|
داريوش همايون
زندگى پس از مردن پيش از مرگ
من مرده به ظاهر از پى جست
چون طوطى كاو بمرد و وارست
خاقانى
بر گرفته از «پرندگان مرزى» از دكتر بهرام محيط، چاپ لوس آنجلس ۲۰۰۲
بخش سوم و پايانى
|
|
Homayoun
|
زمان حركت را نزديك به نوروز تعيين كرديم كه راهها شلوغتر است. دكتر مدرس كه حلقه آشنائيهايش محدود به يك منطقه و يك لايه اجتماعى نبود آشنائى از كردان آذربايجان غربى را نزد من آورد. من گذرنامه عادى خود را به او دادم كه از مرزبانان تركيه رواديد ورود بگيرد. ساعت شش بعد از ظهر روزى را قرار گذاشتيم كه در ميدان مركزى رضائيه، ميدان ساعت، او را ببينيم. من پيش از حركت ريش و موى خود را به رنگ قهوه اى روشن در آورده بودم و شبيه پروفسورهاى اروپاى مركزى شده بودم عينكى شيشه اى هم بر چشم داشتم و صورتم به آسانى شناخته نمى شد. سفر من و سه تن از همراهانم كه با دو اتومبيل حركت مى كرديم از تهران تا رضائيه يا اروميه بارها با مشكلات فنى روبرو شد و در خوى هم يك وانت بار به اتومبيل ما زد و راننده اش جنجال مى كرد و مى خواستند ما را به كميته ببرند. با آنكه حق با ما بود پولى به او داديم و دست از سرمان برداشت. دو سوى جاده تهران - تبريز از ساختمانهاى نيمه تمام و رها شده كارخانه ها پوشيده بود. مردم با ترجيح دادن انقلاب اسلامى چه انقلاب صنعتى يى را خفه كرده بودند!
با يك ساعت و نيم تأخير به ميدان ساعت رسيديم. شب شده بود وكسى را منتظر خود نيافتيم. مدتى گشت زديم. يكى از اتومبيلها را به خانه راهنما مان فرستاديم. ساعتى بعد خبر آوردند كه او را شب پيش به جرم قاچاق اسلحه گرفته اند. خانمش گفته بود كه گذرنامه من در ده است و خوشبختانه به دست كميته نيفتاده است. (كميته ها كه بيشتر از اوباش محل در شهرها تشكيل شده بودند تا سالها كار شهربانى و دادگاه را انجام مى دادند و هنوز به عنوان بخشى از نيروى انتظامى هستند و مى توانند خودسرانه عمل كنند). چون ديروقت بود و راهها نا امن تصميم گرفتيم شب را در رضائيه بمانيم. به هتلى رفتيم و دو اطاق گرفتيم. براى من رفتن به هتل با شغلى كه پيش از انقلاب داشتم خطرناك بود زيرا صاحبان هتل ها قاعدتا مرا مى شناختند ولى چاره اى نداشتيم. رونوشت جعلى شناسنامه اى نشان دادم و هتلدار اگر هم شناخت چيزى نگفت. از همه وجودش بيزارى از اوضاع و حكومت آخوندها و اوباش مى باريد. فردا بامداد زود از هتل رفتيم و براى احتياط، مسير شهرى را در خلاف جهت خود پرسيديم. بازگشت به تهران بى حادثه بود و مطمئن از تغيير قيافه ام ناهار سرخوشى را در ميهمانسراى هنوز پاكيزه وزارت آشناى خودمان در ميانه خورديم. خانمى اروپائى نيز با دو سگ دالماسى زيبا برسر ميز ديگرى ناهار مى خورد. انقلاب كاملا جا نيفتاده بود.
بار بعد، در ارديبهشت ۵۹ - ۸۰ دكتر مدرس با دوستى از خانزادگان آذربايجان غربى آمد. او پس از تعارفات گفت شما گويا مرا نمى شناسيد، من همان هستم كه شما نگذاشتيد نامم در فهرست كانديداهاى حزب رستاخيز بيايد. او را به جا نياوردم ولى راست مى گفت. من به عنوان رئيس كميته آذربايجان در هيات اجرائى حزب، در انتخابات سال ۱۳۵۴ - ۱۹۷۵ بسيارى از نمايندگان پيشين و مالكان و متنفذان را به سود چهره هاى تازه تر، از ليست انتخاباتى حزب (سه كانديدا براى هر كرسى) كنار گذاشته بودم. استدلالم آن بود كه مى بايد ماشينهاى سياسى شهرها را شكست و فضا را باز كرد.
نمى دانستم چه بگويم و از آن «حال عجب» خنده ام گرفته بود. ولى او به زودى به اصل موضوع پرداخت. مبلغى كه براى رساندنم به تركيه مى خواست بيش از موجودى من بود. من مقدارى را كه مى توانستم گفتم. با خوشروئى پذيرفت و گفت يكبار آقاى همايون خواهشى دارند و جاى بحث نيست. بعدها سه تن ديگر از دوستانم را توسط او از ايران بدربردم. خودش هم بيرون آمد. دوستى گرامى شد كه هرچند يكديگر را نمى بينيم به من نزديك است.
گذرنامه ديپلماتيكم را كه در سال ۱۳۵۷ - ۱۹۷۸ با آن به تركيه و اتريش سفر رسمى كرده بودم به او دادم كه رواديد مرزى بگيرد. قرارمان را ساعت پنج بامداد روزى در اواخر ارديبهشت (ميانه هاى مه) گذاشتيم. هنگامى كه به اتومبيل او سوار شدم مسافر ديگرى كه بر صندلى جلو نشسته بود سلامى زير لب گفت و سرش را بيشتر در پالتو فروبرد. در نيمه راه كنار جنگل دستكاشت انبوه پيرامون ابهر پياده شديم تا اتومبيل همراه من به ما برسد، ولى او نيامد و ما راه افتاديم. در آنجا بود كه مسافر ديگر، آقاى اكبر لاجورديان، صاحب صنعت مشهوركه لابد به جرم تأسيس يك كارخانه عظيم اكريليك در اصفهان ناچار از گريز شده بود، به زحمت مرا از صدايم شناخت و ناراحتى و نگرانى اش بيشتر شد.
بعد از ظهر به يك جاده فرعى خاكى در راه سلماس رسيديم و در آن بسوى مرز تركيه پيچيديم. اندكى بعد به جيپى رسيديم كه گرد و خاك زيادى مى كرد و به ما راه نمى داد. مى خواستيم از آن جلو بزنيم، ناگهان ترمز كرد و ما به شدت به سپر جيپ خورديم بطورى كه كاپوت اتومبيل نو ب. ام. و. خراب شد. در همان وقت سه تن كه كاپشن زيتونى به تن و مسلسل در دست داشتند از جيپ بيرون پريدند. من آرام از اتومبيل پياده شدم و دو سرنشين ديگر نيز پائين آمدند. خونسردى ما بزرگترين يارى را به ما كرد.
پاسداران به تركى از راننده كه اعتراض مى كرد پرسيدند چرا آنها را تعقيب مى كرديم و گفتند خيال داشته اند به ما تيراندازى كنند. او توضيحاتى داد و بعد آنها در حالى كه با سوءظن به ما مى نگريستند پرسيدند كه ما كيستيم و آنجا چه مى كنيم؟ من ازپيش قرار گذاشته بودم كه همراهم مهندس است و خودم بازرگانم و درپى معدن سنگ مرمر هستيم و راننده نيز كه از مالكان محلى است راهنماى ماست. آنها قانع نشدند و خواستند اسباب ما را بازرسى كنند كه چون مختصر بود چيزى براى آنها نداشت. اينها را بعدا راهنماى ما براى ما ترجمه كرد و پيدا بود كه او را مى شناسند و ملاحظه اش را مى كنند. بهر حال پاسداران ما را گذاشتند كه به راهمان برويم و خودشان دنبال ما راه افتادند. ما بجاى ميعادگاه مان بسوى دهى در نزديكى رفتيم و در كوچه به دوچرخه سوارى برخورديم و از او نشانى معدن سنگ مرمر را خواستيم. او مى گفت معدنى در آن حوالى نيست و ما دست بردار نبوديم و با دستهايمان اين سو و آن سو را نشان مى داديم. پاسداران كه چنين ديدند متقاعد شدند و به گشت خود رفتند و ما به تندى بسوى جائى در كنار رودخانه كه با راهنمايان كرد قرار گذاشته بوديم روانه شديم.
راهنماى ما سخت ترسيده بود و هنگامى كه از دور جيپى را ديد كه دو سه نفر در اطرافش روى زمين نشسته بودند بجاى رفتن بسوى آنها راهش راكج كرد و دور شد. در پاسخ اعتراضات من مى گفت آنها ممكن است پاسدار باشند و به ما تيراندازى كنند. پيداب ود كه ترس نمى گذارد درست قضاوت كند. ما به خانه اربابى او رفتيم كه ظهر در آنجا ناهارى خورده بوديم و ساعتى بعد راهنمايان كرد رسيدند و پرخاش كردند. قرار شد ما به دنبال آنها برويم. باز به پيچ دست راست جاده نزديك شده بوديم كه جيپ پاسداران از آنجا نمودار شد و جيپ كردان را سر همان پيچ متوقف كرد و با هم گفتگو مى كردند كه ما زود دور زديم و به خانه بازگشتيم و ديگر همه نگران شده بوديم. من در اطاق پهلوئى پستر بزرگى از مجاهدين خلق ديدم و معلوم شد پسر خدمتگار خانه كه براى ما چاى مى آورد عضو آن سازمان است و نگرانى ما بيشتر شد كه او ما را لو ندهد. راهنمايان برگشتند و ديگر از جا در رفته بودند كه اين چه وضعى است، ولى استدلال ما متقاعدشان كرد. چون شب نزديك مى شد قرار گذاشتند فردا راهنماى ما با آنها تماس بگيرد. آنها رفتند و ما شب را به صبح آورديم بى آنكه خواب راحتى كرده باشيم ولى نگرانى مان بيجا بود. پاسداران ما را نديده بودند و براى دومين بار نجات يافته بوديم.
به راهنمامان گفتم من به قول انگليسها سيب زمينى داغ هستم و نبايد ما را در دست خود نگهدارد و زودتر بايد با راهنمايان كرد تماس بگيرد. اما او ديگر حاصر نبود ما را همراهى كند. سرانجام به فكرش رسيد كه از رئيس كميته شهر كه از چاقوكشان معروف بود كمك بگيرد. مى گفت او را در گذشته بارها از زندان بيرون آورده است و به گردنش حق دارد. رئيس كميته كه سراپا و در رفتار و گفتار، نمونه «طبقه جديد» بود، با ديدن ما اول كارى كه كرد بازرسى جامه دانهاى كوچك مان بود كه براى او هم چيزى نداشت. به او گفتيم كارخانه داريم و مانند بقيه از بى نظمى و تهديد خسته شده ايم و مال مان را گذاشته ايم و مى خواهيم برويم. او گفت كه بعد از ظهر براى بردن ما مى آيد. راهنماى ما قول پرداخت معادل دو هزار دلار را به او داد و بعد با قاچاقچيان قرار تازه را گذاشت. بعد از ظهر از او خداخافظى كرديم و در اتومبيل آخرين سيستم آلمانى رئيس كميته ساعتى بى حادثه رانديم تا به جيپ راهنمايان كرد برخورديم كه از روبرو مى آمد. از رئيس كميته جدا شديم و با قاچاقچيان كه دو تن بودند و با خود سلاح كمرى و در گوشه اى نارنجك دستى داشتند تا نزديك رودكى رانديم. در آنجا مردى با دو اسب در انتظار ما بود. رئيس گروه كه خوب مرا مى شناخت گذرنامه ام را به من داد و گفت با رژيم مبارزه كنيد. گفتم قسمتى براى همين مى روم. خداحافظى كرديم و به كمك آنها بر اسبها نشستيم. يكى از همراهان ما به دارنده اسبان پيوست و هركدام لگام اسبى را گرفتند و به راه افتاديم.
من تا آن زمان بر اسب ننشسته بودم و با اندك ناراحتى از آن بالا به زمين مى نگريستم. دوستان كرد لبخند به لب تفريح مى كردند. به پائين نگاه كردم و چهار دست و پاى اسب را ديدم كه منظم دارند رودك را مى پيمايند. خيالم راحت شد؛ دستى به كمر زدم و برگشتم ودست ديگر را لبخند زنان رو به آنها تكان دادم. ديگر اندكى از خودشان شده بودم. در برابر ما كوهى سر به فلك كشيده بود. همراهان به ما گفتند به آن بالا مى رويم. باوركردنى نبود ولى سه ساعتى بعد و پس از توقفهاى بيشمار به اصرار من براى خستگى گرفتن از اسبها به بالاى كوه رسيديم. آنها مى گفتند اسب خسته نمى شود. ولى من تپش سنگين دل اسب را زير رانم حس مى كردم و اسب جوانتر آقاى لاجورديان را مى ديدم كه از خستگى و شايد ترس، عرق مانند باران از تنش مى ريخت.
بسيار مى شد كه اسبان با نعلهاى لغزان شان روى صخره هاى صاف برلب پرتگاههائى مى رفتندكه چشم به دشوارى تهشان را مى ديد. اما من به آن ستوران كه همراه با سگ، گرامى ترين و كهن ترين دوستان ما ايرانيان بوده اند، و به كردانى كه در همه تجربه هايم با آنان جز درستكردارى نديده بودم، اطمينان داشتم. كوه پيمائى با اسب، ماجراى خيال انگيزى بود كه ديگر تكرار نمى شد. خط فراز كوه، مرز ايران و تركيه بود - احتمالا يكى از جاهائى كه رضا شاه و آتاترك در خط كشى مرز دو كشور با هم توافق كردند و به اختلافات چند صد ساله پايان دادند - و ما از ايران خارج شده بوديم. اسبان از ميان بوته هاى سرخرنگ ريواس مى گذشتند. هواى خنك پاك كوهستان را مانند شراب آلزاس كه نيمروز تابستان از ظرف يخ درآورده باشند مى نوشيدم. شب رسيده بود و من زيباترين و نزديكترين آسمان زندگيم را مى ديدم. سرازيرى در جاهائى چنان تند بود كه گوئى از ديوار پائين مى رويم. زانوان اسبان مى لرزيد و ما، چنانكه دوستان راهنما اندرز داده بودند، برخلاف سربالائى، خود را روبه دم اسب خم كرده بوديم. فرود ما به يك ساعت و نيم كشيد.
از دوستى كه اسبان را آورده بود خداحافظى، و اسبان را كه چند ساعتى از همه جهان به ما نزديكتر و مهربانتر بودند نوازش كرديم. من هيچگاه حيوان خانگى نداشته ام. مادرم به سگان و گربه ها و كبوتران خوراك مى داد اما آنها را در خانه نمى گذاشت. دو سالى هم كه پس از درگذشتش تنها زيستم جز ساعات خواب در خانه نبودم كه به ديگرى برسم. خانمم نيز با حيوانات خانگى دوستى و دورى دارد. اما آن روز خوب مى فهميدم كه انسانها و جانوران چگونه تا حد مرگ به يكديگر وابسته مى شوند. در كوهپايه به ساختمانى فرود آمديم كه يك اطاق بزرگ، و ميهمانسراى كدخداى روستاى نزديك بود. قاچاقچيان كالاها و افراد قاچاقى مانند ما پس از گذار از كوه در آنجا مى آسودند. دركنار ديوارها رختخوابها را در چادرشب پيچيده و پشتى ساخته بودند. ما را در جائى كه صدر مجلس بود نشاندند. بيست و چند تنى در اطاق بودند، از جمله برخى قاچاقچيان كه با بارهاى پشم خود از ما در راه پيشى گرفته بودند زيرا به اسبان شان راحت باش نداده بودند.
پنجره ها بسته بودند و احتمالا در طول زمستان باز نشده بودند. من پنجره بالاى سرم را اندكى گشودم. در زندان هم كه بوديم رئيس بهداشت و پاكيزگى دستشوئيها بودم و به زندانبانان آداب استفاده از تسهيلات امروزى را مى آموختم. يكبار هم همه اطاقهارا سمپاشى كردم. چند دقيقه بعد پيچيدن هواى سرد اواخر بهار در آن سردسير، زمزمه اعتراض حاضران را بلندكرد. من دو بيتى از مولوى كه سخت در تركيه محبوب است خواندم و از راهنماى ديگرى كه با ما مانده بود خواهش كردم براى شان ترجمه كند و آنها در برابرتركيب مولوى و محمد تاب نياوردند وبا بى ميلى تن در دادند:
«گفت پيغمبر به اصحاب كبار - تن مپوشانيد از باد بهار
كانچه با برگ درختان مى كند - با تن و جان شما آن مى كند.»
شب با لباس روى لحافى كه احتمالا هيچگاه شسته نمى شد افتادم و تقريبا نخوابيدم. شام و چاشت هم نخوردم كه نياز به دستشوئى پيدا نكنم.
با اتومبيلى كه راهنما آورده بود به وان رفتيم در مسافرخانه پليدى كه بيست سال پيش از آن چند ساعتى در كرمان به مانندش گرفتار شده بودم. راهنما را كه دوست عزيزى شده بود بدرود كرديم. به قرار خود به تمام عمل كرده بود. ماندن در ميان آنهمه پليدى را نيارستيم و با نخستين وسيله خود را به ديار بكر رسانديم. در راهها چند بار به ژاندارمهاى ترك برخورديم كه گذرنامه ها مان را وارسى كردند. راه نزديكتر به آنكارا از ارزروم مى گذشت ولى من در پى جهانگردى مى بودم. راه دراز تر را برگزيديم تا «آمد» نام باستانى دياربكر، را كه ديوارهاى نفوذ ناپذيرش در جهان آن روز ناماور بود و دو بار در برابر شاپور دوم ساسانى مقاومت كرده بود ببينيم و از آن ديوارها به دجله بنگريم. آقاى لاجورديان كه همسفرى خوشايندتر از او كمتر داشته ام با اين هوس من همراه شد. پس از دو هزار سال ما روى بقاياى ديوار پهن سنگى در جائى بوديم كه تيراندازان رومى، شاپور سالخورده را كه مى خواست از نزديك به ديوار بنگرد به تير خود بسته بودند و افسران پيرامون شاهنشاه با شمشيرهاى خود خدنگها را به چابكى دور مى راندند. در ديار بكر پس از سه روز توانستيم سروتنى بشوئيم و به قول ناصر خسرو «شوخ از تن بازكنيم.»
از دياربكر بود كه پس از آنهمه وقت توانستم با خانمم گفتگو كنم. بعدها دانستم كه او چگونه خبر شده بوده است. من به فال و پيشگوئى اعتقاد ندارم ولى يك مورد شگفتاور پيش آمده بود. روزى كه من از تهران راه افتادم خانمم و دختر كوچكتر مان همراه برادر خانمم در «كن» براى ديدن جشنواره فيلم بودند. در ميهمانى ناهارى، خانم فرح نيكبين، براى خانمم فال ورقى گرفته و گفته بود كه من يك هفته ديگر مى رسم. خانم من بلافاصله به پدرم تلفن كرده بود و او گفته بود كجائيد كه هر چه تلفن مى زنم كسى در خانه نيست؟ ما بسته را فرستاديم. چنين بودكه خانمم و دختر ما توانسته بودند با دشوارى بليتى بگيرند و خود را به پاريس برسانند و شگفت تر آنكه من درست يك هفته بعد رسيدم. اين داستان را چند سال پيش در استكهلم در حضور خود خانم فرح نيكبين تعريف كردم.
از ديار بكر تا آنكارا دو روز كشيد و در آنكارا به گراند هتل رفتيم كه مى شناختم و در گذشته بارها در آن مانده بودم. پس از ثبت نامم با شگفتى از كارمند هتل شنيدم كه رئيس جمهورى تركيه منتظر تلفن من است. آقاى احسان صبرى چاگليانگيل را كه كفالت رياست جمهورى را برعهده داشت مى شناختم و دو سال پيش در سمت وزير خارجه يك ميهمانى براى من و خانمم داده بود. من آن زمان وزير اطلاعات و جهانگردى بودم و رسم نبود كه وزير ديگرى براى من ميهمانى بدهد. ولى آقاى چاگليانگيل با برادر خانم من آقاى اردشير زاهدى چه در زمان وزارت خارجه و چه سفارت امريكاى او دوستى برادروار داشت، از آن دوستيها كه برادر خانمم، ازجمله براى پيشرفت كار كشور، در هرجا مى رفت برقرار مى كرد و باصرف مال و انرژى نگه مى داشت و مى دارد. از كارمند هتل پرسيدم خشكشوئى يكتا جامه ام چه اندازه طول مى كشد و قرارى با دفتر رياست جمهورى گذاشتم. اتومبيلى فرستادند و به ديدارش رفتم. ديدارى نيز با نخست وزير، آقاى سليمان دميرل كه با او نيز در سفر پيشينم ديدار و گفتگو كرده بودم و بعد به رياست جمهورى رسيد داشتم و ديدارهائى با رايزن رياست جمهورى كه او را نيز از سفر قبلى مى شناختم. آقاى چاگليانگيل به من گفت كه مقامات امنيتى از لحظه ورود به خاك تركيه مرا از روى گذرنامه ام شناخته اند و پس از تلفن برادر خانمم به دستور رياست جمهورى مسير مرا دنبال كرده اند و خبرهايم را توسط آقاى زاهدى به خانمم رسانده اند. در گفتگو با مقامات ترك گفتم رژيم انقلابى فعلا ماندنى است و آنها چاره اى جز برقرارى ارتباط نزديك با آن ندارند ولى مردم از آن برگشته اند و سرانجام سرنگون خواهد شد و در اين اثنا هرچه بتوانند به ايرانيانى كه به تركيه پناه مى آورند كمك كنند. هر دو رهبر ترك به شاه سلام رساندند كه توسط برادر خانمم ابلاغ كردم.
كمك، از من و آقاى لاجورديان آغاز گرديد. يك برگ عبور يك ماهه و يكبار مصرف برايم صادر كردند و سفارت فرانسه در نيم ساعت رواديدى به من داد. آقاى لاجورديان مى خواست به امريكا برود و ده روزى بيشتر در آنكارا ماند. من پس از ديدارهايم به استانبول رفتم كه آقاى شكرائى و خانمش كه دختر زنده ياد چاگليانگيل است در آنجا بودند و بسيار محبت كردند. با هم به مسابقه فوتبالى رفتيم و عكس ما را در روزنامه ها چاپ كردند. اين واپسين تجربه هاى من با دنياى سياستهاى بالا و زندگى با جلال بود و ديگر مى بايست به زندگى تنگ سالهاى تبعيد خوبگيرم. هيچ نمى دانستم كه چه خواهم كرد و زندگى چگونه خواهدگذشت. دانسته ها و آموخته هاى من بيشتر به كار ايران مى آمدند؛ حاضر نبودم از كسى فرمان ببرم؛ و اندوخته چندانى نداشتيم. بجاى هر چيز مى خواستم انديشه هايم را مرتب كنم و بنويسم؛ زندگى در دنياى انديشه را مى خواستم. در اينهمه به كاراكتر استوار و قدرت اخلاقى و روحى خانمم پشتگرم بودم.
احساس مبهمى داشتم كه دوره بهتر زندگيم درپيش است و آنچه از توانگرى كم دارم با آزادى بيشتر، آزادى آنچه مى خواهم بگويم، جبران خواهد شد. نه تنها به آينده خودم، به مردمان هم خوشيبن بودم. در آن يك سال و سه ماه يك نفر هم به من نارو نزده بود. به هر كس اطمينان كرده بودم درست درآمده بود. از هر كس چيزى خواسته بودم خود و خانواده اش را براى من به خطر انداخته بود. بسيار از خيانت همكاران و دوستان و مستخدمان در انقلاب، و نامردمى هاى قاچاقچيان در راهها شنيده ام؛ ولى خودم يكبار هم سرخورده نشدم. و اين مردمى كه در پائيز و زمستان سال نكبت به چنان افسونى افتاده بودند زود بيدار شده بودند. مى توانستم اميدم را به آنها نگه دارم.
با ته مانده هزينه سفرى كه با خود آورده و از چشم آزمند پاسداران و رئيس كميته پنهان كرده بودم بليتى خريدم. در فرودگاه با آن سر و ريش و عينك، خانمم كه دورتر ايستاده بود تأكيد همراهان را باور نمى كرد و اول مرا نشناخت. نمى دانم هيجان او بود يا تغيير قيافه من.
|