Nimrooz
Vol. 15, No. 728, April 4, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۲۸ - جمعه ۱۵ فروردين ۱۳۸۲
باقر پرهام
از سقوط سلطنت تا استبداد فقاهت
دقايق آموزنده اى از دو توهم بزرگ
توهم اخذ مدرنيته در قالب شاهنشاهى
003333.jpg
باقر پرهام
حدود بيست و چهار سال پيش از اين، يعنى در ۲۶ دى ماه ،۱۳۵۷ آخرين پادشاه ايران كشورش را ترك گفت. با رفتن او، سقوط سلطنت كه پايه هاى مشروعيت خود را در وجدان عمومى مردم ايران، بيست و پنج سال پيش تر از آن تاريخ، به دست خود ويران كرده بود (۱) رسماًتحقق يافت.
آخرين پادشاه ايران، به گفته والرى ژيسكاردستن، رئيس جمهور فرانسه، كه شرح ديدار رسمى ۱۹۷۶ خود با او در ايران را در خاطرات اش آورده است، «نه خشن [بود] و نه ستمگر»(۲) .
آن پادشاه، در آخرين ديدارش با هيأت رئيسه دو مجلس شوراى ملى و سنا، در گرماگرم بحران عمومى ايران در اوائل دى ماه ،۱۳۵۷ گفته بود: «من كسى نيستم كه بخواهم با كشتار سلطنت كنم»(۳) .
كنت مارانش، رئيس سرويس هاى اطلاعاتى فرانسه در دوران ژرژپمپيدو و والرى ژيسكاردستن، چند هفته پيش تر از آخرين ديدار شاه با هيأت رئيسه دو مجلس، به ايران آمده بود تا شخصا دريابد با وجود نظر مخالفى كه خود او، به عنوان مسئول سرويس هاى اطلاعاتى فرانسه، در مورد اقامت آيت الله خمينى در خاك فرانسه به رئيس جمهور كشورش داده، چرا سفير آن روز ايران در پاريس، به استناد دستور شاه به دولت فرانسه اطلاع داده است كه «دولت متبوع وى با اقامت خمينى در فرانسه مخالفتى ندارد» او يكراست به ديدار شاه رفته و ضمن اين ديدار متوجه شده بود كه نه تنها سفير ايران در پاريس آن اطلاع را بدون نظر شاه به دولت فرانسه نداده است، بلكه از زبان خود شاه اين را هم شنيده بود كه «من هرگز ميل ندارم دستور تيراندازى به سوى ملت ام را بدهم»(۴) .
كنت مارانش براساس همين گونه آشنائى ها با شخصيت و طرز تفكر شاه در خاطرات خود درباره او مى گويد: شاه «ديكتاتور نبود، زيرا از ستمگرى و سنگدلى كه لازم ديكتاتورى است بى بهره بود. او اتوكرات بود، يعنى ميل داشت همه كارها به گرد محورى كه وجود خود او باشد بچرخد»(۵).
همين پادشاه به گفته كنت مارانش «اتوكرات» و نه «ديكتاتور»، در ديدار با سفير اسرائيل، كه در آخرين روزهاى اقامت خويش در تهران، پيش از ترك محل مأموريت اش در سال ،۱۳۵۷ به ديدن او رفته بود، گفته است: «اگر چندسال ديگر وقت داشتم ايران را يك كشور نمونه مى كردم «(۶) .
هيچ دليلى در دست نداريم كه در صحت آرزوى آن پادشاه، يا در صداقت وى در بيان آن آرزو ترديد كنيم. زيرا با نگاه به مجموعه اقدامات وى، پس از توفيق او در پايان دادن به قرارداد كنسرسيوم و تضمين حاكميت كامل در ايران بر نفت و گاز، و با توجه به نقشى كه ايران در ايجاد و تقويت سازمان «اوپك» بازى كرد، و موضعى كه محمدرضا شاه در اين زمينه در برابر خارجيان گرفت، مى توان گفت كه وى به آنچه سفير اسرائيل از قول او نقل كرده است باور داشته است.
كافى است به خاطرات كسانى چون ژيسكاردستن، يا به «يادداشت هاى علم» كه در مهمترين دور قدرت شاه تا سال هاى سال وزير دربار او بود، نظرى بيندازيم تا قانع شويم كه آخرين پادشاه ايران به راستى چنين رويائى را در سر مى پرورانده است: او به رغم واقعيات داخل كشور -كه در عمق جامعه اى عقب مانده بود ولى خود شاه از آن به درستى خبر نداشت - و با دست كم گرفتن سلطه جهانگير غربيان، تنها با اتكاء به ثروت هاى طبيعى كشور، بويژه در زمينه نفت و گاز، و با اعتمادى سطحى نگرانه به نيروى نظامى خويش كه از قبل همان ثروت فراهم آورده بود (۷)، خويشتن را در مقامى مى ديد كه دروازه هاى چيزى را كه خود با عنوان «تمدن بزرگ» از آن ياد مى كرد، به روى هموطنان اش بگشايد، و براساس همين اعتماد به نفس خيالى، حتى به وزير دربارش دستور مى داد كه در مقابل اصرار غربيان كه در مورد قيمت نفت و گاز چانه مى زدند:
«... هم به آنها، هم به سفير انگليس، هم به سفير آمريكا، (... ) بگو من نمى توانم راجع به ثروت كشورم، كه مال خودم است، يعنى مال مردم است، شاه بخشى كنم. اگر در اين زمينه اصرار بكنيد، همه چيز را به هم مى زنم. زور هم دارم، و روى ثروت خود نشسته ام. شما هم هيچ گهى نمى توانيد بخوريد «و تأكيد فرمودند كه همين طور بگو». و آن وزير دربار هم نوشته است: «اوامر شاهنشاه را به همين نحو ابلاغ كردم»(۸) .
اين طرز برخورد شاه با خارجيان، كه نمونه هاى فراوانى از آن در يادداشت هاى علم مى توان يافت، اندك اندك، به وزير دربار او نيز، كه پس از وى در عمل مهمترين شخص قدرتمند كشور بود، سرايت كرده بود.
علم، در همان يادداشت ها نوشته است:
«سفير آمريكا خواسته بود با معاونين وزارت خارجه آمريكا، كه براى اجتماع سفراى آنها به تهران مى آيند و شرفياب مى شوند، با هليكوپتر داخل كاخ نياوران بنشينند.
]همايون] بهادرى، معاون من، گزارش داد، گفتم، بگوييد كه گه زيادى نخوريد. چنين اجازه اى نمى دهيم. به شاهنشاه عرض كردم، خيلى خنديدند».
وقتى كه پادشاه (و وزير دربار او) با خارجيان چنين سخن مى گفتند، تكليف مسائل داخلى و مقامات كشورى ديگر معلوم است. به روايت علم، در مورد درخواست نخست وزير (يعنى هويدا) درمسأله ساختمان بيمارستان شيعيان لبنان كه:
«... اجازه فرمائيد [منصور] قدر، سفير جديد ما كه مى رود مطالعه كرده، نظر بدهد. فرمودند نخست وزير گه خورده كه مى گويد روى امر من بايد قدر برود مطالعه كند. بگوئيد فورى بايد تصميم بگيرد...»(۱۰).
اين پادشاه در ساده ترين امر اجرائى كشور دخالت مستقيم داشت، حتى اگر آن امرمسأله كوچكى مربوط به كارخانه قند تربت جام بود. و چون وزير دربار، كه بى نهايت مورد اعتماد او بود، در مورد همين مسأله كوچك، به عنوان صلاح انديشى، عرض مى كرد كه «اداره كارخانه با ديگرى (يعنى با يكى) و زراعت [چغندر] با ديگرى نمى شود»، آن پادشاه مى گفت: «البته كه مى شود، زيرا من امر مى دهم». و اگر وزير دربار به خودش جرأتى ديگر مى داد و مى گفت: «كار اقتصادى با امريه جور در نمى آيد...»، همان پادشاه دوباره تكرار مى كرد كه «من مى گويم، مى شود»(۱۱).
بارى، با همين شيوه از دخالت شاهانه در امر حكومت، كار به جائى رسيد كه آن پادشاه، در ۲۶ دى ماه ،۱۳۵۷ با چشم گريان، در فرودگاه مهرآباد، خاك ايران را وداع گفت. صحنه خروج آن پادشاه گريان، كه توسط عكاسان و فيلمبرداران جاودانه شده است، به راستى تكان دهنده است.
من تاكنون در جائى نديده ام كه كسى در باب گريه شاه در آن لحظات آخرين، تأملى كرده و سخنى دلنشين گفته باشد. چرا آن مرد در آن لحظه گريست؟ آيا گريه او نشان احساس تلخكامى فرمانروائى بود كه در خاطر خويش به خود حق مى داد كه كارهاى بزرگى براى كشورش انجام داده ولى اكنون در مقابله با شورش يكپارچه مردمان همان كشور برضد خويش خود را تنها و درمانده مى ديد؟ آيا آن گريه نشانه تأسف فرمانروائى نبود كه در آخرين لحظات ناگهان دريافته بود بيهوده تصور مى كرده است كه قدرقدرت بوده و از همه چيز خبر داشته است، در حالى كه هيچ اطلاع درستى از هيچ جاى كشورش به وى نداده بودند؟ هرچه بود تصميم آن پادشاه در ماه هاى آخر فرمانروائى اش تصميمى عاقلانه و دورانديشانه بود: او به آخرين وسوسه هاى توهم قدرت در قالب «تمدن بزرگى» كه تصورش را مى كرد تسليم نشد و به اين نتيجه رسيد كه كاربرد زور در مقياس وسيع و صدور دستور كشتار همگانى بى فايده است و بهتر ديد كشور را ترك كند تا رويداد تاريخى در روال طبيعى خود پيش برود.
از ژنرال هايزر، يكى از صحنه گردانان حوادث آن سال، حكايت مى كنند كه درباره آخرين پادشاه ايران گفته است «شاه مى خواست ايران را به قرن ۲۱ بكشد ولى مانند زمامداران قرون وسطائى برآن حكومت مى كرد»(۱۲).
اين سخن، با همه كوتاهى اش، بسيار درست است. در اين كه محمدرضا شاه مى خواست ايران را با پول نفت و ديگر ثروت هاى طبيعى كشور آباد كند، من به سهم خود ترديدى ندارم. ولى ترديدى هم ندارم كه شيوه خودكامه اى كه او براى اين منظور برگزيده بود، نه در قالب نقش وى در قانون اساسى ايران مى گنجيد، نه در قالب واقعيات جهان در قرن بيستم، يعنى منطق حاكم بر روند مدرنيته و تمدن جديد.
شاه، در جريان برگزارى جشن هاى 2500 ساله شاهنشاهى، در برابر آرامگاه كورش كبير ايستاد و گفت: «كورش، آرام بخواب كه ما بيداريم ». اما به نظر مى رسد كه الگوى رفتارى او در سازمان دهى ها و تمدن سازى هاى شاه فرموده، بيشتر بر گرفته از اقدامات داريوش هخامنشى بود.
داريوش بزرگ، در لوحه اى كه به مناسبت اقدام براى حفر كانال سوئز در مصر از او به يادگار مانده، و مضمون آن اكنون از رسانه هاى تلويزيونى خارج از كشور مرتب شنيده مى شود، به تقريب چنين گفته است:
«من پارسى هستم، و به همراهى پارسيان مصر را گرفتم. امر كردم اين ترعه را بكنند، از پى رودى كه از مصر جارى است. اين ترعه كنده شد چنان كه فرمان دادم «و كشتى ها از راه اين ترعه به پارس روان شدند، چنان كه اراده من بود».
اما داريوش در عصرى چنين سخن گفته بود كه فرمانروائى بر امپراتورى هاى بزرگ و پهناور شيوه ديگرى نمى شناخت و گزاف نيست اگر بگوئيم خود داريوش، در آن زمان، يگانه فرمانرواى نام آور و قدرتمند زمان خويش بود كه نيز مردان پارسى اش، به گفته خود او در كتيبه بيستون، تا دوردست هاى گيتى رفته بود.
او فرمانرواى سپاهيانى بود كه بخش بزرگى از جهان متمدن آن روز را زير نگين خويش داشتند. در حالى كه محمدرضا شاه در زمانى سلطنت مى كرد كه مفهوم پادشاه به عنوان پدر قدرقدرت و چوپان گله رعيت مدت ها بود كه بى معنا شده و به تاريخ پيوسته بود، و تنها نقشى كه در قالب قانون اساسى يك دولت نوين ملى براى پادشاه مشروطه به رسميت شناخته مى شد، نقش نمادين و فرهنگى تأمين كننده وحدت ملى و مدافع هويت ملى در برابر تجاوز خارجى بود. پادشاه مشروطه مطابق قانون از مسئوليت مبراست و وظيفه دارد كار حكومت را به نمايندگان برگزيده مردم و هيأت دولت منتخب آنان، كه در برابرشان مسئول اند، وابگذارد، نه اين كه خود را عقل كل بداند و ديگران را رعيت فرمانبر.
محمدرضا شاه با نگاه به نتايج حاصل از مدرنيت غربى، كه جامعه غربى را به سطح والائى از تمدن شهرنشينى نوين وصنعت پيشرفته رسانده و اسباب رفاه و آسايش عمومى را براى همگان فراهم ساخته بود، گمان مى كرد كافى است با استفاده از درآمد نفت و گاز همين وسائل را براى مردم خويش فراهم سازد تا همگان احساس كنند به دروازه هاى «تمدن بزرگ «رسيده اند. او عنايت نداشت كه اين مفهوم از «تمدن بزرگ» بيشتر ناظر بر ساخته هاى مادى تمدن غربى است كه با پول مى شود آنها را تهيه كرد، نه ناظر بر ديناميزم تمدن ساز مدرنيت غربى كه با پول خريدنى نيست و حاصل تمرين دموكراتيك مردم در مشاركت براى تعيين سرنوشت خويش و حركت آزادانه جامعه مدنى و سازمان ها و نهادهاى ريشه دار و خودانگيخته تر آن براى ساختن آينده خويش است.
تصور او از «تمدن بزرگ «بيشتر تصويرى وارداتى بود نه تصويرى بومى و مستقل كه برپايه تفكر مستقل ملى نهاده شده باشد. نخست وزيران و مشاوران مورد اعتماد وى نيز نه تنها كوششى براى تغيير دادن نظر وى در اين زمينه از خود نشان ندادند، بلكه بعضى از آنان، يعنى مهمترين شان از لحاظ درجه نزديكى به وى و سال هاى همكارى با او، اسدالله علم، كوشيدند تا او را هرچه بيشتر در همين راه غلط تشويق كنند و بر باد تكبر و خود بزرگ بينى شاهنشاه گونه اش دامن بزنند، يادداشت هاى علم به رغم برخى نصايح مشفقانه اى كه گاه گاه از زبان علم براى هشدار دادن به شاه در لا به لاى سطور آن به گوش مى رسد، در مجموع پر است از تعريف و تمجيدهاى لاف و گزاف آميز از پادشاهى كه در نتيجه همين گونه تملق شنيدن ها به جائى مى رسد كه حتى ابائى ندارد كه بگويد من بايد چند ماهى خودم را به آمريكا و اروپا قرض بدهم تا مشكلات شان را حل كنم!
اين گونه مشاوران و همكاران و وزيران، درست مانند خود شاه و براى خشنودى خاطر او، گمان مى كردند با خريدن ساخته هاى مادى تمدن غربى و آوردن آنها به ايران، شرايط پا گرفتن و گسترش اينگونه تمدن در ايران نيز خود به خود فراهم خواهد شد. آنها نمى دانستند كه گسترش مستقل و بومى تمدنى به سبك تمدن غربى به تفكر آزاد و مستقل و نقاد و بى واهمه از سانسور نياز دارد كه پليس سياسى ايران اجازه آن را نه به مطبوعات مى داد، نه به راديو و تلويزيون، و نه حتى به دانشگاه ها و مراكز آموزش و پژوهش علمى، و نويسندگان و شاعران و پژوهشگران. آيا دردآور نيست كه مى بينيم برخى از بهترين كتاب هاى تحقيقى در باب مسائل مهم ايران در قرن گذشته، مانند چگونگى به قدرت رسيدن رضاشاه و كاركرد سلطنت پهلوى، و ماجراى نفت و حوادث مرداد ،۱۳۳۲ كه بر مبناى اسناد و با نگاه علمى منتقدانه نوشته شده اند -و از قضاى روزگار بيشتر به نفع رضاشاه و نظام گذشته نيز هستند- در دوره اى منتشر شده اند كه دشمنان پهلوى ها در ايران بر سر كار هستند در دوره خود پهلوى ها، بويژه در دوره محمدرضا شاه، كه كسى جرأت نمى كرد بدون ترس و واهمه به سراغ اين مسائل برود و كارى جدى در اين زمينه ها انجام دهد.
انتظار غالب اين بود كه هركارى چنان در لفافه و آرايش ستايش هاى تملق آميز از فرمانرواى وقت انجام گيرد كه نه كسى مايل به اقدام به چنين كارى بود و نه مردم حاضر به خواندن و شنيدن اش.
بارى، شكست تجربه شاهنشاهى اخذ تمدن جديد، شكست سياسى نظامى كه به آسانى اجازه داد مشتى ملاى مرتجع، در غياب سازمان هاى دموكراتيك جامعه مدنى، چنان قدرتى بيابند كه در مقام رهبرى مبارزات آزاديخواهان مردم قرار بگيرند، ثابت كرد كه كاشتن بذر تمدن جديد در شوره زار سنت هاى بربرينه اى كه با اصول بنيادين مدرنيت غربى بيگانه است، به گفته سعدى، ضايع كردن تخم و عمل است: مدرنيت غرب بر بنياد بينش اخلاقى و فكرى ويژه اى قرار دارد كه فرد در آن آزاد و مسئول كردار خود تلقى مى شود. اين بينش ليبراليستى آزادى و مسئوليت فردى است كه بنياد دموكراسى غربى را تشكيل مى دهد. و همين دموكراسى است كه زاينده تمدن جديد غرب و سپر محافظ آن در برابر تأثير مخرب عوامل داخلى و خارجى است.
تمدن صنعتى غرب، بدون اين بينش ليبراليستى، بدون اين تلقى از فرد، بدون اين دموكراسى و ساختارهاى اجتماعى، اقتصادى و سياسى ملازم با آن، قابل تصور نيست. بينش سياسى خدايگان سالارى شرقى، كه يادگار گذشته هاى دور بشرى است، و فرد را در برابر فرمانروا خاكسار مى خواهد، در ذات خود، مانع از آن است كه مردمان بتوانند از چنبره سر سپردگى رعيت وار و اظهار عبوديت نسبت به خواست هاى فرمانرواى خودكامه خلاص شوند، و در قالب شهروندان آزاد در شرايطى قرار گيرند كه سازنده خلاق تمدن باشند نه فقط مصرف كنند فرآورده هاى تمدن ديگران.
چنين بود كه توهم فرمانروا و همكاران نزديك او، و سوءتفاهم و گسست بنيادينى كه ميان آنان و مردم وجود داشت، سرانجام كار را به جائى رساند كه آيت اللهى در مقام رهبرى سياسى جنبشى آزاديخواهانه قرار گرفت و توانست به بازى گرفتن باورهاى دينى مردمان آن جنبش اصلاحى آزاديخواهانه را به شورشى عمومى برضد نظام پادشاهى تبديل كند، شورشى كه با شعار دفاع از قانون اساسى و اجراى آزادى ها و حقوق شهروندى نهاده در آن آغاز شد اما، در عمل، زير عنوان «جمهورى اسلامى »، به نفى دستاوردهاى مشروطيت، الغاء قانون اساسى آن، و اعلام دشمنى رسمى با آزادى و حقوق بشر ختم گرديد.

منابع و يادداشت ها
منظور از «بيست و پنج سال پيش تر از آن »، حوادث ۲۵ تا ۲۸ مردادماه ۱۳۳۲ است كه طى آنها بر اثر يك رشته عمليات پنهانى كه طراح آن ها سرويس هاى جاسوسى انگلستان و آمريكا بودند، و هدايت عملى آنها در ايران به عهده كرميت روزولت مأمور «سيا» گذاشته شده بود، با شركت عوامل داخلى وابسته به انگليس و آمريكا، اقداماتى صورت گرفت كه به سرنگونى حكومت دكتر محمد مصدق و روى كار آمدن حكومتى ديگر انجاميد كه ظاهراً مى بايست بحران نفت را برطرف كند و با انگليس و آمريكا در زمينه حل آن بحران به توافق برسد. متأسفانه، مجريان آن اقدامات موفق شده بودند پاى پادشاه ايران را به اين اقدامات بكشانند و او را در اجراى اين توطئه همدست خود كنند. در حالى كه شركت پادشاه در كارى با طراحى و مشاركت عملى سرويس هاى خارجى و به منظور سرنگون كردن حكومتى كه براى نخستين بار در تاريخ ايران به نحو بى سابقه اى از حمايت مردمى برخوردار شده بود، با هيچ منطقى توجيه پذير نبود و نمى توانست در وجدان عمومى مردم به نفع سلطنت تبيين شود.
همه چيز حكايت از آن داشت - و هنوز هم دارد - كه آن توطئه براى حل مسأله نفت انجام شد و آمريكا نيز سهم خودش را از نفت ايران مى خواست و گويا فقط به همين دليل در آن توطئه شركت كرد. ولى صاحب اين قلم مدعى است كه اين نمى تواند تمامى ماجرا باشد: آن توطئه هدف هاى مهمترى را دنبال مى كرد كه نتايج اش بعدها در سال ۱۳۵۷ تحقق يافت. اين بحثى است كه البته فقط به صرف همين ادعا نمى شود آن را جدى گرفت، بحثى است كه پژوهشى عميق و دامنه دار مى طلبد كه شايد بسيارى از اسناد مربوط به آن هنوز در دسترس پژوهشگران قرار نگرفته است. همين قدر يادآورى مى كنم كه دو طراح و مجرى آن كودتا، يعنى وودهاس انگليسى و كرميت روزولت آمريكائى، هر دو خاطرات مربوط به آن حوادث را، ۲۵ سال بعد، درست همزمان با بحران ايران در ۱۳۵۷ و سقوط سلطنت در ايران، منتشر كرده اند: روزولت به تقريب همزمان و وودهاس حدود سه سال پس از انقلاب ۱۳۵۷.
آيا اين فقط يك تصادف است، يا اشاره اى معنى دار؟ بارى، كتاب روزولت با مشخصات زير منتشر شده است:
Kermit Roosevelt، Countercoup، The Struggle for the Control of Iran. McGraw-Hill Book Company، ۱۹۷۹
و كتاب وودهاس با مشخصات زير:
C. M. Woodhouse، Somthing Ventured، Granada Publishing، ۱۹۸۲ وودهاس در كتاب خود مى نويسد: «يك موضوع غيرعادى اين بود كه نقش برانداختن مصدق اول در وزارت خارجه طرح شد در عوض اين كه به «دوستان وزارت (يعنى سازمان جاسوسى انگلستان) واگذار شود...» به نقل از: [فوآد روحانى، زندگى سياسى مصدق، انتشارات زوار، تهران، ۱۳۸۱. ص ۳۳۴].
همين شخص در جاى ديگر كتابش مى گويد: «... اگر ما مى توانستيم پيش بينى كنيم كه عمل مان ۲۵ سال بعد چه نتايجى به بار خواهد آورد [اشاره است به حوادثى كه ۲۵ سال بعد از ،۱۳۳۲ در ۱۳۵۷ در ايران اتفاق افتاد] آيا باز هم آنچه كرديم، مى كرديم يا نه؟ جواب اين است كه احتمالا مى كرديم. اما در آن صورت اين توانائى را هم مى داشتيم كه از پيشامد نتايج كارمان جلوگيرى كنيم... اما آنچه ما در سال ۱۳۳۲ پيش بينى مى كرديم غير از چيزى بود كه در سال ۱۳۵۷ در ايران واقع شد... چيزى كه ما پيش بينى نمى كرديم اين بود كه شاه قدرت تازه اى به دست خواهد آورد و آن را با بوالهوسى و استبداد به كار خواهد برد. همچنين پيش بينى نكرديم كه دولت آمريكا و وزارت خارجه انگليس خود را در عمل آن قدر بيچاره نشان خواهند داد كه نتوانند شاه را در يك مسير معقول نگاه دارند...» [(همان)، ص ۳۹۴-393].
كرميت روزولت نيز همين داستان را تكرار كرده است. او در پيشگفتار كتاب اش - كه در ترجمه فارسى اوائل انقلاب حذف شده است [كودتا در كودتا، نوشته كرميت روزولت، انتشارات جاما، بدون تاريخ محل و انتشار] در شرح ماجراى ۲۵ تا ۲۸ مرداد مى گويد: «آنچه [ابتدا] يك داستان قهرمانى بود به سمتى حركت كرده كه به يك داستان تراژيك تبديل شود ». [متن انگليسى، پيشگفتار]. وودهاس، چنانكه گفتم، كتاب خاطرات اش را حدود سه سال پس از سقوط سلطنت در ايران منتشر كرده، در حالى كه كتاب روزولت همزمان با حوادث ۱۳۵۷ منتشر شده است. به همين دليل روزولت عين عبارت اش چنين است:
What was a heroic story has gone on to become a tragic story
روزولت مى بيند كه نتيجه اقدامات او چه گونه تغييرشكل داده و به كجا مى خواهد بينجامد به «يك داستان تراژيك».
اما وودهاس كه سه سال پس از سقوط سلطنت در ايران كتاب اش را منتشر كرده مى گويد: «ما نمى توانستيم پيش بينى كنيم كه عمل مان ۲۵ سال بعد چه نتايجى به بار خواهد آورد». ولى در پاسخ اين سئوال كه «اگر مى توانستيم پيش بينى كنيم» چه مى كرديم، خودش بى درنگ جواب مى دهد كه «احتمالا [همان كار را] مى كرديم».
يعنى اين كه انگلستان به احتمال زياد، در آن قضيه طرحى را در سر مى پرورانده كه از حدودمسأله نفت فراتر مى رفته است. و به احتمال زيادى دانسته است كه نتيجه كشانده شدن پاى پادشاه به حوادث ۲۵ تا ۲۸ مرداد ،۱۳۳۲ برخلاف آنچه وودهاس مى گويد، چيست؟
دليل من اين است كه سفر او و مأموران رسمى و غير رسمى انگليس - و آمريكا - به روايتى كه يادداشت هاى علم به خوبى نشان دهنده آن است نه تنها كوششى جدى براى بازداشتن شاه از دچار آمدن به غرور سلطنت و قدرت از خود نشان نداده اند، بلكه هرجا كه با او تماسى داشته اند، تا آنجا كه ميسر بوده برباد غرور پادشاه دميده و آن را تيزتر كرده اند.
وودهاس، به عنوان يك مأمور اجرائى سازمان اطلاعاتى، شايد به راستى در جريان نبوده و به همين دليل از اين كه تصميم به اين كار، به صورت «غيرعادى» به عهده وزارت خارجه انگلستان گذاشته شده بود اظهار تعجب كرده است.
در هر صورت، همه اين ها، چنانكه گفتيم، فرضياتى بيش نيست كه درستى يا نادرستى اش به كار مورخان تيزبين و موشكافى چون سيروس غنى و محمدعلى موحد و فوآد روحانى، نياز دارد كه نشان داده اند از شكارچيان شكيبا و سخت كوش اسناد دست اول اند.
در اين جا، غرض فقط اين بود كه بگوييم سرنوشت سلطنت ايران احتمالا در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تعيين شد، و از آن پس وقت لازم بود تا بذرى كه كاشته بودند در ۱۳۵۷ به بار بنشيند.
در پايان اين يادداشت مفصل، اين نكته را نيز ناگفته نگذارم: تا جائى كه من ديده و خوانده ام، ارتباط ميان حوادث ۲۵ تا ۲۸ مرداد ،۱۳۳۲ و سقوط سلطنت در ،۱۳۵۷ نخستين بار مورد توجه شادروان دكتر غلامحسين صديقى قرار گرفته است.
او كه در بحبوحه بحران سلطنت در ۱۳۵۷ از سوى شاه براى تشكيل دولت دعوت شد، به روايت كسانى كه در زمينه چگونگى ديدارهايش با شاه در همان تاريخ، از وى پرسش كرده و بعدها خاطرات يا گفته هائى از خود باقى گذاشته اند، در ملاقات با شاه در همان ايام به وى يادآور شده است كه ريشه گرفتارى هاى ايران در حوادث ۲۵ سال پيش نهفته است: دكتر مصطفى الموتى، ايران در عصر پهلوى، جلد سيزدهم، صفحات ۴۳۶ و ۴۴۱.
(۲) به نقل از دكتر مصطفى الموتى، (همان)، چاپ پكا، لندن، شهريور ۱۳۷۱ (اوت ۱۹۹۲)، ص ۳۹۹.
(۳) (همان)، ص ۴۶۳.
(۴) (همان)، ص ۲۸۱.
(۵) (همان)، ص ۱۳۷.
(۶) (همان)، ص ۱۵۷.
(۷) در مورد اتكاء شاه به ارتش اش، براى نمونه به يادداشت علم در يك شنبه ۱۶‎/۲‎/۵۲ [يادداشت هاى علم، ج سوم، ص ۳۹] نگاه كنيد كه شاه از مانور دريائى كشتى هاى جنگى ايران راضى نبوده و عصبانيت اش را در اين مورد چنين بيان كرده است:
«من كه اين قدر با خارجى ها لجاجت مى كنم و پدرشان را در مى آورم، (به پشتيبانى اينها [= ارتش] ست) . اينها هم كه اين طور گه از كار در مى آيند، آدم نمى داند چه كار كند».
(۸) يادداشت هاى علم، ج سوم، ۱۳۵۲. ويرايش از علينقى عاليخانى، نيويورك ،۱۹۹۵ ص ۴۷.
(۹) (همان)، ص ۲۳.
(۱۰) (همان)، ص ۹۶
(۱۱) (همان)، ص ۵۴.
(۱۲) به نقل از دكتر مصطفى الموتى، ايران در عصر پهلوى، ج سيزدهم، ص ۴۷۳.
ساكرامنتو، نوامبر - دسامبر ۲۰۰۲
(ادامه دارد)

صفحه اول
خبرهاى ايران
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
خاطرات
خبرهاى كوتاه
علمى
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   جهان   •   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   علمى   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •