بسته سفارش برادرم را از روى ميز برداشتم و در حالى كه بازويم از سنگينى آن به طرف پائين كشيده مى شد روبه مادرم كردم و گفتم: خيلى سنگين است. لبخند كمرنگى بر لبش نقش بست و گفت: اگر فكر مى كنى نمى توانى آن را حمل كنى بگذار تا خودش ببرد. نفسى را كه در سينه حبس كرده بودم با كشيدن نفس عميق ترى خارج كردم و گفتم: حالا كه مسئوليت رساندن آن را قبول كرده ام مى برم. تا نزديك در به ياريم آمد و در را براى بيرون رفتم گشود، و با دلسوزى مادرانه اش گفت: مواظب باش زمين نخورى، بهتر است با تاكسى بروى.
پذيرفتم، چون بسته براستى سنگين بود و براى من وزنه اى غير قابل تحمل. يك لحظه از بى فكرى سعيد و اين كه از من خواسته بود بسته كتاب هاى امانتى دوستش را برگردانم، به خشم آمدم.
سر خيابان مدتى به انتظار تاكسى ايستادم. اما با رسيدن اتوبوس تصميمم را عوض كردم و سوار اتوبوس شدم. داخل اتوبوس خيلى شلوغ بود، اما مرد جوانى صندلى خود را به من داد. با گفتن «خيلى متشكرم» جاى او نشستم و بار ديگر نفس عميقى كشيدم. نگاهم را به روبرو دوختم، اما ازدحام جمعيت امكان ديدن خيابان را از من سلب كرده بود. سعى كردم از شيشه كنار دستم خيابان را تماشا كنم.
در حالى كه به بيرون خيره شده بودم به خودم مى انديشيدم. به هجده بهارى كه پشت سر گذاشته بودم و اين كه حالا، به عنوان يك ديپلمه بيكار چه ميخواهم و به دنبال كدام هدف هستم. براى آينده تصميمى نداشتم، حتى دوازده سال تحصيل را نه بخاطر كاره اى شدن، بلكه به صرف اين كه بايد خواند و مدرك گرفت، گذرانده بودم.
آخرين فرزند خانواده بودم. دو خواهر بزرگترم ازدواج كرده و رفته بودند تا هر يك كانون خانواده اى را گرمى بخشند. من مانده بودم و دو برادر، يكى دانشجوى پزشكى، و ديگرى سهامدار يك شركت تجارى، هر دو هم مجرد، يكى به بهانه درس خواندن و ديگرى به قول خودش، به دنبال بخت.
نميدانم چرا وقتى به پدرم فكر مى كنم بلافاصله موهاى جوگندمى اش در نظرم مجسم ميشود. راست قامت است و هميشه لبخند بر لب دارد. هيچگاه از او شكوه اى نشنيده ام، همواره خدا را به خاطر لطف و محبتى كه در حقش روا داشته، سپاسگزار بوده است.
پدر براى گرم نگهداشتن كانون خانواده از هيچ تلاشى كوتاهى نكرده است و تا آنجا كه توان داشته براى راحتى ما زحمت كشيده. او از مادر به عنوان يك زن كامل و بى عيب نام مى برد، و از ما مى خواهد مادر را نمونه و الگوى خود قرار دهيم. شايد به خاطر اين كه مادر، كه يك فرهنگى بازنشسته است و تمام حقوق خود را در اختيار او مى گذارد، مورد اين همه تعريف و تمجيد وى قرار مى گرفت. ولى بايد اعتراف كنم كه او اقعاً بهترين مادر دنياست. آن چنان با صفا و صميمى است كه نه تنها پدر، بلكه ديگران را هم به تحسين واميدارد.
حس مى كنم هر دو پايم خواب رفته است. انگشتان پايم را تكان مى دهم، و از گزگزى كه در انگشتانم بوجود مى آيد يقين مى كنم كه دچار خواب رفتگى پا شده ام. قدرى خود را جابجا كرده، بسته را روى زانويم حركت ميدهم. تا مقصد ديگر چيزى نمانده است. خدا كند در اين فاصله خواب رفتگى پايم برطرف شود. حالا بيشتر مسافران پياده شده اند. آفتاب با حرارت به داخل اتوبوس مى تابد و راننده هر چند گاه عرق روى پيشانى را پاك مى كند.
وقتى به ايستگاه رسيدم از خواب رفتگى پا هم ديگر اثرى نبود. پياده شدم. مردم چنان با عجله از كنار هم مى گذشتند كه گوئى از چيزى مى گريزند. سر كوچه كمى ايستادم و با كنجكاوى به داخل كوچه نگاه كردم. براى اطمينان بيشتر آدرسى را كه سعيد داده بود دوباره خواندم. كوچه درست بود. وارد شدم، درب سوم، دست پيش بردم و زنگ را فشردم. انتظارم زياد طول نكشيد. خانم جوانى در ميان در ظاهر شد. ادب و نزاكت را فراموش نمودم، سلام سردى كردم و بعد بدون آن كه خودم را معرفى كنم، بسته را به طرفش گرفتم و گفتم، اين بسته مال بهرام خان است، لطفاً به ايشان بگوئيد سعيد خيلى تشكر كرد. آن خانم بسته را از دستم گرفت و در حالى كه لبخند تمسخرآميزى بر لب داشت گفت:
شما سعيد آقا هستيد؟ سرم را به زير انداختم و در حالى كه سعى مى كردم بر خود مسلط باشم گفتم:
نخير، سعيد برادر من است و من حامل پيام او هستم. متأسفانه نتوانسته بودم لرزش صدايم را مخفى كنم و هنگام گفتن اين مطالب صدايم آشكارا مى لرزيد. آن خانم چادرش را مرتب كرد و گفت:
قصد بدى نداشتم، اميدوارم از شوخى من نرنجيده باشيد. خواهش مى كنم بفرمائيد تو. صدايش گرم و ملايم بود. لهجه داشت، حدس زدم كُرد باشد. گفتم:
نه، متشكرم. مزاحم نميشوم. خداحافظى كردم و به سرعت دور شدم. عصبى بودم. نميدانستم بيشتر از خودم ناراحت بودم، يا از آن زن كه خواسته بود آداب معاشرت را به من ياد بدهد. چطور اجازه داده بودم يك زن شهرستانى به من توهين كند. اين بار وقتى سوار اتوبوس شدم خانمى، كه دختر چهار پنج ساله اى در بغل داشت، كنارم نشسته بود. دخترك به قدرى شيطان و بازيگوش بود كه تمام خرده بيسكويت هايش را روى دامنم ريخت. با چنان اخمى نگاهش كردم كه ترسيد و سرش را در سينه مادر فرو برد.
خنده آن زن حتى براى لحظه اى از نظرم محو نمى شد. چه خوب بود با او به طرز ديگرى آشنا مى شدم، اول خودم را معرفى مى كردم و بعد با جملاتى زيبا و دلنشين قدردانى و سپاسگزارى سعيد را ابراز ميداشتم. اصلاً چه خوب بود اگر خود بهرام در را برويم مى گشود و من مجبور نمى شدم با آن زن حرف بزنم. آنقدر در اين افكار غرق بودم كه بعد مسافت را فراموش كردم و فقط وقتى فهميدم به مقصد رسيده ام كه در مقابل خود مناظر آشنائى ديدم.
در خانه به قدرى از آن زن بدگوئى كردم كه انگار با ديوى برخورد داشته ام. اما سخن ملايم مادر بار ديگر به من فهماند كه اشتباه از خودم بوده است. وقتى سعيد آمد با عصبانيت از او خواستم كه ديگر كارى به من واگذار نكند و در مقابل چشمان حيرت زده اش اتاق را ترك كردم.
خانه اى كه در آن زندگى مى كنم در دو سوى حياط بنا دارد. تا چندى قبل ما با عمو و خانواده اش در همين خانه زندگى مى كرديم. در يك سوى ساختمان ما بوديم و در سوى ديگر ساختمان آنها. اما حالا آنها به خانه بزرگترى نقل مكان كرده اند و بناى آن سوى حياط خالى و بدون مصرف مانده است. پدر قصد دارد آن را اجاره دهد، ولى احتياج مبرمى به نقاشى دارد. وقتى از اتاق خارج شدم، خود را به يكى از اتاق هاى خالى رساندم و لب پنجره نشستم و به فكر فرو رفتم. چه روزهاى خوب و خوشى را با دختر عمو و خواهرانم در اين خانه گذرانده بوديم. اما حالا آنها ازدواج كرده و رفته اند، و من مانده ام و دو برادر.
چند قدم در طول اتاق راه رفتم. مادر مشغول تميز كردن پنجره بود. از كارهاى روزمره خانه كه به طور ماشينى انجام مى گيرد متنفرم. هيچ تغييرى در اين برنامه نيست و هيچ چيز بر آن تأثيرى ندارد. مادر خود را ملزم ميداند كه از صبح تا شام به كارهاى خانه مشغول باشد. او ايثار مى كند و در مقابل چيزى نمى خواهد. حتى يك روز مرخصى نيز بر خود روا نميدارد. چرا بايد چنين باشد؟
زمانى كه به نزد مادر برگشتم كار نظافت به پايان رسيده بود. او دست هايش را مى شست. من هم از ميان كتاب هاى داستان يكى را انتخاب كردم، خود را روى مبل رها كردم و با بى ميلى مشغول خواندن شدم. بايد پس از خواندن از رويش نسخه بردارى كنم. مسعود به من ايراد مى گيرد و مى گويد كه اگر به جاى خواندن اين كتاب ها از كتب درسى استفاده كنم، به راحتى در كنكور قبول مى شوم. خوب، شايد هم حق با او باشد، ولى من ديگر نمى خواهم خود را درگير اصول فيثاغورث كنم. كتاب را كنار گذاشتم. دستم را زير چانه زدم و به نقطه اى خيره شدم. مادر سكوت اتاق را شكست و پرسيد:
عصر همراه ما مى آئى؟
گفتم: كجا؟
-خانه عمو.
-نه نمى آيم.
-چرا؟
-براى اين كه ميخواهم بقيه كتابم را بخوانم. پرسيد:
آخرش كه چى تا كى مى خواهى فقط بنشينى و كتاب بخوانى؟ تو از همه كناره گيرى مى كنى. دختر تو در سنى هستى كه بايد با مردم بيشتر معاشرت داشته باشى. تا با مردم نباشى نمى دانى مشكلات آنها چيست. به ميان حرفش پريدم و گفت:
به من چه ارتباطى دارد كه درد مردم چيست. مگر من دكترم. هر كسى مسئول سرنوشت خودش است. شما طورى حرف مى زنيد كه انگار تمام جامعه در يك نفر خلاصه شده است و آن يك نفر هم به قدرى مريض است كه هر آن امكان دارد بميرد. تازه در آن صورت هم به من ارتباط پيدا نمى كند كه او را معالجه كنم. اميدوارم جامعه اى نو، با افكارى سالم بوجود بيايد كه ديگر احتياجى به غمخوارى شما نداشته باشد. شما هميشه از زنجير محبت در بين افراد جامعه صحبت مى كنيد. بارها و بارها شنيده ام كه گفته ايد چيزى كه اين مردم را تا به حال سرپا نگه داشته است حس نوع دوستى و وطن پرستى است. گفته ايد اين مردم را زنجيرى به جز قوانين اجتماعى به هم متصل كرده است. آيا واقعاً چنين است يا فقط خواسته ايد به كلامتان عمق بيشترى بدهيد؟ خوب اگر هست بگوئيد چيست، از كدام زنجير حرف مى زنيد؟
مادر با سرانگشت، گرد روى دسته مبل را پاك كرد، نگاهش را با تمام وجود به چشمم دوخت و خواست شروع به صحبت كند كه بوى سوختگى آمد و او با عجله به طرف آشپزخانه دويد.
يك شب بعد از آن كه شام را خورديم و هر كدام به كارى مشغول بوديم، سعيد از پدر پرسيد:
پدر، آيا حاضرى يكى از اتاق ها را به دوستم اجاره بدهى؟ پدر نگاهش را از روى روزنامه برداشت و گفت:
پس تكليف دو اتاق ديگر چه ميشود؟ آيا دوستت حاضر است اجاره تمام اتاق ها را بدهد؟ سعيد پوخندى زد و گفت:
مسلماً نميتواند. او هم مثل من دانشجو است. اگر من بتوانم او هم ميتواند. مادر بافتنى اش را كنار گذاشت و گفت:
ما كه نمى توانيم هر كدام از اتاق ها را به يك نفر اجاره بدهيم. اينجا به درد يك خانواده مى خورد. در غير اينصور اجاره كافى نيست.
بعد مثل كسى كه تمام گفتنى ها را گفته باشد مجدداً بافتنى را به دست گرفت و شروع به بافتن كرد. در اين هواى گرم، ديدن كلاف در دست مادر بر حرارت بدنم مى افزود. اما او خيلى راحت دانه ها را از ميلى به ميل ديگر منتقل مى كرد. او مشغول تهيه سيسمونى براى سارا بود. مسعود پرسيد: من اين دوستت را مى شناسم؟ سعيد سر را به علامت تائيد تكان داد و گفت:
بله، اتاق را براى بهرام ميخواهم. همانطور كه ميدانى، او فعلاً با خواهرش زندگى مى كند. اما شوهر خواهرش به شيراز منتقل شده و بهرام مجبور است براى خودش اتاق اجاره كند. پرسيدم:
چرا در همان خانه نمى ماند؟ سعيد در حالى كه از جايش بلند مى شد، گفت:
چطور ماهى چهار هزار تومان اجاره بدهد؟ و بعد از گفتن اين جمله اتاق را ترك كرد. پرسيدم:
مسعود، بهرام همان است كه خواهرش بى ادب است؟ مسعود چشم غره اى به من رفت و گفت:
تو هنوز فراموش نكرده اى؟ بله، بهرام همان است. بعد پدر را مخاطب قرار داد و گفت:
او پسر خوبى است. اهل كردستان است. خانواده اش در آن جا زندگى مى كنند، تنها خواهر و شوهر خواهرش در تهران هستند، كه حالا آنها هم منتقل شده اند. بهرام از سعيد بزرگتر است. با سختى بسيار درس خوانده است. ميدانى پدر، خيلى پشتكار ميخواهد كه كسى خودش را از روستا به شهر و دانشگاه برساند، آن هم بدون هيچگونه كمكى از جانب خانواده و يا سايرين و بعد آنقدر از خود لياقت و استعداد نشان بدهد كه به عنوان شاگرد اول در دانشگاه مشغول تحصيل باشد. اگر من به جاى شما بودم قبول مى كردم. با آمدنش كمك بزرگى هم به سعيد مى كند. سعيد مى تواند در درس هايش از وجود او استفاده كند. حالا ميل خودتان است. و با گفتن اين جمله او هم اتاق را ترك كرد.
بين پدر و مادر نظر خواهى شد و به اين نتيجه رسيدند كه بهرام را به عنوان مستأجر بپذيرند. به قول پدر با يك تير دو نشان مى زدند، هم سعيد را خوشحال مى كردند و هم بهرام به عنوان معلم سرخانه استخدام مى نمودند.
فرداى آن روز سعيد با خوشحالى از در خارج شد. من در دلم نسبت به بهرام، كه هرگز نديده بودمش، احساس نفرت مى كردم و شايد تنها كسى بودم كه با آمدنش موافق نبودم ولى بهرحال تصميم گرفته شده بود.
يك اتاق را به بهرام اختصاص داديم و سعيد هم كه ميخواست نزديك دوستش باشد به ساختمان روبرو نقل مكان كرد و يكى ديگر از اتاق ها را برداشت. من از اين بابت خوشحال شدم، چون اتاق او را من در اختيار گرفتم. حالا ميتوانستم با خيال راحت در اتاقم را ببندم و هر قدر كه دلم ميخواست كتاب بخوانم، بدون آن كه كسى مزاحم شود.
روزى كه او به خانه ما آمد، روزى بود مانند روزهاى ديگر. آفتاب گرم تابستان همچنان كلافه كننده بود. من در اتاقم مشغول خواندن كتاب بودم كه مادر سرش را داخل اتاق كرد و پرسيد:
امروز هم به من كمك نمى كنى؟ سر را بلند كرده و گفتم:
مگر امروز با روزهاى ديگر چه فرقى دارد؟ در حالى كه سعى مى كرد خشم خود را نشان ندهد گفت:
امروز مستأجرمان مى آيد، چه خوب است كه تو هم قدرى به من كمك كنى.
-مادر، او چه شكلى است؟
-خوب، مثل تمام جوان هاى ديگر است. اما فكر مى كنم خيلى از سعيد بزرگتر باشد. البته سعيد مى گويد فقط بيست و پنج سال دارد.
-علتى براى دروغ گفتن وجود ندارد. چرا بايد سنش را كمتر بگويد؟ آيا او لباس محلى پوشيده است؟
-نه، مثل برادرت بلوز و شلوار بر تن دارد.
هنگام عصر با سعيد از خانه خارج شدند. از پشت او را ديدم، مردى چهار شانه، با موهاى پر پشت و سياه.
چند روزى از اقامت او در خانه ما گذشت. سعيد كليدى در اختيارش گذاشته بود تا رفت و آمدش بدون اشكال باشد. وقتى مى آمد يك تك زنگ مى زد، سپس كمى صبر كرده، آنگاه كليد مى انداخت. از كارى كه مى كرد خنده ام مى گرفت. آيا خود را برتر از ما ميدانست و ميخواست با اعلام زنگ ما خبردار بايستيم؟