Nimrooz
Vol. 15, No. 735, May 23, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۳۵ - جمعه ۲ خرداد ۱۳۸۲
داريوش همايون سكوت را شكست:
*«احمد رشيدى مطلق» كه بود؟
*نامه ضد خمينى در آخرين روزهاى سلطنت شاه چگونه نوشته شد!
*چه كسانى به حكومت نظامى شاه پيشنهاد بازداشت مردان رژيم را دادند؟
*نمى توانستيم باور كنيم كه مغلوب چه شده ايم و مردم ايران به رهبرى روشنفكران خود حكومت چه كسانى را بجاى ما آرزو مى كنند
*در زندان، توضيح المسائل آيت الله خوئى باعث تفريح زندانيان شده بود
*شاه در روز اعلام حكومت نظامى، طى پيام خود به مردم قوت قلب داد كه از حكومت ارتشى ها نترسند!
*در اوج فرار، ما زندانيان، زندانبان هايمان را نصيحت كرديم كه نگريزند
از مجموعه «يادمانده هاى » دكتر عباس منظرپور
امام زاده داوود
ساده دلانى كه دست به دامان او مى شدند
از لابلاى متون
داورى دكتر غنى درباره علامه ميرزا محمد خان قزوينى
(به انگيزه پنجاه و چهارمين سالگرد وفات مرحوم علامه قزوينى - ششم ارديبهشت ۱۳۲۸)
هوشنگ پورشريعتى يادها و رويدادها
هنگامى كه مى شد مشروطه پادشاهى را نجات داد
* كلالى مى گفت نيم ساعت درباره آشوب و خطر سخن گفتم اما از پادشاه، هيچ پاسخى نشنيدم.
* دولتمردانى كه از سايه خود ميترسيدند، چگونه مى توانستند در برابر خطر بيايستند.
* حزبهايى كه براى پر كردن تهى سياسى ساخته شد، كانونهاى داد و ستد بود.

داريوش همايون سكوت را شكست:
*«احمد رشيدى مطلق» كه بود؟
*نامه ضد خمينى در آخرين روزهاى سلطنت شاه چگونه نوشته شد!
*چه كسانى به حكومت نظامى شاه پيشنهاد بازداشت مردان رژيم را دادند؟
*نمى توانستيم باور كنيم كه مغلوب چه شده ايم و مردم ايران به رهبرى روشنفكران خود حكومت چه كسانى را بجاى ما آرزو مى كنند
*در زندان، توضيح المسائل آيت الله خوئى باعث تفريح زندانيان شده بود
*شاه در روز اعلام حكومت نظامى، طى پيام خود به مردم قوت قلب داد كه از حكومت ارتشى ها نترسند!
*در اوج فرار، ما زندانيان، زندانبان هايمان را نصيحت كرديم كه نگريزند
003384.jpg
Homayoun
داريوش همايون

زندگى پس ازمردن پيش از مرگ


من مرده به ظاهر از پى جست
چون طوطى كاو بمرد و وارست
خاقانى
بر گرفته از «پرندگان مرزى» از دكتر بهرام محيط، چاپ لوس آنجلس ۲۰۰۲

چنانكه يك دولتمرد انگليسى گفته است در سياست يك بعد از ظهر مى تواند به اندازه يك زندگى باشد. براى من همه چيز از يك تلفن وزير دربار، هويدا، آغاز شد. روزى در نيمه دى ۱۳۵۶ - اوايل ژانويه ۱۹۷۸ به دفتر من در وزارت اطلاعات و جهانگردى زنگ زد و گفت مقاله اى است كه فرموده اند هرچه زودتر در يكى از روزنامه ها چاپ شود وبرايت مى فرستم. روز بعد هنگام تنفس ناهار در كنگره حزب رستاخيز در حالى كه با گروهى گرداگرد من به عنوان رئيس كميته اساسنامه دنباله بحثهاى كميته را گرفته بوديم آقاى على غفارى رئيس دفتر وزير دربار كه هويدا از نخست وزيرى با خود برده بود نزد من آمد و پاكت بزرگى سفيد رنگ به من داد. من سخت گرفتار بودم و بيم آن داشتم كه پاكت را در جائى فراموش كنم. نگاهم به دوستم آقاى على باستانى خبرنگار اطلاعات افتاد كه در آن نزديكى بود. پاكت را به او دادم و گفتم براى چاپ به سردبير روزنامه برساند، اما وقتى متوجه مهر بزرگ و طلائى وزارت دربار روى پاكت شدم آن را پس گرفتم و پاكت را باز كردم و چند صفحه ماشين شده درون آن را به او دادم.
فردا در گرماگرم جلسه اى در وزارتخانه، آقاى احمد شهيدى سردبير نشريات اطلاعات تلفن كرد و گفت مى دانيد مقاله اى كه فرستاده شده چيست؟ من طبعا نمى دانستم. گفت حمله به خمينى است. گفتم باشد، دستور رسيده است كه چاپ شود. گفت اگر چاپش كنيم در قم مى ريزند و دفتر روزنامه را آتش مى زنند. گفتم چاره اى نيست و خودتان مى دانيد دستور از كجاست و كارى نمى شود كرد. گفت چرا ما چاپ كنيم؟ گفتم فرقى ندارد و يك روزنامه بايد چاپش كند و اطلاعات از همه روزنامه ها بيشتر در اين (آن) دوره برخوردار شده است. يك دو ساعتى بعد نخست وزير دكتر جمشيد آموزگار تلفن كرد كه آقاى فرهاد مسعودى صحبتى درباره مقاله اى كرده است؛ موضوع چيست؟ گفتم امر كرده اند چاپ شود. او هم گفت البته بايد چاپ شود و به دنبال تأييد نخست وزير، روزنامه اطلاعات دو روز بعد مقاله را در يك صفحه داخلى چاپ كرد و چنانكه آقاى شهيدى پيش بينى كرده بود طلاب قم به دفتر اطلاعات حمله كردند. ولى از آن بدتر شورشى در آن شهر برخاست كه بر اثر زياده روى مأموران انتظامى و بكاربردن سلاح آتشين بجاى سلاحهاى ضد شورش شش تن در آن كشته شدند.
آن مقاله را شمار اندكى خواندند ولى پيامدهاى رويداد قم بالا گرفت، تا آتش زدن سينما ركس آبادان كه چنان روحيه شاه را درهم شكست كه به سياست امتيازدادن، و بزودى تسليم، به نيروهاى انقلابى روى آورد. كابينه ما پس از آن جنايت وادار به كناره گيرى شد و در سه كابينه بعدى كه هر دو سه ماه جاى خود را به ديگرى مى دادند، به منظور جلب محبت انقلابيان، آغاز به گرفتن جمعى از سران پيشين كردند. البته تصفيه حسابهاى شخصى و سياسى نيز در آن اوضاع بهم ريخته سهم خود را مى داشت. نوبت من در موج دوم دستگيريها و روى كار آمدن حكومت به اصطلاح ارتشى رسيد كه در دو سه روز اول، خرى در پوست شير بود و بزودى به پوست اصليش در آمد و از همه بيشتر ضعف نشان داد.
چند روز پس از كناره گيرى از وزارت اطلاعات و جهانگردى، روزنامه اطلاعات در مقاله تندى با مبالغه هاى بسيار مرا مسئول چاپ آن مقاله ضد خمينى شمرد و هيچ اشاره اى به اين نكرد كه آن مقاله به دستور شاه و در پاسخ حملات خمينى به شاه نوشته شده بود. آن مقاله پس از مرگ پسر خمينى ودر پاسخ حملات خمينى از عراق و هوادارانش در قم چاپ شد كه مرگ او را كار ساواك مى دانستند و آشكارا بركنارى شاه را مى خواستند. در تهران، بازاريان و مخالفان پادشاهى مجلس سوگوارى بزرگى براى پسر خمينى گرفته بودند كه مخالفت علنى با شاه بشمار مى رفت، و شاه مانند معمول كه هر انتقادى را از هرجا با انتشار مقالاتى از آن گونه پاسخ مى گفت فكر كرده بود مى تواند به خمينى ضربه اى بزند. اطلاعات، نويسنده مقاله را كه اتفاقا نام كوچك او نيز على است، و نيز نقش رئيس دفتر مطبوعاتى وزير دربار را كه از نخست وزيرى با او رفته بود و مقاله به سفارش او تهيه شده بود مى شناخت، ولى به نظرش رسيده بود كه من آماج كم خطرترى هستم. از آن پس من يكى از دشمنان مردمى شدم كه كم كم خمينى را مى پرستيدند و تصويرش را در ماه مى ديدند ولى يكى از هزارانشان نيز مقاله را نخوانده بود. به گفته شاعران، نشانه تير سرنوشت بودم. دوستانم اصرار مى كردند كه از ايران بروم ولى من نمى خواستم فرار كنم. با همه پيغامهاى تهديد آميز در خانه ام نشستم و افراد، گروه گروه و هر كدام به دليلى به ديدنم مى آمدند. در همان روزها وزير اطلاعات و جهانگردى تازه از من درباره ماجراى مقاله پرسشى كرد كه به او گفتم. به رئيس دفتر شاه نيز كه تلفنى به من كرد اطمينان دادم كه پاسخى به مقالات روزنامه ها نخواهم داد و پاى دربار را به ميان نخواهم كشيد. در آخرين ديدار از دو ديدارى كه با هويدا، كه او نيز خانه نشين بود، داشتم به من گفت نام هردو ما در يك ليست است. چند روز پس از آن هم كسى تلفن بى معنائى كرد كه بعدا دريافتم براى اطمينان از ماندن من در تهران بوده است. كمتر كسى باور مى كرد من به خارج نرفته باشم.
يك دو هفته اى بر نيامد كه روزى من و خانمم به ناهار در خانه آقاى محمود كاشفى، وزير مشاور پيشين و همكار و دوستم، ميهمان بوديم با چندتنى از دوستان و همكاران كابينه، كه در ساعت يك بعد از ظهر گوينده خبر تلويزيون اعلام كرد شاه پيامى به مردم مى فرستد. روز ۱۵ آبان ۱۳۵۷ (اكتبر ۱۹۷۸) بود و كابينه ارتشى به شتاب سرهم شده بود. ما به تصوير شاه كه لاغر و ازهم گسيخته متنى را از رو و با لكنت و صداى ضعيف مى خواند خيره شده بوديم. شاه در روز تعيين حكومت ارتشى كه همان اعلامش لرزه بر مخالفان انداخته بود به مردم مى گفت پيام انقلابشان را شنيده است و از آنها خواهش مى كرد لطف كنند و بگذارند او با فساد و زورگوئى حكومت مطلقه خودش مبارزه كند و به آنها اطمينان مى داد كه از حكومت ارتشى نترسند.
هيچ يك از ما نمى دانست چه بگويد. با سرگشتگى كامل از هم وداع كرديم و ما به خانه بازگشتيم. در ساعت يك بامداد مستخدم ما در اطاق خواب را زد و ما را بيدار كرد و گفت يك عده آمده اند و با آقا كار دارند. من بلافاصله به رختكن رفتم و لباس پوشيدم و در سرسراى پائين دو سه تن را منتظر خود يافتم. آنها گفتند چند ساعتى با من كار دارند ولى من ديگر پس از يك غفلت سه ماهه بيدار شده بودم و مى دانستم كه پايانم فرارسيده است و مى بايد به هرچه هشيارى در من است و يارى استثنائى بخت تكيه كنم. مرا سوار اتومبيلى كردند و جيپى هم از مردان مسلح به دنبالمان بود. در اتومبيل يكى از مأموران با تلفن به مافوقش خبر داد كه مرا دستگير كرده اند.
