مسئوليت جو ضد اسلامى حاكم بر جهان در درجه اول متوجه خود مسلمانان است. زمام داران جمهورى اسلامى هنوز حتى در سطح جهانى از سياست خشونت فيزيكى در برابر خشونت لفظى پيروى مى كنند.
هم زمان با فاجعه تروريستى در جزيره بالى كه پس از عمليات تروريستى انتحارى ۱۱ سپتامبر سال گذشته بيشترين تلفات انسانى را به همراه داشته است، در ايران نيز داعيان مرگ و خونريزى فتواى ديگرى براى قتل سه رهبر مسيحى آمريكايى صادر كرده اند. اين سه تن در اظهاراتى به دين اسلام يا پيامبر آن تعريض و «توهين» كرده بودند و اين ظاهرا براى صدور حكم قتل آنان كافى بوده است.
در مورد فاجعه بالى اظهار نظرها زياد است و مسببان آن هنوز شناخته نشده اند. افكار عمومى جهانى در مرحله اول انگشت اتهام را به سوى بن لادن و سازمان القاعده متوجه كرد. اين سازمان البته پس از حمله مرگبار ۱۱ سپتامبر بى كار نبوده است و اثر انگشت آن در عمليات تروريستى چندى از تونس گرفته تا پاكستان و افغانستان و كويت و يمن ديده شده است. در بسيارى از اين عمليات، افراد يا تاسيسات شخصى و نانظامى هدف قرار گرفته بودند. بعلاوه، مرتكبان فاجعه بالى، هم چون جوانان از جان گذشته اى كه هواپيماهاى حامل مسافر را به برج هاى دوقلوى نيويورك زدند، ظاهرا از قربانى كردن هر چه بيشتر افراد معمولى ابايى نداشته اند. از اين رو، نوع كار به القاعده مى خورد.
ولى نه عمليات تروريستى از اختراعات القاعده است و نه اين اولين بار است كه توريست هاى خارجى در يك كشور مسلمان نشين هدف عمليات تروريستى قرار مى گيرند. آتش زدن يك محل تفريحى و قتل عام افراد درون آن را در خود ايران در آستانه انقلاب در فاجعه سينما ركس آبادان ديده بوديم، و همين چند سال پيش بود كه تروريست ها در يك حمله مسلحانه ده ها نفر توريست خارجى را در لوكسور (الاقصر) مصر به قتل رساندند، و يا سال ها است كه دسته دسته افراد محلى يا خارجى در الجزاير به صورت فجيعى كشته مى شوند. البته فاجعه هايى از اين قبيل فقط در كشورهاى مسلمان نشين صورت نگرفته است، ولى شدت آن ها بيشتر در اين كشورها است و حتى در برخى از كشورهاى ديگر (مانند فيليپين و آرژانتين) نيز رد پاى گروه هاى اسلامى ديده شده است.
مجموعه اين حوادث كه به خصوص از هنگام انقلاب ايران، و استقرار جمهورى اسلامى در اين كشور، در سطح جهانى شدت يافته تصويرى خشن و وحشتناك از اسلام و مسلمانان در افكار عمومى جهان ايجاد كرده است - به طورى كه پس از هر واقعه تروريستى (در هر جاى دنيا كه باشد) بلافاصله مسلمانان آن محل در مظان اتهام قرار مى گيرند، و تا خلاف آن ثابت نشود اين اتهام از بين نمى رود. در فاجعه بمب گذارى ساختمان ايالتى در اوكلاهماى آمريكا در چند سال پيش (كه به كشته شدن بيش از ۱۷۰ نفر منجر شد)، تا كشف عامل بمب گذارى كه يك سفيد پوست آمريكايى به نام ديويد مك وى بود، همه صحبت از نقش تروريست هاى مسلمان يا عرب در اين حادثه مى كردند. حتى پس از كشف اين واقعيت، تلقى حاكم بر جامعه آمريكا و غرب بر اين قرار گرفت كه اين يك مورد استثنايى بوده است، و تغيير چندانى در برخورد افكار عمومى جهان با مسئله تروريسم و برابر انگاشتن آن با اسلام و مسلمان و عرب (و ايرانى و فلسطينى و پاكستانى و افغانى و...) صورت نگرفت.
شدت و تناوب عمليات تروريستى و خشونت بار مستند به مسلمانان و گروه هاى اسلامى در دو دهه اخير تا آن جا بوده است كه برخى از فاجعه هاى خونينى را كه ديگران مرتكب شده اند تحت الشعاع قرار داده و به تدريج آن ها را از حافظه جهانى محو كرده است. فاجعه كشتار چند سد نفر فلسطينى در اردوگاه هاى آوارگان در صبرا و شتيلاى لبنان به دست فالانژهاى مسيحى لبنان و تحت نظارت آريل شارون يكى از اين نمونه ها است. اين كه شارون عليرغم شركت خود در اين جنايت بزرگ ضد بشرى بتواند در فاصله اى كمتر از دو دهه به نخست وزيرى اسراييل برسد و اعتبار جهانى پيدا كند و مورد احترام رييسان كشورهاى جهان قرار گيرد تنها در جو ضد اسلامى حاكم بر جهان عملى بوده است. او حتى در جو حاكم، از پيش برد سياست هاى خشن گذشته خود و انتقام گيرى از فلسطينيان نيز ابا نداشته است.
البته مى توان همه اين جو ضد اسلامى حاكم را نتيجه توطئه صهيونيست ها و يا اثر نفوذ لابى هاى صهيونيستى در غرب و به خصوص آمريكا دانست. ولى اين ساده نگرى ها مسئله اى را حل نمى كند. صهيونيسم البته پديده جديدى نيست. ولى اين درست است كه لابى هاى صهيونيستى و يهودى قدرت زيادى در مراكز سياسى غرب و آمريكا دارند. منتها اين تمام مسئله نيست. يعنى اين واقعيت روشن نمى كند كه چرا ساليان دراز است كه در الجزاير مانند گوسفند آدم سر مى برند و يا چرا جمهورى اسلامى علاوه بر كشتارهاى داخلى خود هر گاه و بى گاه لبه تيغ خشونت خود را متوجه خارجيان نيز كرده است (از گروگان گيرى ديپلمات هاى آمريكايى در سال اول انقلاب تا صدور حكم قتل سلمان رشدى در ۱۳ سال پيش و نقش در ترورهاى خارج كشور از لبنان و فلسطين گرفته تا تركيه و پاكستان و اروپا و آمريكا). آيا مجموعه عمليات تروريستى مستند به ايران و ساير جوامع مسلمان نشين يا گروه هاى اسلامى نيز توطئه صهيونيست ها است؟
اگر صهيونيسم دشمن مسلمانان و اسلام است، انتظارى جز دشمنى از آن نمى توان داشت. ولى اگر مسلمانانى هستند كه به نام اسلام دست به خشونت و عمليات تروريستى مى زنند بايد مسئوليت عواقب آن را به عهده بگيرند. اگر امروز افكار عمومى جهان به شدت عليه اسلام و مسلمانان بسيج شده است آن را بايد در درجه اول معلول عملكرد خود مسلمانان دانست. بسيارى از اينان، از جمهورى اسلامى گرفته تا حكومت ساقط شده طالبان و اسامه بن لادن و القاعده، رسما و علنا خود در جنايت هاى ضد بشرى به نام اسلام پيش قدم و دخيل بوده اند و ديگران را نيز با امكانات مالى و سياسى خود در اين راه كمك و تشويق كرده اند. بخش بزرگترى از مسلمانان با الهام از اينان و بهره بردارى از كمك هايشان در توهم ايجاد مدينه فاضله اسلامى به راه خشونت كشانده شده اند، و يا تاييد آنان و خشونت هايشان را وظيفه مذهبى خود دانسته اند. و بالاخره، جماعت بسيار عظيمى از مسلمانان در برابر اين فجايع سكوت كرده اند و با سكوت خود پاى آن ها صحه گذاشته اند. تنها اقليت بسيار كوچكى از مسلمانان در اين جو خشونت و مرگ به نفى و تقبيح آن برخاسته اند كه در چنين فضايى آن چه البته به جايى نرسد فرياد است.
صدور فرمان قتل سه رهبر مسيحى آمريكايى از سوى مقامات ايرانى، هم زمان با فاجعه تروريستى بالى، يك بار ديگر اين تصوير ضد اسلامى را در اذهان عمومى جهان و به خصوص غرب تقويت مى كند. اين سه تن كشيش در مقياس فرهنگ حاكم بر جهان غرب، خود افراد خشنى بشمار مى روند. از سياست خشونت بار جرج بوش پسر حمايت مى كنند و سركوب فلسطينيان و توسعه اسراييل را بر اساس متون انجيل توجيه مى كنند. در سياست هاى داخلى آمريكا نيز با افراطى ترين جناح هاى سرمايه دارى راست گرا هم دستند. از اين رو، تعريض آنان به اسلام و مسلمانان و پيامبر اسلام تعجب آور نيست. ولى آيا زمامداران حاكم بر ايران هنوز نفهميده اند كه، دست كم در سطح جهانى، پاسخ خشونت لفظى خشونت فيزيكى نيست؟
اين را مى دانيم كه در سطح داخلى ايران، هنوز به آزادى بيان با زندان و شكنجه و اعدام پاسخ داده مى شود. حسن يوسفى اشكورى به خاطر اظهار نظر در مورد حجاب در خطر اعدام قرار داشت، و اكنون مقامات جمهورى اسلامى «تخفيف» داده اند و او را به خاطر اين مسئله و اظهار نظرهايى ديگر به هفت سال زندان محكوم كرده اند. اين خشونت ها در دو دهه و اندى كه از عمر اين جمهورى گذشته تنها به نفرت و انزجار مردم افزوده و آينده رژيم جمهورى اسلامى را به خطر انداخته است. ولى تهديد خارجيان به خشونت فيزيكى عواقب به مراتب خطرناكترى را به دنبال دارد. آمريكا قبلا ايران را در رديف عراق و كره شمالى در «محور شرارت» قرار داده است و اكنون براى حمله نظامى به عراق آماده مى شود. در فضاى پس از ۱۱ سپتامبر هر عمل تروريستى و يا تهديد به آن، افكار عمومى را براى پذيرش چنين حملاتى آماده تر مى كند. اين شرايط، حتى خشن ترين عناصر حاكم بر جمهورى اسلامى را بايد در گفتار و كردار خود به تامل وادارد.
فرمان قتل سه رهبر مسيحى آمريكايى ابتدا از سوى سخنگوى مطبوعاتى رهبر جمهورى اسلامى، يعنى روزنامه كيهان مطرح شد و سپس آيت الله محسن مجتهد شبسترى (با انديشمند اسلامى، محمد مجتهد شبسترى اشتباه نشود) نماينده رهبر در استان آذربايجان فتواى آن را صادر كرده است. اين فرمان گر چه بعيد است كه پى آمد عملى داشته باشد. ولى به طور قطع، اين كار همراه باعمليات تروريستى مانند آن چه كه در بالى رخ داد در تشديد جو ضد اسلامى حاكم بر جهان غرب و تسهيل سياست هاى خشن آمريكا و از جمله حمله نظامى به عراق بى تاثير نخواهد بود.
بيست و چهار سال پس از فاجعه سينما ركس آبادان و خشونت هاى فراوانى كه پس از استقرار جمهورى اسلامى به نام اسلام در داخل و خارج ايران صورت گرفته و در ساير نقاط جهان نيز الهام بخش عمليات خشونت آميز ديگرى بوده است، زمام داران ايران هنوز حتى در سطح جهانى از سياست خشونت فيزيكى در برابر خشونت لفظى پيروى مى كنند. در اين شرايط، مسئوليت نهايى تحريك افكار عمومى عليه اسلام و مسلمانان در جهان غرب، و عواقب مرگبار آن براى مردم عراق و فلسطين و ايران و كشورهاى مسلمان نشين ديگر، را چه كسانى بايد به عهده بگيرند؟