Nimrooz
Vol. 15, No. 740, June 27, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۴۰ - جمعه ۶ تير ۱۳۸۲
پاى سخن باقر پرهام
دلمشغولى ايرانيان: دمكراسى يا شكل نظام؟
آشتى ملى بر محور دمكراسى
سياوش اوستا (دكتر حسن عباسى)
گفتگو با منوچهر و اكبر محمدى دو زندانى سياسى!
-مجيد خوشدل-
چهارپازل، سه بازيگر، دو ديدگاه، يك حركت اشتباه- كيش.... مات
گفتگو با محمدرضا شالگونى
«سازمان كارگران انقلابى ايران (راه كارگر)»
ناصر امينى
نوه رضاشاه، فرزند شاهپور عليرضا پهلوى، در گفتگو با نيمروز
تا قبل از ازدواج شاه و فرح ديبا و تولد شاهزاده رضا پهلوى به مدت شش سال از ۱۹۵۴ تا ۱۹۶۰ من وليعهد، و تنها وارث تاج و تخت ايران بودم- على پهلوى
شاه، والاحضرت حميدرضا، برادر كوچكش را همراه با هيئتى به پاريس فرستاد تا مرا كه هفت سال بيشتر نداشتم به ايران بازگرداند ولى مادرم مايل نبود من پادشاه شوم و در نتيجه عمويم بدون اين كه مرا پيدا كند به تهران بازگشت
والا گُهرى از سِرشتى ديگر
زندگى على پهلوى يك تراژدى واقعى است
مصاحبه با نسرين محمدى
دست به اعتصاب غذا خواهم زد
«نسرين محمدى»: در اعتراض به نظام جمهورى اسلامى و حمايت از مردم ايران
ازگزارشگر نيمروز: حميدرضا طوسى

پاى سخن باقر پرهام
دلمشغولى ايرانيان: دمكراسى يا شكل نظام؟
آشتى ملى بر محور دمكراسى
003333.jpg
باقر پرهام
تلاش: در بخش اول صحبتهايان فرموديد سكوت شما در برابر برخى از دوستان، آنان را آشفته تر مى سازد. طرح كدام مسأله يا مسائلى از سوى شما اين چنين موجب حساسيت و تحرك در مجادلات و بحث هاى سياسى شده است.

پرهام: در بخش سوم گفتار آتلانتا، من نخست به برخى از راه حل هاى «پاره اى» كه از سوى برخى از افراد و گروه ها در ارتباط با مسائل ايران ارائه شده بود پرداخته ام: كسانى كه در لباس قيم مردم خواسته بودند انتخاب مردم را پيشاپيش محدود و برخى از گرايش هاى سياسى را از حضور در صحنه رقابت اجتماعى محروم كنند. مثلا شنيده مى شد كه مى گويند مردم نظام سلطنت را يك بار براى هميشه نفى كرده اند و هيچ كس حق ندارد از آلترناتيوى به نام سلطنت در هيچ صورتى صحبت كند. يا گفته مى شد مساله ملت ايران در ارتباط با نظام جمهورى اسلامى محدود است به جنبه هاى مذهبى اين نظام و دخالت شوراى نگهبان در بعضى مسائل. رفراندومى اگر ضرورت دارد بايد در درون نظام و براى رفع همين جنبه ها و دخالت ها باشد نه براى زير سئوال بردن كليت نظام مذهبى.
من به اين گونه حرف ها ايراد گرفته و آن ها را نوعى قيم مآبى براى ملت ايران يا نوعى كوشش براى انحراف از مساله اصلى، كه همانا وجود كليت نظام مذهبى در ايران است، شمرده ام.
اولا در ارتباط با سلطنت. در رفراندوم ۱۲ فروردين ،۱۳۵۸ سوآلى كه از مردم كردند در واقع سئوال نبود، فتوائى بود كه از پيش صادر شده بود و رهبر مذهبى كشور پيروان خويش را به تاييد آن فرا مى خواند. خمينى، پيش از رفراندوم، گفته بود: «جمهورى اسلامى، نه يك كلمه كمتر، نه يك كلمه زيادتر». سوآلى كه در رفراندوم از مردم پرسيدند تقريبا همين حرف خمينى بود: «جمهورى اسلامى، آرى يا نه؟». در باب شرايط برگزارى رفراندوم و از جو ارعاب و وحشت برخاسته از فعاليت گروه هاى حزب الهى، كه امكان بيان عقيده آزاد رابه كسى نمى داد، هم كه ديگر لازم نيست صحبت كنيم چون همه شاهدش بوده اند. پس، آن رفراندوم، در اصل، اشكال داشت. از مردم نپرسيدند (به عنوان مثال) آيا موافق ادامه نظام پادشاهى مشروطه هستيد يا نه؟ تا اگر مردم بگويند نيستيم، آنگاه جواب بدهند پس چه نظامى را مى خواهيد؟ جمهورى اسلامى؟ يا جمهورى دموكراتيك؟ (يا هرنوع آلترناتيو ديگر). اين گونه رفراندم، به گونه اى كه برگزار شد، معنايش به هيچ وجه اين نبود كه نظام پادشاهى مشروطه با سوآل صريح از مردم طرح و رد شده است. شرايط آن روز ايران بيشتر ناظر بر مخالفت با سياست هاى محمدرضا شاه بود نه مخالفت با نظام پادشاهى مشروطه در ايران.
حال اگر بخواهيم بنا را براين بگذاريم كه چون مردم به همان سوآل «جمهورى اسلامى» آرى گفته اند پس اين به معناى لغو نظام پادشاهى مشروطه است، تازه مى رسيم به ايرادهاى ديگر. در آن زمان تركيب سنى جمعيت ايران فرق مى كرد. اكبر گنجى در اين زمينه به صراحت گفته است
«اولا: بسيارى از شركت كنندگان در همه پرسى قانون اساسى ]جمهورى اسلامى] به ديار حق شتافته اند. حدود پنج ميليون نفر در سال هاى پس از انقلاب در گذشته اند.
ثانيا: بيش از دو دهه از اجراى قانون اساسى مى گذرد و لذا مردم اينك تصور دقيق و روشنترى در باره قانون اساسى و نظام مبتنى بر آن دارند. داورى در باره قانون اساسى حق شهروندان است.
ثالثا: معلوم نيست چه تعداد از آنهايى كه در سال ۵۸ به قانون اساسى رأى دادند و اينك در قيد حيات اند، هنوز به رأى خود اعتقاد و التزام دارند.
رابعا: اينك حدود چهل و سه ميليون نفر حق رأى دارند. رأى نسلى كه در آن رفراندوم شركت نداشته مشخص نيست. اعلام موافقت يا مخالفت «حق» مسلم اين نسل است...»
گنجى، پس از اين استدلال هاى درست، به نظر آيت الله خمينى در نطق بهشت زهراى او اشاره مى كند كه تعيين سرنوشت حق مسلم هر نسلى است و نسل هاى پيشين حق ندارند قانونى را كه خود به آن رأى داده اند تا ابد براى نسل هاى بعدى معتبر بدانند. و به صراحت چنين نتيجه گيرى مى كند: «شايد مردم در رفراندوم به جمهورى تمام عيار رأى ندهند و به جاى آن، جمهورى اسلامى، يا نوع ديگرى از نظام حكومتى را انتخاب كنند. در آن صورت، رأى اكثريت، ضمن رعايت حقوق اقليت، براى نسل حاضر معتبر است...» مفهوم نتيجه گيرى اكبر گنجى، براى هركسى كه زبان فارسى بداند و منطق حاكم برساختار جمله ها و گزاره هاى آن و ارتباط آنها را با هم بشناسد و نخواهد سفسطه و مغلطه كند آشكار است. گنجى مى گويد ممكن است مردم به «جمهورى تمام عيار» رأى ندهند و به جاى آن به «جمهورى اسلامى» يا «نوع ديگرى از نظام حكومتى» رأى بدهند. «جمهورى اسلامى» كه تكليف اش روشن است، يعنى كيفيت اش هر چه باشد بالاخره از مقوله «جمهورى» است. اما «نوع ديگرى از نظام حكومتى» چطور؟ آيا اين نيز نوع ديگرى از همان مقوله «جمهورى» است؟
اگر چنين بود چه اشكالى داشت كه گنجى همين سخن را به همين صراحت بگويد و به جاى «نوع ديگرى از نظام حكومتى» بنويسد «نوع ديگرى از نظام جمهورى» تا خواننده يقين پيدا كند كه نظام پادشاهى مشروطه يا نظامى غير از جمهورى اصلا مورد نظر او نيست. ولى گنجى اين كار را نكرده است. چرا نكرده است؟ براى اين كه مى خواسته دو نوع نظام «جمهورى تمام عيار» و «جمهورى اسلامى» را با «نوع ديگرى از نظام حكومتى» مقابله كند.
در مقابل انواع نظام موسوم به «جمهورى» چه نظام ديگرى را در جهان امروز مى شناسيم؟
پيداست كه اين نظام تنها نظام پادشاهى مشروطه مى تواند باشد و لاغير. ولى چرا تصريح نكرده است؟ دليل اش روشن است. گنجى يك زندانى سياسى است و رشته حيات او در دست زندان بان هاى اوست. همچنان كه آقاى عباس امير انتظام نيز يك زندانى سياسى است و رشته حيات او نيز در دست زندان بان هاى اوست. به همين دليل است كه اين زندانى دلير نيز، در بيانيه اول اردى بهشت ۱۳۸۲ خويش، هنگامى كه مى خواهد سوآل رفراندوم را مطرح كند، بودن يا نبودن جمهورى اسلامى را تحت عنوان اين كه «آيا با استمرار نظام جمهورى اسلامى موافق هستيد، آرى يا نه» صريحا مطرح مى كند، اما در مورد نظام جانشين فقط سوآل را به اين مطلب محدود مى سازد كه «آيا با استقرار يك نظام مردم سالار موافق هستيد يا نه» يعنى موضوع شكل نظام آينده را كه «جمهورى» باشد يا «پادشاهى مشروطه» مسكوت مى گذارد. زيرا مطلب بسيار حساس است و سرنوشت بودن يا نبودن خود اين زندانى را تعيين خواهد كرد.

منظورم اين است كه ما چه بخو.اهيم و چه نخواهيم، واقعيت عينى جامعه حكم مى كند كه دوباره استخوان لاى زخم نگذاريم و در رفراندوم آينده، كه همه چيز حكم مى كند يگانه راه برون رفت جامعه ما از بن بست كنونى است، هر دو شكل نظام جارى در جوامع امروزى، يعنى «جمهورى» و «پادشاهى مشروطه» هر دو را به سئوال بگذاريم تا رأى مردم ما تكليف مسأله را يك بار براى هميشه معلوم كند.
واقعيت اين است كه هوادارى از پادشاهى به رضا پهلوى و خانواده او ختم نمى شود. بخش مهمى از جامعه ما دنبال اين فكر است. اين كه آيا در يك رفراندم آزاد و زير نظارت داخلى و بين المللى، پادشاهى رأى خواهد آورد يا نه، از پيش مسلم نيست. احتمال دارد رأى بياورد، احتمال هم دارد كه رأى نياورد. بستگى دارد به اين كه موضوع از چه زاويه اى و در چه شرايطى به رأى مردم گذاشته شود. به عنوان مثال، سلطنت به مفهوم سنتى كلمه، يعنى شاهنشاهى، نزديك به يك قرن پيش، با تصويب نخستين قانون اساسى مشروطه، رسماًلغو شده است و ديگر موضوعيت ندارد.
وظيفه ما فقط مبارزه براى دموكراتيك تر كردن هر چه بيشتر شرايط برگزارى رفراندوم است نه بازداشتن اين يا آن بخش از مردم از طرح مساله دلخواه خودشان. يكى از مسائلى كه به قول شما «حساسيت» برانگيز شد و اين همه بحث و جدل پيش آورد صراحت لهجه من در دفاع از حق طرفداران پادشاهى مشروطه براى حضور در رفراندوم بود.
من آشكارا گفتم و باز تكرار مى كنم كه سلامت آينده جامعه ما حكم مى كند كه در طرح سئوال در رفراندوم آينده «پادشاهى مشروطه» بايد به عنوان يكى از آلترناتيوها مطرح شود تا مردم با رأى خود تعيين تكليف قطعى كنند و رأى مردم هرچه بود، به قول گنجى، اقليت ضمن اطمينان يافتن از تامين حقوق خود، تسليم نظر اكثريت شود. اين نظر صريح است كه اسباب وحشت طرفداران جمهورى اسلامى و بخشى از به اصطلاح جمهوريخواهان را فراهم كرده است.
زيرا گويا اين گروه به اين نتيجه رسيده اند كه در صورت طرح سئوال پادشاهى مشروطه براى مردم، اين آلترناتيو حتما شانس پيروزى دارد. و از آنجا كه به مذاق شان خوش نمى آيد نمى خواهند تسليم نظر مردم شوند. مردم اگر به جمهورى رأى بدهند از نظر اين گروه مردمى هستند با فرهنگ و داراى بلوغ سياسى، ولى اگر همين مردم به پادشاهى مشروطه رأى بدهند فورا تبديل مى شوند به مردمى «بيسواد» و فاقد «فرهنگ سياسى لازم».
برهمين اساس است كه اين افراد انواع صغرى و كبرى ها را رديف مى كنند. يكى مى گويد سلطنت را در ۲۵ سال پيش لغو كرده ايم و ديگر نبايد زنده شود. و توجه ندارد كه رأى دهندگان ۲۵ سال پيش به «جمهورى اسلامى» رأى آرى گفتند بى آن كه به لغو صريح پادشاهى مشروطه آشكارا «آرى» گفته باشند. و توجه ندارد كه همان رهبرى كه مردم را واداشت تا به جمهورى اسلامى اش رأى «آرى» بگويند گفته است رأى نسل قبلى براى نسل قبلى معتبر است نه الى الابد. نزديك به ۷۰ درصد مردم كنونى نسل هاى پس از آن رأى «آرى» به جمهورى اسلامى اند و اكنون آن رأى پدران شان را معتبر نمى دانند. ديگرى فلسفه مى بافد كه نظام سلطنت به ذات خود چنين و چنان است و مى گويد: «ميزان بيسوادى در جامعه ايرانى بدبختانه هنوز بسيار بالاست. درصد بالائى از هم ميهنان ما زير خط فقر زندگانى مى كنند.
تن دادن به زور و خودكامگى، در درازاى تاريخ، درونى بسيارى از ما شده است...» و بنابراين نبايد گذاشت كه پادشاهى دوباره پا بگيرد. و توجه نمى كند كه عين همين واقعيات كه او بدان ها اشاره مى كند در شكل جمهورى نظام نيز دست اندركار خواهد بود. توجه نمى كند كه اگر بنا را برفاسد بودن و عقب مانده بودن ذاتى جامعه بگذاريم از «شكل نظام» به خودى خود هيچ معجزه اى ساخته نيست. يا توجه نمى كند كه در يك جامعه ذاتا فاسد و عقب مانده كسى، براى مثلا چهارسال به فرمان روائى انتخاب مى شود آسان تر به طمع اين مى افتد كه تا فرصت دارد جيب اش را پر كند و جاى خودش را به ديگرى بدهد. در حالى كه يك فرمان رواى مشروطه در قالب پادشاه بيشتر نگران آينده خويش خواهد بود نه منافع آنى اش. همه اين ها براى آن است كه اين گروه از مردم، اگر چه سنگ جمهوريت را به سينه مى زنند و فرياد وا دموكراسى شان گوش فلك را كر كرده است اما به راستى به مردم خودشان اعتماد ندارند و نمى خواهند تسليم نظر مردم شوند.

نكته ديگرى كه اين مدعيان در نحوه طرح مسأله از سوى من به آن توجه نكرده اند لزوم استفاده از رفراندوم آينده به عنوان اهرمى براى پى ريزى نوعى آشتى ملى در معناى واقعى كلمه است. نزديك به هفتاد سال است كه انواع گروه هاى مردم ما در برابر هم قرار داشته اند و به روى هم شمشير كشيده اند: طرفداران شاه مخالفان خود را يكدست با عنوان «توده اى» محكوم شمرده اند و مخالفان شاه نيز همه كسانى را كه در اين مدت بركشور حكومت رانده اند يكدست خائن و سرسپرده خارجى دانسته اند. اين وضع تا كى بايد ادامه پيدا كند؟ چنانكه آقاى امير انتظام به درستى نوشته است، استفاده از اهرم رفراندوم «زمينه مشاركت فعال مردم در زندگى سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى...، و توان و قابليت هاى ملى را براى ايجاد همبستگى بيشتر و تقويت حاكميت ملى بسيج» مى كند.
اين سخن در صورتى به تحقق خواهد پيوست كه رفراندوم بستر مشاركت همه گروه هاى داراى انواع عقايد و گرايش هاى سياسى در باب شكل نظام آينده باشد، و اگر چنين نباشد سخنى پادرهوا و بى معنا خواهد شد. ايران متعلق به يك يا چند گروه معين نيست، متعلق به همه ايرانيان است. ما به آشتى ملى و همزيستى برپايه اصول مشترك در جامعه اى دموكراتيك در زير يك سقف و به عنوان شهروندان يك ملت نياز داريم، و هيچ گروه يا دسته اى از ما هم نيست كه بتواند مدعى شود در طول سال هاى گذشته مرتكب هيچ اشتباه و خطايى نشده است.
خلاصه اين كه دفاع آشكار من از اين ايده آشتى ملى و لزوم مشاركت همه جناح هاى سياسى كشور در رفراندوم آينده كه گفتم هرروز بيش از روزهاى پيش آشكارتر مى شود كه يگانه راه خروج كشور ما از بن بست كنونى است دفاعى است از يكپارچگى و موجوديت ملت ما با همه تعدد و تكثرش از لحاظ عقايد سياسى. و اين گويا چيزى است كه به مذاق خيلى ها ناخوشايند است. ولى من همچنان براين بينش اصولى ام پافشارى مى كنم و مدافع بى چون و چراى حق همه جناح هاى سياسى مخالف جمهورى اسلامى و معتقد به اصول دموكراسى براى حضور در رفراندوم آينده ام زيرا عقيده دارم كه اين فكر ريشه اش در درون مرزهاى ايران است.
به عنوان فقط يك نمونه كافى است به آخرين بيانيه «جبهه دموكراتيك ايران» به دبير كلى آقاى مهندس حشمت الله طبرزدى، يكى از مبارزان دلير سياسى، اشاره كنم كه در تاريخ ۸۲‎/۱‎/۲۷مى نويسد:

«اميد است همه گروه هاى آزاديخواه، اعم از اصلاح طلبان غيروابسته، ملى مذهبى، مشروطه خواه، دموكرات، سوسياليست و روشنفكران و همه لايه هاى اجتماعى و جنبش هاى فعال اجتماعى، با متحدكردن صفوف خود و گسترش مبارزات اجتماعى، اميد براى آزادى و رهائى و عدالت از راه يك انقلاب آرام و دموكراتيك را در درون تك تك شهروندان ايرانى به تنگ آمده از ظلم و بى عدالتى تقويت نمايند. اين آرمان و خواست بحق همه مبارزان داخل كشور، بويژه زندانيان سياسى و دانشجويان در بند است.».

اين كه كسانى چون گنجى، يا امير انتظام، يا حشمت الله طبرزدى كه گفتم رشته حيات شان در دست زندان بانان شان است بعد در زير فشار و سلطه رژيم مجبورشوند حرف ديگرى بزنند و احتمالا مواضع ديگرى بگيرند اين حقيقت را كه آنچه تا كنون گفته اند بازتاب واقعيت عينى داخل كشور است تغيير نمى دهد.



تلاش سخنرانى شما در» بنياد خوئى» (آتلانتاى آمريكا) انعكاس گسترده اى يافت. محور اصلى اين سخنرانى، توضيح حساسيت و خطر وضعيت كنونى در ميهنمان، ضرورت گردآمدن نيروهاى ملى براى تغيير اين وضعيت، آنهم از طريق رجوع به آراء مستقيم ملت ايران يعنى انجام رفراندوم است.

اما ظاهرا» رفراندوم» چون بسيارى از مفاهيم سياسى ديگر، پيش از آنكه راه خروج از بن بست امروز ايران را بنماياند، خود به عنصر سرگشتگى بدل شده است. يك عبارت يك كلمه اى، كه در هر جبهه سياسى مضمون و محتواى ديگرى مى يابد؛

در جبهه اى كه امروز شما يكى از چهره هاى فعال آن بشمار مى آئيد، اين همه پرسى چيزى نيست جز خواست سرنگونى حكومت اسلامى در ايران با مسالمت اما خارج از همه چارچوبهاى قانونى و نظم سياسى اين حكومت. هر چند در قانون اساسى حكومت اسلامى در مواردى ارجاع به آراء عمومى بطور مستقيم و تحت شرايطى امكان پذير است، اما راه طرح پرسشى در بود و نبود نظام كنونى، طبق قانون اساسى در پاراگراف پايانى اصل ۱۷۷ بسته است. در اين پاراگراف، محتواى اسلامى بودن نظام و ابتناى قوانين و مقررات براساس موازين اسلامى تغيير ناپذير اعلام شده، حتى اگر رأى مردم برآن قرار گيرد.

چگونه انتظار داريد اسباب چنين رفراندومى بدست و با حضور حكومتى فراهم گرددكه پرسش اساسى اين همه پرسى يا حداقل پرسش نخستين آن روى بقاى سياسى آن متمركز است. در برابر مقاومت قريب به يقين رژيم بركدام پشتوانه ها تكيه داريد؟



پرهام اجازه بفرمائيد نخست به موضوع خطير بودن موقعيت سياسى كشور ما كه گفتم براى هر ايرانى احساس وظيفه ملى را ايجاب مى كند بپردازم كه خود يكى از دلائل درخواست مردم براى برگزارى رفراندوم به منظور تغيير نظام موجود و تعيين نظام مطلوب آينده است.

ايران به راستى در موقعيت خطيرى قرار دارد. هر ناظر بيطرفى كه اين روزها به ايران سفر مى كند به اين مسأله اشاره دارد، حتى اگر فرانسوى باشد و به تبع سياست فرانسه مايل به حمايت از به اصطلاح جناح اصلاح طلب در داخل كشور. در اين زمينه نظر شما و خوانندگان تان را به گزارش ژيل آنكيتل (Gilles Anquetil) ، فرستاده ويژه نشريه «نوول اوبسرواتور» به ايران جلب مى كنم كه در شماره ۱۷ آوريل ۲۰۰۳ همان نشريه منتشر شده است. او به درماندگى سياسى هر دوجناح ايران در برابر پيروزى آمريكاييان در عراق اشاره مى كند و از «بوشيزم» مردم در كوچه و بازار سخن مى گويد كه به گفته او ناظر خارجى جا مى خورد كه شاهد اين گونه طرفدارى از «بوش» در كوچه و بازار تهران مى شود. او به صراحت نوشته است: «از فيلسوف گرفته تا شوفر تاكسى، با هركسى كه در ايران صحبت مى كنى، اصلا نمى خواهد طرفدارى اش از آمريكا را پنهان كند. مردم به همان اندازه كه از رژيم سياسى اسلامى متنفراند و آن را رد مى كنند به همان نسبت به آمريكا تمايل نشان مى دهند».

ببينيد نظام استبداد مذهبى بايد چه بلائى به سرمردم ما آورده باشد كه كار به اين جا بكشد. همين ملاحظات را از زبان خبرنگاران و حتى برخى افراد مسئول داخلى نيز مى شنويم. چندان كه پاره اى از آنان، در گفت و گو با راديوهاى خارجى، از جمله RFI، بى محابا از ضرورت تغيير قانون اساسى جمهورى اسلامى سخن مى گويند. مبارزان فعال ضد جمهورى اسلامى در داخل كشور كه ديگر جاى خود دارند. دراين مورد اخير، نظر شما را به مواضع دوچهره سرشناس از اين مبارزان، كه هردو زندانيان سياسى بسيار دلير هستند، يعنى آقايان عباس امير انتظام و مهندس حشمت الله طبرزدى جلب مى كنم.

آقاى اميرانتظام، در بيانيه مورخ اول اردى بهشت ماه ۱۳۸۲ خويش در ضرورت برگزارى رفراندوم به «شرايط حساس منطقه» و لزوم «از بين بردن شكاف بين حكومت و مردم» اشاره مى كند، و به مسائلى چون ضرورت برقرارى مردم سالارى، دفاع از صلح و مقابله با خشونت و تروريزم مى پردازد. آقاى مهندس حشمت الله طبرزدى، ضمن برشمردن مراحل مبارزات مردم و دانشجويان در سالى كه گذشت، نتيجه مى گيرد كه:

«طالبان حاكم برايران تحت هيچ شرايط با اندرز و هشدار و سخنرانى و امثال آن حاضر به انتقال آرام قدرت نخواهند شد. طالبان حاكم برايران مايل هستند همان راهى را بروند كه طالبان حاكم برافغانستان طى نموده است، يا ايران را به ورطه اى بكشانند كه حزب بعث و ديكتاتور عراق مردم و كشور عراق را كشانيد.»

او در آخر بيانيه تحليلى اش به عنوان اولين گام پيشنهاد كرده است كه روز ۱۸ تير امسال مردم «به صورت مسالمت آميز در خيآبان ها و ميادين مركزى و دانشگاه هاى سراسرى كشور دست به تظاهرات زده و اعلام كنند كه خواهان برگزارى رفراندوم جهت تعيين حكومت مورد نظر خود مى باشند».

ملاحظه مى فرمائيد كه خواست رفراندوم براى تغيير نظام از خارج به داخل تحميل نشده است. شعارى است كه از درون كشور دنبال اش را گرفته اند و مى خواهند با نافرمانى مدنى نظام استبداد مذهبى را وادار به ترك قدرت و پذيرش رفراندوم كنند.

بديهى است كه رفراندوم مورد نظر ما، مانند رفراندوم مورد نظر مبارزان داخلى همچون اكبر گنجى، حشمت الله طبرزدى، عباس امير انتظام، و ديگر زندانيان سياسى و مبارزان راه آزادى و دموكراسى در ايران، رفراندومى در داخل نظام و براى اصلاح آن نيست. اين نظام، برخلاف آنچه برخى از مدعيان جمهوريخواهى و چپ وابسته مدافع نظام اسلامى موجود در داخل و خارج كشور مى كويند، در ذات خود اصلاح ناپذير است و قانون اساسى اش همراه با هيات حاكمه زورگو وستمگرش بايد به نيروى مبارزه ملت ما صحنه سياسى ايران را ترك كند تا مردم بتوانند زير نظارت بين المللى و با استفاده از مرحله گذار براى اطلاع رسانى درست و آگاهى دادن به همگان در باب انواع آلترناتيوهاى ممكن، قدم به ميدان رفراندوم بگذارند و سرنوشت كشور خود را با رأى خود تعيين كنند. اين حق ملت ايران است، حق نسل هائى است كه در ۲۵ سال پيش يا به دنيا نيامده بودند يا در رفراندوم كذائى ۱۲ فروردين ۱۳۵۸ حق رأى نداشتند هيچ كس نمى تواند جلوى اين حق را بگيرد، هيچكس حق ندارد هيچ جناحى از جناح هاى سياسى ايران در بين مخالفان جمهورى اسلامى را، چه در داخل، چه در خارج كشور، از حضور در اين رفراندوم ملى و رأى دادن به نظام دلخواه خود منع يا محروم كند. اين رفراندوم تنها با اتحاد ملى مبارزان داخل و خارج كشور براى پيشبرد مبارزه نافرمانى مدنى به صورت مسالمت آميز ميسر خواهد شد. اين اتحاد اگر چه هنوز عملى نشده است اما طلايه هائى اميد بخش از آن به چشم مى خورد. اميدوارم ايرانيان خارج از كشور، كه از امكانات آزادترى برخوردار هستند، پس از ۲۴ سال كه به دعواهاى بيهوده گذرانده و كارى نكرده اند، اين بار صميمانه باهم و به گرد شعار رفراندوم جمع شوند؛ با مبارزان داخل كشور ارتباط برقرار كنند تا مبارزه هماهنگ ايرانيان داخل و خارج كشور به شكل گرفتن يك كنگره ملى واقعى و يك شورا رهبرى سياسى بينجامد و اين شورا بتواند همه مسائل حساس مربوط به دوران گذار و برگزارى رفراندوم به شيوه اى درست و دموكراتيك را به نحوى كه مردم به راستى در تعيين سرنوشت خويش دخالت كنند حل كند. اين يگانه راه جلوگيرى از خطر دخالت خارجى در ايران، و برقرارى دموكراسى در كشور و ايجاد نظامى است كه نسبت به مبارزه صريح و متعهد با هرگونه تروريزم و برقرارى رابطه سالم با همه كشورهاى جهان، بويژه آمريكا، سياست هائى درست در پيش گيرد.

راه آينده كشور ما راه دموكراسى است. قافله سالاران دموكراسى نيز، به عقيده من، امثال بن لادن، صدام، بشارالاسد و همپالگى هاى شان در داخل ايران نيستند. مردم ايران بارها ثابت كرده اند كه خواستار دوستى با آمريكاييان اند و متحدان طبيعى خود را در غرب، بويژه در آمريكا، مى جويند. اميدوارم مسئولان سياسى آمريكا نيز به اين حقيقت توجه كنند كه پس از نيم قرن مخالفت و آمريكا ستيزى در ايران، امروز در كشور ما مردم به صورت طبيعى به آمريكا و حمايت هاى معنوى و سياسى او از خواست هاى آزاديخواهانه ايرانيان روى آورده اند و خود را دوست آمريكا مى دانند. اين دوستى ملت ما با آمريكا بايد براى آمريكا آن قدر اهميت داشته باشد كه سياستمداران آمريكائى به خود بيآيند و دريابند كه لاس زدن با سران نظام جمهورى اسلامى يا خداى ناكرده كنار آمدن با آنها بدترين ضربه اى است كه به اين دوستى و حيثيت تازه بازيافته آمريكا در ايران وارد خواهند كرد. بهترين راه تامين صلح و ثبات در ايران آينده كه نقش تعيين كننده اى در تامين صلح و ثبات در سراسر خاورميانه خواهد داشت كمك به مردم ايران براى رهائى از شر نظام استبداد مذهبى از راه برگزارى يك رفراندوم آزاد است، نه حمله نظامى به ايران يا كنار آمدن با سران نظام تروريست پرور ايران.

تلاش جناب آقاى پرهام با سپاس فراوان از شما بابت وقتى كه در اختيار ما قرار داديد.

سياوش اوستا (دكتر حسن عباسى)
گفتگو با منوچهر و اكبر محمدى دو زندانى سياسى!
002961.jpg
Abbasi
منوچهر و اكبر محمدى براى يك مرخصى سه روزه از زندان آزاد شده بودند و پس از يك جلسه سياسى با اعضاى كميته مركزى جبهه دموكراتيك ايران، به شهر آمل رفته بودند تا چند ساعت مرخصى را با خانواده خود سپرى كنند. در همين فرصت تاريخى من امكان يافتم تا با آنها ارتباط برقرار كرده و با هر دو جوان سلحشور و دلير به گفتگو بنشينم.
اكبر محمدى نخستين حرفى كه به من مى زند اين است:
تهران خيلى شلوغه! مردم ريختند توى خيابانها اطلاعاتى ها در خيابان ها هستند، مردم شعارهاى تند مى دهند. جنبش از كادر دانشجوئى خارج شده و به يك حركت ملى تبديل شده است...!
از اكبر محمدى مى پرسم از زندان چه خبر؟ شنيده ايم كه در شرايط سختى به سر مى بريد؟
پاسخ او مثبت است مى گويد هر از چندى اشرار را به بندها مى آورند تا امنيت نداشته باشيم....
از او مى پرسم در زندان به مطبوعات و اخبار دسترسى داريد؟
مى گويد روزنامه هاى همشهرى، ايران و كيهان را به ما مى دهند؟ وى اضافه مى كند كه ما مدت هاست پى برده ايم كه طلسم اين نظام شكسته شده است، مردم به دعوت هاى دولتى پاسخ نمى دهند! بلكه جنبش هاى خودجوش و مردمى آغاز شده است! محمد خاتمى و دوم خردادى ها هم دورانشان به پايان رسيده است و بيش از اين نمى توانند مردم را فريب بدهند! خاتمى سيل خروشان جنبش و اعتراض مردم را منحرف كرد و از نابودى رژيم جلوگيرى كرد اما اينك بازى تمام شده است و مردم به ميدان آمده اند. مردم جز دموكراسى و آزادى چيز ديگرى نمى خواهند!
حكومت دينى نيز دورانش به پايان رسيده است! اينك اكثر مردم ايران خواهان يك حكومت سكولار هستند! دين يك مسئله شخصى است و نبايد در امور سياسى دخالت كند. در طول تاريخ بارها شاهد بوده ايم كه هرگاه دين وارد سياست شده است، هم مردم از دين جدا شده اند و هم بنام دين جنايت هاى بسيارى صورت گرفته است.
اكبر محمدى مى گويد: اينها كه در ايران حكومت مى كنند اسلام را قبول ندارند بلكه از اسلام به عنوان ابزار جهت حفظ و بقاى خود بهره مى برند. مملكتى كه روى گنج خوابيده است، چرا اين همه مشكلات اقتصادى دارد! زيرا از مديريت خوبى برخوردار نيست. قراردادهائى كه خاتمى بسته است هيچ فرقى با قراردادهاى استعمارى دوران قاجار ندارد!! اينها همه چيز مملكت را ويران كردند، حتى آب سرزمين ما را با قرارداد ۳۰ ساله به اعراب فروختند!!
-پيدا است كه سال ها زندان از شجاعت و گستاخى و آگاهى محمدى ها نكاهيده است و آن دو بسيار دليرانه نظريات خود را مطرح مى كنند!
از منوچهر محمدى مى پرسم آيا در اين مرخصى كوتاه وقت مى كنى تا به دكتر مراجعه كنى!؟
پاسخ او منفى مى باشد، وى مى گويد كه: لثه هاى من نيازمند به عمل جراحى است و دكتر گفته است كه در ۴ مرحله و هر مرحله ۷ روز لثه هاى من بايد عمل بشود، يعنى من به حداقل يكماه مرخصى نيازمندم تا مشكل لثه هاى خود را حل كنم! اما با سه روز مرخصى چه مى توانم بكنم!!
در رابطه با سفر نمايندگان حقوق بشر سازمان ملل به ايران، منوچهر محمدى مى گويد كه آنها فقط توانستند ۱۵ دقيقه با ما حرف بزنند و ما اصلاً فرصت پيدا نكرديم تا از مشكلات پزشكى خود با آنها سخن بگوئيم.
در رابطه با ۱۸ تير، منوچهر محمدى معتقد است كه بايد ملت ايران به اين جنبش بپيوندد و تمامى مردم ايران به خيابانها بريزند! وى معتقد است كه اگر اعتراضات در ميان دانشجويان و در سالن هاى در بسته انجام شود، تأثير بزرگى نخواهد داشت، وى مى گويد كه زمان يك جنبش ملى فرا رسيده است و هم اكنون جامعه ما به راحتى زمينه هاى اعتراضات و جنبش هاى اجتماعى را در خود دارد! كه مى بايست آن را به سوى يك دگرگونى عميق و ريشه اى هدايت كرد.
منوچهر محمدى مى گويد:
مردم ما در انديشه تغيير محتواى رژيم هستند! محتواى نظام بايد دموكراتيك آزاد باشد! طرح رفراندوم از سوى رهبران نظام يك توطئه است! آنها مى خواهند بود جمهورى اسلامى و يا ادامه اصلاحات را به رفراندوم بگذارند! اما نسل جوان و جنبش اجتماعى خواهان تغييرات عميق در محتواى نظام است! آنها خواهان نظامى سكولار و غير دينى هستند! در نظام سكولار دين در قلب مردم است و در سياست و امور اجتماعى دخالتى نمى كند! اما در نظام دينى براى آزادى و دموكراسى و سكولاريسم جائى نيست.
منوچهر محمدى بازى اسلام سوم كه اسلام شريعتى و به اصطلاح پروتستانيزم مى باشد را نيز نفى مى كند و مى گويد اساس هر دين سياسى با آزادى و دموكراسى مغايرت دارد!
منوچهر محمدى مى گويد كه مردم ايران از مرحله دين سوم نيز گذشته اند! و كلاً خاتمى نتوانست نقش لوتر را بازى كند! او در ابتداى امر همه ما را گول زد اما ما خيلى زود به اشتباه خود پى برديم! اينك اين مردم هستند كه جنبش را به سوى رنسانس و رستاخيز هدايت مى كنند!
منوچهر محمدى از حكومت كليسا در اروپا و حاكميت استالين در شوروى سابق سخن مى گويد و نتيجه مى گيرد كه دوران نظام هاى ايدئولوژيك به پايان رسيده است و در اين هنگام فقط نظام هاى رئاليسم و لائيك مى تواند به انسان آزادى و دموكراسى بدهد!
منوچهر محمدى از رسانه ها و روشنفكر ايرانى مستقر در خارج از كشور مى خواهد كه در جهت بالا بردن شعور مردم، متوجه كردن مردم به رويدادهاى داخل كشور و طرح مسائلى كه در ايران غير ممكن است، تلاش كنند!!
وى از خوانندگان داخل كشور نيز مى خواهد تا به جنبش مردمى بپيوندند و با خواندن ترانه هاى پر شور، بلندگوى آواز و فرياد نسل نو و جنبش مردمى باشند!
منوچهر محمدى از رنجى كه طى اين سال ها در زندان ديده است، نيز سخن مى گويد، وى شب هائى را صبح كرده است كه دستهايش را از پشت بسته بودند و آنقدر كتكش زدند كه ستون فقراتش شكسته است و روزهاى بسيارى را در سلول انفرادى سپرى كرده است!....

-مجيد خوشدل-
چهارپازل، سه بازيگر، دو ديدگاه، يك حركت اشتباه- كيش.... مات
گفتگو با محمدرضا شالگونى
«سازمان كارگران انقلابى ايران (راه كارگر)»
محمدرضا شالگونى، متولد ،۱۳۲۴ فعاليت سياسى اش را از جنبش دانشجوئى دهه ۱۳۴۰ آغاز كرده است. ايشان در رژيم گذشته به اتهام فعاليت كمونيستى به ده سال زندان محكوم شد و تا آستانه انقلاب ۵۷ در زندان بسر برد.
محمدرضا شالگونى فعاليت خود را در سازمان كارگران انقلابى ايران (راه كارگر) ادامه داده است. اين سازمان موجوديت اش را در ۴ تير ماه ۱۳۵۸ با اعلام ضديت با جمهورى اسلامى شروع كرده است.

پيش از حمله نظامى آمريكا و انگليس به كشور عراق، جمهورى اسلامى نيروى چند هزار نفره اى به خاك آن كشور روانه مى كند. اين لشكر مغزشوئى شده «رسالت الهى» برعهده دارد. در پايتخت اسلامى طرحى ريخته شده تا عراق «آزاد» شده از جور صدام حسين به ميكروب مهلك انقلاب اسلامى آلوده شود. در «شوراى عالى امنيت ملى» صحبت از جنبش شيعيان مردم عراق است.
پرسش اين است: ارتش آمريكا كه به پيشرفته ترين سيستم موشكى از راه دور مجهز است و ماهواره ها كوچكترين تردد و جابجائى اين نيروهاى نظامى، عقيدتى را زير نظر دارند چرا با شليك چند موشك هدايت شونده پرونده انقلاب اسلامى در كشور عراق را براى هميشه مختومه اعلام نكرد؟ مگر در مورد تركيه و ورود بخشى از ارتش آن كشور به شمال عراق كارى غير از اين انجام داد؟ فكر مى كنم پاسخ بخشى از اين پرسش را بتوان در حمله صدام حسين به كشور كويت جستجو كرد. يورشى كه با مشاوره پنتاگون و چراغ سبز سازمان سيا (CIA) انجام گرفته بود. صدام حسين مى بايست به دامچاله اى قدم مى گذاشت كه در نهايت نابودى و ويرانى عراق را در برداشته باشد. حال اين پرسش مطرح مى شود: آيا سناريوى حمله نظامى به خاك ايران، يك هفته پيش از شروع جنگ عراق، در تهران و واشنگتن ريخته شده است؟ اين فرضيه را مبناى گفتگو با چند شخصيت سياسى ايرانى قرار مى دهم.
***
گفتگوى من با آقاى محمدرضا شالگونى تكه هاى پازلى هستند در ظاهر جدا و مستقل از هم. چهار پازل، كه هر كدام را شكافى مى دهيم، آنگاه روايت مختصر و فشرده اى از من خواهيد خواند (و چه بسا طرح پرسشى) و سپس آقاى شالگونى نسبت به آن به تشريح نقطه نظرات خويش خواهد پرداخت. نقطه قوت اين سبك از گفتگو، ربط داشتن- يا نداشتن- اجزاء پازل ها (اظهار نظرها) با قسمت هاى ديگر است. اين گفتگو از طريق تلفن بر روى نوار ضبط شده است.)
***
پازل اول- بحران جهانى، بحران در منطقه خاورميانه
*ظرف چند سال اخير جغرافياى سياسى دو كشور در منطقه خاورميانه دستخوش تغييرات بنيادين شده. محافظه كاران نو و يهوديان طرفدار اسرائيل بزرگ كه هيأت حاكمه امروز آمريكا را تشكيل مى دهند، اعلام كرده اند: هر كه با ما نيست بر ما هست. اين ادعا را هم تاكنون ثابت كرده اند.
-من فكر مى كنم صهيونيست هائى كه خواهان اسرائيلى بزرگ هستند به همراه نئو محافظه كارانى كه در تيم بوش جمع شده اند، مسئله خاورميانه و تغيير جغرافياى سياسى آن را كمى داغ كرده اند. واقعيت مسئله عميق تر از اين حرف هاست. البته ايالات متحده آمريكا از جنگ جهانى دوم به اين سو مدام در اين منطقه نفوذ فائقه داشته و اصولاً خود او بخش بزرگى از مشكلات خاورميانه بوده است. نبايد هم فراموش كرد كه تيم راست افراطى جرج بوش برنامه هاى تجاوزكارانه اى براى اقتدار كامل نظامى و اقتصادى آمريكا در دستور كار دارد. به عبارتى مى شود گفت كه تفوق نظامى آمريكا وسيله اى خواهد بود براى دفاع از برترى اقتصادى و پيش بردن منافع اقتصادى اين كشور، مخصوصاً دست يابى به منابع انرژى در منطقه خاورميانه.
*خون تازه اى در اندام فرتوت فاندامنتاليسم اسلامى تزريق شده. ديگر هيچ حركت آزاديخواهانه اى در اين منطقه نمى تواند بدون تائيد دايناسورهاى ريش دار جواز عبور دريافت كند. كار به جائى مى رسد كه عرفات هم مجبور مى شود پاى سجاده بنشيند و عكس يادگارى بگيرد.
-به نظر من بنيادگرائى اسلامى بالاخره به بن بست خواهد رسيد. البته همه ايدئولوژى هاى [نامفهوم] در نتيجه سركوب هائى كه در اين منطقه وجود داشته، و البته با حمايت غرب و آمريكا صورت گرفته به بن بست رسيده اند. واقعيت اين است كه شكست اين جريانات مشهود است. در واقع پديده بنيادگرائى اسلامى، آن طورى كه در «القاعده» و مشابهاتش ديده مى شود، از زاويه اى نشان دهنده استيصال هم هست. به اين معنا كه من فكر مى كنم رانده شدن اين جماعت اسلامى به اين سمت، محصول بن بستى است كه كشورهاى خاورميانه به آن دچار هستند. به نظر من اگر راه و امكان خروجى وجود داشته باشد، و اگر اندكى امكان تنفس موجود باشد، مسلماً اين حركت ها فرو خواهند ريخت.

پازل دوم- بحران سياسى در ايران
*دو تلقى و نگرش از اسلام سياسى، اسلامى كه بر اريكه قدرت نشسته، به دو فكر و راهكار، و به دو عملكرد دولتى در ايران ختم شده. اين دو تفكر از نيروئى موسوم به نيروى سوم نام مى برد كه ظاهراً آن هم در انحصار دولت است. در مجموع، و بعد از بيست و چهار سال تمهيدات دولتى، امروز رژيم اسلامى ايران با بحرانى ساختارى مواجه است كه همان بحران مشروعيت است.
-مسلم است. بحران مشروعيت در جمهورى اسلامى هم بحران جريان هاى اسلام گراى تماميت خواه است و هم بحران «اصلاح گرايان» و يا مسلمانان معتدلى كه مى خواهند دولت مذهبى را به نحوى حفظ كنند، اما تعديلش كنند. به نظر من بحران مشروعيت در جمهورى اسلامى، بحران حكومت مذهبى و هر نوع تداخل دين با دولت است و بنا هم بر اين است كه اين بن بست به نابودى هر دو جناح منتهى مى شود و هر نوع فكر كردن براى نجات دادن دولت مذهبى، مسلماً راه را به بى راهه بردن است. حتى آن جرياناتى كه در حكومت نبودند، يعنى برخى از نيروهاى ملى، مذهبى، از آنجائى كه تفكر دولت دينى را نمايندگى مى كنند به حاشيه رانده مى شوند. به هر حال در نتيجه ضربه اى كه مردم ايران از دولت مذهبى خورده اند، هر نوع سياست فعال مذهبى در ايران را حداقل براى يك دهه به حاشيه خواهد راند.
*مقوله اى به نام «آمريكا» در عمر بيست و چند ساله نظام اسلامى همه گاه جايگاه ويژه اى در سياست ها و سياستگذارى هاى داخلى و خارجى اين رژيم داشته. دو تلقى دولتى- جناح هاى حكومتى- نسبت به اين پديده كه امروز حضورى متفاوت از گذشته دارد به چه راه حل هاى عملى و نظرى دست خواهد يافت؟ راهكارهائى كه برخلاف گذشته بايد شفاف و روشن و يكدست باشد.
-به نظر من هر دو جناح در وضعيتى هستند كه مى خواهند به نحوى با آمريكا كنار بيايد. البته تماميت خواه ها سعى مى كنند با دادن يك سلسله امتيازاتى به آمريكا، موقعيت خودشان را حفظ كنند. از طرف ديگر من فكر مى كنم كه غالب «اصلاح طلبان» متوجه اين موضوع هستند كه وضعيت موجود را نمى توانند حفظ كنند، خصوصاً آنهائى كه به اصطلاح به اصلاح طلبان راديكال شهرت دارند. همانهائى كه سعى مى كنند از ولايت فقيه كنده شوند... ولى به هرحال اسلامى اند و چهارچوب هاى اسلامى را مد نظر دارند. بله، واقعيت است كه هر دو جناح در پى جلب نظر و موافقت آمريكا به صورت فعالى شركت دارند. من فكر مى كنم مداخله آمريكا در ايران رژيم را در وضعيتى قرار داده (و همان طور كه شما گفتيد به دليل اين كه جمهورى اسلامى در بيست و چهار سال گذشته خودش را با ضديت با آمريكا معرفى كرده) كه مى بيند مردم اينها را نمى خواهند و چون اين ها را نمى خواهند، پس با هر آن چيزى كه اينها مخالفت كنند، مردم به نحوى به آنها روى خوش نشان مى دهد. يعنى امروز وضعيتى مشابه سال پنجاه و هفت به وجود آمده كه هر كس مخالف شاه بود مى توانست مطلوب باشد. حالا هم از طريق وضعيتى كه حكومت حاكم در بين مردم پديد آورده، يك موج خوش بينى نسبت به آمريكا به وجود آمده كه البته اين مى تواند مصيبت بعدى ما باشد. در اينجا به نظر من تمام كسانى كه خواهان دموكراسى در ايران هستند و تمام كسانى كه براى حاكميت مردم تلاش مى كنند بايد اين مسئله را مورد توجه قرار دهند.
*در داخل ايران از نيروئى موسوم به نيروى سوم نام مى برند و مى گويند اينها خواهان رفراندومى براى تعيين حكومت آتى در ايران هستند. عده اى معتقدند كه اين نظريه يك راهكار دولتى براى مهار كردن بحرانى است كه رژيم در آن گرفتار است. تعداد ديگرى وارد شدن در اين حوزه بحث را گام نهادن درزمين ليزى مى دانند كه صرفاً به سرنگون شدن بازيگر ناشى منجر مى شود.
-من فكر مى كنم رفراندوم آن روزى اهميت داشت كه «اصلاح طلبان» هنوز در بين مردم اميدى به آنها بود و مردم فكر مى كردند آنها قادر به انجام كارهائى هستند. مخصوصاً اصلاح طلبان ادعا داشتند كه خواستار آشتى دادن دموكراسى با حكومت مذهبى اند، حاكميت قانون را مى خواهند و همين طور آزادى هاى مصرح در قانون اساسى شان را. بله، آن وقت رفراندوم مسئله مهمى بود. حتى «ما» اين [رفراندوم] را مطرح كرديم. آن هم به عنوان اقدامى كه مى دانستيم چنان چيزى عملاً در جمهورى اسلامى صورت نخواهد گرفت. مگر زمانى كه موجوديت رژيم در حال تلاشى باشد. اعلام رفراندوم از طرف ما وسيله اى بود براى هر چه بيشتر رو كردن دست رژيم  اسلامى.
*هنوز طرح مسئله رفراندوم يكى از بحث هاى داخل و خارج از كشور است و از آنجائى كه سازمان شما هم در مقطعى شعاررفراندوم در ايران را مطرح كرده، مجبورم مواردى را از نظر بگذرانم: چند درصد از جامعه ايران را جامعه شهرى تشكيل مى دهد؟ چند درصد از اين جامعه شهرى توهم فرهنگى (و نه توهم سياسى) به اسلام و حاكميت اسلامى ندارد؟ چند درصد جامعه ايران را جامعه روستائى تشكيل مى دهد؟ از طرف ديگر امكانات تبليغى (راديو، تلويزيون، مطبوعات و....) كه براى تهييج توده ها بارها مورد استفاده قرار گرفته در اختيار چه كسانى است؟ خب حالا اگر در چنان رفراندومى قرعه فال دوباره به نام جمهورى اسلامى بيفتد، آيا فكر نمى كنيد كه «بازى» قبل از شروع شدن، سوت پايانش كشيده شده است؟
-يك چيز براى من روشن است و آن اين كه اگر رفراندومى برگزار شود، نه رفراندومى كه جمهورى اسلامى برگزار كننده آن باشد، بلكه يك رفراندوم آزاد كه خودش يك مسئله است، رفراندومى كه به جمهورى اسلامى تحميل شده باشد، در چنان حالتى جمهورى اسلامى حتماً خواهد باخت. مهم نيست كه چند درصد از مردم نسبت به رژيم اسلامى چه نظرى دارند. مهم اين است كه چنين چيزى [رأى ندادن به جمهورى اسلامى] در تمام سطوح مشهود است. حتى در بخش روستائى كشور ما كه مذهب هنوز ريشه دار است و انكار چنين واقعيتى هم ساده انگارانه است. ماجرا از اين قرار است كه مردم به حكومت مذهبى، خصوصاً به اين حكومت، توهم فرهنگى و سياسى ندارند و به شدت از آن گريزان هستند. بنابراين من قطعاً مى گويم كه حكومت اسلامى در چنان رفراندومى حتماً خواهد باخت.

پازل سوم- «بازى»هاى مقدماتى جام «اتحاديه اروپا و آمريكا»
*از شروع بازى ها مدت زمان زيادى مى گذرد، بازى اخير تقريباً به اواخر نيمه اولش رسيده. در طول اين مسابقه و مسابقات قبل اغلب حمله ها و ضد حمله ها از «جناح راست» صورت گرفته در صورتى كه در جناح چپ بازيكن شاخصى نداشته ايم. به هر حال از قراين پيداست كه تركيب اصلى تيم «ملى» و كاپيتان آن مشخص شده. تا اينجاى كار اگر شما مربى اين تيم مى بوديد چه تاكتيكى براى نيمه دوم در نظر مى گرفتيد؟
-من فكر مى كنم قطعاً بايد روى اروپا سرمايه گذارى بيشترى كرد، حتى از نيروى كشورهاى هار اروپا مثل فرانسه و آلمان كه با جمهورى اسلامى روابط ويژه اى دارند. به نظر من بايد به آنها فشار آورد كه به اصطلاح نقش فعال ترى داشته باشند در راندن حوادث به سمتى كه ابتكار عمل در دست نباشد. من فكر مى كنم اگر اپوزيسيون چپ ايران آلترناتيوى در عرصه تاكتيك- توجه كنيد كه در عرصه تاكتيك عرض مى كنم- داشته و نيروئى را وارد ميدان كند، قطعاً بايد روى اروپا حساب كند. بنابر اين نقش اروپا در مقابله با آمريكا بسيار مهم خواهد بود. به نظر من اروپائى ها بايد تحت فشار قرار گيرند تا بازى شان را به معناى كنار آمدن و يا «گفتگوى انتقادى» با جمهورى اسلامى خلاصه نكنند بلكه در زمينه آزادى ها به جمهورى اسلامى فشار آورد.
*مجبورم كرديد شكاف بيشترى در دل اين پازل ايجاد كنم. آيا معتقديد اولاً چپ آزاديخواه ايرانى در اين بازى ها حضور دارد؟ ثانياً آيا باور به شركت در چنين بازى هائى وجود دارد؟ آقاى شالگونى من از ميادين بزرگى صحبت مى كنم كه قطعاً جاى مشتاقان فوتبال گل كوچك نيست.
-بسته به اين كه چه چپى را بگوئيم.
*چپ  آزاديخواه. چپى كه آزادى هاى سياسى و اجتماعى را به پاى «عدالت اجتماعى» قربانى نمى كند.
-چپ آزاديخواه متأسفانه بسيار ضعيف است. البته واقعيت اين است، بخشى كه چپ غير آزاديخواه است اصلاً معتقد نيست كه چنين بازى هائى هم مى تواند اهميت داشته باشد و مى شود از آن به عنوان وسيله اى براى فشار استفاده كرد. اين چپ آزاديخواه نه تنها در اين مورد، بلكه در حوزه هاى ديگر هم امكاناتش محدود است و هنوز در حال انسجام دادن به صفوف خود است. اين چپ آزاديخواه در اپوزيسيون ايران، چپ نوپائى است. اما مسلم است كه با شتاب و با زمان بندى فشرده قطعاً مى بايد در اين بازى وارد شود و سعى كند مسئله را سوق دهد بر فشار به جمهورى اسلامى در زمينه آزادى هاى سياسى و اجتماعى و حقوق بشر.
*با اين حال واقعيتى وجود دارد كه از آن نبايد غافل ماند و آن اين كه بيشتر تشويق ها، از شهرها و روستاهاى ايران تا چهارگوشه جهان متوجه بازيكنان جناح راست و شخص كاپيتن تيم است. واقعيت ديگر اين كه بسيارى از اين بازيكنان، خصوصاً كاپيتن تيم از نوجوانى و جوانى وارد باشگاه هاى حرفه اى كشورهاى اروپائى و آمريكائى شده اند و الحق هم خوب بازى مى كنند.
-مسلم است. من فكر مى كنم چپ آزاديخواه- و حتى راست آزاديخواه- به امكاناتى كه شما به آن اشاره كرديد بايد توجه كند. در اين كارزار، براى ارتباط گيرى با مردم ايران و براى وصل كردن مردم ايران كه در حال خيز برداشتن هستند به امكانات احتياج است. اگر چپ آزاديخواه بخواهد در مقابل راست- و يا به قول شما كاپيتن تيم راست- بايستد، حتماً بايد به امكانات فكر كند. امكانات هم در وهله اول و قبل از هر چيز يك سلسله امكانات توده اى، مهمتر از همه رسانه هاى ارتباطى است. چرا كه اولاً اپوزيسيون خارج كشور را با داخل كشور مرتبط مى كند و سپس صداى بخش هاى مختلف مردم را كه پايگاه اجتماعى چپ به شمار مى آيند به هم متصل مى كند.

پازل چهارم- تغيير جغرافياى سياسى سومين كشور در منطقه خاورميانه، حمله به ايران
*از سمت كشورهاى عراق، افغانستان، تركيه و مرزهاى آبى جنوبى، حمله آمريكا به ايران آغاز مى شود. پيش از آن گفته شده نيروگاه اتمى اى در بيابان هاى يزد پيدا كرده اند كه اسامه بن لادن هم در آن كار مى كرده. عده ديگرى بر اين عقيده اند كه دليل اصلى حمله آمريكا، شكست مذاكرات رژيم اسلامى، با آمريكا بر سر رقم پيشنهادى هزارچاه نفت مجانى از جانب آمريكا و موافقت نيمى از آن از طرف جمهورى اسلامى بوده است.
-من فكر مى كنم آمريكائى ها مى خواهند از طريق موج حركت هاى اعتراضى مردم سوار نظر شوند. مخصوصاً در طرح محافظه كاران آمريكا كه تيم استراتژيت هاى اصلى داراى «تفوق» را در پنتاگون و كاخ سفيد تشكيل مى دهند، بسيار مهم است كه از ضديت با اسلام سنتى و اسلام بنيادگرا استفاده شود. در ايران چنين مصالحى به فراوانى وجود دارد. يكى از همين استراتژيت هاى آمريكائى در يكى دو هفته قبل تأكيد كرد كه ايران در بين كشورهاى اسلامى تنها كشورى است كه در آن نفرت توده اى به بنيادگرائى اسلامى وجود دارد. من فكر مى كنم تا اين لحظه، خط عمده و تاكتيك اصلى آمريكا از اين قرار است كه از طريق فشار توده اى و بلعيدن مردم به وسيله امكاناتشان، كه قبل از هر چيز رسانه هاى گروهى است، مردم را به طرف نيروهاى وابسته به آمريكا و در وهله اول سلطنت طلبان سوق دهند. از اين رو فكر مى كنم كه در حال حاضر ضرورت حمله در كار نيست. البته ممكن است حمله نظامى تكميلى وجود داشته باشند. مثلاً حمله به نيروگاه اتمى بوشهر، لشكرآباد تهران و ديگرى كه اطراف نطنز است و يا حتى حمله به پايانه هاى نفتى و مقر سپاه پاسداران.
به هر حال من فكر مى كنم قرار است از مردم ايران آن طور استفاده شود كه در انقلاب سال ۵۷ استفاده شد. اما اين بار با سلطه ارتجاعى و استبداد جديدى كه اسمش را «دموكراسى» خواهند گذاشت، از طريق دفاع از سكولاريسم... ما اساسى ترين معضلى كه در پيش رو داريم اين است كه نگذاريم فاجعه اى كه در انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد دوباره تكرار شود.
*به روايتم ادامه مى دهم: حمله شروع شده و يك هفته اى هم دولت مركزى دوام آورده است. اما بيست و چهار سال پراكندن تخم نفرت را چه بايد كرد؟ از اين رو مردم وارد صحنه مى شوند. اما اين بار نه براى دفاع از كيان اسلامى. آيا مردم آمده اند تا در مقام انتخاب بين بدتر و بدترين، بدترين را انتخاب كنند؟
-من فكر مى كنم اگر حمله شروع شود، جمهورى اسلامى با تمام سپاه و نهاد و جهادش نمى تواند جلو آمريكا ايستادگى كند. نه صرفاً به دليل اين كه شكست دادن نظامى آمريكا بسيار دشوار است بلكه به دليلى كه شما مطرح كرديد مردم به هيچوجه از رژيم اسلامى حمايت نمى كنند. مسلم است كه در اولين حركت هاى يك درگيرى نظامى، مردم پشت رژيم را خالى مى كنند. به نظر من، متأسفانه بار ديگر فاجعه اى اتفاق خواهد افتاد كه در هر شرايطى كه مردم استبداد زده گرفتارند، اتفاق افتاده است. مردم چيزى را كه نمى خواهند مى بينند و آن چيزى كه زهرش را چشيده اند و نمى خواهند، حكومت حاكم است. همان طورى كه در دوره شاه اين طور بود. مردم اصلاً فكر نكردند به اين كه خمينى ممكن است وحشتناك تر از شاه باشد. فكر مى كردند اين را نمى خواهيم و هر كس بعد از اين بيايد بهتر خواهد بود. بنابراين وظيفه اصلى چپ و طرفداران آزادى عبارت از اين است كه سعى كنند اين موضوع را در بين مردم ببرند. يعنى راه ديگرى گشوده شود براى به زير كشيدن اين حكومت تا افتادن به اين چاه عميق.
*دورنماى خودم را كامل مى كنم. اگر در كشور همسايه (عراق) يك هفته براى غارت كشور كافى بود در ايران قتل و كشتار چاشنى غارت مى شود. حالا يك ماه از حمله آمريكا و سقوط حاكميت اسلامى مى گذرد. هر محله تحت كنترل يك دسته هفت تيركش و تيرانداز است. در خيابان ها و كوچه ها از كشته ها پشته ساخته شده و ديگر سنگ روى سنگ بند نمى شود. حالا وقت آن است كه مردم به انتخاب ديگرى دست زنند، آن هم براى حفظ مال و جان و ناموس. ظاهراً وجود دولت قدرتمند مركزى اجتناب ناپذير است. از اين رو در چشم برهم زدنى دولت آكبند شده اى وارد مى شود. مردم هم به ميمنت اين ورود خجسته، شعار مرگ شان را به شعار زنده باد تغيير مى دهند. تاريخ پس از پنجاه سال دوباره تكرار مى شود.
-فكر مى كنم متأسفانه اين سناريو، سناريوى احتمالى قطعى است. ما با اين معضل روبرو هستيم كه ممكن است مبارزات مردم عليه اين استبداد دزديده شود. آن هم به وسيله نيروهائى كه يك نظام به قول شما آكبند شده را همين حالا مى خواهند وارد كنند. از اين رو ما مجبوريم تلاش مان را بيشتر كنيم. در اين ميان «ماجراى عراق» مى تواند فرصتى باشد براى تعمق مردم ايران. اميدوارم از اين فرصت ها استفاده شود و جلوى خطرات گرفته شود. همين حالا عراقى ها چهارصد ميليارد دلار بدهكارند. بدهى هائى كه آمريكا و صدام حسين مشتركاً براى مردم آن كشور درست كرده اند. اين در حالى است كه در اقتصادى در حد عراق، بدهى مى تواند هشتاد ميليارد دلار باشد. يعنى عراقى ها مفلس فى امان الله هستند و به قول خانم [نامفهوم] نه تنها بايد نفت عراق پيش فروش شود بلكه بايد آب و مسكن و كشاورزى و همه چيز آن كشور پيش فروش شود. يعنى اين نسل و نسل هاى بعدى در عراق به وسيله مرگى سفيد قتل عام شده اند. حالا اين كه آيا مى شود مردم را در ايران متوجه كرد كه چنين سناريوئى در كشور ما در انتظارشان است، من فكر مى كنم كه مسئله اى كليدى خواهد بود.
*بيائيم براى حُسن ختام در فحواى پازل ها تغييراتى به وجود آوريم. مثلاً بازيكنان جناح چپ علاقه شان به فوتبال گل كوچك محدود شده و به زمين بزرگترى مى انديشند. يا معجزه اى رخ مى دهد و زمامداران جمهورى اسلامى به فاجعه و فساد و ويرانى اى كه بر جامعه ايران تحميل كرده پى مى برند و عطايشان را به لقايشان مى بخشند و يا با انتخاباتى زودرس هيأت حاكمه آمريكا تغيير مى كند.
-من بر اين مسئله تأكيد مى كنم كه در صورتى مى توان آينده روشن و مثبتى براى مردم ايران در نظر گرفت كه نيروهاى آزاديخواه داخل و خارج كشور بتوانند از فرصت هائى كه بسيار محدود و كوتاه است براى جمع و جور كردن خودشان استفاده كنند، براى ضربه زدن به اين حكومت و رها كردن مردم از طريق نيروها و امكانات خودشان، اين كار را بتوانند بكنند يا نه، جواب سئوال شما خواهد بود. اما قطعاً معجزه اى رخ نمى دهد. به نظر من بايد از فرصت ها استفاده شود براى پايان دادن به اين «بازى». بنابراين جمع بندى من اين خواهد بود كه مسئله اصلى در چند سال آينده، مسئله استفاده از فرصت ها و امكانات موجود براى برداشتن هيولاى جمهورى اسلامى به دست مردم ايران و متشكل كردن آنها به وسيله مبارزات، خواست ها و نيازهايشان حول تأسيس دموكراسى در ايران خواهد بود.
*آقاى شالگونى از وقتى كه به من داديد سپاسگزارم.
-تشكر مى كنم، از فرصتى كه شما به من داديد.

ناصر امينى
نوه رضاشاه، فرزند شاهپور عليرضا پهلوى، در گفتگو با نيمروز
تا قبل از ازدواج شاه و فرح ديبا و تولد شاهزاده رضا پهلوى به مدت شش سال از ۱۹۵۴ تا ۱۹۶۰ من وليعهد، و تنها وارث تاج و تخت ايران بودم- على پهلوى
شاه، والاحضرت حميدرضا، برادر كوچكش را همراه با هيئتى به پاريس فرستاد تا مرا كه هفت سال بيشتر نداشتم به ايران بازگرداند ولى مادرم مايل نبود من پادشاه شوم و در نتيجه عمويم بدون اين كه مرا پيدا كند به تهران بازگشت
والا گُهرى از سِرشتى ديگر
زندگى على پهلوى يك تراژدى واقعى است
003291.jpg
amini
او زندانى عموى خود پادشاه ايران بود و چندى بعد به زندان خمينى افتاد- او با بسيارى از سران انقلاب و آيت الله هاى معروف حشر و نشر داشته و عقايد خود را درباره انحراف انقلابيون از اسلام در زمان خمينى با آنها در ميان گذاشته است



بازنشستگى هم عالمى دارد. انسان از هفت دولت آزاد است، تا هر ساعتى كه ميلش كشيد مى خوابد و آقا بالا سر ندارد، البته نه بازنشستگى بى حقوق و مزايا. در حال حاضر هزارها كارمند دولت كه در رژيم گذشته مصدر خدماتى بوده اند در سراسر جهان آواره اند، راه مى روند، باز هم راه مى روند تا خيالاتشان بروز نمايد!
يكشنبه هاى غربت، سنگين تر از ساير روزهاى هفته است و من هر يكشنبه در طلب ديدار دوستى يا كشتن يكى دو ساعت وقت از عمرى كه در حقيقت مرده است به بهانه خريد يكى دو قلم ميوه، سرى به داخل (مارشه) يا همان يكشنبه بازار محله پانزدهم پاريس مى زنم، اين عادت سال هاى دوران دربدرى من است.
بر سبيل همين عادت، يكشنبه هفته گذشته پاتريك على پهلوى فرزند شاهپور عليرضا پهلوى كه ساليان سال مشتاق ديدار و گفتگو با او بودم را ديدم و ضمن ديدارهاى مجدد از او خواستم پرده از رازى بردارد كه ۴۵ سال است در پى كشف آن هستم.
دعوتم را با خوشروئى پذيرفت كه اين گزارش حاصل چند جلسه گفتگو با اوست:
روز يازدهم مهرماه سال ۱۳۳۳ كه جنازه متلاشى شده والاحضرت شاهپور عليرضا پهلوى در ارتفاعات شمال ايران پيدا شد من خبرنگارى جوان و فعال بودم و مرگ وى در آن شرايط با توجه به شايعاتى كه وجود داشت مشكوك تلقى شد، چون گفته مى شد كه وى براى جانشينى محمدرضاشاه فعاليت داشته است.
شاهپور عليرضا تنها برادر تنى محمدرضاشاه بود كه در هنگام مرگ ۳۲ سال داشت.
روز ۲۳ آذرماه سال ۱۳۳۳ مجلس سنا كاخ اختصاصى شاهپور عليرضا را به مبلغ سى و سه ميليون و دويست و ده هزار ريال خريدارى كرد و سناتورها به يمن نهم اسفندماه كه براى آنها روز مقدسى بود اعلام كردند كه كاخ براى تشكيل جلسات آماده است.
حكيم الملك رئيس مجلس سنا روز افتتاح كاخ جديد را با دعوت به چاى و شيرينى توأم ساخت. اولين جلسه مجلس سنا در كاخ جديد، روز دوشنبه ۱۶ اسفند ماه همان سال به رياست حكيم الملك تشكيل شد و از اين كه محل مسكونى شاهپور عليرضا اختصاص به مجلس سنا يافت، بايد به روان آن فقيد سعيد درود فرستاد.

مردى استثنائى
با اين پيش آگهى ها با اشتياق، ساعت ها به سخنان على پهلوى گوش فرا دادم ولى لازم ميدانم قبل از عنوان و طرح سئوال ها نظر خودم را اعلام دارم. على پهلوى در طول زندگى آرمانى خود در مكاتب مختلف فلسفى، علمى، حقوقى، ادبى زيسته، بعد از مطالعات مفصل به يك مسلمان تمام عيار تبديل شده و در تماس با رهبرانى چون آيت الله طالقانى، آيت الله شريعتمدارى، آيت الله ميلانى بوده است.
او بعد از تحمل يك زندگى پر از شكنجه و عذاب در ايران بعد از انقلاب به مدد رهبران مذهبى اسلامى كه دستور مى دهند با نام مستعار على اسلامى براى او گذرنامه صادر گردد از ايران خارج مى شود. در اروپا و آمريكا اسلام را ترك و نتيجه مطالعات خود را بصورت كتاب هاى متعدد، مقاله به زبان هاى فرانسه و انگليسى در دسترس همگان مى گذارد.
او زندگى ساده اى دارد و با شغل مختصرى در مؤسسات چاپ كتاب امرار معاش مى كند. در اين سال هاى اخير سرپرستى انجمنى را عهده دار است كه از كودكان حمايت مى كند و به جهت اقدامات و اهداف انسانى وسيع خود تماس هاى مؤثرى با شخصيت هاى جهان داشته است.
على پهلوى به پدربزرگ خود مفتخر است، رضاشاه را فوق العاده هوشمند و وطن پرست با تدبير و ايران ساز مى داند. او از خاطرات پدرش عليرضا پهلوى صحنه هاى زيادى را در خاطر دارد.
صداقت و پشتكار و پر كارى و ابتكار پدرش را در كشت پنبه و گندم در دشت هاى وسيع گرگان و تركمن صحرا مى ستايد و مى گويد بدون ترديد رئيس املاك سلطنتى در گرگان در تنظيم گزارش هائى عليه او به بهانه گرايش هاى چپ گرايانه نقش مهمى داشته است و اين از آن جهت بود كه على پهلوى مثل پدرش با كشت كاران پنبه نشست و برخاست صميمانه اى داشت و مثل يك فرد برابر با آنها هم زيستى مى كرد و به اين ترتيب پدر و پسر محبوبيت بسيار در ميان كشاورزان داشتند. نيكوكارى شاهپور عليرضا كه در آخرين دم حيات پيرمرد بيمارى را با هواپيماى شخصى خود به تهران براى معالجه مى برد مشهور است.
على، كليه شايعات را تكذيب مى كند و به حال ايران امروز متأسف است. با بصيرت بسيار در كتاب هاى متعددش از سوره ها و متون قرآنى ياد كرده و در نوشته هاى خود ثابت مى كند آنچه امروز در ايران مى گذرد، با اسلام هم خوانى ندارد.
على پهلوى فارغ از دغدغه هاى سياسى نيست و عملكرد اپوزيسيون خارج از كشور را تائيد نمى كند، زيرا اين عملكرد منتهى به آلودگى هائى در سال ۸۰ شده است و از سوى ديگر اين اپوزيسيون را جاذب مردم دور از وطن و نيز مردم داخل وطن نمى داند.
كار نجات ايران را بسيار مهمتر از آن مى بيند كه با تبعيت از اين يا آن مختصر نيروى بيگانه بشود آن را به سامان رساند و در عين حال على با وجود وقايعى كه در خاورميانه مى گذرد، موضع سياسى اروپا را تائيد نمى كند و اقدام دولت آمريكا را در دراز مدت ثمربخش به حال خاورميانه مى داند.
از نكات جالب اين كه على پهلوى نامه هاى بسيار در رد تروريسم به سران افراطى جناح هاى تروريست بين المللى فرستاده از آن جمله كاستى است كه همراه با نامه براى بن لادن فرستاده و فعاليت هاى او در اين قبيل زمينه ها فراوان است.
سيماى على را مى شود در چند سطر چنين تصوير كرد:
قامت بلند، چانه و آرواره رضاشاهى، چشمان نافذ عليرضا پهلوى و لبى كه از مادرش كريستين پهلوى ارث برده است.
در اولين برخورد مى شود گفت: مردى است با اراده كه از سادگى زندگى خود بسيار نيرو گرفته و افكار بلندى در سر دارد. مقبول تر آن كه فارسى را درست هم سان يك ايرانى تحصيل كرده صبحت مى كند.

والاگهرى سواى ديگر والاگهرها
گفتگو با على پهلوى را با متن سئوال هايم و جواب هاى او را برايتان نقل خواهم كرد كه بس شنيدنى است. اما حاصل اين مصاحبت شناخت دو پديده شگرف در او بود:
اول اين كه على پهلوى در زمانى كه پسر عموها و پسر عمه هاى هم سال يا كوچكتر از او با استفاده از عنوان و موقعيت فاميلى هر يك به ده ها تجارت و صنعت دست زده، توفيق مالى كلانى نصيب خود مى ساختند و حتى در حيطه عتيقه و پورسانت هاى دولتى نيز نقش ها بازى مى كردند با روحيه اى صادق و آرمان گرا هواى بينوايان و دردمندان در دلش غوغا مى كرد تا آنجا كه به يك ماجراجوئى چپ گرايانه و خطرناك دست زد و برخلاف شايعات نه به خاطر انتقام مرگ پدر كه آن را كاملاً واقعى و طبيعى در اثر سانحه هوائى مى دانست، بلكه براى آنچه برايش ظلم ستيزى بود خود را حتى در كام مرگ انداخت و بعدها پس از آزادى از زندان عمويش، نه سال قبل از انقلاب در سال ۱۹۷۰ قبل از سلطه حكومتى به نام اسلام ولايت مطلقه فقيه وقتى كه اصلاً صحبتى از اين حادثه در ميان نبود به دين و مذهب روى آورد و يك مسلمان دو آتشه شد.
اين بار پس از چند سال تجربه از اسلام فاصله گرفت. در تمام اين دگرگونى ها، هيچوقت فرصت طلب نبود و سر بزنگاه منفعت، راه خود را جدا مى كرد. اين كار او را در ميان هم گنانش يگانه ساخته است.
تأمل شگرف ديگر زيست كنونى اوست. با وجود آگاهى علمى فوق العاده اش و نوشتن چندين كتاب در يك اطاقك كوچك زير شيروانى با حقوق كمى كه از راه نشر كتاب و همكارى با ناشران مى گيرد، زيست مختصر و پرهيزكارانه اى دارد، آنچنانكه به هنگام سفر چند روزه پسرش به پاريس جايش آنقدر تنگ بود كه نمى توانست فرزند دلبند را در كنار خود جا دهد.
تأمل ديگر در احوال آن هزارهائى است كه روزى با آوردن يك پژوى ۵۰۴ از فرانسه يا يك بنز گازوئيلى از آلمان از راه خطرناك تركيه آرزويشان داشتن يكى دو هزار تومان بود.
چهار سال كه كنسول ايران در استانبول بودم، چندتائى از اين افراد را مى شناختم كه امروز در پاريس زندگى مرفهى دارند و يك ميليارد تومان را يك تومانى مى نامند. در آن زمان على پهلوى پسر برادر شاه قادر به ده ها كار تجارتى بود.
تأمل بيشتر در احوال آقازاده هاى امروزى است كه در آن زمان يا متولد نشده بودند و يا در خانه هاى كلنگى با چند ده تومان از راه روضه خوانى، صدقه و سهم امام (وجوهات شرعى) زندگى مى كردند.
همان زمان او پهلوى بود و عمويش پادشاه.
حالا اين آقازاده هاى امروزى در ايران در اقصى نقاط دنيا از شهرهاى آمريكا گرفته تا لندن و پاريس و دبى و برونئى و گوشه هاى مسكونى اسپانيا و كانادا و ده ها شهر و كشور ديگر، مالك مجموعه هاى مسكونى و تجارتى و صاحب حساب هاى نجومى و شركت هاى كلان مايه شده اند. اما اين همه پايانى ديگر نيز دارد، پايانى از نوع همان كه اين سال ها چندين نمونه اش را شاهد بوديد.
ماركوس، موبوتوسكو، دوواليه، بوكاسا و تر و تازه تر از همه عداى و قصى فرزندان صدام حسين.

مصاحبه با پاتريك على پهلوى
مارسل كونژ فيلسوف بزرگ فرانسوى گفته است: شما زمانى طرف مقابل خود را (درك) مى كنيد كه با احترام به او بنگريد و با صبر و شكيبائى به سخنانش گوش فرا دهيد.
برخورد من با على پهلوى سبب شد كه قاطعانه بگويم او را يك فيلسوف Humaniste (شخصيتى انسان دوست) تشخيص دادم نه يك رجل سياسى.
از على مى پرسم در نامه هائى كه از شخصيت هاى معروف جهان دريافت كرده ايد، مى بينم دالائى لاما، حتى همسر ژيسكاردستن، رئيس جمهور سابق فرانسه همه شما را Son Altesse Imperial Prince Ali Pahlavi خطاب كرده اند، من بايد شما را به چه عنوانى خطاب كنم و چند سال داريد؟
جواب مى دهد: على ۵۵ ساله و مى گويد: ژان پل سارتر گفته است، آنچه به زندگى ارزش مى دهد نام و عنوان نيست، راهى است كه ما خود انتخاب مى كنيم.
س: در فكر بودم مصاحبه ام را با شما با اين سئوال ها آغاز كنم و از شما بپرسم:
*كتاب «نسيم آزادى» نوشته شاهزاده رضا پهلوى را خوانده ايد؟
*ايا فرزندان شما كه Royal Familly هستند تاكنون شاهزاده رضا پهلوى را ديده اند؟
*آيا رژيم سلطنتى به ايران باز مى گردد؟
*خود شما با رضا پهلوى تماس و ارتباط داريد؟
ولى اكنون به خودم اجازه نمى دهم كه اين سئوال ها را عنوان كنم چون تماماً در دايره روابط شخصى و خانوادگى شما قرار دارد كه طرح آن در چنين زمانى به مصلحت نيست. از آنجا كه تاريخ از نوشته هاى پراكنده، نوشته مى شود، خواهشمندم از دوران شش ساله ولايتعهدى خودتان و دليل اين كه مادرتان براى Rene Coty رئيس جمهور وقت فرانسه و ملكه اليزابت نامه نوشت، توضيح بدهيد.
ج: بله. وقتى پدرم فوت مى كند، شاه بدون وليعهد مى ماند و كسى كه مى توانست وليعهد شود، پدر من بود چون بقيه برادران او از خاندان قاجار بودند كه طبق قانون اساسى ممنوعيت براى آنها بود و در ضمن در همان قانون اساسى تأكيد شده كه شاه بايد همواره داراى وليعهد باشد. پس از مرگ پدرم تنها كسى كه مى توانست اين مقام را عهده دار شود من بودم. شاه آن زمان مى خواست مرا از مادرم جدا كند و به سوئيس بفرستد در همان مدرسه اى كه خودش درس خوانده بود و مادرم را به عنوان پرستار اجازه داد كه با من باشد و آقاى مهران را به عنوان سرپرست من تعيين نمودند. دو ماه در پانسيون مارى ژوزه بودم تا اين كه مادرم مرا از آن پانسيون محرمانه خارج كرد و به پاريس آورد. مدتى كوتاه در پاريس بوديم. شاه، حميدرضا را همراه با هيئتى به پاريس فرستاد تا مرا به تهران برگردانند. حميدرضا موفق نشد.
در اين موقع دربار ايران به Rene Coty رئيس جمهور وقت فرانسه مراجعه نمود و دفتر رئيس جمهورى رسماً پاسخ داد، وليعهد ايران چون متولد فرانسه است تا زمانى كه در فرانسه اقامت دارد يك فرانسوى است و من به عنوان رئيس جمهور نمى توانم او را از مادر فرانسويش جدا كنم، چون اين امر مخالف قوانين و حقوق فرانسه است، ولى توصيه مى كنم شما با مادرش مذاكره نمائيد تا راه حلى پيدا شود.
چنين اقدامى انجام شد و شاه مجبور شد با مادرم كنار بيايد و به جائى رسيدند كه شاه گفت شما مى توانيد به ايران بيائيد و وليعهد مى تواند با شما زندگى كند.
در تهران آقايان وارسته و مفتاح سرپرست من بودند تا ضمن تربيت، مرا به وظايف آينده قانونى خودم آشنا سازند. من تحت نظر آن اساتيد زبان هاى فارسى، انگليسى، تاريخ و قوانين مختلف را ياد گرفتم.
در خيابان آشيخ هادى تهران خانه اى بزرگ اجاره كردند و نوزده نفر از سربازان گارد سلطنتى حفاظت محل اقامت من و مادرم را عهده دار بودند.
ازدواج شاه و فرح ديبا و بدنيا آمدن شاهزاده رضا پهلوى براى من مثل اين بود كه از زندانى بزرگ آزاد شده باشم. از آن لحظه زندگى براى من رنگ و بوى ديگر گرفت و مادرم بيش از من خوشحال بود.
س: ممكن است از رابطه خودتان با كاترين عدل دختر پروفسور عدل صحبت كنيد؟
ج: با كمال ميل. اتفاق مهمى كه در زندگى من افتاد اين بود كه من در شانزده سالگى عاشق كاترين عدل دختر پروفسور عدل كه ۱۵ سال داشت شدم.
به اصفهان براى تعطيلات نوروز رفتيم. مدرسه هاى ما اين سفر را ترتيب داده بودند. وقتى كه به اصفهان رسيديم يك گروه از دختران مدرسه ژاندارك كه كتى هم جزو آنها بود تصميم مى گيرند كه از كوه صفوه بالا بروند. اين كوه قديمى سال ها بود كه در حال ريزش بود و بدبختانه كتى يكى از قربانيان سقوط از آن كوه بود كه روز بعد پدرش پروفسور عدل همراه تيمسار خاتم با هواپيماى كوچكى به اصفهان آمدند و كتى را به تهران منتقل نمودند و چون ديدند معالجه او كه ستون فقراتش آسيب ديده بود، در تهران امكان نداشت او را به پاريس فرستادند كه سه ماه تمام در بيمارستان بسترى بود. بعداً او را به تهران برگرداندند كه شش ماه هم در بيمارستان رضا پهلوى بسترى بود و من هميشه در كنارش بودم.
س: گفته مى شد كه شما با او ازدواج كرديد؟
ج: نه ما فقط دوست بوديم و چهار سال بعد از يكديگر جدا شديم و او كه كاملاً فلج بود، همسر بهمن حجت كاشانى گرديد كه ديوانه وار دست به عمليات چريكى زدند و ساواك هر دوى آنها را كه در غارى مخفى بودند به گلوله بست و هر دو كشته شدند.
س: چه زمانى به گرگان رفتيد؟
ج: من وقتى از كاترين جدا شدم به سانفرانسيسكو رفتم و پس از دو سال به ايران بازگشتم. در بازگشت به ايران يك مسلمان دو آتشه بودم كه نمازم قطع نمى شد، روزه مى گرفتم، خمس و زكات مى پرداختم و در سرزمين هاى پدرم در دشت هاى وسيع گرگان به پنبه كارى و كشت گندم مشغول شدم. سيصد و چهل و چهار هكتار اختصاص به كشت پنبه و گندم داشت. هر روز عده اى پيش من مى آمدند و از رئيس املاك سلطنتى در گرگان شكايت مى كردند. من طى نامه اى مراتب را به اعليحضرت و شهبانو فرح و هويدا اطلاع دادم كه هيچوقت جواب نيامد ولى بعد كه بهمن و كتى جريان چريكى خود را انجام دادند، ساواك مرا در اوين زندانى كرد براى هفده روز، روزى چهار ساعت از من سئوال مى شد و حتماً مى خواستند من بگويم ماركسيست هستم. بعد از فشار يك وكيل بين المللى كه مادرم براى من گرفته بود از زندان آزاد شدم و ضمناً ساواك فهميد كه من ماركسيست نيستم. بعداً ممنوع الخروج بودم تا اين كه انقلاب شد و وقتى چهار تيمسار را كشتند، من به ديدن طالقانى رفتم و به او گفتم كه اين كارها با اسلام ربطى ندارد. گفت چطور؟ گفتم در صدر اسلام وقتى حضرت رسول فاتحانه به مكه برگشت نه كسى را كشت نه كسى را زندانى كرد، نه مال كسى را گرفت نه به يكى فحش داد. طالقانى به من گوش داد و نگاهم كرد و گفت تو راست مى گوئى ولى خفه شو چون تو را هم خواهند كشت. تا طالقانى زنده بود تقريباً وضع من بدون خطر مى گذشت، وقتى كه او با مرگ مشكوك مرد، يك هفته بعد ساواما مرا احضار كرد و اين آغاز آزار و اذيت هاى پى در پى من بود. چهار بار مرا به اوين فرستادند و چهار بار كسانى از روحانيت مرا بيرون آوردند. سه روز قبل از اين كه زير نظر خلخالى دادگاهى شوم، روحانيونى كه مرا از زندان آزاد كرده بودند با يك هواپيماى سوئيس ار، مرا به پاريس فرستادند.

روزهاى دربدرى و آوارگى
در فرانسه براى امرار معاش كارهاى گوناگون كردم. مدتى تلفن چى بودم و مترجمى مى كردم ولى درآمد كافى نداشتم. از آنجا كه در فقر مطلق به سر مى بردم و سر پناه و جائى براى خواب نداشتم، در آن سال هاى تاريك به مدت شش ماه توى خيابان ها مى خوابيدم و هر وقت كه امكان داشت غذا مى خوردم. شش ماه گدائى براى من بزرگترين دانشگاه بود. اجتماع فرانسه، اجتماع مصرف است، كسى كه پول ندارد مثل اين كه وجود ندارد. عابرين گدائى را كه زير درختى نشسته اصلاً نمى بينند. روزهاى پى در پى روى نيمكت كنار خيابان مقابل هتل پنج ستاره اى كه روزى به اتفاق مادر و سرپرست هايم در سويت آن زندگى مى كرديم، مى نشستم. به ياد مى آوردم در سال هاى ولايتعهدى عده اى براى ديدن من صف مى كشيدند و عكاس ها و خبرنگاران ساعت ها جلوى هتل مى ايستادند تا پرنس كوچك خارج شود. حالا هيچكس مرا نمى شناخت. بعد از گذراندن اين روزهاى تاريك و سياه به كمك يكى از آشنايان در چاپخانه اى مشغول به كار شدم كه تا امروز ادامه دارد.

خطر اسلام براى دنيا
س: نظرتان در خصوص دولت مردان جمهورى اسلامى ايران چيست؟
ج:از تقريباً بيست و چهار سال قبل، اسلام يك باره قاطى شد با يك افكار تندرو و راديكال. خمينى اين افكار را داشت. در سال ۱۹۷۲ خمينى به يك گروه چپى گفت: اگر مى خواهيد در ايران فردا جائى داشته باشيد بايد بدنبال اسلام برويد. اين اسلام كه از تمام فنون سلطه جوئى استالينى استفاده مى كند با اسلام سنتى در ايران هيچ ربطى ندارد. چنين اسلامى براى دنيا بسيار خطرناك است.
اخبار الجزيره را تعقيب كنيد، ساليان سال است كه به نام اسلام هر شبانه روز با چاقو، گردن يك عده بچه را مى برند. اين بچه هاى معصوم و خانواده هايشان چه كرده اند؟ چه گناهى دارند؟ هيچ نيروئى نه تانك نه بمب نخواهد توانست جلوى تروريسم اسلامى را بگيرد مگر اين كه نشان دهيم دين و تروريسم نه تنها با هم هيچ ارتباطى ندارند، بلكه يكديگر را خنثى مى كنند. وقتى رسانه هاى همگانى توانستند اين موضوع را براى يك ميليارد و چهارصد ميليون مسلمان توضيح دهند كه «تروريسم و اسلام با يكديگر مخالفند» آن وقت تروريسم ريشه كن خواهد شد.
من در سال ۱۹۹۸ يك ويدئو كاست توسط سفارت افغانستان در پاريس براى بن لادن فرستادم و از او پرسيدم: فقط و فقط يك آيه قرآن براى من پيدا كند كه اجازه مى دهد يك مسلمان يك فرد بى گناه را بكشد.
البته بن لادن به من جواب نداد چون به نفع او نبود ولى من كپى اين ويدئو كاست را به تمام تلويزيون هاى انگليس و آمريكا فرستادم كه به دنيا نشان دهند چقدر بن لادن در موقعيت نادرست قرار دارد.
در خصوص دولت مردان امروز جمهورى اسلامى بايد بگويم:
آيت الله خامنه اى يك بنيادگراى اسلامى است همانند خمينى.
خاتمى عروسكى است در دست خامنه اى، او را به اين جهت انتخاب كردند كه به جمهورى اسلامى يك «سيماى» انسانى بدهند، در داخل ايران مردم به آينده اى روشن بينديشند و در خارج وانمود كنند كه حكومت ايران مورد تائيد قاطبه مردم است.
رفسنجانى زيرك و باهوش و تاجر مسلك است. به عنوانى كه در هرم قدرت دارد توجه كنيد. اگر مصلحت نظام بداند با شاهزاده رضا پهلوى كنار خواهد آمد و براى استقبال از ايشان شخصاً در فرودگاه مهرآباد حاضر خواهد شد.
آقاى على پهلوى از اين كه دعوت مرا براى گفتگو پذيرفتيد از شما كمال تشكر را دارم.
گزارش مشروح: سايت اينترنتى ناصر امينى دات كام

مصاحبه با نسرين محمدى
دست به اعتصاب غذا خواهم زد
«نسرين محمدى»: در اعتراض به نظام جمهورى اسلامى و حمايت از مردم ايران
ازگزارشگر نيمروز: حميدرضا طوسى
*هم اكنون بايد اتحادى همه جانبه سرلوحه برنامه هاى ما قرار گيرد و دعواها و درگيرى هاى جناحى و ميان گروهى كنار گذاشته شود.
*نسرين محمدى در اين مصاحبه، يكبار ديگر پرده از وزارت مخوف اطلاعات نظام برداشت.
*حدود ۵ يا ۷ دقيقه پس از برگشت منوچهر محمدى از مرخصى به زندان اوين، مأموران وزارت اطلاعات با تهديد و ارعاب از او خواسته اند كه در يك مصاحبه تلويزيونى، مصاحبه خود با رسانه هاى خارج از كشور را نفى كرده و اظهار ندامت كند!!
*منوچهر محمدى پس از مقاومت در برابر مأموران وزارت اطلاعات، ضمن ضرب و شتم فراوان، به مكان نامعلومى منتقل شده است.
*نسرين محمدى: آقائى بنام مرتضى، ضمن تهديد و تلفن هاى پى در پى به پدرم، گفته است كه ما خيلى گُنده تر از او (نسرين) را در آلمان و خارج كشور كشته ايم!! به نسرين بگوئيد كه اگر دست از افشاگرى برندارد، او را خفه خواهيم كرد!

همزمان با نزديك شدن سالگرد ۱۸تير ،۷۸ بسيارى از گروه ها و احزاب سياسى خارج از كشور بدنبال آماده ساختن خود براى برگزارى هر چه باشكوهتر اين مراسم كه به تاريخ ميلادى ۹ جولاى خواهد بود، هستند.
به همين منظور تظاهرات و تجمع باشكوهى يكشنبه گذشته مقابل كليساى دُم در شهر كلن آلمان از سوى عده اى از دانشجويان و فعالان گروه هاى مختلف سياسى برگزار گرديد. در اين تجمع باشكوه كه عده زيادى از جوانان غيور و شير زنان و تبعيد شدگان در خارج از كشور حضور داشتند، «نسرين محمدى» خواهر «منوچهر محمدى» از دانشجويان و رهبران جنبش دانشجوئى در بند نظام جمهورى اسلامى، ضمن ايراد سخنانى براى جمعيت حاضر به سئوالات خبرنگار ما در آلمان نيز پاسخ گفت.
وى ضمن اعلام آمادگى كامل خود براى برگزارى هر چه باشكوهتر مراسم ۱۸ تير امسال، گفت: الان، فقط و فقط اتحاد و يكپارچگى است كه عامل مهم پيشرفت اهداف و برنامه هاى ما مى باشد. هم اكنون بايد اتحاد همه جانبه سرلوحه برنامه هاى ما قرار گيرد و دعواها و درگيرى هاى جناحى و ميان گروهى كه قبلاً در احزاب سياسى خارج از كشور مطرح بوده كنار گذاشته شود و همراه و همگام با مردم و دانشجويان دربند و جو خفقان ايران همه هم صدا و يكپارچه خواهان يك حكومت سكولار و جدائى دين از حكومت باشيم. «نسرين محمدى» كه در طول مصاحبه با خبرنگار نيمروز، با شور و حرارت خاصى صحبت مى كرد، افزود: مردم و جوانان و دانشجويان ما، در ايران با وجود خطرات فراوان و جو موجود در فكر تجديد قوا و حفظ وحدت و هم دلى خود هستند و ما هم در اين سوى مرزها ضمن هم دردى و همدلى با همه آنها، بايد حمايت همه جانبه اى از ملت داشته باشيم و همه دعواهاى شخصى و ميان گروهى قبلى را كنار بگذاريم.
وى در ادامه، در پاسخ سئوال خبرنگار ما مبنى بر اين كه از برادران و خانواده خود چه اطلاعى داريد، اظهار داشت: اخيراً كه منوچهر از زندان به مرخصى رفته بود، اصرار فراوان داشت كه با رسانه ها و گروه هاى خبرى مصاحبه و گفتگو داشته باشد، لذا در يك مصاحبه با تلويزيون «اِن آى تى وى» و راديوى ۲۴ ساعته «صداى ايران» همه دانشجويان و مردم عزيز ايران را دعوت به تظاهرات و تجمع كرده بود و خواسته بود كه همگان بر عليه اين حكومت ديكتاتورى قيام كنند و بدنبال اين مصاحبه نيز بيانيه مفصلى را پيرامون تظاهرات ۱۸ تير منتشر كرده بود.
«نسرين محمدى» افزود: در آخرين روزى كه قرار بود منوچهر پس از پايان مدت مرخصى اش به زندان اوين بازگردد، حدود ساعت ۱۱ شب ضمن برگشت به زندان، چيزى حدود ۵ يا ۷ دقيقه پس از ورود به بند ۳ زندان اوين، چندين نفر از وزارت اطلاعات نظام جمهورى اسلامى به ملاقات او رفته و شديداً تأكيد كرده اند كه بايد همين الان همراه با ما به راديو و تلويزيون آمده و رسماً در تلويزيون اعلام كنيد كه از گفته ها و مصاحبه خود پشيمان شده ام و اتحاديه ملى دانشجويان و فارغ التحصيلان را منحل شده اعلام كنيد.
كه البته بنا به گفته هاى نسرين، منوچهر محمدى زير بار تصورات و حرف هاى غلط مأموران وزارت اطلاعات مبنى بر شوى تلويزيونى مسخره و مزخرف اظهار ندامت نرفته، لذا ضمن ضرب و شتم فراوان او را به مكان نامعلومى منتقل كرده اند و هيچكس اطلاع دقيقى از محل نگهدارى وى ندارد.
«محمدى» در ادامه افزود، كه پدر ما هم اكنون بسيار نگران جان منوچهر است و ضمن تأكيد فراوان به من، اظهار داشته كه مسأله منوچهر را با رسانه هاى خارج از كشور در ميان بگذارم و به همگان بفهمانم كه در مملكت اسلام ناب محمدى آقايان چه مى گذرد. گرچه مكالمه تلفنى نسرين بنا بر گفته خودش با پدر و ديگر اعضاى خانواده اش بسيار مشكل است، چرا كه ظاهراً در بسيارى از مواقع خط ارتباطى قطع شده و از قرار معلوم خطوط تلفن و مكالمات آنها تحت نظر مأموران وزارت اطلاعات است و بدين جهت برقرارى ارتباط مشكل به نظر مى رسد.
۱۸ تير امسال، با توجه به شرايط و وضعيت موجود و بنا به گفته اين خواهر زجر كشيده از ستم ملايان، حساس تر و مهمتر از سال هاى گذشته است و مسئولان نظام هراس دارند كه با ادامه روند تظاهرات مردم و دانشجويان، پايه ها و بدنه نظام به لرزه بيافتد و دچار توهمى بس عميق شده اند.
نسرين كه به گفته خود مدت يكسال و نيم است كه ساكن آلمان مى باشد، در ادامه اظهار داشت: بنا به دلايلى تا دو ماه پس از ورودم، سكوت كردم، اما ديگر طاقت نياوردم و آنگاه شروع به فعاليت و حركت نمودم و بدنبال افشاگرى هائى كه پيرامون سردمداران نظام صورت گرفت، ضمن ترس و واهمه از گسترش اين افشاگرى ها در مجامع بين المللى، آقائى بنام مرتضى كه خود را از مأموران وزارت اطلاعات معرفى نموده، پدرم را بارها و بارها تلفنى تهديد كرده اند و گفته اند كه ما خيلى گُنده تر از او (نسرين) را در آلمان كشته ايم!! به نسرين بگوئيد كه اگر دست از افشاگرى و فعاليت خود برندارد، او را خفه خواهيم كرد.
در تمام طول مصاحبه، بغض و گرفتگى عجيبى سراپاى وجود اين خواهر دلير را فرا گرفته بود و با احتياط سعى در بيان كلمات داشت. وى مى گويد، پدر و خانواده ام بارها تذكر داده اند كه در طى روز تنها در معابر عمومى رفت و آمد نكنم و حتماً به همراه چندين نفر در مجامع و معابر عمومى تردد كنم، حتى پس از غروب آفتاب نيز رفت و آمد را برايم خطرناك دانسته اند. اگر چه پليس آلمان محل سكونت و اقامت نسرين را ثبت كرده و او را به عنوان يك شخص سياسى، مد نظر دارند و آدرس او در اداره پليس شهر محل سكونتش محفوظ است، اما با اين حال ترس از اعمال تروريستى و حركات كثيف مسئولان اطلاعات كه همچون قارچ سمى در همه جاى دنيا رشد كرده اند، پنهان كردنى نيست.
اگر چه اين ترس به ظاهر يك ترس از جان و نبود زندگى است، اما در واقع ترس از اين است كه اين جان بايد حفظ شود و حتى المقدور به آيندگان و جوامع بين المللى فهمانده شود كه اين ددمنشان تندخو چه ها كه نكردند.
اين جان عاشق و فدائى ميهن و آزادى بايد حفظ شود و پايدار بماند تا بتواند شاهد برقرارى دموكراسى واقعى در مملكت خود باشد. اگر چه عمر دست خداست و هيچ كس از آينده خود خبر ندارد، اما آينده را لااقل پيش بينى مى توان كرد.
نسرين چون جوانى تشنه، عطش دموكراسى داشت و با حرارتى آتشين مى گفت:
ما جوانان، نابود شده و بدبخت شده پدران و مادران خود هستيم. چرا كه آنها بودند كه در بيست و چهار سال گذشته به خيابان ها ريختند و خواهان حكومت فعلى شدند. هم اكنون هم آنها بايد به خيابان ها بريزند و اين بار به هواخواهى ما كه طالب دموكراسى واقعى هستيم، بپاخيزند. امروز نوبت همه است كه به صحنه بيايند و اشتباهات گذشته را جبران كنند.
وى در ادامه از همه مردم و اقشار مختلف سياسى خواهش كرد كه اگر عاشق مملكت و آزادى و دموكراسى هستند، به صحنه بيايند و در ايران به خيابان ها بريزند و در خارج از كشور مقابل سفارت خانه هاى ايران، با تجمع خود و شعارهاى كوبنده عليه سردمداران نظام جمهورى اسلامى، تنفر خود را ثابت كنند.
چرا كه با اين كار دل همه زندانيان سياسى و زجر كشيدگان از اين انقلاب شوم، خوشحال و شاد خواهد شد.
نسرين محمدى در خاتمه اضافه كرد كه هفته آينده در يك حركت و برنامه حساب شده در مقر اتحاديه اروپا در بروكسل ضمن يك تحصن ۲۴ ساعته به منظور حمايت از مردم ايران و اعتراض عليه نظام جمهورى اسلامى، دست به اعتصاب غذاى نامحدود خواهم زد.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
اخبار تظاهرات
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
افغانستان
ورزش
خاطرات
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   اخبار تظاهرات   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   خاطرات   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •