Nimrooz
Vol. 15, No. 728, April 4, 2003
سال پانزدهم - شماره ۷۲۸ - جمعه ۱۵ فروردين ۱۳۸۲
باقر پرهام
سخنى در باب رفراندوم
۲
در يك چنين پيكار ملى براى تعيين سرنوشت است كه به همه پرسى نياز داريم. همه پرسى نيز مفهومش روشن است: همه آحاد و اجزاء سازند يك ملت، از هر فكر و عقيده سياسى، در صورتى كه به نفس دموكراسى و تعيين سرنوشت از راه مراجعه آزاد به آراء عمومى، بدون توسل به هيچ گونه تقلب و زور و كاربرد سلاح و مانند اينها، باور دارند، و با تدوين يك قانون اساسى كه در آن حاكميت ملى مبتنى بر آراى مردم، جدائى دين از دولت، رعايت بى قيد و شرط حقوق بشر، و حفظ استقلال و تماميت ارضى كشور در چهارچوب يك ايران دموكراتيك به عنوان اصول پذيرفته شده باشد، بى هيچ قيد و شرطى موافق اند و از پيش اعلام كرده اند كه به نتيجه چنين مراجعه اى هرچه باشد گردن خواهند نهاد، حق دارند در آن حضور داشته باشند و نوع پيشنهاد خود را به آراء مردم بگذارند، نه تنها طرفداران جمهورى تمام عيار، بلكه كمونيست ها، امت حزب الله و طرفداران جمهورى اسلامى، هواداران مجاهدين خلق، سلطنت طلبان و طرفداران پادشاهى مشروطه، همگى جزو ملت ايران اند، هيچ فرد يا گروهى حق ندارد اين افراد و جناح هاى سياسى را به صرف عقايدى كه در گذشته، يعنى تا پيش از اعلام نظر خود درباره همه پرسى، بيان داشته اند، از دخالت در يك رفراندوم ملى محروم كند و كنار بگذارد.
من به گوش خود نشنيده يا به چشم خود در جائى نديده ام، اما مى گويند يك دانشمند علوم اجتماعى و همكار سابق او در مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران، هر دو، فرموده اند كه ملت ايران چيزى را كه استفراغ كرده است دوباره ميل نمى كند، و منظورشان از اين سخن گويا كنار گذاشتن يك جناح مهم سياسى كشور و محروم كردن افراد آن از دخالت در تعيين سرنوشت ملى بوده است.
در پاسخ به اين استاد و شاگرد سابق اش بايد عرض كنم البته استفراغ شده هائى داريم كه به فتواى رهبر مذهبى و به پشتگرمى امت حزب الله، در عرض مدت كوتاهى در شرايطى قرار گرفتند كه ۱۱ ميليون رأى به نام شان در صندوق ريخته شد، ولى طولى نكشيد كه به فتواى دوباره همان رهبر مذهبى، همان امت حزب الله سر به دنبال شان گذاشت تا خون شان را بريزد.
اين جور استفراغ شده ها البته جائى در دل مردم ندارند، زيرا به جاى آن كه بمانند و مبارزه كنند، ترجيح دادند با حجاب اسلامى از كشور بگريزند.
اما اگر همين استفراغ شده ها به ملت روى آورده اند و تصور مى كنند خواهند توانست دوباره نقشى در تاريخ سياسى كشور بازى كنند گمان نمى رود كسى مانع شان شود كه برگردند و شانس خود را دوباره بيازمايند، زيرا رد يا قبول استفراغ شده ها نيز بسته به رأى مردم است، نه فتواى قبلى.
سخن كوتاه، نسلى كه امروز در خيابان هاى تهران و ديگر شهرهاى كشور مى خروشد، و جوانان اش، به جرم آزاديخواهى، به جرثقيل حلق آويز مى شوند، به قيم نياز ندارد.
اين نسل، در ،۱۳۵۷ يا به دنيا نيامده بود يا حداكثر نوجوانى نابالغ بود. اكنون، به بركت نزديك به يك ربع قرن حكومت عدل اسلامى در قالب ولايت فقيه، بيدار شده است. از سوى ديگر، در ،۱۳۵۷ نه ماهواره اى بود، نه كامپيوترى و نه سايت هاى خبرى، اينترنتى كه هركس با استفاده از آنها بتواند از آنچه در جهان مى گذرد آگاه شود. امروز همه اينها هست، و علاوه بر همه اينها، راديوها و رسانه هائى در خارج از كشور هست كه انحصار خبرى و اطلاعاتى را از دست نظام حاكم خارج كرده اند.
مردم ايران از دورافتاده ترين نقاط كشور با اين رسانه ها در ارتباط هستند. ما مى بينيم و مى شنويم كه افرادى از اين مردم چه گونه در همين تماس ها به شدت مى گريند و ناله مى كنند و از هموطنان خارج از كشور خود مى خواهند كه با استفاده از امكانات آزادى كه در جوامع غربى براى آنها وجود دارد در جهت رهائى ايران و مردم اش از قيد استبداد كارى انجام دهند.
در سال ،۱۳۵۷ نزديك به چند ميليون ايرانى در خارج از كشور نبود، امروز چند ميليون ايرانى صاحب سرمايه، هوش و استعداد و تحصيلكرده، كه بخش مهمى از آنان در سنين جوانى اند، در سراسر جهان پراكنده اند.
هيچكس  حق ندارد اين مردم را از دخالت در سرنوشت خود محروم كند، و اگر با اتكاء به زور يا هر حيله ديگرى چنين كند، يعنى اگر براى رهائى از فشارى كه شعار «رفراندوم، رفراندوم» در داخل و «رفراندوم، رفراندوم، تنها با رأى مردم» در خارج، ايجاد كرده است، بخواهد دست به رفراندومى قلابى و مصلحتى بكند بايد مطمئن باشد كه فقط مسأله خويش را، آن هم به صورت موقت، حل كرده است نه مسأله كشور را: يك چنين رفراندوم ناقص و مصلحتى باعث خواهد شد كه استخوان لاى زخم ملت ايران بماند. غده چركينى كه در جان اين ملت لانه كرده و نزديك به يكصد سال است كوشش هاى آزاديخواهانه ملت ما براى درمان آن به جائى نرسيده است. بدين سان دردناك تر در تن اين ملت باقى خواهد ماند و عرصه را بر هر حاكميت قلابى همچنان تنگ خواهد كرد.
راه نجات ملت ما، راه ورود درست و راستين ملت ما به تاريخ مدرن و مدرنيته، بازگشت صادقانه و بى غل و غش به حاكميت ملى در يك رفراندوم بى قيد و شرط زير نظارت ملى و بين المللى با شركت همه جناح هاى سياسى از داخل و خارج كشور است، كه نتيجه اش هرچه باشد، اقليت تسليم رأى اكثريت بشود و نظر ملت را بپذيرد. مسلم است كه مستبدان در مسند قدرت نشسته كنونى به ميل خود به چنين امرى رضايت نخواهند داد. مگر وقتى كه امواج خروشان مبارزه مردم، با رهبرى واحد ملى، چنان بالا گرفته باشد كه سلاح هاى سركوبگران را از كار بيندازد و مستبدان را به تسليم در برابر مردم وا دارد.
مبارزه امروزى ما نه يك مبارزه قومى - ناسيوناليستى است كه فقط به افتخارات گذشته تكيه كند و بخواهد چاره مسائل و مشكلات نسل هاى كنونى ايران را در هاله نبوغ چهره هاى تاريخى بزرگى چون كوروش و داريوش بيابد. نه مبارزه اى با منفعت طلبى ها و محدوديت هاى تاريخى بورژوازى و سرمايه دارى است كه بخواهد، به نام آرمان هاى طبقه كارگر، قوالب انديشه طبقاتى مدرن يا ناكجا انديشى هاى معروف به «پست مدرن» را راهنماى خود قرار دهد. مقصود از اين سخن البته اين نيست كه ما بايد افتخارات قومى و تاريخى خود را ناديده بگيريم يا اصلا صحبت اش را نكنيم. يا مقصود اين نيست كه بايد از آرمان هاى عدالت خواهانه دست كشيد و مثلا از حقوق طبقه كارگر دفاع نكرد، يا فرضا صحبت كردن از گفتارهاى «پست مدرن» ممنوع است. به هيچوجه، غرض اين است كه پاسخ نسل هاى امروز و مسائل كنونى را در قالب كوروش و داريوش نمى توان داد.
افتخارات گذشته جامعه ما بايد با فضائل دموكراتيك جامعه امروزى پيوند بخورد تا جانى تازه بيابد از سوى ديگر، دفاع از آرمان هاى طبقه كارگر و فراتر رفتن از حد عدالت بورژوائى نيز هنگامى در عمل امكان پذير مى شود كه جامعه به مرحله اى از توسعه قانونمندى دموكراتيك رسيده باشد.
بدون داشتن يك چارچوب دموكراتيك ملى به معناى مدرن كلمه، يعنى يك دولت ملى (Etat-nation)، نه از افتخارات گذشته مى توان به درستى پاسدارى كرد، نه گامى مؤثر در جهت تأمين عدالت براى طبقات زحمتكش جامعه مى توان برداشت. به اين دلائل، مبارزه كنونى ما مبارزه اى ملى است براى رهائى از يك نظام فرمانروائى استبدادى ماقبل سرمايه دارى، و بنا كردن حاكميتى ملى متكى بر آراء مردم در معناى مدرن كلمه. اين مبارزه در شرايطى صورت مى گيرد كه مردم ما در طول هفتاد سال گذشته دو تجربه سنگين را پشت سرگذاشته اند.
يكى تجربه اخذ مدرنيته بدون توجه به بنيادهاى فرهنگى - سياسى آن كه در دوران پهلوى ها انجام گرفت. اين تجربه، با همه دستاوردهاى مثبت آن از آن رو به شكست انجاميد كه مى خواست مدرنيته را در قالب شاهنشاهى تحقق بخشد. اين تجربه از آن رو شكست نخورد كه رضاشاه يا محمدرضاشاه مردانى خائن و وطن فروش بودند، برعكس، هر دو ايراندوست بودند و به شدت مى خواستند كه كشورشان را آباد كنند. اما راهى كه برگزيدند راهى با مردم و در كنار مردم نبود، راهى بود از بالاى سر مردم و در غياب مردم كه دستاوردهاى سياسى مشروطيت را پايمال مى كرد. تجربه دوم، تجربه حكومت دينى بود كه با شعار آزادى و عدالت آغاز گرديد اما در عمل به حاكميت استبداد فردى در قالب شريعت ختم شد. بنيانگذار جمهورى اسلامى مبارزه اش را با نظام سلطنتى با شعار حقه تعيين سرنوشت به دست مردم آغاز كرد، اما به جاى آن كه به راهى رود كه همه بشريت مترقى امروز از آن راه رفته است، به احياء گذشته هاى دور رو آورد و كوشيد تا از نيروى مردم سيلابى براى برافكندن مدرنيته و دموكراسى، غربى بسازد. او با همه هوشمندى اش اين نكته را ناديده گرفت كه صداى مردم صداى خداست (Vox populi، vox Dei) و خدا مردمان را براى اطاعت كوركورانه نيافريده است، براى آن آفريده است كه با تعقل و اختيار خود در هر عصرى صداى خدا را مطابق مقتضيات آن عصر بشنوند. اين تجربه نيز پس از بيست و سه سال، به جائى رسيده است كه نه فقط كسانى چون اكبر گنجى، بلكه چهره روحانى بزرگى چون آيت الله طاهرى، امروز به شكست آن گواهى مى دهد و در استعفانامه خود مى نويسد: «هنگامى كه از وعده ها و قول و قرارهاى اول انقلاب ياد مى آورم همچون بيد بر سر ايمان خويش مى لرزم» .
آنچه اين مرد روحانى با تعبير «وعده ها و قول و قرارها» از آن ياد كرده است، همان «اوتوپيا» يا ناكجا آباد دينى است كه روحانيت ايران به رهبرى آيت الله خمينى، در مقابله با مدرنيته غربى، براى پى افكندن يك جامعه صد در صد اسلامى در نظر داشت و اصل اول قانون اساسى خود و اصول مربوط به رهبرى را در اين قانون به همين منظور تدوين كرد. در زندان بودن چهره هاى روحانى سرشناس انقلاب اسلامى، مانند حجت الاسلام عبدالله نورى و حجت الاسلام يوسفى اشكورى، يا در حصر بودن مجتهد بزرگ آيت الله منتظرى، به تنهائى كافى است تا ثابت كند كه آن ناكجا آباد دينى در تاريخ تحقق يافتنى نيست و تجربه حكومت اسلامى به شكستى فاجعه بار انجاميده است.
اما هر دوى اين تجربه ها دستاوردهاى مثبتى نيز داشته اند. تجربه پهلوى ها اگرچه آزادى سياسى براى ايرانيان به ارمغان نياورد و نهادهاى جامع مدنى را در جهت پيشبرد آرمان هاى مشروطيت گسترش نداد و تقويت نكرد، اما پايه هاى مادى ورود به مدرنيته را به حد نسبتا گسترده اى در كشور ايجاد كرد. ايجاد ارتش و نيروهاى انتظامى پاسدار امنيت و تأمين مركزيت سياسى و امنيت داخلى كشور، ايجاد راه ها و جاده ها و بنادر و توسعه حمل و نقل و كشتيرانى و راه هاى هوايى، ايجاد مدارس و دانشگاه ها و پژوهش گاه هاى علمى و توسعه نظام آموزشى و پژوهشى نوين كشور، ايجاد و توسعه صنايع و كوشش براى گسترش صنايع مادر، همچون نفت، گاز و پتروشيمى، و بهره بردارى مدرن از معادن كشور، و توسعه ذوب آهن و فولاد و بسيارى ديگر از اقداماتى كه فهرست آنها را باز هم مى توان طولانى تر كرد، همه از دستاوردهاى مثبت اين دوران بودند كه تأثيرهاى شان بر جامعه ما وضعى برگشت ناپذير در ايران به وجود آورده است كه در صورت تأمين مبانى دموكراسى و توسعه آزادى ها به سرعت به خروج كشور از مدار عقب ماندگى و ورود به قافله تمدن جديد كمك خواهد كرد.
تجربه به شكست انجاميده و حتى فاجعه بار حكومت دينى نيز به كلى خالى از فايده براى كشور ما نبوده است: اين تجربه تلخ يك آگاهى شكوفا براى اين ملت ما به ارمغان آورد، آگاهى به نقش واقعى دين و لزوم جدائى بى قيد و شرط آن از دولت، آگاهى بر اين مطلب كه روحانيت به رغم قرن ها ادعاى كشور دارى اش هيچ لياقتى در كار كشوردارى، جز تخريب، از خود نشان نداد، و آگاهى به لزوم رو آوردن به دموكراسى به عنوان پايه اى براى پيشرفت هاى اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى. موضوع رفراندوم براى تعيين سرنوشت ملى در شرايطى مطرح شده است كه ما اين تجربه ها و اين دستاوردها را داريم.
اكنون كه مردم مبارزه مى كنند تا دوباره فرصتى براى تعيين سرنوشت خود پيدا كنند، نه نيروهاى اصلاح طلب دينى را كه جزوى از نيروهاى انقلاب اسلامى بودند، مى توان ناديده گرفت، نه نيروهاى هوادار پادشاهى مشروطه را كه بخشى از حاكميت سلطنتى گذشته را تداعى مى كنند. اصلاح طلبان واقعى ميراثدار انقلاب مذهبى اند، ولى، پس از گذشت بيست و سه سال، دريافته اند كه ناكجاى دين در تاريخ تحقق نمى يابد و بايد به جاى قانون شريعت، به اراده ملت و حاكميت ملى بازگشت. هواداران پادشاهى، مشروطه نيز، كه ميراثداران نظام گذشته اند، به خوبى پى برده اند كه اشكال آن نظام چه بود و چرا بايد به اراده ملت در يك حاكميت ملى تن در داد. مبارزه اى كه رضا پهلوى نزديك به بيست سال است در پيش گرفته است بيانگر چنين دريافتى است. اين مرد هنگامى اين مبارزه را آغاز كرد كه نوجوانى بيش نبود و در اشتباهات و خطاهاى گذشتگان خويش سهمى نداشت. در جبهه هواداران انديشه هاى سوسياليستى و كمونيستى نيز تغييراتى صورت گرفته است. در اين جا نيز با جريان هائى روبرو هستيم كه در عقايد گذشته خويش در مخالفت با دموكراسى و اصرار بر «ديكتاتورى پرولتاريا» كم و بيش تجديدنظر كرده و اين حقيقت را دريافته اند كه ناكجاآباد كمونيستى به شيوه اى كه آنان تصورش را داشتند، تحقق يافتنى نيست. اين نيروهاى تحول يافته را نيز نمى توان ناديده گرفت.
مبارزه اى كه ما از آن با عنوان مبارزه ملى ياد كرديم، مبارزه اى است كه با چنين چشم اندازى از نيروهاى ملى بايد بكوشد تا همه نيروهاى تحول يافته را در خود جاى دهد، و از همه اين نيروها براى رساندن جامعه ما به تعادلى دموكراتيك مدد بگيرد. درست مانند كارى كه ژنرال دوگل در مبارزه تاريخى خود با نازيسم اشغالگر، براى پايه گذارى «جنبش مقاومت» فرانسه و سپس ايجاد جمهورى پنجم در اين كشور انجام داد.
جامعه فرانسوى، تا پيش از جمهورى پنجم، جامعه اى دستخوش عدم تعادل هائى بود كه از انقلاب كبير فرانسه در ۱۷۸۹ تا پايان جنگ دوم جهانى، چهار نظام سياسى پياپى را بنياد نهاده ولى به علت همان عدم تعادل ها برافكنده بود. ماركس، متفكر بزرگ جنبش هاى نوين كارگرى در جهان مدرن، شرح بخش مهمى از اين عدم تعادل ها و بحران هاى جامعه فرانسوى را در سه تحليل به يادماندنى اش، هيجده ام برومر لوئى بناپارت، نبردهاى طبقاتى در فرانسه و جنگ داخلى در فرانسه، كه هر سه به فارسى ترجمه شده اند، براى بشريت به يادگار گذاشته است. جامعه فرانسوى، به بركت تجربه تعادل آفرين جنبش مقاومت در دوران مبارزه با نازيسم، امروزه جامعه اى است دموكراتيك كه نمايندگان مردم در آن از جناح هاى مختلف سياسى، از راست راست تا ميانه و چپ چپ، در كنار هم در زير يك سقف مى نشينند و براى اداره كشور خويش قانونگذارى مى كنند. جامعه اى است كه حتى همزيستى دو جناح چپ و راست در بالاترين سطوح حاكميت را به صورت مسالمت آميز و با موفقيت تجربه كرده است.
مگر ما تافته اى جدا بافته از ديگر افراد بشريت هستيم كه بايد تا ابد به نام دين، يا به نام افتخارات گذشته، يا به اسم اوتوپياى آينده، رو به روى يكديگر قرار گيريم و به روى هم شمشير بكشيم؟ چرا روشنفكران ايران در داخل و خارج كشور سكوت كرده اند؟ چرا نمى گويند ما مردم نبايد آن قدر اسير گذشته ها باقى بمانيم كه ادامه دعواهاى ما به بهاى نابودى كشور ما تمام شود
اگر پيشبرد مبارزه براى مصلحت ملى و نجات كشور اقتضا كند، چرا نبايد جناح هاى سياسى مخالف به هم نزديك شوند و بر سر اصولى مشترك با برنامه اى معين با هم همكارى كنند؟ در يك چنين مبارزه اى نقش روشنفكران مستقل بسيار تعيين كننده و تاريخ ساز است. چرا ما نبايد به رسالت تاريخ سازمان با شجاعت تمام ولى خردمندانه عمل كنيم تا بن بست كنونى كه مانع همكارى نيروهاى ملى است بشكند و راه براى مبارزه اى ملى و سراسرى گشوده شود
به ياد داشته باشيم كه ما مديون ملت خود هستيم، ملت ايران چشم توقع به يارى و هشيارى و راه گشائى ما دوخته است كه نداى وحدت سر دهيم و كارى كنيم كه مبارزات پراكنده كنونى به پيكارى سراسرى با رهبرى واحد ملى تبديل شود. ما نبايد به هيچ چيزى كمتر از برچيده شدن كامل و بى قيد و شرط هرگونه استبداد و براى هميشه، و برقرارى بى قيد و شرط دموكراسى و حاكميت ملى رضايت دهيم.
من آنچه شرط بلاغ است با تو مى گويم
تو خواه از سخنم پند گير خواه ملال
زنده باد ايران - زنده باد آزادى
آتلانتا - آمريكا، ۱۰ نوامبر ۲۰۰۲

صفحه اول
خبرهاى ايران
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
خاطرات
خبرهاى كوتاه
علمى
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   جهان   •   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   علمى   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •