|
|
|
نتيجه آزاد كردن براهنى پدر سوخته اين بود كه او در پلى بوى به ما فحش بدهد
-علم: زن ها احساساتى هستند و حق دخالت در سياست را ندارند
-چاپ مقاله رضا براهنى (پدر سوخته) در مجله پلى بوى و واكنش شاه نسبت به آن
-فرانكو، دستور داد پنج نفر را كه متهم به قتل يك پليس اسپانيائى بودند، تيرباران كنند. اين است معنى كشور دارى. دنيا نوحه خوانى مى كند بايد گفت به تخم فرانكو!
نتيجه آزاد كردن براهنى اين بود كه او در پلى بوى به ما فحش بدهد
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
من يك شورشى هستم۴
علت دستگيرى
اساسى ترين پرسش اين بود كه، ما به چه دليل و چگونه دستگير شده ايم؟ من اصلاً اعضاى گروه پشتيبانى و چگونه گى روابط بين آن ها و تهيه اسلحه را نمى دانستم و آگاه نبودم كه افرادى كه روز گذشته نام شان را در اتاق بازجوئى به من گفته اند چه نقشى در گروه و در رابطه با دستگيرى ما به عهده داشته اند. تنها رابط من با گروه پشتيبانى، طيفور بطحائى بود. در واقع پس از آن كه من با رضا علامه زاده به دنبال اسلحه گشتيم و از دستيابى به آن مأيوس شديم، من به طيفور رجوع كردم كه او با توجه به ارتباطى كه با يك گروه سياسى داشت برايمان اسلحه تهيه كند. البته پيش از آن، من و رضا علامه زاده به اندازه كافى تلاش خود را كرده بوديم كه بدون ارتباط با ديگران، اسلحه لازم را بدست آوريم. به همين دليل هم طرحى ريختيم تا با حمله به يك پاسبان، اسلحه او را مصادره كنيم. پس از چند بار گفتگو در اين باره، و بررسى چگونه گى عملياتِ لازم، به اين نتيجه رسيديم كه خطر اين كار بيش از شانس موفقيت در آن است. احتمال زياد داشت كه ما طى عملياتِ مصادره اسلحه دستگير شويم و طرح مان لو برود. البته، فكر اين را هم كرديم كه يك محمل و نوعى توجيه عملياتى براى مصادره اسلحه از اين طريق، پيدا كنيم تا اگر دستگير شديم بتوانيم به توجيه آن، طرح اصلى را از خطر افشاء و لو رفتن نجات دهيم. ولى مسئله اين جا بود كه با دستگير شدن ما، به هر صورت ديگر طرح مان قابل اجرا نبود. علاوه بر اين، ما به چند اسلحه احتياج داشتيم. و حتى اگر يك بار در عمليات مصادره اسلحه موفق مى شديم، امكان داشت كه در عمليات بعدى براى به دست آوردن بقيه اسلحه هاى لازم دستگير شويم. از اين رو از قيد چنين نقشه اى گذشتيم و در پى آن بوديم كه راه ديگرى پيدا كنيم. يك بار هم من پيشنهاد كردم كه به كردستان برويم كه شايد بتوانيم يك قاچاقچى اسلحه پيدا كنيم و آن چه را لازم داريم از او بخريم. ولى ما تا آن زمان هرگز به كردستان نرفته بوديم و نمى دانستيم كه از چه راهى بايد يك قاچاق چى اسلحه را يافت. اگر بدون هيچ آشنائى و مطالعه اى به آن جا مى رفتيم، چه بسا به تور يكى از آدم فروشانى مى خورديم كه صاف دست ما را در دست ساواك مى گذاشت. بنابراين اين راه بيش از شيوه قبلى احتمال خطر و لو رفتن را در برداشت.
من و علامه زاده مدتى روى موضوع فكر كرديم تا شايد يك راه مطمئن ديگر پيدا كنيم. عاقبت يك روز علامه زاده اعلام كرد كه مى تواند اسلحه يكى از خويشاوندانش را كه مامور ساواك بود و در يكى از شهرهاى مازندران زندگى مى كرد بلند كند. من از وجود چنين امكانى خوشحال شدم. زيرا بدون اين كه ما مجبور باشيم كسى را بزنيم، مى توانستيم با بلند كردن اسلحه اين ساواكى كه خطر چندانى هم دربر نداشت يك قدم بزرگ به مقصود خود نزديك شويم. البته با اين كه ما به بيش از يك اسلحه نياز داشتيم، ولى باز يافتن تنها يك اسلحه هم غنيمت بود و چه بسا به كمك آن مى توانستيم اسلحه هاى لازم ديگر را هم گير بياوريم. قرار شد رضا روى موضوع كار كند و اطلاعات لازم را به دست آورد تا يكبار ديگر مسئله را به طور جدى بررسى كنيم و اگر امكان عملى شدن داشت اجرايش كنيم. بعد از يك هفته، رضا آمد و اظهار داشت كه اين كار نيز خطرات زيادى را در بر دارد. زيرا براى اين كه او بتواند از محل اسلحه آن ساواكى آگاه شود لازم است با او تماس بگيرد. و اين تماس، بعد از سال ها بى خبرى آن ها از هم، مى تواند بعد از گم شدن اسلحه، ذهن ساواك را متوجه حضور رضا علامه زاده در اين موضوع سازد و احتمال دستگيرى و لو رفتن ما را فراهم آورد. حتى با هم بررسى كرديم كه ببينيم آيا امكان اين موجود است كه بدون آفتابى شدن رضا و تماس غير مستقيم او با آن ساواكى، بتوانيم از محل اسلحه او آگاه شويم و با ترفندى آن را به دست آوريم، كه در اين مورد نيز موفق نشديم. عاقبت بعد از مدتى به اين نتيجه رسيديم كه در آن لحظه امكان تهيه اسلحه را نداريم. و به اين ترتيب، مدتى ماجرا را به همان شكل رها كرديم تا بررسى بيشترى بكنيم.
در مدتى كه از آغاز اين طرح گذشته بود من خيلى روى موضوع فكر كرده بودم. و از آن جا كه نتيجه تلاش هاى ما تقريباً به بن بست رسيده بود و اصولاً چون فكر مى كردم كه ما آدم هاى با تجربه اى در امور چريكى نيستيم، اجراى اين طرح با نيروى اندكى كه ما داشتيم، يعنى با يك نيروى دو نفره و بدون حمايت كسان ديگر و پشتيبانى يك گروه مقتدر سياسى احتمال پيروزى اندكى دارد، تقريباً از ادامه كار دلسرد شده بودم. ما هرگز قصد نداشتيم كه به يك ترور كور دست بزنيم. ما فقط مى خواستيم با زور در مقابل اِعمال زور، امكان آزادى زندانيان سياسى را بدون آن كه خونى در اين ميان ريخته شود فراهم آوريم. البته ممكن بود ضمن اين عمليات خونى ريخته شود و حتى خود ما كشته شويم. ولى اگر ما به نتيجه كار مطمئن مى شديم، ديگر اين احتمالات نمى توانست جلوى ما را بگيرد. ولى در آن لحظه كه براى تهيه اسلحه تقريباً به بن بست رسيده بوديم، واهمه بسيار داشتم كه اين طرح را به همان صورت اجرا نشده رها كنيم. از اين مى ترسيدم كه اين موضوع به نوعى -نمى دانستم چگونه- جائى درز كند و ما را در خطر قرار دهد. در واقع بار سنگين روانى اى كه اقدام براى اجرا و حتى فكر كردن به اين طرح سياسى براى ما به وجود آورده بود، خود به خود ما را دچار نوعى احساس عدم امنيت مى ساخت. اين طرح از نظر امنيتى آنقدرسنگين بود كه در صورت اجرا نشدن مى توانست ما را تمام عمر در وحشت لو رفتن قرار دهد.
با اين حال در مدتى كه قرار بود راه ديگرى پيدا كنيم، بارها به خودم گفتم كه بروم و احساسم را با رضا علامه زاده در ميان بگذارم و بخواهم كه از اجراى طرح منصرف شويم. اما غرورم مانع از چنين مراجعه اى بود. حتى يك بار موقعيتى پيش آمد كه بتوانم به يك مأموريت خارج از كشور بروم و به اين ترتيب از مسئوليت اجراى طرح بيرون بيايم، ولى آن را نيز مورد استفاده قرار ندادم. اين ماموريت مربوط به يك برنامه كوهنوردى بود كه فيلمبردار مى خواست. در ويترين آگهى هاى رستوران جام جم در محوطه تلويزيون، يادداشت گروه برنامه سازى ورزشِ تلويزيون را ديدم كه به دنبال يك فيلمبردار كه حاضر باشد از سفر يك گروه كوهنورد به قله اورست فيلمبردارى كند مى گشت. من به كوهنوردى علاقه داشتم و خودمان در مدرسه سينما گروهى داشتيم كه مرتب با هم به كوهنوردى مى رفتيم. اين گروه فقط مخصوص كوهنوردى نبود، و ما در مسائل ديگر مثل فيلم سازى و فعاليت هاى عام دانشجوئى نيز با هم همكارى داشتيم و در ضمن روزهاى تعطيل و يا به هنگام تعطيلات دانشجوئى به مسافرت و كوهنوردى هم مى رفتيم. عظيم جوانروح، همان فيلمبردارى كه در مشهد در خانه اش دستگير شدم و بَر و بچه هاى ديگرى مثل، حسين جعفريان، رضا جلالى، فرهاد صبا، فرخ مجيدى، و كرامت دانشيان (براى مدتى كوتاه) از جمله افراد گروه كوهنوردى ما بودند. به همين دليل فكر كردم بد نيست به همراه اين گروه كه موعد حركت شان اواخر شهريور همان سال بود به اورست بروم و از آن جا هم عازم اروپا شوم و به اين وسيله عملاً اجراى طرح را منتفى سازم. ولى اين ها فقط فكرهائى بود كه وجدان من مانع از تأمل طولانى روى شان مى شد. بنابراين در پى راه تازه اى براى تهيه اسلحه برآمدم، و براى اين كار دو راه بيشتر پيش پايم نبود؛ يا مراجعه به كرامت دانشيان و يا مراجعه به طيفور بطحائى. من مطمئن بودم كه كرامت در آن زمان با يك گروه سياسى مشغول فعاليت است. كرامت بعد از يك سال كه در مدرسه سينما به همراه ما درس خواند، ادامه كار را در آن جا بيهوده ديد و از مدرسه بيرون آمد. ما در آن يك سال بارها با هم درباره اين كه كدام شكل مبارزاتى تاثير بيشترى بر توده هاى مردم دارد و درست تر است گفتگو كرده بوديم. در بيشتر اين گفتگوها يوسف آليارى كه يكى از رفقاى هميشگى كرامت بود نيز حضور داشت. كرامت در آن شرايط شديداً تحت تاثير صمد بهرنگى بود، و اعتقاد داشت كه فيلم سازى، با توجه به سانسور و كنترل همه جانبه بر راديو تلويزيون بى فايده است، و بايد مانند صمد به دل روستاها رفت و به بچه هاى مردم درس داد. به همين دليل او به درس هاى مدرسه سينما بى توجهى مى كرد، و به ندرت به مدرسه مى آمد و حتى در امتحانات نيز شركت مرتبى نداشت. آخر سال هم يك فيلم آشكارا سياسى ساخت كه عملاً موجب اخراجش از مدرسه شد. البته او ظاهراً نمرات كافى براى قبول شدن در سال اول را به دست نياورد؛ ولى، هركس كه با مدرسه ما، دانشجويان آن جا و روحيه، توان ذهنى و هوش و تمايلات سياسى كرامت آشنائى داشت مى توانست براحتى بفهمد كه قبول شدن در امتحانات براى او كار ساده اى بود. به ويژه، از آن جا كه مدرسه ما به مانند ديگر مدارس عالى، به هدف يك سياست كليِ آموزشى به وجود نيامده؛ بلكه به خاطرِ تامين پرسنلِ فنى و حرفه اى براى گسترش شبكه تلويزيونى كه بتازگى در ايران تأسيس شده بود، امتحانات درس هاى شفاهى از آن اهميتى برخوردار نبود كه كارهاى عملى ما در زمينه فيلم سازى داشت. و چون فيلم كرامت نسبت به بسيارى از فيلم هاى موجود از نظر كمى و كيفى داراى ارزش بيشترى بود، اخراج او از مدرسه سينما عملاً راه حلى بود كه مسئولين مربوطه در مقابل يك فيلم ساز آشكارا سياسى، و كم كردن شر او از سر تشكيلات بى در و پيكر تلويزيون يافته بودند. رضا قطبى، با اين كه به نظر من شخصاً آدم دمكرات و نجيبى بود، ولى ماموريت اداره سازمانى را به عهده داشت كه يكى از پراهميت ترين نهادهاى كشور به شمار مى آمد. بنابراين چاره اى نداشت كه در اجراى سياست هائى بكوشد كه حداقل با توجه به نرمش او، ادامه بى دردسر كارِ تلويزيون را فراهم كند. او در برخورد با اولين نشريه دانشجوئى كه از جانب ما، و در واقع، از طرف رضا علامه زاده، من، حسين جعفريان، كرامت دانشيان، پدرام اكبرى و يكى دو نفر ديگر (نام آن ها را فراموش كرده ام) در سال اول فعاليت مان در آن مدرسه مى خواست انتشار يابد، همين سياست را انتخاب كرد. قطبى كه خود سال ها در خارج كشور تحصيل كرده بود و با چند و چون چنين نشريه هائى آشنائى و به نقش سازمان گر آن آگاهى داشت، از طريق گيتى حكيمى، مدير مدرسه ما پيغام داد كه با انتشار اين نشريه مخالف است و از كار ما جلوگيرى خواهد كرد. او به اين ترتيب جلوى كار ما را كه در اين گونه امور تجربه اى نداشتيم و به دليل محدود بودن تعداد دانشجويان مدرسه و در اقليت بودن دانشجويان فعال، و نداشتن هيچ گونه تجربه مبارزاتى فكر نمى كرديم كه بدون چنين اجازه هائى هم مى شود نشريه دانشجوئى را منتشر كرد و از سوى ساواك هم دستگير نشد گرفت. او ظاهراً عليه ما اقدام تندى انجام نداد، و شايد فكر مى كرد با جلوگيرى از انتشار آن نشريه، هم خود و هم سازمان تلويزيون را از خطر اعتراض هاى دانشجوئى و تلاطم در محيط كار نجات داده و هم ما را به راه معقول كارمندى و ترفيعات حقوقى متقاعد كرده است. ولى او درنمى يافت كه با اين كار ما را از هرگونه تاثيرگذارى بر روند حركت هائى كه در پيش داريم محروم مى كند و سبب رشد گرايشاتى در ما مى شود كه ناچار شويم در مقابل زور، فقط زور بكار ببريم. البته گيتى حكيمى، مدير مدرسه ما، شخصاً زن مهربانى بود كه در طول مديريت كوتاهش در آن مدرسه براى ما منشاء خير بود و حتى يك بار مرا از خطر يك دستگيرى توسط ساواك نجات داد و بسيارى يارى هاى ديگر كرد و در مقابل كرامت هم، پس از تصميم هيئت استادان مدرسه مبنى بر اخراج او، به كمكش آمد و با امكانات و روابطى كه داشت براى او شغل معلمى در مسجد سليمان را دست و پا كرد. كرامت هم كه چنين موقعيتى را در آسمان ها مى جست و در زمين يافته بود، فوراً عازم مسجد سليمان شد و در ادامه نقش صمد بهرنگى به كوششى دلخواه و خستگى ناپذير پرداخت. دانشيان اصولاً آدم با شخصيت و بسيار مؤثرى در اطرافيانش بود. زمانى كه او در مدرسه ما درس مى خواند، چنان رفتار و سكناتى داشت كه مثلاً همه برايشان مهم بود كه او هم مانند بقيه به حرف يك استاد و يا خوشمزه گى يك دانشجو بخندد. بدون استثناء همه براى او احترامى بيش از حدِ يك دانشجوى هم رديف خود قائل بودند و او را بسيار باشخصيت تر و با سوادتر از بقيه مى ديدند. كرامت اصلاً آدم خشكى نبود. در جنگى كه در آن زمان بين ما به عنوان جبهه «هنر متعهد»ى ها، و با ديگران به عنوان جبهه «هنر براى هنر»ى ها وجود داشت و او هم جزو جبهه ما به شمار مى آمد، من بارها ديده بودم كه برخوردش در اين زمينه فارغ از هرگونه خشك انديشى و حركت هاى قالبى ست. براى نمونه در برخورد با «مرگ يك قصه» كه فيلمى از نصيب نصيبى بود و به برخى از مسائل اجتماعى با ديدى سوررئاليستى اشاره داشت، بر خلاف من و چند تن از ديگر بچه ها از فيلم استقبال كرد و به نصيبى خوش آمد بسيارى گفت.
من و كرامت، همديگر را خيلى زود در محيط مدرسه يافته و مورد اعتماد متقابل قرار داده بوديم. هر دو گرايشات سياسى نسبتاً مشابهى داشتيم و در خيلى از بحث ها هم نظر مى شديم. اصولاً در آن موقعيت، ضمن اين كه ساواك بر تمامى جو سياسى موجود سلطه داشت و وحشت از خود را به شكل مؤثرى در جامعه گسترش داده بود؛ ولى، جوانان و به ويژه دانشجويانِ هم دل و هم رأى به سرعت يكديگر را مى يافتند و با هم اُخت مى شدند. ما هم در مدرسه خودمان به سرعت دريافته بوديم كه كى، چگونه فكر مى كند و با چه كس مى شود از چه مسائلى حرف زد و چه كسانى ظرفيت تغيير دارند و مى شود روى شان كار كرد و به مبارزات و يا حداقل به هم دلى هاى سياسى كشيدشان. در ميان همين كنكاش ها و جستجوها بود كه ما؛ من، رضا علامه زاده، طيفور بطحائى، كرامت دانشيان، مهشيد روحانى، پدرام اكبرى، منيژه عراقى زاده، داود يوسفيان، حسين زندباف، و يكى دوتاى ديگر، هم ديگر را يافته و به شكل هاى مختلف با هم روابطى مجزا و يا جمعى برقرار كرده بوديم. البته دايره روابط دوستانه ما در مدرسه بسيار گسترده تر از اين بود، ولى همه اين روابط به گرايشات و هم دلى هاى مشتركِ سياسى و يا فعاليت در اين زمينه ختم نمى شد. ما با برخى از بچه ها فيلم مى ساختيم، با برخى به كوهنوردى مى رفتيم، و با برخى ديگر روابطى در سطح رفت و آمدهاى دوستانه و عرق خورى و گشت گذار داشتيم. شانسى كه ما داشتيم اين بود كه تقريباً تمام كاركنان و مديريت مدرسه ما را آدم هاى روشن فكر و بعضاً چپ تشكيل مى دادند و خيال ما از جهت آن ها راحت بود. به جز گيتى حكيمى كه البته من هرگز گرايشات سياسى او را درنيافتم و فقط رفتار انسانى و دلسوزى مادرانه او را متوجه خودمان مى ديدم، كسانى مثل مرتضى رضوان (نويسنده «قصه باغ مريم») به عنواغن مدير دروس مدرسه، على مراد فدائى نيا (نويسنده «حكايت هيجدهم ارديبهشت ۱۳۲۵»)، شهين وفائى، و ديگرانى كه نام شان را فراموش كرده ام در مدرسه ما كار مى كردند، و در ميان استادان ما هم آدم هائى مثل، فريدون رهنما (استاد زيبائى شناسى فيلم)، آربى اوانسيان (استاد تاريخ تئاتر و تحليل فيلم)، هژير داريوش (استاد كارگردانى)، دكتر هوشنگ كاووسى (استاد سناريو نويسى)، دكتر محجوب استاد ادبيات فارسى، دكتر احمد اشرف (برادر حميد اشرف، استاد جامعه شناسى)، دكتر نادر افشار (استاد مردم شناسى)، دكتر باستانى پاريزى (استاد تاريخ جهان)، دكتر منظور (استاد طراحى و تاريخ هنر)، دكتر صفوت (استاد تاريخ موسيقى)، دكتر محمديون (استاد فيزيك هندسى) مهندس سيروس هدايت (استاد سانسيتومترى و لابراتوار)، و خيلى هاى ديگر كه سرشان به تنشان مى ارزيد نيز وجود داشتند. طبعاً در چنين محيطى، ما كه يك ديگر را يافته بوديم به شدت به هم دل بستيم و به همكارى هائى دست زديم. در همان يك سالى كه كرامت با ما بود، و جنبش سياهكل نيز آغاز شده بود، چندتن از ما، با يارى كرامت كه جزوات و اعلاميه هاى چريك ها را براى مان مى آورد، دست به تكثير و بازنويسى و پخش اين جزوه ها و اعلاميه ها مى زديم. ما با ترس و لرز در خانه يكى از بچه ها جمع مى شديم و در يك اتاق كه درش را مى بستيم و با صداى آهسته در آن حرف مى زديم مى نشستيم و يكى از ما يك جزوه و يا اعلاميه را ديكته مى كرد و بقيه مى نوشتيم. چنين كارى در آن زمان به نظر ما، يكى از انقلابى ترين، مؤثرترين و در عين حال خطرناك ترين فعاليت هاى سياسى محسوب مى شد كه به شدت گرم مان مى كرد و بر شدت همبستگيِ مان مى افزود. معمولاً يوسف آليارى نيز در چنين جمع هائى حضور داشت و بيش از ديگران در اين زمينه كوشا بود. يوسف آليارى كسى بود كه بعد ها وقتى به همراه كرامت دانشيان و چند نفر ديگر براى مدت يك سال به زندان افتاد، دفاعيه شكرالله پاك نژاد را ريزنويسى كرد و آن را در يك ورقه پلاستيك فرو بلعيد و با خودش از زندان بيرون آورد. او بعداً اين اعلاميه را به ما هم داد تا آن را دست نويس كنيم. و ما هم اين كار را كرديم. در آن زمان دفاعيه شجاعانه شكرالله پاك نژاد تاثيرى طوفانى بر جو سياسى و به ويژه در ميان دانشجويان از خود گذاشته بود. بطورى كه بعدها، شاه در يكى از سخنرانى هايش كه از تلويزيون پخش مى شد با اشاره به دفاعيه پاك نژاد، غيض خود را از تاثيرى كه او در جنبش باقى گذاشته بود نشان داد. عصبانيت شاه از اين موضوع، و لحن طعن و شكايتى كه تا آن زمان در سخنرانى هايش سابقه نداشت، نشان مى داد كه رژيم وى تا چه حد در مقابل اين گونه مبارزات آسيب پذير است.
پس از رفتن كرامت دانشيان به مسجد سليمان، ارتباط من با او كم شد. ولى برخى از بچه ها رابطه خود را با او حفظ كردند. برخى از ما به او نامه نيز مى نوشتيم. از جمله حسين جعفريان گزارش مفصلى از جريان اعتصاب اتوبوس رانى براى او نوشت و شرح داد كه چگونه ما به اتفاق در اين اعتصاب و تظاهرات مربوط به آن شركت كرده ايم و از جمله هر كدام چند شيشه اتوبوس شكسته ايم.
اعتصاب اتوبس رانى، به دنبال دوبرابر شدن ناگهانى قيمت بليط اتوبوس هاى شهرى در تهران رخ داد. اين گرانيِ ناگهانى، بيش از همه، فشار بزرگى بر پول توجيبيِ دانش آموزان و دانشجويان و بودجه اقشار كم درآمد وارد مى آورد. بطورى كه بخش هاى وسيعى از آن ها را در ابتدا به تحريم اتوبوس ها و سپس به يك مبارزه رو در رو با رژيم كشاند. ابعاد عظيم جمعيت دانشجوئى و دانش آموزى در سطح شهر تهران و بيش از هرجا در خيابان شاهرضا و در محدوده دانشگاه گرد مى آمد و با حمله به اتوبوس هاى شركت واحد كه مشغول به كار و در حال شد آمد بودند، و شكستن شيشه آن ها عملاً فعاليت را در شهر فلج مى كردند.
طى چند روز، تعداد زيادى از دانشجويان و دانش آموزان دستگير و يا توسط شليك هاى پليس زخمى و روانه زندان و بيمارستان ها شدند. هر چه بر تعداد زخمى ها و دستگيرشدگان افزوده مى شد، تظاهرات و جنبش اعتراضى نيز شدت و گسترش بيشترى مى يافت. ما نيز از دامنه تاثير اين مبارزات بركنار نبوديم. مدرسه ما گرچه در محوطه دانشگاه نبود و به همين دليل دامنه اعتراضى جنبش مستقيماً به آن نمى رسيد، ولى در پى تماس ها و مشاهدات عمومى و روزمره با اين جنبش، ما نيز به شركت در آن كشيده شده و همراه ديگران به شكستن شيشه اتوبوس ها مى پرداختيم. مسئله اساسى، بخصوص از نظر ما اين بود كه دستگاه دولت چنان با مسائل اجتماعى بيگانه بود كه كه هرگز فشار وارده بر بودجه ضعيف دانشجويان و دانش آموزان و زحمت كشان را در اثر اين گرانيِ ناگهانى به حساب نمى آورد و در ماهيتش نبود كه اعتراض موجود را دريابد. در واقع، هر سياست و حركت دولت، حتى اگر بار كمرشگنى بر مردم وارد مى كرد، و در نتيجه اعتراضات گسترده اى را هم به دنبال خود مى آورد؛ باز بايد پيش مى رفت و اجرا مى شد. سياست رژيم در مقابل هر نوع اعتراض عمومى، بدون توجه به واقعيت هاى اجتماعى، بدون توجه به شرايط مردم براى پذيرش آن، و متاثر از بيگانگى دستگاه حكومتى با مردم، پافشارى و سركوب بود و به هر نوع كوتاه آمدن و اعتراف به غلط بودن سياست ها چنان ابعادى حيثيتى مى بخشيد كه صرف نظركردن از آن سياست ها، به معنى نابودى رژيم تلقى مى شد. در نتيجه، مردم حتى براى تغييرات جزئى در سياست هايِ روزمره نيز چاره اى جز مقاومت تا پاى جان و به زانو در آوردن حاكمان نداشتند. حكومت شاه، جزو عقب مانده ترين نوع سرمايه دارى موجود در جهان بود كه سياست هايش بر مبناى قدرت مطلقه فردى و بدون توجه به واقعيت ها و توان هاى اجتماعى تدوين مى شد و به اجرا در مى آمد.
رضا علامه زاده نيز در در جريان اين مبارزات همراه ما بود. يك روز، من و او تصميم گرفتيم كه از مبارزات مردم و دانشجويان دانشگاه تهران فيلمى مستندى تهيه كنيم و به خارج از كشور بفرستيم. ما يك دوربين فيلمبردارى را در يك جعبه مقوائى جاسازى كرديم و تنها يك سوراخ براى بيرون كشيدن لنز دوربين در روى جعبه به وجود آورديم و از زير نيز دريچه اى براى اين جعبه ساختيم كه بتوان از آن جا دوربين را بكار انداخت و فيلمبردارى كرد. رضا، يك ماشين سوارى از يك شركت اجاره كرد و ما به سوى محل تظاهرات دانشگاه به راه افتاديم. من در صندلى عقب ماشين نشسته بودم و او رانندگى مى كرد. پليس دور دانشگاه را گرفته بود. ما پس از آن كه يكى دوبار دانشگاه را با ماشين دور زديم و از چند صحنه فيلم گرفتيم، در خيابان پشت دانشگاه موسوم به ۱۶ آذر، شروع به فيلمبردارى از پليس هائى كه دانشگاه را محاصره كرده بودند و دانشجويانى كه در داخل دانشگاه شعار مى دادند كرديم.
من نمى توانستم عملاً چشمم را به چشمى دوربين بگذارم و از آن جا فيلمى را كه مى گرفتم كنترل كنم. بلكه ناچار بودم جعبه مقوائى را طورى در دست بگيرم و آن را لب پنجره ماشين قرار دهم كه توجه را جلب نكند. با اين حال اگر كسى دقت مى كرد مى توانست لنز دوربين را كه جسمى براق بود، در تاريكيِ سوراخ جعبه مقوائى تشخيص بدهد. و همين اتفاق هم افتاد. وقتى كه مشغول فيلمبردارى در خيابان ۱۶ آذر بوديم، ناگهان يكى از ماموران ساواك كه در كنار ماموران شهربانى قدم مى زد لنز دوربين ما را ديد و ماشين ما را به يكى از پليس ها نشان داد و چيزهائى به او گفت.
من در حالى كه برگشته بودم و ساواكى را كه مرتب به ماشين ما اشاره مى كرد مى ديدم، با عجله به رضا كه متوجه چنين موضوعى نشده بود گفتم:
«رضا برو كه دستگير شديم. فكر مى كنم يارو ساواكيه ما را ديد.»
رضا هم كه آماده واكنش بود به شدت گاز داد و با افزودن بر سرعت خود به شكل ديوانه وارى در خيابان ها راند. او چند خيابان را به صورت متقاطع طى كرد، و ما پس از آن كه مسافتى را طى كرديم و ديديم كسى نتوانسته است به دنبال مان بيايد و يا اگر هم آمده ما را گم كرده است، ماشين را در يك خيابان فرعى نگه داشتيم. هر دو حسابى ترسيده بوديم و رنگ به چهره نداشتيم. تمام دلهره ما اين بود كه ساواك شماره ماشين را برداشته باشد و از اين طريق بتواند به ما دست رسى پيدا كند. قرار گذاشتيم كه اگر به سراغ مان آمدند، سرعت ناگهانى (يا در واقع فرارمان) را نوعى ماجراجوئيِ رانندگى جلوه دهيم. بعد، من دوربين را از جعبه اش در آوردم و پياده شدم تا به تلويزيون برگردم و رضا هم رفت تا ماشين را تحويل بدهد.
فيلم هائى كه گرفته بودم يك حلقه صد فيتى (دو دقيقه و نيم) بيشتر نمى شد. در طول راه با خودم فكر مى كردم كه با اين كار به يك خريت بزرگ دست زده ايم. تصميم گرفتم همين كه به تلويزيون برسم فيلم ها را از دوربين درآورم و از بين ببرم تا هيچگونه مدرك جرمى در ميان نباشد. اما وقتى حلقه فيلم را درآوردم دلم نيامد آن را نابود كنم. با گذشت همان يك ساعت توانسته بودم بر ترسم غلبه كنم و به فكر حفظ فيلم بيفتم. از اين رو دوربين را در كمدى كه در مدرسه داشتم گذاشتم، و حلقه فيلم را به تاريك خانه لابراتوار تلويزيون كه عصرها در آن كارآموزى مى كردم بردم و گوشه اى پنهان كردم تا بعداً به سراغش بروم و در يك فرصت مناسب آن را ظاهر كنم. حُسن تاريك خانه لابراتوار تلويزيون براى پنهان كردن فيلم در آن جا اين بود كه كسى معمولاً در آن جا چراغ روشن نمى كرد تا بتواند فيلم مرا پيدا كند. با اين حال، از سر احتياط، حلقه كوچك فيلم را روى تاق يك كمد فلزى كه مخصوص نگه دارى قوطى هاى خالى فيلم بود گذاشتم تا در صورت روشن شدن چراغ هم ديده نشود.
تا چند روز، ما هم چنان در اضطراب و نگرانى به سرمى برديم. ولى على رغم آن، به شركت مان در تظاهرات دانشجوئى ادامه مى داديم. اما از پى گيرى ساواك خبرى نبود. يك روز كه از تظاهرات برمى گشتم، به فكر افتادم كه فيلم را ظاهر كنم و آن را از محوطه تلويزيون بيرون ببرم. آن روز، من به تنهائى در لابراتوار كشيك داشتم و به همين خاطر توانستم فيلم را در دستگاه ظهور بگذارم و بشويم. اما بعد از ظهور، ديدم كه تمام فيلم سياه است و چيزى روى آن ضبط نشده. فهميدم كه ترس و شتاب ما به هنگام فيلمبردارى، سبب شده كه مقواى جعبه اى كه درست كرده بوديم جلوى لنز دوربين قرارگيرد و ما نفهميم كه چيزى بر فيلم ضبط نمى شود. من ضمن اين كه از اين ماجرا متاسف شدم، ولى خودم را با اين حرف دل خوش كردم كه اگر دستگير مى شديم هم، ساواك مدركى عليه ما نداشت و ما مى توانستيم همه چيز را انكار كنيم.
عاقبت، گسترش و شدت تظاهرات و از كار افتادن عملى رفت و آمد اتوبوس هاى شركت واحد در بخش شمالى شهر تهران، رژيم را به زانو در آورد و هويدا را مجبور ساخت كه از طريق راديو اعلام كند كه قيمت بليط اتوبوس ها به سطح پيشين برگشته است.
آن شب، شب پيروزى ما بود. تمام خيابان هاى جلوى دانشگاه پر بود از چهره هاى خندان و پيروزمند دانشجويان. ما به آبجوفروشى چهار راه كالج رفتيم و آبجوى مفصلى، همراه با سوسيس كباب و لوبيا خورديم و تصميم گرفتيم كه در سفر دانشجوئى نوروز كه بيش از چند روزى به آن باقى نبود و ما قبلاً به خاطر درگير بودن با ماجراى اعتصاب اتوبوسرانى قصد داشتيم از رفتن به آن خوددارى ورزيم، ثبت نام كنيم. حسين جعفريان هم شرح مفصلى از رويدادها را براى كرامت دانشيان نوشت.
چندى بعد از آن پيروزى، چند نفر از بچه ها كه از اين مبارزات به شعف آمده بودند و انگيزه هاى مبارزاتى شان تقويت شده بود به محل زندگى كرامت دانشيان در مسجد سليمان رفتند. البته من در جريان اين سفر نبودم. ولى بعداً خبر آن را شنيدم. چند هفته بعد از اين سفر، بچه هائى كه به ديدار كرامت رفته بودند دستگير شدند و به زندان افتادند. آن ها كه عبارت بودند از؛ يوسف آليارى، مرتضى و حسن فخار، حسين زندباف و خود كرامت دانشيان مى خواستند در ابتدا با تشكيل يك گروه سياسى، به مطالعات ماركسيستى بپردازند و سپس با گسترش خود و پذيرفتن اعضاى تازه فعاليت هاى ديگر را آغاز كنند. اما گويا به علت زيرنظر بودنِ رفت و آمد كرامت در دهى كه معلم بود، ساواك به آن ها مشكوك مى شود و دستگيرشان مى كند. طبعاً ساواك مطابق شيوه غيرانسانى خود هيچگونه خبرى مبنى بر دستگيرى اين افراد به خانواده آن ها نداد و يك روز عصر، من كه از دستگيرى بچه ها خبر نداشتم، با خواهر حسين زندباف كه به جستجوى برادرش به تلويزيون آمده بود برخوردم و از گم شدن او اطلاع يافتم. طبعاً با سوابقى كه از زندباف مى شناختم، فوراً دريافتم كه علت گم شدن او چيزى جز دستگيريش توسط ساواك نيست. با اين حال، براى مطمئن شدن خودم، و دادن اطمينان خاطر به خانواده زندباف به همراه يكى ديگر از دانشجويان مدرسه كه نيك رَوش نام داشت و ما او را «نيكى» صدا مى زديم، به دفتر قطبى رفتيم تا از او بخواهيم كه از طريق ادارى به جستجوى زندباف در بيمارستان ها و هرجاى ممكن ديگر بپردازد. اما دكتر جهانبانى رئيس دفتر قطبى كه فردى ساواكى بود، به جاى آن كه ما را به نزد قطبى بفرستد، پيش محمود جعفريان معاون او فرستاد. جعفريان نيز كه رئيس ساواكى هاى تلويزيون بود، وقتى از نگرانى ما نسبت به گم شدن زندباف مطلع شد، از ما خواست كه به نمايندگى از سوى دانشجويان مدرسه نامه اى به قطبى بنويسيم و نگرانى خود را از گم شدن زندباف در آن ابراز داريم و از قطبى بخواهيم كه براى يافتن او اقدام كند. ما هم همين كار را كرديم. اما بجاى گرفتن خبرى از زندباف، نتيجه اين بود كه چند روز بعد من و نيك رَوش توسط دكتر جهانبانى مورد بازجوئى قرار گرفتيم و در مورد تشكيلات دانشجوئى (كه عملاً فاقد آن بوديم) و علت نوشتنِ نامه به نمايندگى از سوى بقيه دانشجويان به او توضيح بدهيم. در واقع اين دامى بود كه محمود جعفريان كه از دستگيرى زندباف اطلاع داشت ريخت تا پاى ما را نيز به نوعى به ماجرا بكشاند.
پس از آزادى زندباف از زندان، دريافتيم كه محمود جعفريان، آن نامه را به عنوان فعال بودن و محبوب بودن زندباف در مدرسه سينما به ساواك فرستاده، تا پرونده او كه ظاهراً در ديدار با كرامت، موافقت چندانى با تشكيل گروه نداشته است سنگين شود و دادگاه بتواند او را به زندان محكوم كند. در جريان اين دستگيرى، زندباف به شش ماه و بقيه بچه ها بخاطر يك ديدار و گفتگوى ساده به يك سال زندان محكوم شدند. سلول هاى سبز نيز كه من در آن قرارداشتم، اولين مكانى بود كه اين بچه ها را در آن زمان پس از شكنجه به آن جا آورده بودند.
آن روز بار ديگر مرا به بازجوئى بردند تا پرسش هاى ناتمام روز قبل را ادامه دهند. باز چشم مرا بستند و با پاى برهنه تا اتاق بازجوئى روى خاك و خُل به دنبال خود كشيدند و در ابتدا روى تخت بستند و همانطور به صورت چشم بسته، چند ضربه كابل كف پايم زدند. من كه جا خورده بودم و انتظار چنين برخوردى را نداشتم دوباره داد و فريادم به هوا رفت. در همين وقت دادرس به درون اتاق شكنجه آمد و چشم بند مرا باز كرد و گفت:
«كى گفت اين را روى تخت ببنديد؟ بازش كنيد!»
دريافتم كه چنين برنامه اى يك بازى بيش نيست و آن ها خواسته اند مزه كتك ها را به من يادآورى كنند تا موقع نوشتن سرسختى نشان ندهم. ظاهراً آن ها ديگر نيازى به زدن من نداشتند. زيرا همه چيز برايشان روشن بود و تمام روابط ما از پيش آشكار شده بود. با اين حال، من فكر مى كردم كه ساواك فقط براى اعتراف گرفتن نيست كه كسى را شكنجه مى كند. بلكه براى خردكردن روحيه و سلطه روانى بر زندانى نيز او را شكنجه مى دهد.
من ضمن آن كه با خودم قرار گذاشته بودم كه اگر دوباره مرا زدند اعتراض كنم، ولى در عمل ديدم كه اين كار سخت است. زيرا در عين حال حساب مى كردم كه ساواك فقط وقتى در مقابل اعتراض من كوتاه مى آيد كه بخواهد بعد از حد معينى از شكنجه جلوى روحيه تعارضى و از كوره در رفتن مرا بگيرد. و اگر من مى خواستم از همان ابتدا چنان روحيه اى نشان بدهم، آن ها هم حتماً مى كوشيدند كه با شكستن روحيه ام بر اين حالت غلبه كنند. البته، با همان چند ضربه كابل كف پاهاى بادكرده ام پاره شد و بخون افتاد.
يكى از بازجوها كه «خياطى» نام داشت دست و پاى مرا باز كرد و مرا به اتاق بالاى زيرزمين برد و در آن جا كاغذ و قلم جلويم گذاشت و سئوال ها را روى آن نوشت.
باز از افراد مختلف نام برده شده بود و مى خواستند كه من شرح مفصلى در رابطه با برادرم حسين سماكار كه مدير امور ادارى «كانون پرورش فكرى كودكان» و در واقع تامين كننده اجازه فيلمبردارى من براى جشنواره فيلم كودكان بود و چند تن از كارمندان تلويزيون بنويسم. من اصلاً نمى دانستم كه ساواك برادرم را هم دستگير كرده و در واقع به عنوان گروگان، در مقابل دستگيرى من در زندان اوين نگه داشته است. گوئى در آن سه روز اول كه ديگران را دستگير كرده و نتوانسته بودند به من دسترسى پيدا كنند اين تصور براى شان پيش آمده بود كه من از چنگ شان گريخته ام.
بازجوئى تا ساعت دو بعد از ظهر به درازا كشيد. باز خسته و گرسنه به سلول آمدم. براى نهار، در كاسه ام كه كف سلول قرار داشت، مقدار كمى برنج ويك تكه بادمجان پخته و بد بو گذاشته بودند كه ميلى به خوردن آن نداشتم. روى زمين نشستم و نگاهى به پاهايم انداختم. بايد فكرى به حال زخم هايم مى كردم. نمى دانستم اگر آن ها را با آب و صابون بشويم چرك مى كند و يا خوب خواهد شد؟ به هرحال تميز كردن شان بهتر به نظر مى رسيد. وقتى نوبتم براى رفتن به دست شوئى رسيد، كفش هايم را هم كه صندل تابستانى و بنددار بود به دست گرفتم و همراه بردم.
در دستشوئى آينه اى وجود نداشت. با دست كشيدن به سر و صورتم ديدم كه برآمدگى ها و ورم هاى آن هنوز درد مى كند. روى فرق سرم نيز دسته اى موى شكسته نافرمانى مى كرد. هرچه آن را ماليدم نخوابيد و همچنان شق و رق ايستاده بود. غذاى توى كاسه را خالى كردم و آن را شستم و به كنارى گذاشتم تا بتوانم پاهايم را هم بشويم. اما اين كار ساده نبود. زيرا دستشوئى از زمين فاصله زيادى داشت و عضلات من هم آن قدر درد مى كرد كه نمى توانستم پاى مجروحم را تا سطح آن بالا بياورم. به ناچار، دستم را صابونى كردم و چند بار كف پاهايم كشيدم و سعى كردم تميزشان كنم. وقتى صابون را برداشتم ديدم كه يكى از زندانى ها با ناخن پشت آن نوشته است: «قوى باش». ديدن اين كلمه، واقعاً در آن لحظه به من روحيه داد و شادم كرد. احساس كردم ديگرانى هم در اين جا هستند كه نه تنها روحيه خود را نباخته اند، بلكه به بقيه هم روحيه مى دهند. درر واقع، على رغم فشار و شكنجه، انسان مى توانست در آن محيط قوى باشد.
بعد از شستن پاها، چون نمى توانستم صندل هايم را بپوشم، روى آن ها ايستادم و با سراندن شان بروى زمين خودم را به سلولم رساندم. سربازى كه راهرو نگهبانى مى داد، با تمسخر به نوع راه رفتن من نگاه مى كرد و لبخند مى زد. همين كه به سلول رسيدم، با تنها پارچه نرمى كه در اختيار داشتم، يعنى پيراهنم كه روز قبل در اثر تقلاى روى تخت شكنجه پاره شده بود پاهايم را خشك كردم. سرباز نگهبان تمام مدت با همان حالت تمسخر جلوى در ايستاده بود و مرا برانداز مى كرد. ولى وقتى بى اعتنائى مرا ديد در را بست و رفت.
در اثر شستشو و فشار بروى زخم هايم، احساس كردم درد افزايش يافته است، اما روحيه ام بهتر شده بود. اين كه توانسته بودم بر آن حالت غلبه كنم و در پى آن برآمده بودم تا زخم هايم را بشويم و بهبود بخشم، نشانه به دست گرفتن كنترل و اداره روح و روانم بود. چند لحظه بعد از آن نيز صداى يكى از زندانيان را به هنگام رفتن به دست شوئى شنيدم كه گويا از غيبت كوتاه نگهبان استفاده كرده بود و با صداى بلند دادمى زد:
«اين جا قصر تابستانى من است!»
اين صدا واقعاً اميد بخش بود. حدس مى زدم صاحب آن بايد پيش از آن زندان كشيده باشد كه چنان بر خود مسلط بود. اين ها نشان مى داد كه با گذر زمان، زندان انفرادى قابل تحمل و عادى مى شود. تحت تاثير اين حالت، به زخم هايم دست كشيدم و كوشيدم از جا بلند شوم و بر كف پاهايم بايستم. بلند شدم و ايستادم. پاهايم درد مى كرد؛ ولى حس مى كردم با تحمل درد و ايستادن بر روى زخم ها، روحيه ام بهتر مى شود و من خود را كه در آن لحظه هاى اول از دست داده بودم باز مى يابم. اما پاهايم واقعاً درد مى كرد. به ديوار تكيه دادم تا تعادلم را نگه دارم، و در همان حالت زير دستم زبرى خاصى را احساس كردم كه در واقع يك گنجينه پنهان بود. روى ديوار پر از نوشته بود. منتهى اين نوشته ها به وسيله صابون بر روى كچ ايجاد شده بود كه اگر تحت زاويه خاصى به آن ها نگاه مى كردم قابل رؤيت مى شدند. و در واقع لمس چربى صابون بر روى ديوار بود كه مرا موفق به كشف اين گنجينه ساخت. اولين جمله اى كه توانستم روى ديوار بخوانم عبارت بود از: «اين نيز بگذرد.» و اين يك جمله جادوئى و به شدت اميدبخش بود. آرى، شرايط سخت سلول من نيز حتماً مسئله اى گذشتنى بود. جملات ديگرى هم روى ديوار وجود داشت كه با پس و پيش شدن و قرارگرفتن در زاويه اى كه مى شد نور چراغ را روى آن ها منعكس ديد موفق به خواندشان شدم: «من حالم خوب است.»، «زنده باد خلق ايران»، «دلاور باش»، «نصرمن الله و فتحُ قريب» و يك جدول حروف فارسى كه در چهار رديف عمودى و هشت رديف افقى نوشته شده بود. افزون بر اين با دُم قاشق بر روى ديوار خط هاى بسيارى در كنار هم كشيده بودند كه نشان مى داد ساكنين قبلى آن سلول به آن وسيله روزهاى زندانى بودن خود را حساب كرده اند. بيشترين تعداد خطى كه مى شد در كنار هم شمرد از سى و سه تا تجاوز نمى كرد. پيدا بود كه كسى را بيش از سى و سه روز در آن سلول نگه نداشته اند. البته ضابطه نگه داشتن زندانيان در آن سلول ها معلوم نبود، و نمى شد فهميد روى چه حسابى مدتِ ماندن زندانى را در آن جا تعيين مى كنند. اما آنچه بر ديوارها نوشته شده بود، احتمالاً مى توانست قواعد نانوشته آن زندان به حساب آيد. كمترين خط هايِ كنار هم از عدد ۷ كمتر نبود. و من پيش خود حساب مى كردم كه گذراندن سى و سه روز (يعنى حداكثرِ روزهاى ممكن انفرادى) در چنان سلولى خيلى سنگين خواهد بود. اگر شانس مى آوردم، ممكن بود همان هفت روز را آن جا باشم. و اگر ساواك مى خواست بيشتر اذيتم كند، بايد سى و سه روز و شايد هم بيشتر (كه روى بيشترش دلم نمى خواست چندان تاكيدى داشته باشم) در آن انفرادى بمانم. در آن لحظه هاى ناآشنائى با شيوه هاى سركوب و شكنجه، هرگز تصور هم نمى كردم كه اين ها به هيچ وجه قائده نيست و ساواك گاهى تا چندين سال كسانى را در سلول تنها نگه داشته و مرتب هم آن ها را شكنجه كرده است. ولى همين حساب هاى خيالى، اميدى را در من به وجود مى آورد كه در آن شرايط به آن نياز داشتم.
|
|
|
|
|
نتيجه آزاد كردن براهنى پدر سوخته اين بود كه او در پلى بوى به ما فحش بدهد
-علم: زن ها احساساتى هستند و حق دخالت در سياست را ندارند
-چاپ مقاله رضا براهنى (پدر سوخته) در مجله پلى بوى و واكنش شاه نسبت به آن
-فرانكو، دستور داد پنج نفر را كه متهم به قتل يك پليس اسپانيائى بودند، تيرباران كنند. اين است معنى كشور دارى. دنيا نوحه خوانى مى كند بايد گفت به تخم فرانكو!
نتيجه آزاد كردن براهنى اين بود كه او در پلى بوى به ما فحش بدهد
|
|
|
پنجشنبه ۳/۷/۵۴ تا يكشنبه ۶/۷/۵۴
از بعدازظهر پنجشنبه ۳/۷/۵۴ تا عصر يكشنبه ۶/۷/۵۴ در كيش بودم. هوا هنوز گرم و ناراحت كننده است. ولى كيش هيچوقت مرا ناراحت نمى كند. زيرا كه زائيده فكر خود من است. در حقيقت زائيده عشق من است. زيرا ۹ سال قبل بود كه با دوست خودم براى سيزده به در از شيراز (آن وقت رئيس دانشگاه پهلوى بودم) با يك هواپيماى يك موتوره به اين جا آمديم و روز بسيار خوشى گذرانديم. دوست من اين جا را پسنديد. خيلى هم پسنديد و من هم تصميم گرفتم براى شاهنشاه در اين جا كاخى بسازم (همان سال وزير دربار شده بودم و هنوز رئيس دانشگاه پهلوى هم بودم). بنابر اين شروع به ساختن كاخ شاهنشاه و منزل وزير دربار كردم. هر چه هم شاهنشاه و علياحضرت شهبانو خواستند بدانند كه من چه مى كنم و چه نقشه دارم، دست خودم را باز نكردم تا سه سال بعد از آن تاريخ كه ساختمان ها خاتمه شد و تشريف آوردند و عاشق كيش شدند. هم شاهنشاه و هم شهبانو و پس از آن اعليحضرت همايونى امر فرمودند كه اين جا بايد مركز توريستى مهمى در دنيا بشود. اكنون برحسب امر شاهنشاه سه هتل بزرگ و لوكس، يك كازينوى بسيار لوكس، يك هزار و پانصد ويلا و اسپورت كلوپ و غيره و غيره در دست ساختمان داريم و پروژه بسيار بزرگى شده است. براى رسيدگى به اين كارها لازم بود دو سه روزى، ولو در هواى گرم، اين جا بگذرانم كه كارها رو به راه باشد.
با خانم علم و نوه ام نيلوفر و تيمسار نصيرى رئيس ساواك كه ضمناً صاحب اين جزيره است (همان سال كه ما اين جا آمديم ساواك اين جا را از شيوخ محلى به نهصد هزار تومان خريده بود) و دوست عزيز خودم صادق عظيمى كه از ژنو آمده است، اين جا بودم. با گرمى و رطوبت هوا بسيار خوش گذشت، چون كارها هم روبه راه است و يك نگرانى هم كه من از چند ماه قبل در دلم داشتم، شكر خدا را به كلى مرتفع شده است. آن نگرانى كشنده بود و من هم نمى توانم بنويسم. مردم خيال مى كنند ما چه زندگى با تنعم و خوشى مى گذرانيم. غافل از اين كه گاهى آرزو مى كنم كه به جاى يك عمله خشت زن در اين هواى داغ كيش باشم و ميسر نيست. بارى شكر مى كنم خدا را كه فعلاً نگرانى ندارم و خيلى شكر مى كنم.
در اين جا خبر تازه[اى] نبود، جز آن كه از راديوها به دقت جريان اوپك را از وين گوش مى كردم. ديروز صبح زود، [همايون] بهادرى از تهران مرا از خواب بيدار كرد و تلگرافى از سفير شاهنشاه از كاراكاس خواند كه رئيس جمهور ونزوئلا او را احضار و خواسته است كه فورى به عرض شاهنشاه برساند كه عربستان سعودى تهديد كرده است كه اگر اعضاى اوپك پافشارى در اضافه قيمت بكنند، عربستان از اوپك خارج مى شود و اضافه كرده بود كه آمريكا هم شديداً به او فشار وارد مى آورد كه با زكى يمانى هم آهنگى كنند. من فورى با تلفن مطلب را به نوشهر عرض كردم (شاهنشاه هم از روز جمعه به نوشهر تشريف بردند كه از تعطيلات ۱۹-۲۰-۲۱ رمضان استفاده فرمايند.) فرمودند به او بگو ما با راه حل كويت كه يك [سازش] Compromise هست موافقت كرديم و شفاهاً وسيله تلفن به جمشيد آموزگار نماينده خودمان دستور داديم (اين راه حل ده درصد اضافه [قيمت] با [تثبيت] Freeze نه ماهه است.) من هم جواب دادم و بالاخره هم كار به همين صورت ختم شد و يك فتح نسبى براى عربستان سعودى (در حقيقت آمريكا) و يك شكست نسبى هم براى ما بود. البته خود اين ده درصد براى ما دو ميليارد دلار است. مضافاً كه قيمت دلار هم كه ما پول نفت را با آن مى گيريم، رو به ترقى است. به اين جهت ما از جانشين كردن آن وسيله پول بين المللى (حق برداشت ويژه) منصرف شده ايم. اوپك هم از هم پاشيدگى نجات پيدا كرد. چندى قبل در يادداشت هاى خودم نوشتم كه نظر شاهنشاه بين ۱۰-۱۵ درصد است و به همين صورت هم به پادشاه سعودى مرقوم فرمودند و در يادداشت ها است. ولى مردم ايران و دنيا هيچكدام خبر ندارند و تصور ۲۵ تا ۳۰ درصد مى كردند. در اين جا مقاله تحقيقى نسبت به اوپك، نسبت به آينده سياست نفتى آمريكا خواندم (در مجله نيوزويك.)
ضمناً پدر سوخته مجله [پلى بوى] Playboy مقاله اى بر عليه ما نوشته است. اين مقاله را دكتر [رضا] براهنى به آنها داده و اين آدم پدر سوخته اى است. اين جا حبس بود. علياحضرت شهبانو وسيله دوستان خودشان تحت تأثير قرار گرفتند و از شاهنشاه خواستند كه اين شخص را آزاد كنند. او هم آزاد شد و اين نتيجه آن است. خوشبختانه آن قدر مقاله مزخرف است كه خود جوابش را مى دهد. مضافاً كه كارهاى شاهنشاه آن قدر مهم و بزرگ است كه پدر سوخته ترين دشمنان نمى تواند روى آن گِل بمالد. عين مقاله را با جاهائى كه خط كشيده ام كه خود عليه خود سخن مى گويد، اين جا مى گذارم. الفضلُ ما شهد به لاعداء و باز من فكر مى كنم اين يكى از نوادر باشد كه شاهنشاه به خواهش شهبانو گوش كرده اند. اصولاً به نظر من نبايد هم گوش بكنند، زن ها احساساتى هستند و حق دخالت در سياست ندارند. در اين مقاله Playboy اين پدر سوخته براهنى براى اين كه آمريكائى ها را بترساند، به آنها حالى كرده است كه مواظب باشيد، شاه بازيچه شما نيست. ما هم كه از اين سربلنديم و جز اين چيزى نمى گوئيم. اگر يك دشمن ديگر مثل اين مردكه مى داشتيم، احتياج به دوست نبود!
اتفاقاً در همين چند روزه فرانكو، رئيس كشور اسپانيا، امر داد پنج نفر را كه متهم به قتل يك پليس اسپانيا بودند، تير باران كنند (البته پس از محاكمه نظامى). دنيا بر عليه اين تصميم قيام كرد ولى او كار خودش را كرد و امروز صبح يكشنبه تير باران شدند (عده آنها هفت نفر بود ولى چون دو دختر آبستن بين آنها بود، فرانكو اين دو نفر را بخشيد و بقيه را كشت.) اين است معنى كشوردارى. حالا در خيابان هاى پاريس و لندن و رم بگذار تظاهر بكنند، چه تأثيرى دارد؟ البته با ظلم و بيدادگرى موافق نيستم ولى با بى بندوبارى و تسليم و بى بند و بارى شدن، به خيال آن كه فلان روزنامه چه خواهد نوشت يا فلان كشور خارجى چه خواهد گفت، به كلى حرف مردم احمق و ديوانگان است و با كشوردارى جور در نمى آيد. خوشبختانه، شاهنشاه در اين مسائل بسيار قوى هستند و مثل صخره استوار.
دوشنبه ۷/۷/۵۴
صبح شرفياب شدم. البته بعد از چند روز غيبت، در منزل من غلغله عجيبى از گروه متقاضيان بود. جريان كار كيش را به تفصيل به عرض مبارك رساندم و عرض كردم كه در يك جزيره براى پيشرفت سريع كار عمرانى بايد زير بناى درست ساخته شود. مثلاً ما اكنون بندر لازم داريم كه ساخته شد. پس در بندر بايد مخازن نفت درست كنيم كه براى تأمين سوخت دستخوش انقلابات دريا نباشيم كه كشتى سوخت رسيد يا نرسيد. اين كار هم شده و براى سه ماه جزيره مى توانيم گازوئيل ذخيره كنيم. بعد تأمين آب است كه ماشين هاى آب شيرين كن وارد شده و همچنين تأمين برق كه فعلاً دوازده هزار كيلووات ماشين برق داريم و به زودى نصب مى شود. پس از آن كار هتل ها و ويلاهاى آن است كه گرچه در دست ساختمان است ولى راه انداختن آنها لااقل پانصد نفر مستخدم لازم دارد كه بايد براى آنها محل سكونت ساخت. اين كار هم دارد تمام مى شود و باز براى اين مستخدمين، مستخدم درجه ۲ لازم است كه آنها هم جا لازم دارند. مخصوصاً اين مسائل را عرض كردم كه اگر تأخيرى در اجراى اوامر شاهانه بشود، زياد ناراحت نشوند.
جواب بوتو را توشيح فرمودند.
از مقاله نيويورك تايمز راضى بودند (نتيجه مصاحبه)، با آن كه همان سئوالات مضحك اى.بى.سى را تكرار كرده بود كه شما متهمين را روى پلاك سرخ شده مى نشانيد. ولى اين جا پدر سوختگى نكرده بود.
مقاله پلى بوى را به نظر مبارك رساندم و نظرات خودم را هم عرض كردم. فرمودند، در اين مجله كه كسى مقاله جدى را نمى خواند. من خيال كردم راجع به جنده بازى هاى ما چيزى نوشته است. عرض كردم خير. خنديدند و فرمودند، پس مانع ندارد. راجع به نتيجه كار اوپك ممكن نشد صحبت كنيم، يعنى وقت كم بود. مى ماند براى فردا.
من تمام كار كردم و اكنون هفت ساعت تمام است لاينقطع كار مى كنم. فقط نيم ساعتى اطراف باغ دويدم و راه رفتم كه انرژى پيدا كنم.
از اخبار مهم جهان مسئله ۱۰درصد افزايش قيمت نفت و پيشنهاد شاهنشاه براى كمك به كشورهاى فقير مى باشد كه خيلى در جهان حُسن اثر كرده است. راجع به عمل فرانكو دنيا سر و صدا راه انداخته. بعضى كشورهاى اروپائى، منجمله پاپ، سفير خود را از اسپانيا خواسته است. فرانكو هم سفير خود را از همه [اين] كشورها خواسته است. عجب دنياى مضحكى است. پليس اسپانى را يك عده ماجراجو مى كشند. بعد دستگير و اعدام مى شوند، دنيا نوحه خوانى مى كند. بايد گفت به تخم فرانكو! بعد هم همه جا [مى زنند] و كار تمام مى شود. به نظر من مسئله اى نيست.
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
احمدعلى سپهر (مورخ الدوله)
بازيگرى ماهر در سياست كه قوام السلطنه او را به بند كشيد
|
|
الموتى
|
يكى از بازيگران سياسى در ايران مورخ الدوله سپهر بود كه با همه مقامات مملكتى ارتباط و دوستى نزديك داشت. چون نويسنده بود و به زبان خارجى هم آشنائى داشت، چند جلد كتاب تأليف نموده و با اكثر سفراى خارجى رابطه دوستى برقرار مى نمود. خيلى از كسانى كه مورخ الدوله را مى شناختند با همه صميميتى كه از او مى ديدند به او اطمينانى نداشتند. با وجود اصالت خانوادگى و مشاغل گوناگونى كه داشت، در آخرين روزهاى عمر در عسرت مالى بسر مى برد ولى هرگز نمى گذاشت كه كسى از وضع داخلى او با خبر باشد. من هميشه از مورخ الدوله سپهر درباره خبرهاى پشت پرده روزنامه كمك مى گرفتم و انصافاً او خبرهاى خوبى را هم قبل از ديگران در اختيار مى گذاشت. آرزو داشت نخست وزير شود. در ايامى كه مجلس ابراز تمايل به نخست وزيران مى كرد، هر وقت كابينه اى مى خواست تغيير كند، توقع او از ما روزنامه نگاران اين بود كه نام او را هم جزو كانديداهاى نخست وزيرى بگذاريم. يكبار هم هنگام تغيير كابينه هژير، بعنوان سردبير روزنامه داد با او مصاحبه مفصلى به عنوان نامزد نخست وزيرى كردم كه برنامه هاى دراز مدت خود را براى اداره امور كشور بيان مى داشت.
با اين كه نقش فعالى در سياست داشت، هيچگاه به قبول سمت نخست وزيرى دعوت نشد در حالى كه مورد توجه شاه فقيد بود. يكى از نشريات چنين نوشته است:
وقتى سران كشورهاى متفق در تهران بودند هيچيك از آنها (چرچيل، روزولت، استالين) به ديدن شاه نرفتند. شاه ناراحت شد و به مورخ الدوله سپهر مراجعه كرد، چون با روس ها ارتباط داشت. مورخ الدوله گفت من درست مى كنم و با روس ها صحبت كرد و گفت حالا موقع شكار است، جلبش كنيد. فردا استالين به ديدن شاه رفت و او را بوسيد و گفت ما به شما طياره و لوازم جنگى مى دهيم. بعد معلوم شد مى خواهند اختيار دست خودشان باشد.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين نوشته شده است:
احمدعلى سپهر تحصيلات ابتدائى و مدرسه را در مدرسه ادب و آليانس به تمام رسانيد و تحصيلات عالى را نزد پروفسور فرانسوى كه استاد احمد شاه بود، انجام داد. در سال ۱۲۹۲ ابتدا مترجم و سپس رئيس دارالترجمه گمرك شد و مدتى هم مدير كل اداره تفتيش وزارت معارف و رئيس كابينه بود. با دولت مشيرالدوله پيرنيا همكارى داشته و مدتى منشى سفارت آلمان شد. چند بار رئيس هيئت مديره شركت شيلات گرديد و بعد وزير بازرگانى و پيشه و هنر شد. تأسيس بانك صنعتى و معدنى از كارهاى اوست كه تبديل به بانك سازمان برنامه شد. آخرين شغل او رئيس هيئت مديره بانك بيمه بازرگانان بود.
***
محمود طلوعى درباره او چنين مى نويسد:
از بازيگران پشت پرده دربار پهلوى، كه در اوايل سلطنت محمدرضاشاه نقش مهمى ايفا كرد، «مورخ الدوله» بود كه با سفارتخانه هاى خارجى، بخصوص سفارتين روس و انگليس رابطه نزديكى داشت. گفتنى است كه او در زمان جنگ اول جهانى منشى سفارت آلمان بود و احتمالاً در همان زمان با سفارت دشمن آلمان، يعنى انگليسى ها رابطه برقرار كرده بود! زيرا به طورى كه ميرزا ابوالقاسم خان كحال زاده (كه به عنوان مترجم سفارت آلمان استخدام گرديد) مى نويسد خود مقامات آلمانى هم هنگام استخدام او به مورخ الدوله ظنين شده بودند زيرا اولين دستورى كه مسيو «زمر» و دبير و دفتردار سفارت آلمان به او مى دهد اين است «مورخ الدوله منشى و مترجم وزير مختار را ابداً ملاقات نكند!» و حتى روزى كه برحسب اتفاق در باغ سفارت با مورخ الدوله برخورد مى كند و به اتفاق او داخل عمارت سفارت مى شوند، مسيو زمر از ديدن اين كه آنها با هم صحبت مى كنند، ناراحت مى شود.
***
مورخ الدوله به اتهام شركت در كميته مجازات چند روز بازداشت گرديد. مسيو رومر كاردار سفارت آلمان به نظميه رفت و علت توقيف را جويا شد و نامه اى به وزارت امورخارجه نوشت و نزد نخست وزير رفت و خواستار آزادى مورخ الدوله شد. سرانجام در نتيجه تحقيقات روشن شد كه هيچ ارتباطى با كميته مجازات نداشته و آزاد گرديد.
از كارهاى عجيبى كه در دولت قوام السلطنه صورت گرفت، بازداشت ناگهانى مورخ الدوله سپهر وزير پيشه و هنر كابينه و تبعيد او به كاشان بود.
دكتر ارسنجانى در اين باره مى نويسد:
سه هفته قبل از توقيف سپهر، شبى من اتومبيل او را نزديك كاخ سلطنتى ديدم. وقتى جريان را از سپهر پرسيدم گفت، به اتفاق جناب اشرف نزد شاه بوديم. در اين ملاقات، شاه در حضور قوام از سپهر تمجيد مى كند كه در بهبود روابط نخست وزير و دربار، نقش مهمى را بازى كرده است. قوام ميل نداشت كسى را بالاى سر خود ببيند و از اين كه مى ديد سپهر توانسته توجه شاه را جلب كند، دلتنگ بود. از فرداى آن روز اطرافيان مظفر فيروز همه جا مراقب مورخ الدوله بودند تا اين كه شبى در جلسه هيئت دولت، فيروز با حالت مخصوص خود از در وارد شد و با صداى بلند در حضور نخست وزير گفت: (جناب آقاى سپهر تبريك مى گويم كه به سمت وزير دربار منصوب شده ايد.) قوام از شنيدن اين خبر ابرو درهم كشيد و مورخ الدوله هم كه از اين خبر اطلاعى نداشت، در حيرت مانده بود كه قوام با عصبانيت گفت شما وزير كابينه هستيد و حق نداريد بدون اجازه من به دربار برويد و با كسى ملاقات كنيد. كار آن شب جلسه دولت به دعوا و مرافعه كشيد و سپهر با عصبانيت جلسه دولت را ترك گفت.
مظفر آن شب به قوام گفته بود اگر تو مورخ الدوله را توقيف و تبعيد نكنى او به زودى اين معامله را با ما خواهد كرد. از طرف ديگر عدم ورود مورخ الدوله به حزب دمكرات، نخست وزير را خيلى عصبانى كرده بود و او را به شدت مظنون ساخت و دوستى هاى گذشته را به كلى فراموش نمود و همان شب دستور توقيف مورخ الدوله صادر كرد.
وسايل تبعيد مورخ الدوله به كاشان فراهم شد و با حال مريضى او را به كاشان فرستاده در يكى از سالن هاى قطار راه آهن در ده كيلومترى شهر زندانى و ممنوع الملاقات كردند.
بعد از بازداشت مورخ الدوله سپهر، راديو تهران چنين گفت:
(چون آقاى مورخ الدوله سپهر وزير سابق پيشه و هنر و بازرگانى از مدتى به اين طرف به جاى اشتغال به امور ادارى و حضور در وزارتخانه و انجام وظيفه رسمى به دسايس عليه دولت و ايجاد اختلال در امور ادارى و مملكت اشتغال داشته به قسمى كه حتى به جاى اين كه روزها در وزارتخانه حضور بهم رساند، اكثر غايب و در خارج مشغول دسيسه و تحريك عليه حكومت ملى بوده است و نظر به اين كه اين جريانات در نتيجه مراقبت هاى دقيق كاملاً محرز و آشكار گرديد لذا طبق امر رئيس دولت، مشاراليه از خدمت مستعفى و موافق با ماده ۵ قانون حكومت نظامى، توقيف گرديده و قضيه تحت تعقيب و رسيدگى است.)
مورخ الدوله جريان بازداشت خود را چنين نوشته است:
«روز پنجشنبه ۱۳ تير ماه ۱۳۲۵ ساعت شش و نيم صبح از منزل جعفرآباد خود عازم تجريش براى زيارت نخست وزير بودم. يك اتومبيل شهربانى جلوى مرا گرفته گفتند حضرت اشرف شما را احضار فرموده اند. گفتم منهم حضور ايشان مى روم. گفتند از اتومبيل خودتان پياده شويد با اتومبيل ما بيائيد. من كيف وزارتى و نامه ها و گزارش ها را به راننده خود دادم تا تسليم رئيس دفتر وزارتى بكند. اتومبيل شهربانى راه حضرت عبدالعظيم را پيش گرفت و افسر شهربانى گفت من سرهنگ سياسى هستم و مأمورم شما را به كاشان برده و تحويل رئيس شهربانى كاشان بدهم و تحت نظر ايشان بوده با كسى مراوده نداشته باشيد. افسر شريف و نجيبى بود. ساعت ۶ بعدازظهر وارد كاشان شديم و سپس به منزل رئيس شهربانى سرهنگ شريفى رفتيم. گفت حسب الامر رياست شهربانى وسائل آسايش شما فراهم است ولى از ملاقات با اشخاص جلوگيرى خواهم نمود. از قضا اين عمارت را عم گرامى من در زمان فرماندارى خود ساخته بود و دست تقدير چنين بود كه من در آنجا مسكن گزينم. در همين خانه، سگ كوچك خانه ناگهان پايم را گزيد و لباسهايم را پاره كرد و لباسم را دريد و آن را هم به فال بد گرفتم. راستى بخت بد تا به كجا مى كشد آبشخورما
در اندرن من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
اندوه بى پايانى سراسر وجودم را احاطه كرده بود، هيچگونه روزنه اميدى نمودار نيست. از خانواده ام بكلى بى خبرم. از ميان جمع دوستان هيچكس را به صداقت، پايدارى فاميل (لنكرانى) نديدم. خيلى از دوستان تنها دوستان درهم و مقامند و از عواطف انسانى بوئى به مشامشان نرسيده است.
يك نامه از تهران رسيد. سرتيپ صفارى رئيس شهربانى، نامه همسرم را ضميمه نامه خود فرستاد. من از حيث مادر و زن و فرزند يكى از خوشبخت ترين مردم هستم.
يكى از مديران جرايد كه هميشه با من اظهار دوستى مى كرد از ناتوانائيم سوء استفاده كرده، نيش مى زند. زهى ناجوانمردى كه انسان به دوستى كه دربند است و قدرت دفاع ندارد حمله بياورد. (منظور احمد دهقان مدير تهران مصور بود.)
با سوابق ممتد دوستى كه با نخست وزير داشتم، به علت وسوسه اى مظفر فيروز نخست وزير پلنگ صفت ايران، بى رحمانه، تصميماتى برخلاف قوانين موجود درباره من گرفت و در گرماى سوزان تير ماه مرا به كاشان تبعيد نمود و حال آن كه از طرف من كوچكترين قدمى عليه او برداشته نشد و حتى خيال سوئى هم در خاطرم خطور نكرد.
روابط من با قوام از جنگ بين المللى اول آغاز شد. داراى صفات خوب و بد به حد افراط بود. هوش و شجاعت و فعاليت و قدرت را با تجربه نيم قرن خدمات دولتى توأم ساخته، شخصيت و استخوانى پيدا كرده بود كه نقائص اخلاقى او را مى پوشانيد. پس از شهريور وقتى حريف قوى پنجه اى مثل رضاشاه را در مقابل خود نديد پاى به ميدان مبارزه گذاشت. چون مدتى از سياست دور بود از بعضى از دوستان نگارنده از قبيل مستشارالدوله، حكيم الملك، بهاءالملك استفاده مى كرد. بزرگترين مانع سوءظن دولتين روس و انگليس بود كه يقين داشتند او فتح السلطنه قراگزلو را به برلن فرستاده تا به اولياء دولت آلمان اطمينان بدهد كه به محض ورود سربازان آلمانى به بادكوبه، قوام در رأس ميليون ايران قدرت را به دست بگيرد. مدال طلاى ايرانيان مقيم آلمان براى قوام از جمله دلائل بود. سر ريدر بولارد جزو صورت طرفداران آلمان براى بازداشت، نام او را هم به سهيلى داده بود.
قوام در دربار هم سابقه مطلوبى نداشت ولى همه مشكلات را از پيش پاى خود برداشت و در سال ۱۳۲۱ نخست وزير شد. راجع به افراد كابينه با من مشورت كرد ولى گفت متفقين هنوز عضويت شما را در سفارت آلمان از ياد نبرده اند. زمينه را آماده و بعداً شما را دعوت مى كنم. مى خواست موتمن الملك را وزير مشاور كند، گفتم حتماً قبول نمى كند.
يكى از افرادى را كه به او تحميل كردم، عبدالحسين هژير بود ولى الان استغفار مى كنم و پيش وجدان خود شرمسارم.
سرانجام قوام توانست سفراى هر سه كشور آمريكا و انگلستان و شوروى را رام كند. حتى مطبوعات را منكوب و با وكلا با لحن آمرانه و ديكتاتور مآبانه رفتار كند. به دربار هم دندان نشان داد و تصميم به انحلال پارلمان گرفت و با اين كه هر سه دولت از او پشتيبانى مى كردند، شاهنشاه با شجاعت گفتند، انحلال مجلس خلاف قانون اساسى است. از اين كشمكش حادثه ۱۷ آذر به وجود آمد. خانه قوام السلطنه دچار حريق گرديد. بالاخره موردعدم اعتماد مجلس قرار گرفت و خانه نشين شد. سهيلى مى گفت قوام از هيچ اقدامى روگردان نيست و خدا در وجودش ترس و ملاحظه نيافريده است.
سرانجام پس از واقعه آذربايجان به فعاليت پرداخت. من گناه ديگرى هم مرتكب شدم، مظفر فيروز را به او معرفى كردم. در آن موقع همه معتقد به زمامدارى قوام شده بودند حتى مؤتمن الملك.
وقتى نخست وزير شد، ليست هاى مختلف براى اسامى وزراء به من ارائه داد كه در ضمن آن صورتى از آيت الله كاشانى بود. وقتى عازم مسكو شد، به من گفت كفالت نخست وزيرى را سهام السلطان دارد اما سرنوشت دولت را به تو مى سپارم. در مسكو نقش يك ديپلمات زبردست را بازى كرد و زير بار هيچگونه تعهدى نرفت. در يكى از ملاقات هاى محرمانه با استالين بدون حضور ايرانيان فقط با حضور مترجم روسى قول اعطاء امتياز نفت شمال را داد و مراتب به سادچيكف گفته شد. سر ريدر بولارد مى گفت عجب اشتباهى درباره قوام كرده بودم، واقعاً مرد بزرگى است. از قوام در يك ضيافت خواهش كرده بود كه به يادگار با او عكسى بگيرد. قوام فوراً بازوى سفير شوروى را گرفته و خود در وسط و دو سفير در دو سمت او قرار گرفتند. دكتر طاهرى در غياب نخست وزير كارى مى كرد كه قوام معزول شده در مسكو توفيقى حاصل نكند ولى از نقشه هاى او جلوگيرى كردم. پس از مراجعت از مسكو چنان ديكتاتور شده بود كه با وزراء مثل منشى رفتار مى كرد ولى با وجود صميميت كامل زير بار تحكمات او نرفتم.
موقعى كه عليه كارخانه داران اصفهان اعلاميه صادر نمودم، در جلسه هيئت دولت به من اعتراض كرد و گفت خلاف مسئوليت مشترك وزراء است. گفتم مسئوليت در امور كلى است نه وزارتخانه اى كه مسئول آن هستم. بعدها فهميدم چون قوام كارخانه چاى در لاهيجان داشته ترسيده كه مبادا تهديد به مصادره كارخانه هاى اصفهان به مالكيت كارخانه او هم لطمه بزند. با حبس بدون محاكمه رجال از قبيل سيد ضياء كه به تحريك مظفر فيروز بود، مخالف بودم. با تأسيس حزب دمكرات كه نقشه مظفر بود مخالفت ورزيدم. عجب اين كه نظام نامه حزب ابتدا در عمارتى در جاجرود با حضور سادچيكف سفير شوروى و مظفر تدوين گرديد و بعد رقابت بين دو حزب دمكرات و توده، سفارتخانه هاى غربى را به سمت حزب دمكرات متمايل ساخت.
عموماً تصور مى كنند كه قوام با تصميم قبلى از راه وطن پرستى روس ها را فريب داده و باطناً با آمريكا بوده در حالى كه قضيه برعكس است، قوام به تمام معنا با سياست شوروى همراه بوده و مى خواست به اتكاء آن ارتقاء مقام حاصل نمايد و تا حدى سادچيكف را وسيله فيروز با اين نقشه موافق ساخت اما كرملين مخالفت كرد و تغيير رژيم ايران را موجب تقسيم كشور و تشكيل حكومت ملوك الطوايفى دانست كه رنجش قوام از روس ها از همين جا آغاز گرديد. سوءظن قوام به نگارنده از آنجا زياد شد كه تقرب مرا به دربار تا حدى موجب بطلان نقشه هاى خود دانست. من نزديكى او را به سلطنت لازم ميدانستم، ولى مظفر نزديكى مرا به دربار بزرگ كرده ذهن قوام را مشوب ساخت كه منجر به بازداشت من شد.
سرانجام مورخ الدوله پس از ۱۵۶ روز تبعيد در ۱۵ آذر سال ۱۳۲۵ آزاد مى گردد و جالب توجه اين كه روز ۲۹ آذر سال ۱۳۲۵ قوام السلطنه همراه احمد آرامش براى عيادت به منزل مورخ الدوله مى روند.
احمد آرامش كه در وزارت پيشه و هنر، معاون مورخ الدوله بود و بعد از بازداشت او كفيل وزارت پيشه و هنر شد.
مورخ الدوله را در سال هاى آخر عمر زياد مى ديدم. بازيگر مطلعى در سياست بود و به خيلى از خبرهاى پشت پرده آگاهى داشت و روابط دوستى خود را با همه حفظ مى كرد. به علت مشكلات مالى رياست هيئت مديره بانك بيمه بازرگانان را پذيرفته بود و از اين طريق كمكى به زندگى او مى شد. با وجود داشتن سمت هاى مهم، هيچگونه اندوخته اى نداشت. مى كوشيد با دوستانى نظير سردار فاخر، حكمت و عميدى نورى و چند تن ديگر از رجال بازنشسته جلسات دوستانه اى داشته باشد.
مورخ الدوله سپهر كه در سال ۱۲۶۷ شمسى متولد شده بود روز ۲۸ آبان سال ۱۳۵۴ در سن ۸۷ سالگى زندگى را ترك گفت.
در وصيت نامه اش هم چنين نوشته است:
از مايملك دنيوى املاك و ضياع و عقارى ندارم، فقط مبلغى كه حسابش در ارقام موجود است. پس از خرج مصارف تدفين بين خانم من افسرالدوله و سه اولادم كما فرض الله تقسيم شود. همچنين ثلث خودم به خانمم تعلق دارد.
***
از شخصيت هاى برجسته اين خانواده بايد نام (لسان الملك سپهر) را برد كه با تنظيم (ناسخ التواريخ) خدمت مهمى به تاريخ ايران كرده است.
مهدى بامداد مى نويسد: ميرزا محمد تقى مستوفى فرزند آخوند ملا محمدعلى كاشانى ملقب به (لسان الملك) پس از پايان تحصيلات قديمه از كاشان به تهران آمد، به تأليفاتى پرداخت. پس از چندى پسر فتحعليشاه، حكمران كاشان او را به معاونت برگزيد و تخلص (سپهر) را به او داد. از طرف دربار به نوشتن كتاب (ناسخ التواريخ) پرداخت. پس از فوت او، پسرش همان لقب (لسان الملك) را گرفت.
كنت دوگوبينو وزير مختار سابق فرانسه در ايران درباره او چنين نوشته است:
لسان الملك از فضلاى بى نظير ايران نظير رضاقلى خان هدايت مى باشد. لسان الملك به تنهائى تصميم گرفته تاريخ عالم را از پيدايش بشر تا به امروز بنويسد. اين كار خيلى دشوارى است و حافظه فوق العاده اى مى خواهد كه لسان الملك داراى اين حافظه مى باشد. در كشورهاى اروپائى چنين كارى را بايد حدود سه هزار تن دانشمند تهيه كنند ولى در ايران لسان الملك به تنهائى اين كار را انجام داد. لسان الملك در تدوين احكام رسمى كه فرمان خوانده مى شود خيلى ورزيده و استاد مى باشد.
مورخ الدوله سپهر در كتاب (ايران در جنگ بزرگ ۱۹۱۴-۱۹۱۸) چنين مى نويسد: اجداد نگارنده از مردان علم و ادب و تاريخ بوده اند و نفوذ آنها در تربيت من تأثير داشته است، از جوانى همانطور كه خواندن و نوشتن را آموختم و چشم به مجلدات تاريخ ناسخ التواريخ دوختم آرزو داشتم دنباله كار نياكان خود را بگيرم و مخصوصاً در تاريخ معاصر ايران يادگارى از خود باقى بگذارم. تصادفاً در سال ۱۹۱۴ با وزير مختار آلمان در ايران آشنا شدم كه عضويت سفارت را به من تكليف كرد كه بدون ترديد پذيرفتم و از رياست دارالترجمه گمرك استعفا كرده و از ژوئن سال ۱۹۱۴ به سمت منشى اول سفارت امپراطورى آلمان شروع به كار كردم. از آن روز دريچه تازه اى به روى من باز شد و با حوادث خطيرى آشنا گرديدم. پس از دو ماه جنگ بزرگ بين المللى آغاز شد و بار سنگينى بر دوش ناتوان من گذارد كه با طيب خاطر آن را استقبال كردم و حوادث روز را يادداشت كرده و نگذاشتم كوچكترين نكته اى از زير قلم من بگريزد. تماس با گروه هاى مختلف جزو وظايف من بود. از آن روز آلمان ها طرح راه آهن بغداد را ريختند، منظورشان بسط نفوذ آلمان تا خليج فارس بود و مى خواستند صخره محكمى از مجموع ممالك اسلامى از بوسفور تا پامير بوجود آورند و مسلم بود كه از عمليات در ايران و افغانستان غفلت نخواهند داشت. تبليغات آنها دست انتليجنت سرويس را از پشت بسته بود و منظور واقعى آنها راندن به طرف شرق بود. اين كتاب را با بى طرفى تهيه كرده و با هيچ ملت و فردى غرض خاصى ندارم.
***
آثار مورخ الدوله سپهر چنين است:
ايران در جنگ بزرگ ۱۹۱۴- ۱۹۱۸ كه برنده جايزه بهترين كتاب تاريخى سال شد. ترجمه كتاب كلمات قصار اميرالمؤمنين به فارسى و فرانسه، شعراى ايران به زبان فرانسه، ايران در جنگ دوم جهانى، هنرهاى زيبا، مقالات سياسى، خاطرات سياسى (به كوشش احمد سميعى).
|
|
|
|
|
از لابلاى متون
ماجراى جابه جا شدن استخوان هاى كريم خان زند به روايت مرحوم گلشائيان
«... در سال ۱۲۰۶ قمرى بعد از آن كه آقا محمدخان قاجار در جنگ اطراف شيراز بر لطفعلى خان زند غالب شد و شهر شيراز به دستيارى يكى از متنفذين به تصرف آقامحمدخان درآمد، خان قاجار در باغ وكيل، عمارت كلاه فرنگى كه اينك موزه فارس است بر سر قبر كريم خان زند سلام عام برگزار كرد و چون مراسم سلام تمام شد، ميرزا محمد لاريجانى را مأمور كرد قبر كريم خان را شكافته، استخوان هاى او را با حرم لطفعلى خان روانه تهران نمايد. پس از شكست و دستگيرى لطفعلى خان در بم، در مراجعت به تهران دستور داد استخوان هاى كريم خان را زير پله تالار طبس (معروف به تالار كريم خان به همين مناسبت) دفن كنند كه هر صبح و شام كه به اين تالار، كه اتاق پذيرائى او بود، قدم مى گذارد، از روى جنازه كريم خان عبور كرده باشد (اين تالار محل پذيرائى خان قاجار و فتحعلى شاه بود و تا قبل از خرابى هاى گلستان باقى و چند صباحى محكمه جنائى در آن تشكيل مى شد.... مرحوم نصرت الدوله هم در اين تالار محاكمه شد.)
اين رفتار خان قاجار نسبت به جنازه كريم خان و آن عمل زشت و غير انسانى نسبت به لطفعلى خان، نتيجه كينه توزى بود كه به خاندان زند داشت.... در هر حال استخوان هاى كريم خان تمام مدت سلطنت قاجاريه زير پلكان تالار كريمخانى بود و كسى متوجه نبود و اگر جريانى كه به آن اشاره خواهم نمود پيش نمى آمد، استخوان هاى كريم خان موقع خرابى حياط هاى اندرون قصر گلستان ضمن ساير استخوان هائى كه از لاى جرزها و ديوارها پيدا شد يكجا دفن مى شد، اما تقدير چنين بود كه استخوان هاى شاه زند با استخوان هاى ديگران مخلوط نشود. داستان از اين قرار است كه در سال ۱۳۰۶ شمسى (۱۹۲۷ ميلادى) يكى از نواده هاى برادر كريم خان، يعنى جعفرخان در صدد برآمد توجه اعليحضرت رضاشاه را جلب كند. توسط مرحوم تيمورتاش استدعا نمود اجازه داده شود استخوان هاى كريم خان از زير پله تالار درآورده شود و در شيراز، مقبره وكيل، جاى اولش دفن شود. اين استدعا مورد اجابت واقع گرديد و اجازه فرمودند كه با تشريفات خاص نبش قبر شده، استخوان ها با تجليل فراوان به شيراز برده شود. ضمناً شمشير كريم خان كه نزد نواده او بوده است، تقديم حضور اعليحضرت گرديد. برنامه تشريفات طبق آنچه در روزنامه هاى وقت منعكس است اين بو دكه با حضور وزير دربار و نواده كريم خان و رؤساى تشريفات دربار، استخوان ها را از زير پلكان بيرون بياورند. روز بعد وزراء، صندوق استخوان ها را تا حضرت عبدالعظيم مشايعت كرده، بعد از طواف، صندوق با اسكورت مخصوص به شيراز برده شود. در مدخل شهر شيراز هم استاندار و رؤساى ادارات و مردم استقبال نموده و با تجليل استخوان ها در قبر سابق دفن گردد. از اين تشريفات عكس گرفته شده كه اينك موجود است. در اين عكس مرحوم تيمورتاش و مرحوم سردار اسعد بختيارى وزير جنگ وقت با نواده كريم خان و عده ديگرى مى باشند. شمشير كريم خان كه براى نياز به اعليحضرت تقديم شده، روى دست مرحوم تيمورتاش مى باشد. روزى كه قرار بود تشريفات اعزام استخوان ها انجام شود، مصادف بود با كسالت والاحضرت وليعهد كه مبتلا به مالاريا بودند. بديهى است اعليحضرت رضاشاه بسيار ناراحت بود، مدت تب طول كشيده، اطباء بيچاره شده، هيچكس جرأت ندارد امر فرستادن صندوق استخوان ها را به عرض برساند. استخوان ها در كيسه كرباس در قصر گلستان مى ماند و بعد از رفع كسالت والاحضرت، موضوع فرستادن استخوان ها منتفى مى شود. سال ها از قضيه بيرون آوردن استخوان هاى كريم ان از زير پلكان تالار كريمخانى مى گذرد- سال ۱۳۱۷ شمسى است- عروسى والاحضرت با فوزيه است. براى تزئين كاخ گلستان قرار است جواهرات و اثاثيه سلطنتى كه در صندوق ها مى باشد، بيرون آورده شده و در طاقچه هاى تالار موزه و ساير اتاق ها چيده شود (كه در سوم شهريور ۱۳۲۰ كه كشور ما بدبختانه در اشغال بيگانگان بود بنابر استدعاى اينجانب كه وزير دارائى وقت بودم و براى جلوگيرى از دستبرد و حيف و ميل با اجازه از حضور اعليحضرت رضاشاه كبير مقرر شد جواهرات با تشريفات خاص به خزانه بانك ملى كه محل امنى است منتقل شود....) خلاصه روزها آقاى جم، نخست وزير و آقاى بدر وزير دارائى به قصر گلستان رفته با نظارت آقايان جواهرات و اثاثيه سلطنتى را مرحوم صديق همايون كه مسئول نظارت صندوق ها بود، خارج كرده و با دقت مخصوص در طاقچه هاى اتاق هاى كاخ و تالار موزه چيدند. يك روز كه مرحوم بدر قرار بود شرفياب شود به اينجانب كه معاون اقتصادى وزارت دارائى بودم، دستور دادند كه به جاى ايشان در قصر گلستان حاضر شوم و در تشريفات شركت كنم. به قصر گلستان رفتم. مرحوم جم حضور داشتند، ضمن تمركز كردن قفسه ها يك كيسه كرباس بود كه سر آن با نخ بسته شده بود و لاك و مهر داشت. مرحوم جم از صديق همايون پرسيدند در كيسه چيست؟ اظهار كرد استخوان هاى كريم خان زند است و تقاضا كرد تكليف آنها معين شود. مرحوم جم گفتند در اين موقع كه عروسى والاحضرت همايون ولايتعهد است، به هيچوجه مناسب نيست، در اين خصوص مطلبى به عرض برسد، يا در خارج گفته شود. بهتر است محرمانه استخوان ها در يك امامزاده دفن شود و مرحوم صديق همايون را مأمور كردند اينكار را انجام دهد و كيسه سر بسته را صديق همايون برد. بعد، من از ايشان استفسار كردم. گفت استخوان ها را در امامزاده زيد كه قبر لطفعلى خان هم آنجاست برده و دفن كرده است. به اين ترتيب مردى كه به سلامت نفس در بين سلاطين ايران معروف بود و به جاى لقب شاهى به وكيل الرعايا مشهور است بعد از سال ها گوربه گورى در محلى دور از آرزو و وصيتش به خاك سپرده شد. فاعتبروا يا اولوالابصار!...»
(از خاطرات مرحوم عباسقلى گلشائيان).
|
|
|
|
|
يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
خمينى و توطئه كشتن موسى صدر
*موسى صدر، رهبر «امل» زير بار مرجعيت خمينى نرفت
*بنيادگرايان به سازمان نيرومند شيعيان لبنان نياز داشتند
*هاشمى رفسنجانى: كوشيدم مصطفى خمينى را با صدر آشتى دهم
|
|
پورشريعتى
|
سرشت تروريستى و پيوندهاى نزديك جمهورى فقاهتى با سازمان هاى چريكى و خشونگرا، به ويژه در منطقه خاورميانه، سال ها بر جهانيان پوشيده ماند.
سازمان هاى اطلاعاتى رژيم پادشاهى و شخص پادشاه، هيچگاه به اين نيم چهره پنهان ملايان بنيادگرا بهائى ندادند و به عمق پيامدهاى آن نيانديشيدند. چنين مى نمايد كه سازمان هاى اطلاعاتى توانمند باخترى نيز تا سالها به پيوندهاى بنيادگرايان مذهبى ايران با تروريسم بهائى نميدادند.
تنها چند سالى است كه اين پيوندها و عمق و گستره آن جهانيان را به انديشه واداشته و از سه سال پيش، پس از ضربه هاى مرگبار تروريسم اسلامى بنيادگرا بر آمريكا، اين پديده توجه جهانى را برانگيخته است.
همسوئى
موج هاى اسلام بنيادگرا، كه از سه دهه پيش، سراسر جهان مسلمان را در نور ديد. چنان چشم ها را خيره كرده بود كه كسى به دستمايه ها و ابزار كار آن توجهى نداشت و تنها پيامدهاى سياسى آن را مى سنجيدند. پيروزى بنيادگرائى مذهبى در ايران، هنگامى كه پيشرفته تر از تقريباً همه كشورهاى مسلمان بود، كشورهاى بزرگ را بدان سان شگفت زده و سراسيمه كرد، كه تنها در جستجوى دستگاه ها و پيامدهاى روز آن بودند و مى كوشيدند، از گسترش آن به بيرون از مرزهايش جلوگيرى كنند.
بيهوده نبود كه همزمان با انقلاب بهمن ۵۷ ايران، روس ها به افغانستان لشكر كشيدند و در تركيه، نظاميان بر سر كار آمدند و ترس و سراسيمگى، سرزمين هاى مسلمان نشين شمال و جنوب ايران را فرا گرفت. اين يكى از گذرگاه هاى باريك تاريخ جنگ سرد بود كه دو ابرقدرت، بى توافق هاى نوشته شده، در يك راه بهم رسيدند و هر دو، به بستن راه پيشروى انقلاب بنيادگرا كمر بستند.
اكنون، پس از گذشت نزديك چهل سال از خيزش امواج بنيادگرائى، مدارك فراوانى در دسترس جهانيان قرار گرفته كه مى توانند به سرشت تعصب كور و بنيادگرائى بى گذشت، پى برند.
واكنش فقر و ناتوانى
در يادهاى گذشته نوشتم و مى خواهم باز بنويسم كه آبشخور بنيادگرائى و ترور، روش هاى قلدرانه دولت هاى نيرومند، در درازاى سه چهار سده گذشته است. در اين روزگار دراز، آزمنديها و سودجوئى ها و زورگوئى هاى بى پايان توانمندان، راهى براى ملت هاى ناتوان، جز خشونت و ترور باقى نگذاشت. اين سخن بدان معنى نيست كه مى توان از ابزار خشونت، براى آزادى و پيشرفت سود برد، اما مى خواهم بنويسم كه باختريان- و اكنون به ويژه ايالات متحده آمريكا- به يك دگرگونى و خانه تكانى اساسى در بينش جهانى خود درباره ملت هاى ديگر نياز دارند. تا چنين نشود، جنگ جهان پيشرفته با ترور و آدمكشى- كه باختريان به آن نام جنگ سوم جهانى داده اند- پيروز نخواهد شد.
باختريان، در جهان نو، بايد بگذارند، ملت ها در يك نظم نو، كه بهره كشى و سودجوئى يكسويه در آن سخن نخست را نمى گويد، بى دخالت هاى پيوسته آنها و بى چيره كردن خودكامگان بر زندگيشان، خود بر سرنوشت خويش فرمانروائى كنند و در فضاى يارى و همراهى جهانى، به رفاه و پيشرفت دست يابند.
در لبنان
در شماره پيش نيمروز نوشتم كه در دهه هاى سى و چهل خورشيدى، در كشور ما بخش هائى از نيروهاى مذهبى، به پيروى از گروه هاى جوان جدا شده از جبهه ملى و نهضت آزادى و حزب توده، به خشونت و تروريسم روى كردند.
رژيم پادشاهى، در سال هاى پايانى دهه چهل و آغاز دهه پنجاه، مبارزه بى امانى را با اين گروه ها آغاز كرد، و شگفت اين كه، در همين روزگار نيروهاى بنيادگراى مذهبى فرصت يافتند كه با روش هاى تازه مبارزه آشنا شوند. بسيارى از شاگردان و پيروان خمينى در همين سالها، در زندان ها با گروه هاى چريكى پيوند يافتند و از همين جا، نطفه هاى نزديكى آنها با سازمان هاى چريكى و تروريستى فلسطينى و لبنان بسته شد.
سازمان گسترده و بزرگ شيعيان لبنان، امل، از جمله سازمان هائى بود كه از همين زمان توجه خمينى و پيروانش را به خود خواند.
شيعيان لبنان، به ويژه «جبل عامل» از دير باز، با ايران پيوند داشتند و اين پيوند تاريخى، موسى صدر را به فكر ايجاد سازمانى براى آنها انداخت. اما سازمانى كه صدر با يارى پادشاه و سازمان هاى اطلاعاتى ايران، برپا داشته بود، به بهاى جانش تمام شد.
نوعى حكومت
پيش از پرداختن به دنباله داستان موسى صدر، بد نيست كه يادداشت هاى هاشمى رفسنجانى را در كتاب «دوران مبارزه» او بخوانيم كه روشنگر پاره اى از گوشه هاى تاريك ماجراى صدر است.
مرد مرموز و نيرومند جمهورى ملايان پس از اشاره به اين كه در سال هاى ۵۳ و ،۵۴ در «مسير اهداف مبارزه» دو سفر پى در پى به خارج از كشور داشت و اين كه در آن زمان همه گروه ها- جبهه ملى، نهضت آزادى، مجاهدين، چپى ها- در بيرون از ايران پايگاه هائى داشتند، مى نويسد: «لبنان براى ما آن روزها، بيشتر از اين جهت جالب و پر جاذبه بود كه در آنجا روحانى شيعه و ايرانى يك تشكيلات رسمى به نام مجلس اعلى داشت كه يك نوع حكومت بود.
چنين چيزى آن روزها در جاى ديگرى نداشتيم. آقا موسى را هم ما از قبل مى شناختيم، من قسمتى از مطول را پيش ايشان خوانده بودم.»
خمينى و صدر
هاشمى رفسنجانى مى نويسد: «آقاى صدر هم ديدگاه هاى خاصى در مورد ايران داشت. او- برحسب موقعيت خاصى كه داشت- از يك سو با رژيم ايران ناگزير روابطى داشت و از سوى ديگر با مبارزين هم صميمى بود.
.... اختلاف نظرهائى هم بين او و بيت امام (منظوررفسنجانى مصطفى خمينى است) بود كه از من هم انتظار ايفاى نقشى داشتند، كه در ادامه همان سفر كه به عراق رفتم با امام در اين زمينه گفتگوهائى داشتم كه بى تأثير نبود.
در تعديل پاره اى مواضع و ديدگاه هاى تند- مثل ديدگاه شهيد محمد منتظرى- هم گفتگوهاى من تأثير داشت.
طرف اصلى اين اختلاف ها هم بيشتر طيف هواداران امام و مبارزه بودند، كه آقا موسى بخاطر مصالح مجلس اعلى، و با توجه به محذوراتى كه داشت نمى توانست امام را معرفى كند (يعنى اين كه نمى توانست او را به عنوان مرجع شيعه معرفى كند.)
... آقا موسى ضمن حفظ روابطش با مسيحى ها، مسلمان ها، سنى ها، حكومت و سفارت ايران، براى خودش در آنجا تشكيلاتى مترقى داشت، با انديشه هاى جالب....»
مرجعيت شيعه
يادداشت هاى رفسنجانى آشكارا نشان مى دهد كه ميان خمينى و صدر، بر سر مرجعيت تشيع، به ويژه در ميان شيعيان لبنان و سوريه و عراق، اختلاف بوده است. محمد منتظرى، فرزند آيت الله حسنعلى منتظرى نيز كه روزگارى پدرش او را به عنوان آدمى كه عقل درستى ندارد، خوانده بود، از دشمنان سرسخت موسى صدر بشمار مى آمد و خواهيم ديد كه پس از انقلاب، درباره سرنوشت صدر و رابطه با قزافى چه نقشى بازى كرد.
محمد منتظرى، مشهور به «رينگو» در آن هنگام ميان سازمان هاى فلسطينى و شيعى رفت و آمد داشت و آموزش هاى چريكى مى ديد.
سكوت خمينى
مسعود بهنود در كتاب «۲۷۵ روز بازرگان» درباره رويدادهاى اين زمان، بيش از بيست بار و در بيست روز، به سرنوشت موسى صدر و هياهوى آن پرداخته است.
در همه اين مدت، خمينى سكوت كرده و جز يك بار، هنگامى كه سرگرد جلود، نخست وزير و يار نزديك معمر قذافى، در قم به ديدارش رفت، درباره موسى صدر سخنى نگفته بود. در آن يكبار هم روزنامه ها خبرى را كه از دفتر او در قم فرستاده شده بود، چاپ كردند و روزنامه اطلاعات نوشت: «... عليرغم توضيحاتى كه نخست وزير ليبى درباره خروج امام صدر از ليبى به امام داد، امام خمينى تأكيد كردند كه ليبى مى تواند با مساعى خود در حل معماى امام موسى صدر اقدامات مجدانه اى به عمل آورد.»
سخنان خمينى چنان بود كه گوئى در آن طوفان هاى سياسى كه دولت بازرگان مى كوشيد چهره اى پيشرو و امروزى، از جمهورى تازه بنياد مذهبى نشان دهد، اين مرد چند چهره تودار هم، براى خالى نبودن عريضه، از سرنوشت موسى صدر يادى كرده باشد.
در آن هنگام خمينى، مهدى بازرگان و همه سرمايه سياسى او را بسان نردبان پيروزى و تسلط كامل خود بر ايران به كار گرفته بود و اگر در آن زمان، مانند هفت ماه بعد، ديگر به بازرگان و همراهان او نيازى نميداشت، حتى از پذيرفتن جلود هم سرباز مى زد، تا هيچگونه شائبه دخالتى را در سرنوشت موسى صدر متوجه خود نكند.
منتظرى و قزافى
بخش هائى از يادداشت هاى بهنود، درباره سرنوشت موسى صدر چنين است:
۱۸ اسفند ۵۷- شيخ مهدى شمس الدين، نايب رئيس مجلس شيعى لبنان، دكتر مصطفى چمران، مسئول جنبش امل و عضو مجلس شيعى و صدرالدين صدر، فرزند امام موسى صدر، با دكتر سنجابى، وزير خارجه ملاقات كردند و درباره ناپديد شدن امام موسى صدر گفتگو كردند.
آيت الله العظمى شيرازى و آيت الله قمى نيز در اعلاميه اى از سران دولت هاى اسلامى خواستند كه در صدد يافتن امام موسى صدر برآيند.
۹ فروردين ۵۸- گفته شد كه رهبر انقلاب تا روشن شدن ماجراى امام موسى صدر، رهبر شيعيان لبنان كه گفته مى شد در ليبى تحت نظر است، از پذيرفتن قذافى خوددارى مى كنند.
۴ ارديبهشت- عليرغم مخالفت دولت، محمد منتظرى موفق شد عبدالسلام جلود، نفر دوم ليبى را كه به تهران دعوت كرده به قم ببرد و به حضور امام برساند.
۱۳ ارديبهشت- حجت الاسلام على اكبر صادقى، شوهر خواهر امام موسى صدر در يك سخنرانى در شيراز اعلام كرد قذافى امام موسى را براى انجام يك معامله سياسى با امام خمينى در ليبى نگاهداشته است.
۱۶ارديبهشت- البشار مدير تبليغات خارجى ليبى مدعى شد كه موسى صدر به طرابلس آمده و سپس آنجا را ترك گفته است. او سازمان هاى تروريستى مانند «بادرماينهوف» و «بريكاد سرخ» را متهم كرد كه امام موسى صدر را از ميان برده اند.
در همين روز سفير ايتاليا در تهران رسماً اعلام كرد كه امام موسى صدر و همراهانش هرگز به ايتاليا نيامده اند.
۱۷ خرداد- رئيس سنديكاى مطبوعات لبنان كه در ايران بسر مى برد پيشنهاد كرد براى رسيدگى به ناپديد شدن امام موسى صدر كنفرانسى با حضور عرفات و قذافى در قم برپا شود.
۲۵ تير- آيت الله صادق روحانى، محمد منتظرى را از ايادى قذافى خوانده، نشريه شهيد را كه او منتشر مى كند ارگان دولت ليبى دانست.
يك رهبر
با اين مقدمه ها، بايد بنويسم كه به پندار من، موسى صدر قربانى توطئه اى شد كه هدف آن از ميان برداشتن يك مدعى بزرگ رهبرى شيعيان در سراسر خاورميانه، از مديترانه تا مرزهاى خاورى افغانستان، در آستانه به قدرت رسيدن خمينى بود.
دو پادشاه در اقليمى نمى گنجيدند.
من در سال هاى نخست دهه پنجاه، يك يا دو بار موسى صدر را در عمارت بهارستان ديده بودم. تا آنجا كه به ياد دارم ملائى خوش پوش، خوش قامت، با چشمانى نافذ و روشن و انديشه هائى امروزى و بسيار زيرك و بى پروا بود. گويا مدتى براى نمايندگى اصفهان در مجلس تلاش مى كرد چون به آن دست نيافت، با پادشاه مخالفت آغاز كرد.
فردوست در خاطراتى كه وزارت اطلاعات جمهورى مذهبى از او انتشار داده، به نامه اى از امام موسى كه در همين سال ها به پادشاه نوشته بود اشاره مى كند كه «سراپا انتقاد و ناسزا» بود و هنگامى كه آن را براى دربار فرستاده، پادشاه در كنارش نوشته بود براى محاكمه احتمالى او نگهدارى شود.
مى پندارم، نامه مربوط به هنگامى است كه او را به مجلس راه نداده بودند و درباره شيعيان لبنان نيز هنوز اقدامى نكرده بود.
امام موسى صدر، پس از آن به ديدار پادشاه شتافت و در همين ديدار توانست پشتيبانى مادى و معنوى ايران را براى برپائى سازمان شيعيان لبنان و شاخه نظامى آن- كه بعدها چمران رئيس آن شد- بدست آورد.
افزون بر نفوذ و موقعيت موسى صدر در ميان شيعيان خاور نزديك و لقب «امام» او كه خمينى به آن نياز فراوان داشت- زيرا عكس روى امام مى تواند در ماه نقش بندد- و افزون بر اين كه او زيربار خمينى و ولايت فقيه او نرفته بود، سازمان توانمندى برپا كرده بود كه در برنامه هاى بعدى خمينى و پيروان او بسيار به كار مى آمد.
چشم انتظاران
در سفرى كه در سال ،۵۹ به همراه صادق قطب زاده، وزيرخارجه آن زمان به بيروت و دمشق داشتم، روزى خواهر و دختر امام موسى را در يك ميهمانى- شايد ميهمانى ياسرعرفات بود- ديدم. مى گفتند چند روز پيش از يك بازرگان ايتاليائى، شنيده اند كه امام موسى در يك پادگان نظامى در بيرون شهر طرابلس نگهدارى مى شود.
آنها چشم انتظار عزيز خود و از خمينى و همراهان او در شگفت بودند كه چرا براى آزادى او از دست قذافى كارى نمى كنند. منهم در آن روزها، در ماجراى صدر سرگردان مانده بودم و مى انديشيدم اگر موسى صدر، رهبر شيعيان لبنان است، چرا نودوستان شيعه، براى رهائى او گامى برنميدارند.
|
|
|
|