسانيدن جنبش ملى شدن نفت كافى به نظر مى رسيد.
از آنجا كه حادثه ۲۳ تير، يعنى رويداد ضعيف كننده دولت نهضت ملى، از ديدگاه زمانى، جلوتر از حادثه ۳۰ تير اتفاق افتاد، در اينجا ابتدا شمه اى از چگونگى اين حادثه خونين مى آوريم:
صنعت نفت در هر دو مجلس در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ به اتفاق آراء، ملى اعلام شد. بنا بر اصل ملى شدن كه دو سه سطر بيشتر نبود كليه مراحل اكتشاف، استخراج، بهره بردارى و فروش صنعت نفت در سراسر كشور به ملت ايران تعلق گرفت.
حسين علاء با تائيد ضمنى نمايندگان جبهه ملى در مجلس شانزدهم نخست وزير شد و جانشين كابينه بازمانده سپهبد رزم آراى مقتول به كفالت فهيمى گرديد. علاء آمد كه اصل ملى شدن نفت را به كرسى نشاند كه كارى عظيم و برداشتن سنگى بزرگ بود. به او در مجلس خرده گرفتند كه مشكل نفت بزرگ و كوه آسا است و با جثه كوچك او تناسب ندارد. علاء به نمايندگان مجلس گفت آرى. درست است كه جثه من كوچك است ولى فراموش نكنيد كه بمب اتمى هم كوچك است.
دولت علاء هنوز دست به كار نشده با اعتصاب بزرگ كارگران صنعت نفت روبرو شد. اعتصاب شد براى چند ريال يا چند شيلينگ كاهش مدد معاش كارگران بندر معشور و از آنجا به سراسر شعب صنعت نفت در استان خوزستان و سپس اصفهان كشيد. اعتصاب به ابتكار و دعوت حزب توده روى داد كه از پشت پرده آن را اداره مى كرد. از اين اعتصاب دهان خيلى ها باز مانده بود. ملت مى خواهد شركت نفت را برچيند ولى اعتصاب مى خواهد شركت بماند و مدد معاش بدهد!
همه احزاب طرفدار دولت و جبهه ملى كه قانون ملى شدن نفت به نيروى آنها تصويب شده بود اين اعتصاب را محكوم دانستند و آن را به خود شركت نفت انگليس نسبت دادند كه درست در آستانه پايان دادن به فعاليت آن شركت با كسر تعمدى مدد معاش كارگران بهانه بدست احزاب چپ داده بود تا با تحريك كارگران به اعتصاب، محيط را به آشوب زدگى بكشاند و اجراى قانون ملى شدن نفت را كه چپ وابسته از آغاز با آن مخالف بود غير ممكن سازد.
اعتصاب دامنه يافت و علاء نتوانست از پس پى آمدهاى آن برآيد و قانون ملى شدن را پيش ببرد.
مجلس به اتفاق آراء دكتر مصدق را به نخست وزيرى رساند و او تصويب قانون ۹ ماده اى معروف به قانون خلع يد را كه ترتيبات اجراى قانون ملى شدن نفت بود، شرط قبول زمامدارى قرارداد و مجلس اين شرط را پذيرفت و پس آنگاه به قانون ۹ ماده اى خلع يد رأى موافق داد. اين قانون را دكتر مصدق خود تنظيم كرد و نماينده اى پيشنهاد دهنده نخست وزيرى دكتر مصدق گفت بگذاريم قهرمان خودش بيايد و قانونش را هم خودش به اجرا رساند!