زندان من در دژبان يا پليس نظامى در پادگان جمشيد آباد بود. در دو اطاق بزرگ، تخت خوابهائى كه با كمدهاى كوچك از هم جدا مى شدند گذاشته بودند و من در آنجا پانزده تنى از سران سياسى و نظامى پيشين و يكى دو مقام سطح هاى پائين تر را ديدم كه همه را همان شب دستگير كرده بودند. نخستين شب بيشتر به گفتگو گذشت؛ فردايش خانواده ها اسباب ضرورى را براى زندانيان آوردند. اندكى بعد اولين دسته مقامات مهم سياسى و نظامى كه در موج اول دستگير شده بودند از زندان موقت شهربانى نزد ما آورده شدند و اطاقهاى بيشترى به ما داده شد. بيشتر ما يك اطاق كوچك انفرادى داشتيم كه پيش از ما افسران زندانى بيشمارى را در خود جا داده بودند. خوراك ما خوراك افسران پادگان بود و براى دو سه نفرى از خانه شان خوراك مى آوردند. به ما لباس زندانيان كه روايت مختصر شده اى از اونيفورم سربازى بود داده بودند كه تنها من مى پوشيدم. زندانيان لباسهاى خود را براى شستشو به خانه مى فرستادند و من به لباس شوئى بيرون مى دادم. شمارى سرباز وظيفه كه براى نگهبانى و خريد از بيرون و كارهاى ما بودند گمارده بودند. رفتار با ما آميخته اى از زندانى و وزير پيشين بود. در هفته دو روز هربار نيم ساعت زير نگاه افسر نگهبان ملاقات داشتيم.
وزيران زندانى، مردانى پرمايه و روزگارديده، عموما روحيه خود را نگهداشته بودند، هر چند هنگامى كه شاه از ايران رفت تلخى كسانى را كه عمرى در خدمت به كشور و رژيم گذرانده بودند و يكى از آنان نيز آلودگى مالى نداشت خوب مى شد احساس كرد. آنها ديگر به دشمنانشان واگذاشته مى شدند. دو سه تنى دفاعيات خود را مى نوشتند كه يكى از آنها را، شرحى كه زنده ياد منصور روحانى در باره كشاورزى ايران نوشته است، بعدها خواندم و سند گرانبهائى است كه مى بايد انتشار يابد. بقيه زمان را به بهترين صورتى كه مى شد مى گذراندند. يكى از زندانيان، معاون شهردارى تهران، كه با رئيس پيشين اطاق اصناف، همنام و برخلاف همنامش مرد ساده خوب درستى بود و احتمالا با اشتباهى دانسته، بجاى او زندانى شده بود از خوئى در نجف تقليد مى كرد و توضيح المسائل او را مى خواند. يك دو بار خواهش كرديم تكه هايى را براى مان بخواند. اما چون با قاه قاه خنده ما روبرو شد ديگر براى ما نخواند و ما شبها كتاب را از او به زور مى گرفتيم و تفريح مى كرديم. هيچگاه وقتى براى آشنا شدن با چنان عوالمى زياد نياورده بوديم و نمى توانستيم باور كنيم كه مغلوب چه شده ايم و مردم ما به رهبرى روشنفكران خود حكومت چه كسانى را بجاى ما آرزو مى كنند.
دو تن از وزيران پيشين كه خود از طراحان دستگيرى مقامات مى بودند يكى از همان آغاز و ديگرى در آخرين هفته ها به دام خودساخته افتاده بودند. هيچ كس با آنها سخنى نمى گفت و تنها زنده ياد دكتر عبدالعظيم وليان، دوست نزديك من، بود كه گاهگاه آنها را غير مستقيم به تازيانه زبان مشهور خويش مى كشيد. يكى از آنها دكترمنوچهر آزمون كه با ما به زندان افتاده بود آشكارا از هر خبر بهبود اوضاع رژيم نگران مى شد. او آينده خود را درگرو ارتباطش با آخوندها مى ديد و پس از گريز از زندان با پاى خود به دفتر طالقانى و از آنجا به مقابل جوخه اعدام رفت. ديگرى كه براى هموار كردن نخست وزيرى خودش به آن انديشه بديع رسيده بود به دستور بختيار به ما پيوست و پاريا وار چند هفته را در ميان و بركنار از ما گذراند.
پس از خواندن چند كتاب قابل ملاحظه از كتابخانه زندان، بهتر از همه «مابى ديك» به ترجمه باشكوه پرويز داريوش، من به كتابهاى فراوانى كه برايم مى آوردند پرداختم و از فرصت بهره شايان بردم. اما حوادث چنان مى گذشت كه ناگزير از تحليل مداوم آن بوديم. از ميان زندانيان، من و دكتر فريدون مهدوى وزير پيشين بازرگانى، گوشمان پيوسته به اخبار و چشممان به روزنامه ها، هر چه بدست مى آمد، بود و در تحليل رويدادها بر ديگران پيشى داشتيم. تحليلها همه يأس آور بود. هر كس برنده مى شد ما بازنده مى بوديم. ما را به موجب ماده پنج حكومت نظامى گرفته بودند و هيچ اتهامى به ما نزده بودند ولى در مجلس و مطبوعات، همه سخن از اعدام ما مى رفت. در كابينه بختيار در پى تشكيل پرونده براى ما برآمدند كه چيزى در ميان نبود و فرصتى هم نماند. رئيس سازمان امنيت حتا كوشيد ار فهرست جعلى خارج كنندگان ارز كه دبير كل بعدى جبهه دمكراتيك ملى با تنى چند از كارمندان بانك مركزى فراهم آورده بود برضد ما استفاده كند. با اينهمه زمينه سياسى و روانشناسى اعدام ما از همه سو فراهم مى شد. گروه حاكمى كه شش ماه دائما عقب نشسته بود و از هر استراتژى ناتوان بود آسانترين راه گريز خود را در قربانى كردن كسانى مى يافت كه بهر دليل بلاگردان رژيم شده بودند. (طرفه آنكه در نهايت، از ميان ما كمتر بدست اسلاميان كشته شدند تا كسانى كه مى خواستند صندلى شان را با فداكردن ما نگهدارند.)
از اواخر پائيز، ديگر براى من ترديدى نماند كه كار ما، اگرنه زودتر از رژيم، پايان يافته است. در تلويزيون صفهاى صدها هزار نفرى را مى ديديم كه خيابانها را پر مى كردند و فرياد مرگ سر مى دادند همانها كه از شش ماه بعد گفتند همه اش توطئه خارجى بوده است. سراسر كشور را پوشيده از زنان و مردانى مى ديديم در سرسپردگى محض خود به مرز بيخردى رسيده، و در كين و حقانيت خود به توحش ميانبرزده، آماده سرازير شدن بهر هاويه كه امامشان مى خواست. مقامات رهبرى را مى ديديم فلج شده از ترس، كه در سينيسم محض خود، در يك فضاى بكلى عارى از ملاحظات اخلاقى و عقل سليم، حتا نمى توانستند به سود شخصى شان عمل كنند و با بزدلى و ندانم كارى باورنكردنى، ناو باشكوه دولت شاهنشاهى را به صخره ها مى زدند و به گردابها مى راندند. كشورى را مى ديديم كه بدترين دوران تاريخش را، تا چشم مى توانست به هزاره هاى دور بنگرد، تجربه مى كرد؛ زيرا اين بار به دست خودش به نكبت مى افتاد. در چنان دوزخى از نفهمى و درنده خوئى چه اميدى مانده بود؟
به خانمم اصرار مى كردم كه از ايران برود. او كه براى دفاع از من در بالاترين مراجع قدرت، و جلوگيرى از حمله به من در مجلس، مانده بود و شبها به مجامع بزرگان و روزها به جلسات مجلس مى رفت راضى نمى شد و مى پرسيد تو چه خواهى شد؟ من به شوخى مى گفتم كه عمامه اى برسر خواهم گذاشت و براى وعظ به خمين خواهم رفت. (از روز اول در زندان ريش گذاشته بودم، از تنبلى بود يا احساس مبهمى كه در لحظه هايى به ياريم خواهد آمد.) تركيب اوضاع خانوادگى -آبستنى دختر بزرگ مان، بيمارى پدر شوهرش در سويس و سفر داماد ما- به من يارى كرد و خانمم شش روز پيش از شاه دخترمان را به خارج برد و خيال داشت بازگردد. اوضاع و احوال سفر او، بهتر از همه فروريختگى كشور را تصوير مى كند. او با همه نزديكى به دربار، تنها پس از اثبات اينكه ارزى از كشور خارج نكرده است و عملا با لباسهائى كه بر تن داشت، توانست با تأخير و مشكلات فراوان از ايران برود.
گريز سربازان وظيفه از پادگان از نيمه هاى پائيز آغاز شد. روحيه سربازان در تهران بسيار پائين بود. ارتش ذخيره سوخت نداشت و پس از اعتصاب كارگران نفت، سربازخانه ها گرم نمى شدند (ما هم خود را با راه رفتن دور زندان گرم مى كرديم.) خود روها بنزين نداشتند. در قدمزدنهاى هر روزه مان تانكها و خود روهاى نظامى را مى ديديم كه در محوطه پادگان افتاده بودند. در خيابانها سربازان يا ناظر بى اثر بودند يا در انفجارهاى گاهگاهى خشم، تظاهركنندگان را به مسلسل مى بستند و باز يك دوره بى اثرى مى آمد. از جمشيد آباد ۶۰۰ تنى گريختند. ما زندانبانان را اندرز مى داديم كه نگريزند!
ناتمام

از مجموعه «يادمانده هاى » دكتر عباس منظرپور
امام زاده داوود
ساده دلانى كه دست به دامان او مى شدند
تا آنجا كه از كودكى خود به ياد مى آورم، سالى نبود كه تابستان به امامزاده داود نرويم. اين سفر ييلاقى تقريباً 15-۱۶ سالگى من ادامه داشت.
پس از آن، يكسال هم با صميمى ترين دوست و همكلاسى خود به آنجا رفتيم و ديگر اين سفرهاى تابستانه (امام زاده داود) قطع شد.
به همراه پدر با اتوبوس تا فرح زاد مى رفتيم. دهكده اى با باغهاى بزرگ كه معروف ترين آنها «باغ خاله» بود. هميشه به اين باغ مى رفتيم. آن جا اول به درخت هاى اطراف، چادر نماز و پرده و امثال اين پارچه ها مى بستيم و در حقيقت خانه ييلاقى خود را برپا مى داشتيم و سپس به كارهاى ديگر مى رسيديم. پس از يكى دو شب پدر به شهر باز مى گشت و ما بچه ها كارى جز گشت و گذار در كوچه باغ ها نداشتيم. از هواى بسيار مطبوعش استفاده مى كرديم. باغ ديگرى روى تپه و تقريبا بالاى باغ خاله بود كه درختان شاه توت خوبى داشت. براى خوردن شاه توت با هر وسيله اى خودمان را به آنجا مى رسانديم! باغبان آنجا مرد بسيار پيرى بود (فكر مى كنم حدود صد ساله) كوتاه قد، راست قامت و كمى تنومند و جز آهسته راه رفتن ديگر هيچ نشانى از ضعف پيرى نداشت. چوبى كلفت به دست مى گرفت و وقتى ما را مشغول چيدن شاه توت مى ديد با فرياد و فغان به ما حمله مى كرد. مى دانستيم نمى تواند سريع به ما برسد و به همين جهت تا نزديك شدن او به دو قدمى خود شاه توت مى خورديم و وقتى به ما مى رسيد با خنده و شوخى فرار مى كرديم. فكر مى كنم اصلا همان دادوبيداد و حمله او و فرار دسته جمعى ما خودش يكى از انگيزه هاى ما براى رفتن به آن باغ بود!
يك درخت چنار بسيار كهن در اين باغ بود كه پير مرد و همسرش در داخل آن زندگى مى كردند. داخل تنه درخت نمى دانم چه وقت و چگونه- در اثر پوسيدگى و يا آتش سوزى- خالى شده و محوطه اى به اندازه يك اتاق به وجود آمده بود. اتاقكى نه چندان كوچك، بطوريكه صندوق و اثاثيه اين زوج پير و همچنين رختخواب آنها در آن جا گرفته بود و محوطه اى براى نشستن خود آنها و حتى پذيرائى از دو سه مهمان هم داشت. زنش بسيار پير و زمين گير بود و هيچ كارى از او بر نمى آمد. حتى پيرمرد او را بيرون مى آورد و «سرپا» مى گرفت!
درخت، گرفتارعارضه اى بود كه بدليل همين عارضه، از اواخر بهار روى اغلب برگ هاى آن زائده اى شبيه دنبه گوسفند بوجود مى آمد كه تا پائيز برجاى مى ماند. هيچ امام زاده اى در آن اطراف به خاك سپرده نشده بود و نشانى هم از آن نبود، اما مردم به دليل همين زائده هاى درخت چنار نام آن محوطه را گذاشته بودند امامزاده دنبه! ظاهراً با توجه به محوطه وسيع داخل درخت و برگ هاى مخصوصش معجزه اى را براى مردم تداعى مى كرد و آن را به اين نام مى خواندند.
شب هاى جمعه پدر هم مى آمد. روزها مادر غذا مى پخت و با زنان چادرهاى ديگر گفتگو مى كرد.
معمولا يك تا دو هفته در فرح زاد مى مانديم و آن گاه به طرف امامزاده داوود حركت مى كرديم. يادم مى آيد، يكسال شخصى بنام «شيد» با تبليغات فراوان ادعا كرد كه مى خواهد جاده ماشين رو از فرح زاد تا امامزاده داوود درست كند و از مردم كمك خواست. چنان مردم تحت تاثير گفته هاى او قرار گرفتند كه هر كس به اندازه توان خود به اين امر خير كمك كرد. او از مردم خواسته بود، حتى با آوردن يك آجر هم كه شده به ساختمان اين راه كمك كنند. خود ناظر بودم پير زنان فقيرى را كه پياده راه پر سنگلاخ امامزاده داوود را طى مى كردند و به غيراز «بقچه» اثاثيه خود، يكى دو آجر هم روى سر گذاشته و به امامزاده داود مى آوردند. حتى عكسى هم ازاين استقبال عمومى، روزنامه ها چاپ كردند.
برادر زاده اين آقاى «شيد» همكلاسى و اتفاقا يكى از دوستان عزيز من بود. خواه ناخواه عموى او «سوژه اى» شده بود كه بچه ها او را دست مى انداختند. وقتى آقاى شيد در اثر اين قضيه خيلى معروف شد، خود را كانديداى وكالت كرد! تازه بعد از اين اعلام كانديدائى بود كه مردم كم وبيش فهميدند تمام اين دل سوزى ها براى جاده امامزاده براى چيست؟
براى رفتن به امامزاده پولدارها قاطر و كم پول ها الاغ كرايه مى كردند. قاطرها معلوم نبود چرا مايل بودند در قسمت پرتگاه هاى سخت دقيقاً از لب پرتگاه حركت كنند و به هيچ وجه حاضر نمى شدند به وسط جاده بيايند. من كه در تمام عمر از ارتفاع مى ترسيدم هيچ وقت سوار هيچ حيوانى براى رفتن به امامزاده داوود نشدم!
معمولا چندين خانوار كه در فرح زاد با هم آشنا شده بودند به اتفاق هم به طرف امامزاده حركت مى كردند. مردان جوان و پسرها پياده حركت مى كردند. پس از طى مسافتى به يونجه زار مى رسيديم كه هيچ چيز جالبى جز زراعت ديم نداشت. با اين حال كمى آنجا استراحت مى كرديم و دوباره به راه مى افتاديم تا به سنگ مثقال برسيم. سنگى بود بسيار بزرگ كه سالها پيش يكى از سيلاب هاى كوهستانى آن را از جا كنده و به آنجا آورده بود. خوش ذوق هاى تهرانى اسم آنرا سنگ مثقال گذاشته بودند. «مثقال» معادل ۵ گرم است كه مى گفتند اين سنگ از بس كوچك بوده همراه آب آمده. قسمتى از سنگ با زمين تماس نداشت و سايه بان درست كرده بود. شخصى زير همين سايه بان سماور خيلى بزرگ و استكان و نعلبكى گذاشته و يك قهوه خانه سر راهى درست كرده بود. بمناسبت خستگى راه چاى آنجا خيلى مى چسبيد! پدر هميشه آنجا چاى مى خورد و به ما هم مى داد.
يك سال، خانم باجى كه مادر مادرم بود همراه ما به فرح زاد آمد. در همان باغ خاله يك ديوانه را هم آورده بودند كه از امامزاده شفا بگيرد. هرسال تعداد زيادى از بيمارانى كه از همه جا نا اميد شده بودند، براى شفا به امام زاده داوود متوسل مى شدند. ديوانه را تقريبا نزديك ما بسته بودند! لباس مندرس به تن و سر وصورتى كثيف داشت. گاه گاهى فرياد مى زد و نظر همه را به خود جلب مى كرد. يكى از تفريحات ما بچه ها تماشاى ديوانه بازى هاى او بود. بعضى مردم برايش غذا مى آوردند و به سرپرست او كه از خويشانش بود مى دادند. البته چند نفر بعنوان خويش و نگهبان همراه او بودند و از كنار در آمدى كه داشت به امام زاده داوود سفر مى كردند! اكثر مردم برايش دلسوزى و آرزوى بهبودى مى كردند.
آن سال، عده زيادى از خانواده ها قرار گذاشتند حركت خود به امامزاده را با حركت دادن ديوانه هماهنگ كنند كه ما هم از جمله اين خانواده ها بوديم. در نتيجه بزرگترين قافله اى كه تا آن زمان ديده بودم تشكيل شد. آنهايى كه قاطر مى خواستند قاطر و ما هم براى مادر بزرگ و مادر الاغ كرايه كرديم و پدر و من پياده راه افتاديم. در طى راه، ديوانه، كه حالا با زنجير و طناب بسته شده بود (چون مى گفتندخيلى خطرناك است) به كارهاى عجيب دست مى زد. گاهى قربان صدقه خرها مى رفت! دست به گردن آنها مى انداخت و آنها را مى بوسيد! گاهى به مسافرين پياده حمله مى كرد. يك بار طناب زنجير خود را از دست نگهبان كشيد و به قاطرسوارها حمله كرد. در اين حمله خانم باجى به چنگ او افتاد. او را از الاغ زير كشيد و تا نگهبان بتواند خانم باجى را از دست او نجات دهد، چندين ضربه محكم به او وارد كرد. مادر بزرگ به شدت ترسيده بود و گريه مى كرد مى خواست از همان جا به شهر برگردد كه سرانجام او را راضى كردند به سفر ادامه بدهد. موافقت كرد اما با اين شرط كه ما از قافله ديوانه دار جدا شويم. ما هم گذاشتيم آن قافله رفت و پس از مدتى براه افتاديم.
در امامزاده داوود هم اتاق اجاره اى بود و هم مردم مى توانستند مثل فرح زاد براى خود در فضاى آزاد خوابگاهى بسازند و چون هوا سردتر از فرح زاد بود، اكثر مردم سعى مى كردند اتاق اجاره كنند.
مى گفتند حضرت كه از دست اشقيا فرار مى كرده گذارش به اين كوه ها مى افتد و در شكاف كوه پنهان مى شود. وقتى دشمنان به آنجا مى رسند شخصى را آنجا مى بينند و از او سراغ آقا را مى گيرند. او كه كيگائى بوده با اشاره چشم جاى ايشان را نشان مى دهد. آنها هم آقا را پيدا و شهيد مى كنند. كيگا دهكده اى بوده و هست، نزديك مقبره امامزاده داوود و مردم آن بيشتر به كار دامدارى مشغول بودند. از وقتى كه آن شخص با اشاره چشم باعث شهادت امامزاده داوود مى شود، چشم تمام مردم آنجا چپ مى شود و فرزندانى كه از آنها بوجود آمدند تا امروز چپ هستند. خود ما در بچگى به بچه هاى چشم چپ مى گفتيم كيگائى! تقريبا تمام كارهاى امامزاده دست كيگائى ها است.
دكان ها مال آنها بود، اتاق ها را آنها اجاره مى دادند. گوسفندان قربانى را آنها از گله هاى خود مى آوردند و كشتن گوسفندان هم وظيفه آنان بود.هر چه بيشتر نگاه مى كردم، حتى يك مورد (چشم چپ) در ميان آنها نمى ديدم! چپ بودن آنها مسلم بود و فكر مى كردم كه كيگائى هاى اصلى به آنجا نمى آيند و اينهايى كه به اين اسم آنجا هستند كسانى ديگر هستند كه تابستان براى كمك به كيگائى ها به آن جا مى آيند و مسلما اهالى منطقه ديگرى اند. تقريبا بدون استثنا همه خانواده ها، يك گوسفند نذرى مى كشتند. آن سال وقتى ما هم براى خريدن و كشتن گوسفند به سلاخ خانه كه در محوطه اى باز بود رفتيم، هنگامى كه منتظر كشتن گوسفند بوديم، ديديم خانم باجى با فرياد مى خواهد فرار كند. پدر اورا آرام كرد و ديديم همان ديوانه به طرف ما مى آيد و جيغ و فرار خانم باجى هم از ترس او است.
ولى او كه حالا شفا يافته و خوب شده بود با قيافه اى خندان و مهربان و سرو وضعى مرتب، درحالى كه عده زيادى اورا همراهى مى كردند به ما نزديك شد و با لحنى ملايم از خانم باجى به مناسبت كتك هايى كه به او زده بود معذرت خواست و چندين بار تكرار كرد كه آن موقع ديوانه بوده است. خانم باجى از شفا و بهبودى او خوشحال شد و گفت هيچ گله اى از او ندارد و جائى براى معذرت خواهى نيست. مى گفتند روزى كه ديوانه مزبور شفا گرفته بود تمام لباس او را به قطعات كوچك از تنش در آوردند و بابت هر قطعه پولى به او دادند و نذر و نيازهاى ديگرى هم به او دادند كه حسابى پولدار شده است. پدر، قيافه مهربانى به ديوانه سابق نشان نداد و حتى به تندى به او گفت: پير زن كه از تو شكايتى ندارد، چرا جلوى مردم از ديوانگى خود صحبت مى كنى؟ برو به كارهايت برس ما هم به كارهايمان برسيم!
خيلى از پدر رنجيدم. مادر و مادر بزرگ از اين رفتار پدر خجالت كشيدند. وقتى به اتاق برگشتيم، مادر از اين رفتار پدر، با كسى كه حالا (شفا يافته حضرت) و محبوب زوار بود گله كرد و پدر گفت: اگر او واقعا ديوانه بود، حالا كه بهبود يافته نبايد كارهاى زمان ديوانه گيش را بياد آورد.
اين از حقه بازى هاى متولى اينجاست كه هر سال چند نفرى را آماده مى كند و براى شفا گرفتن به اينجا مى آورد و باعث گرمى بازار خود مى شود و در پول هائى هم كه مردم نذر مى كنند و به او مى دهند شريك است.
من كه حرف پدر را نمى فهميدم، ولى مثل اينكه مادرم قانع شد.

از لابلاى متون
داورى دكتر غنى درباره علامه ميرزا محمد خان قزوينى
(به انگيزه پنجاه و چهارمين سالگرد وفات مرحوم علامه قزوينى - ششم ارديبهشت ۱۳۲۸)
«من از ۱۹۲۴ ميلادى، يعنى يك ربع قرن اخير زندگى آن مرحوم با ايشان آشنا شدم و در اين مدت ۲۵ سال معاشرت يا مكاتبه روز به روز، بيشتر به فضائل روحانى و عظمت نفس او بر مى خوردم كه يك دنيا مكارم در او مُضمر(۱) بود.
هر آن كس ز دانش بَرَد توشه اى
جهانى است بنشسته در گوشه اى
و انصاف اين است كه در تمام عمرم كمتر كسى به آن صفا و پاكى طينت و روشنايى ضمير و حسن نيت و شيفتگى به حق و حقيقت و انصاف و عظمت نفس و مناعت طبع و آزادمنشى و آزادگى و ادب مردمى و لطف محضر و خضوع و خشوع واقعى مخصوص به نخبه اهل علم ديده ام.
بطور مثال از مراتب خضوع و خشوع طبيعى آن مرد بزرگ حكايتى مى آورم:
در سال اول جنگ عمومى اخير كه از پاريس به تهران تشريف آورد پس از آن كه سامان مختصرى تهيه ديده، مستقر شدند، روزى در طى صحبت به ايشان عرض كردم، من آرزوى بزرگى دارم، فرمود چيست؟ عرض كردم آرزويم اين است كه يك دوره حافظ از باء بسم الله تا تاء تمت نزد شما بخوانم.
خدا مى داند بر افروخته شد و با لحنى شديد كه از آن مرد روحانى بزرگ بسيار پسنديده بود و از قلب پاك و مطهرى حكايت مى كرد فرمود: شما چرا اينطور تعبير مى كنيد؟ شما سال هاست با ديوان حافظ سابقه داريد و اين همه يادداشت گرد آورده ايد (در آن وقت ايشان تمام يادداشت هاى بنده را و آنچه راجع به حافظ نوشته بودم، خوانده بودند).
عرض كردم اينها به جاى خود، آرزو و ميل سوزان من همان است كه عرض كردم.
فرمودند: نه، اگر بخواهيد يك دوره ديوان حافظ با يكديگر مذاكره كنيم، حاضرم، زيرا خود من هر شش ماه يكبار، يك دوره ديوان حافظ مى خوانم و الان از شش ماه گذشته است و حاضرم با يكديگر بخوانيم و مذاكره كنيم و بعد فرمودند يكى از نسخ چاپى را كه ايشان هميشه آن را مى خوانده و تحشيه مى كرده اند، تهيه كنم. من همان روز صحافى را طلبيدم و همان چاپ حافظ را به او دادم كه در مقابل هر صفحه، دو صفحه كاغذ سفيد بگذارد و دوباره جلد كند و دو سه روز بعد با آن حافظ به منزل ايشان رفتم. با آن حال تعجب و اندهاشى (۲) كه باز مخصوص خود او بود و به نوبت خود مثل هر حركت جزئى او حكايت از يك دنيا صفاى ضمير مى كرد، با حال تعجبى مانند تعجب اطفال معصوم پرسيدند آن كتاب ضخيم چيست؟ و با عجله اى كه مخصوصاً در شناسائى كتاب داشتند، گرفته و باز كرده فرمودند: چه كار خوبى كرده ايد، من بعضى اوراق خودم را به بعضى صفحات مى چسبانم، ولى اينطور بهتر است.
خلاصه مشغول خواندن كتاب شديم، روزى چند غزل مى خواندم و خدا مى داند با چه شوق و نشاطى اين كار را انجام مى دادم و هر روز با چه وجد و حالى به منزل بر مى گشتم.
براى هر لغتى تحقيقات مى كردند، براى هر عبارتى شاهد مى آوردند. هر لطيفه ادبى و هر صفت بديعى را موشكافى مى كردند. شأن نزول غزل اگر معلوم بود، لطائف عروضى و امثال آن (را توضيح مى دادند) و همه روزه چندين ساعت صرف اين كار مى شد.
حاصل آن كه مرحوم قزوينى طاب ثراه(۳) هم به اصطلاح قدما «ادب درس» داشت و هم «ادب نفس» ، بعضى از مردم دنيا «ادب درس» دارند ولى متأسفانه «ادب نفس» بدست نياورده اند و حتى گاهى به غرور علم فاسد هم شده مصداق «چهارپايى بر او كتابى چند» گرديده اند. در حاليكه منظور و مقصود علم آن است كه آنچه بالقوه از فضائل و مكارم در اعماق وجود انسان مضمر است به مقام فعليت درآيد والا نه فقط نقض غرض است، بلكه ممكن است رذائل نهفته را هم به معرض شود آورد و آنچنان را آنچنان تر كند. بسا اشخاص كه بدون ادب درس، واجد ادب نفس هستند، هزار بار بر آنها مزيت و برترى دارند و فقط معدودى نادرالوجود، هر دو ادب را توأم ساخته اند، هم اسم را بدست آورده اند و هم مسمى را. اين علامه بى نظير نه فقط در ايران عديم النظير بود بلكه در همه ممالك اسلامى و در جامعه مستشرقين ممالك مختلفه، نظير او نبود و همه به او به چشم يكى از علماى طراز اول تمدن اسلامى مى نگريستند. اين مرد بزرگ اضافه بر كميت اطلاعات كه در درياى بى كرانى بود و از مهد تا لحد از هر درى اطلاعات گردآورده بود، از حيث كيفيت و چگونگى اطلاعات نيز آيتى بود و چيزى كه او را در طراز اول علماى تمدن اسلامى قرار داده بوده همين موضوع بود... و كمتر واقع مى شود كه فضايل گوناگون فطرى و اكتسابى در يك نفر با اين حسن تركيب و موزونيت جمع شود و بايد گفت در ساعت ده بعد از ظهر روز جمعه ششم خرداد ۱۳۲۸ هجرى شمسى مثل آن بود كه سطح علم و معرفت و نقد و تحقيق پايين آيد، زيرا يك جهان فضل و معرفت سر به نقاب خاك فرو برد...»
(نقل از يادداشت هاى دكتر قاسم غنى، جلد هشتم)

پى نويس:
۱- مُضمر : نهفته
۲- اندهاش : سراسيمگى
۳- طاب ثراه : تربت او پاك باد.

هوشنگ پورشريعتى يادها و رويدادها
هنگامى كه مى شد مشروطه پادشاهى را نجات داد
* كلالى مى گفت نيم ساعت درباره آشوب و خطر سخن گفتم اما از پادشاه، هيچ پاسخى نشنيدم.
* دولتمردانى كه از سايه خود ميترسيدند، چگونه مى توانستند در برابر خطر بيايستند.
* حزبهايى كه براى پر كردن تهى سياسى ساخته شد، كانونهاى داد و ستد بود.
002997.jpg
پورشريعتى
در يادهاى پيش -كه در شماره گذشته به علت گرفتاريهاى پيش بينى نشده زندگى نانوشته ماند- نوشتم كه پادشاه، تهى سياسى ايران و پيامدهاى دشوار آن براى آينده كشور را به خوبى مى شناخت.
او، افزون بر سخنان گاه گاهش درباره ناگزيرى مشاركت ملى در پيشبرد كشور، و تلاشهايى كه در دهه هاى سى و چهل در اين راه كرد، در پاسخ به تاريخ، حتى از قول رضا شاه بزرگ هم در اين باره تأكيد دارد: «روزى پدرم به من گفت ميل دارد كشورى براى من به ارث بگذارد كه داراى سازمانهاى قوى سياسى باشد كه بتوانند خود به خود امور مملكت را بگردانند.»
اما بدبختانه هر گامى كه در اين راه برداشته شد، ناپخته بود و به بيراهه رفت.

پادشاه ميدانست

به پندار من، پادشاه، در سخنان خود صادق بود، آدم هوشمندى مانند او به روشنى مى دانست آينده پادشاهيش و آينده پسرش به ماندگارى پادشاهى مشروطه بستگى دارد و ماندگارى پادشاهى، وابسته به مردم و دلبستگى آنها به سرنوشت ميهن و رژيم است.
اگر اين اصل را بپذيريم، آنگاه بايد درباره شكستهاى دولتهاى پادشاهى در راه مردمسالارى، كند و كاو كنيم و دريابيم كه در شرايط جهانى و منطقه اى و ملى آن دهه ها چه دشواريها و چه كاستى هايى داشته ايم.
پادشاه عقيده داشت كه تا زيربناى اقتصادى مملكت استوار نشود، زيربناى سياسى استوارى نمى گيرد. به پندار من اين بينش در شكستهاى مردمسالارى ايران دوران پادشاهى سهم اساسى داشت، اما مهمتر از آن فضاى سياسى دشمنانه داخلى بود كه هر روزنه اى را بسوى آشتى ملى مى بست.
پيش از پرداختن به اين فضاى تنگ نظرانه، يادهايم را از حزب ايران نوين و دبير كل پر قدرت آن، منوچهر كلالى، دنبال ميكنم كه چنانكه نوشتم در ميان رهبران حزبى اكثريت و اقليت با او آشنايى نزديكترى داشتم.

زيرنگين هويدا

عباس ميلانى، پژوهشگر و نويسنده كتاب معماى هويدا، درباره حزب ايران نوين مينويسد: «حزب ايران نوين در اصل به فرمان خود شاه تأسيس شد، اما در سال ۱۹۷۵ تشكيلاتى قدرتمند داشت و زير نگين هويدا بود.»
ميلانى به استناد گزارشى از سفارت امريكا در تهران به وزارت امور خارجه آن كشور، درباره اين حزب مينويسد: «... نردبان ترقى اعضايش بود، در عين حال، حزب، به وسيله قدرت و نفوذ رهبران آن، بويژه هويدا بدل شده بود.»
اما چنانكه ميدانيم، اين حزب و حزب اقليت مردم و نيز حزب پان ايرانيست، سه حزبى كه در ايران اجازه فعاليت داشتند، همزمان با افول ستاره بخت هويدا، در سال ۵۳ بسته شد و جاى همه آنها را حزب يگانه رستاخيز گرفت، كه خود، فضاى سياسى ايران را بسته تر كرد.
كلالى كه بانى گسترش حزب ايران نوين در سراسر كشور و قدرت بى سابقه آن بود، پس از پنجسال -از ۴۸ تا ۵۳- از دبير كلى آن بركنار و خانه نشين شد. او مدتى گوشه گرفت و پس همراه همسر فرانسوى و فرزندان خود به فرانسه رفت و پس از چندى، عنوان سفير سيار به او داده شد تا بتواند در آنجا زندگى كند.

حزب تازه

كلالى، در تابستان سال ،۵۷ هنگام اوجگيرى آشوبها به ايران بازگشت و روزى تلفن كرد كه ميخواهد مرا ببيند. به خانه مادرش كه در آپارتمانهاى بهجت آباد بود، رفتم. در آن هنگام من معاون خبرى خبرگزارى پارس بودم كه زنده ياد محمود جعفريان سرپرستى آن را داشت.
در اين ديدار، از اوضاع رو به وخامت كشور سخن رفت و كلالى گفت كه به ميهن بازگشته است تا اگر بتواند خدمتى بكند. او سپس دو بسته يادداشت بمن داد كه بخوانم و در ديدار ديگرى نظرم را بگويم.
يادداشتها درباره مرامنامه و اساسنامه يك گروه سياسى تازه بود.
ميلانى در معماى هويدا، با اشاره به رويدادهاى ماههاى پايانى رژيم پادشاهى و دستگيرى هويدا مى نويسد: «درست در همان روزهايى كه شاه با وسوسه بازداشت هويدا دست و پنجه نرم ميكرد، هويدا به غلط گمان داشت كه به حمايت خلل ناپذير شاه مستظهر است و ناچار، بى خيال از خطرى كه تهديدش مى كرد، به فكر ايجاد يك حزب سلطنت طلب ميانه روى جديد افتاد.»
كتاب معماى هويدا، سپس بخشى از گزارش «سوليوان» سفير امريكا در تهران به وزارت امور خارجه اش را مى آورد كه نوشته بود: «هويدا و برخى از همكاران سياسى اش مشغول بحث درباره احياى حزب ايران نوين بودند.»
سوليوان سپس اظهارنظر كرده است كه: «هويدا بى شك از حمايت شمارى از سياستمداران سطوح پائين تر برخوردار است.... آنها نميدانند كه آيا تا چه حد مشاغل سياسى پيشين هويدا، دامن سياسى اش را لكه دار كرده است.»

رأى سفير

نميدانم كه سوليوان چرا و چگونه به خود اجازه داده است كه چنين درباره هويدا داورى كند، و نميدانم كه در آن روزگار، هويدا واقعاً در خيال زنده كردن حزب ايران نوين بود يا نه؟ چنين طرحى را نه در آن هنگام شنيده و نه در جاى ديگرى خوانده ام. ميدانيم كه هويدا و كلالى، جزو نخستين ۹ نفرى بودند كه با حسنعلى منصور كانون مترقى را بنيان نهادند كه حزب ايران نوين، از تركيب آن با حزب مليون بر پا شد، اما گويا هنگامى كه كلالى از دبيركلى حزب بركنار گشت، ميان او و هويدا شكراب شد. كلالى، در ديدارها و گفتگوهايى كه با او داشتم هيچگاه از هويدا سخنى نمى گفت.
از سوى ديگر در آن هنگام -ماههاى آغاز تابستان ۵۷- هويدا، وزير دربار بود و هنوز نيرو و نفوذ بسيارى داشت و سخنى از بازداشت او نمى رفت. بهر روى، هنگامى كه مرامنامه و اساسنامه را خواندم، كه در چهارچوب قانون اساسى مشروطه پادشاهى بود، به كلالى گفتم كه كمبودى در آنها نمى بينم، اما اكنون، آنچه كه مهم است، عمل است.
كلالى، دو گروه را براى پيشبرد برنامه خود برگزيده بود. گروهى از ميان مردان سياسى سالمند و آزموده، و گروه ديگرى از جوانترها. هر گروه نشستهاى هفتگى داشت، و دو گروه، هر چند هفته يكبار نشست همگانى بر پا مى كردند.
مى دانيم كه كلالى خود در دوره هاى ۲۱ و ۲۲ مجلس، نماينده خراسان بود، و در برگزارى انتخابات دوره پس از آن، نقش نخست را داشت و اكنون، ياران و همراهان او بيشترشان همان مردان خراسانى بودند.

نجات پادشاهى

فضاى حاكم بر ايران، در تابستان سال ۵۷ را، با يادآورى آنچه كه در يكى از اين نشست هاى همگانى دو گروه گذشت، مى توان سنجيد كه كشور در آستانه فروپاشى بود، توفان ويرانگر، نزديك او نشانه هاى آن به روشنى ديده ميشد، اما بينش و عمل سياسى، همچنان دست نخورده و فلج مانده بود.
نميدانم نشست همگانى در خانه امير قاسم معينى، نماينده دوره هاى ۲۱ تا ۲۳ مجلس، و وزير كشور و كار پيشين، يا جواد تبريزى، استاندار پيشين بر پا شد، اما سخن، بر سر رويدادهاى خونينى بود كه در شهرها روى ميداد و نشانه هاى شگفت آور خطرى بود كه بيشتر كسان آن را بروشنى حس مى كردند.
كشتار سينما ركس آبادان، دولت آموزگار را برده و آشتى جويى پادشاه، شريف امامى را بر سر كار آورده بود كه پيشينه مالى و سياسى او در آز و ابهام، مثال زدنى بود.
هر يك از حاضران سخن گفت و منهم به عنوان عضو كوچكى از گروه، پاره اى از نشانه هاى خطر نزديك را برشمردم و در پايان گفتم كه به پندار من، هنوز ميتوان رژيم پادشاهى را از خطر رهانيد. سكوت تالار نشست را فرا گرفت. آنانكه مردان سياسى بودند- كه بيشتر از حاضران چنين بودند- ميدانستند كه معنى مخالف اين گفته اين است كه پادشاه بايد جاى خويش را به همسرش به عنوان دستيار پادشاه- يا نايب السلطنه و يا شوراى پادشاهى و پسرش بسپرد و كناره گيرد.

كفر است

جواد شهرستانى، شهردار تهران، پس از من، درباره خطرهاى نزديك سخن گفت و سخنان مرا تلويحاً تأييد كرد. سكوت ناشى از شگفتى و ترس همچنان ادامه داشت.
اما اين حال چندان به درازا نكشيد. گويى كسانى كه پيشينه سياسى بيشترى داشتند، تازه به عمق موضوع رسيده و ترس برشان داشته بود. چند تن، به سختى به اين سخنان تاختند، چنانكه گويى كفر گفته شده و بايد از گفتن آنها توبه كرد.
اين واكنش را انتظار داشتم و ميدانستم كه بى اعتمادى، وجه شاخص فضاهاى سياسى بسته است. لابد گروهى مى پنداشتند كه ما مأموريم چنين سخنانى بگوييم تا واكنش ديگران آشكار شود.

ديدار با پادشاه

چند روز پس از اين نشست جنجالى و پندآموز، در ديدار ديگرى با كلالى پيشنهاد كردم كه با پادشاه ديدارى داشته باشد، شايد اوضاع آينده براى گروه روشنتر شود و ترديدها و دو دلى ها پايان گيرد.
كلالى كه خود نيز در اين انديشه بود، وقت گرفت و بديدار پادشاه شتافت.
يكروز پس از آن، بار ديگر مرا به كوى بهجت آباد خواند و داستان ديدار را تعريف كرد: بيش از نيمساعت درباره وضع بحرانى كشور سخن گفتم و نشانه هاى خطر را شكافتم، اما اعليحضرت در همه اين مدت بى هيچ سخن و نظرى، فقط گوش ميكرد و گاهى سر را به نشانه تأييد تكان مى داد.
سرانجام ناگزير شدم كه بگويم براى اين شرفياب شده ام كه درباره يك حركت سياسى تازه از راهنمائيهاى شاهنشاه برخوردار شوم.
اما اعليحضرت يك جمله بيشتر نگفتند: هر طور كه به مصلحت مملكت مى دانيد، اقدام كنيد.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
با نيمروز
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   با نيمروز   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •