Nimrooz
Vol. 14, No. 722, February 14, 2003
سال چهاردهم - شماره ۷۲۲ - جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۱
داريوش همايون
سرآغازى براى بازنگرى همه چيز
شهيد و كربلا و نهضت حسينى و رهبرى خمينى را اگر از انقلاب مى گرفتند چه نيروى محرك قابل قياسى مى توانست بجايش بيائيد؟
آنچه مهر اسلامى را بر انقلاب و حكومت انقلابى زد تصميم رژيم و نيروهاى انقلابى در پذيرفتن دست بالاتر مذهب در جامعه بود
خمينى و شبكه مذهبى او به ۲۸ مرداد نمى انديشيدند و انتقام انقلاب مشروطه و مسجد گوهر شاد و ۱۵ خرداد را گرفتند
باز انديشى سرتاسر موقعيت ما را زيستن در آن پارگين بر مردم ما تحميل كرده است ما نمى توانيم با فروتر رفتن در گذشته از موقعيت كنونى رها شويم زيرا مشكل ما همان گذشته است در باز شناسى گذشته از انقلاب اسلامى بايد آغاز كرد ولى نبايد همان جا ايستاد
عاشورا در تاريخ سياسى صد ساله اخير ايران مهم ترين روز بوده است و جوى اشگى كه بر شهيدان كربلا روانه شده پانصد سال تاريخ ما را به گل نشانده است.
002982.jpg
Homayoun
هر ۲۲ بهمن ذهن ايرانى را متوجه انقلابى مى كند كه ۲۴ سال از آن گذشته است. اين يادآورى مى توند براى تازه كردن زخم يا غم خوردن بر اين همه فاجعه هاى زائيده آن انقلاب باشد كه براى بيشترى چنين است، مانند يادآورى مردگان در سالروز مرگ شان؛ مى تواند براى توجيه به قصد بهره بردارى سياسى يا دست كم سبك كردن احساس گناه باشد كه براى دست دركاران از هر سو بهترين خط دفاع بوده است؛ يا مى تواند براى منظور مهمترى متناسب با ابعاد چنين فاجعه ملى صورت گيرد.
يادآورى انقلاب برگرد يك پرسش دور مى زند: چرا چنان شد؟ چرا انقلاب روى داد و چرا به اين افتضاح كامل كشيده شد؟ كسانى كه پاسخ به چنين پرسشهائى براى شان يك سلاح دفاعى يا تعرضى است نه تنها گناه انقلاب را به گردن هركه بخواهند مى اندازند كه بسيار طبيعى است، بلكه انقلاب را از ريشه ها و پيامدهايش جدا مى كنند. اگر مسئوليت انقلاب با اين يا آن شخص و گروه است همو مى بايد مسئول آنچه پس از انقلاب شده است باشد، به اين معنى كه پيامدها با خواست و طبيعت او همخوانى داشته باشد و پاك از او بيگانه نباشد. اگر انقلاب را توطئه امريكا و انگليس يا خيانت اين و آن براه انداخت، سلسه رويدادهاى اين ۲۴ ساله را مثلا تا درآوردن چشم گناهكاران، مى بايد به امريكا و انگليس كشاند. در جمهورى اسلامى چشم را در مى آورند و دست را مى برند و گناهش به گردن آنهاست كه توطئه يا خيانت كردند و خواستند آخوند ها چشم و دست مردم را در آورند و ببرند، وگرنه خود آخوند ها كه از اول به نام اسلام و حكومت اسلامى به ميدان آمدند ومردم را دنبال خود كشيدند و امروز نيز همان قانون شرعى را كه وعده داده بودند اجرا مى كنند گناهى ندارند. چه دليل ديگرى آسانتر و «خدا پسندانه تر» مى توان آورد كه خاطر همه را آسوده دارد؟
بهمين ترتيب است هر توجيه ديگرى كه براى نكبت ملى پيش مى آورند: انقلاب را چپگرايان و مليون راه انداختند؛ اگر آنها نمى بودند امروز هر آخوند عضو مافيا روى ميلياردها ننشسته بود و اداره كارها به عبا و عمامه بستگى نمى داشت (آيا چپگرايان و مليون اهل عبا و عمامه اند و پيام آنها اسلام و حكومت اسلامى است؟) انقلاب به دليل ۲۸ مرداد روى داد و اگر ۲۸ مرداد نمى بود انقلاب اسلامى از روى سرمشق انقلاب حسينى، كه خود شكست خوردگان ۲۸ مرداد صلايش را سر مى دادند، سر نمى گرفت. انقلاب پيروز شد چون شاه ده هزار نفر يا پنجاه هزار نفر را نكشت و در شش ماهه آشوب انقلابى بيش از دو هزار و سيصد تنى كشته نشدند (اگر آن همه كشته مى شدند چه مى گفتند و تا سالها بعد چه بر ايران مى گذشت؟) انقلاب اسلامى، مردم را پشت سر يك رهبر سياسى-مذهبى متحد كرد، زيرا رژيم شاه فاسد و سركوبگر بود و مردم چاره ديگرى نداشتند. ولى آن همه رژيمهاى فاسد و سركوبگر، بسيار بدتر از رژيم شاه، كه هيچ كارى هم براى كشور نمى كردند و در ورشكستگى همه سويه مى بودند، يا اصلا به دليل خيزش مردمى سرنگون نشدند و يا اگر هم، معدودى، سرنگون شدند با يك انقلاب اسلامى نبود و حكومت اسلامى جاى آنها را نگرفت.
مسأله عمده در بررسى يك پديده، شناخت بزرگترين ويژگى يا ويژگى هاى آن است. انقلابى كه روى داد و حكومتى كه از آن بر آمد يك انقلاب اسلامى با شعارهاى اسلامى وبه رهبرى آخوندها، از همان آغاز بود و هست. عيد فطر، تاسوعا و عاشورا روزهاى كليدى آن انقلاب بودند و شهيد، بزرگترين ستاره آن. شهيد و كربلا و نهضت حسينى و رهبرى خمينى را اگر از انقلاب مى گرفتند چه نيروى محرك قابل قياسى مى توانست بجايش بيايد؟ هر گزينشى كه دست دركاران حكومت يا دست دركاران انقلاب در آن دوران كردند بر اين پايه بود كه آخوندها در جامعه مذهبى ايران نيروى برترند و مى بايد آنها را بهر بها با خود نگهداشت. بهائى كه آخوندها آگاه از موقعيت برترى كه ديگران به آنها مى دادند، مى خواستند جز تسليم بى قيد و شرط نبود. نخست رهبر جبهه ملى و بقيه نيروهاى مخالف يا نه چندان موافق يا بيطرف و سر انجام شاه، خواه نا خواه آن بها را در نخستين فرصت پرداختند.
مايه شگفتى است كه اسلام و سرمشق آرمانى (پارادايم paradigm) كربلا در انقلابى كه همه، جز چند گروه پشيمان از گذشته و نگران آينده، انقلاب اسلامى مى نامند و در حكومتى كه همه اش اسلام است در شمار نمى آيد، يا پس از همه عوامل به ياد آورده مى شود. امريكا و انگليس اگر هم مردم را در توده هاى ميليونى به خيابانها فرستادند به نام اسلام بود، گروه هاى چريكى و مليون از همان آغاز شعار آخوند ها را پذيرفتند و اندكى نگذشت كه درگير مسابقه اى براى اثبات اعتبار اسلامى خود شدند. عقده ۲۸ مرداد در بسيارى بود كه نقشى بيش از داربست مذهبيان در انقلاب نداشتند، ولى چرا ۲۵ سال انتظار كشيد تا در لحظه پديدار شدن يك رهبر مذهبى فرهمند سر باز كند؛ و چرا انتقام آن را مى بايست كسى بگيرد كه دركنار كاشانى و بروجردى و پايگان مذهبى، از ۲۸ مرداد به عنوان يك قيام ضد كمونيستى پشتيبانى كرده بود و تنها به گرفتن انتقام انقلاب مشروطه و مسجد گوهر شاد مى انديشيد؟ شاه نمى خواست كسى كشته شود ولى اصلا لازم نبود كسى كشته شود و اگر عامل خود باختگى نمى بود ما اصلا امروز به انقلاب اسلامى نمى پرداختيم. اما در آن خودباختگى نيز عامل مذهبى و تصور اينكه قدرتهاى خارجى پشت آن هستند جاى عمده داشت. رژيم شاه ديكتاتور بود و مردم چاره اى جز انقلاب نداشتند؛ بسيار خوب، ولى مگر پاسخ ديكتاتورى انقلاب اسلامى است؟ حتا اگر شرايط انقلابى را در آن لحظه تاريخى آماده تحقق يافتن به انقلاب فرض كنيم از پادشاهى كه شش ماهى تصميم گرفت هيچ تصميم درستى نگيرد، و اقتصادى كه زير سنگينى چهار برابر شدن بهاى نفت تعادلش را از دست مى داد، و فسادى كه پول نفت شعله ورترش مى كرد باز لازم نمى بود چنان انقلاب جلوگيرى ناپذيرى، صفت اسلامى داشته باشد. (تقريبا هيچ انقلابى جلوگيرى ناپذير نيست).
آنچه مهر اسلام را بر انقلاب و حكومتى زد كه پس از آن انقلاب آمد و آن حكومت با همه ياوه هاى انقلاب خيانت شده و كودتا، جز اسلامى بودن، «نه يك كلمه كمتر و نه يك كلمه بيشتر» چاره اى نمى داشت از تصميم مشترك رژيم و نيروهاى انقلابى به پذيرفتن فرض دست بالاتر مذهب در جامعه و گردن نهادن به آن برخاست. رژيمى چنان بيم زده كه نخست وزير قمارخانه دارش به دعوى دروغ ارتباط با رهبران مذهبى به آن مقام دست يافت و نخست وزير ارتشى ديگرش بلا فاصله درجه ارتشبدى را در زبان طنز مردم با درجه آيت اللهى عوض كرد؛ و چپگرايان و مليونى چنان شيفته كه نماز ندانسته پشت آخوند به خم و راست شدن ايستادند و سر در پاى دستار انداختند.
اما ضعف بزرگتر اين توجيهات، فراموش كردن جاى ۱۵ خرداد ۱۳۴۲‎/۱۹۶۳ در انقلاب اسلامى است كه شگفتى بزرگترى در تحليل هاى انقلاب بشمار مى رود. اگر خمينى از همان تاريخ، قهرمان ضد استعمارى نيروهاى چپ و ملى شد كه از دانشگاه هاى غرب به زيارتش در نجف شتافتند، و اگر در ۷/۱۳۵۶ رهبر بى منازع همه نيروهاى مخالف شاه گرديد مسلما به دليل ۲۸ مرداد نبود. او اعتبارش را از نخستين شورش خود گرفت و در آن شورش، سخنى كه در ميان نبود از مصدق و ۲۸ مرداد بود. درهمان شورش بود كه نيروى اصلى مخالف، يعنى اسلام راديكال، از شكست خود عبرت گرفت و آغاز به گستردن شبكه خود در سراسر كشور و زير نگاه مهربان، و گاه به كمك، حكومت پادشاهى كرد كه به موجب قانون اساسى و از آن مهمتر، خرد متعارف، بايست به اشاعه «مذهب حقه شيعه اثناعشرى» پردازد و رعايت اين تكه از قانون اساسى را به مصلحت مى يافت.
۱۵ خرداد در ارتباط با ۲۲ بهمن يادآور ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ روسيه است. همان نيروها، همان رهبرى، كمابيش همان شعارها و همان هدف دست كم براى رهبرى انقلاب در كار بود؛ و شكست در آن بهمان صورت، تخته پرش پيروزى تام و تمام انقلاب بزرگتر بعدى گرديد. تفاوت اصلى ۱۵ خرداد و ۲۲ بهمن در روحيه و واكنش حكومت هاى وقت بود. در ۱۵ خرداد دولت با روحيه مصمم و پذيرفتن مسئوليت شكست به ميدان رفت و شاه كه روياروئى هاى خطرناك را هيچ دوست نداشت با نفسى به راحت، خود را سه روز كنار كشيد و همان بس بود. در ۲۲ بهمن شاه شش ماه را به آوردن و بردن كابينه ها، هريك از ديگرى ناتوان تر كه برخى وزيران كابينه سومى را در وزارتخانه ها راه نمى دادند، گذراند و نه خود تصميمى گرفت نه گذاشت ديگران بگيرند. در ۱۵ خرداد دولت هيچ در حالت امتياز دادن نبود و مردى به نرمخوئى دكتر پرويز ناتل خانلرى، آنهم در مقام وزير فرهنگ، مى گفت «شتر سوارى دولا دولا نمى شود» و اگر حكومت نظامى است مى بايد خيابان ها را پاك كرد. در ۲۲ بهمن وزيران كابينه پس از هر برخورد خيابانى اعلاميه مى دادند و دولت خود را محكوم مى كردند. در ۱۵ خرداد سربازان را سه روز به خيابان فرستادند و در آن سه روز هم واحد ها پياپى جابجا مى شدند كه زير تاثير تبليغات نروند. در ۲۲ بهمن سربازان شش ماه در خيابان ها ايستادند و از شاخ گل تا شعار «ارتش به اين بى غيرتى ...» تحويل گرفتند. اشاره به همه تفاوتها مهم ترينش تفاوت ميان سه روز و شش ماه رشته سخن را از دست خواهد برد. بى ترديد اگر ۱۵ خرداد را نيز شش ماه كش مى دادند رژيم همانگاه مى رفت؛ و اگر در تابستان ۱۳۵۷ تند و قاطع دست بكار مى شدند به ۲۲ بهمن نمى كشيد و آنهمه جانها در آن شش ماه از دست نمى رفت.
شناخت تفاوتهاى برجسته ميان رفتار رهبرى سياسى در دو شورش كه يكى انقلاب گرديد و در «گردانندگى بحران» ضمنا بهترين توضيح فروريختن نظام پادشاهى به چنان آسانى است و از بسيارى توجيهات ديگر با ارتباط تر به نظر مى آيد. رژيم پادشاهى به دست خود نبرد را به اسلاميان باخت و سهم آن تنها از خود رهبرى انقلاب اسلامى كمتر بود. اما رهبر انقلاب از چهل و چند سال پيش از آن در رساله «كشف الاسرار» و در «ولايت فقيه» بعدى و نوارهاى پيش از سفر فرانسه گفته بود چه مى خواهد (در فرانسه هم هر وعده اى داد يك صفت و شرط اسلامى به آن پيوست. ) او در دور اول و شكست خورده پيكار خود براى برقرارى حكومت اسلامى، عملا نشان داده بود كه منظورش چيست، هر كس مى خواست مى توانست سير ناگزير آن انقلاب را به حكومت شرع ببيند. از ۱۵ بهمن هنوز بيش از ،۱۴ 15 سال نگذشته بود و حافظه مردمان، هر اندازه كوتاه، خوب مى توانست به ياد آورد. ولى مسأله در ديدن و شنيدن و ياد آوردن نيست، در خواستن است. نهنگانى كه خود را به كرانه مى اندازند مگر نمى بينند كه مرگ در انتظارشان است
***
اين فرو رفتن در بحث تكرارى چرا انقلاب اسلامى؟ از آن رو لازم آمد كه هر انديشه اى درباره اكنون و آينده ايران از انقلاب اسلامى آغاز مى شود و فرضيات سست درباره ماهيت انقلاب به بيراهه هاى خطرناك مى كشد. اين تصادفى نبود كه تا سالها كسانى تنها يك درس از انقلاب گرفته بودند كه بايد كشت يا كسانى هنوز هم از موضع هوادارى پادشاهى، در غرب ستيزى با حزب اللهيان پهلو مى زدند، چرا كه انقلاب را غرب براه انداخت. همچنين تصادفى نيست كه كسانى بيست و پنج سال پس از انقلاب و پنجاه سال پس از ۲۸ مرداد هنوز مشكل ايران را در ۲۸ مرداد مى بينند؛ و شگفت آنكه هرچه پارگين حكومت اسلامى گود تر و بويناك تر مى شود، ۲۸ مرداد به عنوان علت العلل، مهم ترين مسأله نه تنها در بيست و سى سال پيش بلكه هم امروز و در آينده، جاى مهمترى در تفكرشان مى يابد. اين فرو رفتن در تاريخ پنجاه سال پيش تا جائى است كه كسانى، خوش نشستگان هميشگى حاشيه تاريخ، همكارى در پيكار با جمهورى اسلامى، حتا همكارى در بازسازى ايران و دفاع از ارزشها و نهادهاى دمكراسى، را تا برطرف شدن اختلاف برسر ۲۸ مرداد نالازم بلكه ناممكن مى شمرند. اين سخنان البته در بيرون گفته مى شود كه بخش بسيار بزرگ آن به آنچه در ايران مى گذرد بيربط شده است.
باز انديشى سرتاسر موقعيت ما را زيستن در آن پارگين بر مردم ما تحميل كرده است. ابعاد فاجعه ملى، كه تنها پس از سرنگونى رژيم دانسته خواهد شد، چنان است كه كوششى همه سويه براى جبران آن لازم است. از شناخت مسائل گرفته تا امكانات و محدوديت ها و چاره ها و راهكارها، ما به در جه بالائى از روشن بينى نياز داريم. موقعيت كنونى تأسف آور كشور ما و آنچه پيش رو دارد با گذشته يكى نيست؛ و ما نمى توانيم با فروتر رفتن در گذشته، هر گذشته اى، از اين موقعيت رها شويم، زيرا مشكل ما در همان گذشته است. چنان مى بوديم كه چنين شديم و اگر همچنان بمانيم آينده را نيز از دست خواهيم داد. نسل جوان ايران با بى خبرى و در نتيجه آزادى اش از آن گذشته ها بهتر مى تواند با زمان پيش بيايد. جوانان ما اگر هم نتوانند مسأله را درست بپرورانند ((articulate با ذهنهاى باز و آزاد خود به خوبى آن را دريافته اند. آنها گوشى براى شنيدن سخنان و راه حل هاى پنجاه سال و بيست سال پيش و حاشيه پردازى هاى به قصد توجيه ندارند. امروز بيشترين توجه اين جوانان به كسى است كه سخن از آينده مى گويد و راه حل هاى امروزى عرضه مى كند.
ولى بى خبرى از گذشته مخاطرات خود را دارد. يكى از آنها تكرار است تا آنجا كه اوضاع و احوال دگرگون اجازه اش را بدهد. خطر ديگرش اشتباه در چاره ها و راهكارهاست. بى شناخت آنچه به خطا رفت و آنچه درست نبود چگونه مى توان به چاره ها و راهكارهاى درست رسيد؟ ما در بازشناسى گذشته، از انقلاب اسلامى كه ساعت صفر نكبت ملى است اغاز مى كنيم ولى نمى توانيم همان جا بايستيم. انقلاب اسلامى بر يك زمينه سياسى-فرهنگى روى داد. رژيمى كه از قدرت مادى كم نمى آورد دربرابر نيروئى شكست خورد كه قدرت مادى نداشت. گنجينه پر و دستگاه نظامى-امنيتى بسيجيده دربرابر گفتار به زانو درآمد. هر بررسى را ناچار مى بايد از همين جا آغاز كرد ناتوانى آن و توانائى اين يك از كجا بود؟
در ۲۲ بهمن رژيم پادشاهى بيش از همه به اين دليل فروريخت كه حال شاه به خوبى ۱۵ خرداد نبود و در نخستين و حساس ترين مرحله ناآرامى هاى انقلابى، نخست وزيرش شريف امامى نام داشت نه علم. مفهوم اين سخن جز آن نيست كه جامعه اى كه اجازه ندهد سرنوشتش بستگى به حال و تصميمات يك تن داشته باشد در بزنگاه هاى تاريخى، قربانى ضعف و اشتباهات او نخواهد شد و در درجه اول نخواهد گذاشت موقعيت انقلابى حادى كه ايران در دو سه سال پايانى رژيم پهلوى با آن روبرو بود پيدا شود. جامعه ايرانى در ۱۳۵۷ به سبب بى شهامتى و كوتاه بينى رهبران سياسى از بالا به پائين و از هر رنگ كه هر فرصت مناسبى را بيهوده گذاشتند، پانزده سالى را براى باز كردن سياست و فرود آرام به پادشاهى مشروطه پادشاهى پارلمانى دمكراتيك از دست داده بود؛ به نام ضرورتهاى توسعه اقتصادى و اجتماعى، از نيرو گرفتن جامعه مدنى و نهادهاى دمكراتيك چشم پوشيده بود؛ و اجازه داده بود قدرت در دستهاى يك تن هرچه متمركز تر شود. آنگاه وقتى لحظه آزمايشهاى بزرگ رسيد (چه در سرازير شدن سيل آساى درآمد نفت و چه در يك ساله دوران انقلابى) آن يك تن كه قدرت، و قدرت نزديك به مطلق، آنچه را كه نبايد به سرش آورده بود شروع كرد پشت سر هم گامهاى عوضى برداشتن.
«اجازه دادن جامعه» ممكن است صدا هائى را به اعتراض بلند كند: جامعه گناهى نداشت، به گردن امريكا و انگليس بود، به گردن شاه بود كه هيچ مخالفت، سهل است هيچ نظر مستقل، را نمى يارست. اما نكته در همين جاست. در اينجاست كه مى بايد درس گرفت. امريكا و انگليس بودند چنانكه در ۱۳۵۷ هم بودند، شاه نيز همان بود كه مى گويند. ولى مردم ايران چه مى كردند؟ مردمى چنان غير سياسى كه گذشته از پر حرفى و غرغر زدن درباه اوضاع، حاضر نمى شدند گردى از سياست هم دامان شان را بيالايد؛ و طبقه سياسى ئى كه سياست برايش تنها در سوار شدن و سوار ماندن بهر بها خلاصه مى شد و جهان را سياه و سفيد مى ديد؛ و روشنفكرانى خود مدار كه چشم به دست و دهان بازار، مى توانستند بهرچه معتقد شوند، و دنبال هرقبله اى از جمله قبله اصلى بدوند. آنان نيز در آنچه برسر ايران آمد سهمى داشتند. (نگاهى به آنچه در ده ساله آخرى بر زبان و خامه بسيارى از فروغ هاى روشنفكرى ايران مى گذشت امروز خودشان را نيز تكان مى دهد؛ اينان راهنمايان بلكه بت هاى جوانان نيمه سوادى بودند كه هزار هزار از آموزشگاه هاى جامعه تازه گام در راه دانش نهاده بيرون مى آمدند) . چنان جامعه اى كه از نظر سياسى و روانشناسى از رسيدن به همرائى بر هيچ اصلى بر نمى آمد و سياستش جنگ تا نابودى مى بود بى آنكه خود بداند انتظار رهبرى را مى كشيد كه پيكرگرفته (تجسم) همه كم و كاستى هاى سياستش باشد و تا اورا يافت به زانويش افتاد. در نفرتى كه خمينى از مردم ايران داشت بى ترديد مشاهده آن درجه فرو افتادن اخلاقى و ساده لوحى سياسى كه ناگهان در ميانش گرفت بى تاثير نمى بود. درهر جامعه اى سياست به آن اندازه فرو افتاده باشد ناچار با ديكتاتورى يا هرج و مرج اداره خواهد شد، و اگر بازهم فروتر برود كارش به انقلاب اسلامى خواهد رسيد؛ و البته ميدان دست اندازى و حتى تاخت و تاز هر قدرت بيگانه كه در دسترس باشد خواهد گرديد. «اجازه دادن جامعه» در آنهمه يكسو نگرى و بى انصافى بود؛ در همه حق را به خود دادن و مخالفت را به دشمنى رساندن بود؛ در بى اصولى و در خشونتى بود كه هنوز ته مانده هايش را در بسيارى بازماندگان آن نسل ناپديد شونده مى بينيم.
كافى است هم امروز كه نه امريكا و انگليس و ۲۸ مرداد است نه شاه، در همين فضاى آزاد بيرون نگاهى به گلهاى سرسبد جامعه ايرانى، اينهمه سياستگر و روزنامه نگار و نظريه پرداز و پژوهنده و شاعر و نويسنده و منتقد و پيشه ور وسرمايه دار و متخصص و صاحبان مشاغل... بيندازيم تا سهم بزرگ جامعه را در آنچه بر سرش مى آيد و مى آورند بشناسيم. اين جماعت بزرگ، ذخيره اى از استعدادهاى برجسته جامعه ايرانى در هر رشته، همان بس است كه در روشنگرى انقلاب ايران به پيرامون سياسى كه خود پديد آورده اند بنگرند، آنهم پس از همه تجربه هائى كه مى شد انتظار داشت گرفته باشند.
***
همه توضيحات به كنار، از يك حقيقت نمى توان گذشت كه انقلاب براى خمينى و به نام و رهبرى خمينى براه افتاد و در نخستين تظاهراتش نمايندگان عرفيگرائى جامعه، روز عيد فطر و شعار آزادى، استقلال، حكومت اسلامى را اختيار كردند. انقلابى بود سراپا اسلامى و هيچ تفاوتى هم در خطوط اصلى (فريبكارى و دروغگوئى، ترور وكشتار گروهى، خشونت بيكرانه، قدرت طلبى و بى مدارائى محض) با حكومتى كه از آن برآمد نداشت هر چه هم كسانى بخواهند به رعايت وجدان هاى آزارنده، از نوآن راغسل تعميد دهند و انقلاب بهمن (كه كمتر زننده است) نام گذارند. با چنان رهبرى و چنان شعارى كه بزودى جاى خود را به جمهورى اسلامى داد و توده هاى بزرگ جمعيت از سرامدان رژيم تا بدترين مخالفان و از بالا تا پائين جامعه مر حله به مرحله بدان پيوستند، چه از اين منطقى تر كه چرائى انقلاب را نخست در زمينه مذهبى آن بجوئيم؟ انقلاب اسلامى و نهضت حسينى را از جاهاى گوناگون باد زدند و و تقويت كردند. ولى آتشى كه روشن بود نور و گرمى خود را از كربلا مى گرفت.
فراموش كردن زمينه اسلامى انقلاب كه بى آن هر چه مى شد، ولى اسلامى نمى شد، شگفتاور است. عاشورا در تاريخ سياسى صد ساله اخير ايران يكى از مهمترين روزها، اگر نه مهمترين روز بوده است. به عنوان يك سرمشق آرمانى، paradigm در اصطلاح جامعه شناسان، نماد يا ارزشى كه بر انديشه و عمل توده هاى بزرگ تاثيرى خودبخود و فورى مى بخشد و اشاره اى به آن براى برانگيختن عواطف رخنه كرده در زواياى ذهن و روان بس است، كربلا چه در ۱۵ خرداد و چه در ۲۲ بهمن جاى مركزى داشت. خمينى و شبكه گسترده مسجدها و تكيه ها و حسينيه ها و هيأتهاى مذهبى و صندوقهاى قرض الحسنه همه به گونه اى پيوند خورده به پارادايم كربلا، بيدرنگ جنبش خود را براى رسيدن به قدرت به كربلا پيوند زدند: حسين در برابر يزيد؛ شهيدان مظلوم در برابر اشقيا. جوى اشگى كه در ماه هاى انقلاب بر شهداى كربلا روانه شد از جوى خون قربانيان تظاهرات انقلابى كمتر نبود. بر آن قربانيان نيز قسمتى به ياد شهيدان كربلا مى گريستند. اين جوى اشگى است كه پانصد سال تاريخ ايران از آن به گل نشسته است. هر عوامفريب مقام پرست، هر عامل بيگانه، هر حكومت ستمگر، از آن بهره بردارى كرده است. تاسوعا و عاشورا «نان و سيرك» توده هاى ايرانى بوده است. (فرمانروايان رومى هرچه مى خواستند مى كردند ولى نان و سيرك روميان را فراهم مى داشتند).
انقلاب، اسلامى بود و حكومت انقلاب، اسلامى شد و فرمانروائى مطلق، حق آخوند بود زيرا مردم به رهبرى روشنفكران «نهضت ما حسينى ، رهبر ما خمينى» سر دادند؛ و از پادشاه تا وزارت خارجه ها در غرب و از رسانه ها و دانشگاه هاى داخل تا خارج و از هركه دعوى رهبرى يا دست كم شناخت جامعه ايرانى را داشت همه خط را گرفتند و نكته را دريافتند؛ يا خود را به آن سرچشمه اقتدار نزديك كردند يا بدان تسليم شدند. آنچه به دنبال آمد نمى توانست نا منتظر باشد. با آن سرمشق آرمانى به بد تر از اين ها نيز مى توان رسيد.

صفحه اول
خبرهاى ايران
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
جهان
خاطرات
مقاله هاى ايران
علمى
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   جهان   • 
•   خاطرات   •   مقاله هاى ايران   •   علمى   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •