|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عباس سماكار
من يك شورشى هستم۳
از اين به بعد رفتارها خشن شد. از همان جا به من چشم بند زدند و با سرعت مرا در راه روها به دنبال خود كشيدند. جائى را نمى ديدم و مرتب تعادلم را از دست مى دادم. با اين حال آن ها مرا مى كشيدند و با فحش و بد و بيراه با خود مى بردند. يكى از آن ها مرتب مى گفت:
«عجله كنيد، دير مى شود.»
معلوم نبود اين عجله به خاطر چيست؟ ولى به هر خاطرى كه بود در من ايجاد اضطراب بسيارى مى كرد. در محلى توقف كرديم و دستى سر مرا گرفت و به پائين فشار داد تا سوار يك ماشينم كند. سوار شدم و چند نفر در طرفينم جا گرفتند و ماشين به سرعت راه افتاد. مسير تقريباً طولانى بود. ماشين مرتب به چپ و راست مى پيچيد. و من در موقعيتى نبودم كه بتوانم به موضوعى فكر كنم.
همين كه رسيديم، پياده شديم و مرا در مسافت كوتاهى با خود بردند و روى يك سكو نشاندند. از پشت چشم بند تابش آفتاب را روى صورتم احساس مى كردم. مدتى كسى به سراغم نيامد. بعد صداى تنفس كسى را در نزديكى خودم احساس مى كردم. او پرسيد:
«تا حالا اين جا بوده اى؟»
نمى دانستم كجا هستيم. ولى فقط گفتم:
«نه.»
او رفت و بعد از يكى دو دقيقه آمد و گفت:
«بلند شو.»
برخاستم. دستم را گرفت و همراه خود برد. جلوتر گفت:
« مواظب باش. پله است. يواش بيا پائين.»
از پلكانى كه بوى نا، به همراه بوهاى نامطبوع ديگر از آن مى آمد پائين رفتم. از زير چشم بند كمى جلوى پايم را تشخيص مى دادم. پائين پله ها دست مامور سرم را به پائين فشار داد و مرا از يك درگاهى گذراند و وارد يك فضاى بسته شديم.
كسى كه مرا آورده بود رفت و سپس دستى از پشت چشم بندم را برداشت و قبل از آن كه بتوانم آدم هاى درشت هيكل و بدهيبيتى را كه دورم را مانند يك ديوار گوشتى گرفته بودند به درستى ببينم، دست سنگين يكى از آن ها سيلى محكمى توى صورتم زد و گيجم كرد. سپس سيلى هاى بعدى و مشت و لگد هاى پياپى بر سر و صورت و بدنم باريدن گرفت. از اين حمله ناگهانى چنان گيج شدم كه تعادلم را از دست دادم و به زمين افتادم. صدائى از پشت ديوار گوشتى شنيدم، و مرد ميان قامتى را ديدم كه ديگران را عقب زد و آمد و بالاى سرم نشست و به آن ها گفت:
«چرا مى زنيندش؟ شما كه هنوز از اين بدبخت چيزى نپرسيده ايد. شايد خودش بخواهد حرف بزند.»
بعد رو به من ادامه داد:
«ببين، به نفعت است حرف بزنى.»
گفتم:
«چه چيز را بايد بگويم؟ نمى دانم شما از من چه مى خواهيد.»
او كه بعداً فهميدم نامش «دادرس» است، به آن ها گفت:
«فايده ندارد. هركار دلتان مى خواهد با او بكنيد.»
بعد باران مشت و لگد بر سر و رويم فرود آمد و در همان حالت مرا بلند كردند و روى تخت كوبيدند و با بستن دست و پايم به سرعت بر تخت مصلوبم ساختند. روى ديوار چندين كابل نازك و كلفت آويزان بود كه درشت هيكل ترين بازجوها به سمت آن ها رفت و يك كابل كلفت برداشت و به سوى من آمد. احساس مى كردم كه پوستم مى پرد و تمام تنم در انتظار و التهاب فرود آمدن ضربه ها سنگين آن كابل متشنج شده است. با اولين ضربه از جا پريدم و تا استخوان زانوهايم از درد تير كشيد و سوخت و فريادم به آسمان رفت. حتى تصور هم نمى كردم كه درد كابل آن چنان شديد باشد و مرا چنان به جلز و ولز و داد و بيداد وا دارد. ضربه هاى بعدى، بلافاصله و بى امان در پى آن فرود مى آمد و با هر ضربه درد از استخوان ها و اسكلتم بالا مى آمد و تا مغزم را مى سوزاند. ضربه ها چنان سنگين بود كه بدنم را تكان مى داد. هر چه بر تعداد ضربه ها افزوده مى شد درد هم شدت مى يافت و غيرقابل تحمل تر مى شد. تنها كارى كه در مقابل آن شكنجه پى در پى مى توانستم بكنم، فرياد زدن و با تمام وجود تكان خوردن بود. صدائى كه از من در مى آمد، صداى آدم نبود، صداى حيوان بود. صداى گاوى بود كه از اعماق تاريخ نعره مى كشيد و از دردى ستمگرانه بر خود مى پيچيد. درد را واقعاً نمى شد تحمل كرد. و من فقط فرياد مى زدم. تمام بدنم به تنوره اى شباهت يافته بود كه فريادى به همان كلفتى از سوراخ بالايش به بيرون فوران مى زد، و چنان نيروى دفاعى فوق العاده اى در من پديدمى آورد كه تخت را به شدت تكان مى داد و در يكى از اين تكان ها، با پاره شدن يكى از بندها، يك دستم آزاد شد و من با همان دست چنگ انداختم تا هرچه را كه مى شود در هوا بگيرم. كمتر انسانى هست كه ببيند يك انسان ديگر چنين از درد فرياد مى كشد و او باز بر آن باشد كه هم چنان با ضربه هاى پياپى بر درد و فرياد و نعره او بيافزايد. نه، اين شايسته انسان نيست كه چنين شكنجه شود و شكنجه گرانش چون ديوان پليد بر فراز سر او چنان مرگ بيافرينند و زبانش را بكام خشك كنند و درد را در تار و پود او بپيچانند و نابودش سازند. درد در هوا مى پيچد و ذراتِ وجودِ همه عالم را در مى نورديد و به آسمان مى رسد و بر زمين كوبيده مى شد و باز هم چنان و همچنان ادامه مى يافت. در اوج آن نعره ها كه به صداى هيچ انسانى شباهت نداشت، در اوج آن درد مهيب و طاقت فرسا دستم را گرفتند و دوباره بستند و يكى از آن ها مشت بزرگى از پنبه كثيف و بويناك در دهانم چپاند و با بالشى روى صورتم را پوشاند. براى لحظاتى خفه شدم و تمام بدنم در دفع اين خفگى به تلاطم درآمد. چنان تكان هاى شديدى مى خوردم كه سرم چندين بار به ميله بالاى تخت خورد. ناگهان رهايم كردند و پنبه ها را از دهانم بيرون كشيدند و تمام آن ها با هم رويم خم شدند. من فقط صورت هائى را كه گوئى با نقش هائى كابوسى بر سر و رويم قرارگرفته بودند مى ديدم و هنوز از التهاب درد مى سوختم كه دادرس پرسيد:
«حرف مى زنى يانه؟»
گفتم:
«آخر چه بايد بگويم؟ شما كه از من چيزى نپرسيده ايد.»
دوباره گفت:
«پس نمى خواهى حرف بزنى!»
در ترديد بودم كه چه بگويم كه به ديگران اشاره كرد و دوباره ضربه ها شروع شد. منتهى اين بار درد ديگر واقعاً طاقت فرسا بود. زيرا در اثر همان توقف كوتاه، پوست و گوشت پاهايم چنان خود را بست و به هم فشرده شد كه با اولين ضربه هاى مجدد حس كردم پوستش تركيد. اين بار سوزش تيزى بر درد افزوده شده بود و حس مى كردم استخوان هايم را با تيغ مى بُرَند.آن ها مى زدند و من نعره مى كشيدم. دادرس هم كنارم ايستاده بود و با كابل نازكترى كه در دست داشت مرتب به سر و صورتم مى كوبيد و من براى فرار از ضربه هاى او، سرم را مرتب به چپ و راست مى پيچاندم و مى كوشيدم چشمانم را از ضربه هايش در امان نگه دارم. اما درد همواره رو به افزايش بود و ضربه ها سر پايان يافتن نداشتند.
روشن بود كه آن ها از موضوع اطلاع دارند. ولى بدبختى اين جا بود كه نمى دانستم چقدر از ماجرا را مى دانند و اگر به فعاليت خودم با رضا علامه زاده اشاره كنم تا چه حد از موضوع را بايد بگويم؟ تمام وحشتم از اين بود كه طرح اصلى لو برود.
عاقبت دادرس كه معلوم بود رئيس آن هاى ديگر است، با حركت دست، دستور قطع شكنجه را داد و بدون آن كه به من فرصت تفكر بدهد پرسيد:
«يعنى تو با رضا علامه زاده هيچ فعاليتى نداشتى؟»
با صدائى كه به زحمت از پس تارهاى خلط گرفته گلويم بيرون مى آمد گفتم:
«چرا!»
«خُب!»
«ما مى خواستيم با هم فعاليت سياسى كنيم. ولى هنوز هيچ كارى نكرده بوديم.»
او به ديگران نگاه كرد و خنديد:
«خُب.»
«ما واقعاً هيچ كارى نكرده ايم.»
«چه فعاليتى مى خواستيد بكنيد كه هنوز به جائى نرسيده بود.»
با دو دلى گفتم:
«ما مى خواستيم پرويز نيك خواه را بزنيم.»
دادرس از شنيدن اين حرف جا خورد و صورتش برجسته و بزرگ شد:
«چى؟ مى خواستيد همكار ما را بكشيد؟»
سكوت كردم. او طورى تعجب كرده بود كه فهميدم بى خود از اين موضوع حرف زده ام. پيدا بود كه براى بار اول است كه چنين چيزى را مى شنوند.
گفت:
«خُب، خُب، جالب است؛ براى چه مى خواستيد او را بكشيد؟»
گفتم:
«نمى خواستيم بكشيم. مى خواستيم بزنيم.»
«خُب، براى چه مى خواستيد او را بزنيد؟»
«چون خيانت كرده بود.»
«به كى؟»
در جواب سكوت كردم. پيدا بود كه ادامه اين پرسش و پاسخ به ادامه كتك منجر خواهد شد. دوباره پرسيد:
«پرسيدم به كى خيانت كرده بود؟»
من باز سكوت كردم. گفت:
«با چى مى خواستيد بزنيدش؟»
«با چاقو.»
خنديد و با كابلى كه در دست داشت محكم كوبيد توى صورتم:
«از كى مى خواستيد اسلحه بگيريد كه بزنيدش؟»
«ما با اسلحه نمى خواستيم بزنيم.»
دادرس اشاره كرد كه دوباره شكنجه را شروع كنند و آن ها هم شروع كردند.
بر سر يك دوراهى بودم و طبعاً نمى بايست حرفى راجع به اسلحه مى زدم. زيرا ما اسلحه را براى كار ديگرى مى خواستيم و گروهى هم كه قرار بود اسلحه گرم در اختيار ما بگذارد نمى بايست لو مى رفت. در غير اين صورت، اگر پاى آن ها به جريان كشيده مى شد، احتمال زياد وجود داشت كه طرح اصلى لو برود. بنابراين تصميم گرفتم تا آن جا كه جان دارم مقاومت كنم. اما ضربه هاى سنگينى كه بر كف پاهايم وارد مى آمد طاقتم را مى بريد و مرا به وحشت اعتراف مى انداخت. در واقع، من نمى دانستم كه نه تنها طرح اصلى و گروه تحويل دهنده اسلحه لو رفته؛ بلكه، ساواك حتى به جزئيات مسائل نيز آگاه است. ولى من فقط زير ضربه ها فرياد مى زدم و به خودم مى پيچيدم و قسم و آيه مى خوردم كه «نمى خواسته ايم از كسى اسلحه بگيريم.» و آن ها هم بدون درنگ، فقط مى زدند. دادرس، در حينى كه با كابل مرتب به صورتم مى زد، ناگهان دست از زدن برداشت و به يك اشاره او ضربه هاى ديگران هم قطع شد:
«خيلى خوب. احتياج نيست بگوئى كه براى كشتن نيك خواه از كى مى خواستيد اسلحه بگيريد؛ ولى بگو براى كشتن كسان ديگر از كى مى خواستيد اسلحه بگيريد؟»
با شنيدن اين حرف، تمام بدنم ناگهان سرد شد و حس كردم كه تمام نيرويم را از دست داده ام. آيا منظورش از كسان ديگر، اشاره به ماجراى گروگان گيرى بود؟ آيا همه چيز را مى دانستند؟ با تمام ترديدى كه داشتم، باز راضى به حرف زدن از طرحمان نشدم و گفتم:
«ما واقعاً كسى را نمى خواستيم بكشيم و اصلاً اسلحه اى براى اين كار نداشتيم.»
دادرس به ديگران نگاه كرد و خنديد.
«اين حتى با اين كه اين قدر كمكش مى كنيم نمى خواهد حرف بزند. (بعد رو به من ادامه داد.) مگر قرار نبود در فستيوال يك كارهائى بكنيد؟»
اين بار با شنيدن اين حرف واقعاً همه اميدم را از دست دادم و دريافتم كه آن ها همه چيز را مى دانند.
دادرس فرياد زد:
«مگر از تو سئوال نمى كنم؟ گفتم از كى مى خواستيد اسلحه بگيريد؟»
گفتم:
«شما كه همه خودتان چيز را مى دانيد.»
خنديد و گفت:
«فقط آدم هاى احمقى مثل تو كتك مى خورند. بقيه آمدند راحت حرف شان را زدند و رفتند. تو هم حرف هايت را بزن و خودت را خلاص كن.»
تلاش دادرس براى بدبين كردن من نسبت به رفقايم برايم آشكار بود. به همين دليل، از حيرتى كه در لحظه شنيدن حرف هاى او به من دست داده بود كاسته شد و حس كردم باز هم بايد مقاومت كنم و همه چيز را نگويم.
با لحنى كه نشانه تسليم و در هم شكستن مقاومتم بود گفتم:
«هرچه مى خواهيد بپرسيد، مى گويم.»
دادرس با تمسخر گفت:
«خيلى زرنگ است، مى گويد بپرسيد مى گويم.»
دوباره خنديد و با كابل دستى اش كوبيد توى صورتم:
«خودت بايد حرف بزنى.»
گفتم:
«بسيار خوب، مى گويم.»
«يا الله.»
گفتم:
«اِ... پنج ماه پيش... من و رضا علامه زاده با هم صحبت كرديم...»
دادرس با كابل زد توى صورتم و گفت:
«آقا بزنيد، اين نمى خواهد آدم بشود. دارد براى ما داستان تعريف مى كند.»
شروع كردند به زدن و من با فرياد گفتم:
«خُب دارم مى گويم ديگر.»
كتك قطع شد.
«داستان نگو؛ بگو اسلحه را از كى مى خواستيد بگيريد؟»
«اسلحه؟ ما اسلحه نداشتيم.»
«ولى قرار بود اول مهر ماه از يك گروه اسلحه بگيريد، درست است؟»
«بله.»
«چه گروهى بود؟»
«نمى دانم. من اسم گروه را نمى دانم.»
«بگو كدام شان را مى شناختى؟»
از آن گروه فقط طيفور بطحائى را مى شناختم و حس مى كردم كه او بايد دستگير شده باشد؛ زيرا رضا علامه زاده از ماجراى اسلحه خبر نداشت و نمى دانست چه زمانى اسلحه به دست ما خواهد رسيد. البته يك نفر ديگر به نام ايرج جمشيدى را هم از اين گروه مى شناختم، ولى بعيد مى دانستم كه او از ماجراى اسلحه خبر داشته باشد.
دادرس دوباره زد توى صورتم و فرياد زد:
«چرا حرف نمى زنى؟»
زبانم گشوده شد و گفتم:
«طيفور بطحائى.»
«آهاه، جان بكن! خُب. -نگاه پيروزمندانه اى به ديگران كرد و ادامه داد- ديگر چه كسى را مى شناسى؟»
«من فقط بطحائى را مى شناسم.»
ضربه اى به صورتم زد و گفت:
«يعنى، كسى را كه مى خواست اسلحه ها را تحويل بگيرد نمى شناسى؟»
«نه.»
«ايرج جمشيدى را چى؟»
«جمشيدى؟... من فقط يك بار او را ديدم.»
«چه كسى او را به تو معرفى كرد.»
«بطحائى.»
«چه جورى؟»
«يعنى چه «چه جورى»؟»
«يعنى آمد گفت، اين جمشيدى است؟»
«نه. براى من يك قرار گذاشت و من او را ديدم.»
«كجا و چه جورى؟»
«سر چار راه صبا-تخت جمشيد، جلوى سينما. جمشيدى يك روزنامه دست راستش بود و قرار بود شصت دست ديگرش در جيب جليقه اش باشد.»
«ديگر چه كسى را مى شناسى؟»
با قاطعيت گفتم:
«هيچكس را.»
بدون اين كه علامتى بدهد آن هاى ديگر شروع كردند به زدن و باز فرياد مرا در آوردند. دادرس ضمن زدن گفت:
«تا حالا هرچه كمكت كرديم بس است. از حالا به بعد بايد خودت هر چه مى دانى بگوئى. ما ديگر سئوال نمى كنيم.»
و بلافاصله شدت ضربه ها افزايش يافت و مرا دوباره به فريادهاى رعدآسا واداشت. ديگر نمى توانستم فكر كنم و فقط فرياد مى زدم. عاقبت دادرس ضربه ها را قطع كرد و پرسيد:
«كسى كه قرار بود از كانون پرورش فكرى در عمليات شركت كند كى بود؟»
با حيرتى وصف ناپذير و صدائى بلند گفتم:
«فرهاد قيصرى را مى گوئيد؟»
«بله، جان بكن!»
حتى تصور هم نمى كردم كه آن ها از وجود فرهاد قيصرى در ميان ما مطلع باشند. فرهاد تا آن لحظه يكى از افراد فرعى گروه ما به شمار مى آمد كه از طرح و موضوع گروگان گيرى و حتى اين كه ما مى خواهيم عمليات بخصوصى را انجام دهيم نيز اطلاعى نداشت. ولى من در نظر داشتم از او براى انجام عمليات استفاده كنم. زيرا او تمايلات سياسى چپ داشت و در جريان اعتصاب اتوبوسرانى سال ،۱۳۴۸ در يك عمليات نيز شركت كرده و امتحان خودش را داده بود. در عين حال او در كانون پرورش فكرى كودكان كار مى كرد و من مى توانستم با استفاده از موقعيت برادرم حسين سماكار كه مدير ادارى كانون بود، او را به عنوان دستيار فيلمبردار در مراسم همراه ببرم. طيفور از من خواسته بود كه اگر بتوانم يكى دو نفر از بچه هاى سياسى را كه حاضر به فعاليت در اين طرح باشند و در ضمن بتوانند به طريقى در مراسم رسمى جشنواره حضور پيدا كنند را بيابم تا تيم عمليات از نظر پشتيبانى تقويت شود. طبق نقشه عملياتى كه من و او ريخته بوديم، قرار بود من عامل اصلى اجراى طرح باشم و با اسلحه اى كه از پيش در دوربينم پنهان كرده ام به رضا پهلوى نزديك شوم و او را به ناگهان بغل كنم و اسلحه را روى سر او بگيرم و رضا علامه زاده و دو نفر ديگر به عنوان محافظان من، با تيراندازى هوائى و ايجاد ارعاب، نيروهاى امنيتى و بقيه را از سالن بيرون كنند و ما بخواهيم كه يك هلى كوپتر بر سقف سينما بنشيند و ما را به فرودگاه ببرد و از آن جا با هواپيما عازم يك كشور خارجى كه ما را بپذيرد بشويم و در آن جا، يك ليست پنج نفره شامل معروف ترين زندانيان سياسى، مثل بيژن جزنى، صفر قهرمانى و ديگران را بدهيم كه آزاد شوند و به آن كشور بيايند، و بعد، آن ها در آن جا يك ليست پنجاه نفره از مهم ترين زندانيان سياسى تهيه كنند تا ما خواستار آزادى آنان نيز بشويم و سپس گروگان خود را آزاد كنيم.
طبعاً اجراى چنين طرح پيچيده اى نيازمند خيلى از امكانات و خوش بيارى ها بود. ولى من و طيفور با توجه به امكانات بى نظيرمان براى نزديك شدن به رضا پهلوى در اين مراسم، كه در واقع مهم ترين بخش امكان اجرائى اين عمليات را تشكيل مى داد، به موفقيت كار خود يقين داشتيم. البته براى اين كار بايد در مدت كوتاهى پيش از اجراى مراسم، تمرين هاى زيادى مى كرديم و آماده مى شديم. ما روى امكان و احتمال اين كه هنگام سوار شدن به هلى كوپتر و هواپيما توسط تيراندازان دور زن، مورد اصابت گلوله واقع شويم نيز احتمال مى داديم و مى خواستيم براى آن فكرى بكنيم. حتى احتمال داشت كه با توجه به اهميت موضوع، هيچ كشورى حاضر نشود كه ما را بپذيرد. ولى با توجه به اهميت وجود رضا پهلوى به عنوان تنها وارث تاج و تخت شاه، اطمينان داشتيم كه شاه براى دور كردن خطر از وجود وليعهد خود به كشورهاى ديگر علامت خواهد داد كه آن ها ما را بپذيرند. در ضمن، ما قرارگذاشته بوديم كه به هر شكلى كه شده از كشته شدن رضا پهلوى جلوگيرى كنيم؛ زيرا، اولاً با پيش آمدن چنين وضعى، همه ما درجا كشته مى شديم و مهم تر از آن، كشته شدن رضا پهلوى مى توانست يك انتقام گيرى وسيع را سبب شود و بسيارى از زندانيان سياسى ايران، بخصوص مهم ترينِ آن ها كه به نظر ما وجودشان براى جنبش ضرورى بود به قتل برسند. در واقع ما با آن كه مى دانستيم كه فرح پهلوى هم در مراسم شركت مى كند، ولى قصد گروگان گرفتن رضا پهلوى را داشتيم. زيرا فكر مى كرديم كه وجود او از اهميت بيشترى براى آزادى زندانيان سياسى برخوردار باشد. ما روى افراد و موقعيت هايشان، و روى امكان تداوم كاريِ آن ها نيز صحبت كرده بوديم. انتخاب فرهاد قيصرى از طرف من، در ابتدا براى طيفور چندان خشنود كننده نبود. ولى من براى او شرح دادم كه چگونه فرهاد قيصرى در سال ،۴۸ با خونسردى تمام، يك نفر بَر پليس را جلوى كلانتريِ خيابان كالج آتش زده و با آرامش تمام از محوطه خطر دور شده و خودش را به دوستانش رسانده است. طيفور با شنيدن اين موضوع، رضايت داده بود كه او در اين عمليات شركت كند. از اين رو، من روزى با فرهاد در خانه ام قرار گذاشتم تا با او گفتگو كنم. البته در آن زمان مدتى بود كه از او خبر نداشتم. آن روز براى احتياط، از موضوع هاى عام مبارزاتى با هم حرف زديم. و من ديدم كه على رغم گذشت يك زمان سه چهار ساله و دورى او از حركت هاى مشخص سياسى، هنوز گرايش به فعاليت در او موجود است. از آن روز به بعد، رابطه خود را با فرهاد گسترش دادم و مرتب او را مى ديدم تا هرچه بيشتر نسبت به آماده گى هاى او آگاه شوم. در اين مدت، طيفور بارها از من خواست كه چون زمان چندان زيادى تا تاريخ عمليات كه ۴ آبان همان سال بود نداشتيم، آزمايش را تمام كنم و موضوع گروگان گيرى را با فرهاد در ميان بگذارم. اما من هنوز ترديد داشتم. عاقبت، در مقابل اصرار طيفور مجبور شدم به دروغ به او بگويم كه موضوع را با فرهاد در ميان گذاشته ام. به اين وسيله مى خواستم فرصت كافى براى مطالعه روى وضعيت فرهاد را داشته باشم. من مطمئن بودم كه هنوز وقت كافى براى تمرين هاى لازم را داريم، و در ضمن درست تر مى ديدم كه اصولاً، فقط در زمان كوتاهى قبل از اجراى مراسم، مسائل را با فرهاد در ميان بگذارم تا احتمال لو رفتن ماجرا كاهش يابد.
دادرس پرسيد:
«فرهاد قيصرى چه نقشى در اين عمليات داشت؟»
گفتم:
«فرهاد قيصرى از هيچ چيز اطلاع ندارد.»
دادرس گفت:
«ولى تو به او گفته اى كه مى خواهيد رضا پهلوى را گروگان بگيريد.»
«به هيچ وجه. او هيچ اطلاعى از اين موضوع ندارد.»
«پس تمام مدتى كه او را مى ديدى، چه مى گفتيد؟»
«از چيزهاى عادى حرف مى زديم. من مطمئن نبودم كه او آماد گى شركت در اين كار را داشته باشد.»
«ولى خود او گفته است كه همه چيز را مى داند.»
«اين طور نيست. من حتى كلمه اى در اين باره با او صحبت نكرده ام.»
«چرا كرده اى!»
«به هيچ وجه!»
«طرح ترور وليعهد را هم به او نگفته اى؟.»
«ما به هيچ وجه نمى خواستيم كسى را بكشيم.»
«عجب!! تو گفتى و ما هم باور كرديم!!»
«باور كنيد كه عين حقيقت است.»
«چرا نمى خواستيد بكشيد؟»
«براى اين كه مى دانستيم كه شما انتقامش را از زندانى ها مى گيريد.»
خنديد:
«خوب است كه اين ها را مى دانيد و با اين حال دست به اين كارها مى زنيد. خبُ، ترور اعليحضرت چى؟ اين يكى را كه نمى توانى انكار كنى. چون خودت طراح اصلى اش بوده اى.»
«من؟ من از هيچ چيز خبر ندارم و هرگز هم طراح ترور كسى نبوده ام.»
«نگذار بى خود كتك بخورى. خودت حرف هايت را بزن.»
«من به هيچ وجه از چنين طرحى خبر ندارم.»
با اشاره دادرس دوباره ضربه ها شروع شد.
«اين را بدان تا زمانى كه بخواهى مقاومت كنى، شكنجه هم ادامه خواهد داشت.»
با داد و فرياد گفتم:
«باور كنيد من هرگز با هيچ كس در اين باره حرفى نزده ام.»
«بزنيد آقا. اين آدم نيست.»
باز زدند و باز فرياد من به آسمان رسيد. مطمئن بودم كه آن ها مى خواهند اين حرف را بزور از دهان من بيرون بكشند كه قصد ترور شاه را داشته ام. در حالى كه در طول اين مدت ما هرگز بر سر اين موضوع كلامى هم با هم رد و بدل نكرده بوديم. البته زمانى من به اين موضوع فكر كرده، و آن را با كرامت دانشيان در ميان گذاشته بودم. ولى اين فقط در سطح حرف و بحث بود. زمانى كه ما در مدرسه سينما دانشجو بوديم، به اتفاق كرامت و يوسف آليارى كه دانشجوى دانشگاه ملى بود و گاه به گاه از محل دانشكده اش در اوين، به مدرسه ما كه در يكى از خيابان هاى محموديه بود مى آمد، ما با هم بحث مى كرديم. يك روز صحبت بر سر امكان تغييرات سياسى در ايران بود. در آن زمان، يعنى در سال ۴۸ كه هنوز جنبش چريكى آغاز نشده و جامعه در نوعى سركوب و خفقانِ ديكتاتورى شاه دست و پا مى زد، هيچ اميدى به يك حركت وسيع اجتماعى وجود نداشت. و من معتقد بودم كه تنها راه ممكن براى هرگونه تغييرى ترور شاه است. دانشيان و آليارى مخالف چنين نظرى بودند. بخصوص دانشيان اظهار مى داشت كه با ترور شاه، جامعه ايران در هم خواهد ريخت و با توجه به ضعف جنبش كمونيستى و در خلائى كه هيچ كس نمى تواند از آن استفاده كند، احتمال كودتاى نظامى بيش از هرچيز است. يعنى ايران مثل تركيه خواهد شد. ولى من متعقد بودم كه در هر صورت، حتى با كودتاى نظامى نيز وضع از آن چه كه هست بهتر خواهد شد؛ زيرا هيچ كس ديگر، قادر نخواهد بود به اين سادگى موقعيتى مثل شاه به دست آورد و چنين سركوب و خفقانى در جامعه ايجاد كند.
صحبت هاى ما در اين باره در همين محدوده بود و بعيد مى دانستم كه كرامت در اين باره حرفى به ساواك زده باشد. البته يك مورد ديگر هم وجود داشت كه من در مورد احتمال ترور شاه با كرامت صحبت كرده بودم كه آن هم نه به صورت يك طرح عملى؛ بلكه به مثابه شرح موقعيتى كه من طى برخورد با شاه كه در جريان زلزله قير و كارزين در سال ۱۳۵۱ داشتم مطرح شده و بدون نتيجه رها شده بود. اما اصرار دادرس روى موضوع ترور شاه، به مسئله اى جدى تر از اين حرف ها اشاره داشت كه مرا به خاطرش آن چنان زير ضربه هاى كابل گرفته بودند. در واقع آن ها در پى اين بودند كه مسئله ترور شاه را كه به نوعى در ارتباط با خسرو گلسرخى و شكوه فرهنگ در گروه ما مطرح كرده بودند و من از آن هيچ اطلاعى نداشتم، توسط اقرار من به طرح ترور، غليظ تر كنند و پرونده ما را براى افكار عمومى طرح بزرگى نشان بدهند كه قصد داشته تمامى اساس مملكت را به هم بزند. آن ها در واقع مى خواستند با اين كار، شاه را شكست ناپذير و تحت حمايت نيروهاى آسمانى جلوه دهند.
به هر شكل، تنها راه من انكار ماجرا بود، و با شدت يافتن درد ناشى از ضربه هاى كابل، عاقبت وضع من به آنجا رسيد كه از خود بى خود شدم و يك حالت اعتراضى در من جوشيد و شروع كردم به داد و هوار زدن گفتن حرف هاى بى ربط:
«بله، من شاه را كشتم. بعد از اين هم مى كُشم... بله من....»
در اثر اين حالت يكباره احساس كردم كه از ضربه ها درد نمى كشم. دادرس با ملاحظه حالت غير اراديِ من، با اشاره اى شكنجه را قطع كرد و رو به من هجوم آورد:
«چرا اين جورى حرف مى زنى؟»
«آخر براى چه مى زنيد؟»
«براى اين كه حرفت را نمى زنى. مگر شما نمى خواستيد در نوشهر اعليحضرت را ترور كنيد؟»
«در نوشهر؟! من روحم هم از اين ماجرا خبر ندارد.»
دادرس نگاهى به ديگران كرد و گفت:
«خيلى خوب... حالا يكبار ديگر موضوع را از نو بررسى مى كنيم. گفتى كه پنج ماه پيش با كى در مورد گروگان گيرى حرف زده اى؟»
«با رضا علامه زاده.»
«او قرار بود چه نقشى در عمليات روز مراسم داشته باشد؟»
«نمى دانم، ما هنوز در اين باره با هم صحبت نكرده بوديم.»
«مگر قرار نبود او از تو حمايت نظامى بكند؟»
«من با خود رضا در اين باره حرف نزده ام.»
«پس اين حرف از كجا در آمده است؟»
«من خودم فكر كرده بودم كه او چنين نقشى داشته باشد.»
«يعنى تو در اين باره با كسى حرف نزده بودى؟ پس ما چطور از چنين چيزى خبر داريم؟»
«چرا، با ديگران در اين باره حرف زده بودم، ولى با خود رضا نه.»
«با كى؟»
« با طيفور بطحائى.»
«ديگر با كى؟»
«با كس ديگرى در اين باره حرف نزده بودم.»
«چه كسى و به چه شكلى قرار بود اسلحه ها را به تو برساند؟»
«در اين باره هم هنوز صحبت مشخصى نكرده بوديم. فقط طيفور گفته بود كه شايد در مهرماه بتواند اسلحه به من بدهد.»
«چه اسلحه هائى قرار بود بدهد؟»
«نمى دانم. در اين باره هم هنوز صحبت نكرده بوديم.»
«يعنى تو هيچ چيز نمى دانى؟»
سكوت كردم. دادرس گفت:
«بازش كنيد.»
بعد رو به من ادامه داد:
«همه چيز را با شرح تمام جزئيات مى نويسى. اگر يك كلمه دروغ بنويسى و يا حرف هائى را كه زده اى انكار كنى دوباره اين رو درازت مى كنيم. قشنگ مى نويسى كه از كِى، و با كى، چه حرف هائى زده اى و به خصوص در مورد برادرت و اين كه قرار بوده از او اجازه فيلمبردارى در مراسم گشايش جشنواره را بگيرى هم مى نويسى. همه چيز را بايد بنويسى.»
دست هايم را باز كردند و من با بدنى كوفته و درهم ريخته روى تخت نشستم و ديدم هر دو ناخن شصت پاها و ناخن هاى كنارى آن ها از گوشت شان كنده شده و مثل كاپوت ماشين ها رو به هوا ايستاده و پاهايم نيز شبيه دو خيكِ باده كرده و خون آلود است. يكى از بازجوها گفت:
«بلندش كنيد بدود.»
از تصور دويدن روى آن پاهاى مجروح و باد كرده درد در تمام وجودم پيچيد. ولى دادرس نگاهى به من كرد و گفت:
«بگذاريد اول بنويسد، بعد اگر جفتك اندازى كرد، آن وقت با شلاق مى دوانيمش.»
بعد به سربازى كه دم در ايستاده بود گفت:
«بگو حبيبى بيايد اين ناخن هايش را بكند كه بتواند راه برود.»
سرباز رفت و چند لحظه بعد يك سرباز بهدارى با يك جعبه پانسمان آمد و نگاهى به ناخن هاى من انداخت و منتظر ماند:
دادرس به او گفت:
«چرا معطلى؟»
سرباز گفت:
«اين ها را بكَنَم، خون راه مى افتد.»
دادرس گفت:
«پس رويشان را ببند كه بعداً بيفتند.»
همين كه سرباز ناخن هايم را گرفت و سرجايشان برگرداند. از سوزش و دردى كه تا استخوان سرم رسيد اشك به چشمانم آمد. او روى زخم ها كمى مركوركرم زد و روى ناخن هايم را بست. و بعد دست مرا گرفت كه از روى تخت بلند شوم. همين كه پا بر زمين گذاشتم، از شدت درد به زمين افتادم. واقعاً ممكن نبود كه بتوانم روى آن پاها بايستم و راه بروم. اما مجبور بودم اين كار را بكنم. به هر جان كندنى بود، بدون اين كه بتوانم ديگر كفشى به پا كنم، بر روى زمينى كه پر از خون و خاك و كثافت بود راه افتادم و از زيرزمين بيرون آمديم و به يك اتاق كه در بالاى آن بود رفتيم. آن جا اتاقى بود با چند صندلى ارج و چند ميز. مرا نشاندند و بازجوئى تازه اى به صورت پرسش و پاسخ كتبى شروع شد. در طى اين بازجوئيِ تازه، از نو در باره اين كه چه كسان ديگرى از گروه پشتيبانى را مى شناسم از من سئوال شد. من كسى را نمى شناختم و آن ها نام شكوه فرهنگ، مريم اتحاديه، خسرو گلسرخى، و مرتضى سياهپوش را گفتند و خواستند اگر از نقش آن ها در عمليات پشتيبانى اطلاعى دارم و يا آن ها را مى شناسم و يا حتى اگر نامشان را شنيده ام را در پاسخ بنويسم. من نمى دانستم كه اين افراد چه كسانى هستند و چه ارتباطى با پرونده ما دارند. تنها نام شكوه فرهنگ و خسرو گلسرخى را به عنوان نويسنده و شاعر شنيده و از آن ها چيزهائى خوانده بودم و همين را هم نوشتم. بعد آن ها نام يك سرى كارمندان تلويزيون، نويسندگان و شاعران و افرادى كه من بعضاً آن ها را دورا دور مى شناختم و يا آن كه فقط نام شان را شنيده بودم و يا حتى كسانى كه هيچ اطلاعى از وضعيت شان نداشتم و نمى دانستم كه چه كاره اند را جلويم رديف كردند تا اطلاعاتم را درباره آن ها بنويسم. و من هم چون ضمن اين سئوال و جواب ها دريافته بودم كه هرگونه آشنائى كه نسبت به يك نفر مى دهم به پرسش هاى تازه ترى در باره او منجر مى شود، از ابراز آشنائى با تمام افرادى كه حتى مى شناختم نيز خوددارى كردم.
بازجوئى مجدد تا ساعت نُه شب به درازا كشيد. بعد از آن همه اضطراب و فشار شكنجه و بهت و غافلگيرى، ديگر قادر نبودم روى صندلى بنشينم و يكى دوبار تعادلم را از دست دادم و داشتم به زمين مى افتادم. عاقبت بازجو كه يكى از همان شكنجه گران توى زير زمين بود از اتاق خارج شد و من از پنجره ديدم كه به اتاق روبروئى رفت و با دادرس كه در آن جا بود صحبتى كرد و برگشت. اما به اتاقى كه من در آن بودم نيامد. مدتى همانطور در سكوتى كه طى آن قادر نبودم كه حتى فكر كنم بى حركت نشستم تا يك سرباز آمد و گفت:
«پا شو.»
بلند شدم. همراه با جريان يافتن خون، رگ و عضله پاهايم كه در آن مدت سِر شده بودند به شدت درد گرفت. سرباز به من چشم بند زد و دستم را گرفت و به دنبال خود كشاند. با هر قدمى كه بر مى داشتم، به نظرم مى رسيد كه زخم ها و جراحت پاهايم روى خاك و كلوخ راه ماليده مى شود و سر باز مى كند و خون از آن ها جارى مى شود و با هر فشارى، درد و سوزشى جان كاه تا بالاى زانوهايم را به درد مى آورد. با هر زحمتى بود تا محوطه سلول ها را كه مسافت كمى هم نبود طى كردم و عاقبت وارد محوطه اى شدم كه صدا در آن مى پيچيد. سرباز چشم بندم را برداشت و من ديدم در راهروئى هستم كه يك سرى سلول در يك طرف آن قرار دارد كه درهاى شان سبز است. دريافتم كه احتمالاً اين ها بايد همان «سلول هاى سبز»ى باشد كه شرح آن را پيش از آن از كرامت دانشيان كه مدتى زندانى بود شنيده بودم.
وقتى سرباز مرا به درون سلول فرستاد و درِ آهنى و سنگين سلول را پشت سرم با سر و صدا بست، فضا چنان خفه شد و نفسم چنان گرفت كه احساس كردم در آن سلولِ تنگ خواهم مرد. سلولم فضائى تنگ و كوچك و ديوارهاى صاف داشت كه هيچ در و پنجره و روزنى در آن به چشم نمى خورد و احساس بدى از زندانى بودن را به من منتقل مى كرد. در واقع آن جا يك مقبره بود تا يك سلول. و تنها روزن آن، سوراخ چهارگوشى در بالاى در بود كه از پشت تورى ضخيمش نور زرد و ضعيف يك لامپ به درون مى تابيد. تنها امكان رسيدن هوا نيز همان سوراخ بود. و من، در آن لحظه كه هنوز نه مى دانستم زندان يعنى چه و نه مى دانستم انفرادى چه معنائى دارد، با حال نزارى كه داشتم، از قرارگرفتن در آن سلول خفه وحشت كرده بودم.
با احتياط هر چه تمام تر نشستم و به پاهاى ورم كرده، خون هاى خشكيده و جراحت هايم كه در طول راه گِلى و كثيف شده بود خيره شدم. پاهايم به شدت تا استخوان درد مى كرد و چنان حال سنگين و كوفته اى داشتم كه حتى قادر نبودم گِل هاى روى آن را پاك كنم. دراز شدم و پتوى كثيف و شق و رقى را كه آنجا بود رويم كشيدم. حس مى كردم كه ابعاد در و ديوار و روزنه هواگير و زيلو و پتو و تصويرهائى كه در چشمم مى گذرد كج و كوله و ناپايدارند. در دو روز گذشته براى اولين بار فرصت يافته بودم كه به آنچه كه بر سر من و بچه هاى گروه آمده بود بينديشم و در بُهتى ناشى از درد و گيجى و خستگيِ مفرط، به خوابى كه دلم مى خواست سال ها به درازا بكشد فرو غلطم.
صبح روز بعد، همين كه چشم گشودم، از دريافت اين كه در زندان هستم احساس تلخى به من دست داد. سرم درد مى كرد. صورتم پر از برآمدگى و ورم بود. مچ دست هايم به خاطر بسته شدن به ميله هاى تخت شكنجه كبود شده و مى سوخت، و از زير ناخنِ پاهايم نيز خونابه كمرنگى به روى باند آمده و خشك شده بود. همين كه باند روى زخم را با انگشت گرفتم و با احتياط كشيدم، زخم زير آن چنان سوخت كه باند را ول كردم و به ديوار تكيه دادم و فهميدم كه خون زير ناخن هايم جارى شده است.
احساس مى كردم كه واقعيت زندان بسيار سنگين تر از آن چيزى ست كه قبلاً فكر مى كردم. البته روزهاى بعد اين حالت از بين رفت و من وقتى از خواب برمى خاستم، ديگر مانند روز اول از بودن در زندان جا نمى خوردم؛ ولى آن روز صبح، در لحظه بيدار شدن و درست در همان لحظه، تلخيِ جانكاهى را حس مى كردم كه مدتى مرا در يك سكوت سنگين فرو برد. بعد، با دست زدن به زخم هايم، چندين بار آب دهانم را فرو دادم و به همراه آن، واقعيت را هم در دلم جاگزين كردم و به خودم قبولاندم كه آن جا زندان است و به هر حال من در آن هستم.
در طول آن شب، خوابى ديده بودم كه در آن موقعيت، ديدن آن خيلى عجيب بود. خواب ديده بودم كه سالم و سرِ حال در كنار دختر زيبائى هستم كه مينو نام داشت و يكى از دانشجويان مدرسه ما بود. من مينو را خيلى دوست داشتم. ولى هرگز دلبستگى ام را به او بيان نكرده بودم. اما آن شب، مينو آمد و مرا در آغوش گرم خود گرفت. در خواب، ضمن سلامت كامل، بيمار هم بودم و مينو تمام مدت مواظبم بود. و جالب است كه سال ها بعد، زمانى كه از دست دژخيمان جمهورى اسلامى گريخته بودم و در اروپا به سرمى بردم، يك شب در پاريس به طور غافل گيركننده اى، مينو را بعد از ۱۷ سال ديدم و فرصت پيش آمد كه از خواب آن شب برايش حرف بزنم، و او هم بگويد كه مرا در آن زمان دوست مى داشته است، و من از شنيدن اين حرف احساس كنم كه ديگر عاشق او نيستم.
اين احساس عجيب در اروپا، به عجيبى همان احساسى بود كه آن روز صبح بعد از آن خواب در سلول زندان داشتم. بعدها فكر مى كردم كه اين خواب، نوعى پناه جوئى بوده است كه مرا واداشته كه در آن شبِ بى دفاعى و درد، به امن ترين مكانى كه در ناخودآگاهم مى شناختم پناه ببرم و صبح با نيروى تازه اى برخيزم. و واقعاً هم همين طور بود. زيرا من كه شبِ قبل از آن احساس كرده بودم كه در آن سلول خواهم مرد، صبح روز بعد زنده بودم و على رغم تلخى جانكاهى كه از آن ياد كردم، درمى يافتم كه مى توانم آن دردها و شكنجه ها را پشت سر بگذارم و مقاومت كنم و زنده بمانم.
آن چه من از زندان شنيده بودم، مسائل ابتدائى و گنگى بود كه تصوراتى غيرواقعى راجع به اين مكان در من پديد آورده بود. آن سلول هاى سبز، در بيرون از زندان و در آن لحظه كه در درونش بودم مفاهيم متفاوت و كاملاً گوناگونى برايم داشت. شنيده هاى من بيشتر اطلاعات كلى و شعارگونه اى بود كه هرگز بدرد كسى كه در آن شرايط دشوار قرار مى گرفت نمى خُورد و نمى توانست كمك كند تا او از پس بازى هاى روانى و شكنجه هاى بدنى برآيد. ساواك چنان بازى هاى روانى و جسمى مهلكى با زندانى به پيش مى برد كه من وقتى با آن روبرو شدم تازه فهميدم كه چيزى در اين باره نمى دانم و بايد روش مقابله با اين بازى ها را كشف كنم و بكار بگيرم. و اولين كشفى كه در اوج آن لحظه هاى بى دفاعى و ذلت، در زير شكنجه به آن رسيدم اين بود كه اگر موقع شكنجه اعتراض كنم موثر واقع مى شود. در اثر حالت تعرضى اى كه روز قبل در لحظه پرسش درباره ترور شاه در زير شكنجه به خود گرفته بودم، دريافتم كه ساواك مواظب است كه شكنجه را به جائى نرساند كه زندانى حالت تعرضى به خود بگيرد. زيرا از آن پس ديگر هر چقدر هم كه شدت ضربه ها افزايش يابد، درد ديگر قادر نخواهد بود كه روحيه زندانى را در هم بشكند. اين درس كوچك سبب شده بود كه آن روز صبح ديگر چندان وحشتى از شكنجه مجدد نداشته باشم. به همين خاطر، درد بدنى و شكنجه اى كه ديده بودم ديگر چندان برايم مطرح نبود. حتى وقتى دست به سر و رويم زدم و ديدم كه تماماً پر از برآمدگى هاى دردناك و ورم كرده اى ست كه چيزى جز اثرات ضربه هاى كابلى كه دادرس به سر و رويم مى نواخت نبود، باز روحيه ام خوب بود. ولى از اين كه نمى دانستم كه اصولاً چه اتفاقى افتاده و ما چگونه و چرا دستگير شده ايم به شدت در فكر بودم. همچنين تحمل تنهائى برايم خيلى سخت بود. زيرا زندان فقط به شكنجه جسمى ختم نمى شود. جدا از شكنجه جسمى، مسئله سنگينِ ديگر، تنهائى در سلول انفرادى ست كه گاهى حتى كشنده به نظر مى رسيد. هيچ وسيله اى در سلول وجود نداشت كه بتوان با آن سرگرم شد. تنها وسائل موجود عبارت بود از يك ليوان و يك قاشق و يك كاسه پلاستيك و يك پتو و يك زيلو. دورا دورم را نيز چهار ديوار گچى و بدون تاقچه و صاف مى پوشاند و در سبز رنگ آهنى تصور هرگونه رابطه را با بيرون قطع مى كرد. روى در، سوراخ كوچكى به شكل دايره وجود داشت كه ورقه گِردى از آهن به رنگ سبز بر بالاى آن پيچ شده بود كه فقط از بيرون امكان حركت دادنش وجود داشت و نگهبان مى توانست بدون باز كردن در، با كنار زدن اين درپوش رفتار زندانى را در سلول، بدون آن كه خود زندانى متوجه شود مورد نظارت قرار دهد.
آن روز صبح، پس از رفتن به دست شوئى و خوردن چاى و نانى كه به عنوان صبحانه دادند، به ديوار تكيه دادم و فكر كردم كه به هيچ وجه نمى توانم با وسائل موجودِ در سلول خودم را سرگرم كنم و از شدت عذاب اين تنهائى و بى خبرى بكاهم. از همان لحظات اوليه دريافته بودم كه سركردن در اين تنهائى كه انسان هيچ كارى براى انجام دادن در آن ندارد حتى از خود شكنجه سهمگين تر است. معلوم نبود تا كى بايد در آن سلول بمانم. تصور اين كه اين مدت بخواهد طولانى باشد سبب يأسم مى شد.
|
|
|
|
|
داريوش همايون
زندگى پس از مردن پيش از مرگ بخش دوم
|
|
Homayoun
|
روز ۲۲بهمن (۱۲ فوريه ۱۹۷۹) نزديك ساعت سه بعد از ظهر سروصداى جمعيت بزرگى را شنيديم. يكى از ما روى شفاژ رفت و خبر داد كه چند صد نفرى بيرون دروازه پادگان گرد آمده اند و بالاى سردر روى پارچه سفيدى نوشته اند پادگان اسلامى جمشيد آباد. آنچه پس از آن روى داد تير اندازى سخت بود كه گاه از پنجره اطاقها مان به ما هم مى رسيد و ديوارهاى بسيار سوراخ شد. چنانكه زندانبانان باقيمانده مى گفتند تظاهر كنندگان نخست با شعارهاى برادرى ارتش و مردم به درون آمده بودند، آنگاه سربازان را در آغوش كشيده بودند و سعى داشتند سلاحهايشان را بگيرند و تير اندازى و پرتاب نارنجكها آغاز شده بود. دسته هاى چپگرائى كه در آن هفته ها پادگانها و كلانتريها را مى گرفتند درعين حال به گردآورى اسلحه نيز براى پيكارهاى بعدى نظر داشتند. در زدوخوردكوچك جمشيد آباد، گروهى از آنها از آپارتمانهاى مقابل پادگان تير مى انداختند.
دكتر شيخ الاسلام زاده وزير بهدارى پيشين كه از تابستان در زندان بود سخت به درمان سربازان زخمى سرگرم بود و از فرصت گريز بهره نبرد و به دست هجوم آوران افتاد. او تا سالها بعد در زندان اسلامى ماند. در نزديكيهاى ساعت شش چند سرباز باقيمانده درهاى درونى زندان را باز كردند و گفتند گروه مهاجم مى خواهند زندانيان را آزاد كنند. ما پائين رفتيم و به ۶۰۰ تا ۷۰۰ تنى سرباز و افسر و درجه دار زندانى پيوستيم. در راه پله دكتر آزمون به من كه در زندان به او مهربانى كرده بودم گفت همايون من برايت از روحانيون سفارش مى گيرم. از او سپاسگزارى كردم. چه پاسخى مى شد به او داد؟ به دكتر مهدوى كه پيشينه بستگى به جبهه ملى داشت و دركنارم بودگفتم مبادا به سراغ آنها برود. نگاهى هشيارانه به من انداخت و رد شد. من لباس مرتب پوشيده بودم و عينك خواندنم را به چشم داشتم كه آزارم مى كرد. ريش انبوه، چهره تلويزيونى شناخته مرا ناشناختنى مى كرد و شب زودرس زمستان به رهائى آمده بود. يك گروه بزرگ زندانيان ارتشى، لا اله الا الله گويان از زندان بيرون زدند ولى در ميان تير اندازى پس كشيدند. بسيارى از ما كه مرگ را به گرفتار شدن ترجيح مى داديم با موج دوم به بيرون زديم و من در حالى كه خم شده بودم و در آن تاريكى كه با نور چراغهاى چند اتومبيل روشن مى شد با سرعتى كه مى توانستم مى رفتم. در ميان صدها تنى كه در حياط پادگان بودند شنيدم كسى پرسيد هويدا هم اينجاست و ديگرى پاسخ داد كه جاى ديگر است. يك دو تنى هم خم شدند و به من خيره نگريستند ولى نشناختند.
از جمع ما نعمت الله نصيرى رئيس پيشين ساواك كه در اطاقى دور از ما نگهداشته مى شد و پيوسته درخود فرو رفته و غمزده بود و در قدمزدنهاى روزانه با هيچ كس سخنى نمى گفت: و غلامرضا نيك پى شهردار پيشين كه با كسى نمى جوشيد، و احتمالا سپهبد صدرى رئيس پيشين شهربانى همانجا گرفتار شدند. سه تن ديگرى كه بدست انقلابيان افتادند يا در خانه ها و نهانگاهها شان بودند يا خود را معرفى كردند. آنها همه كشته شدند. از انقلابيانى كه جمشيد آباد را گرفتند نمى دانم چند تن از انقلاب خود جان بدربردند. فرزندان يك دو تنى از هم زندانيان كه ماجرا را شنيده بودند خود را به جمشيد آباد رسانيده بودند و آنها را بدربردند.
در خيابانها چند جا جوانانى را ديدم كه از اتومبيلها اسلحه به آپارتمانها مى بردند. من تصميم داشتم خود را به خانه ام برسانم. نمى خواستم ناگهان خودم را به كسى تحميل كنم و حساب مى كردم كه در آن غوغا كسى به ياد خانه من نيست، به راز دارى مستخدمين خانه و نگهبانان كوى مان نيز اطمينان داشتم. آنها همه مانند اعضاى خانواده بودند. دربرابر پارك لاله در امير آباد منتظر تاكسى ايستادم كه هيچ نمى گذشت. جوانى هم در كنارم منتظر بود. خيابان پر بود از اتومبيلها و كاميونهاى جوانانى كه شادى مى كردند و برخى سلاحهاى خود را تكان مى دادند؛ پايان ما بود و آغاز پايان آنها. يك فولكس واگن ايستاد وگفت به محموديه مى رود. سوارش شديم و من در صندلى جلو نشستم. خواستم به او پولى بدهم؛ در آن بهار زودگذر برادر و خواهرى انقلابى، با رنجش نپذيرفت. مسافر جوان فشنگى به يادگار به صاحب اتومبيل داد. چند صد متر بالاتر كس ديگرى دست بلند كرد كه تا محموديه مى رفت. من پياده شدم و او به صندلى عقب رفت. اين پياده و سوار شدن بيشتر مرا در ديد مسافر قبلى گذاشت.
به پيچ محموديه كه رسيديم من و آن جوان پياده شديم. او رو به من كرد و گفت شما آقاى همايون هستيد؟ گفتم بله. گفت اينجا چه مى كنيد؟ گفتم مردم به زندان ريختند و گفتند شما كارى نكرده ايد و آزادمان كردند. گفت بله كارى نكرده ايد ولى عينك تان را بگذاريد. من در همه راه مرتبا عينك خود را بر مى داشتم چون چشمم را آزار مى داد. اتومبيل ديگرى ما را سوار كرد كه تا سر پل تجريش مى رفت. بعدها شنيدم كه دوست يكى از برادرانم بود و به او گفته بود. سر پل باز به انتظار ايستاديم. پيكانى مى گذشت. همراه من فرياد زد عباس، و اتومبيل نگه داشت. دو جوان سوارش بودند و ما به صندلى پشت رفتيم. يكى از آنها برگشت و ملامت كنان به دوستش گفت كجا رفته بودى؟ ما در عشرت آباد اين يوزى را هم بدست آورديم و سلاح را به او داد. من و او نگاهى بهم كرديم؛ اتومبيل به بازار تجريش رسيده بود و من با سپاس بيش از معمول پياده شدم. اتومبيل ديگرى مرا تا چند صد مترى خانه ام برد. آن شب اول، پيشدرامدى بر زندگى پر از جابجائى ماهها و سالهاى بعدم بود. من داستان آن جوان را به دهها تن گفته ام به اميد آنكه نشانى از او بيابم. چند سال بعد در واشينگتن آقاى دكتر اسعد نظامى دوست ديرين، به من گفت كسى كه جان تو را نجات داد مرا هم رهانيد، و تعريف كرد كه در نخستين هفته هاى پس از انقلاب، روزى دربرابر دانشگاه درگير بحثى با گروهى شده بود كه دوره پادشاهى به آن بدى هم نبوده است و اگر آن جوان به دادش نرسيده بود كه او انقلابى معتقدى است كارش به كميته و جاهاى بدتر مى كشيد و به دكتر اسعد نظامى گفته بود شما دومين كسى هستيد كه نجاتش مى دهم و به فلانى هم گفتم عينكتان را بگذاريد.
نگهبانان كوى، مرا ديدند و چيزى نگفتند. در خانه تنها آشپزمان مانده بود كه نخست مرا نشناخت. ساعت دير وقت شده بود و من هيچ اشتهائى نداشتم؛ در عوض تشنگى استسقا مانندى مرا گرفته بود. در اضطراب چندين ساعته گوئى همه آب بدنم خشك شده بود. آشپزمان مى گفت آب شهر را مسموم كرده اند - يكى ديگر از شايعات بيشمار آن سالها ومن پياپى مى نوشيدم. به خانه مى نگريستم و نمى دانستم چه كنم. هيچ فكر نكرده بودم كه باز پايم به خانه خواهد رسيد. در آن سه ماه و نيم زندان در حالى كه ملتى با من دشمن بود و نظامى كه جزئى از آن بودم به نابوديم مى كوشيد اندك اندك دل به مرگ نهاده بودم. از مرگ جستن من و همكاران در آن شب از نوع معجزه لهستان بود. در جنگ جهانى اول هر چه مى شد لهستانيها در خطر بودند. اگر آلمان مى برد يا روسيه تفاوتى نمى كرد؛ لهستان رفته بود. اما برخلاف هر منطقى، نخست روسيه و بعد آلمان شكست خوردند. براى ما نيز چنين افتاد كه يك دشمن مان (كابينه هاى پياپى پادشاهى) شكست خورد و دشمن ديگرمان، گروه هاى مسلح انقلابى، احتمالا چريكها، در شوق نبرد مسلحانه، منتظر نماندند كه ما را مانند مرغان در قفس بگيرند و ناخواسته به رهائى مان آمدند.
تنها چيزى كه به نظرم رسيد از ميان بردن شماره هاى تلفن و نام و نشانى هاى كسان بود. آنگاه توسط پدرم با دوستى تماس گرفتم و قرار بامداد فردا را گذاشتيم. در اواخر شب تلفن به صدا در آمد و كسى با لحن بى ادبى آشپز ما را خواست. گفتم چنين كسى نداريم. گفت منزل همايون است؟ گفتم اشتباه گرفته ايد. چند دقيقه بعد باز تلفن زد. اين بار به انگليسى گفتم شماره عوضى است و او اداى انگليسى مرا درآورد. تلفن را كشيدم. ولى ديگر نگرانى رهايم نكرد. به يكى از همكاران پيشين در دولت كه همسايه ما بود تلفن كردم كه مى خواهم شب را در خانه او بگذرانم و در آنجا خواب آسوده اى كردم. به آشپزمان گفته بودم كه مى روم و منتظرم نباشد. بامداد با دو گذرنامه و شناسنامه ام و جامه دانى كوچك از خانه اى كه ديگر نيست براى هميشه رفتم. دوستم به خانمم خبر داد كه به سلامت جسته ام. از آن روز بود كه ترس مرگ از من گريخت؛ بدين معنى كه ترس، هر ترسى، ديگر مانعى بر سر راهى كه مى خواستم بروم نشد. من بايست مرده بودم و ديگر هر روز من بيش از سهمم مى بود. مخاطرات بعدى كه در جريان گريز روى داد به نظرم جز ماجراهاى روزانه نيامد. ديگر هيچگاه چنان تشنگى استسقا وارى مرا نگرفت.
هفته اول را در كوچه اى نزديك راديو تلويزيون در آپارتمان كوچكى كه ساكنانش را به جاى ديگر فرستاده بودند بسر بردم. در آن اطراف رفت و آمد پاسداران بسيار بود و صداى تيراندازى بلند مى شد. يك روز پاسداران كوچه را گرفتند و بالاى بامها رفتند. من از پشت پرده به كوچه مى نگريستم و صداى پاسداران را در ميكروفن مى شنيدم. نمى دانستم اگر به آپارتمانم بريزند چه كنم؛ اما مصمم بودم به دست آنها نيفتم و خوارى اهانتهاى مأموران انقلابى را تحمل نكنم. پس از نيم ساعتى پاسداران رفتند و ظاهراً شكارشان يك افسر شهربانى بود. در آن شبها ديدن صحنه هاى «بازجوئى» ساديك وزيران پيشين، و اميران زخمى و اهانت شده و نوميد توسط يك امريكائى-ايرانى عضو شوراى انقلاب كه هم «ملى» بود و هم «مذهبى؛ «و پيكرهاى بيجان تيرباران شدگان مدرسه رفاه، و بزودى، هنگامى كه نوبت كشتار دوستان و همكاران رسيد، زهرى در كامم ريخت كه هنوز روانم را مى خراشد. هنوز نمى توانم بى احساس عزا، سرودى را كه آن روزها پياپى از راديو تلويزيون پخش مى شد، بشنوم: بهاران خجسته باد. در آن زمستان بيست و چند ساله كه بر ايران مى افتاد، آن سرود خونالود چه نابرازنده مى بود!
اقامت بعديم در خانه يكى از دوستان سه چهار ماهى طول كشيد تا روزى كه پدرم را در جريان حمله پاسداران به روزنامه آيندگان كه من آن را پايه گذاشته بودم و او خزانه دارش بود همراه گروهى ديگر براى دو سه ماهى بازداشت كردند. او مى دانست من كجا هستم و من فورا به انديشه تغيير پناهگاه افتادم. ميزبانم با يكى از دوستانم تماس گرفت و مانند هميشه در جابجائى ها شب هنگام به خانه اش رفتم. همسر و فرزندانش را به خارج فرستاده بود. بر ديوارش يك تصوير خمينى، تنها تصويرش با لبخند كه پس از انقلاب جمع آورى شد، آويخته بود. در توضيح گفت مى خواهم هر وقت به آن نگاه مى كنم بياد حماقت خودم بيفتم. چند روز بعد ميزبان پيشين سراسيمه نزد من آمد و گفت پاسداران نخست در غياب او و سپس در هنگامى كه درخانه بوده اند آنجا ريخته اند و مى گويند خانه از آن يكى از سرمايه داران مشهور است. دوست من پس از دوندگيها توانست ثابت كندكه خانه را از پدرش ارث برده است و او كه همنام سرمايه دار بوده سالها پيش مرده است. پدر من به دليل احتياطهاى فراوان براى ديدارهاى معدودمان، و نيز قطع ارتباط كامل تلفنى ما، توانسته بود با منطق نيرومندش در بازجوئيها ثابت كند كه جاى مرا نمى داند. ولى من يكبار ديگر از مرگ رهائى يافته بودم. اگر پدرم را نگرفته بودند...
در پائيز آن سال، ۱۹۷۹ - ۱۳۵۸ به آپارتمانى رفتم كه يكى از دوستان برايم به نام خود اجاره كرده بود و خودش گاهگاه سرى مى زد و ضروريات زندگى برايم مى آورد وديگر تا گريز از ايران در آنجا ماندم. زندگى پنهانى من بر رويهم پانزده ماه طول كشيد و من توانستم بسيار بينديشم و از آن بيشتر بخوانم (چيزى نزديك دويست كتاب از جمله مجموعه رمانهاى سائول بلو و نمايشهاى شا و ايبسن و استريندبرگ كه هرگز فرصت نكرده بودم.) تئاتر برايم جاى جهان واقعى بيرون را كه بدان دسترسى نداشتم مى گرفت. از خاموشيهاى زندان عادت كرده بودم كه شبها با حركت دادن شمعى بر روى سطرهاى كتاب، مطالعه كنم. به جبران غفلت ماههاى پيش از دستگيريم، هيچ كوتاهى در حفظ خودم نكردم. از جمله چند تنى كه با من در تماس بودند شايع مى كردند كه به امريكا رفته ام. حتا با خواهر و دو تن از برادرانم كه در تهران بودند تماس نداشتم و آنها را بيخبر گذاشته بودم. از خارج نيز ديگر به هيچ كس تلفن نكرده ام - بيش از بيست سال است. نمى خواهم كسى بابت من به درد سر بيفتد. با همه اينها تا پايان، تا هنگامى كه روزنامه اى در تهران نوشت كه من از كشور خارج شده ام، دنبالم بودند. از هركه توانسته بودند، حتا از بدترين دشمنانم كه اگر مى دانستند خودشان خبر مى دادند، بازجوئى كرده بودند.
حال من مانند ماهى دوم از سه ماهى آبگير در داستان «كليله و دمنه» بودكه پس از ازدست دادن فرصت گريز به موقع، مانند ماهى اول، خودرا به مردن زد و رهائى يافت. پشت سر نهادن مرگ، خوشبينى ام را افزون كرده بود. مطمئن بودم كه از همه خطرها خواهم جست. پدرم، هنگامى كه براى واپسين بار بدرود كرديم، پيش بينى كرد كه كارهاى زيادى در آينده منتظر من خواهد بود. به آن هم اطمينان داشتم. احساس مى كردم زندگى دومى كه به رغم همه احتمالات به من داده شده است براى درگذشتن از نخستين زندگى است كه در آن شب نيمه زمستان، در سربازخانه گشوده شده، مرد. به قول سنائى پيش از مرگ مرده بودم و بزرگترين هديه زندگى تازه، آزادى مى بود. پدرم را ديگر نديدم و دور از من يازده سالى بعد درگذشت. ولى دست كم توانستم پاره اى انتظارات بلندى را كه از من داشت برآورم. او در سالهاى پايانى اش به اين دلخوش بود كه در من بزيد. من بسيار به ياد او مى افتم و او در من همچنان زنده است.
در آن ماهها بود كه اگر نتوانستم خود را باز اختراع كنم كه ضرورتى هم نمى داشت، به باز سازى پردامنه خود دست زدم كه هنوز ادامه دارد. پس از مردن در شامگاه روز انقلاب، در شرايطى كه صدها هزارتن مى خواستند مرگ مرا ببينند و هر روز بايست منتظر افتادن به دست پاسداران مى بودم، و نبودم و اصلا انديشه اش را هم نمى كردم، پايه زندگى تازه اى را در آن ژرفا گذاشتم. تصميم گرفتم كه بسيارى از گذشته هايم را به فراموشى بسپارم، بدين معنى كه نگذارم دست و پايم را ببندند. در اين كار بيش از اندازه كامياب شدم و متاسفانه نامها و چهره ها و يادبودهاى فراوانى را از ياد برده ام. ولى مى توانم با آزادى بيشترى با هر موقعيت تازه روبرو شوم.
اندك اندك ارزش بزرگ آن دستگيرى بر من آشكار گرديد. اگر به زندان نيفتاده بودم و در آن موقعيت غيرممكن گرفتار نمى شدم خود را پنهان نمى كردم و مرگم در همان دوران پيش و پس از ۲۲ بهمن - ۱۲ فوريه ۷۹ و پيروزى انقلاب حتمى مى بود. بى گذراندن آن دو ساله ۱۹۸۰ - 1978 ديرتر ازخود بدر مى آمدم - اگر كاميابيهاى پياپى اصلا اجازه مى دادند كه هرگز بدرآيم؛ و بعد، آن فرصت انديشيدن خالص، براى كسى كه در عمل مى تواند بينديشد.
در همه آن يك سال و سه ماه يك نامه كوتاه توسط دوستى كه به اروپامى رفت براى خانمم فرستادم كه او را به گريه انداخته بود وچون گوياى حالت آن زمان من بود و هر حرفش از ژرفاى ضميرم برخاسته بود در اينجا مى آورم: «روان را ساروج كشيده، نه حسرتى، نه اندوهى؛ نه كينه اى، نه بدهى به هيچ كس؛ نه پوزشى از گذشته، نه بيمى از آينده. اكنونى همه غرق در كتابها. به اميد ديدار «One fine day (آرياى مشهورى از مادام باترفلاى به معنى يك روز خوش.) چندان در انديشه گريز از ايران نبودم. بيم آن داشتم كه گرفتار شوم، از بس دشمن مى داشتم و از بس مرا مى شناختند. چند ماه نگذشت كه موج انقلابى فروكش كرد و من تصميم به ماندن گرفتم. به اين نتيجه رسيده بودم كه پس از گشايش مدارس و دانشگاهها، تظاهرات و شورشها كار حكومت پادرهواى انقلابى را خواهد ساخت. اما گروگانگيرى ديپلماتهاى امريكائى، حسابهاى مرا برهم زد. يكبار ديگر روشنفكران ايرانى توانائى بيكران خود را براى بيراهه روى و خودفريبى به نمايش گذاشتند. خمينى بازيچه اى به دستشان داد و درحالى كه سرگرم پايكوبى بودند قدرتش را استوار كرد. آنگاه بود كه با دوستى يگانه كه با اينهمه از حال خود بيخبرش گذاشته بودم براى ترتيب دادن گريزم از ايران تماس گرفتم - دكتر ضياء مدرس، مردى دلاور و ميهن پرست و مصداق كامل وفادارى و استوارى كاراكتر، كه با همه اصرارمن وديگران در آن فضاى خطرناك در ايران ماند و مبارزه كرد و به چنگ دژخيمان افتاد و در دادگاه نيز با دليرى و تسليم ناپذيرى اش خشم آخوندها را برانگيخت و تيرباران شد. اگر او سخن ما را پذيرفته و به خارج آمده بود چه اندازه در پيكار خود با رژيم پيشتر مى بوديم.
ادامه دارد
|
|
|
|
|
امير فرشاد ابراهيمى
اسم رمز: اكبر هاشمى
|
|
|
اكبر هاشمى! همين نام براى معرفى خود و بسيارى از وقايع جمهورى اسلامى ايران كافى ميباشد. فردى كه با زيركى و به لطايف الحيل خاص همواره دومين مرد علنى و البته ليدر در سايه جمهورى اسلامى ميباشد و همواره علاقه و اشتياقى خاص به اين دوم بودن نيز دارد تا آنجاكه در شامگاه ۱۴ خرداد سال ۱۳۶۸ هنگاميكه آيت الله خمينى رهبر و بنيانگذار انقلاب ايران درگذشت و از سوى مجلس خبرگان كه وظيفه انتخاب مقام رهبرى و نائب امام زمانى را در ايران بر عهده دارد به وى پيشنهاد رهبر شدن را دادند، با گريه از پذيرفتن اين بار شانه خالى ميكند و ميگويد همين رئيس جمهور شدن براى من كافى است!
اما اكبر هاشمى كيست و چگونه وارد معاملات سياسى ايران گرديد؟ اين سئوالى است كه البته شايد نشود جواب كاملى به آن داد ولى در حد مختصر و توان به آن خواهيم پرداخت:
هاشمى مرعشى پيوندتان مبارك!
نزديك به پنج دهه پيش در سال ۱۳۳۷ اكبر هاشمى در كسوت طلبه اى ساده كه روضه خوانى مجالس و تلقين و نماز بر ميت اصلى ترين كار گذران زندگى وى بود به خواستگارى عفت مرعشى رفت. دخترى كه عموهايش در قم حجره اى براى شيخ اكبر در نظر گرفته بودند.
سيد مهدى و سيد كاظم طبق قرارى كه با پدر شيخ اكبر گذارده بودند و علت و منبع آن نيز تا امروز براى خيلى ها پوشيده است. ماهى پنجاه تومان به اكبر ميدادند و وى زندگى خود را با همان پنجاه تومان ميگذراند، آن خانه بعد از مدتها به علت نمور بودن نشست كرد و فرو ريخت و اكبر مجبور به نقل مكان به خانه جديدى شد و آن خانه سنگ بناى تمام زندگى جديد اكبر شد. در همسايگى آن خانه مردى بود كه انقلابى در سر داشت، خانه جديد اكبر روبه روى منزل «حاج آقا روح الله» بود. اكبر هاشمى ديگر اين همسايه را رها نكرد. پيروزى انقلاب جنگ و... هيچ كدام از اينها مانع جدا شدن وى از آيت الله خمينى نگرديد و حتى امروز هم هنوز خانه وى در همسايگى حسينيه جماران خانه بنيانگذار انقلاب ايران است. رفته رفته اين مراودات باعث شد كه روضه خوانى را به كنارى وانهد و به سياست بپردازد. عفت مرعشى نيز در سايه اين همسايگى سياسى شد تا آنجا كه اصلى ترين مشاور سياسى اجتماعى همسر در اندرونى گرديد، اكبر هاشمى در روزگارى كه رئيس مجلس بوده خود در كتاب خاطراتش درباره اين تاثير مينويسد:
» عفت از اينكه باز در گفته هاى امام ستايش از بنى صدر شده، ناراحت بود و مى گفت خانم شهيد مطهرى هم ناراحت است، ولى من توضيح دادم كه ستايش مهمى نبوده است ولى نظر وى اين است كه همين مقدار هم در اين شرايط زياد است.»
زمان ميگذرد تا به خرداد ۱۳۵۸ميرسد، عفت بار ديگر به ميدان ميآيد و يگانه حامى اكبر ميشود كه گروه فرقان در صدد ترور وى برمى آيد، اين عمل باعث ميگردد كه نام وى دوباره بر سر زبانها بيفتد، دو دهه بعد وقتى كه «دخترك شيطان و نافرمان» اكبر بزرگ شده و در كسوت نماينده به مجلس راه يافت و دست به حركات مرزشكنانه اى زد و جريانهاى راست افراطى بر عليه وى شوريدند، آنزمانكه شيخ محمد يزدى رئيس وقت قوه قضائيه و امام جمعه موقت تهران روزنامه تحت مديريت وى را قارچ سمى ناميد كه سبز شده و به وى حمله كرد، بار ديگر عفت به ميدان آمد و به منزل شيخ محمد يزدى در قم رفت و كار دفاع از دختر را برگردن گرفت، البته آن روزنامه تعطيل شد (كارى كه خود فائزه نيز بدان راضى بود) اما هرگز دادگاهى براى وى تشكيل نشد.
مرعشى ها و هاشمى ها دوشادوش هم در پناه اين پيوند از پاى سفره عقد اكبر و عفت تا به امروز در كنار يكديگر يكى از اثر گذارترين محفلهاى خويشاوندى سياسى در ايران بوده اند، از اين ميان نقش سيد حسين مرعشى پسر عموى همسر اكبر هاشمى از همه پررنگتر است، او كه از پله استاندارى كرمان آغاز نمود در زمان رياست جمهورى اكبر هاشمى به دفتر وى راه يافت و با منصب رئيس دفترى به صندليهاى قرمز پارلمان رسيد و اكنون در حالى جانشين دبير كل حزب كارگزاران سازندگى است كه ليدر طيف معروف و مهم كرمانيهاى اين حزب ميباشد. و همانند سيمهاى رساناى مس سرچشمه كرمان حزب و حاكميت را بهم وصل مينمايد.!
اما هاشمى ها نيز خود همچنان از زمان همسايگى با حاج آقا روح الله تا به امروز در ميدان سياست و قدرت تاخته اند: محمد هاشمى پس از ترك تازيهاى فراوانى كه در بيش از يك دهه سازمان صدا و سيما را ملك طلق خود نموده بود در آخر با تحقيق و تفحص محافظه كاران از اين سمت فرو نشست محمد هاشمى آنچنان به برادر و سياستهايش ايمان داشت كه وقتى نمايندگان راديكال و چپگرا، رئيس جمهور را مورد انتقاد قرار دادند پخش مستقيم مذاكرات از راديو را قطع و بجاى آن سوره الرحمن قران را پخش كرد. محمد هاشمى آنقدر در اين سمت ماند كه داد محافظه كارانى چون پرورش و موحدى ساوجى و كامران را هم در مجلس چهارم همصدا با چپ گرايان در آورد، اما محمد هاشمى بعد از آ ن نايستاد و از خيابان جام جم مستقيم به كاخ وزارت امور خارجه رفت و قائم مقام ماند تا در دولت دوم برادر معاون اجرائى رئيس جمهور شود او ظاهراً اكنون به آخر خط مصرف رسيده است چرا كه وقتى در يكى از جلسات حزب كارگزاران زمزمه انتخاب وى به عنوان كانديداى رياست جمهورى مطرح شد اصفهانى هاى اين حزب آنچنان به وى تاختند كه حتى نتوانست دبير كل حزب شود.
على هاشمى ديگر چهره لبه تيغ اين خاندان است وى گرچه اثر گذارترين عضو حزب كارگزاران سازندگى است اما تا بخواهد آفتابى شود پرونده هاى باز مالى وى نيز در وزارت نفت به سرو صدا مى افتد و على دوباره به سايه برميگردد. و اما محسن فرزند ميانى پسر اكبر هاشمى همچنان مى تازد! وى كه از دفتر رئيس جمهور آغاز كرده است همچنان نيز دفتر پدر را در مجمع تشخيص مصلخت نظام رياست ميكند، متروى تهران را هم در دست دارد و انتشار خاطرات پدر را هم از نظر ميگذراند. ياسر و مهدى هر دو همچون آسهاى رو نشده اكبرهاشمى هستند و جز در مواقع ضرورى به صحنه نميآيند و ترجيح ميدهند همچنان در حياط خلوت خانه شان در جماران سايه بگيرند شركت هواپيمائى ايران و عربستان يكى از آن ضرورتها بود! ياسر به ميدان آمد و ۲۲ درصد از ۴۷ درصد سهام طرف ايرانى شركت را تصاحب نمود و ۲۵ درصد مابقى را نيز به محسن رفيقدوست واگذار نمود تا در اختيار گيرد.
اما دختران اكبر هاشمى
فائزه بى شك آزادترين دختر و حتى سياستمدار ايرانى است. وى كه سياست را پس از منزل پدر در دانشكده علوم سياسى دانشگاه آزاد آموخت به مجلس راه يافت و روزنامه زن را راه اندازى نمود تا آنجا كه هم شرايط و هم مصلحت مجابش كرد، با چاپ پيام فرح ديبا تن به خودكشى زن بدهد. او آزادترين است چرا كه به واسطه هاشمى بهرمانى بودن ميتواند به پيست چيتگر تهران برود و دوچرخه سوار بشود، به لواسان برود، اسب سوار شود و حتى به كيش برود و با پيراهن و شلوار جين جت اسكى سوار شود. او آزادترين است تا آنجا كه به مصر ميرود و بر سر مزار شاه سابق ايران ميايستد و فاتحه اى ميخواند! او البته مرموزترين است چرا كه شايد از جمله آخرين سياستمداران ايرانى باشد كه در آخرين روزهاى حكومت ديكتاتورى صدام به عراق رفت و با عدى به گفتگو نشست چه گفت: كسى نميداند؟ خيليها فائزه را اشرف دوم ايران ميدانند.
و اما فاطمه! خواهر بزرگتر كه پيوسته و آرام همچنان از ابتدا تا به امروز در حركت است. فاطمه يك دو جين انجمن زنان و جمعيت خيريه در كنار خويش دارد فاطمه هرگز به سياست نزديك نشد، الا زمانى كه خواهر در سيبل تهاجمى كارگزاران قرار گرفت و پدر فرياد برائت از محافظه كارى ميزد و اصلاح طلبان راديكال شديدا به اين خاندان ميتاختند او نيز به يكباره در صف «حزب اعتدال و توسعه «درخشيد و تلاش داشت تا فرا جناحى بودن خاندان خويش را اعلام نمايد.
البته هاشمى هاى ديگرى نيز در اين خاندان هستند كه همواره جريان ساز و بر تيترهانشان بوده اند. قاسم، احمد، محمود (برادر) و محسن هاشميان پسر عموى اكبر هاشمى كه هر كدام به نوعى دستى بر آتش دارند محمود هاشمى برادر گمنام اكبر هاشمى از زيركترين آنهاست. هنگاميكه اكبر بواسطه فعاليتهاى ضد سلطنتى در سال ۱۳۵۴ در قم در بازداشت بسر ميبرد، وى معاون فرماندار شهر قم بود و چه عجيب اينكه هاشمى ها علاقه وافرى به بلاد ايالات متحده آمريكا دارند. به غير از محسن كه در مونترال كانادا تحصيل نموده، محمد و احمد (برادر) محسن (پسرعمو) همه نه تنها دوران دانشجوئى را در آمريكا سپرى نموده اند بلكه بارها و بارها مهر ورود و خروج آمريكا بر گذرنامه شان نشسته است.
هاشمى ها و سرمايه
امروز هر جا صحبت پول و در آمد و تجارت در ايران است اين نام هاشمى است كه ميدرخشد! مدافعان هاشمى هميشه و همه جا داد آن دارند كه اينها ثروت و سرمايه موروثى پدرى است در حاليكه نه تنها تابحال احدى از خود هاشمى ها به سرمايه دار بودنشان در قبل از انقلاب اشاره نكرده اند بلكه همانطوريكه در ابتدا آورده شد مرور تاريخ نيز اين را تأييد نميكند. دفتر اكبر هاشمى رفسنجانى چندى پيش در جواب سؤالات يكى از روزنامه ها اطلاعيه اى صادر كرد كه در آن اعلام شده بود خواهران اكبر هاشمى از گذشته تا بحال جز خياطى در منزل درآمدى نداشته اند.
اكبر هاشمى در خاطرات خويش كه منتشر شده است نيز هيچگاه اشاره اى به ديرين بودن اين تمول ندارد، او خود در خاطراتش مينويسد: براى اولين بار كه تصميم گرفتم يك اتوموبيل بخرم يك پژوى ۴۰۴ دست دوم را بصورت قسطى خريدم و يا وقتى كه به اولين مسافرت خارج از كشور خويش در قبل از انقلاب اشاره ميكند ميگويد فرشى با خودمان (خودش و عفت) برديم تا در آنجا بفروشيم كه بخشى از هزينه سفرمان جبران شود (هاشمى رفسنجانى دوران مبارزه ص ۲۱۱۲) و در جاى ديگرى كه وى البته تلاش دارد آيت آلله منتظرى را فردى غرغرو معرفى كند اشاره به كهنه و مستعمل بودن ماشينش ميكند و ميگويد آخر سر هم ماشين من خراب شد و از حركت افتاد و ما مجبور شديم براى تعميرش در تعميرگاهى در رامسر معطل شويم (روزنامه ايران ۷/۱۱/۱۳۷۸) همه اينها گواه و شاهدى بر اين ادعاست كه در قبل از انقلاب هاشمى طلبه ساده و مبارزى بيش نبوده است.
هاشمى، پاك و تميز
اصلى ترين و يگانه شعار و سياست هاشمى در هشت سال رياست جمهورى وى سازندگى و توسعه بوده است، يكى از اركان ركين سازندگى و توسعه پايدار هم بيشك امنيت ميباشد چرا كه اگر امنيت در همه شقوق آن مثل امنيت سرمايه گذارى، امنيت اجتماعى و نهايتاً امنيت ملى فراهم نگردد نه توسعه اى انجام ميگيرد و نه سنگ بروى سنگى بند ميشود تا سازندگى اى صورت گيرد. اكبر هاشمى خود نيز بدين امر معترف است و ميگويد: «در دوره مسئوليت اينجانب وزارت اطلاعات تميز ترين دوره را داشته است. وزارت اطلاعات در دوره من خيلى تصفيه شد، از خيلى چيزها پاك شد.»
حال با هم نگاهى به اين تميز ترين دوره وزارت اطلاعات و وزارت على فلاحيان مياندازيم:
در ارديبهشت ۶۹ نامه سرگشاده اى در انتقاد از سياستهاى اقتصادى هاشمى تنظيم و به امضاء ۹۰ تن از چهره هاى ملى مذهبى ميرسد كه عمدتاً يا دانش آموخته علوم حقوق و سياسى و اقتصاد بوده اند و يا در سمتهاى اقتصادى و اجرائى دولت موقت و وقت دستى داشته اند و طبيعتاً تمامى از قشر روشنفكرو فرهيخته بوده اند، متعاقب آن در خرداد ۱۳۶۹ با حكم دادستانى انقلاب اسلامى ۲۳ تن از امضاء كنندگان نامه فوق بازداشت و روانه زندان ميشوند، اين روترين سند براى نشان دادن خوى هاشمى و انتقاد پذيرى وى ميباشد، جالب آنكه هاشمى وقتى براى دفاع از بودجه سال ۱۳۷۰ به مجلس ميرود، وقتى تعدادى از نمايندگان از ايشان ميپرسند حالا به بازداشت بقيه كارى نداريم ولى چرا مهندس سحابى را بازداشت كرديد؟ پاسخ ميدهند كه رويش زياد شده بود گفتم بگيرند رويش را كم كنند»!!
و اما پس از بازداشت در تميز ترين دوره وزارت اطلاعات بر بازداشت شدگان چه گذشت؟ عزت الله سحابى كه خود نيز از بازداشت شدگان بوده در اينباره ميگويد:
» شريعتمدارى سرپرست تيم بازجوئى از ۲۳ نفر از افراد ملى مذهبى بود كه در سال ۱۳۶۹ بازداشت شدند. در زمان بازجوئى در سلول زندان نيز ما چشمانمان بسته بود و بازجوى خود را نميديديم... من و آقاى عبدالعلى بازرگان شكنجه فيزيكى نشديم اما اكثر دوستان مورد آزار و شكنجه بدنى قرار گرفتند (روزنامه فتح ۱۶/۱۰/۱۳۷۸)
در همين بازداشت فقط به همين اتهام بود كه صباغيان تا حاضر به مصاحبه و اعتراف تصويرى نشده بود، تعزير (بخوانيد شكنجه) وى پايان نيافت. در همين تميزترين دوره وزارت اطلاعات بود كه بواسطه همين اتهامات پوچ و واهى خيل عظيمى از روشنفكران هر كدام به نحوى از انحاء بازداشت و توسط حسين شريعتمدارى، مديركل امور اجتماعى وقت وزارت اطلاعات بازجوئى شده و پس از اخذ مصاحبه و اعترافات تصويرى بشرحى كه در بالا رفت برنامه «مستند» تلويزيونى «هويت» با نظر سعيد امامى ساخته شده كه بيشك مقدمه طرح ستاد قتلهاى زنجيره اى بوده است.
هاشمى خود درباره تميزترين دوران وزارت اطلاعات در دولت تحت نظرش ضمن اشاره به ارسال موشك به بلژيك كه كاسه هاى خيلى داغتر از آشها اصلا آنرا تكذيب ميكنند ميگويد:
درباره باند سعيد امامى در دوران من براى ما مشخص شد كه با سياستهاى جارى كشور از جمله تشنج زدايى، آنها مخالف هستند. اينها موشك بردند به يك كشور خارجى و آنها پيدا كردند. از داخل وزارت اطلاعات قضيه را پيگيرى كرديم ثابت شد كه كار آنها بوده، رهبرى و من به وزارت اطلاعات گفتيم كه اينها بايد كيفر ببينند.
دادگاه ادارى براى آنها تشكيل بدهند و به حكم دادگاه همين سعيد امامى را از معاونت خلع كردند و گويا پست مشاورت دادند. چون دادگاه تشكيل شده بود و رسيدگى كرده بود طبعاً لازم نبود و نخواستيم به جزئيات امور دخالت كنيم همين ها (باند سعيد امامى) در زمان ما به خاطر همين بى انضباطى ها (ارسال موشك به بلژيك و...) محاكمه شدند. (همشهرى۲۰/۱۰/۱۳)
آرى، اگر هشت سال وزارت فلاحيان در وزارت اطلاعات تميز ترين دوره باشد بايد هم ارسال موشك به بلژيك (كه اگر خداى ناكرده توسط مأموران امنيتى بلژيك كشف نميشد و عوامل سعيد امامى همچنانكه در نظر داشتند آنرا به مقر ناتو شليك ميكردند چه بر سر ايران و ايرانيان مى آمد؟) نوعى بى انضباطى ادارى نام گيرد!؟ براستى اگر آنروز سعيد امامى و اعوان و انصارش به دست عدالت سپرده ميشدند آيا قتل هاى زنجيره اى صورت ميگرفت؟
در همين تميز ترين دوره از منظر هاشمى رفسنجانى بوده كه به گواهى و شهادت خسرو (روح الله) حسينيان سعيد امامى صدها عمليات موفق برون مرزى داشته است. و باز بنا بر شهادت خسرو (روح الله) حسينيان سعيد امامى در همين تميزترين دوره اعتقاد داشته است كه مخالفين جمهورى اسلامى بايد از دم تيغ گذرانده شوند و در اين زمينه ها تجربه داشت. در همين دروه تميز بود كه بنا بر اعتراف آقاى نيازى، سعيد امامى به نام مبارزه با تهاجم فرهنگى آدم مى كشت.
و باز در همين تميز ترين دوره وزارت اطلاعات است كه حدود هشتاد تن به وسيله محفلهاى اطلاعاتى يا به زعم اكبر هاشمى همان بى انضباط ها! به علل مختلف به قتل ميرسند كه از جمله نامدارترين آنها ميشود به سعيدى سيرجانى، پيروز دوانى، تقضلى، برازنده و... اشاره نمود.
در همين تميزترين دوره وزارت اطلاعات بوده كه ماجرا و افتضاح فرج سركوهى روى ميدهد و باز در همين تميز ترين دوره وزارت اطلاعات بوده است كه در نظر بود تا اتوبوس حامل نويسندگان به كشور ارمنستان توسط خسرو براتى يكى ديگر از همان بى انضباط ها! به دره سپرده شود.
آرى اين گوشه هايى از اعمال محفلهاى اطلاعاتى و امنيتى در دوران وزارت اطلاعات دولت هاشمى رفسنجانى بوده است كه وى از آن به عنوان تميز ترين دوره هاى وزارت اطلاعات ياد نموده است حالا يا ما معنى تميزترين را نميدانيم و يا اكبر هاشمى به اين اعمال ميگويد تميزترين كارها؟!
هاشمى و جنگ
با گذشت بيست و سه سال از شروع جنگ تحميلى رژيم ديكتاتورى صدام و پانزده سال از خاتمه آن هنوز بررسى همه جانبه ابعاد حقوقى سياسى و اقتصادى جنگ به نحو مطلوبى هيچگاه آغاز نشده است و جنگ و پرداختن و صحبت كردن از آن همچنان به عنوان خط قرمز و منطقه ممنوعه محسوب مى شود.
وراى مقوله شكل گيرى زمينه ها و مجموعه عواملى كه امكان وقوع اين جنگ را فراهم ساخته، اصلى ترين زاويه اين حادثه يعنى علل استمرار جنگ ايران و عراق همچون رازى سر به مهر مانده است.
متاسفانه هر جا كه از افتخارات و بركات جنگ سخن به ميان مى آيد و نشان و مدال افتخارى مطرح است هاشمى سراسيمه خود را مى رساند و جلودار است اما به محضى كه سخن از نقد جنگ و بررسى عملكرد مديران عالى جنگ به ميان مى آيد ايشان غيب مى گردند. واما پاى هاشمى چگونه به جنگ كشيده شد؟ محسن رضائى دراين باره فاش مى سازد:
«عمليات رمضان را كه انجام داديم كه پيروزى هم در آن حاصل نشد ديگر همه برادران ارتش آمدند و گفتند كه بايستى از اصول جنگ ارتش و جداول كلاسيك استفاده شود و نبايد همه نيروهاى بسيج را به سپاه بدهند بلكه از نيروهاى بسيج هم به ارتش بايد داد. قبل از عمليات والفجر مقدماتى هم همين نوع بحثها منجر به تعويق زمان عمليات به مدت يكماه شد. سپاه به امام نامه نوشت و نظر ارتش را براى كنترل عملياتى سپاه توضيح داد و پيشنهاد كرد يك نفر فرمانده براى حل مسائل سپاه و ارتش مشخص شود. امام به آقاى خامنه اى حكم دادند و گروه كارى تشكيل شد براى تمشيت امور سپاه و ارتش ولى مسائل حل نشد. مجدداً پس از عمليات والفجر يك بحث شد و سپاه بر تشكيل دو قرارگاه و انجام عمليات بصورت جداگانه تأكيد كرد. سپاه عمليات خيبر را پيشنهاد كرد كه ارتش درزيد و سپاه در منطقه هور وارد عمل شد و آقاى هاشمى هم براى نخستين بار به قرارگاه آمد واز سوى امام به عنوان فرمانده عالى جنگ منصوب شد. (سند شماره ۱۵۳۱۰/پ ن مركز مطالعات و تحقيقات جنگ ۱۳۶۵/۵/۳).
به هرحال در آن ميانه و كشاكش خون و رزم پرداختن به آن چون و چراها اصلا به نفع ايران نبود و بهرحال همه بايد دشمن ديكتاتور و جنگ طلب كه از سوى شرق و غرب حمايت مى شد از ميهن تاراند.
چندى نگذشت كه دشمن اشغالگر با خوارى و زبونى و رشادت فرزندان ايران به پشت مرزها فرستاده شد و خرمشهر آزاد شد. فتح خرمشهر بسيارى از معادلات سياسى و نظامى عراق و حاميانش را بر هم زد و ايران در استراتژيك ترين موقعيت قرار گرفت. سردار غلامعلى رشيد از فرماندهان سپاه و همچنين رئيس مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه در اين باره مى گويد:
«صلح شرافتمندانه» و تضمين شده تنها راه حلى بود كه در برابر ايران قرار داشت. «شرافتمندانه» به اين معنا كه حقوق ايران تأمين مى شد و «تضمين شده» به معناى جلوگيرى از جنگ مجدد بود. اين راه حل با توجه به سياست قدرتها جلو گيرى از ارائه هر گونه امتياز به ايران سرآغازدوره جديدى از جنگ بود كه به تصميم گيرى نيازداشت. لذا جلسه شوراى عالى دفاع در حضور امام خمينى تشكيل و سرانجام مسئولين سياسى و نظامى كشور با توجه به نظر آقاى هاشمى راه حل سوم را بر گزيدند و امام نيز پس از ترديد اوليه در مورد تداوم جنگ در عراق با استماع دلايل نظاميان به ادامه جنگ متقاعد شدند و حمايتهاى لازم را به عمل آوردند. (آغاز تا پايان ص ۶۴.)
از بعد سياسى در حالى كه جمهورى اسلامى در موقعيت برتر قرار داشت و از همه مهمتر با توجه به استراتژى ايران مبنى بر «تعقيب و راندن دشمن» ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر يك حركت غير اصولى و مخل امنيت و منافع ملى محسوب ميگردد.
در همان زمان و با توجه به اينكه خرمشهر فتح شده بود و ايران اعلام نمود كه بازى هنوز تمام نشده، اكثر كشورهاى منطقه از ترس بر هم خوردن موازنه به جنب و جوش افتادند. هاشمى در خاطرات روز۱۳۶۰/۱۲/۱۵ خود مى نويسد: وابسته نظامى ايتاليا گفت: كشورهاى نفت خيز منطقه مايلند شصت ميليارد دلار خسارت جنگ را از طرف صدام به ايران بدهند و ايران از شرط سوم كه كيفر صدام است منصرف شود.»
اما اين موقعيت ممتاز و تكرار نشدنى مورد نظر هاشمى قرار نمى گيرد و ايشان بر طبل جنگ مى كوبند: «ما تا آنجا در خاك عراق پيش مى رويم كه خواسته هاى مان را بگيريم. اگر قرار باشد حقوقمان را در بغداد بگيريم تا آنجا پيش خواهيم رفت. » (تاريخ سياسى جنگ تحميلى ـ ص۱۴۳)
اما پس از آنكه جنگ به مدت هشت سال بطور شكننده ادامه يافت و بهترين فرزندان اين سرزمين بر سر اين اشتباهات جان باختند و مهمتر كه اين تطور نتيجه اى نيز در بر نداشت ودر بد ترين شرايط ممكن ايران قطعنامه ۵۹۸ را پذيرفت، هاشمى از زير بار قبول مسئوليت شانه خالى مى كند و مى گويد:
«بعد از فتح خرمشهر من مسئول جنگ نبودم. نماينده امام در شوراى عالى دفاع بودم. تنها مسأله اى كه تا آنموقع پيش آمد اين بود كه امام فرمودند كه ما موافق نيستيم كه نيروهاى ما وارد خاك عراق شوند. ولى اصل جنگ را امام اصلا اجازه نمى دادند كه كسى با ايشان بحث كند كه جنگ متوقف شود يا آتش بس شود.»
خوب در اين كلام چند نكته نهفته است. اول آنكه ايشان باز در صدد هستند تا افتخار فتح خرمشهر را از آن خود كنند ودوم آنكه متاسفانه براى فرار از پاسخ به پرسشهاى شهروندان از شخصيت آيت الله خمينى هزينه مى كنند و سئوالاتى راكه به شخص وى بر مى گردد را به امام باز مى گرداند در حاليكه ايشان بايد اگر براى تداوم جنگ پس از فتح خرمشهر توجيه و دليل منطقى دارند آنرا به طور گويا و مستند بيان نمايند نه آنكه آدرس غلط بدهند و شانه خالى كنند و بار مسئوليت را به دوش ديگرى بگذارند. و با يك ترفند بخواهند از مسئوليت فرار كنند با بيان اينكه من نماينده امام بودم در حالى كه ما اگر ساختار ماشين جنگى ايران را در آن زمان ببينيم امام با نصب ايشان به عنوان نماينده در نتيجه مسئوليت خويش را نيز به ايشان تنفيذ نموده بودند. واين يعنى چه؟ آيا معنى اى جز مسئول عالى جنگ بودن مى دهد؟ در صورتى كه اثباتا اين موارد را نيز ايشان اشتباه بيان مى فرمايند. مرحوم حاج احمد خمينى در اين باره گفته اند: «در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند كه بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند ما بايد تا كنار اروند رود برويم تا بتوانيم غرامت خودمان را از عراق بگيريم. امام اصلا با اين كار موافق نبودند و مى گفتند اگر بناست شما جنگ را ادامه بدهيد بدانيد اگر جنگ با اين وضعى كه شما داريد ادامه يابد و شما موفق نشويد ديگر اين جنگ تمام نشدنى است و بايد اين جنگ را تا نقطه خاصى ادامه بدهيم. الان كه قضيه فتح خرمشهر پيش آمده بهترين موقع براى پايان جنگ است.» (روزنامه جمهورى اسلامى ۱۳۷۴/۱/۱۴) واين يعنى آنكه ايشان همواره نظر مسئولان جنگ را مقدم بر نظر خودشان مى دانستند وما باز شاهد هستيم كه: آيه الله خمينى در پيام خودشان بمناسبت پذيرش قطعنامه مى گويند:
«گمان نكنيد من در جريان كارهاى جنگ و مسئولان آن نيستم، مسئولين مورد اعتماد من هستند. آنهارا از تصميمى كه گرفته اند شماتت نكنيد...» ويا ايشان در فراز ديگرى از همين پيام مى گويند كه با توجه به نظر كارشناسان كه به تعهد و دلسوزى و صداقت آنها ايمان دارم با قبول قطعنامه موافقت نمودم. و مگر پس از قبول قطعنامه نبود كه آقاى هاشمى رفسنجانى به مردم وعده دادند كه بزودى نامه حضرت امام را منتشر مى كنند تا مردم را از دلايل پذيرش آتش بس آگاه كنند؟ (روزنامه اطلاعات ۱۳۶۷/۴/۲۸) آيا پانزده سال بس نيست؟ ومردم نبايد بفهمند دلايل قبول قطعنامه و آنچه كه در آن جلسه گذشته است چه بوده است؟
به هرحال هاشمى هيچگاه مردانه به ميدان تضارب آراء نيامده است تا مورد نقد و بررسى قرار گيرد، شايد به خاطر آنكه ميداند چه كرده است، اما مسأله نقد جنگ مى بايست تحت هر شرايطى انجام گيرد و اين امر فراموش شدنى اى نيز نيست.
ايران به هر حال در بد ترين صورت ممكن ودر حالى كه اراضى بسيارى را هم در اشغال عراق داشت و نه نيروى لازم و نه حتى مهمات كافى براى حركت و ادامه ماشين رزمى خويش نهايتاً در ۲۸ تير ۶۷ قطعنامه ۵۹۸ شوراى امنيت سازمان ملل را پذيرفت و آتش بس ميان عراق و ايران اعلام گرديد و فرداى آنروز بنيانگذار جمهورى اسلامى با بيان موافقت خويش با آتش بس پيامى را صادر نمودند كه در آن تأكيد كردند كه:
در اين روز ها ممكن است بسيارى از افراد به خاطر احساسات و عواطف خود صحبت از چراها و بايد ها و نبايدها كنند- هر چند كه اين مسأله به خودى خود يك ارزش بسيار زيباست- اما اكنون وقت پرداختن به آن نيست. (صحيفه نور ج ۲۰ ص ۲۴۰)
آرى آنروزها وقت پرداختن به اين مسأله نبود و اين كاملا حرفى است عقلايى و منطقى ولى آيا امروز كه پانزده سال از آن روزها مى گذرد نيز نبايد به اين موارد پرداخت كه براستى اگر اقاى هاشمى پس از فتح خرمشهر تن به خاتمه جنگ مى دادند و از خير كيفر صدام ميگذشتند (امرى كه بالاخره هم نتوانستند انجام دهند) و هزينه و خسارات جنگ راهم كه كشورهاى حامى صدام ميخواستند بپردازند مى گرفتند (امرى كه هنوز كه هنوز است نتوانستند دنبال كنند) آيا بهتر نبود؟ آيا ايران به پيروزى والاترى دست نمى يافت؟ آيا جوانهاى پاك و رشيد ايران بجاى كشته شدن در جنگى بى اثر نميتوانستند در سربلندى و اعتلاى ايران در عرصه هاى مهمترى بدرخشند؟ آيا آقاى هاشمى اين سخن خودرا فراموش كرده اند كه: «فردا اگر صدام در عراق بماند ما جواب اين همه انسان فداكار عضو باخته را چه مى توانيم بدهيم؟ هيچ چيز نمى تواند به جز سقوط صدام و ايجاد حكومت اسلامى در عراق به دل جانبازان و خانواده شهدا آرامش ببخشد...» و حالا براستى آقاى هاشمى چه جوابى براى خانواده شهدا و جانبازان دارند؟
خاتمه:
آرى اين كارنامه اكبر هاشمى رفسنجانى بهرمانى است. فردى كه هيچ وقت نمى خواهد تن به پاسخگوئى و اقناع افكارتشنه و پرسشگر شهروندان بدهد هاشمى نتيجه اين جدائى از مردم را در انتخابات مجلس ششم ديد و اگر باز هم به ادامه حيات سياسى خويش علاقه دارد بايد اين رويه را به كنارى وانهد...
|
|
|
|
|
از لابلاى متون
بخشى از يادداشت هاى دكتر حسن ارسنجانى درباره وقايع ۲۶ تا ۳۰ تير ماه ۱۳۳۱.
قوام السلطنه گفت: من هيچگاه مانند دكتر مصدق معتقد نيستم كه دَرِ چاه هاى نفت را ببندم و مملكت را در آتش فقر بسوزانم.
(به انگيزه سى و چهارمين سالگرد فوت ناگهانى دكتر حسن ارسنجانى- ۱۱ خرداد ماه ۱۳۴۸)
«ساعت ۸ بعدازظهر جمعه (۲۷ تيرماه) وقتى به خانه قوام رسيدم گفتند؛ آقا چند بار از شميران شما را خواسته اند. گفتم به ايشان بگوئيد الان مى آيم. بلافاصله به باغ معتمدالسلطنه رفتم، قوام السلطنه ميان سردار فاخر حكمت و سيد محمد صادق طباطبائى نشسته بود. كنار محمد صادق طباطبائى، دكتر سيد حسن امامى، امام جمعه و رئيس مجلس شوراى ملى جاى داشت. عباس اسكندرى، آقا جعفر پسر آقا ميرزا سيد محمد بهبهانى و ميرزا سيد على بهبهانى نيز حضور داشتند. دكتر اقبال هم بود. براى من هم يك صندلى گذاشتند و نشستم. بعد قوام السلطنه اينطور عنوان كرد كه من آقايان را خواستم تا هر چه درباره كارهاى مملكت به نظرشان مى رسد بگويند.
سيد محمد صادق طباطبائى، اظهار تشكر كرد و گفت: آقا هر چه مى خواهيد بفرمائيد. كارهائى كه در پيش داريد، اول موضوع مجلس است و قضيه انتخابات. دستور بدهيد انتخابات شروع شود و يك عده اشخاص مورد اعتماد و استخواندار انتخاب شوند. لازم هم نيست دولت مداخله كند. همين كه مردم مطمئن شوند كه دولت زور نمى گويد، در هر محل كسانى را دارند كه مى توان مورد اعتماد قرار داد.
راجع به كارهاى دولتى هم عقيده من بر اين است كه زودتر كابينه را تشكيل بدهيد و اشخاصى وزين را كه محل گفتگو نباشند، انتخاب بفرمائيد و كم كم مأمورين راكه توسط جبهه ملى مصدر كار شده اند و اخلال مى كنند، عوض نمائيد. هر وقت كارى و فرمايشى داشتيد، امر بفرمائيد، شرفياب مى شويم و آنچه بنظرمان مى رسد، خواهيم گفت.
بعد از او دكتر امامى، امام جمعه تهران گفت: در مورد وكلاى مجلس آنهائى كه رأى داده اند، بايد مورد قدردانى واقع شوند و جمع و جورشان كرد و به كارشان رسيد و از دسته مخالف هم عده اى را در اين دسته كشيد، بقيه مخالفين هم خسته مى شوند و كارى نمى توانند كرد.
عباس اسكندرى گفت: با آقاى رئيس مجلس (امام جمعه) و چند نفر از وكلا صحبت شده و مصلحت ديدند كه آقا دولت را تشكيل داده و به اعليحضرت معرفى نمائيد و بعد به مجلس اطلاع دهيد كه براى معرفى كابينه آماده هستيد. اگر مخالفين نيامدند كه مجلس تشكيل نخواهد شد و اگر هم آمدند به چند نفر از وكلاى موافق بايد گفت نامه اى به مجلس بنويسند كه از تهران خارج شده اند. به اين ترتيب اكثريت پيدا نخواهد شد تا كم كم زمينه مجلس درست شود.
سردار فاخر بعد از خاتمه صحبت عباس اسكندرى براى تقويت اين فكر گفت كه از كار انداختن مجلس مشكل نيست، بعلاوه من وكلا را خوب مى شناسم. به محض اين كه ديدند دولت معرفى شده، چون هر كدام در محل خودشان هزاران گرفتارى دارند، اين است كه بيشتر مخالفين به صف موافقين خواهند پيوست و آنها (منظور نمايندگان نهضت ملى در مجلس است) همان هفت هشت نفر خواهند ماند و كارى از پيش نمى برند.
من در تمام اين مدت ساكت بودم و حرف هاى ديگران را گوش مى كردم. قوام السلطنه بعد از آن كه حرف هاى اين چند نفر را شنيد گفت: فرض كنيم خواستم دولت را تشكيل بدهم، چه كسانى براى همكارى به نظر آقايان مى رسند؟
سيد محمد صادق طباطبائى جواب داد: اگر آقا مصمم به تشكيل دولت باشند، ما مطالعه مى كنيم و صورتى را تهيه كرده تقديم جنابعالى خواهيم كرد تا از ميان آنان كسانى را انتخاب بفرمائيد.
امام جمعه گفت: مطلب مهم اين است كه دولت جنابعالى بايد از اشخاصى تشكيل گردد كه مقبوليت عامه داشته باشند، معّمر باشند، استخواندار باشند كه محل ايراد و اعتراضى باقى نماند.
حتى من عقيده دارم كه معاون خودتان را نيز نبايد شخصى جوان انتخاب كنيد. زيرا مورد اعتراض ديگران واقع خواهد شد.
سيد محمد صادق، سردار فاخر و دكتر اقبال اين گفته او را تصديق كردند....
صحبت هاى آقايان تمام شد و قوام السلطنه هم به علامت تصديق اظهارات آنها، سرى تكان داد، ولى ناگهان روبه من كرد و پرسيد؛ نظر شما چيست؟ چرا نظرتان را نگفتيد؟
گفتم: من دراين جمع آقايان از همه جوان تر هستم و شايد به قول آقاى طباطبائى و آقاى دكتر امامى كه تلويحاً فرمودند، تجربه كافى هم نداشته باشم ولى به هر صورت در صميمت من نسبت به خودتان ترديدى نداريد.
بنده برخلاف ديگران عقيده ندارم كه آقا فعلاً تشكيل دولت بدهيد. مگر دولت با مجلس كارى ندارد؟ هر روز كه شما بخواهيد به مجلس برويد همان بازى را كه سر رزم آرا درآوردند، سر شما هم درخواهند آورد.
عباس اسكندرى حرف مرا قطع كرد و گفت: آقا خودشان لازم نيست بروند. يكى ديگر از آقايان به مجلس مى رود و دولت را معرفى مى كند.
جواب دادم؛ شأن آقاى قوام السلطنه نيست كه در كار معرفى دولت، قيم براى خودشان تعيين كنند. به علاوه، مگر وكلاى جبهه ملى مصونيت پارلمانى ندارند؟ مگر در مدت چهارده ماه زمامدارى، طرفدارانى كه شريك منافع آنها شده اند، براى خود تهيه نكرده اند؟ اين ها كه راحت نخواهند نشست. اگر دولت در مبارزه با آنان موفق هم شود تازه بايد تمام وقتش را مصروف خنثى كردن عمليات آنها كند. گذشته از اين، حزب توده هم كه با آقاى قوام السلطنه دشمنى دارد، بى كار نخواهد نشست و از آن مى ترسم كه اين دو جبهه به يكديگر نزديك شوند و جبهه ملى در مجلس و حزب توده در خارج وصفى را پيش آورند كه تمام اوقات دولت، مصروف آنها شود. اگر آقا براى هوس، قبول مسئوليت مى كردند، اشتغال به چنين اقداماتى براى حفظ مقامشان بى اشكال بود، ولى ايشان مى خواهند براى مملكت كارى صورت دهند و به عقيده من هر ساعت كه ديدند، از موانع نمى توانند بگذرند، بايد استعفاء دهند. بنابراين پيش از اين كه به فكر تعيين وزراء باشند اول بايد ببينند، زمامدارى ايشان امكان پذير هست يا نه؟ به نظر من آقاى قوام السلطنه يكى از اين دو راه را انتخاب كنند: يا با شخص دكتر مصدق تماس گرفته و جبهه ملى را شريك حكومتشان كنند و يا اين كه فرمان انحلال مجلس را بگيرند.
اسكندرى و امام جمعه حرف مرا قطع كردند و گفتند، آقا ائتلاف با جبهه ملى خطرناك است، چه معنائى دارد؟ جواب دادم: من فقط عقيده خود را اظهار كردم، اما راه دوم همان بستن مجلس است. آقاى قوام السلطنه نمى توانند با مجلسى كه از ميان هفتاد وكيل، سى نفر مخالف دارند حكومت كنند. بايد مجلس را منحل و انتخابات جديد را اعلام كرد، بخصوص كه مجلس فعلى، مجلس نيم بند است و هنوز نيمى از نمايندگان آن انتخاب نشده اند و در مورد انتخاب همين عده نيز خود دكتر مصدق اعتراض كرده و گفته كه اشخاصى با تقلب وكيل شده اند. صحبت من تمام شد و حضار سكوت كرده، مى خواستند ميزان تأثير اين سخنان را در قوام السلطنه بسنجند. اما ايشان نگاهى به حضار كرد و گفت: فلانى راست مى گويد، هيچ داعى ندارد كه بنده خودم را در يك چنين موقعيت خطرناكى به ميدان مخاطره بياندازم. من هم مقتضى مى دانم كه مجلس بايد منحل شود.... بعد دستور داد هر طور شده اسدالله علم را پيدا كنند. چند دقيقه بعد مستخدم گفت، آقاى علم پاى تلفن منتظر است. قوام السلطنه به اتاق تلفن رفت و در مراجعت، سر بسته گفت كه پيغام لازم را دادم. هنگام مراجعت به شهر بود. عباس اسكندرى و دكتر اقبال به من گفتند كه به اتفاق آنان به شهر برگردم ولى قوام السلطنه تكليف كرد كه شما باشيد با هم مى رويم.
وقتى سوار اتومبيل شديم، قوام السلطنه گفت به وسيله علم پيغام دادم كه اگر مايل به خدمتگزارى من باشند، بدون فرمان انحلال مجلس نمى توانم قبول مسئوليت كنم.... شما صورت مصاحبه را تهيه كنيد، من هم تكليف را معلوم مى كنم. پرسيدم راجع به وضع مالى مملكت چه مى كنيد؟ اظهار داشت؛ با آمريكائى ها صحبت كرده ام. فردا هم سفير آمريكا به ديدن من مى آيد. اطمينان داده اند كه همه گونه مساعدت خواهند كرد.
راجع به نفت نيز بايد منتظر رأى ديوان بين المللى لاهه باشيم و بعد از مطالعه تصميم بگيريم كه از چه راهى بايد از منابع نفت استفاده كنيم. من هيچگاه مانند دكتر مصدق معتقد نيستم كه دَرِ چاه هاى نفت را ببندم و مملكت را در آتش فقر بسوزانم. بايد ايجاد كار و ثروت كرد تا مردم مرفه باشند.
(خاطرات دكتر حسن ارسنجانى به نقل از كتاب زندگى سياسى قوام السلطنه تأليف جعفر مهدى نيا.)
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
دكترمحمدعلى مولوى اقتصاددان برجسته و فرزند شايسته آذربايجان
|
|
الموتى
|
يكى از شخصيت هاى مالى و اقتصادى كشور ما كه در هر شغل و مقامى، منشاء خدمات صادقانه اى بوده، دكتر محمدعلى مولوى است. تا در ايران بودم، شاهدم كه در هر كارى با صداقت انجام وظيفه مى كرد و هيچگاه گرد سياست نگشت.
پس از پايان تحصيلات در فرانسه و مراجعت به ايران هميشه در هر شغل و مقامى كه قرار داشت، در رشته تخصصى او بود. در آن ايام هفته اى يك روز او را در كانون مديريت مى ديدم كه با مديريت و پشتكار دكتر محمد تقى نيك نژاد، دبير كانون اداره مى شد و در همان جلسات، نظرات مالى و اقتصادى دكتر مولوى مورد استفاده همگان قرار داشت.
وقتى از ايران خارج شدم، دكتر مولوى در دولت بازرگان به رياست بانك مركزى منصوب شد و در آن روزهاى پر تشنج و هرج و مرج نقش مؤثرى در تنظيم امور مالى كشور برعهده گرفت و از جمله به ياد دارم، در آن جو پر تشنج با كمال صراحت به عنوان رئيس كل بانك مركزى، صورت منتشره درباره خارج كنندگان ارز از كشور را تكذيب كرد و آن را يك صورت سازى اعلام داشت.
دكتر مولوى بعد از خروج از كشور، در انگلستان مقيم گرديد كه همه هفته، مقالات سودمندى از او در روزنامه نيمروز منتشر مى شود.
محمدعلى مولوى فرزند ميرزاعلى آقانظام الاسلام در سال ۱۲۹۷ شمسى در تبريز متولد گرديد.
تحصيلات ابتدائى را در دبستان تمدن تبريز و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان دارالفنون در تهران گذراند و در سال ،۱۳۲۱ ليسانس در رشته زبان و ادبيات فارسى را از دانشكده ادبيات دريافت داشته است. در سال ۱۳۲۱ در هنرستان تهران به كار پرداخت و ضمن تدريس، به تحصيل در دانشكده حقوق ادامه داد و در سال تحصيلى ۱۳۲۵ از رشته قضائى فارغ التحصيل گرديد. محمدعلى مولوى در سال ۱۳۲۸ عازم فرانسه شد و در دانشكده حقوق پاريس و همچنين در دانشگاه سوربن ثبت نام كرده و موفق به دريافت درجه دكتراى دولتى در رشته اقتصاد گرديد و تز دكتراى خود را درباره بانك بين المللى ترميم و توسعه و سياست بسط و توسعه كشورهاى عقب افتاده، زير نظر استادان فرانسوى تهيه كرد و با درجه خوب به تصويب رسيد و چون رساله مذكور، رساله ممتاز سال ۱۹۵۷ شناخته شد جايزه (لورآى) به او داده شد.
دكتر مولوى مدتى در آكادمى حقوق بين المللى هلند به مطالعه ادامه داده و به تهران مراجعت كرد و پس از دريافت پروانه وكالت دادگسترى، اقداماتى براى تأسيس دانشكده علوم اقتصادى و همچنين نشر مجله علوم اقتصادى نمود تا اين كه در سال ۱۳۳۶ براى همكارى به شورايعالى اقتصاد دعوت شد و در بهمن ماه سال ۱۳۳۸ به معاونت ثابت وزارت بازرگانى منصوب گرديد و يكى از كارهاى مهم او در اين زمان ايجاد نمايشگاه بين المللى تهران بود.
دكتر مولوى در سال ۱۳۴۰ از معاونت ثابت وزارت بازرگانى مستعفى و در سال ۱۳۴۲ به سمت مدير عامل و رئيس هيئت مديره شركت معاملات خارجى منصوب گرديد. در اين شركت كليه معاملات با شوروى و كشورهاى اروپاى شرقى تمركز يافت. از كارهاى جالب، قرارداد جامع حمل و نقل كالاهاى ايرانى از راه شوروى بود و براى اولين بار حكميت درباره اختلافات (ديوان كشور ايران) تعيين گرديد.
دكتر مولوى در آبانماه سال ۱۳۴۲ به سمت وزير مختار ايران در اتحاديه هاى اروپائى، عازم بروكسل گرديد و درباره تقليل حقوق گمركى و كالاهاى صادراتى ايران موفقيت هائى داشت و قراردادهائى براى كمك هاى فنى و مالى و سرمايه گذارى هاى مشترك در ايران و كشورهاى عضو بازار مشترك به تصويب رسانيد.
دكتر مولوى در سال ۱۳۵۲ به ايران مراجعت كرد و از خدمت دولت بازنشسته شد.
دكتر مولوى مى نويسد:
در تاريخ ۳/۳/۱۳۵۶ بنا به دعوت هيئت مديره فراگير فرست هاى ايران، به عنوان مديرعامل آن شركت انتخاب شدم و براى توسعه صادرات كشور، برنامه هاى جديدى را براى بازاريابى تهيه نموديم ولى در تاريخ ششم اسفند ماه ۱۳۵۷ از طرف دولت بازرگان مجدداً دعوت به خدمت شدم و از آنجائى كه او را مرد متدين و با تقوى ميدانستم رياست كل بانك مركزى ايران را پذيرفتم به اميد اين كه در اين زمان بحرانى بتوانم خدمتى به كشور انجام دهم.
در نتيجه انقلاب و آتش سوزى ها كه بيشتر متوجه بانك هاى كشور شده بود، هرج و مرج در امور بانكى بيشتر از ساير دستگاه ها مشهود بود و بانك ها جوابده تقاضاى مردم نبودند. با سخنرانى هاى مؤثر در راديو و مصاحبه هاى مطبوعاتى و توجه و اعتماد عامه و كمك كردن به بانك ها به تدريج اوضاع و احوال بانك ها به حال عادى برگشت.
اقداماتى كه براى اصلاح امور بانك ها از قبيل انتخاب مديران صالح، تأمين نقدينگى، انتخاب يك بودجه ارزى براى اين كه هزينه ها و درآمدها تعادلى داشته باشد، كمك به صاحبان صنايع، كشاورزى، امور ساختمانى، كمك به پتروشيمى، كمك به هواپيمائى و غيره، امور به حال عادى معاودت نمود.
جلسات عمومى صندوق بين المللى پول و بانك جهانى از روز چهارشنبه ۲۶ سپتامبر ۱۹۷۹ در بلگراد تشكيل گرديد و اين جلسات تا روز جمعه پنجم اكتبر ۱۹۷۹ ادامه داشت.
پس از مراجعت به ايران، قبل از استعفاى دولت بازرگان و گروگان گيرى، چون تغييراتى را در آينده پيش بينى مى كردم كه ادامه خدمت را با مشكلات مواجه مى كرد، در تاريخ ۱۵/۸/۱۳۵۸ از مقام خود استعفا نمودم.
مدت زمانى در دانشكده اقتصاد دانشگاه ملى به تدريس مسائل پولى و اقتصادى اشتغال داشتم و چندى نيز در دانشگاه تهران در كلاسى كه براى فرمانداران تشكيل شده بود، مسائل اجتماعى و در دانشكده علوم سياسى و اجتماعى، سياست پولى و مالى و اتحاديه هاى اروپائى را تدريس مى نمودم، سپس به رياست هيأت مديره انجمن مديريت انتخاب گرديدم. در مدت تصدى انجمن مديريت، سعى داشتم كه اين انجمن از حوادث مصون بماند و ضمناً از راه تنظيم كلاس هاى اختصاصى براى تدريس، بتوان امكانات مالى خود را تأمين نمود.
شرحى از طرف هيأت مديره انجمن خطاب به اينجانب رسيد كه در آن از خدمات دوره تصدى اينجانب قدردانى شده بود كه بى اندازه در من مؤثر واقع شد، زيرا اين اولين مرتبه بود كه در عمرم ديدم كه افرادى هم هستند كه قدر زحمات انسان را مى دانند.
در مرداد ماه سال ،۱۳۵۱ تصميم گرفتم كه كتب بسيار نفيس كتابخانه موروثى و شخصى خود را به شهر تبريز تقديم كنم تا همشهرى هاى نازنين من اين كتب را مورد استفاده قرار دهند.
شوراى كتابخانه ملى تبريز در جلسه مورخ ۲۹/۳/۱۳۵۷ به منظور ابراز تشكر و قدردانى، به اتفاق آراء، اينجانب را به عضويت افتخارى شوراى كتابخانه، انتخاب كردند.
تأليفات متعدد است و در حدود هفتصد و اندى مقاله به زبان هاى فارسى و فرانسه مى باشد كه اغلب آنها يا مستقلاً به چاپ رسيده و يا اين كه در جرايد و مجلات داخلى و خارجى منتشر شده كه فهرست آنها موجود است و در فهرست كتاب «بازار مشترك كشورهاى اسلامى درج شده است.»
دكتر مولوى از يك خانواده سرشناس آذربايجانى است كه اجدادش بعد از امضاى قرارداد تركمان چاى از قفقاز به ايران مهاجرت كرده و در تبريز ساكن شده اند. او درباره وضع خانوادگى خود چنين مى نويسد:
پس از امضاى قرارداد تركمان چاى كه قسمتى از خاك ايران به تصرف دولت روسيه درآمد، جمعى از ايرانيان از روى اكراه از تبعيت آن دولت بر ايران خصوصاً آذربايجان مهاجرت كردند. يكى از كارهاى پسنديده عباس ميرزا نايب السلطنه، استقبال از اين خانواده ها بود و تا جائى كه امكان داشت به آنها مساعدت مى كرد.
يكى از اين خانواده ها، چهارمين جد اينجانب ميرزا محمد ايروانى، كلانتر ايروان بود كه از محبت هاى نايب السلطنه برخوردار گرديد و از نظر تاريخ آذربايجان، در حدود ۲۵۰ سال است كه در اين منطقه صاحب عنوان و مصدر مشاغل مهمى بوده و جمع قابل توجهى فاضل و فقيه و نويسنده در بين آنها بوده اند.
جد سوم اينجانب ميرزا ابوالقاسم ايروانى است كه در بلده ايروان در سال ۱۱۸۷ هجرى قمرى متولد و در سال ۱۲۳۷ قمرى در تبريز فوت كرده و در اطاق متولى نشين بقعه سيد حمزه دفن شده است. از علامه معتمد آقا سيد على طباطبائى اجازه اجتهاد داشته است.
جد دوم اينجانب، حاج ميرزا عبدالكريم، ملاباشى آذربايجان بود كه در سال ۱۲۲۰ قمرى در بلده ايروان متولد و همراه پدر خود به تبريز مهاجرت نمود و به تحصيل پرداخت و اغلب علوم شرعيه و ادبيه و عقليه را تكميل نمود و در رفع ظلم مباشرين و حكام سعى كامل داشته و به دستگيرى مردم مى پرداخت تا اينكه شاهزاده قهرمان ميرزا، برادر محمدشاه قاجار كه ميل كامل به رفع ظلم داشت، از ايشان خواست كه اگر كسى مورد ظلم قرار گرفت، او را آگاه كنند تا رفع ظلم گردد. به همين جهت او را (ملاباشى آذربايجان) ملقب ساختند.
از تأليفات او كتاب قواعد فارسى و مختصرالعروض است كه هر دو به خط حاج ميرزاعلى مستوفى، خوشنويس معروف تنظيم و به طبع درآمده و همچنين اولين كتاب درباره قواعد فارسى را تنظيم نموده است. وى در ۱۴ صفر سال ۱۲۹۴ قمرى درگذشت.
از جمله آثار او تكيه و مسجدى است كه مرقد حاج محمد جعفر همدانى مشهور به مجذوب عليشاه مى باشد كه به مقبره ملاباشى شهرت دارد.
جد اول اينجانب، ميرزا فضلعلى آقا مولوى فرزند حاج ميرزا عبدالكريم ملاباشى مى باشد كه در سال ۱۲۷۸ قمرى در تبريز متولد شد و در سنين جوانى عازم عتبات عاليات گرديد و به جهت تحصيل در علوم دينيه در آنجا اقامت گزيد و به اجتهاد رسيد و وسعت معلوماتش مورد تائيد علماء بود.
ميرزا فضلعلى مولوى از علماى نامدار آذربايجان و از وكلاى مبرز در دوره اول مجلس شورايملى بود. تأليفاتى متعدد و ديوانى از شعر دارد كه متخلص به (صفا) مى باشد.
علامه محمد قزوينى در جلد اول بيست مقاله چنين مى نويسد: «از فضلاى مبرز انجمن علمى و ادبى ايرانيان در برلن، يكى ميرزا فضلعلى آقا مجتهد تبريزى بود كه فى الحقيقه در ادبيات عرب او را صاحب يد طولا بل يد بيضا يافتم».
عباس اقبال در مجله يادگاه مى نويسد: «ميرزافضلعلى آقامولوى تبريزى، يكى از اجله علما و ادباى عصر بود، مخصوصاً در ادبيات عرب و اخبار و رجال در آن ايام كمتر كسى متبحر آن مرحوم ديده مى شد.»
غلامحسين ميرزاصالح در كتاب «بحران دمكراسى در مجلس اول» مى نويسد؛ ميرزافضلعلى آقامولوى در تبريز زاده شد و همراه پدرش حاج ميرزا عبدالكريم ملاباشى آذربايجانى به عتبات رفت و به درجه اجتهاد رسيد و در مراجعت به تبريز اصول وفقه را تدريس مى كرد و كتاب «حدائق العارفين» را تأليف نمود.
ميرزافضلعلى آقا از طرف علماى آذربايجان به سمت نماينده آنان در مجلس شورايملى انتخاب و از راه روسيه عازم تهران شد و در مجلس با عناصر تندرو بخصوص وكلاى افراطى آذربايجان ناسازگار بود، از اين جهت پس از كودتاى محمدعليشاه، خانه اش به تحريك همين عناصر غارت شد.
ميرزافضلعلى آقا پس از تشكيل عدليه، به دعوت حاج محشتم السلطنه اسفنديارى وزير عدليه به عضويت محكمه تميز درآمد.
ميرزافضلعلى آقا در مدت اقامت در برلن غالباً در جلسات انجمن ادبى شركت مى كرد و با اعضاى سابق كميته مليون ايران و روزنامه كاوه همكارى داشت كه در زمينه مسائل سياسى از اطلاعات عميق او بهره مى گرفتند. علامه محمد قزوينى و تقى زاده وجود او را مغتنم شمردند.
همچنين در يك مورد ديده شده كه مبلغ ۱۲ هزار مارك به كاظم زاده ايرانشهر كمك مادى كرده است.
محمدعلى جمال زاده در مجله خواندنى ها چنين نوشته است:
در محفل ادبى در برلن، ميرزافضلعلى مجتهد تبريزى هم شركت مى كرد و حضار را از صحبت هاى خود مستفيض مى نمود. داستان آشنائى او با ميرزا محمد قزوينى كه به صورت دوستى پايدار درآمد، شنيدنى است. مجتهد تبريزى، مرض خوره داشت، بطورى كه نقاب سياهى به يك قسمت از صورت خود كشيده بود و با همان نقاب در مجالس حضور بهم مى رسانيد. در ديدار اوليه كه در مجله كاوه صورت گرفت قزوينى برخورد سردى به او نشان داد، ولى وقتى مجتهد تبريزى گفت قصيده اى به زبان عربى ساخته و مراتب ارادت خود را به شما نشان داده ام، قصيده را خواند كه چشمهاى قزوينى خيره شد و دست او را فشرد و از همان زمان دوستى محكمى بين اين دو مرد دانشمند برقرار گرديد كه تا آخرين روز حيات باقى ماند. او تا آخر عمر در فكر ياد گرفتن بود.
در سال ۱۳۳۴ قمرى براى معالجه عازم اروپا گرديد و مشاهدات و تجربيات خود را طى سفرنامه اى موقع اقامت در برلن تنظيم و قصيده (لاميه السفر) را به زبان عربى سرود. در سال ۱۳۳۹ قمرى در برلن فوت نمود و حسب وصيت او در گورستان مسلمانان برلن، مدفون گرديد.
|
|
|
|