|
|
|
|
|
|
|
خاطرات دكتر محمدعلى مجتهدى (بنيانگذار دانشگاه صنعتى آريامهر)
شاه آدم وطنپرستى بود، اما ضعيف النفس و بى سواد بود
در مورد پروفسور رضا خودم با اين گوش هاى خودم شنيدم كه وقتى او را بركنار كرد گفت با آدم احمقى طرف بوديم
خوب.... اگر احمق است، چرا آوردى، چرا وقتى فهميدى او را سفير كبير ايران در يونسكو كردى؟
شاه زياده از حد خود بزرگ بين بود و آدم هاى كوچك را سر كارهاى بزرگ مى گذاشت.
|
|
|
|
|
|
|
مصاحبه منتشر نشده با عصمت الملوك دولتشاهى درباره كشف حجاب
رضاشاه در موريس ازرفتار محمدرضا شاه مأيوس شده بود: مى ترسم اوضاع كشور آشفته بشود و كشور دست آخوندها بيفتد- رضاشاه
-خانم دولتشاهى، با تشكر از شما كه در اين گفتگو شركت كرده ايد، لطفا در مورد سوابق خانوادگى خودتان مطالبى كه به ياد داريد بيان كنيد.
*من در سال ۱۲۸۴شمسى به دنيا آمدم، پدربزرگم ملقب به مشكوه الدوله از طايفه قاجار بود به همين دليل هم در دوره قاجاريه سمتهاى دربارى داشت پدرم غلامعلى ميرزا مجلل الدوله در زمان سلطنت رضاشاه رئيس تشريفات دربار بود، به همين دليل الفت خاصى ميان او و رضاشاه برقرار بود.
مادرم، گوهرملك نام داشت، مجموعا ۲خواهر (اشرف السلطنه و عزت) و دو برادر داشتم.
دو برادرم احمد ميرزا و عباس ميرزا را رضاشاه براى تحصيل به خارج فرستاد. يكى در دانشگاه وست مينستر انگلستان و ديگرى در سن سير فرانسه تحصيل كرد. وقتى كه به ايران برگشتند، سرمايه اى از ارث پدرى داشتند، اما متأسفانه هيچكدام عاقبت بخير نشدند و در نتيجه اعتياد به ترياك و الكل درگذشتند.
يك روز كه براى ديدن احمد ميرزا رفته بودم، با آه و ناله گفت: «ببين چه ريختى شدم. » عباس ميرزا هم، كه ترياك را در عرق حل مى كرد و مى خورد، كبدش عيب پيدا كرد و مدتى در بيمارستان شهربانى بسترى شد. هر دو جوان، با آن كه تحصيلكرده بودند، دستى دستى خودشان را به كشتن دادند.
-با رضاخان چگونه آشنا شديد و چطور شد او شما را به همسرى انتخاب كرد؟
*موقعى كه ۱۳يا ۱۴ساله بودم خواستگاران زيادى داشتم كه يكى از آنها سردار سپه بود، من حتى يك عكس هم از سردارسپه نديده بودم و نمى دانستم آيا او هم مرا ديده بود يا نه، ولى چون پدرم خيلى از رضاخان تعريف مى كرد و مى گفت او مرد بااستعداد و خوبى است، من هم نتوانستم حرفى بزنم و توصيه او را گوش كردم. از آن موقع به بعد، سردارسپه هر شب به منزل ما مى آمد، هدايائى هم با خودش مى آورد. مثلا يك شب كيسه اى پر از ليره آورد.
خواهرم عزت خانم هم خيلى مراقب بود، غذا مى پخت و با مشروب پذيرائى مى كرد. اين پذيرائى ها موجب شده بود كه بعدها رضاشاه به هر مناسبت از او تعريف مى كرد.
-عكس العمل تاج الملوك (همسر ديگر رضاخان) نسبت به اين ازدواج چگونه بود؟
*اتفاقا شب عروسى، او دم در حياط ايستاده بود و چون از اين موضوع خيلى ناراحت بود، مرتب فحش مى داد و جيغ مى كشيد او نمى خواست هوو داشته باشد. چند نفر را هم با خود آورده بود تا به نحوى مجلس عروسى را به هم بزنند، اما سردار سپه متوجه شد و به چند سرباز دستور داد او را از مجلس خارج كنند و به خانه اش ببرند.
- درباره همسران رضاخان سردار سپه و چگونگى روابطش با آنها توضيح بيشترى بدهيد؟
*رضاشاه چهار همسر اختيار كرد. همسر اول او دختردائى اش بود كه مدت زيادى با هم زندگى نكردند چون موقع زايمان از دنيا رفت، از اين زن يك دختر به نام همدم باقى بود.
همسر دوم رضاشاه، تاج الملوك، زنى حسود، بداخلاق و زشت بود كه چشم ديدن هيچ كس را نداشت، تاج الملوك بعضى وقت ها افرادى را مى فرستاد با من دعوا كنند. حتى بچه هاى خود را براى دعوا گرفتن مى فرستاد.
وقتى كه در نزديكى كاخ مرمر زندگى مى كردم ، يك روز محمدرضا آمد و گفت: «از اينجا بلند شويد، اينجا خانه ماست ». گاهى به يك زن مشهدى متوسل مى شد كه برايش جادوجنبل كند و به دعا نويس و رمال مراجعه مى كرد. با اين همه، تاج الملوك هيچ وقت به هدف خود نرسيد و نتوانست نظر شاه را از من برگرداند.
همسر سوم رضاشاه، توران اميرسليمانى بود كه مدتى پيش فوت كرد. او مدت زيادى با شاه زندگى نكرد و شاه او را طلاق داد.
غلامرضا مدت كمى پس از طلاق مادرش متولد شد و مادرش با زحمت زياد او را بزرگ كرد. مادر غلامرضا اهل بذل و بخشش بود ولى پسرش خيلى خسيس بود. رضاشاه هم از او خوشش نمى آمد و مى گفت بچه تنبلى است، غلامرضا هم بعدها با هما اعلم، دختر امير اعلم ازدواج كرد كه به متاركه انجاميد. پس از آن با منيژه جهانبانى ازدواج كرد و در حال حاضر با همسر و فرزندانش در پاريس زندگى مى كند.
-روابط رضاشاه با خانواده شما بعد از ازدواج چگونه بود؟
*او با پدرم رابطه خوبى داشت و احترام فوق العاده اى به او مى گذاشت بعضى اوقات كه با هم ورق بازى مى كردند و پدرم بازنده مى شد، رضاشاه پولهائى را كه از او برده بود به او پس مى داد در حالى كه با هيچ كس ديگر اين كار را نمى كرد.
-در مورد واقعه اى كه در قم در حرم مطهر حضرت معصومه (س) اتفاق افتاد و دخالت مرحوم شيخ محمدتقى بافقى در اين موضوع چه خاطره اى داريد؟
بله شب عيد نوروز سال ۱۳۰۶براى زيارت به قم رفته بوديم دخترهاى شاه (شمس و اشرف ) هم با عده اى ديگر، كه اسمهاشان يادم نيست با ما بودند.
بعد از زيارت ، قرار بود در قسمت بالاى غرفه هاى رواق كه بين حرم و ايوان قرار دارد چادرهاى سياه خود را با چادر سفيد كه همراه برده برديم عوض كنيم همه اين كار را با سرعت انجام دادند ولى من دقت و سرعت لازم را در اين كار به كار نبردم در نتيجه، مدتى بدون چادر يعنى بى حجاب شدم
مشاهده اين وضعيت از سوى آقائى كه مشغول موعظه بود بشدت مورد اعتراض قرار گرفت، بعد هم يكى از علما كه در حرم مطهر حضور داشت، در تائيد گفته هاى آن آقا مطالبى را عنوان كرد كه نزديك بود بلوائى بر پا شود. شايد همين شيخ محمدتقى بافقى كه شما مى گوييد باشد. به هر حال، با كمك افراد شهربانى فورا از حرم خارج شديم و به منزل توليت رفتيم، ماموران شهربانى گزارش تند و تيزى از اين واقعه به تهران مخابره كردند. رضاشاه به محض اين كه با خبر شد، همراه با عده اى از صاحب منصبان قشون و نيروهاى نظامى فورا به قم حركت كرد.
آنچه بعدا شنيديم اين بود كه شاه در نهايت عصبانيت وارد صحن مطهر شد و دستور داد شيخ را به پشت روى زمين دراز كنند و بعد هم با عصائى كه در دست داشت پياپى ضرباتى به او زد. در نتيجه اين پيشامد، شهر به هم خورد و چند روزى در قم حكومت نظامى برقرار شد. مدتى بعد مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى در ملاقاتى با شاه وساطت كرد و آن شيخ و عده ديگرى كه حبس بودند از زندان آزاد شدند.
-همان طور كه اطلاع داريد، كشف حجاب زمانى اجرا شد كه شما همسر شاه بوديد. چه خاطراتى از اين موضوع داريد؟
*در آن زمان، كليه طبقات مردم پايبند به اصول اخلاقى خاصى بودند. خانمها در كوچه و خيابان كمتر رفت و آمد مى كردند. مسأله چادر نبود و اكثر زنان در آن روزگار چاقچور داشتند كه نوعى روبنده بود. در چنان اوضاع و احوالى يكدفعه، با زور و اعمال قدرت، دستور رفع حجاب داده شد. به همين دليل هم با عكس العمل شديد مردم روبه رو شد.
يادم مى آيد ما حتى موقعى كه در اتومبيل نشسته بوديم و حجاب نداشتيم، از ديدن عابران خجالت مى كشيديم، اين موضوع، مربوط به طبقه خاصى نبود و عموم مردم از اين دستور بدون مطالعه در رنج و عذاب بودند. آن روزها رضاشاه دستور داده بود كه همه ما بايد بى حجاب باشيم. اين كار اول بسيار مشكل بود خجالت مى كشيديم و خيلى ناراحت بوديم، اوايل كلاه پوست سرمان مى گذاشتيم و پالتو پوست با يقه بلند مى پوشيديم، سعى مى كرديم كمتر در انظار ظاهر شويم و به همين دليل اغلب به بيرون شهر مى رفتيم. يادم مى آيد در آن روزها معمولا به باغ حسام السلطنه در اكبرآباد مى رفتم تا ناچار نباشم در انظار عموم مردم بى حجاب باشم چون از خودمان اختيار نداشتيم، مجبور به اطاعت از دستور شده بوديم
-در مورد فرزندان خود اگر مطلبى گفتنى است بفرمائيد.
*پس از ازدواج با سردار سپه فورى بچه دار شدم، اولين فرزندم عبدالرضا بود. عبدالرضا حال در آمريكا با همسر و فرزندانش زندگى مى كند. الان ۱۲سال است كه هيچ تماسى با من نگرفته و حتى يك نامه هم نفرستاده است
فرزند بعدى من احمدرضا بود. او در سن ۵۴سالگى به علت سرطان خون درگذشت. محمودرضا فرزند سوم من بود كه بعدها با مريم اقبال ازدواج كرد. ولى چند روز بعد از ازدواج از هم جدا شدند. الان هم در آمريكا زندگى مى كند.
فاطمه فرزند بعدى من است در جوانى خواستگارهاى زيادى داشت. برادرش محمودرضا با يك آمريكائى به نام هيلر دوست بود و همين دوستى به ازدواج هيلر با فاطمه انجاميد. حاصل اين ازدواج دو پسر و يك دختر بود. متأسفانه هيلر ديوانه و عصبى بود و فاطمه را خيلى اذيت كرد و دخترش را هم كه آرزو نام داشت. كشت پسران فاطمه در حال حاضر تابعيت كشور آمريكا را دارند. رفتار هيلر با فاطمه باعث شد با دخالت دربار از هم طلاق بگيرند. فاطمه پس از طلاق با خاتمى ازدواج كرد. روابط آن دو با هم خوب بود و از هم دو پسر پيدا كردند. فرزندان فاطمه ازدواج كرده اند. گاهى با تلفن احوالم را مى پرسند و گاهى كمك مالى جزئى هم مى كنند.
مدتى بعد تيمسار خاتم هم در اثر سقوط هواپيما كشته شد.
-آيا علت واقعى مرگ تيمسار خاتمى را مى دانيد؟
*او مرد باعرضه و بالياقتى بود و چون فرمانده نيروى هوائى بود، شاه از او مى ترسيد و دستور داد تا به نحوى كشته شود. گفته مى شد كه خاتم با كمك آمريكائيها سيستمى را در هواپيمائى ايجاد كرده و با آنها وارد معامله در طرحهاى چندين ميليون دلارى شده بود. اين بود كه شاه از او وحشت كرد.
يك بار كه براى ورزش كايت سوارى رفته بود كارى كردند كه سقوط كند. پس از سقوط به من تلفن كردند و گفتند در بيمارستان فوت كرده است بيچاره فاطمه همين طور به دنبال جنازه سرگردان بود. آن از هيلر نكبت بيكاره و اين هم از عاقبت خاتم فاطمه بعد از كشته شدن خاتم ديگر ازدواج نكرد و سرانجام در اثر ابتلا به سرطان روده و بى نتيجه ماندن معالجات در سال ۱۳۶۶درگذشت آخرين فرزندم هم حميدرضا بود.
او اصولاً علاقه اى به تحصيل نداشت به هر مدرسه اى كه او را مى فرستادند درس نمى خواند اما به هر ترتيب كه بود كلاس ششم ابتدائى را تمام كرد. بعد براى او يك معلم سرخانه به نام آقاى جليلى گرفتند. او هم به زور تا كلاس هشتم حميدرضا را بالا آورد و چون طاقت نياورد رفت، بعد از وقايع شهريور ۱۳۲۰بيكاره بود تا اينكه در سالهاى ۴۰و ۴۱توانست ديپلم متوسطه بگيرد آن هم نه در امتحانات عمومى بلكه براى او حوزه خاصى ترتيب دادند تا به عنوان ديپلمه شناخته شود. محمودرضا و احمدرضا هم در تحصيل زياد موفق نبودند. به همين جهت بعد از شهريور سال ۱۳۲۰به كارهاى اقتصادى پرداختند. حميدرضا ابتدا با مينو دولتشاهى ازدواج كرد اما از ابتدا هيچ توافق اخلاقى با هم نداشتند. تا اينكه كارشان به طلاق كشيد.
مينو قبلا دو بار ازدواج كرده و خيلى اهل معاشرت بود. حميدرضا پس از آنكه مينو را طلاق داد با هما خامنه ازدواج كرد.
-مثل اين كه حميدرضا و همسرش هما خامنه مدتى با تيمسار نصيرى اختلاف و درگيرى داشتند؟ علت اين اختلاف چه بود؟
*اين سئوال براى خيلى ها مطرح بود. يك بار كه به طور خصوصى از هما پرسيده بودند چرا نصيرى براى شما پرونده سازى مى كند.
در جواب گفته بود: زمانى كه تيمسار نصيرى رئيس شهربانى بود، دوستى به نام نيلوفر داشتم كه خيلى زيبا بود و تيمسار نصيرى به او نظر داشت، شبى نيلوفر با دوستش به منزل ما در صاحبقرانيه آمده بود. شب هم پيش ما ماندند و صبح روز بعد، پس از خوردن صبحانه، ساعت ۱۰خواستند بروند.
آن زمان هنوز تاكسى سرويس خيلى معمول نبود و آنها پس از خارج شدن از منزل سوار تاكسى معمولى شدند. پس از حركت و دور شدن از كاخ صاحبقرانيه، اتومبيل شهربانى تاكسى را متوقف كرد و مأموران آن دو خانم را به اداره كل شهربانى پيش تيمسار نصيرى بردند.
مأموران به دستور نصيرى از مدتى پيش نيلوفر را تحت نظر داشتند اما در آن موقع توجه نكرده بودند كه آنها از خانه حميدرضا خارج شده اند. در اداره كل شهربانى وقتى كه نصيرى با نيلوفر مواجه شد به او گفت من رئيس شهربانى هستم و تو نمى توانى از چنگم فرار كنى! ظاهراً در آنجا بين نصيرى و نيلوفر درگيرى لفظى صورت گرفت و نصيرى كه از برخورد نيلوفر عصبانى شده بود بلافاصله دستور بازداشت نيلوفر و دوستش را در طبقه همكف ساختمان شهربانى صادر كرد.
تقريبا ۴ساعت بعد نيلوفر موفق شد از طريق همراهى و كمك يك سروان در بازداشتگاه با تلفن مرا در جريان بگذارد. فوراً لباس پوشيدم و همين كه خواستم از منزل بيرون بروم، حميدرضا پرسيد چه شده؟ گفتم: نيلوفر را دستگير كرده اند. فورا با اتومبيل خودم را به شهربانى رساندم و چون اتومبيل نمره دربار داشت نگهبان ها مانع نشدند و من داخل شدم، حتى از مسئول اطلاعات كه پرسيدم آن دو خانم كجا هستند، نتوانست در مقابل من چيزى بگويد و جاى آنها را نشانم داد. نيلوفر و دوستش روى نيمكتى نشسته بودند.
درست زمانى كه از نيلوفر مى پرسيدم چى شده و چرا شما را اينجا آورده اند، يكدفعه پشت سرم صدائى شديد شنيدم برگشتم ديدم حميدرضا محكم با لگد به در كوبيد به طورى كه در از جاى خود جدا شد و او در حالى كه دستهايش را به كمر زده بود وارد شد. پشت سرش هم تيمسار خلعتبرى، معاون شهربانى با چهره اى درهم و نگران ايستاده بود.
فهميدم حميدرضا پس از خارج شدن من از منزل، بدون آن كه متوجه شوم، با اتومبيل ديگرى دنبال من آمده، تيمسار خلعتبرى آمد جلو و در برابر حميدرضا احترام نظامى بجا آورد و گفت: قربان، اين دو خانم بدون اطلاع ما تازه به اينجا آمده اند و خيلى زود بيرون مى آيند.
حميدرضا در حالى كه همچنان دست به كمر بود به خلعتبرى گفت: برو به رئيست بگو بيايد.
نصيرى كه در طبقه بالا بود وقتى از جريان اطلاع يافت چون توجه داشت اگر حميدرضا در اين موقعيت و در حضور كادر شهربانى با او مواجه شود، احترامى برايش باقى نخواهد ماند. لذا از خلعتبرى خواست تا حميدرضا را نزد او به طبقه بالا بياورد.
خلعتبرى پس از پائين آمدن از طبقه بالا به حميدرضا گفت: تيمسار خواهش كردند شما به اتاق ايشان تشريف بياوريد. حميدرضا اين بار با صداى بلند گفت: بگو بيايد پائين.
نصيرى كه حرفها را گوش مى داد براى اين كه وضع بدتر نشود تصميم گرفت خودش به سمت پائين حركت كند.
نصيرى به طرف پائين حركت كرد و همين كه به پاگرد پله ها رسيد، به حالت احترام نظامى پائين آمد. همه به حال سكوت ايستاده بودند و تماشا مى كردند كه اگر برادر شاه با تيمسار نصيرى روبه رو شود چه اتفاقى خواهد افتاد.
همين كه نصيرى به پله سوم رسيد، حميدرضا هم پايش را روى همان پله گذاشت، بلافاصله به دوش نصيرى چنگ انداخت و درجه و مدالهايش را كشيد. لباس نصيرى پاره شد و قسمتى از بدنش آشكار شد.
همين كه نصيرى دوباره به حالت نظامى احترام كرد، حميدرضا سيلى محكمى به صورت او زد. نصيرى باز دستش را بالا آورد تا احترام نظامى كند و حميدرضا سيلى ديگرى به طرف ديگر صورتش زد. تيمسار خلعتبرى كه از سالها پيش مرا مى شناخت و در حكم پدرم بود (زمانى كه در خيابان صفى عليشاه زندگى مى كردم با دخترش همكلاس بودم) به من گفت: هما تو يك كارى بكن! اين بود كه من جلو رفتم و مانع كتك خوردن بيشتر نصيرى شدم، خلعتبرى هم براى اين كه جلوى آبروريزى بيشتر رئيس شهربانى را بگيرد، نصيرى را به داخل نزديكترين اتاق برد، اما حميدرضا دست بردار نبود و توقع داشت نصيرى از نيلوفر و دوستش معذرت خواهى كند.
پس از اين جريان، نصيرى كينه حميدرضا را به دل گرفت او را زير نظر داشت و هر نقطه ضعف او را به شاه گزارش مى داد.
ساير اعضاى خانواده پهلوى هم كمابيش با نصيرى رابطه خوبى نداشتند. هرطرف كه براى گردش و تفريح مى رفتند، مى دانستند كه نصيرى و ساواك آنان را زير نظر دارند و كليه اعمال و رفتارشان را به دربار و شاه گزارش خواهند داد.
حتى مى دانيد كه گاهى دربار اخطارهائى به بعضى اعضاى خاندان سلطنت مى داد چون شئونات دربار پهلوى را رعايت نمى كردند. همه اين اخطارها بر اساس گزارش هاى نصيرى و ساواك بود. از اين بابت علاوه بر حميدرضا، ديگران هم از دست نصيرى كلافه بودند.
عبدالرضا، محمودرضا، اشرف و حميدرضا چشم ديدن نصيرى را نداشتند و حتى مى دانم كه قصد كشتن او را داشتند و شاه از اين موضوع اطلاع داشت موضوعى كه موجب اين كدورت و دشمنى شده بود آن بود كه اينها در ملاءعام كارهائى مى كردند كه واقعا خلاف شئونات بود مثلا به سد كرج مى رفتند، پتو مى انداختند، عرق خورى مى كردند و كارهاى زشت ديگرى كه مردم عادى انتظار آن را از اعضاى خاندان شاهى نداشتند نصيرى و عواملش هم اين گونه كارها را به دربار و شاه گزارش مى دادند.
حميدرضا از هما خامنه دو فرزند پيدا كرد كه هر دو فوت كردند.
حميدرضا بعد از جدا شدن از هما خامنه با حورى خامنه (خواهر هما) عروسى كرد كه از او هم يك پسر دارد مثل اينكه اين پسر حالا در آمريكاست در مورد حميدرضا بايد گفت كه از اون جوانى متأسفانه به طرف مواد مخدر كشيده شد.
قبل از انقلاب به جرم اعتياد دستگير شد و مدت هشت ماه در زندان بود تا ترك كند اما موفق نشد و پس از آزادى از زندان به هروئين رو آورد. بعد از انقلاب با برادر همسرش به نام هرمز وحيد به قاچاق مواد مخدر ادامه داد كه هر دو بازداشت شدند.
به نظر من مرگ حميدرضا مشكوك بود و حورى خامنه در اين كار نقش داشت شبى كه به دعوت حورى به منزلش رفته بود وقتى كه برگشت از اين رو به آن رو شده بود و چون روز عاشورا بود و همه تعطيل بودند دكتر پيدا نشد و او درگذشت اين واقعه در سال ۱۳۷۱اتفاق افتاد و او را در بهشت زهرا به خاك سپردند.
به طور كلى هيچ كدام از فرزندانم در ازدواجهاى خودشان موفق نبودند و اين براى من بسيار رنج آور بود. دليل اصلى اين امر هم دربار و شرايطى بود كه بر زندگانى آنها حاكم شد.
-در موقع تبعيد رضاشاه، گويا شما از ميان همسرانش، او را در اين تبعيد همراهى كرديد. به طور كلى درباره چگونگى مسافرت خودتان به موريس مطالبى را بيان بفرماييد.
*در اين سفر افراد زيادى همراه ما نبودند. غير از من و بچه هاى رضاشاه و خواهرم ، چند خدمتكار و آشپز هم بودند. على ايزدى پيشكار رضاشاه هم بود. در ابتدا براى ما معلوم نبود كه مقصد كشتى كجا خواهد بود تا اين كه سر از بمبئى در آورديم. در ساحل بمبئى هنوز از كشتى پياده نشده بوديم كه ناگهان ديديم از دور يك ماشين به طرف ما نزديك مى شود. وقتى به ما رسيدند چند مامور انگليسى با مسلسل و اسلحه داخل آن بودند.
پسران رضاشاه خواستند از كشتى پياده شوند و احتياجات خود را خريدارى كنند اما ماموران به هيچيك از اعضاى خاندان پهلوى اجازه پياده شدن ندادند.
قرار شد هر كس چيزى مى خواهد پولش را به ماموران بدهد و آنان خريدارى كنند. همين طور هم شد، ماموران پولها را گرفتند و چيزهائى خريدند، مقدارى از پولها را هم به جيب زدند. رضاشاه خيلى عصبانى بود. شاهپورها هم اشك در چشمانشان جمع شده بود.
جزيره قشنگى بود. خواهرم از يك شخص محلى خواهش كرد آدرس جائى كه رسيده بوديم را بنويسد. او هم آدرس را روى جعبه شكلات نوشت وقتى كه خواهرم به ايران آمد آن را به محمدرضا شاه نشان داد و معلوم شد رضاشاه و همراهان را به موريس برده اند.
-خاطرات شما از موريس حتما شنيدنى است چند ماه در موريس بوديد و رفتار رضاشاه در آنجا چگونه بود
*رضاشاه در موريس سعى داشت راديو ايران را بگيرد ولى صدا خيلى ضعيف بود. شاه بسيار ناراحت و عصبى بود و بيشتر وقت خود را صرف حرف زدن با خود مى كرد.
هر وقت اسمى از دولتمردان روزگار خود را مى شنيد با صداى بلند فرياد مى كشيد و گريه مى كرد و حتى با دست به سر خود مى كوبيد.
روزهاى اول اقامت در موريس، شاه چنين حالاتى داشت رفته رفته از خود و رفتار پسرش محمدرضا مايوس شده بود. گاهى كه در محوطه باغ قدم مى زد، نسبت به اوضاع ايران اظهار نگرانى مى كرد و مى گفت مى ترسم اوضاع كشور آشفته بشود و پسرم بى مبالاتى كند و دوباره در كشور آخوندبازى راه بيفتد.
او ميانه خوبى با آخوندها نداشت از پسرش هم ناراحت بود و زير لب گله مى كرد و به او فحش مى داد و مى گفت پسرم مرا فراموش كرده چون دير براى او پول مى فرستاد ولى هر چقدر كه پول مى خواست براى او فرستاده مى شد و ايزدى هم براى بچه ها خرج مى كرد. موقع قدم زدن در باغ، من هم پشت سرش راه مى افتادم مارمولك هاى بزرگ هم مرتبا روى سر او و من مى افتادند.
آنجا هوا خيلى گرم و محيط آلوده بود و رضاشاه بيمار روزبه روز ضعيفتر و ناتوان تر مى شد. شبها يك هفت تير هم زير سرش مى گذاشت وقتى داخل اتاق مى شدم نگران مى شد و مى پرسيد كيه كيه مرا كه مى ديد خيالش راحت مى شد. او خيلى نگران بود و دائما احساس ناامنى مى كرد.
در طول مدتى كه در موريس بودم، هر روز كه مى گذشت رضاشاه بيشتر بهانه مى گرفت يك روز ظهر در سالن نشسته و منتظر بوديم غذا بياورند. يك دقيقه گذشت ولى خبرى از غذا نشد. ناگهان همه ديديم بشدت به صورت و سر خود مى كوبد. از بس كه ناراحت بود و تحمل يك دقيقه صبر نداشت من هم جرات نداشتم بگويم سرت درد مى گيرد اينقدر بى تابى نكن يك شب هم به خاطر نوه اش، شهناز گريه مى كرد، چون شنيده بود بيمار است
پدر ايزدى مرده بود و رضاشاه اجازه بازگشت به او نمى داد. هر روز او را صدا مى كرد و مى گفت كاغذ و قلم بياور. ايزدى هم هميشه آماده بود. رضاشاه مطلبى مى گفت و او مى نوشت بعد مى گفت: نشد، كاغذ را پاره كن و دوباره بنويس! يكى، دو بار كه بچه ها رفتند تا از جريان نامه ها اطلاع حاصل كنند، آنها را از اتاق بيرون كرد.
من هم در اين مواقع كمتر دخالت مى كردم على ايزدى در موريس منشى و همه كاره رضاشاه بود. من حدود هشت ماه در موريس بودم و قبل از عزيمت رضا شاه و خانواده اش به ژوهانسبورگ به ايران برگشتم، هنگام خداحافظى با رضاشاه ديدم ديگر چيزى جز پوست و استخوانى از او باقى نمانده است
-پس از بازگشت به ايران، رفتار خاندان پهلوى با شما چگونه بود؟
*به طور كلى معاشرت زيادى با آنان نداشتم گاهى محمدرضا شاه احوالم را مى پرسيد. اشرف و شمس در زمان كودكيشان تحت تاثير كينه مادرشان با من دعوا و مرافعه مى كردند. شمس پس از ازدواج با فريدون جم، از همان ابتدا روابط خوبى با او نداشت و او را نمى خواست. اشرف را كمتر مى ديدم، از بس كه بداخلاق بود و خيلى شيطنت داشت كارش دوبه هم زنى و تفتين بوده و هست او بلائى بود كه همه از كارهاى او خبر دارند. ديگران هميشه به من مى گفتند تو خيلى خوب دوام آورده اى كه توانستى با اينها زندگى كنى شاهپور عليرضا را هم ديده بودم، او به من محبت داشت، شنيده بودم كه كشته شدن او به دستور شاه بوده است.
-چه شد كه پس از انقلاب به خارج از كشور نرفتيد لطفا درباره وضعيت خودتان پس از انقلاب توضيح دهيد.
*جائى را نداشتم كه بروم قبل از انقلاب در خيابان هفتم سعدآباد خانه اى داشتم و آنجا زندگى مى كردم بعد از انقلاب خانه و ماشين ها را مصادره كردند.
پس از آن به خانه حميدرضا در خيابان زعفرانيه روبروى سفارت كويت رفتم و مدتى در آنجا زندگى كردم تا اين كه آنجا هم مصادره شد.
بعد از آن بنياد، اين خانه را كه مى بينيد در خيابان پسيان در اختيارم قرار داده و قرار است تا زمانى كه زنده ام اينجا باشم در حال حاضر با هيچكدام از اقوام خودم ارتباط ندارم، با آنها معاشرت نمى كنم و همه را ترك كرده ام، مرده شور فاميل را ببرد كه هيچكدام محبت ندارند. الان حتى فرزندانم ديگر با من تماس نمى گيرند.
نمى دانم چرا، آيا ملاحظه مى كنند يا مى ترسند نمى دانم فقط گاهى اوقات بچه هاى فاطمه تماس مى گيرند و كمكهاى جزئى مى فرستند.
هيچكدام از فرزندانم از خودشان سئوال نمى كنند كه آيا از اول همين اندازه بودند يا اين كه كم كم بزرگ شده اند. در حال حاضر دلخوشى من محبتى است كه همسايه هاى اين ساختمان نسبت به من دارند.
|
|
|
|
|
حسين شاه حسينى از شعبان جعفرى و طيب مى گويد ۱
جناب شاه حسينى اخيراً كتابى به عنوان خاطرات شعبان جعفرى انتشار يافته است كه به صورت سئوال و جواب تهيه شده و به نظر مى رسد صرف نظر از سير «جهت دار» سئوالات مصاحبه گر (كه از «القاء ايده ئولوژى » خالى نيست) پاسخهاى شعبان نيز بعضا جنبه تحريف يا انكار واقعيات دارد.
وى در اين كتاب به دفاع از خويش پرداخته و بدين منظور، ايرادها و انتقاداتى را به مخالفان رژيم پهلوى، از جمله مرحوم طيب حاج رضايى، وارد ساخته است كه بعضا در جرايد كشور پاسخهائى به آن داده اند.
در ذهن مردم ما، شعبان جعفرى و طيب، دو چهره كاملا متضاد دارند: اولى عنصرى وابسته به رژيم پادشاهى و شريك و پشتيبان مظالم آن محسوب مى شود (و اتفاقا اظهارات شعبان نيز بر صدق اين باور ملى مهر تأييد مى زند) و دومى طيب هرچند پيشينه اى مطلوب ندارد، اما فرجامى شكوهمند يافته و شايسته ستايش قلمداد مى شود.
تقاضامنديم در باره آن دو و تضادهاى فاحشى كه با هم داشته اند سخن بگوييد. ضمنا اگر صلاح بدانيد بحث را هم نخست از وضعيت داش ها و عياران قديم و نقش مؤثر آنها در جامعه ايران شروع كنيم، سپس به بررسى نقش شعبان جعفرى در سالهاى پيش و پس از كودتاى ۲۸مرداد و نيز تحول روحى و رفتارى شگفت طيب بپردازيم
- از زمان صفويه به بعد در ايران در هريك از محلات شهر، افرادى به عنوان پاتوق دار حضور داشته اند كه مورد احترام همگان بوده و حالت بزرگتر محل را داشتند.
پاتوق دار، با پشتوانه اين نفوذ مردمى، در تمام كارها دخالت مى كرده و نقش داشته اند از شوهردادن دخترها و زن دادن پسرها و سرپرستى ايتام بگيريد تا اجراى وصيتها و حل اختلافات خانوادگى و صنفى و رفع نزاعهاى شخصى و گروهى و نيز برگزارى مقدمات تشييع و تدفين اموات و تشكيل مجالس عروسى و دفع ستم زورگويان و متجاوزان به حقوق اجتماع و نشاندن ظالمين بر جاى خود و درگيرى با رباخوارها و...
يه عنوان نمونه كسى از دنيا مى رفت، صبح به پاتوق دار خبر مى دادند و او اخلاقا و شرعا (و روى همان به اصطلاح «مشدى گرى») خود را موظف مى ديد مردم را خبر كند و به تناسب شأن متوفى و اقتضاى وقت، از او تجليل نمايد. يا كسى از مكه يا كربلا برگشته بود و بايد مراسمى در حد شأن و مرتبتش برگزار مى شد..
در همه اين امور، شخص پاتوق دار به دليل اطلاعاتى كه از محل و ساكنان آن داشت دخالت مى كرد و در مواردى، حكم دست روحانيت را داشت و روحانيت محل هم روى اعتقادى كه به امانت و درستى او داشت طبعا از وى حمايت مى نمود. مثلا در منطقه پامنار تهران شخصى به نام آقا عزيز پامنارى وجود داشته كه پاتوق دار بوده، و هرروز صبح مى آمده پاى منارى كه كنار مسجد كوچك آنجا بوده مى نشسته و به رتق و فتق امور محل مى پرداخته است. زمان وى قحطى سختى رخ مى دهد و يكى از پيرمردهاى تهران حاج محمدحسين پيش از آنكه دامنه قحطى و جنگ گسترش يابد عزم سفر به مكه مى كند.
آن موقع سفر مكه ،۵ ۶ماه طول مى كشيد. خوب، مردم كار و زندگى و تجارت داشتند و بانك هم به صورت رايج امروزى در كار نبود. . لذا هنگام فرضا مسافرت چند ماهه به مكه يا جاهاى دور، مى آمدند اداره امور اهل و عيال خويش و حفظ اموال و داراييهاى خود را به پاتوق دار محل مى سپردند.
پاتوق دار محل هم مى گفت: «برو، خيالت راحت باشد» ! همين، و ديگر هيچ! نه كاغذى مى نوشتند، نه شاهدى مى گرفتند. چه، او خودش را موظف مى شمرد كه تمام زندگى آن مسافر بيت الله را رسيدگى كند. بزودى قحطى بالا مى گيرد و گرسنگى بيداد مى كند. اما آقا عزيز دامن همت به كمر زده و تمام زندگى خود را بر سر رسيدگى به امور اهل و عيال و اموال حاج محمدحسين مى گذارد.
حتى مى گويند: مسى را كه در خانه داشته مى فروشد و صرف تأمين خوراك و پوشاك خانواده او مى كند تا در وانفساى قحطى و جنگ و آشوب، گرسنه نمانند! به گونه اى كه، چندى بعد كه حاج محمدحسين از سفر مكه بر مى گردد مى بيند اوه. . ! قحطى بيداد كرده و همه چيز را به هم ريخته است، حتى همسر و فرزندان آقا عزيز از گرسنگى مرده و همسر او را برده اند سر قبر آقا دفن كرده اند ولى زندگى حاج آقا و خانواده اش تا پايان قحطى بخوبى اداره و تأمين شده است! اينها، گروهى بودند كه در خدمت روحانى محل قرار داشتند و در پيوند استوار با روحانيت و تحت حمايت جدى آن، گره از مشكل مردم مى گشودند.
شما وقتى جنبش مشروطيت يا جنبشهاى پيش از آن را بررسى مى كنيد، مى بينيد فى المثل آنهائى كه براى تحصيل عدالتخانه و مشروطيت در مجامع حضور مى يافتند، به اصطلاح از خانها و سلطنه ها و دوله ها نبودند از متن مردم به جلودارى پاتوق دارها و روحانيون بودند. اينها بدون اجازه شخصيت هاى بزرگ محل كه در رأسش باز روحانيت محل بوده كارى را انجام نمى دادند. يعنى اگر مى ديدند روحانيت محل كه خود زير پوشش روحانيت كل و علماى بزرگ شهر قرار داشت موردى را تائيد مى كند راه مى افتادند و حمايت مى كردند.
براى نمونه، زمانى كه در تهران شايع شد كه رژيم رضاشاه دست به ترور آيت الله مدرس بزند، پاتوق دارها و بزرگترهاى صنف قهوه چى و سنگ تراش، روى اعتقاد دينى به روحانيت وارسته و مجاهد، مى آيند شبها در كوچه ميرزا محمود وزير (محل اقامت مدرس در سرچشمه تهران) به نوبت كشيك مى دهند تا مبادا كسى، آقا را ترور بكند! يا زمانى كه پس از كودتاى ۲۸مرداد، شعبان جعفرى (تحت حمايت زاهدى) به محله دروازه شميران تهران مى آيد تا در انتخابات دوره ۱۷تهران دخالت كند، به مجرد آنكه سر و كله شعبان و دار و دسته اش پيدا مى شود، پاتوق دار محل آقاى عبدالله كرمى راه را بر آنها بسته و به شعبان تشر مى زند كه: «آقا، در محل من و، اين كارها» ! در اينجا نيز عبدالله كرمى در حقيقت از نظر آيت الله حاج سيد رضا زنجانى تبعيت مى كند، چون او به عبدالله كرمى گفته مانع دخالت و خرابكارى شعبان جعفرى در انتخابات شو! و گرنه خود عبدالله شخصا به صرافت چنين كارى كه براى او خالى از مخاطره هم نبود نمى افتاد.
همه قيامهائى كه در ايران شده به نوعى پاى داش ها و پاتوق دارها در كار است حتى در انقلاب اسلامى اخير، وقتى ريشه هاى تاريخى آن را بررسى مى كنيد مى بينيد كه از قيام ۱۵خرداد نشات گرفته است قيام ۱۵خرداد را نيز كه نگاه مى كنيد مى بينيد حركت از جنوب شهر شروع شده است آن وقت، جنوب شهر مركز فعاليت كيست پاتوق دارها! حتى خود پيروزى انقلاب در بهمن ،۵۷ مرهون فعاليت مساجد است كه باز پاتوق دارها، در مساجد حضور جدى دارند.
يعنى اين مسأله «پاتوق دارى » ، «بزرگترى » ، «بزرگ منشى » ، «عيارى » و «لوطى گرى » ، ريشه هاى عميق تاريخى و فرهنگى در اين كشور دارد. هنوز هم كمابيش اين اثرات را دارد. چون اينها طبقه اى هستند كم توقع و پركار، و علاوه بر اين، معتقد به يك سرى مبانى اخلاقى چون خوشبختانه مبانى اخلاقى كه از اسلام و تشيع نشات مى گيرد در كشور ما چندان دست نخورده مانده و اين امر را مى توان از قداستى كه اين كلمات در «قاموس» مردم ما عمدتا طبقات پائين دارد دريافت: مردانگى، لوطى گرى، قول شرف، به شرافتم قسم! يا: «خانمت آمده دم در حياط، سر برهنه و بى حجاب در را باز كرده، الله! تو مگر «مردى و مردانگى » ندارى!! يعنى در زندگى خود، اينها را اصول ضرورى و حياتى به شمار مى آورند.
مى بينيم وقتى كه اين دو نيرو (= روحانيت و پاتوق دار) با هم جمع مى شود چون مرام پاتوق دار از اخلاق و از مردانگى نشأت گرفته كه روحانى نيز به حسب وظيفه و شان تبليغى خود، مروج آن است كارها و خدمات مهم را با موفقيت و سرعت پيش مى برند.
شما ببينيد طيب حاج رضايى، تا آن روزى كه با شاه ارتباط و همكارى داشته خطرى ندارد، ولى آن روز كه مى آيد در كنار آيت الله خمينى پيشواى دينى و مرجع تقليد مردم قرار مى گيرد وضع كاملا تغيير مى كند. طيب را در خرداد ،۴۲ به اتفاق مرحوم حاج اسماعيل رضائى دستگير و شهيد كردند.
-راجع به حاج اسماعيل اگر توضيحى داريد بدهيد.
*مرحوم حاج اسماعيل رضائى خدمات بسيار زيادى دارد كه كمتر كسى از آن مطلع است او از بار فروشهاى ميدان است كه همه هستى اش را در راه عقيده اش داد و پاى آن هم ايستاد. ايشان با احمد برقى در جنوب تهران (منطقه تير دوقولوى تهران، شترخوان) خانه هائى درست كردند، سپس زنهائى را كه در اثر فقر يا مسائل ديگر به فساد كشيده شده بودند آورده توبه داده به شوهر رساندند و در آن خانه ها اسكان دادند.
براى انجام اين خدمت بزرگ ،۳ ۴نفر از عيارها و جوانمردهاى ميدان بار تهران جمع شدند. مثل هميشه و همه جا، در اينجا نيز نفس گرم يك روحانى دلسوز و بانفوذ، افراد را هدايت مى كرد:
آنها تحت تاثير و نظر مرحوم آيت الله آقا سيدمهدى لاله زارى قرار داشتند كه بيانش در محافل مذهبى مثل بيان مرحوم آ شيخ رضاى سراج، گرم و مؤثر بود و مى توانست طبقه بازارى و ميدانى را خوب جذب كند. او هيأت هائى نظير انصارالحجه و غيره در تهران و اطراف آن برپاكرد كه حاج اسماعيل رضائى يكى از اعضاى ثابت آن بود.
حاج آقا رضاى حداد (پدر آقاى دكتر حداد عادل) و نيز حاج محمد رزاقى از دوستان و مريدان حاج اسماعيل بودند. روزهاى جمعه هم كه مى شد با هم مى رفتند و من هم در خدمتشان بودم ابن بابويه يا باغ صفائيه يا. . مى رفتند و آنجا با آقاى لاله زارى نهار مى خوردند و حرف مى زدند. مرحوم لاله زارى كاملا با مردم قاطى بود و به همين دليل هم حرفش خيلى اثر داشت
آقا سيدمهدى به حاج اسماعيل گفته بود: « عوض اينكه به يك عده پول بدهيد و احيانا گداپرورى كنيد، برويد اين خدمت را انجام بدهيد» ! براى اين منظور حاج اسماعيل با كمك عده اى از هم تيپهاى خودش در ميدان بار، در منطقه شترخوان ۳۰۰و چند خانه دو اتاقه با آشپزخانه و توالت و حمام ساخت كه هنوز هم هست آنگاه زنهائى را كه آلوده بودند از سطح شهر جمع كرده و به هدايت آنها پرداختند.
بدين گونه كه توسط يك تيم كه من هم جزو آنها بودم زنهاى مزبور را تك تك شناسائى كرده و به دست چند خانم متدين و با معلومات (كه آقاى لاله زارى معرفى كرده بود) مى سپرديم كه آنها را ظرف يك ماه نصيحت و ارشاد كرده و از آلودگيها توبه دهند.
تيم مزبور، همزمان، به سراغ كارگرانى مى رفت كه از شهرستان آمده و در ميدان بار كار مى كردند و شب كه مى شد ۸۰تا ۱۰۰تومان دستمزد روزانه را برداشته صرف عياشى در شهر مى كردند.
با كارگران نيز برخورد ارشادى صورت مى گرفت در اينجا هم مرحوم طيب خيلى به ما كمك كرد بدين گونه كه، سراغ تك تك كارگرها رفته ضمن ترغيب آنان به ازدواج با خانمهاى مزبور، به آنها مى گفتيم: «اين، خانه ات اين زنت و اين هم، شغلت برو و در ميدان كار بكن اما حواست جمع باشد، اگر فردا صبح سر كار نيامدى يا رفتى در خيابانها پرسه زدى يا در كافى شاپهاى تهران پيدايت شد، آقا سيد مهدى فردا شب از كار بركنارت مى كند و خانه ات را هم بهت نمى دهد» ! پشتوانه اجرائى تهديدها نيز طيب بود، كه: «اگر فردا صبح يا شب دنبال اين حرفها رفتيد با آقا طيب طرفيد» !
برنامه عروسى را نيز به صورت دسته جمعى يك گروه ۱۰۰نفره برگزار مى كرديم، كه خود طيب مى گفت: ما مى رويم آنجا فقط مى خنديم: مش رجب امشب زن گرفته!
دو سال و نيم بيشتر طول نكشيد كه خانه ها براى سكونت آماده شد و زنها به كابين شوهران رفتند. البته در خلال كار، حاج اسماعيل رضائى به شهادت رسيد، اما كار متوقف نشد. چون حاج احمد برقى و حاج رضا كاشانى كارها را سرپرستى مى كردند. نهايتا قرار شد كه تك تك اين خانه ها را به آنها بدهند، منتها از حقوق افراد خورد خورد كم كنند.
سند خانه ها هم تفكيك شد: سه دانگ براى زن و سه دانگ براى مرد! چقدر روى زنها كار ارشادى و تبليغى انجام مى گرفت تقريبا يك ماه روى زنها كار ارشادى صورت مى گرفت و در اين مدت ، اگر پولى، چيزى مى خواستند به آنها مى دادند تا زندگى جديدشان مستقر شود و از آن چهارچوب قبلى در بيايد. عجيب هم اين برنامه روى آنها تاثير سازنده و مثبت داشت!
حتى چند تاشان كه من ديدم، چنان تحول روحى پيدا كرده و از اعمال گذشته خود پشيمان شده بودند كه مى گفتند: ما ديگر لباسهاى قبلى مان را نمى پوشيم چون آنها مال آن موقع است و پليد است ! ما همه اسباب زندگى را بايد بدهيم تا مثل اين بشويم كه دوباره از مادر متولد شده ايم! و اين، نشان دهنده تغيير و تحول روحى عميق آنها بود، كه چون كار براى خدا بود اين اثر را در آنها گذاشته بود.
بله! به نحوى شده بود كه وقتى در بعضى از مواقع، بعضيها را آنجا مى فرستاديم به ما مى گفتند: آقا، حالتهاى خاص روحانى و معنوى در آن خانه پيدا شده بود. اينها، از اعمال و رفتار سابق خودشان شرمنده بودند و مى گفتند: دعا كنيد، خدا از ما بگذرد! لذا هنوز هم كه پس از سالها گاه آن جريانات در ذهنم زنده مى شود خيلى براى خودم تكان دهنده و خاطره انگيز است.
|
|
|
|
|
خاطرات هاشمى رفسنجانى از وقايع سال ۶۲
در اثر سوء مديريت، ارتش و سپاه ناموفق بوده اند- رفسنجانى
نگاهى به كودتاى توده اى ها- ربوده شدن هواپيماى ارتش-
امام گفت شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر شوروى از شعارهاى مردم حذف شود
ربوده شدن هواپيماى ارتش
پنجشنبه ۱۸فروردين ۱۳۶۲
صبح زود به مجلس رفتم قبل از جلسه گزارش ها را خواندم در جلسه علنى چند لايحه تصويب شد.
در تنفس براى تماشاچيان كه از ساوه، اصفهان، شهركرد و وزارت نفت آمده بودند، صحبت كردم درباره خشم ابرقدرت ها از مطرح شدن اسلام انقلابى به عنوان مكتب.
آقاى يزدى ادامه مجلس را اداره كردند و من به دفترم آمدم و به كار اصلاح مواضع حزب جمهورى اسلامى پرداختم
ظهر آقاى مشهدى عيد اراكى، كارگرى كه بيست سال پيش هنگامى كه براى منبر رفتن در اراك بودم، مهمان او شدم، با همسر و پسرش آمدند پذيرائى كردم و عيدى دادم او هم صد تومان براى قلم و كاغذ بچه هاى من عيدى داد.
عصر شاخه پزشكان حزب جمهورى اسلامى آمدند براى آنها مفصلا صحبت كردم
از دفتر مشاورت ارتش آمدند و گزارش ها را دادند، ازجمله ربوده شدن يك هواپيماى سى ۱۳۰ارتش و رفتن به عربستان و برگشت آن، از وضع بد مرزهاى ما در خراسان با شوروى و اردوگاه اسراى عراقى هم گفتند.
در دفتر آيت الله خامنه اى جلسه شوراى مركزى حزب جمهورى اسلامى داشتيم اصلاحات اساسنامه براى طرح در كنگره مطرح بود و كيفيت دعوت از نمايندگان مجلس در كنگره، آيت الله خامنه اى در رابطه با انجام وظايف ارتش، حكم جديد امام و احاله نيابت فرماندهى كل قوا مشورت كردند.
آخر شب به خانه آمدم، حاجيه والده از قم آمده بودند، خوشحال شديم!
جمعه ۱۹فروردين ۱۳۶۲.
تا ساعت ده و نيم صبح در خانه بودم و براى خطبه هاى نماز جمعه، مطالعه مى كردم آقاى محمد درويش آمد. يك فرش ماشينى كه از ايشان خريده ايم آورد و گزارشى از فروش كالاهاى ضبط شده در كيش و سپاه را داد.
براى نماز جمعه به دانشگاه رفتم، عراقى هاى پناهنده به ايران به مناسبت شهادت آقاى محمدباقرصدر در تهران و قم راه پيمائى داشتند. آقاى محمدباقر حكيم سخنگوى مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق پيش از خطبه ها صحبت كردند.
عصر تا شب اعترافات سران حزب توده را مى خواندم گفته اند با حمايت شوروى تصميم به كودتا داشته اند و مدعى تفاهم با امريكا هم هستند و شوروى ها به آنها اطلاع داده اند كه با منافقين هم تفاهم شده است، عصر بستگان و كارگر خودمان از نوق آمدند.
آقاى ابوالفضل توكلى بينا مسؤول سازمان حج و زيارت آمد. عازم مسافرت به عربستان اند، براى تهيه منزل و... سعودى ها، براى انضباط و مراعات مقررات آنها در زمان حج تعهد مى خواهند. گفتم در مذاكره سختگيرى نكنيد. شب آقاى على شمخانى با مسؤول بازجوئى توده اى ها آمدند و اعترافات را جمع بندى كرديم و تصميماتى اتخاذ شد.
آقاى رئيس جمهور ساعت يازده شب تلفن كردند. منتظر رفتن شمخانى بودند براى همين موضوع قرار شد نماز جمعه هفته آينده را ايشان بخوانند. توصيه كردم كه با نماينده ياسر عرفات رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين كه به ايران آمده و نامه اى براى ايشان دارد، سرد برخورد نكنند.
توطئه وسيع توده اى ها
شنبه ۲۰فروردين ۱۳۶۲
مقدار زيادى از وقتم، صرف مطالعه بازجوئى هاى توده اى ها شد
اگر درست گفته باشند، توطئه وسيعى بوده است.
دكتر ولايتى تلفن كرد و راجع به برخورد با نماينده ياسر عرفات مشورت كرد. گفتم برخورد سرد نباشد.
با اخوى [مديرعامل سازمان صداوسيماى جمهورى اسلامى] راجع به حفاظت از صداوسيما صحبت كردم كه از اهداف مهم كودتاچى ها است
معلوم شد به خاطر اختلاف با كميته هاى انقلاب اسلامى تقريبا بى محافظ است! تعجب كردم و خشمگين با آقاى على اكبر ناطق نورى صحبت كردم قرار شد از امروز محافظت شديد شود.
ظهر احمد آقا آمد. اعترافات توده اى ها را به ايشان دادم كه بخوانند و به اطلاع امام برسانند.
قرار شد از طرف امام رسماًبه صداوسيما ابلاغ كنند كه شعار «مرگ بر امريكا» و «مرگ بر شوروى » را كه در شعارهاى مردم مى آيد، حذف كنند و دوستان ديگر هم موافق اند.
عصر خانم دكتر معتمدى از مشهد آمد و از مصادره بيمارستانش در گذشته شكايت داشت، گفت شوهرش با يكصد و بيست نفر از پزشكان از امريكا براى رفتن به جبهه مى آيند و نگران بود كه در فرودگاه مزاحمش شوند.
يكشنبه ۲۱فروردين ۱۳۶۲
زودتر از روزهاى ديگر به مجلس رفتم، خيابان ها خلوت تر بود. قبل از شروع كار مجلس، كارهاى ادارى را انجام دادم، در جلسه علنى، چند لايحه تصويب شد.
جلسه را به آقاى محمد يزدى سپردم و در جلسه اى در دفتر رئيس جمهور با حضور وزير امورخارجه و نخست وزير شركت كردم.
درباره مذاكره با عربستان سعودى و پيشنهاد عدم حمايت از صدام و عدم اخلال در اوپك و عدم تلاش براى نجات اسرائيل و عدم اخلال در منطقه، در مقابل دوستى و همكارى ما با آنها بحث شد و هم مسافرت آقاى ولايتى به سوريه و مذاكره با حافظ اسد و مذاكره مستقيم وزارت امورخارجه با شوروى ها براى پيشنهاد چند مسأله مهم سدهاى روى ارس و اترك و احياى طرح ريخته گرى سيصدهزار تنى و فروش گاز و خريد اسلحه و چيزهائى از اين قبيل به منظور اميدوار كردن شوروى به امكان داشتن رابطه بيشتر و جلوگيرى از توطئه روسها به خاطر يأس از انقلاب ما، بعد از سركوبى حزب توده بحث شد و هم درباره جنگ و كودتاى حزب توده و حذف شعار «مرگ بر امريكا» و «مرگ بر شوروى » كه همگى موافق بودند.
عصر جلسه بررسى مواضع حزب داشتيم كه اصلاحاتى در بحث هاى عدل و اخلاق و تاريخ و انسان انجام شد. سپس جلسه شوراى مركزى داشتيم كه بيشتر به تصويب اساسنامه گذشت و مسائل متفرقه.
به خانه آمدم خانم لى [[Lee] مهمان بود، دكتر طب سوزنى از كره جنوبى است كه از دوران بسترى بودنم در بيمارستان شهدا با خانواده ما آشنا شده و آمد و رفت دارد. احتمال خبرچينى هم مى رود ولى ضعيف است به نظر آدم سالم و نجيبى مى آيد. برادرش هم در ايران كار پيمانكارى دارد.
دوشنبه ۲۲فروردين ۱۳۶۲
صبح زود پاسدارها اطلاع دادند كه نيمه شب ديشب، فرمانده نيروى زمينى از جبهه تلفن كرده است. با قرارگاه تماس گرفتم گزارش دادند كه طبق برنامه، ديشب مرحله اول عمليات والفجر را با رمز «ياالله » شروع كرده اند. در محور قرارگاه نجف پيشروى كرده اند و در محور قرارگاه كربلا به مانع برخورده و عقب نشينى كرده اند.
چون نتيجه روشن نيست، اعلان نكرده اند. با استفاده از تجربه هاى گذشته، قرار شد قبل از روشن شدن وضع، اعلان نكنيم، ساعت ده با آقاى محسن رضائى تماس گرفتم گفت قرارگاه نجف، چهل درصد اهدافش را تأمين كرده و كربلا هيچ حدود ۱۵۰اسير گرفته ايم و تلفات ما هم كم بوده است
پيش از ظهر، احمد آقا آمد و پيشنهاد داشت كه به علت سروصداى عراقى ها، لازم است كه ظهر خبر را بگوئيم، با آقاى خامنه اى هم مشورت شد. قرار شد گفته شود.
دكتر ولايتى هم براى مطلع بودن در سفر سوريه، تلفنى، اطلاعات بيشترى مى خواست. ظهر با تأخير در وسط اخبار، اطلاعيه سپاه و ارتش خوانده شد.
سه شنبه ۲۳فروردين
صبح زود به مجلس رفتم با قرارگاه خاتم الانبياء تماس گرفتم وضع بد نيست، ولى در مجموع ناموفق است، به خاطر جلوگيرى از تاثير تبليغات سنگين منفى عراق و دشمنان و حفظ روحيه رزمندگان، لازم ديديم كه بيشتر صحبت شود. پيش از دستور درباره عمليات و موفقيت هايش صحبت كردم، چند لايحه تصويب شد.
آقاى محمد غرضى وزير نفت به سوال نماينده اى درباره كمبود نفت جواب داد. ضمن كار گزارش ها را آوردند كه امروز هم عملياتى داشته ايم و موفق بوده ايم
عصر آقاى محمدرضا فاكر نماينده امام در سپاه به ملاقات آمد. از برخورد فرماندهى سپاه گله داشت. مى گفت از انضباط، گريزان و گرفتار سوءظن است، بايد براى رفع سوءظن به خاطر ايجاد تفاهم تلاش بكنيم.
آخر شب با جبهه تماس گرفتم گفتند ضد حمله دشمن به اوج رسيده و صدها توپ و خمپاره دائما روى مناطق آزاد شده، آتش مى ريزند. آقاى رئيسى طوسى از مجاهدين خلق آمد و گفت از آنها برگشته و خواهان كار در دانشگاه يا وزارت امورخارجه بود. از پيشرفت محافظه كاران اظهار نگرانى مى كرد.
اين تيپ افراد، معمولا همين را مى گويند و تحليل مى كنند كه محافظه كاران، خط امام را بالاخره از ميدان بيرون مى كنند.
چهارشنبه ۲۴فروردين
سرهنگ على صياد شيرازى با رمز، وضع جبهه و برنامه آينده را گفت مقاومت دشمن قوى است
آقاى عبدالرحيم گواهى سفيرمان در ژاپن آمد و گزارشى از كارهايش داد. معتقد است ژاپنى ها را خيلى به ما نزديكتر كرده است
سفير سوريه در تهران آمد و راجع به گروه هاى غيراسلامى عراقى كه با صدام مخالفند و در سوريه و ليبى مستقر هستند، مذاكره كرد.
مى خواست نظر ما را بفهمد. مى گفت: مى خواهند نظر ما را مراعات كنند و حتى اگر مى گوييم، آنها را طرد كنند. گفتم ما روى مردم تكيه داريم، نه گروه ها و مايليم كه اسلام حاكم باشد و محور را «مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق» انتخاب كرده ايم
آقاى محمد اصغرى وزير دادگسترى هم آمد و از كمى اختيارات خود و نياز به خانه اى در كنار مجلس گفت
با اعضاى كميسيون معادن براى حل مشكلات قانون معادن به شوراى نگهبان رفتيم، شوراى نگهبان در مورد معادن واقع در ملك اشخاص مخصوصا معادن بزرگ و تحت الارضى با مجلس اختلاف دارد، بحث كرديم و به حل اختلاف نزديك شديم، درباره لايحه وزارت جهادسازندگى هم صحبت شد. ممكن است مشكل رفع شود.
به دفترم برگشتم
عصر هيأت رئيسه جلسه داشت آقاى محمد خامنه اى نايب رئيس دوم مجلس شوراى اسلامى مى خواهد عليه شوراى عالى قضائى كه جوابگوى مجلس نيست، اقدامى نمايد.
شوراى عالى دفاع جلسه داشت گزارش دادند كه در عمليات والفجر تاكنون ۴۸۰شهيد و حدود ۶۰۰۰نفر مجروح كه ۱۶۰۰نفرشان بسترى شده اند و ۴۰۰نفر مفقود داشته ايم ۱۸۰كيلومتر مربع از خاك عراق آزاد شده است، از جمله تعدادى چاه نفت.
پنجشنبه ۲۵فروردين
با آقاى دكتر محمدعلى هادى نجف آبادى نماينده تهران درباره اظهاراتش عليه سپاه در جلسه سه شنبه حزب اللهى ها صحبت كردم ايشان و آقاى غلامحسين نادى نماينده نجف آباد عليه فرماندهان سپاه، به خاطر ضعف هاى عمليات والفجر مقدماتى و كارهاى خارج از كشور انتقاد كرده اند، حق هم با آنها است.
در اثر سوءمديريت و اختلاف ارتش و سپاه ناموفق بوده اند و تلفات زياد داده اند. ولى در شرايط جنگ و مشكلات نيروهاى مسلح اين گونه برخورد آثار منفى دارد.
ظهر در دفترم چندين ملاقات داشتم آقاى حسين كمالى نماينده تهران در مورد برنامه هاى سفرشان به فنلاند مشورت كرد و احتمال حركات حذفى در حزب جمهورى اسلامى را براى حذف آقاى عليرضا محجوب مطرح كرد.
عصر از دفتر مشاورت ارتش آمدند و راجع به پيشنهاد جهاد خودكفائى آيت الله خامنه اى و اقدامات انجام شده و تشكيل واحدى براى كمك به اجراى كارهاى ايشان، صحبت كردند. سعد مجبر سفير ليبى آمد راجع به گروه هاى غيراسلامى عراق، روابط با شوروى و مسافرت من يا آقاى خامنه اى به ليبى براى تقويت آقاى معمر قذافى و... صحبت كرد.
آقاى على شمخانى با گروهى از مسؤولان سپاه آمدند و راجع به تعقيب سران حزب توده و استفاده از اطلاعات به دست آمده، مشورت كرد و شب در دفتر رئيس جمهور جلسه روحانيت مبارز داشتيم درباره هماهنگ كردن اظهارات در مسائل اقتصادى و فكرى، براى جلوگيرى از اختلافات روحانيت بحث بود.
بين آقاى موسوى اردبيلى و آقاى فضل الله محلاتى مشاجره لفظى شد.
شكست نگران كننده
جمعه ۲۶فروردين ۱۳۶۲
پيش از ظهر احمد آقا آمد. اطلاع داد كه ده ميليون تومان اهدائى امام به حزب جمهورى اسلامى را از قم آورده اند و آماده تحويل است.
اين كمك هاى امام به حزب، اهميت بسيارى دارد، هم از لحاظ سياسى و هم رفع نيازها. راجع به جنگ و مسائل ديگر مشاوره شد.
شكست عمليات والفجر بعد از آن همه توفيقات نظامى، نگران كننده است در مورد اختلاف آقاى محمدرضا فاكر و فرماندهان سپاه صحبت شد.
به نظر مى رسد بنا دارند، اختيارات ايشان را محدود كنند و با آقاى فضل الله محلاتى تقسيم نمايند. اشاره به ضرر و خطر انجمن حجتيه براى بعضى مقامات داشت.
عصر همشيره طاهره با بستگان ديگر آمدند. دو سال است كه او را نديده بودم در روستاى محل تولدمان بهرمان نوق مثل وضع قبل از انقلاب زندگى مى كنند.
مى گويد وضع كارگرانمان از آنها بهتر شده است كه باعث خوشحالى است، دخترش آذر هم كه به تازگى ازدواج كرده، با شوهرش آمده بودند.
خانم دكتر منصوريان كه سهام بيمارستان اش مصادره شده و با شوهرش در كانادا زندگى مى كنند، براى رفع مشكلاتش و برگشتن به ايران مراجعه كرده بود. به آقاى محمدى گيلانى حاكم شرع تهران ارجاع دادم.
آخر شب احمد آقا تلفن كرد و گفت از جبهه خبر داده اند كه بر سر دو سه تپه فتح شده، درگيرى شديد است و تلفات داده ايم و عقب نشينى كرده ايم، خيلى متأثر شدم.
شنبه ۲۷فروردين ۱۳۶۲
صبح زود با جبهه تماس گرفتم آقاى محسن رضائى فرمانده سپاه پاسداران از دست دادن تپه هاى ۱۴۲و ۱۴۵را با مقدارى تلفات و دادن حدود ۲۵اسير تأييد كرد.
وى گفت در مقابل، در جاى ديگر ضربه زده ايم و بنا است از تپه ۱۱۲هم عقب نشينى كنند. به زيارت امام رفتم، نظرم را در باب مذاكره غيررسمى با عربستان سعودى گفتم و راجع به اين كه اگر آنها از تظاهرات ما در حج جلوگيرى كنند، چه كنيم؟ نظر دادم كه بهتر است، سرسختى نكنيم و مقررات داخلى آنها را بپذيريم ابتدا ايشان حاضر نبودند كه چنين امتيازى به عربستان سعودى بدهيم اما پس از بحث و استدلال به اين كه در مقابل تعهد آنها به همكارى در امر نفت و عدم كمك به صدام و همكارى در مسأله فلسطين، ارزش دارد كه بپذيريم به عنوان دولت و امام و به صورت رسمى، مردم را تحريك به تظاهرات نكنيم و از آنها بخواهيم كه مقررات را رعايت كنند تا اين حد پذيرفتند.
خبرهاى جبهه را و اين كه به قولى دو هزار شهيد داده ايم و سه چهار تپه را هم از دست داده ايم، به ايشان گفتم قبلا آقاى خامنه اى، تلفنى اصرار داشتند كه بگويم. دكتر ولايتى وزير امورخارجه هم قبل از من نتيجه مذاكراتش را با سورى ها درباره شوروى به امام گفته بود.
پيش از ظهر، دو نفر از دادستانى اوين آمدند و اعترافات يكى از متهمان درباره همكاريش با مسعود كشميرى در انفجار نخست وزيرى را گفتند. در تمام اين مدت بازداشت بود و اعتراف نكرده بود.
اين اعتراف باعث كشف چيزهاى ديگرى هم خواهد شد. ضمنا از موضع جديد منافقين گفتند و نگران تضعيف دادگاه هاى انقلاب بودند.
همچنين از ضعف امكانات اطلاعاتى شاكى بودند. عصر كمى تب داشتم، دوا خوردم بچه ها خبر آوردند، فرزند آقاى جواد رفيق دوست در جبهه شهيد شده است. اطلاع آمد كه زخمى هاى زيادى آورده اند. آخر شب با جبهه تماس گرفتم آقاى رحيم صفوى گفت تقريبا به حال قبل از حمله برگشته ايم
نحوه تبليغات جنگ
** يكشنبه ۲۸فروردين ۱۳۶۲
پيش از آغاز جلسه علنى، گزارش ها را در دفترم خواندم، صدام در سمينار علماى پنجاه كشور كه در بغداد برگزار شده است، صحبت كرده و عوامفريبى زيادى كرده است.
در جلسه علنى چند لايحه تصويب شد. آخر جلسه را به آقاى محمد خامنه اى نايب رئيس دوم مجلس سپردم عصر جلسه اى براى اصلاح جزوه مواضع حزب جمهورى اسلامى داشتيم سپس جلسه شوراى مركزى حزب بود كه راجع به جنگ و روابط با شوروى بحث شد.
آقايان ميرحسين موسوى نخست وزير و حبيب الله عسكراولادى، اول اختلافاتشان را گفتند كه آقاى عسكراولادى خيلى عصبانى شد. آقاى موسوى از ضعف مديريت گفت و مشكلات زمين و برنج و... كه به خاطر ضعف مديريت به وجود آمده است
آخر شب به خانه آمدم در مورد تبليغات جنگ در جلسه تصميم گرفته شد كه آهنگ آن بايد آهنگ پيروزى باشد، نه عدم موفقيت .ب
بعضى ها از بى اعتماد شدن مردم به اخبار رسانه ها در صورت نگفتن واقعيت هاى نتايج عمليات والفجر نگران بودند. از اول سعى داشته ايم كه حتى المقدور واقعيت هاى جبهه ها را به مردم بگوييم، ولى دشمن معمولا به جنگ روانى متوسل مى شود و با امكانات فراوان حاميان شرقى و غربى و مرتجعين منطقه، حقايق را به نفع خودش وارونه جلوه مى دهد، حتى در شكست هائى مثل فتح خرمشهر و فتح المبين هم به عنوان عقب نشينى مظفرانه، به مردم و نظاميانش روحيه مى دهد.
بالاخره مخالفان تبليغات در اين عمليات قانع شدند كه در جنگ منطقى نيست واقعيت ها حتى به نفع دشمن گفته شود، گرچه به خاطر پراكنده شدن رزمنده ها در بين مردم، حقايق روشن مى شود.
دوشنبه ۲۹فروردين ۱۳۶۲
تا عصر در منزل بودم و مطالعه مى كردم، عصر به دانشكده افسرى رفتم مراسم اعطاى ترفيعات به واحدهاى نيروى زمينى بود.
ترفيعات داده شد و براى آنها صحبت كردم قرار بود رئيس جمهور در اين مراسم شركت كنند، چون امروز در مراسم روز ارتش شركت نكرده بودند، براى اين كه آنها ناراحت نشوند، اينجا هم نرفته اند.
در دفترم مهندس بهرام پور و گروهى از محققان آمدند و دو نوع از كارهاى مهم و ابتكارى را ارائه دادند.
يكى براى گمراه كردن رادارها در حركت هاى نظامى و ديگرى سيم هاى شيشه اى كه هر دو كاربرد فراوان و استراتژيك در كشور ما دارد. اول شب در جلسه اى با حضور آقاى صياد شيرازى، آقاى رحيم صفوى، رئيس جمهور، نخست وزير، وزير خارجه و احمد آقا شركت كرديم گزارش عمليات والفجر را دادند.
ضعف مديريت و آموزش آشكار است عمليات ناموفق بوده و با شهداى فراوان و زخمى هاى زياد به جاى اول برگشته اند. درباره برنامه هاى بعدى صحبت شد. قرار شد تا شنبه آينده برنامه ها را مشخص كنند و ارائه دهند. مى گفتند دشمن در اين عمليات سى و هفت بار تك كرده و حدود ۱/۵ ميليون گلوله توپ و خمپاره انداخته است.
سه شنبه ۳۰فروردين ۱۳۶۲
تا ساعت هفت و نيم صبح مطالعه مى كردم در جلسه علنى چند لايحه تصويب شد. قسمتى از اداره جلسه را به آقاى يزدى سپردم و در دفترم به كارهاى متفرقه پرداختم ظهر چند ملاقات داشتم عصر آقاى ساوه مدير كل آموزش و پرورش كرمان به ملاقات آمد از انحصارطلبى جامعه دانشگاهيان كرمان كه مراكز قدرت استان را در اختيار دارند، گله مند بود.
سپس مسؤولان حفاظت شخصيت ها از سپاه آمدند مشكلات كارشان نبودن حدود و ثغور مشخص براى مسؤوليت ها و تداخل وظايف با ارگان هاى امنيتى ديگر را مطرح كردند. حق هم با آنها است فعلا كميته، شهربانى، سپاه و افراد خصوصى در اين امر عمل مى كنند. سپس ستاد برگزارى مراسم بزرگداشت سالگرد شهيد مطهرى آمدند برنامه هاى خود را گفتند. من هم براى آنها صحبت كردم.
گروهى از قضات و دادستان هاى دادسراى انقلاب آمدند. ضمن گزارش خدمات انجام شده، از آينده نامعلوم خود نگران بودند. آنها خواستار احاله تخلفات بانكى و قاچاق مواد مخدر و... به دادسراى انقلاب بودند. برايشان صحبت كردم، دلدارى دادم و توضيح دادم، در موارد انتقادات به جاى مسئولان، مخصوصا امام از افراط كارى هاى آنها.
سپس جلسه نمايندگان امام در نيروهاى مسلح داشتيم امام در حكم آقاى فضل الله محلاتى دستور ايجاد سازمان واحد براى نظارت كامل بر نيروهاى مسلح داده اند و به اين حكم عمل نشده است اساس نامه اى تهيه شده بود، درباره آن صحبت كرديم قرار شد با رئيس جمهور و امام دوباره مشورت شود. بچه ها به مجلس آمده بودند و چون نقاشى منزلمان را انجام مى دهند، قرار است دو سه روزى در مجلس بمانند. ظهر گروهى از ائمه جمعه اهل سنت آمدند. اظهار وفادارى كردند من هم براى آنها صحبت كردم.
|
|
|
|
|
خاطرات دكتر محمدعلى مجتهدى (بنيانگذار دانشگاه صنعتى آريامهر)
شاه آدم وطنپرستى بود، اما ضعيف النفس و بى سواد بود
در مورد پروفسور رضا خودم با اين گوش هاى خودم شنيدم كه وقتى او را بركنار كرد گفت با آدم احمقى طرف بوديم
خوب.... اگر احمق است، چرا آوردى، چرا وقتى فهميدى او را سفير كبير ايران در يونسكو كردى؟
شاه زياده از حد خود بزرگ بين بود و آدم هاى كوچك را سر كارهاى بزرگ مى گذاشت.
«... ح ل: خبر دادند شاه ميخواهد از دانشگاه ديدن كند.
م م: بله. روزهاى جمعه [كه] در اتاقم بودم، تلفن صدا ميكرد كه اعليحضرت همين الان مى آيد به دانشگاه. بعد هم يك جيپ مى آمد. دو تا افسر در آن بودند. بنده را وسط شان سوار مى كردند- يعنى مرا جلب مى كردند. مى رفتم آنجا.
با وجود اين ساعت ده روز ۱۱ آبان سال ۱۳۴۵ [۲ نوامبر ۱۹۶۶] به عنوان افتتاح دانشگاه با وزير دربار و با رئيس مجلس سنا و مجلس شوراى ملى و عده اى آمدند براى اين كه دانشگاه را ويزيت كنند. همه جا را ويزيت كردند و ظهر شد. من زير گوش اعليحضرت گفتم كه اگر اعليحضرت اجازه بفرمايند، ناهار با محصلين صرف بفرمائيد. خيلى به جا خواهد بود. ايشان قبول كردند. گفتند فلانى فكر خوبى است و به ايادى يك چيزى گفتند زير گوشش. لابد دوا خواستند....» (خاطرات....، صص ۱۴۵-۱۴۴.)
«... عرض كنم كه همه [مدعوين] سينى گرفتند و غذا گرفتند. البته من فورى رفتم سينى شاه را گرفتم و آن معاون من هم مال شهبانو را گرفت و يكى ديگرش هم مال مادر شهبانو را گرفت و آورديم روى ميز، روى ميز اختصاصى شان. مدعوين هم خودشان غذايشان را گرفتند و آمدند نشستند. عرض كردم هر دو دانشجوئى يكى از اين ها را مى بردند بين خودشان مى نشاندند... زير گوش اعليحضرت گفتم، «چه قدر خوبست كه نصايحى بفرمائيد» و ايشان شروع كردند به سخنرانى. [كه] چرا اين دانشگاه را تشكيل دادند و بعدش هم اظهار لطفى كردند و فرمودند كه ما كسى را براى شما انتخاب كرديم كه تمام عمرش غير از آموزش كار ديگرى نكرده و به هر حال خيلى اظهار لطف فرمودند.» (خاطرات....، صص ۱۴۸-۱۴۶).
«ولى بعد از ده، پانزده روز من تو اتاقم بودم... ديدم كه يكى آمد به من خبر داد كه ده، بيست نفر از سفارت آمريكا- زن و مرد- آمده اند و مى خواهند شما را ببينند... گفتم كه وقتى كه آدم مى خواهد كنسول آمريكا را ببيند، قبلاً بايد تلفن كند، ازش وقت بگيرد. آن هم به زحمت وقت ميدهد. چه طور اين ها همين طورى آمدند قبل از اين كه وقت بگيرند. من هيچ كارى هم نداشتم، ولى، ببخشيد، اين احساسات در من ايجاد شد كه بگويم به اينها بگوئيد كه فلانى وقت ندارد. فقط به خاطر اين كه به اين ها بفهمانم كه شما كه آن كار را مى كنيد- وقت قبلاً مى گوئيد بايد بگيريد- چرا خودتان مراعات نمى كنيد. آن كسى كه اين حرف را شنيد رفت و به آن ها گفت. گفتند، «ما آمديم فقط براى ديدن تأسيسات دانشگاه. با فلانى كارى نداريم.» بنا بر اين، من به او گفتم اگر اين است خودت آنها را هدايت كن.... بعد همان آقا كه كارمند دانشگاه بود، آمد به من گفت كه آن رئيس شان مى گويد، «ما ميخواهيم دبيرستان البرز را هم ببينيم. كى فلانى وقت دارد كه در آن روز ما بيائيم. گفتم: «حالا شدند آدم»...» (خاطرات.... صص ۱۵۰- ۱۴۹).
«.... اين تمام شد. چند روز بعد آقاى دكتر ابوالقاسم غفارى، همكار من كه استاد دانشكده علوم بود و من استاد دانشكده فنى، از واشنگتن به من تلفن كرد كه تو عوض شدى. گفتم، «چه طور من عوض شدم؟» گفت، «به جاى تو رضا تعيين شده. رضا از آمريكا مى آيد.» (خاطرات.... ص۱۵۱).
«.... حالا كى ايشان را آورده؟ شاهى كه يك ماه پيشش آن سخنرانى عجيب را كرد، مرا برد به آسمان هفتم، به جاى من اين رضا را انتخاب كرد؟ نميدانم. آيا همان آمريكائى هائى كه آمدند [براى بازديد از دانشگاه] دستور دادند و اوامر آمريكائى [ها] را اعليحضرت انجام ميداد؟ شاه ضعيف النفس بود، ولى وطن پرست بود. ملاحظه مى فرمائيد؟ چون من در آن موقع كه شاه را شناختم، خيلى ضعيف النفس بود. از اين [جهت] كه خودش تحصيلاتى نداشت، بيشتر وارد نبود در امور. ولى اطرافيانشان براى اين كه از وجودش استفاده كنند، زير بغلش هندوانه مى گذاشتند و تصور مى كرد كه در همه چيز وارد است. حالا من نمى فهمم چرا در رشته من، در كار من، ايشان اين همه احترام به من مى گذاشت و هيچ اظهار نظرى راجع به كار من نمى كرد، ولى آن جور كه شنيدم در كار ديگران اظهار نظر مى كرد. حتى شنيدم- راست يا دروغ- كه وزير اقتصاد آلمان آمده بود پهلويش، [و شاه] راجع به اقتصاد دنيا اظهار نظر مى كرد. شايد ميدانست. ولى من تصور مى كنم چه طور يك آدمى كه هيچ نوع تحصيلاتى نكرده باشد، چه طور مى تواند اظهار نظر كند در امورى كه به تحصيلات عميق احتياج دارد.
ولى ضعيف النفس بودنش، و دهن بينى او يقين بود. هر كسى ديرتر مى رفت، عقيده او اجرا مى شد و خودش را هم تو بغل آمريكائى ها انداخته بود. دستور آمريكائى را چشم بسته اجرا مى كرد- همان اصلاحات ارضى كه بزرگترين ضربه را به كشاورزى مملكت وارد كرد...» (خاطرات.... صص ۱۵۴-۱۵۳).
.....
«من، آقاى لاجوردى چهل و [مكث]. بله، چهل سال تمام، نمى گويم به مملكتم خدمت كردم، چرخ پنجم مؤسساتى بودم كه در رأسش بودم. خدمت را آقايان ديگر مى كردند.... من فقط مراقب آن بودم كه اين دانش آموزان كه به من سپرده شده اند كسى به اين ها خيانت نكند،... و دانشگاه آريامهر را با اين زحمت و به اين مشقت من تشكيل دادم با آن تعريف و تمجيدى [كه شاه نسبت به من كرد] كه شما در راديو شنيديد يا در روزنامه خوانديد. آخر مغز عادى اين كار را مى كند كه بيست روز بعد از اين سخنرانى جلوى دو هزار نفر، به وسيله علم به من بگويد، «آقا، تو برو پى كارت.» من يك درختى كاشته بودم هنوز كود كافى و آب كافى به اين درخت نداده بودم كه ميوه هايش در بيايد. آقاى محترم، من عقب جناب عالى آمده بودم كه به من كار بدهيد؟ يا اين كه شما مرا احضار كرديد كه «يا بيا يك دانشگاه درست كن؟ يا برو به عنوان سفير كبير سرپرست جوانان اروپا و آمريكا بشو؟» ... و من [اگر] مى رفتم بيرون به زن و بچه ام حداقل مى رسيدم، و من آن روز زندگيم را براى جوان هاى مملكت فدا كردم براى ايجاد دانشگاه. پس بنا بر اين چرا؟ چرا به جاى من «رضا»ئى كه، ببخشيد عذر مى خواهم، انگشت كوچك آقاى دكتر فيروز پرتوى يا دكتر مهدى ضرغامى نمى شود، به دستور آمريكائى ها آورديد در رأس اين ها؟» (خاطرات....، صص ۱۸۸-۱۸۶).
«ح ل: شاه مرد پيچيده اى بود. از يك طرف علاقه مند بود كه يك جائى مثل دانشگاه آريامهر درست بشود.
م م: اجازه بدهيد. علاقه مند بود. بنده در وطن پرستى او ترديد ندارم. در علاقه مندى او ترديد ندارم. آقا، بنده علاقه مندم بپرم به آسمان، ولى [اگر] عقلم نمى رسد، مى خواهم بدون هواپيما بپرم، سرم را مى شكنم. مثل اين بچه هائى كه كار تارزان را انجام مى دهند. شاه چنين مردى بود. ملاحظه مى فرمائيد.
ح ل: بله.
م م: شاه چنين مردى بود. علاقه مندى داشت. جناب عالى علاقه مندى به قورمه سبزى داريد، ولى [اگر] قورمه سبزى نتوانيد درست كنيد، گيرتان نمى آيد.
ح ل: بله.
م م: بله؟ غير از اين است؟ يا كسى را نداشته باشيد قورمه سبزى [ناتمام]. يا بزنيد توى سر كسى كه قورمه سبزى را برايتان درست مى كند. بى دليل، بى منطق.
ح ل: همين مثلى كه فرموديد. اگر من قورمه سبزى دوست دارم و خودم بلد نيستم، خوب، يك مطلبى است. ولى اگر يك آشپز درجه يك كه بلد است، آمده براى من مى پزد و من بزنم توى سرش، اين عمل به عقل آدمى زاد جور در نمى آيد.
م م:اين هم از بى شعورى است. اين هم از، ببخشيد، كامل نبودن مغز است. ببينيد. يك كسى كه هيچ نوع تحصيلاتى نكرده، عزيز دردانه بوده- ديگر عزيزدردانه هيچ وقت ادم حسابى نمى شود. عزيز يك فاميل، يك پدر و مادرى كه بچه اش را اصلاً تظاهر كنند يا اين كه قلباً دوستش داشته باشند و ظاهر كنند دوستى اش را، آن بچه بفهمد كه اين پدر و مادر فوق العاده دوستش دارند، آن بچه منحرف مى شود.
من قابل نيستم خود را با دكتر مصدق، يا قوام السلطنه مقايسه كنم. ببينيد چه بلائى سرم آورد؟ هيچكس نميتواند ادعا كند در كار اشتباه نمى كند. آدم خدمتگزار كسى است كه كمتر اشتباه كند. [ديديد] چه بلائى به دستور خارجى ها سر آن ها آورد. ملاحظه بفرمائيد.
ح ل: بله. (خاطرات.... صص ۱۹۰-۱۸۸).
«... محمدرضاشاه عزيز دردانه رضاشاه بود؛ رضاشاه، ببخشيد: مرد بى سواد، وطن پرست، علاقه مند به مملكت، [و با] تجربه. چهل سال توى محيطى بود كه همه دزدها، بى شرف ها، نوكرهاى خارجى نمى گذاشتند اين مملكت تكان بخورد. درست است. روز اول رضاشاه را خارجى ها آوردند، ولى چنان لگدى به خارجى ها زد و در ساختمان مملكت- [اين] عقيده شخص من [است]، به عقيده شخص من، شايد عقيده شما جور ديگر باشد. انگليس ها مى خواستند از شر بختيارى ها و قشقائى ها و كسان ديگر كه نمى گذاشتند نفت ببرند، از دست آن ها خلاص بشوند. لازم بود كسى را داشته باشند. ولى آيا رضاشاه به مملكت خدمت نكرد؟ بله؟»
«يك شخص بى سواد، يك شخصى كه مهتر بود، مغزش كار مى كرد. محمد رضاشاه نه. اين مهتر نبود، اين عزيزدردانه پدر و مادر بود. مخش درست كار نمى كرد. در درجه اول علم جاسوس را وزير دربار و همه كاره خود كرده بود. بله؟ نخست وزيرش شريف امامى. ايشان چه لياقتى داشتند كه چهار بار نخست وزير بودند و مشاورش بودند. [شاه] يك عيب بزرگى داشت: هر چه افراد با تجربه بودند از خودش دور مى كرد. هر چه افراد مسن و با تجربه بودند از خودش دور كرد.» (خاطرات.... صص ۱۹۱-۱۹۰).
.....
«ح ل: خيلى ها در گفته ها و نوشته هايشان تعريف هاى فوق العاده از هوش و ذكاوت شاه كرده اند.
م م: از چه؟
ح ل: از هوش و ذكاوت شاه خيلى سخن گفته اند- حتى خارجى ها مثل آقاى كيسينجر.
م م: از هوش و ذكاوت؟ بنده وارد به امور سياسى نبودم و نيستم و متخصص سنجش هوش و استعداد نيستم. آقاى كيسينجر مرد سياسى است و شايد گفته اش هم از روى [حساب هاى] سياسى باشد. من از سياست چيزى نمى فهمم، آقا. من معلمم. غير از راستى و راست گفتن و حقيقت گفتن هيچ چيز سرم نمى شود.
ح ل: خوب ولى در آن دورانى كه در حال ساختن دانشگاه آريامهر بوديد و پانزده روز يك بار شرفياب مى شديد برداشت تان از هوش و حافظه شاه چه بود؟
م م: عرض مى كنم كه آن چه من در اين مدت ديدم، به من نهايت احترام مى گذاشت. تمام پيشنهادات مرا بدون بحث قبول مى كرد. حرف نمى زد تلفن را برميداشت دستور ميداد. علت پيشرفت من كه شش ماهه اين دانشگاه را ايجاد كردم اين عمل شاه بود. اين عمل به نفع مملكت من بود. با من بحث نمى كرد. چون و چرا در كار نبود. [اگر] بحث مى كرد من دليل مى آوردم. بحث نمى كرد تا من بفهمم كه ايشان باهوشند يا بى هوشند. ولى [قطع كلام].
ح ل: همين سئوال اين است كه [قطع كلام].
م م: ولى يك چيزى را به شما عرض كنم. مى گويند ايشان بيخود متكى به خودشان بودند. هر كسى، به عقيده من، ديگران را احمق بداند و خودش را عاقل- آدم احمقى است. براى اين كه هميشه عاقل تر از آدم فراوانند. اين كه مى گويند: «تا بدانجا رسيده دانش من كه بدانم همى كه نادانم.» بيخود نگفته اند. ايشان تا بدانجا نرسيده بود دانشش تا بداند كه نادان است. ملاحظه مى فرمائيد؟
ح ل: بله.
م م: من عيب شاه را بيشتر [در اين] مى بينم. وطن پرستى اش- در آن ترديدى ندارم. علاقه مندى اش به مملكت و آبادانى مملكت- در آن ترديدى ندارم. ولى عيبش را در اين ميدانم كه اين متكى به خودش بود. به فكر خودش ارزش قائل بود. ديگران را هيچ مى دانست. اين يك عيب. عيب ديگرش، افراد با تجربه، افراد پير، افراد كار كشته را از خودش دور كرده بود- با امثال شريف امامى. ميدانيد آقاى دكتر لاجوردى، بنده هر قدر دانا باشم، اگر كارى به من رجوع كردند از [آدم هاى از] خودم داناتر و فهميده تر كمك گرفتم- هم خودم را بزرگ كرده ام و هم آن كار [را] پيشرفت داده ام. ولى اكثر كوچك ها سعى مى كنند از خودشان كوچكتر را انتخاب كنند تا بتوانند تحكم كنند. ايشان اين خاصيت را داشتند، ولى ترقى مملكت- به طورى كه [ناتمام]. (خاطرات... صص ۱۹۴-۱۹۳).
.....
«در اواخر سلطنت در يك جشنى كه من هم بودم صريحاً گفت- حالا محض خاطر من گفت؟ چون اين جور تظاهر هم ميكرد. يا اين كه از روى عقيده گفت؟ صحبت رضا بود. گفت كه با آدم بسيار احمقى سر و كار داشتيم. حالا عرض كردم، محض خاطر من گفت يا از روى ايمان و عقيده گفت، من نميدانم ولى آقا، ميخواهم سئوال كنم. رضا را جاى من گذاشت. چند ماه بعدش اين رضا را برد رئيس دانشگاه تهران كرد. در اثر بودن رضا [در مقام] رئيس دانشگاه تهران، يك ده، پانزده نفر افراد با تجربه، كارگشته، استادهاى برجسته را رضا بازنشسته كرد. پس آدم كوچكى بود رئيس دانشگاه شده بود. آنها حرفش را گوش نمى كردند. خودش بازنشسته كرد، يا به او دستور دادند؟ نميدانم.
ملاحظه مى كنيد. چند ماه بعدش ايشان را كردند نماينده ايران در يونسكو. چند ماه بعدش ايشان را كردند سفيركبير ايران در كانادا. چى؟ تو كه اين را آدم احمق ميدانستى، اقرار كردى در آن جلسه كه من بودم. شنيدم با گوش خودم گفت، «آدم احمقى بود،» خيلى خوب. آدم احمقى بود. چرا اين را فرستاديد يونسكو بهترين پست مملكتتان؟ چرا ايشان را فرستاديد سفيركبير كرديد در كانادا؟ اصلاً سفارت كبرا با معلم- اگر معلم بناميم رضا را، كه من معلمش هم نميدانم- چه ارتباطى دارد؟ معلم سياستمدار نمى تواند باشد كه شما سفيركبيرش كرديد. او هم راست مى گفت، «احمق است.» اگر احمق نبود، سفارت كانادا را قبول نمى كرد. چنانچه بنده خدمت شما هستم، بارها به من پيشنهاد پست هاى زيادى كردند. گفتم، «من صلاحيت ندارم.» (خاطرات.... ص ۱۹۵).
.....
«... پس از عمل چشم به تهران برگشتم. در تابستان سال ۱۳۶۱ [۱۹۸۲] در تهران بودم. نامه اى بدستم رسيد. نامه را باز كردم از دانشگاه تهران بود. در نامه نوشته بودند، «در اثر فعاليت مؤثر»، عين جمله است. حفظم، «در تحكيم رژيم سلطنت، به انفصال ابد از خدمات دولتى محكوميد.»
در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲). در صورتى كه از سال ۱۳۵۰ [۱۹۷۱] بنده بازنشسته بودم و بنا بر اين، بازنشسته خود به خود انفصال ابد از خدمات دولتى است. التفات مى كنيد؟ مقصودشان اين بود كه از آن تاريخ حقوق بازنشستگى مرا ندهند...» (خاطرات...، ص ۱۸۰).
.....
«.... يك روزى بحث شد با آن رئيس دبيرسانى كه بعد از من [البرز] آمده بود.
ح ل: بعد از انقلاب؟
م م: بعد از انقلاب. عرض كنم كه آقاى بازرگان او را تعيين كرده بود. او يكى از محصلين بى بضاعت شبانه روزى دبيرستان بود. شش سال من پول جيبى و لباس به او دادم- منتهى استعداد نداشت كه تشويقش كنم دانشگاه را ببيند. همان ديپلم متوسطه [را] كه گرفت رفت. هر ساختمانى كه در دبيرستان البرز كردم من تابلو زدم آنجا. اسم پول دهنده، اهداء كننده از رقم بالا به پائين نوشتم. ايشان آمدند اين تابلوها را كندند. آمده بود ديدن من. گفتم، «چرا تابلوها را كندى؟» گفت، «اين ها طاغوتى هستند.» گفتم، «آقاى خوش نويس، من معتقداتم اين است كه امروز به عقيده من و شما- چون شيعه هستيم، مسلمانيم- اگر شمر بيايد، ابن سعد بيايد، امروز به من بگويد، «آقاى مجتهدى، اين يك ميليون تومان را من ميدهم به شما، شما چهار تا اتاق درست كن و در اين چهار اتاق دويست نفر شاگرد بپذير.» من رويش را مى بوسم. يك ميليون را مى گيرم. چهار تا اتاق درست مى كنم براى اين كه دويست نفر شاگرد را آن جا تعليم بدهم.
(خاطرات ص ۲۰۰-۱۹۹.)
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
دكتر حسن رهنوردى
مرد (خود ساخته اى) كه با تلاش و كوشش توانست به آرزوهايش برسد و در فراز و نشيب زندگى موفق باشد.
|
|
الموتى
|
رهنوردى از قهرمانانى بود كه ۷ بار بر سكوى قهرمان جهانى براى ايران افتخار آفريد
دكتر حسن رهنوردى را در دوره بيست و يكم مجلس شورايملى كه براى نخستين بار به نمايندگى سارى انتخاب شده بود شناختم. كراراً عكس هاى او را در مطبوعات مى ديدم كه بر سكوى قهرمانى وزنه دارى جهان براى كشور ما افتخار مى آفريد.
وقتى شاه فقيد با اجراى برنامه انقلاب سفيد مى خواست چهره هاى مقامات مملكتى تغيير كند و نسل تازه اى مصدر كارها شوند از طرف كنگره آزاد زنان و آزاد مردان گروهى از جوانان تحصيلكرده و روشنفكران و كارگران و كشاورزان و اصناف و همچنين براى اولين بار بانوان نامزد نمايندگى مجلس شدند و دكتر رهنوردى نيز از شهرستان سارى انتخاب شد. شهرى كه غالباً افرادى از خانواده سرشناس سنگ و گلبادى و تجدد و ايرج اسكندرى و امير مويد سوادكوهى و كاسمى به مجلس مى رفتند.
دكتر رهنوردى كه به توده مردم ايران تعلق داشت در سايه پشتكار و لياقت و صميمت توانست آنچنان خود را بسازد كه ۷ بار بر سكوى قهرمانى جهان براى ايران افتخار بيافريند. و پنج سال در مقام دبيركل المپيك به جامعه ورزشى ايران خدمت كند و سه دوره در سمت نمايندگى مجلس و دو بار در مقام معاونت وزارت و يكبار نيز در سمت استاندارى تا آنجا كه توانست همه جا به طبقه اى كه به آن تعلق داشت صميمانه خدمت كرد.
از دكتر رهنوردى در تمام مدت عضويت در پارلمان خاطرات خوبى دارم زيرا هميشه از خود صداقت و صميميت نشان ميداد و يكبار هم كه در آمريكا او را در لس آنجلس ديدم نمونه كاملى از يك دوست صميمى بود كه دگرگونى اوضاع هيچ تغييرى در روش او ايجاد نكرد.
حسن رهنوردى فرزند قربانعلى رهنوردى كارمند راه آهن جلفا بود كه در خانواده اى متوسط چشم به جهان گشوده است.
حسن رهنوردى كه در سال ۱۳۰۶ شمسى برابر با ۱۹۲۷ ميلادى در شهرستان تبريز متولد شده در كتاب خاطرات خود كه بنام «بر سكوى آرزوها» منتشر ساخته مى نويسد: بعد از تأسيس راه آهن سراسرى به همت رضاشاه پدرم به كارمندى راه آهن سراسرى درآمد و به بندر شاه منتقل گرديد و ما را با كاميون از تبريز به مازندران منتقل كردند. با اين ترتيب من در يك خانواده آذربايجانى زاده شده ولى در مازندران بزرگ شدم و با اين كه دلبستگى به همه سرزمينم ايران دارم عاشق مازندران بوده و هستم.
پدرم بعلت داشتن پيشينه نيكو به سمت معاونت دپوى راه آهن تهران منصوب شد. سرپرستى دپو با مهندس جعفر شريف امامى بود كه تحصيلات خود را در سوئد به پايان رسانيده و در حقيقت دو درجه از پدرم بالاتر بود. پدرم بعد از دو سال رئيس دپوى انديمشك شد و به آنجا منتقل شديم. سپس به اهواز و چندى بعد رئيس دپوى اراك شد كه در دبيرستان صمصام اراك ثبت نام كردم. با اشغال ايران در شهريور ۲۰ بار ديگر پدرم به مازندران منتقل و رئيس دپوى راه آهن پل سفيد شد و در آنجا در دبيرستان پهلوى سارى به تحصيل پرداختم. در اين مدرسه زمين ورزشى بود كه وسايل ورزشى از جمله (هالتر) داشت و همين وسيله سرنوشت زندگى مرا عوض كرد و مرا به راهى انداخت كه هنوز در آن قدم مى زنم.
بعد به تحصيل در سارى پرداختم. در جشن ۴ آبان با حضور دكتر محسن نصر استاندار ۱۰۵ كيلو ضربه را با دو حركت بالا بردم كه موجب حيرت همگان شد. استاندار با تعجب از رئيس تربيت بدنى مى پرسد اين جوان كيست كه حتى توانسته از سلماسى بيشتر وزنه بردارد (البته ايشان موضوع وزن بدن و تفاوت ميان دو حركت را نميدانست.)
بعد براى ادامه تحصيل به تهران آمدم و خود را براى ورود به دانشگاه آماده مى كردم وقتى عكس سلماسى را در كنار شاه و ملكه ديدم در دلم غوغائى برپا شد و تصميم گرفتم تا مسير زندگيم را تغيير دهم تا من هم به اين افتخار نائل شوم. مرتب در فكرم تصوير يك قهرمان و يك جهان پهلوان تكرار مى شد و درباره عكس سلماسى در جايگاه سلطنتى فكر ميكردم. به اين نتيجه رسيدم كه بايد كارى كنم كه مورد توجه شاه و ملكه قرار گيرم. پس هدف اول تحصيلات عالى و هدف دوم وسيله جلب توجه شاه بود كه راهش قهرمان شدن آنهم قهرمانى كه ارزش جهانى داشته باشد بود و هدف سوم كمك به طبقه زحمتكش و تأمين حق قانونى آنها.
در اين راه كوشش فراوان كردم تا اين كه در سال ۱۳۲۵ از استان مازندران ۱۴ نفر براى مسابقات اعزام شدند كه من براى نخستين بار در قسمت سبك وزن وزنه بردارى ثبت نام كردم و نفر چهارم كشور شدم. در سال ۱۳۲۶ جمعاً ۲۰ نفر در رشته هاى مختلف شركت كرديم كه سه گردن آويز و ۷ امتياز آورديم. گردن آويز سيمين از آن من بود كه در سبك وزن قهرمان دوم كشور شدم و روز پنجم آبان در كاخ مرمر حضور شاهنشاه رسيديم و گردن آويز را دريافت كرديم. اين براى نخستين بار بود كه شاه را از نزديك مى ديدم كه پرسيدند چند سال دارى گفتم ۱۹ سال و در باشگاه نيرو و راستى جزو قهرمانان بودم. در سارى نيز مورد استقبال قرار گرفتم.
بعد، براى ادامه تحصيلات به تهران آمدم و پس از پايان دبيرستان در كنكور دانشگاه تهران در رشته دندانپزشكى قبول شدم.
در سال ۱۳۴۹ كه مسابقه هاى وزنه بردارى قهرمان جهان در لاهه برگزار ميشد به عنوان قهرمان ملى (ميان وزن) ايران براى مسابقه هاى جهانى انتخاب شدم. در آنجا تيم ورزش ايران مقام سوم را بدست آورد و من در ميان وزن و رسول رئيسى در نيم سنگين قهرمان سوم جهان شديم و هر كدام گردن آويز برنز گرفتيم. نامجو با (كمال) قدرت قهرمان اول دنيا در دسته خروس وزن شد و توانست گردن آويز زرين را به گردن بياويزد و تيم ايران هفت امتياز بدست آورد، جعفر سلماسى متأسفانه در پر وزن مقام چهارم را بدست آورد و نتوانست گردن آويزى بگيرد. در مراجعت به ايران مردم ما را روى شانه هاى خود بلند كرده و احساسات تحسين آميزى نشان دادند. استقبال پر شورى از ما با قربانى هاى فراوان انجام شد. از طرف دانشكده دندانپزشكى كه دانشجوى سال اول آن بودم جشن مفصلى برپا شد.
عكس مرا روى جلد مجله دانشگاه چاپ كردند. رئيس دانشكده دندانپزشكى نيز كاپ بزرگى بمن داد.
در سال ۱۹۵۱ مسابقات قهرمانى آسيائى در دهلى برگزار شد. تيم وزنه بردارى ايران توانست هفت گردن آويز طلا بدست آوريم. من با بدست آوردن گردن آويز زرين در ميان وزن عنوان (قوى ترين مرد آسيا) را گرفتم.
بعد از دريافت دكتراى دندانپزشكى از دانشگاه تهران در مسابقات قهرمانى بازى هاى المپيك هلسينكى شركت كردم. تيم وزنه بردارى ايران چهارده امتياز بدست آورد و من مقام چهارم را در نيمه سنگين بدست آوردم. اعليحضرت ما را در ويلاى تابستانى خود در رامسر پذيرفته و مورد تشويق قرار دادند.
در سال ۱۹۷۲ هنگامى كه دبيركل كميته المپيك بودم سپهبد حجت رئيس تربيت بدنى سه تن از قهرمانان نامى كشتى ايران به اسامى موحد و قربانى و سيد عباسى را از مسابقات محروم كرد كه بشدت اعتراض كردم و گفتم كه چگونه موحد را با داشتن شش گردن آويز زرين از ورزش محروم مى كنيد. در تمام دنيا مجسمه اين قبيل افراد را در ميدان هاى ورزشى برپا ميدارند! به همين جهت مدتى به كميته المپيك نرفتم.
چون شاهنشاه دستور داده بودند در نارمك براى قهرمانان خانه تهيه كنند با راهنمائى پرويز خسروانى (سپهبد) مدير باشگاه تاج خانه كوچكى به من دادند كه از بى خانمانى نجات يافتم.
در نهم اسفند ماه سال ۱۳۳۱ كه شاهنشاه تصميم داشتند از كشور خارج شوند، در كنار سرگرد خسروانى به مقابل دربار رفتيم و من نخستين نطق سياسى خود را كردم و گفتم به نمايندگى از طرف ورزشكاران و قهرمانان باشگاه تاج خروج شاهنشاه را از كشور به صلاح نميدانم كه خوشبختانه خبر دادند ايشان از مسافرت صرفنظر كردند. حدود يازده شب همراه سرگرد خسروانى و چند نفر ديگر به ديدار شاهنشاه رفتم، حسين مكى نيز حضورشان بود. گفتند به مردم بگوئيد از سفر صرفنظر كردم. من بطور عجيبى شاه را دوست داشتم وقتى شنيدم كه از كشور ميروند قلبم پر از درد و اندوه شد.
من عضو باشگاه تاج بودم كه مديريت آن با خسروانى (سپهبد پرويز) بود كه بزرگترين و مدرن ترين و پر عضوترين باشگاه هاى ايران بود. يكى از قهرمانانى كه در اين باشگاه عضويت داشت سروان خاتم (ارتشبد بعدى) بود كه با والاحضرت فاطمه ازدواج كرد.
اداره مركزى اين باشگاه در يك ساختمان چند طبقه با داشتن مدرن ترين سالن ها و وسايل و امكانات ورزشى بدست شاهنشاه افتتاح شد مخصوصاً موزه ورزشى باشگاه مورد توجه و قدردانى شاه قرار گرفت.
من كه دندانپزشك شده بودم در سال ۱۹۵۵ در مسابقات وزنه بردارى مونيخ بعد از آمريكا و شوروى مقام سوم را بدست آوردم و اين سومين گردن آويز برنز جهانى بود كه بدست آوردم.
در مسابقات المپيك ۱۹۵۶ امامعلى حبيبى و غلامرضا تختى برنده گردن آويز زرين شدند كه موفقيت افتخارآميزى براى كشور بود. در شرفيابى ورزشكاران شاهنشاه گفتند ما از تختى انتظار اين موفقيت را داشتيم او ميتواند سال ها مقام قهرمانى جهان را حفظ كند و پيدا شدن رقيب براى او كار مشكلى است. حبيبى در المپيك بزرگترين كشتى گير جهان را ضربه فنى كرد.
در مسابقات قهرمانى وزنه بردارى سال ۱۹۵۶ كه در تهران در حضور شاهنشاه برگزار شد قهرمان دوم جهان و قهرمان اول بازى هاى آسيائى شدم كه به علت پيروزى من سرود شاهنشاهى نواخته شد و شاهنشاه به احترام سرپا ايستادند و اين بزرگترين و پر ارزش ترين موفقيت ورزشى من بود.
سپس در اداره بهداشت استان تهران در رشته دندانپزشكى استخدام شدم.
در مسابقات ورزشى توكيو تيم وزنه بردارى ايران توانست مقام يكم را در آسيا بدست آورد و من يك گردن آويز زرين بدست آوردم.
تصميم گرفتم در حال موفقيت در ورزش خود را كنار بكشم و به كار پزشكى بپردازم. با اداره بهداشت سازمان برنامه قراردادى بسته مرا به آمريكا فرستادند تا پس از كارشناسى پنج سال در محلى كه معين ميشود خدمت كنم. سرانجام به آمريكا رفتم و در بيمارستان جان هاپكينز به آموختن مشغول شدم. مورد محبت خاص اردشير زاهدى و شهناز پهلوى قرار گرفتم.
دانشكده پزشكى جان هاپكينز در جهان پر آوازه است و در سطح بالائى قرار دارد و من ديپلم MPH خود را از دكتر ميلتون آيزن هاوربرادر رئيس جمهور سابق آمريكا گرفتم.
بعد خود را براى ادامه تحصيل در دانشگاه تولين در نيوآرليانز آماده كردم. نامه اى از سفارت ايران از اردشير زاهدى دريافت داشتم كه دانشجويان ميتوانند براى سه هفته به ايران با تسهيلاتى بروند در تهران در شرفيابى حضور شاهنشاه مطالبى گفتم و شاهنشاه نيز فرمودند كشور به شما نياز دارد بايد اين كشور را بسازيد و ما را از متخصصين خارجى بى نياز كنيد.
در مراجعت به آمريكا توانستم دكتراى بهداشت عمومى را هم بگيرم كه به اين طرز دو درجه سر پزشكى داشتم يكى دكتراى دندانپزشكى از دانشگاه تهران و ديگرى دكتراى بهداشت عمومى از دانشگاه تولين نيوارلئان.
در مراجعت به ايران مشاور بهداشتى وزير بهدارى شدم. همچنين در كانون فارغ التحصيلان آمريكا عضويت يافتم. چون برنامه انقلاب سفيد از طرف پادشاه اعلام شده بود نامزد نمايندگى از شهرستان سارى شدم. موضوع را با سرتيپ پرويز خسروانى در ميان گذاشتم. من هميشه او را مثل يك با برادر بزرگ دوست دارم. وعده كمك داد و گفت سعى مى كنم تا اسم ترا جزو نامزدهاى انتخابات بگذارند. چند روز بعد نام من جزو كانديداهاى كنگره آزاد زنان و آزاد مردان اعلام شد. در انتخابات دوره بيست و يكم از سارى توفيق يافتم و مدت چهار سال نماينده سارى بودم، نماينده ديگر هم دكتر جواد سعيد بود كه در آخرين دوره مجلس رئيس مجلس شد و متأسفانه توسط ملاها اعدام گرديد. در مجلس نيز عضو حزب ايران نوين و فراكسيون پارلمانى حزب شدم. به پيشنهاد هويدا رياست سازمان جوانان حزب ايران نوين را پذيرفتم. بهمين جهت ديگر به كارهاى حوزه انتخابى نميتوانستم برسم از اين جهت در دوره بيست و دوم از تهران نامزد نمايندگى مجلس نشدم.
هنگام نمايندگى مجلس پدرم بيمار شده بود. در ۵۵ سالگى از كارمندى راه آهن بازنشسته شد. پدرم در زمانى كه رانندگى لوكوموتيو را بر عهده داشت در اثر استنشاق زياده از حد ماذوت به بيمارى ريوى مبتلا شده بود. او را براى معالجه به لندن آوردم ولى درگذشت. با رفتن پدر پشتم خالى شد و خيلى تنها شده بودم.
يكروز كه به ورزشگاه امجديه براى ديدار دوست تنس بازى رفته بودم دخترى را با اندام كشيده و موزون و صورتى زيبا ديدم كه مشغول بازى تنيس بود. او خواهر زن يكى از بهترين دوستانم فتح الله اميرعلائى بود كه مدتها رئيس فدراسيون وزنه بردارى و معاون سازمان تربيت بدنى بود. جريان را به او گفتم مرا با خانواده عطارزاده آشنا كرد و همين امر منجر به ازدواج من و گيتى عطارزاده شد و اكنون صاحب دو پسر بنام على و امير هستيم كه در آمريكا زندگى مى كنند و موفق هستند.
در سال ۱۹۶۸ سپهبد خسروانى معاون نخست وزير و رئيس سازمان تربيت بدنى بدنى شد و از من دعوت كرد كه در سمت دبيركل المپيك با وى همكارى كنم. خسروانى و من كوشيديم در نوزدهمين بازى هاى المپيك سال ۱۹۶۸ كسانى را بفرستيم كه شايستگى داشته و باعث سربلندى ميهن شوند بهمين جهت از ۱۴ شركت كننده اعزامى، ايران صاحب پنج گردن آويز شد. نصيرى و عبدالله موحد صاحب گردن آويز زرين شدند. شاهنشاه به آنها تلگرافى تبريك گفتند.
وقتى نماينده سارى بودم نامه اى به حضور شاهنشاه براى آبادانى (الاشت) زادگاه رضاشاه كبير نوشتم كه اوامرى صادر فرمودند و در مدت ده سالى كه دبيركلى هيئت مزبور را داشتم اقدامات بسيار ارزنده اى براى آلاشت انجام دادم.
در دوره بيست و دوم مجلس لايحه سلب مصونيت با قربيات نماينده تهران كه قبلاً عضو هيئت مديره شركت واحد اتوبوسرانى بود مطرح شد. با قربيات برايم به قرآن قسم خورد كه بيگناه است و كميسيون دادگسترى هم يكبار او را نخواسته كه توضيح بدهد. گفتم اگر حتى بخواهند كسى را اعدام كنند از او مى پرسند حرف آخرت چيست؟
وقتى لايحه در مجلس مطرح شد گفتم آقاى بيات به قرآن قسم خورد كه كميسيون دادگسترى از او سئوالى نكرده و با عجله لايحه را تصويب كرده و به مجلس آورده اند و پيشنهاد كردم لايحه به كميسيون برگردد. يكى دو نفر از اعضاى كميسيون دادگسترى مجلس هم گفتند كه كميسيون در اين كار عجله كرده بهمين جهت رئيس ناچار شد كه لايحه را به كميسيون برگرداند.
مرا بعداً به اطاق رئيس مجلس خواستند و خواجه نورى رئيس فراكسيون گفت اعليحضرت عصبانى شده گفته اند مجلس از دزدها حمايت مى كند. عطاء خسروانى دبيركل حزب هم از من خواست كه در جلسه فراكسيون حزب اظهار تأسف كنم كه همين كار صورت گرفت و لايحه مصونيت بيات در جلسه بعد بدون مخالف تصويب گرديد.
بعد خسروانى اعلام كرد كه دكتر رهنوردى براى مدت دو ماه بطور تاديبى از فراكسيون پارلمانى كنار گذارده ميشود و نصير عصار هم بجاى من رئيس سازمان جوانان حزب ايران نوين شد.
از آن پس خيلى بى سر و صدا به مجلس مى رفتم و در دوره بيست و سوم هم از تهران انتخاب شدم. بيشتر وقت خود را در كميته ملى المپيك به عنوان دبيركل مى گذراندم.
در پايان ماه هاى سال ۱۹۷۱ سپهبد خسروانى از رياست سازمان تربيت بدنى بركنار و تيمسار امجدى بجاى او تعيين شد. شاهپور غلامرضا برادر خانمش، بيژن جهانبانى را ميخواست دبيركل المپيك كند كه خسروانى قبول نمى كرد ولى امجدى اين كار را انجام داد و عكس جهانبانى در روزنامه ها چاپ شد. اعليحضرت عصبانى شده امجدى را براى ۴۸ ساعت در دفترش بازداشت كردند. امجدى از من خواست طبق معمول از فردا در كميته ملى المپيك حاضر شده كارم را انجام دهم. گفتند اين امر شاهنشاه است.
در انتخابات دوره بيست و چهارم (رستاخيز)من از تهران نامزد نمايندگى شدم ولى پس از پايان انتخابات نام من به رديف بيست و پنجم رسيد. يعنى انتخاب نشدم.
پروفسور پويان مرا خواست و گفت چون دكتر مرشد معاون پارلمانى وزارت بهدارى سناتور شده شما را براى جانشينى ايشان پيشنهاد مى كنم و حضور شاهنشاه معرفى شدم.
بعد دكتر شيخ الاسلام زاده وزير رفاه اجتماعى شد و من هم معاون مالى و ادارى و سپس معاون وزارت آموزش و پرورش شدم. سازمان تربيت بدنى نيز منحل گرديد.
پس از مدتى از معاونت وزارت آموزش و پرورش با تمام آرزوهايم براى پيشرفت مدارس كنار گذاشته شدم.
يكروز دكتر آموزگار نخست وزير تلفن كرد و گفت شما استاندار يزد شده ايد و وزير كشور با شما تماس خواهد گرفت. دكتر نصر اصفهانى وزير كشور مرا حضور شاهنشاه برد پس از معرفى فرمودند:
(برو به يزد، من يك دفعه آنجا رفته ام مردمان خوبى دارد. برو ببين چه ميخواهند؟ كارها را هماهنگ بكن. ضمناً ببين آن پروژه كنترل شن هاى متحرك به كجا كشيده؟ ضمناً يزد درخت هاى كهن بسيار خوبى دارد. به كارخانه ها نيز سر بزن. اگر برنامه مخصوصى براى پيشرفت كارها داشتى به اطلاع ما برسان مخصوصاً به امور بهداشت رسيدگى كن.
وقتى عازم يزد شدم يكى از همراهان از همسرم كه تحصيلات دبيرستانى را در لوزان سوئيس و سپس دوره كالج را در لندن گذرانيده و مدت ۸ سال در كشورهاى ديگر بوده خواست كه روسرى همراه داشته باشد چون يزد شهر مذهبى مى باشد ولى همسرم مخالفت كرد و گفت روسرى را دليل ايمان و ديندارى نمى دانم.
هنگام ورود به يزد در مراسم استقبال گفتم افتخار مى كنم كه خدمتگذار مردم باشم. رضايت شما مردم بزرگترين پاداش من مى باشد. مرا يارى دهيد چون دردهاى اجتماع را خوب ميدانم براى اين كه من از ميان طبقه زحمتكش برخاسته ام و معنى فقر و بى مسكنى و بى عدالتى را چشيده ام. پيرو مكتب على بوده و سرباز شاهنشاه هستم. در اطاق استاندارى هم دو عكس از حضرت على و شاهنشاه نصب كردم و شروع به بازديد از مناطق مختلف كردم. بدون محافظ و همراه به ميان مردم مى رفتم و با يكايك آنها صحبت مى كردم. بمن گزارش دادند كه مخالفين در نظر دارند يكى از استاندارها را ترور كنند مواظب خود باشيد. بهرحال روزهاى يكشنبه را براى مراجعين گذارده و روزهاى سه شنبه به بازديد روستاهاى پيرامون يزد مى پرداختم.
در يكى از بازديدها كدخدائى گزارش داد كه گرمابه بهداشتى مدت ها است تعطيل شده و جاده هم نداريم. با موتور سيكلت به بازديد آنجا رفتم كه عكس مرا در روزنامه اطلاعات چاپ كردند تحت عنوان (استاندار موتورسيكلت سوار).... بعضى استاندارها ناراحت شدند ولى نصر اصفهانى وزير كشور گفت بارك الله رهنوردى كه شيرين كاشتى به تو تبريك مى گويم. مبادا خسته شوى دنباله كارها را بگير....
يكى از برنامه هائى كه با آن برخورد كردم پروژه بنياد دانشگاه يزد وابسته به دانشگاه پهلوى بود كه متوقف شده بود ولى عطاءالله افشار موافقت كرده بود كه پنجاه ميليون تومان براى ساختن اين دانشگاه كمك كند كه در اين باره اقدام شد و او را به شهبانو معرفى كردم.
در دولت شريف امامى وقتى ارتشبد قره باغى وزير كشور شد منهم از سمت استاندارى يزد بركنار شدم.
بعد از انقلاب مدت ۸ ماه در تهران مخفى بودم و لااقل ده خانه عوض كردم. همسرم به دادگاه انقلاب رفت و معلوم شد بابت ايام نمايندگى از من يك ميليون و سيصد و ده هزار تومان مطالبه دارند كه دو قطعه زمينى را كه داشتيم فروخت و اين مبلغ را پرداخت كرد تا قدم اول براى نجات من فراهم شود.
سپس از كشور خارج شوم. پس از اقامت كوتاهى در پاريس به لس آنجلس آمدم.
دكتر رهنوردى در مصاحبه اى چنين گفته است:
ملاها تمام اموال، خانه، زندگى، باغ مرا مصادره كردند.
به قول معروف فرزند كارگرى بودم. دستم را روزى روى زانويم گذاشتم و ياعلى گفتم. سى سال تمام از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۹ زحمت كشيدم تحصيل كردم، وزنه بردارى كردم، فعاليت سياسى داشتم. ولى ملاها آمدند نتيجه سى سال كوشش مرا فقط به عنوان اين كه به شاه خدمت كردم و شاه را دوست دارم مصادره كردند. با دست خالى به آمريكا آمدم ولى خدا را شكر از صفر شروع كردم. به كار بيمه پرداختم و به استخدام يكى از شركت هاى بزرگ بيمه عمر آمريكا درآمدم و در مدت ۱۷ سال توانستم يكى از موفق ترين مديران شعبات كمپانى بيمه شناخته شوم و در سال ۱۹۹۹ تقاضاى بازنشستگى كردم.
در اينجا موفق شدم (انجمن قهرمانان ورزشكاران ايرانى) را تشكيل دهم تا نام ايران را مثل هميشه بلند آوازه نگه داريم.
آوزو داشتم بر مزار انسانى كه ۳۷ سال براى سربلندى ايران و ايرانى كوشش كرد و دور از وطن جان سپرد بوسه زنم كه در جولاى سال ۱۹۹۹ اين فرصت بدست آمد. بر مزارش گلى نهاده اشكى ريختم.
قضاوت درباره رضاشاه كبير و محمدرضاشاه پهلوى با تاريخ است. ولى من ياد مانده هائى از مدت ۷۲ سال عمرم كه پنجاه سال آن با دودمان پهلوى آميخته بود دارم كه نميتوانم ناديده بگيرم.
روزى هم كه محمدرضا شاه پهلوى درگذشت مانند پدر مرده ها بشدت گريستم.
***
تا آنجا كه اطلاع دارم اكنون دكتر رهنوردى با خانواده اى كه همه خوشبخت هستند در لس آنجلس زندگى مى كند و او نمونه اى از انسان هائى است كه ثابت مى كند خواستن توانستن است و با دست خالى بدون وابستگى به هزار فاميل مى توانند با كوشش و تلاش براى خود زندگى خوبى سرشار از موفقيت بسازند. سعادت روزافزونش را آرزو دارم.
|
|
|
|