قهرمان آمد و آستين ها را براى اجراى قانون خلع يد يعنى «دور كردن دست شركت سابق نفت انگليس و ايران از صنعت نفت» بالا زد:
از آن روز نام ايران و دكتر مصدق و نفت موضوع شماره يك رسانه هاى جهانى شد و ايران پس از وقايع آذربايجان در سال هاى ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ بار ديگر در كانون توجه جهانيان قرار گرفت. در داخل، حتى روزنامه هاى پر تيراژ خبرى كه در تمام دوران مبارزه براى ملى كردن صنعت نفت ساكت و كسل كننده بودند با رسيدن انعكاس رويدادهاى ايران در مجامع ملى و جهانى و محافل نفتى و سياسى رنگ و جلوه اى تازه يافتند و به اين ترتيب انتقال مطالب روزنامه هاى پر تيراژ سياسى مانند شاهد و باختر امروز به روزنامه هاى پر تيراژ خبرى يعنى اطلاعات و كيهان، پيام نفت جبهه ملى را در شهرها و روستاهاى بزرگ و كوچك كشور به ميان توده مردم برد و خبر مبارزه ها و تظاهرات مردم به هوادارى از شعار ملى شدن صنعت نفت، ميليون ها مردم بى تفاوت به رويدادهاى عادى كشور را يكباره به هيجان و فعاليت درآورد و در نتيجه ميتينگ ها و راهپيمائى هاى چند هزار نفرى به گردهم آئى هاى صد هزار نفرى مبدل شد و يك همبستگى ملى و ضد استعمارى حتى محكم تر از همبستگى جنبش مشروطيت بوجود آمد: در سراسر كشور فقط يك صدا به گوش مى رسيد: نفت ملى! نفت ملى!
از صحنه هاى پر شورى كه نخستين جلوه هاى بيدارى مردم در جريان نهضت ضد استعمارى ملى بود ريختن مردم به پمپ بنزين ها و به زير آوردن تابلوهاى بزرگ شركت نفت انگليس و ايران از سر در پمپ بنزين ها بود. نام شركت نفت در اغلب پمپ بنزين ها روى كاشى هاى رنگارنگ حك شده بود و از اين رو كندن آن كاشى ها و قرار دادن نام شركت ملى نفت ايران بر سر در اين پمپ ها از صحنه هاى ديدنى آن روزها در تهران و شهرستان ها به شمار مى رفت كه از نشانه هاى روشن و نمايان آن همبستگى ملى بى سابقه در تاريخ ايران بود.
اگر اوضاع به همين منوال پيش مى رفت، بدون ترديد ملت ايران به زودى به پيروزى نهائى مى رسيد ولى وضع چنين نماند و كم كم يك نيروى متشكل مخالف از چپ، در برابر صف بهم پيوسته مردم عرض اندام كرد و آن سازمانى بود بنام «جمعيت هاى مبارزه با شركت هاى استعمارى نفت در ايران» كه با تظاهرات نابجاى خود سكوت و آرامش كشور را در موقع اجراى قانون ملى شدن نفت بهم زد و به تدريج به صورت بزرگترين تشكل مخالف دولت ملى دكتر مصدق درآمد.
حادثه ۲۳ تير كه يك حادثه خونين بود و با تلفاتى همراه بود، نخستين عرض اندام آن جمعيت در برابر دولت نهضت ملى بشمار مى رفت و پس از آن مانند حادثه هاى زنجيره اى، پشت سرهم دولت دكتر مصدق را بر سر هر قدم با سد و مانع روبرو كرد.
جمعيت مبارزه با استعمار، جمعيت صلح، جوانان دموكرات، جمعيت كارگران، سازمان دهقانان، سازمان زنان، سازمان دانش آموزان كه همگى نام هاى علنى حزب توده بودند، قدرتى بود كه در برابر دكتر مصدق عرض اندام مى كرد و در سرنوشت نهضت تأثيرى بازدارنده برجاى مى گذاشت: در حضور نماينده ابرقدرت امپرياليستى شماره يك جهان، نظم عمومى در پايتخت ايران برقرار نيست، در تصادم نيروهاى انتظامى با تظاهر كنندگان خون بى گناهان برزمين مى ريزد و معلوم مى شود كه دولت مصدق بر اوضاع مسلط نيست و همانطور كه مطبوعات انگليسى به پرزيدنت ترومن اندرز مى دهند، ملى كردن صنعت نفت قمارى است كه نتيجه آن جز «سلطه كمونيسم» بر ايران نخواهد بود، مگر آن كه واشنگتن نيز دست دور شده خود را در دست لندن بگذارد تا نتايج اين قمار را معكوس سازند.
همينطور هم شد. از برخورد بين تظاهر كنندگان احساساتى و خشمگين و نفرات شهربانى و چند تانك شرمن مستقر در ميدان بهارستان چند نفرى كشته و زخمى شدند و دخترى احساسات و خشم گرفته نيز در اعتراض به ورود هريمن خود را زير چرخ هاى يك تانك شرمن انداخت (و يا برعكس، تانك شرمن زنجيرهاى خود را به روى آن دختر جوان انداخت) و فاجعه اى بزرگ آفريده شد؛ هر دو پاى آن دختر قطع شد و تراژدى به وجود آمد. اين همان تراژدى بود كه احمد شاملو شاعر توده ها درباره آن شعرى گفت كه ساليان سال خشم و احساسات مبارزاتى و سازش ناپذيرانه همان توده ها را دو چندان كرد و آفرينش اين حادثه به حادثه آفرينى هاى بعدى منجر شد و هر بار كه نخست وزير مورد اعتماد اكثريت مردم خواست با نمايندگان شركت سابق نفت انگليس با پا درميانى نماينده اى از آمريكا يا بانك بين المللى يا مراجع مشابه از راه گفتگو و مسالمت اختلاف هاى دو جانبه را در محيطى دوستانه و موافق مطرح سازند و بن بست به كار افتادن چرخ هاى صنعت بزرگ نفت ايران را بگشايند، يك حادثه آفرينى ديگر از نوع ۲۳ تير و بدتر از آن نه تنها محيط سالم گفتگو را بهم زد، بلكه به نمايندگانى كه براى پيدايش راه حلى منجر به سازش دو جانبه آمده بودند ثابت كرد (و يا به آنها وانمود شد) كه در ايران از يك سو دولت ملى كننده نفت سوداى سازش ندارد و از سوى ديگر ملتى كه با نهضت بزرگ خود قانون ملى شدن بزرگترين صنعت نفت جهان آن روز را از لابيرنت قانونگذارى ايران گذرانده است دچار تفرقه است و بخشى از آن كه به هنگام گفتگوهاى دو طرف به خيابان ها مى ريزند و نخست وزير گفتگو كننده را خائن و عامل امپرياليسم و سازشكار با دشمنان خلق مى خوانند، آنقدر قدرت دارند كه كارى چنين حياتى براى ملت ايران را عقيم گذارند. اين تظاهرات مخالف از سوئى دولت ملى كننده نفت را متزلزل مى كرد و يا دست كم متزلزل جلوه مى داد و از سوى ديگر دكتر مصدق رئيس اين دولت را وامى داشت كه براى رفع اتهام خيانت و سازشكارى، در گفتگو با نمايندگان خارجى هر چه بيشتر سرسختى و سازش ناپذيرى نشان دهد تا در ضمن مردم بى طرف و غير وابسته به احزاب به ظاهر تندرو و تحريك كننده خشم و احساسات را از صداقت ملى و سازش ناپذيرى خود ايمن سازد.
شايان توجه آن كه دكتر مصدق پس از آن كه قانون ملى شدن و حدود دو ماه بعد قانون نه ماده اى معروف به خلع يد را نيز- كه در واقع قانون اجراى اصل ملى شدن صنعت نفت در سراسر ايران بود، از تصويب هر دو مجلس كشور گذراند، هنوز اميدوار بود كه كار به خوابيدن صنعت بزرگ و مدرن نفت نكشد و جريان نفت به جهان قطع نشود و مشتريان و خريداران سنتى باقى بمانند.
اين مهم امكان داشت بشرط آن كه اراده عمومى همچنان استوار مى ماند و اعتماد ملى نسبت به دولت ملى مجرى قوانينى كه با مسالمت كامل وضع و تصويب شده بود سست نشود و همچنانكه در موقع بردن طرح ملى شدن صنعت نفت به مجلس و تصويب آن در كميسيون مخصوص نفت و سپس تصويب آن در خود مجلس به اتفاق آراء و پس آنگاه تصويب نهائى آن در مجلس سنا و توشيح آن از طرف پادشاه كسى با اين طرح و فرمول كه «طرح دنيا پسند» نام گرفته بود، جرأت مخالفت به خود نداد. در مراحل بعدى نيز چنين مى شود ولى پيش از آن كه اين آرمان ملى در اسرع وقت و با مسالمت تحقق يابد ادامه اعتصاب بزرگ و بى موقع كارگران صنعت نفت كه با پيشتازى همان حزب طراز نوين راه افتاد و نيز تكرار تظاهرات مخرب و بسيار زيان آورى مانند ميتينگ ۲۳ تير، يك نيروى مخالف بازدارنده را در برابر دولت مردمى اجرا كننده قانون نفت ملى به نمايش گذارد و اين قدرت مخالف مخرب اگر در اراده دولت و حاميان آن خللى وارد نياورد، صد البته به طرف مقابل اميد داد كه بايد از توافق فورى با دولت مصدق پرهيزى كند و عجله نشان ندهد كه (به قول معروف آنتونى ايدن سياستمدار معروف انگليسى) عجله كار شيطان است! و چنين شد. نمايندگان شركت نفت انگليس با مشاهده تظاهرات مخالف كه در لباس چپ يا چپ نمائى صورت مى گرفت، احساس كردند كه ممكن است گذشت زمان به سود آنها تمام شود و تب حمايت از دولت دكتر مصدق با چالش به ظاهر انقلابى چپ فرو نشيند.
دولت مصدق پس از خروج كارشناسان انگليسى از صنعت نفت و رفتن آنها از ايران و بسته شدن شير نفت، براى مقابله با اخلال چپ خارج از مهار و كنترل و تقويت و جلب حمايت افكار عمومى ديگر قادر نبود مانند گذشته مانورهاى خنثى كننده قبلى را تكرار كند.
نقطه اوج اين مانورها، همان پافشارى دولت براى اجراى كامل قانون خلع يد بود ولى وقتى خلع يد انجام گرفت و كاركنان انگليسى از ايران رفتند و شير صدور نفت بسته شد و مردم به چشم خود ديدند كه ملى شدن نفت كه چند ماه پيش از آن در باور خوشبين ترين افراد نمى گنجيد عملى گرديد، از آن وقت به بعد نه تنها ديگر مانورهائى از اين قبيل امكان نداشت، بلكه درآمد دولت از صدور نفت قطع گرديد و پرداخت حقوق كارمندان و تأمين هزينه هاى سنگين دولت با مشكل روبرو شد و اين امر طبعاً در روحيه مردم اثر گذاشت و قشرهائى از آنها را كه همواره پابپاى شعارهاى نهضت ملى پيش آمده بودند، در برابر تبليغات گروه هاى تندرو «سرخ» آسيب پذير گردانيد.
اين وضع ادامه داشت تا حادثه ۳۰ تير ۱۳۳۱ كه رويداد ديگرى بود، نهضت ملى شدن صنعت نفت در سراسر كشور را وارد مرحله جديدى كرد. اين حادثه در پى استعفاى دكتر مصدق از نخست وزيرى و صدور فرمان نخست وزيرى قوام السلطنه و تظاهراتى بوجود آمد كه منجر به دوره دوم زمامدارى دكتر مصدق گرديد:
قيام مردم در ۳۰ تير ،۱۳۳۱ ماجرائى بود تاريخى و شنيدنى.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
خاطرات
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   احزاب   •   ورزش   • 
•   خاطرات   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •