Nimrooz
Vol. 14, No. 710, November 15, 2002
سال چهاردهم - شماره ۷۱۰ - جمعه ۲۴ آبان ۱۳۸۱
از لابلاى متون
چگونه بيوگرافى قوام السلطنه به قلم سعيد نفيسى جنجال آفريد؟
(به انگيزه سى و ششمين سالگرد خاموشى استاد سعيد نفيسى- ۲۳ آبان ۱۳۴۵)
رضا قاسمى
رهى معيرى، نقش بند سخن
(به انگيزه سى و چهارمين سالگرد خاموشى اين سخن سراى نام آور- ۲۴ آبان ۱۳۴۷)

از لابلاى متون
چگونه بيوگرافى قوام السلطنه به قلم سعيد نفيسى جنجال آفريد؟
(به انگيزه سى و ششمين سالگرد خاموشى استاد سعيد نفيسى- ۲۳ آبان ۱۳۴۵)
«... سعيد نفيسى سه دوره با سپيد و سياه همكارى داشت كه فقط مسافرت به خارج باعث قطع آن مى شد اما نفيسى در بازگشت مصمون ديگرى را شروع مى كرد و در همه رشته ها استادى خود را در نگارش و تيزبينى خود را در انتخاب مضامين نشان مى داد.
دوره اول همكارى او با ما از سال ۱۳۳۳ شروع شد كه نوشتن سلسله مقالاتى را با عنوان «خيمه شب بازى» شروع كرد. او هر هفته شرح حال يك نفر را كوتاه و فشرده ولى پر از مضامين بكر و تازه مى نوشت. در اين دوره تا آنجا كه به ياد دارم و امكان مراجعه ميسر شد شرح حال اين افراد را نوشت:
عباس اقبال آشتيانى، عبرت نائينى، عارف قزوينى، سرلشكر محمد حسين ايرم، بهاءالملك ديبا فراگزلو، سيد محمد تدين، سيد احمد كسروى، فرج الله بهرامى (دبير اعظم)، اشرف الدين حسينى گيلانى مدير روزنامه نسيم شمال، احمد قوام (قوام السلطنه) و كسان ديگر...
بعضى از بيوگرافى ها كوتاه، مختصر و بى دردسر بود، برخى مفصّل، مشروح و جنجال آفرين. براى مثال آنچه درباره اشرف الدين حسينى گيلانى مدير هفته نامه نسيم شمال نوشت، بعدها به دفعات مورد استفاده محققان قرار گرفت، بطورى كه ميتوان ادعا كرد طى اين ۴۰ سال بعد از شرحى كه استاد درباره او نوشت، هر كس درباره آن روزنامه نويس مظلوم چيزى نوشته يا بطور مستقيم از مقاله استاد استفاده كرده و يا از نوشته كسانى كه از نوشته استاد استفاده كرده اند بهره بردارى كرده است.
اما نوشته او درباره قوام السلطنه چنان جنجالى آفريد كه طى ۳۰ سال روزنامه نگارى نظيرش را كمتر به خاطر مى آورم.
پدرِ استاد (مرحوم ناظم الاطباء) پزشك مخصوص مظفرالدين شاه بود. طبيعى است چنين پزشك معروفى بيماران سرشناسى هم داشت. از نوشته هاى استاد بر مى آيد كه در زمان نوجوانى يكى از تفريحات او مشاهده معاينات پدر از كسانى بود كه بيمارى هاى خاصى داشتند و يكى از اين بيماران سرشناس كه بيمارى خاصى داشت قوام السلطنه بود. استاد به صورت اشاره و كنايه نشان مى داد كه قوام دچار نوعى بيمارى شده بود كه خاص اشتباهات دوران جوانى است و پدر استاد با داروها و وسايل خاص آن زمان مانند پرمنگنات و آب دزدك به معالجه او مى پرداخت و استاد خردسال ما از پشت پرده شاهد رنج هايى بود كه قوام جوان به كفّاره دوران كوتاه لذت جويى ناچار به تحمل آن بود.
ظاهراً سعيد خردسال در آن زمان كه نوجوانان وسايل تفريح اين زمان نظير فوتبال، سينما، تلويزيون و ويدئو و ماهواره را نداشتند يكى از تفريحاتش مشاهده معاينات و معالجات اين بيماران وسيله پدرش بود.
چاپ اين ماجرا در مجله باعث جنجال و غوغا شد. زمانى بود كه دستگاه قصد داشت خدمات قوام درباره آذربايجان و خروج قواى شوروى از ايران را به كسان ديگرى نسبت دهد. حمله استاد به قوام ناخواسته در راستاى همان هدف بود و اين موضوع خواننده هاى ما را ناراضى مى كرد.
اعتراض خواننده هاى «سپيد و سياه» در دو زمينه بود: نخست آنكه مردى در موقعيت قوام السلطنه كه از جوانى صاحب مشاغل مهمى بود (مدتى منشى مخصوص مظفرالدين شاه بود و ادعا مى كرد كه فرمان مشروطيت به خط او نوشته شده است، علاوه بر اين ها همواره به مناصب مهم مانند حكومت ايالات و وزارت اشتغال داشت). چنان معاشرت هايى نمى كرد كه دچار چنين بيمارى هايى شود. تازه گيريم كه چنين مى شد در شأن استاد و مجله نبود كه وارد زندگى خصوصى افراد شده و از ماجراهايى پرده بردارد كه ارتباطى با مسائل سياسى ندارد.
چون مى خواستم استاد از نظر خوانندگان مقالات خودآگاه شود. اعتراضات را به صورتى ملايم به آگاهى او مى رساندم. اما استاد كه آشكار بود حاضر نيست خطاهاى قوام را بر او ببخشايد مى گفت:
- «در ايران سنت بر اين است كه هر كس مُرد درباره بدى هايش سكوت مى كنند. تأثيرى كه مردان سياسى در سرنوشت مردم و مملكت دارند آنقدر زياد است كه با هيچ استدلالى نبايد درباره اعمال آنها سكوت كرد. بگذار مردان سياسى بدانند كه كارهاى زشت آنها سرانجام بر ملا خواهد شد».
سعيد نفيسى اصولاً قلمى تند و انتقادى داشت. در افشاگرى و در انتقاد بى باك بود. بيشتر بيوگرافى هايش از خانه پدرى استاد در كوچه ناظم الاطباء شروع مى شد، ناظم الاطباء پدر سعيد نفيسى مردى دانشمند بود و كتاب لغت او شهرت بسيار يافت. ناظم الاطباء پزشك مخصوص مظفرالدين شاه بود. استاد در يكى از مقاله هاى خود نوشت: «از دوران خدمت پدرم در دربار مظفرالدين شاه خاطراتى دارم كه در جاى خود خواهم نوشت» (كه هيچگاه ننوشت!).
(شبه خاطرات، تأليف دكتر على بهزادى مدير مجله سپيد و سياه)

- دكتر بهزادى در جلد يكم «شبه خاطرات» تاريخ وفات استاد سعيد نفيسى را خرداد ماه ۱۳۴۵ بدون ذكر روز درگذشت او نوشته است كه ظاهراً بر پايه محفوظات ايشان اين تاريخ قيد شده، ولى در بخش اعلام فرهنگ معين تاريخ وفات مرحوم نفيسى ۲۳ آبان ۱۳۴۵ نوشته شده است. (نيمروز)

رضا قاسمى
رهى معيرى، نقش بند سخن
(به انگيزه سى و چهارمين سالگرد خاموشى اين سخن سراى نام آور- ۲۴ آبان ۱۳۴۷)
003279.jpg
قاسمى
سال ۱۳۴۲ كه در اداره روابط فرهنگى وزارت امور خارجه خدمت مى كردم روزى مرد بلند قامت و خوش سيما و شيك پوشى براى پى گيرى بورسى كه قرار بود از سوى دو لت فرانسه براى يك دوره كوتاه مطالعاتى در اختيار وى قرار گيرد. عصازنان وارد اتاق شد و مورد استقبال من و همكارم ناصر اويسى (نقاش هنرمند و برجسته معاصر مقيم كنونى امريكا) قرار گرفت. در آن زمان هنوز ادارات بورس ها، و امور دانشجويى از اداره روابط فرهنگى تفكيك نشده بود و تمامى امور آموزشى و فرهنگى در اداره اى به نام «روابط فرهنگى» متمركز بود كه رياست آن با انوشيروان كاظمى يكى از صاحب منصبان عاليرتبه و محبوب وزارتخانه بود كه از دوران همكارى هاى او خاطرات دلپذيرى دارم. كاظمى در آن موقع گرفتار مشكلات اصلاحات ارضى در ارتباط با املاك پدرى خود بود و صبح ها دير به اداره مى آمد و كارها را ما كارمندان تا آمدن ايشان فيصله مى داديم.
به هر روى، پيش از آنكه اين مراجعه كننده موقّر و خوش سيما خود را معرفى كند او را از روى عكس هايش در مطبوعات آن روزگار شناختم: وى رهى معيرى شعر بلندپايه و نام آور زمان بود كه شهرت او در سرودن شعرهاى عاشقانه و تغزّل از مرزهاى ايران فراتر رفته و سرزمين هاى فارسى زبان و بخش هايى از شبه قاره هند را فرا گرفته بود. سراينده اى كه شيفته سروده هايش بودم و گزيده آنان را همچون مائده آسمانى مى پذيرفتم و مشتاقانه به حافظه مى سپردم.
وقتى توضيحات لازم را در مورد كار بورس او دادم از وى در مورد عصا زدنش پرسيدم كه: استاد شما را چه ميشود كه به عصا تكيه مى كنيد؟ (رهى در آن زمان ۵۴ سال داشت)، و رندانه افزودم: آيا توسل به عصا از باب «دست به عصا راه رفتن است» يا خداى نخواسته عارضه اى موجب شده تا به عصا تكيه كنيد، كه اميدواريم تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد.
در پاسخم با لبخند شيرينى گفت: «نه جوان! از دست به عصا راه رفتن ما گذشته است، عوارض سن و سال كم كم ظاهر شده مختصر پا دردى دارم كه به هنگام بالا رفتن از پله هاى عمر يارى ام مى دهد.
گفتم: ياد دارم كه در روزگار كودكى من جوانان شيك پوش عصاى بلند و باريكى بدست مى گرفتند كه به آن «تعليمى» مى گفتند. رهى با همان لبخند دلنشين پاسخم داد:
من جلوه شباب نديدم به عمر خويش
از ديگران حديث جوانى شنيده ام
و استكان چاى را كه مستخدم جلوى او گذاشته بود سر كشيد و برخاست و مرا كه تا آستانه در بدرقه اش كردم با سپاس ترك گفت.
اين نخستين و آخرين ديدار من با محمد حسن (بيوك) معيرى متخلّص به «رهى» بود. شاعر بلند پايه اى كه به داورى زنده ياد على دشتى چهارمين غزل سرا از متأخرين بود كه در اقتضاى كلام منظوم سعدى موفق ترين بوده اند. به اعتقاد دشتى، هلالى جغتايى، فروغى بسطامى، و معتمدالدوله نشاط هر يك در سادگى و روانى كلام و در عين حال پختگى سخن و عمق معنا و مفهوم گوى سبقت را از همه پيروان شيخ اجل سعدى ربوده بودند و پس از آنها «رهى» پايگاه و مرتبتى را احراز كرد كه به حريم سعدى بسيار نزديك بود با اين تفاوت كه شعر او به گونه محسوسى از نازك خيالى غزل سرايان سبك هندى و حسن تركيب و سنگينى تعبير و مناعت روح و عظمت كلام حافظ بهره داشت.
رهى به سال ۱۲۸۸ خورشيدى ۶ ماه پس از مرگ پدرش محمد حسن خان مؤيد خلوت چشم به جهان گشود. نياى او نظام الدوله معيرالممالك وزير خزانه دوره ناصرى و نياكان وى از روزگار سلطنت نادر شاه افشار تا اواخر دوره قاجاريه همواره مصدر خدمات عمده و از رجال برجسته و خدمتگزار عصر خويش بوده اند. طبع لطيف و قريحه ادبى و ذوق هنرى نيز از موهيت هاى موروثى اين خاندان بوده است و بيشتر افراد اين خانواده يا خود هنرمند و سخنور بوده اند يا در شمار هنردوستان و ادب پروران قرار داشته اند و بى مورد نيست يادآورى شود كه ميرزا عباس فروغى بسطامى عارف و غزل سراى نام آور دوران قاجاريه نيز از اين خاندان برخاسته است.
«رهى» را در بدو تولد به پاس حرمت پدرش كه هرگز فرزند خود را نديد «محمد حسن» ناميدند ولى روى سنت خانوادگى ترجيح دادند تا او به سن بلوغ و كمال نرسيده است او را به نام پدر نخوانند و تا فرا رسيدن آن زمان وى را «بيوك» خطاب كنند، ولى اين نام تا واپسين دم حيات روى او ماند و بعدها به انگيزه تواضع و افتادگى ويژه اش، تخلص «رهى» را كه علاوه بر معناى «رهرو» و رونده به «غلام و بنده» هم اطلاق مى شود براى خويش برگزيد.
رهى تحصيلات خود را در مدرسه دارالفنون قديم به پايان برد و از همان اوان جوانى به انگيزه قريحه سرشارش به شاعرى روى آورد و از ۱۳ سالگى به سرودن شعر پرداخت و ديرى نگذشت كه شعر او از محدوده خانه و مدرسه فراتر رفت و در مطبوعات انعكاس يافت. وى در ۱۷ سالگى به ساختن رباعى هاى نغز و دلنشينى پرداخت كه خيلى از آنها زينت بخش روزنامه هاى آن زمان شد مانند اين رباعى دل انگيز:
كاش امشبم آن شمع طرب مى آمد
وين روز مفارقت به شب مى آمد
آن لب كه چو جان ماست دور از لب ماست
اى كاش كه جان ما به لب مى آمد
رهى سالها براى گذران معاش به خدمت در شهردارى و وزارت پيشه و هنر سابق و چندى در وزارت كار و وزارت اقتصاد پرداخت و در عين حال به عضويت اغلب محافل و انجمن هاى ادبى در آمد و به تدريج آوازه او به عنوان يكى از برجسته ترين غزل سرايان معاصر نه تنها ايران بلكه ساير سرزمين هاى همسايه بويژه افغانستان و پاكستان و ساير نقاطى را كه بستر زبان فارسى و ادب درى است مانند تاجيكستان فرا گرفت و نه تنها تذكره نويسان ايرانى طبع لطيف و قريحه تابناك او را ستودند بلكه هر زمان در كشورهاى ديگر رساله اى يا كتابى پيرامون شعر امروز فارسى انتشار مى يافت همواره از رهى به عنوان يكى از سخن سرايان نامدار ايران ياد مى شد.
رهى در شعر به سنت هاى ادبى وفادار ماند و دگرگونى هايى كه طى قرن اخير در گستره شعر پارسى پديد آمد و سخن منظوم را از قيد وزن و قافيه رهانيد بر فضاى آرام شعر او سايه نيفكند. اما وزن تازه اى كه نيما يوشيج براى منظومه «افسانه» خود كشف كرد وفضايى كه گلچين گيلانى در قطعه پرده پندار آفريد، رهى را به طبع آزمايى برانگيخت و از آميختن آن وزن و اين فضا مضمونى به شيوه خويش ساخت كه بسيار دل انگيز است:
بى تو اى گل در اين شام تارى
دامنم پر گل از اشك و خون است
ديدگانم به شب زنده دارى
خيره بر مجمرى لاله گون است
من خموشم ز افسرده جانى
شعله سرگرم آتش زبانى
با من اين آتش تند و سركش
داستانها سرايد ز خويت
شعله زرد و لرزان آتش
ماند اين گل به زرّينه مويت
زلف زرين تو شعله رنگ است
با دلم شعله آسا به جنگ است
رفتى از كلبه من به صحرا
لب فروبسته از گفتگويى
بوى گل بودى و بوى گل را
باد هر دم كشاند به سويى
امشب اى گل به كوى كه رفتى؟
دامن افشان به سوى كه رفتى؟
رهى در عرصه ترانه سرايى نيز حق بزرگى به گردن موسيقى ملى ما دارد و به جرأت مى توان گفت كه پس از عارف و شيدا و بهار، هنر تصنيف سازى و ترانه سرايى در ايران اوجى نيافت، ولى ترانه هاى زيبا و پر احساس رهى به اين رشته جلوه تازه اى بخشيد، ترانه هاى او بر دل نشست و در يادها ماند... كسانى كه ترانه هاى «نواى نى»، «آتشين لاله» «خزان عشق». «شب جدايى» «ديدى كه رسوا شد دلم». «من از روز ازل ديوانه بودم» را شنيده اند هنوز شور و گرمى و جذبه آنها را به ياد دارند.
زنده ياد داود پيرنيا كه سهم ويژه اى در حفظ اصالت موسيقى ملى ما دارد طى مصاحبه اى پس از مرگ رهى او را هنرمندى راستين، شخصيتى با وقار و شاعرى محجوب و فروتن خواند كه سينه اى بى كينه و دلى خالى از بخل و حسد داشت. معنويات را به ماديات برترى مى داد و غزليات و ترانه هايش رنگ و رونق تازه اى به موسيقى ملى ايران بخشيده بود.
مضامين مثنوى ها و قصايد و غزل هاى رهى يا حاصل شوريدگى هاى شاعر است يا تجلى زيبايى هاى طبيعت به ويژه وصف چهره و خوى زن كه پيوسته در شعر او حضورى آشكار دارد:
نه من پرستش روى نكو نمايم و بس
كسى كه روى نكو را نمى پرستد كيست؟
و يا:
آنكه پيش لب شيرين تو اى چشمه نوش
آفرين گفته و دشنام شنوده است منم
و چون از شيرين لبان به زعم خود وفايى نمى بيند مى گويد:
من از دلبستگى هاى تو با آيينه دانستم
كه بر ديدار خود اى تازه گل عاشق تر از مايى
آنگاه غم دل را به باده مداوا مى كند:
بس كه مشتاق مى ام از مى كشان دارم اميد
هر كه جامى پر كند، خالى كند جاى مرا
رهى از شعراى سلف به نظامى و سعدى و حافظ و صائب مهر مى ورزيد و بين شعراى معاصر بيش از همه به زنده يادان اميرى فيروزكوهى و احمد گلچين معانى دو دوست سخنور خود علاقه و حشر و نشر داشت چنانكه در اين باره گويد:
رُخَم چو لاله ز خوناب ديده رنگين است
نشان قافله سالار عاشقان اين است
«رهى» ز لاله و گل نشكفد بهار، مرا
بهارِ من گل روى «امير» و «گلچين» است
از رهى ديوان شعرى به نام «سايه عمر» و مجموعه اى به نام «آزاده» و نيز كتابى حاوى اثارى به نظم و نثر در رثاى وى به قلم ادباى ايرانى و افغانى و پاكستانى در دست است.
رهى از مال دنيا اندوخته اى جز انبوهى كتاب چاپى و خطى نداشت كه آنها را نيز در اواخر عمر به كتابخانه مجلس شوراى ملى ارمغان نمود.
وى در دنيا بيش از همه به مادرش و پس از وى به برادرزاده اش «گلرخ» مهر مى ورزيد. عشق مفرط او به مادرش به عقيده بعضى ها يكى از انگيزه هاى وى در پرهيز از ازدواج بود زيرا بيم آن داشت كه ورود زنى به عنوان همسر به حريم زندگى او، بين وى و مادرش فاصله ايجاد كند.
او مهر و احترام عميق خود را به مادرش چنين ابراز مى دارد:
مهربان مادر چو شاخ گل مرا
در سراى آب و گَل پرورده است
مى نشانم خون دل در پاى او
كو مرا با خون دل پرورده است
رهى خطى خوش داشت و اوقات فراغت خود را به خطاطى و نقاشى سپرى مى كرد. او آزاده اى بود كه فارغ از هرگونه قيد و بند مادى در درياى بى كران ادب درى غوطه ور بود، وى حدود يكسال قبل از مرگش دچار عوارض سرطان شد. او را براى معالجه به لندن فرستادند. در اينجا مورد عمل جراحى قرار گرفت و بخشى از معده او را برداشتند. بهبود نسبى يافت و در بستر بيمارى اين رباعى را سرود:
گردون مرا ز محنت هستى رها نخواست
مرگم رسيده بود وليكن خدا نخواست
آمد اجل كه از غم دل وارهاندم
اما زمانه از غم و رنجم رها نخواست
در بازگشت به ايران بيمارى رهى شدت يافت و سرانجام در سحرگاه بيست و چهارم آبان ماه ۱۳۴۷ در حاليكه بيش از ۵۹ بهار را نديده بود چشم از جهان گذران پوشيد و در آرامگاه ظهيرالدوله به بستر خاك آرميد و بدين سان فروزان شمعى در بزم زندگى خاموشى گرفت، شيرين سخن سراينده اى لب از نغمه فروبست و پاكباز عاشقى از معشوق خاكى گسست و به معبود افلاكى پيوست و شعرى كه براى پس از مرگش سروده بود بنا به وصيت او بر سنگ مزارش نقش بست. روانش شاد و يادش به جاودانگى گرامى باد.
الا اى رهگذر كز راه يارى
قدم بر تربت ما مى گذارى
در اينجا شاعرى غمناك خفته است
«رهى» در سينه اين خاك خفته است
فروخفته چو گل، با سينه چاك
فروزان آتشى، در سينه خاك
بنه مرهم ز اشكى داغ ما را
بزن آبى بر اين آتش، خدا را
به شب ها شمع بزم افروز بوديم
كه از روشندلى چون روز بوديم
كنون شمع مزارى نيست ما را
چراغ شام تارى نيست ما را
سراغى كن ز جان دردناكى
برافكن پرتوى بر تيره خاكى
ز سوز سينه با ما همرهى كن
چو بينى عاشقى، ياد «رهى» كن

صفحه اول
خبرهاى ايران
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •