|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ابوسعيد ابوالخير
فرق
|
|
|
|
|
|
|
بسوى خوشبختى
پنجشنبه فرا رسيد و پس از پايان كار با هم راهى خانه شديم. در بين راه ساكت بود. من هم ساكت ماندم، نميخواستم با حرف هاى بيهوده آرامشش را برهم زنم. تنها براى دادن كرايه تاكسى بر او پيشى گرفتم.
-چرا نگذاشتى حساب كنم؟ با خنده گفتم:
تو ميهمان هستى و من ميزبان.
زنگ را كه فشردم، مادر در را باز كرد. ريتا را معرفى كردم. به محض ورود به اتاق، بابك خودش را در آغوش او انداخت. ريتا با تك تك اعضاى خانواده آشنا شد و به صحبت نشست. تا اواخر شب با ما بود. هنگام بازگشت من و مسعود همراهيش كرديم. دلم ميخواست خانه اش را ياد بگيرم، اما او چند كوچه به منزلشان مانده، پياده شد و خداحافظى كرد. از مسعود پرسيدم: نظرت درباره او چيست؟
گفت: نظر بخصوصى ندارم. اما بايد دختر خوبى باشد. به طور كلى نظر اعضاى خانواده نسبت به ريتا مثبت بود.
ماه دوم تابستان، مسعود هم به جمع متأهل ها پيوست. مراسم عروسى بسيار ساده اى برگزار شد. ريتا فقط چند تن از دوستان و آشنايانش را دعوت كرده بود و تعداد ميهمانان بسيار محدود بود. خود او در لباس سپيد عروسى همچون فرشته اى زيبا و معصوم به نظر مى رسيد.
با رفتن مسعود خانه خالى به نظر مى رسيد و سرد و خاموش بود. هنوز به رفتن او عادت نكرده بوديم كه سعيد و بهرام هم راهى كردستان شدند. يك شب كه خسته از كار روزانه به خانه آمدم، ديدم عمويم در منزل ما ميهمان است. تا مرا ديد در آغوشم گرفت و گفت:
سعيده، تو خيال استراحت ندارى؟ گفتم:
چرا، خيلى خسته ام. دست نوازشى بر سرم كشيد و گفت:
با يك مسافرت ده روزه چطورى؟ پرسيدم:
كجا؟ گفت:
خوب معلوم است، مشهد. گفتم:
حالا چرا مشهد؟ عمو گفت:
خيلى سعادت ميخواهد كه انسان به زيارت امام هشتم برود.
آنها هر سال به مشهد مى رفتند، ميتوانم بگويم كه مشهد وطن دوم آنها بود. به عمو گفتم:
اما من تقاضاى مرخصى نكرده ام. مادر كه از ابتدا ما را زير چشمى مى پائيد گفت:
اين كه كارى ندارد، مرخصى شركت به عهده مسعود و آزمايشگاه هم با ريتا.
ساعت چهار بعدازظهر بعد، با قطار عازم مشهد شديم. در طول راه عمو سعى مى كرد مرا مشغول كند، آنقدر اهل كتاب و مطالعه بود كه بتواند در هر زمينه اى صحبت كند. زن عمويم زن متدين و با ايمانى بود و از اول حركت مشغول خواندن زيارتنامه بود. وقتى به مشهد رسيديم، در يكى از هتل هاى بزرگ اتاقى گرفتيم. من از شدت خستگى خيلى زود به خواب رفتم. وقتى چشم گشودم، عمويم در مقابل آينه سرش را شانه مى كرد. گفتم:
مثل اين كه خيلى خوابيدم. زن عمو كجاست؟ در جواب گفت:
او غسل زيارت كرد و به حرم رفت. حالا هم مقابل پنجره فولاد منتظر من است. اگر مى خواهى تو هم بيا.
در حرم جمعيت به قدرى زياد بود كه نزديك شدن به ضريح مطهر امكان نداشت. ما كنارى ايستاديم و عمويم بلندبلند زيارتنامه را خواند. سپس دور زديم و از در ديگر خارج شديم. زن عمو را پشت پنجره فولاد يافتيم و با هم راهى خيابان هاى شهر شديم.
ما بيشتر ساعت هاى روز را در حرم مى گذرانديم و موقع استراحت به هتل برمى گشتيم. زمان خيلى زود گذشت. هنگام مراجعت دلم گرفته بود، چقدر مجذوب آن محيط پاك و روحانى حرم و صداى نقاره خانه و آن مؤذن كه در روز سه نوبت مردم را به سوى خدا مى خواند، شده بودم.
سعيد و بهرام روز پيش از ما وارد شده بودند. سعيد از مسافرتش به كردستان راضى بود و مرتب از خانواده بهرام ياد مى كرد. من برق رضايت را در سيماى بهرام مى خواندم. هنگامى كه بسته سوغاتى را برابر مادر گذاشت، با صورتى كه از شرم سرخ شده بود گفت:
از طرف مادرم، براى شماست. به شوخى گفتم:
شما به مادرتان نگفتيد كه سعيد خواهر هم دارد؟ پس سوغاتى من كو؟ بيشتر سرخ شد و گفت:
سوغاتى شما را خودم تهيه كرده ام، چون مادرم نميدانست چه چيزى براى دخترى به سن و سال شما مناسب است. سپس برخاست و از اتاق خارج شد و وقتى بازگشت بسته اى را به من تعارف كرد. سعيد با تعجب گفت:
بهرام اين چه است كه مى كنى؟ اين مال خود توست. لبش را گزيد و گفت:
نه، اين متعلق به سعيده خانم است. سپس رو به من كرد و گفت:
اميدوارم بپسنديد. بسته را باز كردم، ضبط صوت نسبتاً كوچكى بود.
پرسيدم:
شما مطمئنيد اين مال من است؟
-مسلم بدانيد مال شما است. سعيد گفت:
اما بهرام، مگر تو اين ضبط را براى دانشگاه نگرفتى؟ اين بار نگاه غضب آلودش را به سعيد دوخت و گفت:
نه... ميان حرفش دويدم و گفت:
من فقط ميخواستم شوخى كرده باشم. شما بيشتر به آن احتياج داريد.
بدون هيچ پاسخى اتاق را ترك كرد.
از شوخى بيجاى خود شرمنده شدم و از سعيد خواستم آن را برگرداند. اما سعيد گفت «بى فايده است، او نمى پذيرد» داخل ضبط يك نوار بود. آن را روشن كردم. موسيقى كردى بود. از آن هيچ نفهميدم. صداى ضبط را بلند كردم، «حالا كه ضبط خودش را به من داده است، بگذار اقلاً از صدايش استفاده كند.»
جمعه شب فرا رسيد، همه با ديدن ضبط صوت يقين كردند كه ديگر بين من و بهرام كدورتى وجود ندارد و من گذشته را فراموش كرده ام. شب هنگام در حياط فرش انداختيم و نشستيم. در ميان گفتگويمان برق قطع شد. مادر براى آوردن روشنائى به داخل اتاق رفت. بهرام كبريت كشيد و آرام گفت:
نگران نباشيد، قطع برق زياد طول نمى كشد.
وقتى مادر با چراغ گردسوز آمد، بهرام چراغ را از دست او گرفت و در مقابل من گذاشت. شايد او بدون هيچ دليل اينكار را كرده بود، اما من احساس مى كردم توجه خاصى به من دارد. احساس مى كردم برايش اهميت دارم و او به من فكر مى كند. اواخر تابستان زندگى چهره كريه و زشت خود را به ما نشان داد.
شوهر سارا در اثر تصادف با كاميون جان خود را از دست داد. آرامش و سعادت خانواده از ميان رفت و جاى خود را به رنج و مصيبت داد. سال هاى خوشبختى آن دو چه زود تمام شد، فقط چهار سال با هم زندگى كرده بودند و سارا چشم به راه نوزادى بود كه بايد بدون محبت پدر، بزرگ مى شد. اين حادثه پشت پدر را خم كرد. چه گريه ها كه نكرديم و چه حسرت ها كه نكشيديم. خواهرزاده ام هنگامى به دنيا آمد كه تازه شب هفت پدرش را برگزار كرده بوديم. در بيمارستان همه براى سارا دلسوزى مى كردند. حميد بيش از ديگران در حسرت از دست دادن برادر مى سوخت. براى سارا بهترين اتاق را گرفتند. تا آخرين لحظه همه در كنارش بودند. وقتى پزشك قدم به سالن گذاشت، حميد جلو دويد و پرسيد:
دكتر... ؟ دكتر دست روى شانه حميد گذاشت و گفت:
يك پسر سالم و خوب! حال مادر هم رضايتبخش است.
با روحيه بدى كه سارا داشت، هيچ اميد نداشتم زايمانش طبيعى باشد. وقتى به خواست خدا، همه چيز خوب پيش رفت. مادر مجيد در بيمارستان ماند، ميخواست خودش مراقبت از عروسش را بعهده گيرد، در حالى كه خود او بيشتر به پرستارى نياز داشت. هر چه از او خواستيم به خانه برگردد قبول نكرد. از همه تشكر كرد و گفت:
اجازه بدهيد يادگار پسرم را خودم به خانه ببرم.
سارا اسم پسرش را پيمان گذاشت. مى گفت قبلاً با مجيد روى اين اسم توافق كرده اند. ديگران هم به انتخاب آنها احترام گذاشتند و آن را پذيرفتند. سارا را از بيمارستان به خانه خودشان بردند و پيمان را زير چتر حمايت خويش قرار دادند.
روزها مثل برق مى گذشت. من هم براى مدتى از فكر آزاد زندگى كردن خارج شده بودم. اما به تدريج و با گذشت زمان، همه چيز به روال عادى خود بازگشت و باز هم همه خويشان شب هاى جمعه گردهم جمع شدند. با اين تفاوت كه به جاى مجيد، برادرش حميد سارا را به خانه ما مى آورد و اواخر شب هم براى بردن او باز مى گشت. من ديگر خيلى كم بهرام را مى ديدم، چون جعه ها صبح زود از خانه بيرون مى رفت و شب ها ديروقت برمى گشت. سعيد هم درس را بهانه قرار داده، غيبت هاى او را توجيه مى كرد. پائيز و زمستان هم سپرى شدند و با رسيدن بهار، ديو خفته درون من بيدار شد. فكر مى كردم به اندازه كافى پس انداز كرده ام. ارقام درون دفتر پس اندازم هم بر اميدواريم مى افزود. يك روز صبح، همكارم، خانم محسنى كنارم نشست و گفت:
موافقى ناهار را با هم بخوريم؟
پذيرفتم. در ناهارخورى هر دو سينى هاى غذايمان را به گوشه سالن برديم و در جاى نسبتاً خلوتى نشستيم. بعد از آن كه غذايمان تمام شد پرسيد:
ببينم تا حالا به ازدواج فكر كرده اى؟
يكباره بدنم سرد شد. بعد از درگذشت مجيد هرگز در خانواده صحبتى از ازدواج به ميان نيامده بود. گفتم:
نه. پرسيد:
چرا؟
-خوب، چون خيال ازدواج ندارم لزومى هم ندارد كه به آن فكر كنم. سرى تكان داد و گفت:
اين چه حرفى است. هر دخترى بايد روزى ازدواج كند. حرفش را قطع كردم و گفتم:
خيلى ها هم بوده اند كه تا پايان عمر تنها زندگى كرده اند. نگاهى پر از سئوال به من انداخت و گفت:
آيا مسأله اى دارى كه از ازدواج فرار مى كنى؟ جواب دادم:
نه، من نه عاشقم و نه كسى دوستم دارد. فقط نميخواهم ازدواج كنم.
زندگى مجردى را بيشتر مى پسندم. نميخواهم مسئوليت قبول كنم. فقط همين.
-تنها تو نيستى كه از ازدواج مى ترسى. خيلى ها مثل تو هستند. اما وقتى ازدواج مى كنند به ترس قبلى خودشان مى خندند. هيچ چيزى بهتر از كانون گرم خانواده نيست، آنهم خانواده اى كه خود تو تشكيل دهنده آن باشى. از جا برخاستم و گفتم:
من اين كانون گرم را دارم. تشكيل مجددش را هم بى مورد مى دانم. دستم را گرفت و گفت:
كمى بيشتر فكر كن. من با مسعودخان هم صحبت كرده ام. گفتم:
نبايد اين كار را مى كردى. چون در خانواده ما ازدواج اجبارى نيست، دلم نميخواست كه مسعود از جريان با خبر شود.
بعدازظهر، به محض ورودم به آزمايشگاه، ريتا پيشم آمد و پرسيد:
امروز خانم محسنى را ديدى؟ گفتم:
تو هم مى دانى؟
-مگر اشكالى دارد؟ ديشب مسعود به من گفت و خواست تا با تو صحبت كنم.
-صحبت لازم نيست. من جوابم را به خانم محسنى داده ام. برقى در چشمانش درخشيد و گفت:
مى توانم بپرسم چه گفتى؟
-بله، به او گفتم كه خيال ازدواج ندارم. ريتا خودش را روى صندلى رها كرد و گفت:
چرا گفتى نه؟ خيال دارى تا چند سال ديگر مجرد بمانى. بالاخره روزى خسته ميشوى و مى بينى كه عمرت را بيهوده از دست داده اى. ممكن است آن روز دير باشد. به اطرافت نگاه كن و همه را ببين. گفتم:
ريتا من آرزوهاى زيادى دارم و با انگشت به سينه ام زدم و گفتم: نمى خواهم با ازدواج آرزوهايم را به گور ببرم. دلم ميخواهد تنها زندگى كنم و خيال دارم از ايران بروم. دوست دارم بروم و مدرك بگيرم.
-چه مدركى؟
-نميدانم، هر چيزى كه بتوان اسمش را مدرك گذاشت. اگر موفق نشدم برمى گردم و ازدواج مى كنم. سرى از روى تأسف تكان داد و گفت:
آى. ام. سارى. متأسفم. من براى تو خيلى ارزش قائلم و دوستت دارم.
گفتم:
من هم همينطور. گفت:
دروغ مى گوئى. اگر دوستم داشتى لااقل او را مى ديدى.
-وقتى نمى خواهم ازدواج كنم، چرا بايد ببينمش؟ خنديد و گفت:
شايد رأيت عوض شود.
-ريتا! اگر براى اثبات دوستى مان، قبول كنم كه فقط او را ببينم، راضى مى شوى؟ و قول مى دهى از اين پيشتر نخواهى رفت؟ دستم را گرفت و گفت:
مطمئن باش. فقط اجازه بده بيايد و او را ببين. اگر نپسنديديد، هر طور كه دوست داشتى عمل كن.
همان شب، مسعود و ريتا به خانه مان آمدند و مسعود موضوع را با مادر در ميان گذاشت و به سارا هم خبر داد. روز دوشنبه هفته بعد را براى خواستگارى تعيين كردند. آن روز به شركت نرفتم و همانند تمام دختران جوان به انتظار خواستگار در خانه ماندم. ولى هيچگونه تشويش و نگرانى نداشتم. مى دانستم كه قبولش نخواهم كرد. اعضاى خانواده يكى يكى رسيدند. سعيد و بهرام هم، برخلاف روزهاى گذشته، در منزل ماندند.
خواهرم با وسواس خاصى از ميان لباس هاى م يكى را انتخاب كرد و گفت:
اين بهتر است، اما نه، لاغرى ات را نشان مى دهد. بهتر است پيراهن پليسه بپوشى. رنگ آبى به صورتت مى آيد.
از كارهائى كه انجام مى دادند خنده ام مى گرفت. موهايم را جمع كرده بودم. سارا موهايم را باز كرد و گفت:
گردنت بلند است، بايد موهايت را روى شانه بريزى.
با من چه كارها كه نكردند. ريتا پرسيد:
مى ترسى؟
-نه، چون ميدانم ازدواجى در كار نيست.
وقتى عقربه ساعت شش ضربه نواخت، نگرانى را در سيماى همه ديدم. از بى تفاوتى خودم راضى بودم. با اولين زنگ، مسعود، مانند كسى كه منتظر شخصى مهمى است، بلافاصله در را باز كرد و با صداى بلند، به طورى كه همه مى شنيدند، به آنان خوشامد گفت. مادر به استقبالشان رفت و آنها را به اتاق پذيرائى راهنمائى كرد. مراسم آشنائى و معارفه انجام شد. سيما و سارا با عجله به اتاق من آمدند. صورتشان از هيجان گل انداخته بود. سارا گفت:
سعيده نميدانى چقدر خوشگل و برازنده است. خانم محسنى داخل شد، صورتم را بوسيد و گفت:
اميدوارم پرويز مورد پسندت قرار بگيرد. گفتم:
زياد اميدوار نباشيد.
دستم را گرفت و به طرف اتاق پذيرائى كشيد و من با سه همراه وارد شدم. خانم محسنى مراسم معارفه را انجام داد، من در برابر نگاه خريدار آنها قرار گرفتم. برادر پرويز به سراپاى من نگاه كرد و گفت:
خانم محسنى از شما خيلى تعريف مى كردند. حالا مى بينم كه واقعاً شايسته آن همه تعريف و تمجيد هستيد.
لبخندى زده و تشكر كردم. پرويز خيلى زود شروع به صحبت كرد. او جوان برازنده و شيك پوشى بود و بيشتر سعى داشت از اصطلاحات خارجى استفاده كند. با چنان اعتماد به نفس و اطمينانى حرف مى زد كه انسان فكر مى كرد آنچه مى گويد حقيقت محض است. صحبت از نامزدى به ميان آمد و اين كه دوران نامزدى براى آشنا شدن دختر و پسر به روحيات يكديگر لازم است. مادر پرويز زن فهميده و خونگرمى بود و خيلى زود در دلم جا گرفت. او رشته سخن را به دست گرفت و گفت:
اگر اجازه بدهيد جشن نامزدى كوچكى برگزار مى كنيم، بعد هم قرار عقدكنان و ديگر مراسم را مى گذاريم.
تا آمدم به خودم بيايم دختر نامزددارى شده بودم و حلقه بسيار گرانبهائى روى انگشتم درخشيد. شب ها، پس از اتمام كار در آزمايشگاه، پرويز به دنبالم مى آمد و با هم براى صرف شام به يكى از رستوران هاى مجلل مى رفتيم. آنقدر برايم كادو خريده بود كه همه چيز و همه كس را فراموش كرده بودم. به محض اينكه جلو يك فروشگاه مى ايستادم، مصرانه ميخواست بداند چه چيزى نظرم را جلب كرده تا آن را برايم بخرد. كم كم احساس كردم تنها با او مى توانم زندگى كنم و نه هيچكس ديگر. ديگر حتى شب ها، هنگام خواب هم چشمان بهرام به سراغم نمى آمدند.
ما با هم صحبت مى كرديم، اما غالباً از گفته هاى ش سر در نمى آوردم. او به عقد و خطبه عقد مى خنديد و معتقد بود تعهد اخلاقى كافى است. اما وقتى من احساس خودم را نسبت به مراسم عقد مى گفتم، مى گفت: «من به خاطر تو سر سفره عقد مى نشينم و مانند اجدادمان به عاقد بله مى گويم» و بعد با شوخى مسأله را عوض مى كرد.
يك روز با ريتا به صحبت نشستم و گفتم:
پرويز عقايد خاصى دارد. او به تمام اعتقادات ما مى خندد. ريتا پرسيد:
خوب، نظر خود تو چيست؟
-نميدانم. شايد اعتقادات و ايمان محكمى نداشته باشم. ولى او اصولاً به هيچ اصلى معتقد نيست.
بعد از آن چند بار ديگر هم در مورد آداب و رسوم و اعتقادات ملى و مذهبى بحث كرديم. هميشه حرف هاى پرويز مرا آشفته مى كرد. يكبار كه خيلى ناراحت شده بودم، به عنوان عذرخواهى برايم سينه ريزى از برليان خريد. كم كم احساس مى كردم هر چه بيشتر او را مى بينم و هر چه بيشتر با او حرف مى زنم. از او دورتر مى شوم. پس سعى كردم كمتر حرف بزنم و حرف هاى او را هم نشنيده تلقى كنم. به طورى كه يك شب گفت:
تو به حرف هاى من گوش نمى كنى؟ گفتم:
راستش نه و در حقيقت به بعضى از حرف هاى ت مى خندم. او گفت: بگذار از اين سرزمين برويم، آن وقت مى بينى كه تمام حرف هاى من درست است.
در خانه هميشه دختر ساكت و آرامى بودم. به همين دليل هيچكس نميتوانست به اسرار درونم پى ببرد. همه فكر مى كردند من راضى و خوشبخت هستم. اما چيزى مثل خوره وجودم را مى خورد. ميدانستم كه افكار پرويز با من يكى نيست. ميدانستم كه او هيچ قيد و بندى را نمى پذيرد و پايبند هيچ اصلى نيست. بر سر دوراهى قرار گرفته بودم. اگر با او مى رفتم، آرزويم برآورده مى شد، اما اگر نمى رفتم مى بايست نامزدى را به هم مى زدم. نميدانستم چه سرنوشتى در انتظارم هست. جدال سختى بود. نميتوانستم روياى زندگى در خارج را از سر بيرون كنم. پس تصميم خود را گرفتم به خود گفتم «با صبر و حوصله او را به راه خواهم آورد. هر چه باشد او مسلمان است و مسلمان زاده.»
دو ماه بعد سر سفره عقد نشستم و ازدواج ما رسمى شد. عاشقش نبودم. نگاهش وجودم را گرم نمى كرد. آينده را مبهم و تاريك مى ديدم.
در فرودگاه بهرام بسته اى به دستم داد و در حالى كه صدايش آشكارا مى لرزيد، برايم آرزوى سعادت كرد. بعد اشكى را كه از گوشه چشمش سرازير بود با دست پاك كرد. گفتم:
متشكرم. هديه شما را با خودم مى برم. به بسته اشاره كرد و گفت:
ناقابل است، فقط به رسم يادگارى و براى اينكه ما را فراموش نكنيد. به او سفارش سعيد را كردم و گفتم:
اميدوارم هنگام بازگشت هر دوى شما را در لباس مقدس پزشكى ببينم. در تمام طول نامزدى ما، هميشه خنده تمسخرآميزى بر لب داشت، اما هنگام خداحافظى، براى يك لحظه غم عظيمى را در نگاهش ديدم. نگاهى كه به جانم آتش زد و من با تمام وجود پذيراى آن شدم.
وقتى هواپيما اوج گرفت، احساس كردم دلم براى آن نگاه تنگ شده است و زير لب زمزمه كردم:
ما برمى گرديم. پرويز سرش را نزديكم آورد و گفت:
از حالا به بعد زندگى واقعى را درك مى كنى.
من فقط لبخند زدم.
آلمان را كشورى يافتم سرد و خشن. به خودم تلقين مى كردم كه اين احساس به دليل نفرتى است كه از هيتلر در دل دارم. به پرويز گفتم:
چرا من مجذوب آلمان نشده ام؟ خنده بلندى سر داد و گفت:
صبر كن، تازه رسيده اى.
اما حقيقت اين بود كه من واقعاً تحت تأثير آن همه عظمت قرار گرفته بودم، به طورى كه تا مدتى فراموش كردم ايرانى هستم و داراى اعتقادات خاص خودم.
ما زندگى مشتركمان را در آپارتمان زيباى او شروع كرديم. به تدريج با دوستان رنگارنگش آشنا شدم و در ميهمانى هائى كه مرتب به افتخار ما ميدادند، شركت كردم. باقى وقتمان را هم يا در كلوپ ها و دانسينگ هاى شبانه مى گذرانديم يا به تماشاى مراكز ديدنى و شهرهاى مختلف مى رفتيم. پرويز به اصطلاح خودش ميخواست مرا از لاك خودم درآورد و به دنياى تازه و به زعم خودش متمدن بود.
آنقدر سرگرم بوديم كه ديگر فرصت نداشتيم با عقايد هم كلنجار برويم. اما احساس ميكردم شوهرم در مورد شغلش به من دروغ گفته است. بيشتر رفت و آمد او به كلوب شبانه بود. يك شب كه برخلاف هميشه تنها بوديم، پرسيدم:
پرويز، پس تجارتخانه و كار تجارى تو كجاست؟ به من گفته بودى كه تجارت فرش مى كنى. اما در اين مدت تنها چيزى كه نديدم فرش بود. خنده اى سر داد و در حالى كه به طرف پنجره مى رفت، گفت:
اگر به تو مى گفتم صاحب سه كلوپ شبانه هستم با من ازدواج مى كردى؟ به فكر فرو رفتم و جوابى ندادم. پرسيد:
چرا ساكتى؟ گفتم:
نه! قبول نمى كردم. حالا هم از كرده خود پشيمانم. مگر دست از اين كار بردارى و شغل آبرومندانه اى انتخاب كنى.
خنده بلندى سر داد، به طورى كه رعشه بر اندامم انداخت. پرسيدم: مگر حرف من خنده دار بود؟
-مى خندم چون تو فكر مى كنى اينجا ايران است كه اگر كارى را دوست نداشتى بلافاصله تغييرش بدهى. دختر جان! اينجا اروپاست و هر كارى تابع ضوابط خاصى است. حالا بيا به جاى بحث هاى بيهوده، سرى به كلوپ بزنيم. منشى من رقاصه جديدى استخدام كرده، بايد با او ملاقات كنيم.
لباس پوشيدم و هر دو حركت كرديم. وقتى به آنجا رسيديم، آن رقاصه آمده بود. پرويز و منشى اش چند جمله به آلمانى رد و بدل كردند. سپس پرويز به من صندلى تعارف كرد و گفت خيلى زود برميگردد. گارسون نوشابه اى در مقابلم قرار داد و سيگارم را روشن كرد. غيبت پرويز طولانى شد. وقتى آمد عذرخواهى كرد و كنارم نشست. شروع به صحبت كردم، اما حواس او جاى ديگرى بود. چند بار به نام صدايش كردم، مثل كسى كه از خواب بيدارش كنند سراسيمه عذرخواهى كرد. فهميدم كه نگران است، به همين دليل سكوت كردم و مشغول تماشا شدم.
روزها و شب ها را در بى خبرى مى گذراندم. دلم را به كادوهائى كه برايم مى خريد خوش كرده بودم، اما آرزوى ديدن ايران را داشتم. كم كم از تجملات و شب نشينى ها و همينطور از زنان و مردانى كه هر شب در منزلمان بساط عيش و نوش و قمار راه مى انداختند، خسته شدم. پرويز در مقابل اعتراضاتم فقط مى خنديد و مى گفت: «تو هنوز با محيط اينجا سازگارى پيدا نكرده اى.»
داشم باور مى كردم زندگى همان است كه پرويز مى گويد. اما يك روز كه تنها و خسته از آن همه پوچى به پارك رفته بودم به دانشجوى جوانى برخوردم كه هموطنم بود. آشنائى با او دنياى ديگرى را به روى من گشود، دنيائى در مقابل دنياى تاريك من، دنيائى كه نور بود و روشنائى.
ملاقات هاى ما تكرار شد، در جريان همين ملاقات ها بود كه تورج به من نشان داد كه زندگى ما خيلى گستاخانه تر و بى پرواتر از زندگى خود آلمانى هاست. او مرا متوجه عمق و عظمت بى خبريم نمود و درهاى حقيقت را به رويم گشود. در كلامش نفوذى بود كه مرا به شدت تحت تأثير قرار مى داد. در يكى از روزها، پس از بحثى طولانى كه تا سر حد جنون عصبانى ام كرده بود، در حالى كه او لبخند تمسخرآميزى بر لب داشت گفت:
تو نادانى. هنوز نميدانى كه در چه لجنزارى دست و پا مى زنى... و بعد در حالى كه سعى مى كرد كلامش توأم با آرامش و خونسردى باشد، حقايق بيشترى را برايم روشن كرد.
در اثر تماس هاى مداوم با او، به اين نتيجه رسيدم كه بايد زندگى را از آلودگى پاك كنم. براى خانواده ام ننوشته بودم كه داماد تاجر آنها در آلمان به چه كارى مشغول است. نميخواستم روياى زيبائى را كه آنها براى زندگى من در خيال خود ساخته بودند نابود كنم. پرويز كه متوجه تغيير روحيه من شده بود و ميخواست علت آن را بداند، معاشرت با تورج را برايم قدغن كرد. از نظر پرويز، تورج فقط دانشجوئى بود كه براى گرفتن مدرك به خارج آمده بود و از زندگى هيچ نميدانست. از ديد او هر كس كه خارج از جرگه ما بود فاسد و گمراه به شمار مى آمد. من در وضعيت بدى بودم. بايد در دو جبهه مبارزه مى كردم. چون عقايد تورج را هنوز به طور كامل نپذيرفته بودم و هنوز نيمى از وجودم طالب آن زندگى اى بود كه پرويز برايم فراهم مى كرد. ولى از آنجا كه هر طينت پاكى سرانجام به حق و حقيقت گرايش پيدا مى كند، بالاخره در مقابل گفته هاى تورج تسليم شدم. با كمك بسيار او پاى دوستان پرويز را از خانه بريدم، اما با اين كار پرويز را هم از دست دادم.
در مدت دو سال اقامتم تا اندازه اى به زبان آلمانى آشنا شده بودم و ميتوانستم در مقابل دشنام ها و هتاكى هائى كه او در حضور دوستانش نثارم مى كرد، مقابله به مثل كنم. يكشب پس از مشاجره اى طولانى به صورتم سيلى زد و گفت:
زندگى من همين است كه هست. اگر ناراحتى به خانه ات برگرد.
وقتى تورج را ديدم بى اختيار گريستم. دستمالى به من داد و گفت:
آرام باش! هيچ مشكلى با گريه حل نميشود. گفتم:
مسئله ما ريشه اى عميق دارد. آنچه مرا آزار ميدهد بى ايمانى و بى اعتقادى اوست. نميتوانم باور كنم سال ها با مردى زندگى كرده ام كه به هيچ چيز اعتقاد نداشته. نمى خواهم باور كنم كه ثمره زندگيم با او چيزى جز گناه نبوده. تورج سرى تكان داد و گفت:
به هر حال اين مسأله اى نيست كه بشود بدون تعمق در موردش تصميم گرفت.
كابوس هاى وحشتناك يك لحظه آرامم نمى گذاشتند. زندگيم با پرويز خلاصه شده بود در بحث ها و مشاجرات طولانى. يك روز به دنبال بحثى تند، در حالى كه برق خشم در چشمانش مى درخشيد به من گفت:
اين حرف ها را آن دانشجوى خرافاتى توى مغز تو فرو كرده. گرچه برايم مهم نيست كه ديگران در موردم چى قضاوت مى كنند، اما دوست ندارم آن دانشجوى پاپتى مرا استنطاق كند. عقايد من فقط و فقط به خودم مربوط است. گفتم:
اگر زندگى تو و عقايد تو فقط به خودت مربوط است، پس چرا با من سر سفره عقد نشستى؟
در طول اتاق شروع به قدم زدن كرد، ناگهان روى پاشنه چرخيد و در مقابلم قرار گرفت و با عصبانيت گفت:
حالا پشيمانم! ببين با چه شهامتى به اشتباهم اعتراف مى كنم. فكر مى كردم با آوردن تو به اينجا، مى توانم اعتقادات پوچ و بى معنى را از مغزت خارج كنم. ولى متأسفانه اين فكرها آنچنان با خون تو عجين شده كه تلاش دو ساله من بى ثمر ماند.
بعد از ماجراى آن روز، تصميم گرفتم تمام حقايق را براى خانواده ام بنويسم. ولى وقتى شروع به نوشتن كردم مخاطبم خانم محسنى بود. از او خواستم راه چاره اى برايم بيابد. هنگامى كه نامه را پست كردم نفس راحتى كشيدم و به انتظار جواب نامه به روزشمارى پرداختم. به جاى نامه متن تلگرافى به دستم رسيد. خانم محسنى از من خواسته بود صبر كنم تا برادر پرويز، براى روشن شدن قضيه به آلمان بيايد. خوشحال شدم. زيرا پدرام مرد فهميده اى بود و مى توانست مرا در حل مشكل زندگيم راهنمائى كند.
پدرام خيلى زودتر از انتظار من رسيد. وقتى در فرودگاه مقابلم قرار گرفت، چون غريقى كه به ساحل رسيده باشد، احساس امنيت كردم. حس كردم بوى آشناى وطنم را مى دهد. وقتى آرام شدم پدرام گفت:
من براى كمك به تو آمده ام. خوددار باش و اجازه بده با خيال راحت مشكلت را حل كنم.
او را مستقيم به خانه نبردم، بلكه با هم به رستورانى رفتيم. جاى ساكت و آرامى بود و توانستيم به راحتى با هم حرف بزنيم. ابتدا او يك قهوه سفارش داد و به انتظار نشست تا من لب به سخن باز كنم. نميدانستم از كجا بايد آغاز كنم. بالاخره شروع كردم و گفتم. هنگامى كه خاموش شدم ديگر حرفى براى گفتن نداشتم.
پدرام قهوه ديگرى سفارش داد و با تأسف گفت:
ما اطلاع نداشتيم. تعجب من از اين است كه چرا تا حالا صبر كرده اى و موضوع را به ما خبر نداده اى؟
در جوابش سكوت كردم، زيرا با حرف هائى كه گفته بودم، تا اندازه اى جواب خودش را ميدانست.
به خانه رفتيم و به انتظار پرويز نشستيم. اما چون شب از نيمه گذشت و پرويز نيامد، به اتفاق پدرام به كلوپ رفتيم. پيشخدمت ما را به اتاق پرويز برد. وقتى وارد شديم از ديدن ما متعجب شد. دست پدرام را گرفت و او را نزد خود نشاند. پدرام پرسيد:
مى دانى ساعت چند است؟ پرويز به ساعتش نگاه كرد و گفت:
هنوز تا صبح خيلى مانده. پدرام پرسيد:
در قبال زنت احساس مسئوليت نمى كنى؟ اين درست است كه يك زن جوان تا صبح به انتظار شوهرش بنشيند؟ پرويز نگاهش را به من دوخت و گفت:
دليلى ندارد بيدار بماند. ميتواند بخوابد. من خودم كليد دارم.
طفره رفتن او از جواب باعث خشم برادرش شد. او با عصبانيت گفت:
چرا به ما نگفتى كه در آلمان كلوپ دائر كرده اى؟ پرويز خنده بلندى سر داد و گفت:
چه فرقى مى كند؟ چه تاجر فرش، چه رئيس كلوپ شبانه؟ پدرام مشت محكمى روى ميز كوبيد و گفت:
خيلى فرق مى كند. پرويز حرفش را قطع كرد و گفت:
من اينجا زندگى راحتى دارم. شما هم به پول من احتياج داريد. فراموش كردى ايران كه بودم چقدر از من قرض گرفتى؟ پدرام با خشم فرياد كشيد:
اگر ميدانستم از چه راه كثيفى پول به دست مى آورى هرگز از تو قرض نمى كردم. من آمده ام مشكل سعيده را حل كنم. اگر همسرت را دوست دارى بايد هر چه زودتر به ايران برگردى. در غير اينصورت من او را با خودم مى برم. گيلاسى براى خودش پر كرد و در كمال خونسردى گفت:
جداً تو اين لطف را در حق من مى كنى؟ پدرام يقه اش را گرفت و گفت:
تو كه اينقدر معشوقه داشتى پس چرا به ايران آمدى و از ما خواستى برايت دخترى خوب انتخاب كنيم؟ پرويز دست پدرام را از يقه كتش جدا كرد و گفت:
ميخواستم يك ايرانى را هم در خوشى هاى م شريك كنم. حالا كه لياقتش را ندارد همان بهتر كه برگردد.
حرف زدن با او بى فايده بود. هر دو به آپارتمان برگشتيم. يك ماه طول كشيد تا تمام مدارك لازم، از جمله وكالت نامه طلاق آماده و مهيا شد. در طول اين مدت، تورج و پدرام بارها سعى كردند پرويز را متقاعد كنند كه برگردد، اما بى حاصل بود. سرانجام روز بازگشت فرا رسيد. پدرام پى در پى سيگار مى كشيد و زير لب با خودش نجوا مى كرد و گاهى آهى از سينه برمى كشيد.
چمدان لباسم را برداشتم و آخرين نگاه را به آن آپارتمان انداختم. واقعاً همه چيز به پايان رسيده بود؟ گريستم. پدرام دستم را گرفت و بلافاصله آن را رها كرد و گفت:
سعيده تو مريضى؟ دارى از تب مى سوزى. گفتم:
مهم نيست. مسكن خورده ام. هر چه زودتر مرا از اين جهنم نجات بده!
در هواپيما بر مرگ آرزوهايم اشك ريختم. سر درد شديدى داشتم. مسكن ديگرى خوردم و چشم برهم نهادم. دو سال زندگى با پرويز چون فيلمى بر پرده سينما در مقابل چشمانم به نمايش درآمد. تحت تأثير داروها به خواب رفتم. وقتى چشم گشودم پرسيدم:
كى به تهران مى رسيم؟
-كمى تحمل داشته باش. ديگر چيزى نمانده. تو تقريباً تمام راه را در خواب بودى.
وقتى بر فراز خاك كشورم قرار گرفتم، باز هم گريستم. اما اين بار اشك شوق بود كه بر گونه ام جارى مى شد. در فرودگاه همه به استقبالم آمده بودند. بعد از تشريفات گمركى وارد سالن فرودگاه شديم. اولين كسى را كه ديدم پدرم بود. چقدر خوشحال شدم. سرم را روى سينه اش گذاشتم. قطره اشكى روى گونه اش غلتيد و گفت:
خدا را شكر. مادرم با آن چادر مشكى، چون فرشته اى پاك و معصوم به نظرم رسيد. مسعود و سعيد را در آغوش گرفتم و گفتم:
فقط دو سال از شما دور بودم. اما براى من مثل يك قرن گذشت.
مسعود دست پدرام را به گرمى فشرد و از او به خاطر زحماتش تشكر كرد. پدرام در فرودگاه از ما جدا شد. اما قول داد كه براى ديدنم بيايد. در خانه به مناسبت ورودم ميهمانى برپا بود. تمام اقوام جمع بودند و مرا زير رگبارى از پرسش هاى گوناگون قرار دادند. داشتم با عمويم صحبت مى كردم كه پرده اى سياه روى چشمانم كشيده شد و ديگر هيچ نفهميدم.
وقتى به هوش آمدم روى تخت بيمارستان بودم. مادر حوله نمناكى روى پيشانيم گذاشته بود و با نگرانى به من مى نگريست، با دقت به اطراف نگاه كردم و چون مطمئن شدم كجا هستم دوباره به خواب رفتم.
يك هفته تمام در بستر بيمارى بودم. اطرافيانم با دلسوزى از من مراقبت مى كردند. وقتى سلامت خودم را باز يافتم، پدرم با مهربانى از من خواست كه گذشته را فراموش كنم و به فكر آينده باشم. گفتم:
من هم دلم ميخواهد فراموش كنم. اما يقين ندارم كه بتوانم. دستم را ميان دست هاى مردانه اش گرفت و گفت:
اگر بخواهى موفق مى شوى. فقط بايد اراده كنى.
كار دادگاه به خوبى پيش مى رفت. روزى كه طلاقنامه را به دستم دادند،
پدرام گفت:
من به جاى پرويز متأسفم. تو دختر خوب و پاكى هستى. اما او لياقت تو را نداشت. اميدوارم در زندگيت سعادت و خوشبختى واقعى را پيدا كنى.
در ميان اعضاى خانواده، بهرام تنها كسى بود كه هنوز براى ديدنم نيامده بود. وقتى از پشت پنجره به اتاق خالى اش نگاه مى كردم، بغض گلويم را مى گرفت. خاطرات گذشته را به ياد مى آوردم. از پشت پرده همين اتاق بود كه دزدانه نگاهش مى كردم. او با چه شور و اشتياقى اتاقش را مرتب مى كرد و بعد به آشپزى مى پرداخت.
چه آينده اى در پيش رو دارم؟ چرا اين همه احساس پوچى مى كنم؟ باز هم جلو پنجره هستم و به اتاق او نگاه مى كنم. صورت مات و مبهوت او را، در آن روز كه پياز داغش روى گاز سوخت به ياد مى آورم. خنده ام مى گيرد. مادر كنارم مى آيد و مى پرسد:
به چى فكر مى كنى؟
-هيچى، دلم براى تمام گوشه و كنار اين خانه تنگ شده بود. هيچ چيز تغيير نكرده. فقط منم كه از يك دختر به بانوئى بيوه تبديل شده ام.
-بس كن، باز كه دارى خودت را زجر مى دهى. مگر قول ندادى...
ميان حرفش رفتم و گفتم:
چرا، اما دست خودم نيست. سيل اشك امانم نداد. به اتاقم پناه بردم و خودم را روى تخت رها كردم. به يادآوردم كه چگونه براى امتحان زبان به كمكم آمد. اما حالا حتى يك تلفن را هم از من دريغ كرده است. آيا من از او زياد متوقعم؟ آيا به عنوان خواهر سعيد نبايد از او انتظار داشته باشم؟
محبت بيش از حد خانواده، نه تنها از غم و اندوهم نمى كاست بلكه به آن نيز مى افزود. حالا مى فهميدم كه چقدر نادان و كوته فكر بودم. دوستى ها و محبت هاى اطرافيان را ناديده گرفتم و به دنبال روياى زهرآگين خود، زندگى و آينده ام را تباه كردم. آيا من به جوانيم خيانت نكرده بودم؟
ديدار بهرام كم كم به صورت آرزوئى برايم درآمده است. هر بار كه صحبتى از او به ميان مى آمد، سراپا گوش مى شدم. ميدانستم كه ازدواج نكرده و در همان ساختمانى كه سعيد مطب دارد، مطبى داير كرده است. اما به خودم اين اجازه را نمى دادم كه از سعيد در مورد او سئوالى بكنم. اغلب او را با پرويز مقايسه مى كردم، مردى كه سه سال از بهترين سال هاى جوانيم را به پايش تلف كرده بودم. هنوز به او فكر مى كردم و به زندگى و آينده اش علاقه نشان مى دهم. آيا از وقتى كه من بازگشته ام، آسوده و خوشبخت است؟ آيا جاى خالى مرا در زندگى حس مى كند؟ با هر زنگ تلفن از جا مى پرم و به خودم اميد مى دهم كه اوست و مى خواهد اظهار پشيمانى كند. ولى چنين نشد و من هر بار نااميدتر از قبل به جاى خودم برگشتم. تنها سرگرمى ام سحر، دختر كوچك مسعود و ريتا بود كه با شيرين زبانى هاى ش ساعات خالى ام را پر مى كرد. شب ها، سعيد نيز از كار روزانه اش برايم حرف مى زد ولى حتى يك بار هم حرفى از بهرام به ميان نياورد. بايد به نحوى كه ديگران متوجه اشتياقم نشوند از بهرام سراغ مى گرفتم.
بالاخره آن شب رسيد. سعيد خسته از كار روزانه بازگشته بود. برايش چاى آوردم، مقابلش گذاشتم و براى آن كه سر صحبت را باز كنم، گفتم:
خسته به نظر مى رسى.
-خستگى جسمى مهم نيست، اعصابم تحريك شده.
-چرا؟ خودش را روى كاناپاه رها كرد و گفت:
بيمارى دارم كه به سرطان لثه مبتلاست. خيلى جوان است.
-چند سال دارد؟
-چهارده سال و هيچ اميدى به بهبودى اش ندارم، چون بيماريش پيشرفت كرده.
-خودش هم ميداند؟
-نه، اما خانواده اش در جريانند. هرگاه توى چشمش نگاه مى كنم، براى اين كه نميتوانم كمكش كنم، بيشتر از خودم متنفر مى شوم. پدر و مادرش مى دانند، چند روزى بيشتر از عمر فرزندشان باقى نمانده، نميخواهند همه اميدشان را از دست بدهند و مرتب از من ميخواهند هر كارى مى توانم بكنم و او را نجات بدهم.
-خدا بايد خودش رحم كند. آهى كشيد و گفت:
بله، تنها او قادر مطلق است. صحبت را عوض كردم و گفتم:
چه شب گرمى است. راستى، آن وسايل پزشكى را كه برايتان فرستادم، استفاده كرديد؟ بلند شد. نفسى كشيد و گفت:
من استفاده كردم، اما بهرام نه.
-چرا؟ مگر به كار او نمى آمد؟
-چرا. اما مى گويد كادو است و بايد حفظ شود. دل به دريا زدم و گفتم:
چرا به خانه مان نمى آيد؟ مگر قهر كرده؟
-نه، قهر نكرده. سپس نگاه مستقيمش را به صورت من دوخت و گفت:
تو هيچ ميدانستى كه بهرام دوستت داشت؟ چون بعد از رفتن تو او هم زياد اينجا نماند و رفت. با ناباورى سر تكان دادم و گفتم:
نه، نميدانستم، از كجا بايد مى فهميدم؟ او هيچ وقت كارى نكرد كه من متوجه بشوم.
-نمى خواست نمك بخورد و نمكدان بشكند. من بعد از رفتنت به اين موضوع پى بردم. شبى كه رفتى تا صبح گريه كرد. وقتى به اتاقش رفتم مدتى نگاهم كرد، بعد گفت:
سعيد، بايد مرا ببخشى. دوست خوبى نيستم. پرسيدم:
چرا اين فكر را مى كنى؟ گفت:
چون برخلاف اعتمادى كه همه شما به من كرديد، من به خواهر تو علاقمند شدم. اما به خدا قسم هرگز به او به چشم بد نگاه نكردم. پرسيدم:
پس چرا زودتر نگفتى؟ لبخندى زد و گفت:
نميخواستم سعيده را بدبخت كنم. من دانشجوى فقيرى بيش نيستم. چطور ميتوانستم تمايلات او را برآورده كنم؟ او با من خوشبخت نمى شد.
ساعت ها با هم حرف زديم. وقتى ميخواستم از اتاقش خارج شوم گفت:
من فراموش مى كنم. تو هم قول بده كه اين موضوع را نديده بگيرى. قبول كردم و بعد از آن هم هرگز صحبتى از آن به ميان نيامد. پرسيدم؛
چرا به سنندج برنگشت؟ پوزخندى زد و گفت:
فكر مى كند در اين شهر گمشده اى دارد و مى خواهد او را پيدا كند. گفتم:
عجب گمشده اى! كاش من آنجا مرده بودم. دست روى شانه ام گذاشت و گفت:
ولى همه چيز عوض شده است. او تو را فراموش كرده. البته اميدوارم كه چنين باشد. ولى يقين ندارم. خوب، بگذريم و از درى ديگر صحبت كنيم.
فكر نمى كنى بهتر باشد كه تو به سركارت برگردى؟
-مى توانم؟
-چرا كه نه. به هر حال امتحانش ضررى ندارد. من با مسعود صحبت مى كنم و از ريتا مى خواهم كه با رئيس آزمايشگاه صحبت كند. و اما در مورد خودت؛ بايد همه گذشته ات را فراموش كنى. بايد فكر كنى همان سعيده اى هستى كه پيش از رفتن به آلمان بودى. البته به جز... حرفش را قطع كردم و گفتم:
مى دانم مى خواهى چه بگوئى. با اين كه سن و سالم از همه شما كمتر است، ولى فكر مى كنم به حد كافى تجربه اندوخته باشم و بدانم كه دنبال هواى نفس رفتن نتيجه اى جز بدبختى به بار نمى آورد. سعيد گفت:
دلم مى خواهد آنهائى كه مثل آن روزهاى تو فكر مى كنند داستانت را از زبان خودت بشنوند. به شوخى گفتم:
چطور است ترتيب يك برنامه تلويزيونى را بدهى؟
-خوبست. بعد در حالى كه آهنگ محزون را زير لب زمزمه مى كرد، از در خارج شد.
با تلاش مسعود و ريتا، توانستم دوباره به سركار برگردم. تصميم گرفته بودم گذشته را فراموش كنم، ولى نمى شد. چند روزى از شروع كارم نگذشته بود كه با پدرام تماس گرفتم. از شنيدن صدايم اظهار خوشحالى نمود و حال همه را پرسيد. دلم مى خواست چيزى از پرويز بگويد. اما نگفت. ناچار پرسيدم:
از آلمان چه خبر؟ متوجه منظورم شد و گفت:
با پرويز قطع رابطه كرده ايم. اما يكى از دوستان به ما اطلاع داد كه با يكى از همپالكى هاى ش ازدواج كرده.
گوشى تلفن در دستم مى لرزيد، اما به هر شكلى بود تبريكى گفته و براى او آرزوى سعادت و خوشبختى كردم. بعد از قطع تلفن بى اختيار گريستم. در آن موقع كسى در اتاق نبود. وقتى مسعود با انبوهى از پرونده وارد شد، از ديدن چشمان اشكبار من ترسيد و پرسيد:
چه اتفاقى افتاده. گفتم:
|
|
|
|
|
عماد خراسانى
يادگار
خوش آنزمان كه مرا نيز طرفه يارى بود
غمى نبود و گر بود غمگسارى بود
دلم اميدى و عشقى و آرزوئى داشت
وصال و هجرى و آشوب و انتظارى بود
به بلبلان سيه مست باغ ميماندم
شكفته خاطرم از بوى گلعذارى بود
به يك نظاره رويش بباد ميدادم
گرم به آينه دل زغم غبارى بود
بهم حكايت دل با نگاه مى گفتيم
ميان چشم من و چشم او مدارى بود
دلا چه زود سيه روز و بيقرار شدى
خوش آن كه با سر زلفى تو را قرارى بود
چه بود؟ چه بود؟ حيرتم آيد از اين فسانه كه رفت
چه روزگارى گذشت و چه روزگارى بود
بقول اختر چرخ سخنورى «پروين»
بكار گاه جهان هر چه بود كارى بود
خداى خواست كه ماند بدهر از تو نشان
«عماد» از تو در اين خانه يادگارى بود
|
|
|
|
|
صائب تبريزى
جاى تو خالى!
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
عالم پر است از تو و خاليست جاى تو
هر چند كاينات گداى در تواند
يك آفريده نيست كه داند سراى تو
اين مشت خاك من چه بود لايق نثار
هم از تو جان ستانم و سازم فداى تو؟
غير از نياز و عجز كه در كشور تو نيست
اين مشت خاك تيره چه دارى سزاى تو
«صائب» چو ذره ايست چه دارد فدا كند؟
اى صد هزار جان مقدس فداى تو
|
|
|
|
|
شوريده
شادى
وصلم ميسرست ولى بر مراد نيست
بر دل نهم چه تهمت شادى؟ كه شاد نيست
غم ميفرست ليك باندازه ميفرست
يك دل درون سينه ما خود زياد نيست
|
|
|
|
|
اميرى فيروزكوهى
ديار عشق
بحالتى كه منم حال را مجالى نيست
سخن بجهد چه گويم كه ذوق و حالى نيست
زپاكى گهر از بحر بى نياز ترم
لب خموش مرا حاجت سئوالى نيست
گناهكارى از اين بيشتر چه مى باشد
كه يكجهان گنهت هست و انفعالى نيست
غبار آينه برهان روشنائى اوست
عزيز دار دلى را كه بى ملالى نيست
بزندگى چه فراغ از خيال مى طلبى
كدام خواب كه آلوده خيالى نيست؟
حساب سال و مهت در ديار بى عشقى است
در آن ديار كه عشق است، ماه و سالى نيست
|
|
|
|
|
عبيد زاكانى
بيكار!
دلا باز آشفته كارى مكن
چو ديوانگان بيقرارى مكن
گرت نيست دردى غنيمت شمار
ورت هست فرياد و زارى مكن
چو كارت زعشقست و بارت زعشق
شكايت زبى كار و بارى مكن
نگارا نگارا جدائى ز ما
خدا را اگر دوست دارى مكن
اگر چشم سر مست او ديده اى
دگر دعوى هوشيارى مكن
زجور و جفا هر چه ممكن بود
بكن، ترك پيمان و يارى مكن
«عبيد» ار سر عشق دارى بيا
در اين راه جز جانسپارى مكن
|
|
|
|
|
ابوسعيد ابوالخير
فرق
اى شمع به خيره چند بر خود خندى؟
تو سوز دل مرا كجا مانندى؟
فرق است ميان سوز كز جان خيزد
با آن كه بريسمانش بر خود بندى
|
|
|
|
|
سعدى
حور در بهشت
زينهار از دهان خندانش
و آن لب لعل و در دندانش
مگر آن دايه كاين صنم پرورد
شهد بودست شير پستانش
باغبان گر به بيند اين رفتار
سرو بيرون كند زبستانش
ور چيدن حور در بهشت آيد
همه خادم شوند غلمانش
|
|
|
|