Nimrooz
Vol. 15, No. 739, June 20, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۳۹ - جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۸۲
گفتگوئى با باقر پرهام
دلمشغولى ايرانيان: دمكراسى يا شكل نظام؟
آشتى ملى بر محور دمكراسى (۲)
از مجله تلاش
۲ نراقى
با داريوش همايون درباره حوادث هفته گذشته تهران و شهرهاى ديگر ايران
اين فرياد خشم مردمى است كه به پايان تحمل رسيده اند
سردمداران رژيم، راه چائوشسكو را مى روند
مردم آزادى مى خواهند و شكل حكومت فعلاً براى آنها اهميت ندارد رهبرى از دست «دوم خرداد» بيرون رفته و برگشتنى نيست.
پشتيبانى آمريكا از جنبش مردمى عامل سازنده اى در مبارزات است

گفتگوئى با باقر پرهام
دلمشغولى ايرانيان: دمكراسى يا شكل نظام؟
آشتى ملى بر محور دمكراسى (۲)
از مجله تلاش
003333.jpg
باقر پرهام
همه پيروان خمينى، بويژه در بين آخوندها، نيز كه حزب الهى نبودند و نيستند. بسيارى از آنان، ضمن اعتقادات مذهبى خويش، به حقوق و آزادى هاى مدنى، اجتماعى و سياسى مردم نيز باور دارند. حالا اگر تعادل قوا به دست قشرى افتاد كه مى خواهند كشور را براساس شريعت ۱۴۰۰ سال پيش اداره كنند و در اين راه از همه وسائل و ابزار سركوب مردم استفاده مى كنند داستان ديگرى است كه دلايل خودش را دارد. ولى در بدنه طرفداران خمينى، حتى در بين سپاهيان، بسيجيان و ارتشى ها يا كادرهاى ادارى، اشخاصى هستند كه با حفظ اعتقادات مذهبى به آزادى هاى مردم نيز بى اعتنا نيستند. وظيفه يك جنبش دمكراتيك براى استقرار دمكراسى در ايران از راه «اتحاد ملى» و توسل به رفراندم، علاوه بر جلب نظر عامه مخالفان، جلب همكارى اين گونه افراد نيز هست. چه كسى گفته است كه ما از جلب همكارى اصلاح طلب واقعى، بيرون از نظام، بى نياز هستيم و نمى خواهيم با اين گونه افراد همكارى كنيم؟ ما خواهان همكارى و اتحاد با همه اصلاح طلبان واقعى هستيم براى برگزارى يك رفراندم ملى، منتها نه در قالب سلطه موجود جمهورى اسلامى و نظام سركوبگر موجود. در چنين قالبى و با حضور ابزارهاى سركوبگر رژيم كنونى، با همه رهبران و كادرهايش كه در امر رفراندم دخالت كنند و آن را زير نظر خود پيش ببرند، صحبت كردن از رفراندم آزاد به شوخى بيشتر شبيه است. زيرا در چنين شرايطى افكار عمومى از قوه به فعل در نمى آيد. نمونه عينى اش را در همين ماجراى عراق ديديم: مردم هنگامى به راستى به سخن در آمدند و نيات واقعى خود را بيان كردند كه ديگر از صدام حسين و رژيم بعثى اش چيزى باقى نمانده بود. آنها كه اين حقايق بديهى اجتماعى را در لفافه سخنان عوامفريبانه ناديده مى گيرند در واقع يا از واقعيت امر اجتماعى در جوامع استبدادزده بى خبراند يا مغرض.
به تدريج كه بر سالهاى خدمت خاتمى در مقام رياست جمهورى افزوده مى شد ناتوانى او در اجراى تعهداتى كه در برابر مردم به عهده گرفته بود آشكارتر مى گرديد. در بين اين تعهدات دو مورد از همه حادتر و مهمتر بودند: آزادى مطبوعات و پيگيرى پرونده قاتلان فروهرها و نويسندگان. خاتمى نه تنها در اين دو مورد به نحو فاجعه بارى عقب نشست بلكه به موازات عقب نشينى هاى خود هرروز بيش از روز پيش نوع گفتارش را تغيير مى داد: به جاى تأكيد هرچه بيشتر بر حقوق مردم، مرتب برپاى بندى اش و التزام اش نسبت به ولايت فقيه و قانون اساسى اش تأكيد مى كرد. به همين دليل، در دوره دوم، به جاى بيش از ۲۰ ميليون رأى دوره اول حدود ۱۴ ميليون رأى آورد. خود من، چند روز پيش از شروع انتخابات دور دوم او، در واشنگتن سخنرانى داشتم (۱۲ مه ۲۰۰۱) در آنجا برخلاف خيلى از مخالفان كه مردم را به تحريم انتخابات دعوت مى كردند، ضمن برشمردن همه بد عهدى ها و ناكامى هاى خاتمى از مردم خواستم در انتخابات شركت كنند ولى اين بار، مخالفت خود با نظام ولايت فقيه و معناى سياسى شركت شان در انتخابات را، نه مانند دفعه پيش به صورت سلبى، بل به صورتى ايجابى نشان دهند، يعنى ورقه هاى سفيد رأى به علامت اعتراض به كليت نظام جمهورى اسلامى در صندوق هاى آراء بريزند (متن كامل سخنرانى همان ايام در نشريه ايرانيان، چاپ واشنگتن، منتشر شده است). خودم نيز، پس از آن سخنرانى، نخست در پاريس به كنسولگرى ايران رفتم و رأى سفيدم را به صندوق انداختم. سپس بيدرنگ به ايران رفتم. نتيجه انتخابات دور دوم نشان داد كه اقبال مردم به خاتمى بسيار كاهش يافته است. ولى شركت مردم در دو دوره انتخابات رياست جمهورى خاتمى يك دستاورد تاريخى داشت كه كمتر كسى تا كنون به آن توجه كرده است: مردم به اهميت رأى خود پى بردند و فهميدند كه دنيا نيز به اهميت رأى شان پى برده است و به آن توجه دارد. همين درك و آگاهى تاريخى بود كه در انتخابات اخير شوراهاى شهر و روستا جلوه مشروعيت شكن اش را نشان داد. مردم ما با بايكوت كردن انتخابات و آزاد گذاشتن ميدان براى طرفداران نظام جمهورى اسلامى بايك تير دو نشان زدند: هم نشان دادند كه اصلاح طلبان، بويژه بخش موسوم به ملى مذهبى هاى شان، ديگر از نظر مردم اعتبارى ندارند؛ و هم ثابت كردند كه ميزان مشروعيت طرفداران نظام جمهورى اسلامى در بين مردم ايران، يعنى آراء نمايندگان جناح معروف به اقتدارگرا، چيزى در حدود ۵ درصد است. ملاحظه مى فرمائيد كه عمل اجتماعى و تداوم آن بر بستر آگاهى هاى تدريجى يعنى چه؟ و كوره آزمون عمل در مقياس جمعى چه نتايج حيرت انگيزى به بار مى آورد؟
اصلاح ناپذيرى نظام جمهورى اسلامى و از دست رفتن مشروعيت اش به جائى رسيد كه با تعطيل فله اى مطبوعات و به زندان افكنده شدن همه روزنامه نگاران و منتقدان (گنجى، عبداله نورى، كديور، باقى، شمس الواعظين، و...) و دستگيرى و سركوب بيرحمانه فعالان جنبش دانشجوئى، صداهاى اعتراض سرانجام از درون رژيم و از بين همان گروهى كه من آنها را «شاگردان معنوى آيت الله خمينى» ناميده بودم به روشنى هرچه بيشتر و با صراحت هرچه تمامتر بلند شد تا رسيد به اين كه اكبر گنجى مانيفست جمهوريخواهى اش را منتشر كرد. او دراين مانيفست برهمه كوشش هائى كه در جهت توجيه نظام دينى يا در جهت امكان اصلاح نظام دينى يا در زمينه تفسير اين نظام به منظور هماهنگ و نا مخالف دانستن آن با جمهوريت و دمكراسى در ايران صورت گرفته بود خط بطلان كشيد. ديگر نه از ادعاهاى امثال دكتر سروش در باب قبض و بسط شريعت چيزى باقى ماند، نه از تئورى حاكميت دوگانه استراتژيست هائى چون سعيد حجاريان و نه اصولاً از هرگونه ادعائى دائر براين كه در قالب شريعت اسلامى چيزى به نام دمكراسى و جمهوريت امكان پذير است. اكبر گنجى سرانجام مردم را به نافرمانى مدنى براى رسيدن به يك رفراندم آزاد فراخواند و اين همان چيزى است كه من با تعبير «پايان تجربه ملت ما با نظام دولت مذهبى موسوم به جمهورى اسلامى» از آن نام بردم. بعد از اين تجربه ها بود كه من ديدم اكنون از ملت ما توهم زدائى شده است: ديگر كمتر كسى در ايران فريب عناوين دهان پركنى چون «مردمسالارى دينى» و مانند اينها را مى خورد. آگاهى به ناممكن بودن آشتى دادن شريعت با جمهوريت از سطح قشرهاى معدود جامعه خارج شده و دارد در مقياس اجتماعى ريشه مى گيرد، چندان كه دانشجويان ما همان شعار رفراندم براى تعيين سرنوشت ملى را، كه جناحى از مخالفان سياسى در خارج از كشور سال ها پيش عنوان كرده بود، و من نيز در سخنرانى ۱۲ مه ۲۰۰۱ ميلادى در واشنگتن از آن دفاع كرده بودم، به عنوان راه خروج كشور از بن بست كنونى تكرار مى كردند و همه ما شنيديم كه در درون كشور مى گويند: رفراندم، رفراندم / دولت با رأى مردم.
يك حركت كيفى ديگر در داخل كشور، از يك سال پيش به اين سو، ديده شده كه در كنار شعار رفراندم بيانگر واقع بين تر شدن جنبش مردمى و توجه هر چه بيشتر رهبران و فعالان اين جنبش به واقعيات سياسى جهان امروز و ضرورت هاى تعيين كننده ملت ما براى رسيدن به آزادى و دمكراسى است. دانشجويان و فعالان جنبش هاى اعتراضى در درون كشور، كه در انواع تظاهرات در سال گذشته در ايران فرصتى براى ابراز عقايد خود يافته اند، شعار مهم ديگرى را نيز عنوان كرده اند كه اهميت آن از شعار رفراندم كمتر نيست. شعار فلسطين را رها كن / فكر به حال ما كن. اين شعار نشان مى دهد كه مردم معترض ما در درون كشور با جهت گيرى محورى سياست خارجى نظام جمهورى اسلامى مخالف اند. آنها نمى خواهند كه همه چيز جامعه تحت الشعاع دعواى اسرائيل و فلسطين قرار گيرد، و برهمين اساس روابط ما با غرب، بويژه با آمريكا، روابطى از اساس خصمانه باشد. نظر سنجى معروفى كه در ارتباط با موضوع برقرارى رابطه با آمريكا در ايران انجام گرفت و به زندانى شدن برخى از چهره هاى سرشناس و بسيار نزديك با مقامات استراتژيك رژيم انجاميد چرا كه در طى آن معلوم شد اكثريت عظيم ملت ما كه جوانان اش بعد از حادثه تروريستى ۱۱ سپتامبر ،۲۰۰۱ با دردست گرفتن شمع هاى روشن و رژه رفتن در برخى از خيابان ها و ميدان هاى تهران احساس همدردى خود را با آمريكائيان نشان داده بودند برخلاف نظر رسمى رهبرى نظام جمهورى اسلامى خواهان برقرارى رابطه با آمريكاست. همين واقعيات بود كه رئيس جمهور آمريكا را برآن داشت تا براى نخستين بار در ربع قرن گذشته، به عنوان بالاترين مقام مسئول در آمريكا، رسماًاعلام كند كه آمريكا از اين پس به دعواهاى به اصطلاح دو جناح هيات حاكمه در ايران توجهى نخواهد كرد و مايل است از كوشش هاى مردم براى رسيدن به آزادى و دمكراسى حمايت كند. من در اين زمينه نخست گفتارى نوشتم كه با «امضا محفوظ» و تحت عنوان «آيا ملايان ايران موفق خواهند شد يك بارديگر نعل وارونه بزنند و آمريكا را به دنبال خود بكشانند» در سايت فارسى ايران و جهان منتشر شد. «امضا محفوظ» نشان مى دهد كه من حتى در تاريخ نگارش آن گفتار نيز مايل نبودم در خارج بمانم و مى خواستم فعاليت فردى ام را به شيوه گذشته، به صورت نيمه آشكار نيمه مخفى، همچنان ادامه دهم و به ايران برگردم. ولى مجموعه شرايطى كه از آنها سخن گفتم سرانجام در مورد من نيز كار خودش را كرد. مجموعه اين شرايط هر ايرانى سوخته دل و علاقمند به پيروزى جنبش ملى و آزاديخواهانه درون كشور براى استقرار دمكراسى در ايران را به تامل وامى داشت و تشويق اش مى كرد كه در جهت عمل به وظيفه ملى خويش گامى بردارد. اين مجموعه شرايط نشان مى داد كه ماده فكر جدائى دين و دولت (نظام سكولار) و پذيرش اصول اعلاميه جهانى حقوق بشر به عنوان ميثاق دولت نوين و مبانى استقرار دمكراسى در جامعه و لزوم همزيستى مسالمت آميز با همه ملل جهان در درون جامعه ما در مقياس اجتماعى شكل گرفته است. برعهده روشنفكران و مبارزان سياسى است كه با كمك يكديگر اين ماده مستعد را از قوه به فعل درآورند و به حركتى عمومى در مقياس ملى تبديل كنند. اما اين اميدوارى برخاسته از شرايط درون كشور بود. در حالى كه شرايط حاكم براپوزيسيون خارج از كشور به نحو فاجعه بارى نوميد كننده مى نمود.
اين اپوزيسيون خارجه نشين، چنانكه خود مى دانيد، نزديك به ربع قرن است كه همچنان اسير گذشته است و سرگرم دعواهاى حيدرى نعمتى خويش. ماجراى ۲۸ مرداد در بيش از پنجاه سال پيش، و دعواهايى نظير مصدق و شاه، چپ و راست، سلطنت و جمهوريخواه، مخالفت با خانواده پهلوى، مخالفت كوركورانه با آمريكا و ترجيح دادن مبارزه با چيزى بنام امپرياليزم در زير عنوان «جهانى شدن» بر مبارزه براى استقرار دمكراسى در ايران، و مسائلى از اين گونه، براى اين اپوزيسيون خارجه نشين، از راست راست اش تا چپ چپ اش البته با فقط معدودى استثنا به نوعى مرفين روحى تبديل شده است كه گوئى اين افراد بدون مصرف روزانه آن نمى توانند زنده بمانند. اينان به جاى توجه به واقعيات داخل كشور و در گذشتن از توهماتى كه نزديك به ربع قرن پيش از اين زمينه سوءاستفاده آخوندها و استقرار نظام استبداد مذهبى در ايران را فراهم كرد، همچنان يا به دعواى اسرائيل و فلسطين دلبسته اند، يا در تظاهرات ضدآمريكائى شركت مى كنند، يا براى آنچه در گذشته رخ داده افسوس مى خورند و اشك مى ريزند و هرجناح از جناح ديگر مى خواهد كه به پابوس اش بيايد و عذر گذشته ها را بخواهد در حالى كه خودش هيچ گناهى براى خودش قائل نيست و معتقد است هرچه گفته و كرده است عين حقيقت بوده و بايد به او به خاطر آن گفته ها و كرده ها مدال لياقت داد. به همين دليل هر گروهى از اين اپوزيسيون تنها شاهكارى كه به خرج مى دهد اين است كه هرچند وقت يك بار مطلبى بنويسد و از تعدادى از همفكران خودش فقط خودش امضاء بگيرد و دل اش به اين خوش باشد كه بهترين سخن ها را گفته است، بى كمترين توجهى به اين كه اين گونه امضاء ها، با توجه به واقعيات درون كشور، با توجه به منطق حاكم برحركت عمومى مردم در مقياس اجتماعى، تا چه حد فراگيرنده همه اصول مشترك همه گروه ها و قشرهاى جامعه ايرانى است و به بنيادهاى عام حركت اجتماعى توجه دارد نه فقط به خواست اين يا آن گروه خاص از مردم.
به همين دلائل، بنده ضمن اين كه از يك سو، با توجه به شرايط تشويق كننده داخل كشور، كه نوعى احساس وظيفه ملى را در هر ناظر بيطرفى بيدار مى كرد، به قول معروف بنا را براين گذاشتم كه ديگر «امضا محفوظ» را كنار بگذارم و يك سره ترك يارو ديار كنم، ديگر به ايران برنگردم و به گفته شما واردميدان مبارزه بشوم، اما ازاين حقيقت نيز غافل نبودم و نيستم كه سردادن نداى اتحاد ملى و فراخواندن اپوزيسيون خارج از كشور به لزوم استفاده از توان همه نيروهاى مخالف نظام جمهورى اسلامى در مبارزه اى واحد براى واداشتن هيات حاكمه نظام جمهورى اسلامى به ترك قدرت و تن در دادن به برگزارى يك رفراندم آزاد زير نظارت بين المللى و در شرايطى كه دستگاه هاى تبليغى سركوبگر خود نظام دخالتى در آن نداشته باشد، در وانفسا و واويلاى سياسى پر از بدگمانى و تشنج خارجه نشينان در حكم ندا و فريادى در برهوت است كه معلوم نيست كسى پاسخ به آن بدهد. ولى، با خود گفتم، با همه اينها، تو آنچه شرط بلاغ است با ديگران بگو، حتى اگر شده فقط براى ثبت در تاريخ. خوب ديديد كه پاسخ خارجه نشينان از معركه گير تلويزيون لوس آنجلسى اش بگير، تا وظيفه بگير سابق دستگاه مرحوم بختيار، يا كنفدراسيونى ورشكسته از كشور گريخته، يا تعزيه گردان ۲۸ مرداد، يا شاعرى كه خود را هم شاعر «خلق» مى داند و هم دهن «ميهن»، چه بود و چه گونه كوشيدند اين نداى صميمانه براى همدستى و همكارى در يارى رساندن به مردم زير ستم ايران و گشودن باب يك مبارزه ملى را به دفاع از سلطنت و يا جاده صاف كردن براى يك شخص يا يك خانواده و امثال اين ها تبديل كنند و همچنان دست بردار نيستند و هر قدر من سكوت مى كنم و محل نمى گذارم آنها جرى تر و اين گونه مخالفت ها از هر سو بيشتر مى شود.

تلاش اگر برمبناى گفتار شما هم، بپذيريم كه پيامد نظام جمهورى اسلامى وضعيت ناهنجار و اسفبار كنونى بوده و تداوم آن برفلاكتبارى همه جانبه اجتماعى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى و اخلاقى مى افزايد، آيا مجاز نيستيم پس از اينهمه، بگوئيم، اتخاذ رويه سلبى در برابر «عملى در مقياس اجتماعى» نظير انقلاب اسلامى يا حتى مقاومت در برابر آن انقلاب جزئى از مسئوليت انسانى و اجتماعى روشنفكرى بوده است.
اگر پيش گيرى از تحقق چنين تجربه اى عملى نبود (از جمله به دليل پراهميت فضاى فكرى و توهم حاكم برجريان قريب به عموم روشنفكران ايران) اما شايد «عمل سلبى» روشنفكران، امروز موجب اعتبار بيشتر و باورمنديشان مى شد؟
تجربه تقريبا يكدهه پيش روشنفكران لائيك الجزايرى بويژه روزنامه نگاران (عليرغم تضاد و مخالفتشان با حكومت نظامى در اين كشور) يعنى مقاومت در برابر تهاجمات و تجاوزات بنيادگرايان اسلامى كه از طريق انتخابات و با رأى مردم در صدد اشغال حيات سياسى و اجتماعى كشور بودند، آيا فكر نمى كنيد هم موجب اعتبار و حيثيتى فراموش نشدنى براى آنان شد و هم كشور را از در غلطيدن به آينده اى وخيمتر رهانيد؟
برداشت از پاسخهاى شما چنين مى تواند باشد كه، روان شدن بدنبال اميدها و توهمات توده را نوعى واقع بينى روشنفكرى دانسته و روشنفكر را ملزم مى دانيد در هر مرحله عمل خود را (اينكه چگونه مى انديشد، معيار و ارزشهايش چيست اهميت ندارد، زيرا اينهمه «آرمانى» بيش نيست) با توده «متوهم» تا زمان فرارسيدن ناكاميها و كسب عملى آگاهى وى بدين كه راهى كه گزيده شده در واقع سراب بوده، همساز و همگام سازد.
آيا فكر نمى كنيد «عافيت گزينى» و «آرمان گرائى» اتهامى باشد به روشنفكران انگشت شمار ايرانى كه شهامت «نه گفتن» به «عملى در مقياس اجتماعى» اما نادرست را داشته و دارند؟

پرهام در پرسش شما چند موضوع متفاوت مطرح شده است كه به نظرمن در باره هريك از آنها بايد جداگانه بحث كرد تا اسباب سو تفاهم فراهم نشود.
يكم اين كه آن چيزى را كه من با عنوان «حركت در مقياس اجتماعى» پيش كشيدم گويا شما اين طور تعبيرمى كنيد كه، به عنوان مثال، وقتى اجتماع راه افتاد روشنفكران نيز بايد، به بهانه، به قول شما، «واقع بينى» به «دنبال اميدها و توهمات توده» به راه بيفتند. من چنين چيزى نمى گويم و اين گونه استنباط از سخنان من درست نيست. بحثى كه من در باب حركت «در مقياس اجتماعى» كردم و طى آن بارها براين موضوع تأكيد ورزيدم كه تا فكرى «در مقياس اجتماعى» در جامعه اى جا نيفتند، صحبت از آگاهى اجتماعى كه بستر لازم براى حركت اجتماعى است صحبتى بيهوده خواهد بود به هيچ وجه اين برداشت شما را كه روشنفكر بايد به دنبال توهمات توده ها راه بيفتد تاييد نمى كند. ما از دو چيز متفاوت سخن مى گوئيم. بحث من تأكيد بر تفاوت نگرش سوسيولوژيك با نگرش هاى فلسفى متافيزيكى، و ايده ئولوژيكى بود. جامعه شناس نمى تواند به واقعيت اجتماعى بى اعتنا باشد، چه از نظر ديدن و تحليل كردن، چه از نظر مشاركت كردن، اعم از اين كه آن واقعيت مطلوب او باشد يا نباشد. ضمن اين كه همه اين بحث ناظر بر وضعيت ايران پس از استقرار نظام جمهورى اسلامى بود و به مبارزات بيست ساله اخير برمى گشت در حالى كه استنباط شما آن را به پيش از استقرار نظام جمهورى اسلامى و به عنوان يكى ازعوامل برآمدن اين نظام برمى گرداند.
دوم اين كه موجودى كه شما از آن به عنوان «روشنفكر» ياد مى كنيد از آسمان به زمين نمى افتد، محصول مستقيم جامعه سياسى فرهنگى خويش است. اگر اين جامعه سانسور زده و مبتنى برمكانيزم هاى جلوگيرى كننده از آگاهى يافتن باشد، به اصطلاح «روشنفكر» آن نيز موجود عجيب الخلقه اى خواهد بود مانند همه ما به اصطلاح روشنفكران دهه چهل و پنجاه. به عنوان فقط چند مثال از شما مى پرسم آيا كسانى كه در اوائل دهه چهل در ايران زندگى مى كردند از محتواى سخنرانى خمينى در قم در مطبوعات همان روزها به طور كامل مطلع شدند؟ آيا متن كامل آن سخنان در روزنامه هاى آن روز چاپ شد؟ يا در رسانه هائى چون راديو و تلويزيون مورد بحث و گفت و گو قرار گرفت؟ هستند كسانى كه مى گويند كشف الاسرار خمينى ۵۰ سال پيش تر چاپ شده بود. اما اينان متاسفانه فراموش مى كنند كه همين كتاب يا نظاير آن از وقتى خمينى خمينى شد اگر در دست كسى يا در خانه اى ديده مى شد آن كس و صاحب آن خانه خدا مى داند به چه گرفتارى هائى دچار مى شدند. مثال ديگر. آيا هيچ يك از شعرها و سخنرانى هاى شاعران و نويسندگان در ده شب شعر گوته در مطبوعات آن روز ايران بازتابى يافت؟ آيا هيچ برنامه راديوئى يا تلويزيونى را به ياد داريد كه در همان ايام به اين رويداد اختصاص يافته و در باب چند و چون آن بحث كرده باشد؟ اصلا كسى به محتواى آن پيام ها توجهى نشان داد، منظورم در سطح مديريت سياسى جامعه است؟ مگر خود من در سخنرانى ام در همان شب ها به زبان اهل فن و در حدى كه سانسور حاكم از يك سو و قرار و مدار ما با دستگاه مسئول انجمن گوته از سوى ديگر اجازه مى داد تحت عنوان «فضاى حرف و فضاى عمل» نكوشيدم دورنماى خطر روى كار آمدن ذهنيت مذهبى را در ايران به نحوى براى شنوندگان حاضر در عرصه آن باغ ترسيم كنم؟ مگر با شعر فردوسى شروع و با شعر فردوسى ختم نكردم و نگفتم دريغ است ايران كه ويران شود؟ چه كسى دنبال اين بحث مراگرفت و چه قدر اين طرز نگرش از سوى مديريت سياسى جامعه امكان بازتاب در مطبوعات و رسانه هاى ايران يافت؟ منظورم اين است كه مديريت سياسى جامعه چه كوششى كرد تا حركتى كه از چندى پيش آغاز شده بود در مسير توهمات مذهبى نيفتد؟ من در مقالاتى ديگر (نيمروز، شماره هاى ۸۲۸ و ۸۳۰) نشان داده ام كه جنبش جامعه مدنى در اوائل دهه پنجاه تا اواسط آن، جنبشى اعتراضى در چارچوب قانون اساسى مشروطه و اعلاميه جهانى حقوق بشر بود. از دى ما ۱۳۵۶ به بعد بود كه اين جنبش تغيير مسير داد و به روى كارآمدن رهبرى مذهبى انجاميد. چرا؟
از سوى ديگر، مى گويند معما چو حل گشت آسان شود. بعد از ۱۳۵۷ و روى كار آمدن نظام مذهبى، كه آب سربالا رفت، كار به جائى رسيد كه به قول معروف قورباغه ها شروع كردند به ابوعطا خواندن. ولى، انصافا، چندتن از «روشنفكران» آن نظام را كه امروز يا همان چند سال پس از روى كار آمدن نظام جمهورى اسلامى دريافتند كه آب سربالا رفته و بنابراين شروع به زمزمه هائى در ستايش از نظام پيش از آن كردند، آرى چند تن از اين گونه افراد را سراغ داريد و مى توانيد نام ببريد كه پيش از آن، مثلا در طول دهه چهل تا نيمه دهه پنجاه، به موقع خودش در باب مزاياى نظام پيشين سخنى گفته يا تحليلى واقع بينانه و شجاعانه ارائه داده باشند؟ من يك تن را بيشتر نمى شناسم كه با صداقت و براساس تجارب سياسى خودش در خارج و داخل كشور اين كار را كرد و در همان نخستين ساعات به قدرت رسيدن آخوندها نيز جان اش را برسر اين كار گذاشت. پرويز نيكخواه را مى گويم. بيشتر كسانى كه بعد از سقوط نظام سلطنتى محمد رضا شاه به فكر اين افتادند كه اسلام را مطالعه كنند و در سال هاى اخير در باب ناسازگارى اسلام با ايده دموكراسى مقاله ها و كتاب ها نوشته اند كه به جاى خود روشنگر و ارزشمند نيز هست در دهه چهل تا ۱۳۵۷ كجا بودند و چه چيزهائى مى نوشتند؟ يا آن دسته ديگرى كه اكنون كاتوليك تر از پاپ شده اند و يقه مى درانند كه هركسى سخنى در انتقاد از رژيم گذشته گفته «توده اى» است و خون اش هم حلال، چرا هنوز هم در سوداى تجديد همان حال و هوائى هستند كه آن توهمات را به بار آورد؟ در كل طرفدران سينه چاك نظام گذشته، قلم به دست ها و روشنفكرهايش را مى گويم، چند نفر را مى توانيد نا م ببريد كه صادقانه و واقع بينانه به انتقاد از مديريت سياسى آن روزگار نشسته باشند؟ من كه جز شاهزاده رضا پهلوى، داريوش همايون و تنى چند نظامى و روزنامه نگار با انصاف، كسى ديگر را نمى شناسم.
مى خواهم بگويم اگر ما به اصطلاح روشنفكران مى گويم «ما» كه خودم را استثنا نكرده باشم به دنبال سراب رفتيم، نوعى جبر اجتماعى ما را به آنجا كشاند. بگذاريد از خودم مثال بزنم تا به كسى برنخورد. من از ۱۳۵۷ به بعد به ماهيت حقيقى روى كارآمدن رضاشاه و اهميت كارهائى كه او در اجراى برنامه هائى كه بيانگر بخشى از خواست هاى مشروطه طلبان ايران بود براى كشورش انجام داد، به ماهيت واقعى اختلاف مصدق و شاه در ماجراى نفت، به نقش هركدام از اين دو در كودتاى ۲۸ مرداد ،۱۳۳۲ و به اين موضوع كه خود مصدق و مشاوران اش در جبهه ملى در به بن بست كشاندن مساله نفت و در نتيجه ناگزير ساختن حركت كودتائى به هيچ وجه بى تقصير نبوده اند پى بردم، در حالى كه پيش از ،۱۳۵۷ بويژه در دوران خود مصدق و سال هاى بلافصل پس از ،۱۳۳۲ شرايط حاكم برجامعه از لحاظ آگاهى دادن به مردم به هيچ وجه در حدى نبود كه بشود اين نتيجه گيرى ها را كرد. من در ۳۰ تير ۱۳۳۱ جوانى ۱۷ ساله بودم كه در صفوف مقدم تظاهركنندگان ضد قوام فرياد مى زدم «يا مرگ يا مصدق»، ولى اكنون، در پرتو مطالعه كتاب ها و اسنادى كه از ۱۳۵۷ به بعد منتشر شده اند، به بركت خواندن آثارى چون كتاب هاى فواد روحانى، دكتر محمد على موحد، خاطرات كيم روزولت و كتاب وودهاوس انگليسى و اسناد بعدى CIA در مورد ۲۸ مرداد، برحال خودم تاسف مى خورم كه چرا نزديك بود در همان ۳۰ تير بيهوده در دفاع از كسى كشته بشوم كه كار نفت را به آن شكل به بن بست رساند. مصدق مردى ميهن پرست، ليبرال و معتقد به قانون بود. ولى در ماجراى نفت كه ماده اصلى برنامه حكومت او بود به مثابه سياستمدارى كه به مصالح و منافع آينده كشورش مى انديشد عمل نكرد، مانند كسى عمل كرد كه بيشتر نگران حفظ «وجهه ملى» اش بود و به گفته شادروان خليل ملكى «فريفته عوام». اين سخنان به معناى دفاع از كودتاى ۲۸ مرداد نيست. شركت پادشاه در عملى بر ضد نخست وزير با مشاركت عوامل خارجى كارى نادرست و غيرقابل دفاع بود. اگر فقط بركنارى نخست وزير كه در انجام برنامه اصلى حكومت اش با شكست و بن بست رو به رو شده بود مطرح بود، اين كار را مى شد در قالب قانون اساسى ايران و به صورت داخلى انجام داد به نحوى كه حرمت پادشاهى مشروطه و استقلال آن از بين نرود. ولى، نسل من، اين مسائل را تا ۱۳۵۷ به اين شكل نمى دانست نسل ما به اصطلاح روشنفكران با چنين ناآگاهى هائى بزرگ شده بود، ناآگاهى هائى كه با تبليغات زهرآگين چپ دورغين وابسته به بيگانه، جبهه ملى بى كفايت سياسى و بخشى از روحانيت شيعه كه مشروعه خواه بود و در كمين نشسته بود تا در اولين فرصت مناسب ضربه لازم را برنظام لائيك كشور وارد سازد، تشديد هم مى شد. ناآگاهى هائى كه محصول آن نوع جامعه و آن نوع مديريت سياسى بود كه از نظر حقوق و آزادى هاى سياسى مردم اسما مشروطه ولى رسماًشاهنشاهى مبتنى بر استبداد رأى و سانسور اطلاعات بود، و ناگزير به همان نتايجى بايد مى رسيد كه رسيد.
سوم اين كه شما از روشنفكران لائيك الجزايرى و اقدام آنان مثالى آورديد. اين مثال در ارتباط با نقش روشنفكران ايرانى در ۱۳۵۷ نوعى قياس مع الفارق است. روشنفكران لائيك الجزايرى هنگامى اين اقدام را كردند كه تجربه حكومت دينى به تقريب نزديك به دو دهه پيش تر از آن در كشور ما اتفاق افتاده و نتايج شوم خودش را به بار آورده بود.
چهارم اين كه توهم زدگى اجتماعى گناهى نيست كه فقط ايرانيان مرتكب آن شده باشند. در مقاطعى از تاريخ، در جوامع بشرى، شرايطى پيش مى آيد كه كل جامعه گوئى دچار نوعى جنون مى شود و دست به خودكشى مى زند. نگاه كنيد به همين عراقى كه ماجراهايش برپرده هاى تلويويزيونى جهان در برابر چشمان ما گذشت. اين مردم به چه حالتى از جنون دچار شده بودند كه همه چيز كشورشان را كوبيدند و به غارت بردند؟ اگر سربازان آمريكائى نبودند خدا مى داند چه اتفاقات ديگرى رخ مى داد. يا در همين ناف اروپا و كشورى كه شما هم در آن به سر مى بريد: فاشيزم و نازيسم هيتلرى با زور سرنيزه برسركار آمد يا با رأى مردم؟ همه اين موارد نشان مى دهد سخن گفتن از چيزى به نام «روشنفكر»، فارع از محدوديت هاى زمانى و مكانى اش، فارغ از قوالب مقيد كننده اش در جامعه سياسى، هيچ نيست جز نوعى نگاه «روشنفكرانه» كه متاسفانه آن نيز معمولا پس از آن كه فاجعه رخ داد به صرافت مى افتد نه پيش از آن.
با همه اين ها، بودند تعداد انگشت شمار كسانى كه از همان آغاز سلطه آخوندها مخالفت قاطع شان را با آن نوع نظام حكومتى شجاعانه بيان كردند. اين واكنش هاى به قول شما «سلبى» البته بيشتر فردى بود، و من چند نمونه معدودش را بيشتر به ياد نمى آورم. يكى نويسنده اى بود كه گفت ودل ازكشور بركند و راهى خارج شد. ديگرى هم گفت وچاره اى جز ماندن نداشت و در همان كشور به انزوا و سختى معيشت روزگار گذراند تا در گذشت. امثال دكتر فريدون آدميت هم بودند كه هيچ گاه زير بار انديشه هاى آخوندى نرفتند و همواره از اصول خودشان دفاع كردند. حال كه صحبت از اقدامات فردى شد بد نيست به موردى از كارهاى خودم نيز اشاره اى بكنم كه پيش از اين براى آقاى حسن اعتمادى، گرداننده راديو تپش در سوئد، نيز گفته ام.
من در بهار ۱۳۵۸ نامه اى سرگشاده خطاب به خمينى نوشتم كه مى خواستم با امضاء خودم منتشر كنم. جمعى از روزنامه نگاران آن ايام را به دفتر كانون نويسندگان ايران در كوچه مشتاق دعوت كردم. آن نامه را براى ايشان خواندم و تقاضا كردم كه با نام و امضاء خودم منتشرش كنند. هيچ كدام حاضر به اين كار نشدند زيرا ايامى بود كه روزنامه ها به شدت زير فشار عناصر حزب اللهى قرار داشتند و بيم مصادره شان مى رفت. اكثريت آن جمع هشت نفرى اكنون درايران هستند جز يك يا شايد دونفر كه در خارج به سر مى برند. يك هفته بعد از اين جلسه من موضوع را با دوستى در ميان گذاشتم و نامه را براى او خواندم. او كه به جبهه دموكراتيك ملى ايران رفت و آمدى داشت گفت آيا موافقى كه اين نامه به نام جبهه دموكراتيك ملى ايران منتشر شود؟ گفتم موافقم، نام من مهم نيست مسائلى كه در اين نامه آمده است مهم است. رفت و يك هفته بعد برگشت و به من گفت با «جبهه» صحبت كرده و آنها حاضرند چنين كارى بكنند به شرط آن كه چند جاى نامه كه به نظرشان تند آمده است تعديل شود. من بيدرنگ قلمى گرفتم و همان چندجائى را كه او مى گفت فى المجلس تعديل كردم و عين دستخط خودم را دوباره به او دادم. اين همان نامه سرگشاده معروفى بود كه خطاب به خمينى در روزنامه ارگان جبهه دموكراتيك ملى ايران آزادى منتشر شد و چند روز بعد به ابتكار مسعود بهنود كه آن زمان سردبيرى تهران مصور را به عهده داشت در آن مجله هم به چاپ رسيد.
گذشته از اين موارد فردى، مخالفت و مقاومت در قالب هاى جمعى نيز داشتيم. جامعه ما به آسانى تسليم استبداد آخوندها نشده است. از مقوله كوشش هاى جمعى، مبارزه مايوسانه كانون نويسندگان ايران در سال هاى ۵۸ تا ۶۰ را مى توان نام برد. ما در حد توان مان جنگيديم و اگر موفق نشديم زورمان بيش از آن نبود. اين كه گفتم درحد توان مان، منظورم اين است كه ما در تهران بوديم نه در لندن، پاريس يا برلين، .... با بسته شدن درهاى كانون در سال ۶۰ نيز مقاومت هاى مان در كشور به صورت فردى و در قالبى كه شرايط خفقان بى امان مذهبى اجازه اش را مى داد ادامه يافت. من به برخى از كارهاى خودم اشاره كردم. به احتمال زياد ديگرانى هم هستند كه اگر فرصتى داشته باشند در باب كارهائى كه از آنان ساخته بوده و انجام داده اند سخن خواهند گفت. به همه اين دلائل، اتهام «عافيت گزينى» به كسانى كه در ايران بوده اند و به قول شما شهامت «نه» گفتن در حد توان خودشان را داشته اند به راستى اتهامى نارواست.
همه اين موارد را از آن رو عنوان كردم كه به دو نتيجه برسم: يكى اين كه پرداختن به گذشته فايده اى ندارد و هيچ دردى از دردهاى ما را دوا نخواهد كرد. دنبال مقصرنگرديم زيرا همه ما به نحوى مقصر بوده ايم. گذشته را رها كنيم (نه به معنايى كه اصلا در نظر نگيريم و درسى از آن نگيريم) و به امروز برگرديم و بكوشيم امروز نيروهاى مان را درجهت درست به كار ببريم. دوم اين كه اگر همه يا اكثر ما در اواسط دهه پنجاه دچار توهم هائى بوده ايم، امروز ديگر دچار همان توهم ها باقى ماندن و همچنان واقعيات امروزى جامعه را زير تاثير زخم هاى گذشته تعبير و تفسير كردن و از ضرورت عمل غافل شدن گناهى نابخشودنى است. امروز هريك از ما وظيفه دارد اگر به حقيقتى دست يافته است شجاعانه و بى محابا آن را با مردم در ميان بگذارد زيرا نسل جوان امروز كه در داخل كشور فرياد رفراندوم، رفراندوم / دولت با رأى مردم را سر داده از نسل گذشته انتظار دارد با گفتن حقايق بخشى از گناهى را كه در حق آنان مرتكب شده است جبران كند.

۲ نراقى
-شنيديد گورهاى دسته جمعى بچه هاى ما در آنجا كشف شد؟
*بله، آقا ما با جنگى كه سازمان ملل تائيد نكند مخالفيم، اما با واقعيت كه نمى توانيم مخالفت كنيم. يكى مى گفت چرا صدام مقاومت نكرد. گفتم مى خواستى مقاومت كند كه چه بشود. گفت: مى شد قهرمان مردم عرب مثل ناصر و مثل مصدق.
گفتم: تف به رويت بيايد كه صدام را مى گذارى كنار مصدق. آدمى را كه عمرى ظلم و آدم كشى كرده مى گذارى كنار كسى كه عمرى مبارزه كرده؟ چرا؟ براى اينكه راديو تلويزيون مردم را گمراه كرده بود. فكر مى كردند دارد مقاومت مى كند. نمى دانستند ارتشى كه ريشه مردمى ندارد پوك است و با مختصر حمله اى نابود مى شود. هفته اولش هم زيادى بود. مردم مقاومت كردند، اما نه به خاطر صدام. چرا نمى خواهى بپذيرى كه بعد از سى سال ظلم و آدم كشى صدام، امروز مردم عراق از رفتن صدام خوشحالند. ولى خبر اول شما مى شود ضد آمريكا؟ بابا آخر عقل داشته باشيد. مگر در زمان جنگ جهانى دوم وقتى رضاشاه رفت و نيروهاى انگليس و روس به ايران آمدند، مردم خوشحال نشدند؟ تازه رضاشاه يك صدم جنايات صدام را كه نكرده بود هيچ كارهاى مفيدى هم كرده بود. ولى آن موقع كسى از آنچه رضاشاه ساخته بود ياد نكرد.
همه ياد مدرس و فرخى يزدى و دكتر ارانى بودند. همه از رفتن ديكتاتور خوشحال بودند. البته كه مردم طرفدار متفقين نبودند ولى از شريك ديكتاتور هم راحت شده بودند. انصاف داشته باشيد.

با داريوش همايون درباره حوادث هفته گذشته تهران و شهرهاى ديگر ايران
اين فرياد خشم مردمى است كه به پايان تحمل رسيده اند
سردمداران رژيم، راه چائوشسكو را مى روند
مردم آزادى مى خواهند و شكل حكومت فعلاً براى آنها اهميت ندارد رهبرى از دست «دوم خرداد» بيرون رفته و برگشتنى نيست.
پشتيبانى آمريكا از جنبش مردمى عامل سازنده اى در مبارزات است
003384.jpg
Homayoun
سئوال: حوادث چند شب گذشته تهران و تعدادى از شهرهاى ديگر ايران و سرايت مبارزات و مقاومتهاى دانشجوئى به ميان مردم، پرسشهاى بيشمارى را در چگونگى روند حوادث آينده پيش آورده است. اين حوادث هيچ ترديدى باقى نگذاشت كه كوچكترين اعتراضات صنفى هم به يك حركت وسيع سياسى برعليه حكومت اسلامى بدل مى شود. اما ابراز نگرانيهاى عميق از امكان سركوب و پرداخت هزينه سنگين بويژه از صف دانشجويان و جوانان بدون آنكه مبارزات اين مقطع به نتيجه و دستاورد قابل لمس سياسى ختم شود، قابل چشم پوشى نيست. برآورده شدن چه درجه اى از انتظارات و مطالبات سياسى مى تواند مردم را به نتيجه دهى مبارزات اين مرحله اشان كماكان اميدوار نگاه دارد؟

همايون: اگر جنبش مردمى به رهبرى دانشجويان گسترش يابد، هيچ چيز كمتر از سرنگونى رژيم اسلامى آنان را خرسند نخواهد كرد. اين تظاهرات چنانكه مى فرمائيد صنفى و براى اعتراضهاى جزئى نيست؛ فرياد خشم مردمى است كه دارند به پايان تحمل شان مى رسند. امكان سركوب گسترده ترهست و هزينه سنگين انسانى نيز دركار خواهد بود، ولى مردمى كه در زير اين رژيم هر روز هزينه هاى سنگين ترى مى پردازند ممكن است آماده پرداخت آن باشند، چنانكه در دو دهه گذشته از امريكاى جنوبى تا اروپاى خاورى شاهدش بوده ايم.

سئوال: از سوى كسانى كه دائم از داخل با رسانه هاى گروهى خارج كشور تماس مى گيرند گفته مى شود؛ اين اعتراضات تا هجدهم تير چهارمين سالگرد جنبش دانشجوئى ادامه خواهد داشت. اين سخنان بازتاب وسيعى داشته و مردم بسيارى در ايران خود را آماده شركت در تظاهرات اعتراضى ۱۸ تير مى كنند.
آيا فكر مى كنيد حاكمان اسلامى قادر به جلوگيرى از برگزارى تظاهرات وسيع در اين روز خواهند شد؟

همايون: قدرت سركوبگرى رژيم و اراده آن را به ماندن برسر قدرت نمى بايد دست كم گرفت ولى دو عامل به زيان آنها كار مى كند. نخست، محدوديت آشكارى كه در بكاربردن زور حد اكثر دارند. آنها حتا از نيروهاى انتظامى، بيشتر براى تنگ كردن ميدان تظاهرات و نه حمله به تظاهر كنندگان استفاده مى كنند زيرا مى دانند كه دل نيروهاى انتظامى با مردم است و آنها در دفاع از رژيمى كه منفور اكثريت شان نيز هست تا حد معينى پيشتر نخواهد رفت. دوم، مردم ايران در روياروئى خود با رژيم جرأت بيشترى يافته اند. پشتيبانى صريح بالا ترين مقامات امريكائى از جنبش مردمى، عامل سازنده اى در موقعيت كنونى است و هيچ كمروئى درباره آن لزومى ندارد. تبليغات مقامات جمهورى اسلامى براى امريكائى جلوه دادن تظاهراتى كه تنها از پشتيبانى امريكا به عنوان يك جنبش دمكراتيك برخوردار است » پس آتش» مى كند. مردم هرچه بيشتر از اين بابت اطمينان يابند بر جسارت شان افزوده خواهد شد. آن سخنگويان مخالفى كه زير تاثير تبليغات رژيم و هنوز در عوالم ۲۸ مرداد هستند نكته را در نيافته اند. مردم مى دانند كه منافع ملى امريكا در مورد جمهورى اسلامى با منافع ملى ايران همسو شده است و هيچ اشكالى در آن نمى بينند. بر عكس مانند آنچه در اروپاى خاورى روى داد، پشتيبانى امريكا مى تواند قدرت اضافى لازم را به مردمى برهنه دربرابر دستگاه گسترده سركوبگرى رژيم بدهد.
آنچه در اين زمينه اهميت دارد نگهداشتن اطمينان مردم به اين پشتيبانى است كه ايرانيان در بيرون مى توانند در آن موثر باشند. ترديد نيست كه هرچه مبارزه بالا تر بگيرد پشتيبانى بيشتر خواهد شد.


سئوال: ضرورت يك رهبرى با تجربه و قوى، براى رسيدن به لحظه مورد نظر يعنى ۱۸ تير و ادامه مقاومت تقريبا يكماهه و حفظ شور و حرارت و حمايت مردم را نمى توان نديد گرفت. بسيارى از اعتراض كنندگان و مردمى كه با دلاورى از اين مبارزات دفاع مى كنند، از نبود رهبرى يكپارچه گله مندند و انتظار خود را از حمايت و ارتباطات گسترده تر از سوى خارج مخفى نمى كنند.

همايون: اين رهبرى نيست كه مبارزه را بوجود مى آورد. مبارزه رهبرانش را پرورش خواهد داد يا به صحنه خواهد آورد. ما در ايران به يك شبكه رهبرى در سطح گسترده محلى نيازمنديم كه همراه مبارزه دارد شكل مى گيرد. در بيرون ما بايد به آگاهى رسانى، برقرارى ارتباط درون و بيرون و در هر جا ميان مبارزان، و يك تلاش پيگير روشنگرى افكار عمومى و حكومتهاى دنياى آزاد بپردازيم و به مبارزان درون كمكهاى مادى از منابع ايرانى برسانيم و در اينجا نيز يك شبكه رهبرى محلى از همه گرايشها لازم است كه پا گرفتن آن را هم داريم مى بينيم.

سئوال: نقش موفقيت آميز رسانه هاى گروهى يعنى راديو و تلويزيونهاى ايرانى مستقر در آمريكا در انتقال اخبار درگيريها، مقاومتها و تشويق مردم به خارج شدن از خانه ها و حمايت از دانشجويان و در جلوگيرى از سركوب آنان بدست نيروهاى پليسى حكومت، دستگاه حكومتى و نهادهاى دانشجوئى وابسته به حكومت را به دستپاچگى انداخته است. خود آنها مرتب بر «دخالت و تحريك» نيروهاى بيرون در ايجاد و هدايت اين مبارزات و نا آراميها تكيه مى كنند.
آيا نقش نيروهاى خارج كشور در اين اعتراضات تنها بصورت قواى پشتيبانى و وسيله ارتباطى است يا اينكه، اين نقش از اين بعد فراتر مى رود؟

همايون: چنانكه اشاره شد نقش بيرون اساسا پشتيبانى است و مبارزه اصلى طبعا در ايران صورت مى گيرد. ولى اين نقش و بويژه جنبه ارتباطى آن را نبايد دست كم گرفت. بسيارى مردم در ايران مى توانند از آگاهيها و توصيه هائى كه از رسانه هاى بيرون مى رسد بهره بگيرند. با نيرومند شدن جنبش اعتراضى، مخالفان بيرون نيز دست گشاده ترى در پيشبردن مبارزه در درون مى يابند. در همين كمتر از يك هفته صدها تن در ايران به شبكه پنهانى حزب مشروطه ايران در درون كشور پيوسته اند.

سئوال: انجمن اسلامى دانشگاه تهران و علوم پزشكى در بيانيه خود در مورد وقايع اخير، عملكرد دستگاههاى حكومتى از جمله تعطيل مطبوعات و رسانه هاى داخلى را مسئول اصلى اين وقايع معرفى كرده اند. دراين بيانيه با اشاره به تعطيل سراسرى و يك شبه روزنامه ها و رسانه هاى داخلى آمده است: «اين امر خود بخود اذهان جستجوگر را معطوف به صداى رسانه هائى مى كند كه اعتقادى به مفاهيم والاى قانون اساسى ندارند. و نتيجه اين مى شود كه تاثير آن را در اين چند روزه مى توان به عينه مشاهده كرد.»
آيا فكر مى كنيد چنانچه مطبوعات وابسته به جبهه دوم خرداد آزاد مى بودند، مى توانستند جلو خشم دانشجويان را گرفته و مردم را در حمايت از اعتراضات دانشجوئى مردد سازند؟

همايون: بهترين آن مطبوعات اگر امروز انتشار مى يافتند بلندگوى تظاهر كنندگان مى شدند. آن انجمن اسلامى خودش را به نديدن مى زند. جمهورى اسلامى از شش سال پيش در موقعيت بى برد بوده است. دوم خرداد چه به نويدهايش عمل مى كرد و چه سركوب مى شد، پايان رژيم مى بود. تفاوت، تنها در چگونگى پايان است. ظاهرا سردمداران بر راه چائوشسكو مى روند.

سئوال: پيگيرى تحليل هاى تئوريسين هاى جبهه دوم خرداد از چند ماه قبل نشان مى دهد، آنها چنين لحظه هائى را پيش بينى كرده و بدون آنكه قادر به تاثيرگذارى بر اوضاع باشند، انتظار ناآراميها و اعتراضات مردمى را مى كشيدند. اما آنچه در اين تحليل ها توجه را جلب مى كند، تدارك نظرى است كه تنى چند از استراتژهاى اين نيرو از جمله حجاريان براى تغيير تاكتيك سريع در مواجه با اين لحظه ها مى بينند. ازجمله عملى ساختن استعفاى دسته جمعى نمايندگان دوخردادى از مجلس كه وى اميدوار است، ابعاد اين استعفا همچنين به وزراى كابينه نيز بكشد.
آيا چنين سياستهائى به مفهوم تدارك سوار شدن برموج نارضايتى هاى مردم مانند مقطع دوخرداد نيست؟ در اين صورت آيا اصلاح طلبان با راديكالتر كردن حركات خود قادر خواهند بود اعتماد مردم را جلب و خلاء رهبرى را پر نمايند؟
حجاريان در مصاحبه اى كه يكماه پيش انجام داده به صراحت گفته است، دوم خرداديها ديگر نبايد «دستكش سفيد» مشت آهنين يا «پيچك استتارى براى پوشش سيم هاى خاردار» باشند.

همايون: دوم خرداد اين استراتژيها گذشته است. استعفاى مقامات دوم خردادى در اوضاع و احوال كنونى انتظار نمى رود. آنها به مقامات خود چسبيده اند و هيچ علاقه ندارند كه رژيم را در موقعيت پرخطر كنونى ناتوانتر كنند. كناره گيرى آنها همراه بسيارى از رقيبان همدست شان بيشتر در لحظه غرق كشتى روى خواهد داد.

سئوال: دوم خرداديها بزرگترين ضعف خود و علت شكست اصلاحات را عدم تشكل و لذا عدم آمادگى در پيشبرد سياستهاى خود مى دانند. حجاريان مى گويد، در اين پنج ساله «تنها به چانه زنى از بالا» اكتفا شد و براى استفاده از «فشار از پائين» سازماندهى صورت نگرفت.
به موازت اين تحليل ها موجى از تلاش براى سازماندهى و «تشكيل ائتلافهاى جديد» در داخل و خارج كشور مشاهده مى شود. با توجه به اينكه هرائتلاف و اتحادى ضرورتا مستلزم شعار و مطالبه اى محورى و مشترك و مورد توافق است، آيا شعار «جمهوريخواهى»، دوم خرداديها را كه روى طرفداران خود در ميان اپوزيسيون خارج كشور در جا انداختن و محورى نمودن اين شعار خيلى حساب مى كنند، به نقطه مطلوبشان يعنى رهبرى جنبش اعتراضى مردم در اين مقطع خواهد رساند؟

همايون: نخست مى بايد ديد كه آيا خواست مردم يك جمهورى اسلامى و حتا يك جمهورى است؟ تا آنجا كه مى توان ديد مردم آزادى مى خواهند و شكل حكومت دست كم در مرحله مبارزه براى آنها اهميت ندارد. موضوع شكل حكومت براى بيشتر ايرانيان به جاى شايسته اش، يعنى اواخر جدول اولويتها رفته است. مردم آزادى مى خواهند زيرا به تجربه تلخ دريافته اند كه جمهورى و پادشاهى بدون آزادى به معنى استبداد است. موضوع براى مردم اين نيست كه اوضاع يكى دو درجه بهتر شود. آنها درپى دگرگونى كلى هستند كه براى دوم خرداديان و همراهان شان در مخالفان بيرون، طنين مرگ دارد. رهبرى از دست دوم خرداد بيرون رفته است و برگشتنى نيست.

سئوال: علوى تبار يكى ديگر از تحليل گران صاحب نام جبهه دوم خرداد، در مورد تركيب نيروهاى ائتلافى مورد نظر اصلاح طلبان از سه نيرو نام مى برد، جبهه دوم خرداد، نيروهاى ملى مذهبى و نيروهاى جمهورى خواه. وى فعاليت در عرصه سياسى ايران را تنها محدود به اين سه نيرو مى داند و محور اساسى يا بعبارت صحيح تر شرايط مهم اين «ائتلاف بزرگ و جديد» را مخالفت با فروپاشى سياسى كنونى و «تلاش براى اصلاح همراه با حفظ نظم آن» برمى شمرد. نظمى كه به گفته خود وى «صفت دينى» بودن خود را بايد حفظ نمايد.
آيا پذيرش «جمهورى» يا «مردمسارلارى» با صفت دينى آن بهائى است كه جمهوريخواهان لائيك طرفدار ائتلاف با اصلاح طلبان دوم خردادى مى بايست بخاطر ورود به بازى قدرت بپردازند؟

همايون: معماى جمهوريخواهان در بيرون همين است. بسيارى از آنان به روشنى از راه حل نجات رژيم از افتادن در پرتگاه از طريق بزرگتر كردن حلقه خوديها و بازگشت به ائتلاف دوران انقلابى و پس از آن هوادارى مى كنند. همه تأكيد بر آرامش، و غمخوارى براى مردمى كه سركوب مى شوند، و ترساندن از هرج ومرج و تجزيه و جنگ داخلى براى آن است كه به آن روزها برگردند. گفتاورد بالا درست همان است كه در بيرون هم از موافقان مشروط جمهورى اسلامى مى شنويم. مشكل آنها اين است كه يك، جمهورى اسلامى اصلاح بردار نيست و دو، جلو فروپاشى سياسى كنونى را نمى توان گرفت. اين نيروها در بيرون و درون هنوز وقت دارند به مردم بپيوندند و از چنبر خودى و غير خودى بيرون بيايند.

سئوال: اما آنگونه كه روند اعتراضات گسترده چند روزه گذشته نشان مى دهد عملا مطالبات مردم بسى فراتر از ظرفيت ائتلاف مورد نظر نيروهاى دوم خردادى و مدافعان آنها در صفوف اپوزيسيون جمهوريخواه خارج كشور است. درست مانند مقطع دوم خرداد ۷۶ كه مطالبات مردم بسى فراتر از توان خاتمى، كابينه وى و مجلس ششم اسلامى بود، دانشجويان و نيروى پشتيبانى مردمى آنها به صراحت خواهان تغيير نظام كنونى در كليت آن و قطع دخالت دين در قدرت سياسى و حيات اجتماعى هستند. جمهوريخواهانى كه هنوز بدنبال پيوند خود با بخشى از حكومت و نيروهاى طرفدار حضور دين در سياستند، آيا حاضرند رودروئى حتى در نظر و تئورى با مطالبات مردم را بپذيرند، يا اينكه آنها خواهند توانست به موقع جهت و صف خود را تغيير دهند؟

همايون: در صفوف آنها هم اكنون مى توان شكافهائى را ديد. جمهوريخواهان روز افزونى به هواداران فروپاشى و براندازى رژيم مى پيوندند. هر تحولى در ايران آنان را مطمئن تر مى سازد كه همكارى با اصلاح طلبان حكومت عملا تفاوتى با پشتيبانى از مافياى مالى- سياسى ندارد. حتا در سازمانهاى سياسى كه مى بايد از همفكرى برخوردار باشند ما شاهد اختلافات سخت برسر پشتيبانى يا سكوت دربرابر جنبش اعتراضى هستيم. صداهائى از آنان به پشتيبانى بلند مى شود در حالى كه ديگران در سكوت دوم خرداد فرو رفته اند.

سئوال: در مقطع كنونى جلوگيرى از سركوب خشونت بار جنبش آزاديخواهى دانشجويان و مردم بدست نيروهاى پليسى، امنيتى و حزب الهى آشكارا موجب گسترش حضور بيشتر مردم در خيابانها خواهد شد. نيروهاى خارج در قبال اين وظيفه مهم يعنى بستن هرچه بيشتر دست رژيم از سركوب مردم و دانشجويان چه اقداماتى بايد انجام دهند؟

همايون: اميد همه ما اين است كه سركوب تظاهر كنندگان كه تا اين لحظه به كشته شدن دو دانشجو و به زندان افتادن دهها تن انجاميده است، به سستى گرفتن حركت اعتراضى نينجامد. ما در بيرون مى بايد با فراموش كردن خود و بستگيهاى حزبى و مسلكى مان همگروه به پشتيبانى اين تظاهرات برخيزيم و افكار عمومى جهانيان را به دفاع از تظاهر كنندگان برانگيزيم و به خانواده هاى آنها كمك كنيم. رساندن اطلاعات لازم هر روزه به تظاهر كنندگان اهميت فراوان دارد. آنها بايد بدانند كه در ارتباط با حركت شان چه تحولاتى صورت مى گيرد. رسانه ها و فعالان سياسى بيرون مى توانند سهم عمده اى در اين عمليات پشتيبانى داشته باشند.

سئوال: فراهم آوردن يك نيروى پشتيبانى گسترده از مبارزات داخل، در خارج آيا مى تواند شرايط ايجاد يك اتحاد وسيع در دفاع از دمكراسى را تسهيل نمايد؟

همايون: همه چيز در مبارزه روى مى دهد. خاموشى و بيحركتى انگيزه خوبى براى اتحاد عمل نيست. مردم در ايران دارند بسيارى از بى ميل ترين افراد و گروهها را در بيرون وادار به بازانديشى موقعيتى مى سازند كه دارد آنان را پيوسته بى ربط تر مى سازد. ما هيچ از اين فرايند بيربط شدن بسيارى از مخالفان خود در گروههاى سياسى خرسند نيستيم. آنها همه فرصتها را از دست نداده اند. ما مى توانيم نه تنها در پيكارى كه درگرفته است بلكه در پايه گذارى يك جامعه سياسى (پاليتى) تازه با فرهنگ سياسى نوينى كه در كشورهاى آزاد مى بينيم همكارى كنيم.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
اخبار تظاهرات
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
احزاب
ورزش
خاطرات
آخر هفته
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   اخبار تظاهرات   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   جهان   •   احزاب   •   ورزش   • 
•   خاطرات   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •