|
باقر پرهام
از سقوط سلطنت تا استبداد فقاهت
دقايق آموزنده اى از دو توّهم بزرگ
(۲) توّهم جمهوريت در قالب شريعت
|
|
باقر پرهام
|
ب) دريده شدن پرده هاى پندار
شانزده روز پس از خروج محمدرضاشاه از كشور، روح الله خمينى با پرواز مخصوص ارفرانس به ايران بازگشت. عكاسان و فيلمبرداران، با عكس ها و فيلم هائى كه از اين بازگشت تهيه كردند، لحظه هاى مهم اين رويداد تاريخى را، مانند لحظه هاى وداع محمدرضاشاه با خاك وطن، جاودانه كرده اند. سانسورچى هاى نظام ولايت فقيه، البته، از همان نخستين سال هاى كسب قدرت در ايران، دست به كار شدند تا به كمك فوت و فن هائى كه از رفقاى استالينيست و بعثى خود آموخته بودند، با راست و ريس كردن فيلم هاى بازمانده از آن رويداد، در تاريخ دست ببرند و تصاويرى براى استفاده در رسانه هاى زير سانسور خود بسازند كه روايت كننده رويداد به دلخواه آنان باشد. نمونه اين فيلم هاى راست و ريس شده را مدت هاست كه هر ساله از صدا و سيماى آقاى لاريجانى ديده ايم؛ صحنه خروج خمينى و ياران اش از هواپيماى ارفرانس بهترين سندگوياى اين سانسورهاست: چهره برخى از افراد حاضر در آن صحنه در كنار خمينى چنان حذف شده است كه گوئى اصلاً وجود نداشته اند. از صحنه هاى داخلى هواپيما در حين پرواز به ايران نيز ديگر سال هاست كه چيزى نشان داده نمى شود. اما حافظه تاريخ جهانى امروز، خوشبختانه، در اختيار سانسورچى هاى نظام ولايت نيست. عكس ها و تصاوير و فيلم هاى بازگشت خمينى به تهران در همه بايگانى هاى معتبر جهان براى نسل هاى آينده به يادگار مانده است.
و ما مردم كه در آن روز از شمار خيل مشتاقان بوديم و ورود «رهبر انقلاب» را با همه اميدها و آرزوهاى خودمان بى صبرانه انتظار مى كشيديم، هنوز زنده ايم. ما همه چيز را به چشم خود ديده ايم و آن ديده ها را هنوز فراموش نكرده ايم. لحظه هاى تاريخى آن بازگشت، مانند سكانس هاى يك فيلم سينمائى، سال هاى سال است كه در برابر چشمان ما همچنان زنده است، و همچنان به ما مى گويد: افسوس كه بى فايده فرسوده شديم.
نخستين لحظه از لحظه هاى جاودانه شده اين بازگشت در داخل هواپيماى ارفرانس بود. يكى از همراهان آيت الله در آن سفر به وى نزديك شد و با حالتى سرشار از اشتياق و شنيدن سخنى اميدبخش از وى پرسيد: اكنون كه پس از سال ها دورى از وطن به ايران برمى گرديد چه احساسى داريد؟ خمينى، با نگاهى سرد و قهرآلود، به تندى و خشكى پاسخ داد: «هيچ»!
لحظه اى بود به راستى باورنكردنى و بهت آور. نمى دانم ديگرانى كه اين صحنه را ديدند چه حالى داشتند. اما ضربه حاصل از شنيدن اين «هيچ» براى من آن چنان درهم شكننده و يأس آور بود كه براى چند ثانيه مثل برق زده ها بر جاى خود خشك شدم. گوئى همه توان و شور حياتى ام را براى چند ثانيه از دست دادم؛ گوئى همه وجودم را با شدت و سرعتى باور نكردنى، به كوهى از يخ كوبيدند.
اما بعد كه به خود آمدم به ذهنم رسيد كه شايد اين «هيچ» معناى سياسى ويژه اى ندارد. شايد واكنش طبيعى پيرمردى است كه پس از سال ها دورى از وطن، اكنون، در مقام رهبر ملتى به پا خاسته مى خواهد نشان دهد كه اسير احساسات شخصى خود نيست. ولى چنين نبود. به زودى نشانه هائى ديگر در رسيد كه همه حكايت از آن داشت كه همان «هيچ» اول سرآغاز يك نيهيليزم هيچ انگار مذهبى بود كه مى خواست همه چيز را در سر راه خود بشكند و نابود كند تا جهانى مطابق الگوى خيالى خويش كه آن نيز، مانند الگوى خيالى شاهنشاهى، ريشه در اعماق سنت هاى گذشته داشت بسازد.
دومين تصوير به يادماندنى از لحظه هاى آن بازگشت، تصوير توده گيرى بود كه پيروان خمينى به رهبرى روحانيت، از همان نخستين لحظه هاى ورود او به ايران، كوشيدند از واژه «امام» در پنداره مردمان جا بدهند. پس از خروج شاه از كشور، روزنامه ها با عناوين بسيار درشت نوشتند: شاه رفت. شانزده روز بعد از آن، در ۱۲ بهمن ماه ،۱۳۵۷ همان روزنامه ها با عناوينى با همان درشتى نوشتند: امام آمد.
واژه «امام» واژه اى مذهبى بود. اين واژه، سال ها پيش از آن تاريخ، در قصيده شاعرى غير مذهبى، خطاب به آقاى خمينى به كار رفته بود و همه آن را استعاره اى شاعرانه در ستايش از مردى تلقى كرده بودند كه در اعتراض به استبداد سياسى، در بين همگنان روحانى خويش، پيشقدم شده بود. اكنون، اما، اين واژه طنينى ديگر داشت: تأثيرى كه به كمك رسانه ها و تشريفات از پيش تدارك شده ورود خمينى مى كوشيدند از شنيدن اين واژه در جان مردم برانگيزند، خبر از چشم اندازى ديگر مى داد. «امام» در شرايط جديدى كه با ورود پيروزمندانه خمينى در ايران شكل مى گرفت حكايت از استعماره اى شاعرانه نداشت؛ «امام» بيانگر تلقى «امامت» بود كه در آرمان خمينى و پيروان او مى رفت تا جاى «سلطنت» را بگيرد. زيرا ديده شد كه آيت الله خمينى، پس از ورود به فرودگاه مهرآباد، با استقبال رسمى دسته موزيكى روبرو گرديد كه سرود «خمينى اى امام» را، كه معلوم شد طرفداران وى از مدت ها پيش براى او ساخته بودند، مى نواخت.
خمينى، پس از شنيدن آن سرود و برگزارى مراسم رسمى ورود به كشور، در بليزرى كه برادر رفيق دوست بعدى رانندگى اش را به عهده داشت و سقف بليزر و درها و پنجره هاى جانبى اش پوشيده از محافظانى بود كه- اگر اشتباه نكنم- چهره برخى از زندانيان سياسى سرشناس دوره پيشين در بين آنان از همه بارزتر مى نمود، در ميان امواج درياى خروشانى از مردم كه دو سوى مسير حركت او را از مهرآباد تا مركز شهر پوشانده بودند، به سوى تهران به راه افتاد. تنها خيابان هاى اين مسير پوشيده از جمعيت نبود: شاخه هاى همه درختان اين مسير، به جاى برگ هاى فرو ريخته در زمستان شان، پوشيده از آدميزاد بود، و همه بالكن هاى ساختمان ها و بام هاى خانه ها و طبقات بناهاى نيمه كاره. انبوه جمعيت به اندازه اى بود كه خود خمينى در همان روز- شايد هم به مناسبتى ديگر، اكنون درست يادم نيست- از آن با تعبير «اقيانوس بيكران انسان ها» ياد كرد.
قلب تپنده اين اقيانوس بيكران انسان ها، به گمان همه ما، كه در آن روز ذراتى از آن انبوه جمعيت بوديم، در مركز شهر، در دانشگاه تهران بود. دانشجويان و استادان دانشگاه تهران، در تمامى سال هاى مبارزه در رژيم گذشته در صفوف مقدم مبارزات آزاديخواهانه ملت ايران بودند چندان كه خود خمينى، چنانكه در گفتار پيشين نشان داديم، حدود يك سال پيش از آن تاريخ، سركوفت اش را به پيروان خود در بين روحانيت قم و حوزه هاى مذهبى زده و از آنان خواسته بود كه از دانشگاهيان و روشنفكران بياموزند و ساكت ننشينند. دانشگاه شهداى زيادى در راه مبارزه با استبداد سياسى داده بود و در آن روز ميعادگاه همه مشتاقان آزادى براى پذيرائى از قدوم رهبرى تصور مى شد كه سه سال پيش از آن از عراق در حمايت شان پيام مى فرستاد و در ستايش از مبارزات شان مى گفت: «سلام من بر جوانان غيرتمند دانشگاه هاى ايران». اما، خمينى، بى اعتناء به انبوه جمعيت اين مشتاقان، در دانشگاه تهران توقفى نكرد و راه خود را به سوى گورستان بهشت زهرا در جنوب تهران ادامه داد. من از زمره كسانى نبودم كه به دنبال او به بهشت زهرا رفتند. اما جزو شاهدان تصويرهاى بعدى تلويزيون بودم كه نشان مى داد انبوه جمعيت در مسير حركت خمينى تا بهشت زهرا همچنان مى خروشيده است.
اين بى اعتنائى به دانشگاه و روى آوردن به بهشت زهرا آب سرد ديگرى بود كه ناگهان بر سر همه ما ريخته شد. با اين حركت آن نداى ترديدى كه مى رفت تا در خاطر همه ما اندك اندك طنين افكن شود، آهنگ قوى ترى يافت: دانشگاه مظهر ايران ليبرال و آزاديخواه، مظهر تجدد ناشكوفا مانده دوره پهلوى، و مظهر همه ترقياتى بود كه جامعه ايرانى از دوره مشروطه به بعد به خود ديده بود. دانشگاه را رضا شاه ايجاد كرده بود، و تحصيلكرده ها و پرورش يافتگان آن مظهر گروه ها و طبقات جديد ايران بودند كه رو به آينده داشتند و تلقى شان از آزادى و حاكميت ملى، تلقى يى مدرن بود. خمينى، در روز نخست بازگشت خويش به كشور، به اين دانشگاه و به مردمى كه در برابر آن گرد آمده بودند، روى نياورد و عازم گورستان بهشت زهرا شد كه مظهر مرگ و آخرت و جايگاه آرميدن گذشتگان، از جمله شهدا بود؛ و، بنابراين، نمادى از علاقه باطنى خمينى به سوداهاى سياسى بخشى از روحانيت شيعه براى استقرار نظامى مذهبى در ايران به شمار مى رفت.
سخنرانى خمينى در بهشت زهرا، آخرين صحنه رويداد بازگشت او به ايران بود. او در اين سخنرانى پرسيد: «به چه حقى ملت پنجاه سال پيش از اين، سرنوشت ملت بعد را معين مى كند؟»، «مگر اون اشخاصى كه در صد سال پيش از اين، هشتاد سال پيش از اين، بودند مى توانند سرنوشت يك ملتى كه بعدها وجود پيدا مى كند اون ها تعيين بكنند؟» و افزود: «سرنوشت هر ملتى به دست خودش است.»
اين سخنان نشانه عزم جزم او براى برافكندن رژيم مشروطه بود: «صد سال پيش از اين، هشتاد سال پيش از اين» معناى ديگرى نمى توانست داشته باشد. ولى گفتن اين كه «سرنوشت هر ملتى به دست خودش است» اميد اين را ايجاد مى كرد كه ملت حاضر، يعنى همين اقيانوس بيكران انسان ها، همان مردمى كه در دانشگاه تهران و خيابان هاى پيرامون آن گرد آمده بودند چندان كه جاى سوزن انداختن نبود، لابد در برپائى نظام جديد سهمى تعيين كننده خواهند داشت. وگرنه نفى تصميم ملت صد سال پيش لزومى نداشت با تأكيد بر «سرنوشت هر ملتى به دست خودش است» تكميل شود.
اما چنين سخنى با «جمهورى اسلامى» پيشنهادى او در پاريس، كه در راهپيمائى ها تكرار مى شد، چه نسبتى مى توانست داشته باشد. خمينى در پاريس گفته بود: «اسلام تنها ملاك و ضابطه نظام اجتماعى و نوع حكومت خواهد بود و بر اين اساس من جمهورى اسلامى را پيشنهاد كرده ام.» حال مى گويد ملت صد سال، يا هشتاد سال پيش از اين به چه حقى مى تواند سرنوشت ملت بعد را تعيين بكند. آيا نمى داند كه شريعت اسلام مربوط به ۱۴۰۰ سال پيش است؟ آيا غافل است كه با احكام شريعت ۱۴۰۰ سال پيش نمى توان سرنوشت ملت ۱۴۰۰ سال بعد را تعيين كرد؟
در پاسخ اينگونه پرسش ها مى شد، به استناد سخنان خمينى در پاريس، چنين استدلال كرد كه شايد جمهورى اسلامى براساس آئين اسلام، همان طور كه خود خمينى در پاريس گفته است، فقط يك پيشنهاد است كه قرار است همراه با پيشنهادهاى ديگر به رأى مردم گذاشته شود تا خود آنان، به عنوان ملت كنونى، تصميم گيرنده باشند و سرنوشت خود را آزادانه برگزينند.
ولى اين احتمال هم وجود داشت كه استراتژى خمينى همانا مستقر كردن نظام اسلامى است، و سخنان وى در بهشت زهرا فقط براى آن است كه وى، در مقام يك تاكتيسين ماهر، به دنبال فرصت مى گردد تا با خام كردن رقباى احتمالى، شرايط لازم براى تحقق استراتژى خود را از هر جهت فراهم كند. آخر واقعيت اين بود كه اگر چه خمينى با استقبال بى نظير مردم به ايران برگشته است اما معلوم نيست كه همه اين ميليون ها نفرى كه به استقبال او از خانه ها بيرون آمده اند مسلمانان متعصبى باشند كه مانند خود او خواهان حكومت اسلامى اند. در بين اين ميليون ها نفر، خدا مى داند چه تعداد كمونيست، ناسيوناليست و طرفدار مصدق، يا حتى مردمان صرفاً ليبرال طرفدار حكومت قانون، حقوق بشر و آزادى و مسئوليت فردى وجود دارند كه رأى و نظرشان الزاماً با حاكميت شريعت اسلام سازگار نيست. از سوى ديگر، درست است كه اين مردم هم اكنون به گرد آقاى خمينى حلقه زده اند، اما هنوز دولت بر گماشته شاه به جاى خود باقى است، هنوز حكومت نظامى برقرار است و ارتش و ژنرال هاى آن هستند كه قدرت سهمناك نظامى را در اختيار خود دارند. در چنين شرايطى بايد با احتياط عمل كرد و موانع احتمالى سر راه را يك به يك از ميان برداشت. اين احتمال از آن رو تقويت مى شد كه خمينى در همان سخنرانى در صدد جلب قلوب ارتشيان برآمد. او از گروه هائى از ارتشيان كه به گفته وى «متصل شدند به ملت»، از «درجه دارها، همافرها، افسران نيروى هوائى» تشكر كرد و خطاب به فرماندهان ارتش گفت: «ما مى خواهيم ارتش ما مستقل باشد. آقاى ارتشبد شما نمى خواهى؟ شما نمى خواهى مستقل باشى؟ آقاى سرلشگر شما نمى خواهى مستقل باشى؟ شما مى خواهى نوكر باشى؟»
حوادث بعدى، متأسفانه، نشان داد كه همين احتمال درست بود. خمينى به راستى دنبال فرصت مى گشت، و با تاكتيك بسيار ماهرانه سياسى مى كوشيد تا موانع هنوز موجود بر سر راه خود را از ميان بردارد.
چند روز بعد از آن سخنرانى، سران ارتش در اعلاميه اى كه به تقريب همه ژنرال هاى مهم ارتش ايران آن را امضاء كرده بودند اعلام بى طرفى كردند. با اين كار نخست وزيرى مرحوم بختيار ديگر معنائى نداشت. او ناگزير شد براى حفظ جان خود مخفيانه از كشور خارج شود. خمينى، كه فرمان نخست وزيرى موقت را به نام آقاى مهندس بازرگان صادر كرده بود، بى درنگ پس از اعلام بى طرفى ارتش و سقوط كلانترى ها و پادگان ها، فرمان حاكم شرع را به نام صادق خلخالى صادر كرد. همين حاكم شرع- كه شمه اى از خصوصيات اخلاقى او را از زبان طلبه هاى همدوره اش در گفتار پيش آورديم- به سرعت دست به كار شد تا سزاى بى طرفى ژنرال هائى را كه خطاب استقلال خواهى و مستقل باشى خمينى را جدى گرفته بودند كف دست خودشان و همكاران شان بگذارد: تير باران بدون محاكمه مقامات رژيم گذشته، به ويژه فرماندهان ارتش و نيروهاى نظامى و نخست وزير هويدا- كه به گفته خمينى فقط مجرى امر بودند- آغاز گرديد. اين آغاز يك دوره «ترور» بود و هشدارى به همه كسانى كه ممكن بود به طريقى در سر راه رژيم تازه اى كه مى رفت شكل بگيرد، بايستند.
حكومت موقت بازرگان تنها حجابى بود براى پوشاندن اقدامات خمينى و ملايان همراه او در تدارك فرصت و آماده شدن براى قبضه كردن يكپارچه قدرت: در پس پرده اين حجاب پوشنده، ملايان كار خودشان را مى كردند و حزب الله و سپاه پاسداران شان را متشكل مى كردند. ياسرعرفات، به روايت روزنامه الحياة، گفته است كه در سفر خود به ايران به خمينى پيشنهاد كرده است كه «سپاهى از جوانان انقلابى به نام (سپاه پاسداران انقلاب اسلامى) تأسيس كند»؛ به گفته او «خمينى از اين فكر خيلى استقبال كرد ولى چون نمى خواست كار آموزش اين جوانان را به افسران زمان شاه بدهد، من قبول كردم كه ۷۶ افسر فلسطينى براى آموزش واحد نظامى سپاه پاسداران به ايران اعزام شوند.» اين سخن نبايد نادرست باشد. ياسرعرفات، نخستين رهبر سياسى خارجى بود كه تنها چند روز پس از ورود خمينى به ايران آمد و مورد استقبال پر شور قرار گرفت. آمدن او به ايران، با آن سرعت، معناى سياسى روشنى داشت: در واقع محور اصلى سياست خارجى ايران، كه بعدها با گفته معروف خمينى مبنى بر اين كه «اسرائيل بايد نابود شود» شكل گرفت. در همان تاريخ مشخص شد. اين حرف خمينى تبديل به شعارى شد كه هنوز هم آثار آن بر در و ديوار تهران و ديگر شهرهاى كشور باقى است. آمدن عرفات به مدرسه رفاه براى ديدار با خمينى مصادف با روزى بود كه هيأتى بيست نفره از كانون نويسندگان ايران نيز به ديدار خمينى در همان محل رفته بود. من خلاصه اى از جريان اين ديدار را حدود چهارده سال پيش در يك سخنرانى در پاريس براى مردم شرح داده ام كه منتشر هم شده است. اين ديدار به پيشنهاد يكى از اعضاء كانون، همان شاعرى كه سال ها قبل لقب «امام» را به خمينى داده بود، انجام گرفت و خود آن شاعر در واقع واسطه و ترتيب دهنده اين ديدار بود.
بارى، استراتژى ملايان به رهبرى خمينى در آن ايام را مى توان در چند كلمه خلاصه كرد: تلاش براى خنثى كردن نيروهاى غير مذهبى كه خواهان آزادى ها و حقوق بشرى در قالب حاكميت ملى بودند براى هموار كردن راه سلطه مطلق ملايان و حاكميت شريعت در داخل؛ و پايه گذارى صدور انقلاب حول محور شعار «اسرائيل بايد نابود گردد» و مخالفت با آمريكا در خارج و سياست خارجى. استراتژى ملايان به رهبرى خمينى، بدين سان آن در اقيانوس بيكران انسان ها» را در عمل به دو جبهه تقسيم مى كرد: جبهه مذهبى و جبهه غير مذهبى. فرق اين دو جبهه فقط در اين نبود كه جبهه مذهبى از دين و باورهاى دينى مردمان به عنوان ابزارى براى رسيدن به مقاصد سياسى خود هر چه بيشتر بهره مى گرفت. بلكه اين تفاوت بارز نيز ميان اين دو جبهه وجود داشت كه جبهه مذهبى، علاوه بر سازمان سنتى اش در قالب حوزه هاى دينى، مساجد و حسينيه ها و انجمن هاى مذهبى، با استفاده از حمايت مادى بازار و حمايت هاى سياسى لجيستيكى متحدان عراقى، سورى و فلسطينى اش در منطقه به سرعت سرگرم سازمان دادن به خود در سه زمينه مكمل هم بود: زمينه نظامى از راه تأسيس سپاه پاسداران و كميته ها؛ زمينه سازمان هاى سركوب و سلطه جوئى فاشيستى از راه سازمان دادن به حزب اللهى ها و ميدان دادن به آنها در برابر نيروهاى غير مذهبى؛ و زمينه سلطه بر وسائل تبليغى، مطبوعات و رسانه هاى گروهى از راه مصادره كردن راديو و تلويزيون و فراهم كردن مقدمات مصادره مطبوعات از يك سو و به راه انداختن ابزارهاى مطبوعاتى خودى از سوى ديگر. تأسيس حزب «جمهورى اسلامى» يكى ديگر از وجوه بارز فعاليت هاى دامنه دار و استراتژيك جبهه مذهبى ها بود.
اين جبهه علاوه بر همه اين ها، از حمايت سابقه دارترين تشكيلات سياسى كشور، يعنى حزب توده، كه رهبران و كادرهايش به تدريج از خارج بازمى گشتند و دفتر و دستك خود را در خيابان ۱۶ آذر، جنب دانشگاه تهران، به راه مى انداختند نيز از همان روزهاى نخست تأسيس نظام تازه برخوردار گرديد. حزب توده فكر اولويت مبارز با امپرياليزم- يعنى آمريكا- را پيش نهاد و كوشيد تا با نفوذ در ديگر سازمان ها و دسته هاى سياسى- كه تجربه بعدى نشان داد در داخل همه آنها از عوامل «نفوذى» مؤثرى برخوردار بود- همگى آنها را از محور اصلى مبارزه براى استقرار دموكراسى و اولويت دادن به تحكيم پايه هاى يك جبهه غير مذهبى در برابر هجوم بى امان ملايان و نيروهاى مذهبى منحرف كند. در اين راه، علاوه بر حزب توده، حزب تازه تأسيس محمود اعتمادزاده (به آذين)، موسوم به «حزب دموكراتيك مردم ايران» نيز سرانجام در كنار حزب توده قرار گرفت. فكر حمله به سفارت آمريكا و تسخير آن سفارتخانه احتمالاً از همين جاها اندك اندك مايه گرفته بود و مى رفت تا به سرعت عملى شود. آثار فعاليت هاى اين دو تشكيلات سياسى به منظور تضعيف نيروهاى غير مذهبى از راه تفرقه افكنى و ايجاد انشعاب در آنها از يك سو، و خوش خدمتى به ملايان به منظور به خيال خود جا باز كردن در كنار آنان براى خويش از راه دميدن بر آتش احساسات ضد آمريكائى و دامن زدن به شعار ضرورت مبارزه با امپرياليزم از سوى ديگر، روبروز بيشتر و بهتر احساس مى شد. خود ما، در كانون نويسندگان ايران، شاهد عينى نتايج عملى اين كوشش ها و تفرقه افكنى ها بوديم.
توده اى ها، اعتراض هاى ما به حمله ها و هجوم هاى فاشيستى به مطبوعات و كتابفروشى ها و روشنگرى هاى ما در راه دفاع از آزادى بيان و تجمع را بهانه قرار دادند تا دعوائى را در درون كانون نويسندگان به راه بيندازند. كوشش ما براى قانع كردن اين افراد به جائى نرسيد زيرا انان با آوردن جمع قابل توجهى از هواداران و حتى افراد برجسته خويش به كانون خيال مى كردند امكان پيروزى بر ما و غلبه بر كانون را دارند.
اين خيال، اشتباهى بيش نبود: بر اثر ايستادگى ما بر سر آرمان هاى دموكراتيك و پافشارى توده اى ها بر سر كشاندن پاى كانون به دعواهاى سياسى و راندن اش به سمت هوادارى بى چون و چرا از هدف هاى ملايان و رهبر مذهبى، سرانجام هيأت دبيران كانون، پنج تن از عناصر سرشناس توده اى در كانون را اخراج كرد. تصميم هيأت دبيران در مجمع عمومى مورد تائيد قرار گرفت. در نتيجه جمعى حدود ۳۰ تن از اعضاء توده اى كانون همراه با آن پنج تن اخراج شده از كانون رفتند. اقدام كانون در اخراج آن پنج تن هر چند اقدامى شجاعانه بود كه در تاريخ مبارزات دموكراتيك ايران براى هميشه ماندگار خواهد بود و تائيد مجمع عمومى از تصميم هيأت دبيران هر چند پيروزى آشكارى براى كانون بود، اما انشعاب توده اى ها در عين حال نمونه اى از نوعى شكست در جبهه غير مذهبى ها به شمار مى رفت: نيروهاى غير مذهبى در مقابل ملايان در مجموع دچار تفرقه و در نتيجه ضعف بيشترى شد. همه اينها در حالى بود كه جبهه مذهبى در سايه نفوذ كاريسماتيك خمينى، پايه هاى سلطه خويش را در بين توده هاى مردم روزبروز مستحكم تر مى كرد.
واقعه ديگرى كه جبهه غير مذهبى ها را بيش از پيش ضعيف كرد پديد آمدن انشعاب در فدائيان خلق و تقسيم شدن آنان به دو شاخه اقليت و اكثريت بود.
يكى از اين دو شاخه «اكثريتى ها» بيش از پيش در طيف هواداران فكرى حزب توده، يعنى در طيف حمايت از قدرت آخوندى به بهانه مبارزه ضد امپرياليستى قرار مى گرفت. و اين در حالى بود كه از سازمان تازه تأسيس ديگرى به نام جبهه دموكراتيك ملى ايران كه در رقابت با جبهه ملى- كه در آغاز تأسيس نظام آخوندى، ديگر به كلى ذوب در ولايت شده و هويت ملى خود را با گرفتن چند مقام موقت وزارت و وكالت تاخت زده بود- و با دعوى گردآورى نيروهاى دموكراتيك ملى در قالبى نوين از ۱۴ اسفند ۱۳۵۷ اعلام موجوديت كرده بود، نيز معجزه اى صادر نشد: پس از چند ماه فعاليت سياسى، كه طى آن به درستى معلوم نبود زمام تصميم گيرى هاى اين جبهه در دست كيست- در دست شوراء رهبرى آن يا در دست افرادى كه بيشتر با فدائيان و مجاهدين لاس مى زدند و طرف مشورت شان افراد اين دو گروه بودند- سرانجام در اواسط تابستان ۵۸ با نطق شديد اللحن خمينى عليه اين جبهه و حمله و هجوم حزب الله به آن، تشكيلات اين سازمان تازه تأسيس غير مذهبى نيز به قول معروف سرزا رفت و برخى از چهره هاى سرشناس آن ناچار از زندگى مخفى شدند.
براى افرادى مثل من كه تا آن لحظه، استقلال فكرى و عدم وابستگى مان به احزاب و گروه هاى سياسى را حتى الامكان حفظ كرده بوديم به راستى راه نجاتى باقى نمانده بود: ما يگانه دلبستگى و اميدمان اين بود كه كانون نويسندگان ايران، به عنوان نهادى طرفدار آزادى بيان و ناوابسته به احزاب و گروه هاى سياسى، بتواند به فعاليت خودش ادامه دهد و زير ضرب نيروهاى انحصارطلبى كه عزم خود را براى قبضه كردن يكپارچه قدرت سياسى جزم كرده بودند، قرار نگيرد.
افزون بر اخراج افراد حزب توده از كانون، ما از هرگونه اقدامى كه حسن نيت و استقلال فكرى مان را به نحوى بر نو دولت يافتگان و صاحبان جديد قدرت سياسى ثابت كند، استفاده كرديم. در دعواى رفراندوم با آن كه مخالفت خودمان را با آن نحو برگزارى رفراندوم نشان داده بوديم اما در تحريم شركت در رفراندوم، دستورالعملى جمعى صادر نكرديم و افراد را آزاد گذاشتيم تا در تحريم يا شركت در رفراندوم به اتكاء تصميم و گزينش شخصى خويش عمل كنند كه البته در عمل بسيارى از ما تحريم را برگزيديم و رأى نداديم.
در ماجراى قانون اساسى، نظريات و پيشنهادهاى اصلاحى ما كه طى بيانيه هائى به گوش اولياء امور آن روز مى رسيد ناديده گرفته مى شد. يادم مى آيد كه صاحبان جديد قدرت يك مبارزه با بيسوادى راه انداخته بودند. كانون نويسندگان ايران براى اثبات بى نظرى و استقلال فكرى و در نتيجه نجات موجوديت خود حتى تا آنجا پيش رفت كه نامه اى به دستگاه مسئول مبارزه با بيسوادى نوشت و آمادگى اش را براى كمك به اين كار اعلام داشت. ولى هيچگونه توجهى به درخواست ما نشد. در اين ميان مخالفت حزب توده با ما و حمله و هجوم دستگاه آخوندى به كمك نيروهاى حزب اللهى به مطبوعات هر روز عرصه را بر ما تنگ تر مى كرد: مطبوعات غير وابسته به قدرت مذهبى يكى پس از ديگرى تعطيل مى شدند. آنچه باقى مى ماند از يك سو مطبوعات دولتى و وابسته به گروه هاى مذهبى بودند كه هر روز بر تعدادشان افزوده مى شد و از سوى ديگر مطبوعات وابسته به توده اى ها. كار به جائى رسيده بود كه ما حتى از انتشار بيانيه ها و اعلاميه هاى خود در مطبوعات كشور نيز محروم مانديم. آخرين بيانيه ما در مخالفت با آتش افروزى هاى حزب توده در چند نسخه فتوكپى شده بزرگ به در و ديوار چند نقطه مركزى شهر چسبانده شد كه البته از آن سو بى درنگ از سوى حزب اللهى ها كنده و دريده مى شد. تنها نشريه اى كه براى ما باقى مانده بود و آن بيانيه را چاپ كرد، كتاب جمعه شاملو بود كه گمانم با چاپ آن بيانيه به حيات مطبوعاتى آن نيز پايان داده شد و تعطيل گرديد. بارى، با حمله و هجوم حزب اللهى ها و افراد وابسته به كميته محلى دانشگاه به محل كانون در كوچه مشتاق در خرداد ماه و با اعدام سعيد سلطان پور پس از حادثه هفت تير، ديگر محل كانون براى هميشه بسته شد و اعضاء اصلى هيأت دبيران اش (چهار تن باقى مانده) نوعى زندگى نيمه مخفى و دربه درى را آغاز كردند. پس از چندى، از چهار تن اعضاء اصلى هيأت دبيران كانون، دو تن، يعنى آقايان ساعدى و يلفانى، به خارج از كشور رفتند. من ماندم و احمد شاملو و شب يلداى اختناق مذهبى آخوندها كه تازه آغاز مى شد و هر دم بر سوز سرما و سياهى ظلمت اش افزوده مى گرديد.
پايان
|