با نزديك شدن پايان ابهامات در مورد سرنوشت عراق، در مورد ايران به وضعيتى ميرسيم كه يك سال پيش شبيه اين وضعيت در مورد عراق صدق ميكرد. سال پيش در چنين روزهائى، بودند صاحبنظرانى كه مى گفتند «عراق افغانستان نيست».
بيشتر اين صاحبنظران در طيف چپ و ملى آرزوهاى خود را كه بيشتر از يك كينه ضد آمريكائى سرچشمه ميگرفت تا يك واقع بينى سياسى، بجاى تحليل از اوضاع عينى مطرح ميكردند. همانها امروز باز ميگويند كه «ايران عراق نيست.»
زمانى هم سران آلمان نازى ميگفتند كه با تسخير لهستان، انگلستان و آمريكا انگشتشان را هم مانند قضيه سودت تكان نخواهند داد. اين «هرسه» در اشتباه بودند و هستند.
اگر خود را در قطار زمان به دوران جنگ جهانى اول برسانيم، غير ممكن است كه بتوانيم به قيصر آلمان بقبولانيم كه آمريكا از آنطرف كره زمين به اين طرف خواهد آمد و سرنوشت جنگ را تغيير خواهد داد.
در دهكده كوچك جهانى، امروز با استفاده از آخرين دستاوردهاى بشر در زمينه حمل و نقل، راهها براى لشكر كشى بسيار كوتاه تر از زمان جنگ جهانى اول شده است.
تحليلگر ايرانى، دخالت آمريكا در دو جنگ جهانى و كره و ويتنام و شاخ آفريقا و آمريكاى مركزى و از همه مهمتر يك بار جنگ تمام عيار آمريكا با عراق را در كيسه خاطرات تاريخى خود دارد. اگر اين تحليلگر با چنين كوله بار تجربه تاريخى باز هم با ضرس قاطع ابراز ميدارد كه «عراق افغانستان نيست»....
بهتر ميتوان حال قيصر آلمان را در ناباورى اش به دخالت آمريكا در جنگ جهانى اول درك كرد. هيتلر كه يك قمار باز بود را از اين مجموعه كنار مينهيم و كنار صدامش ميگذاريم كه اين هردو برسر اهداف شان به قمارى كه امكان بردش بسيار كم بود، دست زدند و باختند.
آمريكا اولين شرطى كه با طالبان كرد تحويل دادن بن لادن بود. چه بسا اگر طالبان بن لادن را تحويل داده بودند امروز صدام در عراق سر راحت بر بالين ميگذاشت.
امروز هم آمريكا در مورد ايران دقيقاً همان رفتارى را نشان ميدهد كه بهنگام حمله به افغانستان در مورد عراق نشان ميداد. آمريكا بهنگام حمله به افغانستان نه قسم خورد و نه تضمينى داد يا قراردادى بين المللى امضاء كرد كه پس از افغانستان نوبت عراق است.
اما براى بسيارى كسان گويا امضاى جلو جلوى جورج بوش لازم است. اما اگر آمريكا چنين قصدى داشته باشد آيا شرط عقل هست كه نقشه را از قبل برملا كند؟ اگر كسى حقيقتا احساس مسئوليت كند و اهل قمار نباشد و آرزوهايش را بجاى حقايق نگذارد، يك اشاره كافيست.
سياستمدار ايرانى اى كه مسئوليت سرش ميشود سياست را نبايد با روابط حاكم بر چاله ميدان اشتباه بگيرد.
در چاله ميدان حريفان بلوف زياد ميزنند و دوى على گلابى رواج بسيار دارد. و البته در سياست هم بلوف جائى دارد... ولى نه به اين اندازه كه برخى سروران معمولا برايش جا باز ميكنند.
تشرهاى آمريكا به آخوندها بلوف نيست.
اميد داشته باشيم كه هنگامى كه آمريكا حقيقتا قصد كارى را دارد آنچنانكه صدام حسين، كسى تصور نكند كه آمريكا بلوف ميزند. تجربه يك قرن حضور آمريكا در جهان بايد به ما آموخته باشد كه آمريكا كمتر اهل بلوف زدن است. اگر زمانى كسى ميتوانست بگويد كه «آمريكا هيچ غلطى نميتواند بكند» براى اين بود كه اين خود آمريكا بود كه نيازى نميديد كه «غلطى» بكند. امروز همانها ميتوانند به چشم ناباورشان ببينند كه آمريكا چه «غلطها» كه نميكند. آنها هم كه ميگويند ايران عراق نيست، همان عبارت آمريكا غلطى نميتواند بكند را به زبانى ديگر مطرح ميكنند.
سياستمدار مسئول نبايد بگذارد كوچكترين چشم زخمى به مردم كشورش وارد شود و بايد با اولين تهديد دشمن قدر، «خانه پر» اش را در نظر بگيرد و حتا بهتر آنكه از ترس شلوارش را هم خيس كند كه تصميم بهترى بتواند بگيرد.
اگر طالبان و صدام در مقابل تهديد آمريكا شلوارشان را خيس ميكردند، امروز هردو برقرار بودند. سوئدى ها در اين مورد الگوى خوبى هستند. زمانى در مقابل فشار آلمان تسليم شدند و راه عبور لجستيك ارتش آلمان به همسايه اش فنلاند را باز گذاشتند. بعد از جنگ كسى سوئد را ملامت نكرد.
اين را مقايسه كنيم با وفادارى به قول وقرارى كه رضاشاه با آلمان داشت و نخواست آلمانى هاى مقيم ايران را تحويل متفقين بدهد. سوئدى ها بهتر از عهده تأمين منافع ملى شان برآمدند.
راه دادن به آلمان نازى براى حمله به متفقين و تسخير فنلاند براى سوئدى ها سرافكندگى و گناهى بمراتب نابخشودنى تر از سپردن آلمانى هاى مقيم ايران به متفقين براى ايران بود. هرگز كسى سوئد را بخاطر عملش ملامت نكرد و همه، اين تسليم شدن مصلحتى را درك كردند. اگر خانواده هاى آلمانى توسط رضاشاه به متفقين تحويل داده ميشدند (كه بعدها به كشورشان فرستاده شوند) و راه آهن ايران نيز در اختيار متفقين نهاده ميشد و ساير شروط متفقين برآورده ميشد، ما هم ميتوانستيم از قبل جنگ جهانى كه زهر طرف كه كشته شود به سود ماست (آنچنانكه خريد اسلحه و كشته شدن ايرانى و عراقى در جنگ به نفع جيب آنهاست) پولى به جيب بزنيم نه آنكه به بلا دچار شويم. تحويل خانواده هاى آلمانى مقيم ايران به متفقين (كه بهرحال پس از اشغال ايران آنها را اسير كردند) نيز كاملا قابل درك و موجبى براى سرافكندگى نبود كه امنيت و آينده كشور و خود رضاشاه بخاطرش به خطر افتاد.
آن شلوار خيس، سوئد را از جنگ ناخواسته و نابودى صنايع اش نجات داد بطورى كه سوئد تا دهه هفتاد قرن پيشين از بالاترين سطح درآمد صنعتى و صادرات برخوردارشد. در مقابل، مردانگى و گردن فرازى رضاشاه براى ما بجز نكبت و اشغال كشور نياورد. هم او بود كه نزد نخست وزير مغضوبش رفت كه هم بكارش دعوت كند و هم درد دل كند كه «فلانى ديدى چه به نامردى به ما حمله كردند.»
***
... و امروز هم هستند كسانى كه ميگويند ايران، عراق نيست. ايران، آلمان هم نبود. آمريكا هم به آلمان حمله كرده است و هم به عراق.
در مورد ايران، آمريكا يك بار براى نجات گروگانها به صحراى طبس آمد و در ادامه قبل از زمامدارى ريگان، باوجود حضور ابرقدرت شرق آخوندها با دستپاچگى گروگانها را پس دادند. سپس آمريكا يك هواپيماى مسافرى ايران را بر فراز خليج فارس سرنگون كرد و دو سكوى نفتى ايران را در همان محل نابود كرد و نيز عربستان سعودى در پناه آمريكا دو فانتوم اف چهار ايران را باز هم در همان محل سرنگون كرد.
برخى صاحبنظران ميگويند كه ايران عراق نيست... البته چنين است. اما اين حقيقت چه تضمينى بر اين است كه بعد از عراق نوبت ايران نخواهد بود؟
حتا اگر آمريكا فقط قصد تهديد و بلوف زدن داشته باشد، ما بايد يك قدم جلوتر برويم و برنامه هاى مان را بر اين اساس بريزيم كه آمريكا بعد از عراق به ايران خواهد پرداخت. بدينگونه هر تصميمى كه بگيريم حتا اگر آمريكا به ايران حمله نكند، كمتر اشتباه خواهد داشت.
وقتى ما از سر احساس مسئوليت اين مهم را مطرح ميكنيم، برخى «رفقا» و «سروران» مينويسند كه سلطنت طلبان بوى كباب شنيده اند و آرزوى شان اين است كه آمريكا به ايران حمله كند تا رضا پهلوى به تخت طاووس و سلطنت طلبان به منافع از دست داده شان برسند!!
در مقابل اينگونه «تيزبينى» چه ميتوان گفت جز آنكه بپرسيم مگر همه مردم مشتى مفت خور و بيكاره هستند كه كار و زندگى شان را رها كنند و براى بازگشت به «منافع از دست داده» عمرى را تلف كنند! كافر همه را به كيش خويش پندارد. صدها برابر آن «منافع از دست رفته» كه فقط در خيال مخالفان سلطنت وجود دارد، با دست خالى پس از انقلاب بدست آمده است. برويد آمريكا و ببينيد كه ايرانيان از جمله سلطنت طلبان در سايه كار و كوشش و با دست خالى كه بيست و چند سال پيش آغاز كردند امروز جزو ثروتمند ترين اقشار جامعه آمريكا هستند و ميتوانند از جيب شان مخارج سنگين ماهواره ها را بدهند. شما با همه مايه اى كه براى اهداف تان ميگذاريد بجز چند سايت اينترنتى كه خودتان مشترى شان هستيد چه داريد كه قابل مقايسه با ميليونها بيننده ماهواره ها باشد؟
سلطنت طلبان هم در گذشته وضع شان درست بود و هم امروز وضع شان درست است. عقده و كمبودى ندارند كه بخاطرش ۲۴ سال را منتظر بمانند كه به «منافع از دست رفته» شان باز گردند.
اين بحث «منافع از دست داده سلطنت طلبان» دقيقًا ترجمه تاريخى بازگشت بوربونها و اشرافيت فرانسه پس از ناپلئون را بياد ميآورد كه هيچ ارتباطى به شرايط امروز ايران و مشروطه خواهان ندارد.
وقتى تاريخ را از پشت عينك ايده ئولوژى بنگرند نتيجه غير از همين مزخرفات نخواهد بود.
حقيقت را اگر قرار باشد كه كسى به طمع رسيدن به منافع مادى به سياست بپردازد، منطقا بايد آنهائى باشند كه امروز افتخارشان فقر و درويشى است و همزمان سايرين را به طمع مادى متهم ميكنند اگر نه كسى كه مال و ثروت دارد نيازى ندارد كه به سياست بپردازد تا به مال و ثروت برسد.
متظاهران به درويشى بعمد هواداران پادشاهى را به طمع مادى متهم ميكنند كه توجهات را از خود منحرف كنند.
اما بايد بهوش بود.
اين «درويشان سياسى بى اعتنا به مال دنيا» كه لحظه اى را از حمله به هواداران پادشاهى فروگزار نميكنند از همه خطرناكترند. عمرى را به ندارى و فقر گذرانده اند و همزمان به صاحبان ثروت و يا هواداران پادشاهى تاخته اند. هوادارى از پادشاهى بدون برو برگرد براى آنها هيچ دليلى بجز بدست آوردن منافع از دست رفته ندارد.
بيشترين آنها دچار همان عقده و كمبودهائى هستند كه آخوندهاى قبل از انقلاب به آن گرفتار بودند كه به قول باقر پرهام براى دو تومان سنده ميجويدند.
خطر اين كسان در اين است كه بمحض آنكه به قدرت رسيدند و نرمى مبلها و صندلى هاى دولتى را زير نشيمنگاه شان حس كردند و دستى به بيت المال رساندند بلافاصله درويشى فراموش شان ميشود و زيلو هاى زير پايشان را جمع ميكنند و زندگى اشرافى را پى ميگيرند.
اين حرفى نيست كه من از خودم بگويم. به تاريخ بنگريد و سرگذشت تمامى سياستمداران فقير را بخوانيد. مانندهاى گاندى استثناست.
بقيه آنها هستند كه اگر چه همه با هم برابرند، اما بقول جورج اورول «برخى از بقيه برابر ترند» تا بوده چنين بوده است و تفاوتى هم بين نظام دست راستى و دست چپى نيست. با اين وجود دست كم در ميان مقامات پيشين نشان داده شده است كه اغلب شان زندگى معمولى و غير اشرافى داشته اند.
كم نبوده اند صاحبمنصبانى كه همين رفقا در مورد تاراجگرى هاى شان اعلاميه ها دادند و آنها سالها را با كارگرى در خارج روزگار گذرانده اند.
***
مشروطه خواهان از جمله اين نگارنده بيش از يك بار اعلام كرده ايم كه حمله آمريكا به ايران به نفع منافع ملى ما نيست. اما عين بلاهت است اگر جائى براى احتمال چنين حمله اى در نظر نگيريم. نبايد آرزوها را به جاى حقايق نشاند.
كجا هستند آنها كه ميگفتند عراق افغانستان نيست؟
مقالات و نوشته هاى شان در اينترنت هست و در حافظه هاى كامپيوترى بسيارى خانه ها بايگانى شده است.
آنها كه ميگويند سلطنت طلبان بوى كباب شنيده اند و رضا پهلوى تصور ميكند كه ميتواند روى دوش آمريكا به ايران باز گردد، حكايت شان به دزدى ميماند كه در بازار و بهنگام فرار، فرياد ميزد آى دزد!!
آمريكا در افغانستان حتا جلوى ظاهرشاه را گرفت كه تمايلش به نظام پادشاهى را اعلام نكند و كمك كند كه در آن كشور جمهورى برقرار شود.
پس الزاما آمريكا خاطر خواه چشم و ابروى پادشاهان نيست و مطابق تحليل مخالفان پادشاهى به منافع خودش فكر ميكند كه در افغانستان اين منافع به معناى برقرارى جمهورى بوده است.
آيا بايد گفت كه اگر آمريكا در ايران با جمهورى موافقت كند معنايش اين است كه نظام جمهورى منافع آمريكا را بهتر تأمين ميكند؟
البته مخالفان در اين مورد ميگويند كه آمريكا زورش نرسيد پادشاهى را به افغانستان تحميل كند. اين هم باز از همان فرهنگ «گردن فراز»
عدم دور انديشى سرچشمه ميگيرد و ياوه اى كه ميگويد «آمريكا هيچ غلطى نميتواند بكند» آمريكا بايد حتما يقه اينها را بگيرد و سرشان را بزورخم كند تا بپذيرند كه آمريكا قدرت دارد كه آنچه ميخواهد بكند.
ديدن نشانه ها كافى نيست بلكه بايد موشك هاى كروز بطرف اهداف نظامى و اقتصادى ايران رها شود تا مانند رضاشاه به درد دل بنشينند كه فلانى ديدى چطور با زورگوئى به ما حمله كردند.
سروران بجاى پرداختن به صحنه واقعى سياست، به همان كارهائى مشغولند كه ملاها و كنيزهاى دربار شاه سلطان حسين قبل از ورود افغانها به دروازه هاى اصفهان به آن مشغول بودند.
يكمشت خاله زنك فضاى سياسى ايران را آلوده ميكنند و ورد دهان مخالف خوان شان بجاى بحث سياسى مانند خاله زنكها پرداختن به مقوله طمع فلانكس به قدرت و ثروت است.
مانند همان خاله زنك سياسى كه در هر مقاله اش دست كم ده مورد نفرين و ناله به رژيم پيشين و بيست مورد اشاره به «كودتاى ننگين ۲۸ مرداد» وجود دارد. بيچاره دچار مشكل روانى شده است.
البته او زياد از مظلوميت اين و آن قربانى مينويسد، اما همه عقده اش از اين است كه هم قبل از انقلاب رودست خورده است و هم آنموقع كه ميتوانست از كارى برآيد نتوانست از دركى مشابه بختيار و صديقى برخوردار شود. قمار كرد و روى اسب چموشى شرط بست كه سرورى او را نپذيرفت و به يك جفتك او و رفقايش را به تبعيد پرتاب كرد.
دنياى سياست محل برخورد چپ و راست بوده است.
گاه اين و گاه آن از قدرت نامشروع به شكل كودتا و غيره استفاده ميكردند. در كشورهائى مانند افغانستان و مصر و عراق و ليبى و سوريه چپ از طريق نفوذ در ارتش كودتا كرد و به قدرت دست يافت.
اما در ايران زمان مصدق چپ در ارتش براى كودتا رسوخ كرد اما راست روى دست او زد.
به همين منوال جبهه ملى و ملى گرايان مخالف محمد رضاشاه براى سرنگونى شاه و بقدرت رسيدن خودشان زمان انقلاب دست به نامشروعترين و نامردمى ترين عمل سياسى زدند و با اهريمن دست دوستى دادند.
آنكه ورد زبانش ناله از ۲۸ مرداد است در ضمير ناخودآگاهش ميداند كه چه گندى زده است و براى همين بدنبال بلاگردان ۲۸ مرداد است كه نابكارى خودش در سال ۵۷ را از اذهان بزدايد.
بهمين جهت همه مسائل را از زاويه ۲۸ مرداد تحليل ميكند. اگر شير توالتش هم كار نكند بايد ريشه هايش را در ۲۸ مرداد بجويد.
در كشورهاى جهان كودتاهاى بسيار رخ داده است و هيچكدام الزاما پس از ۲۵ سال به فاجعه انقلابى مانند انقلاب اسلامى ما نيانجاميده است. در كشور ما همه چيز دست به دست هم داد كه اگر از آسمان براى بسيارى از كشورهاى جهان نعمت دمكراسى ببارد بر ما سنگ انقلاب فرود آيد. اين وضعيت را بايد درك كرد. اينقدر هم ننه من غريبم و خاله زنك بازى ندارد! بايد راه را ادامه داد.
***
امروز بايد علاج واقعه را قبل از وقوع كرد.
اوضاع منطقه چندان دلگرم كننده نيست.
در يك مورد نبايد اشتباه كرد و آن اينكه آمريكا ميخواهد ملاها را از ايران بردارد و بر اين كار مصمم است.
اگر ما خود، ملاها را برداريم كه چه بهتر. و اگر چنين نكنيم آمريكا تا ابد منتظر رفع اختلافات ناشى از ۲۸ مرداد ما نخواهد ماند. توپ از هم اكنون در زمين ما ايرانيان است و «افغانها» پشت دروازه هاى اصفهان ايستاده اند.
ايرانيان چگونه ميخواهند منافع ملى شان را پاس بدارند؟