Nimrooz
Vol. 14, No. 701, September 13, 2002
سال چهاردهم - شماره ۷۰۱ - جمعه ۲۲ شهريور ۱۳۸۱
۱ خوب نگاه كنيد راستكى است
يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
استعفاى گروهى نويسندگان و خبرنگاران اطلاعات
*سناتور مسعودى باور نداشت كه روزگار دگرگون شده است.
*منصور تاراجى مى گفت: كارت سنديكا سند شرافت ما است.
*مدير اطلاعات: يا اطلاعات يا سنديكا. نويسندگان اطلاعات: سنديكا
*فرهاد مسعودى به گفته پدر ميخواست اطلاعات را با خبرهاى بولتن خبرگزارى پارس منتشر كند.
خاطرات تقى زاده
از لابلاى متون
اشاره اى به قيام خيابانى در آذربايجان و سرانجام آن
(به انگيزه هشتاد و دومين سالگرد قتل شيخ محمد خيابانى- ۲۱ شهريور ۱۲۹۹)

۱ خوب نگاه كنيد راستكى است
پروانه عليزاده
خوب نگاه كنيد، راستكى است
(گزارش زندان)

انتشارات خاوران

به هم بند پر گشوده ام شيدا
به نگاهش به مرگ
به نگاهش به زندگى
به نگاهش به دشمن
به نگاهش به دوست

اين نوشته گزارش مشاهدات من در زندان هاى جمهورى اسلامى است و روشن است كه به دوره زندان من و بندهائى كه در آنها به سر برده ام محدود مى شود. اين را هم مى دانم كه از عهده بيان كامل همين جزء كوچك نيز برنيامده ام. هرچه هست، گوشه اى از واقعيتى است كه در زندان هاى جمهورى اسلامى مى گذرد، و بيان همين واقعيت انگيزه اصلى من براى نوشتن آن بوده است. تنها كوشش كرده ام كه جز آنچه خود ديده ام و جز به همان گونه كه ديده ام چيزى ننويسم. اين نوشته را كاستى بسيار است، اما افزوده اى در كار نيست. پ. ع.

اوين


ساعت نه يكى از شب هاى شهريورماه ۱۳۶۰ بود كه زنگ در به صدا در آمد. گوشى را برداشتم. صداى ناشناسى كه نام و نام فاميل مرا به طور كامل مى برد به گوشم رسيد. در را از داخل باز نكردم. از آپارتمان بيرون آمدم، وارد حياط شدم و در را باز كردم. دو مرد جوان را روبروى خودم يافتم كه سراغ مرا از خودم مى گرفتند. گفتم خودمم. گفتند چند سئوال دارند كه مى خواهند به آنها پاسخ دهم. گفتم بپرسيد. گفتند اگر اجازه بدهيد بياييم داخل چون در اينجا ممكن است همسايه ها متوجه وجود ما بشوند. مانع نشدم. دو مهمان و پسر كوچكم در خانه دلواپس من بودند كه با دو پاسدار وارد خانه شدم. آنها خود را پاسداران گروه ضربت شش معرفى كردند و ورقه اى از جيب درآوردند و نشان دادند كه در آن نوشته شده بود:
برادر... ، پاسدار گروه ضربت شش
خانم... را كه در خيابان... شماره... سكنى دارد دستگير كرده تحويل مقامات قانونى دهيد.
امضا: لاجوردى
پرسيدم چرا.
گفتند كه مأمورند و معذور، ولى مى دانند كه مسأله مهمى نيست و براى پرسيدن چند سئوال است و احتمالا چند ساعت بيشتر طول نخواهيد كشيد. بعد از من خواستند حاضر شوم. گفتم من پسرم را هم همراه خودم مى آورم. گفتند نمى شود. گفتم اگر قرار است به چند سئوال پاسخ دهم، آوردن او مرا اذيت نخواهد كرد. جواب رد دادند. بالاخره با اصرار من يكى از پاسدارها تصميم گرفت تلفن بزند و اجازه آوردن بچه را از مقام يا مسئولى بگيرد. در تلفن گفت كه براى دستگيرى شخصى دچار مشكلى شده اند و آن اينكه اين شخص اصرار دارد بچه اش را همراه خودش بياورد. گويا از آن طرف تلفن نام من سئوال شد، پاسدار هم نام مرا گفت. بعد از رد و بدل كردن چند كلمه، به من جواب رد دادند و گفتند تا دو سه روز ديگر برمى گردى. مانتوام را پوشيدم، روسرى ام را سرم كردم و ايستادم...
پاسدار گفت خواهر حاضر شو برويم. گفتم حاضرم. گفت پس چادرت كو. گفتم چادر ندارم، وانگهى مگر لباسم چه اشكالى دارد، من با همين لباس سر كار مى روم. جواب داد ما همه خواهرهائى را كه بازداشت مى كنيم با چادر مى بريم. حالا مى توانى از همسايه اى، كسى، قرض بگيرى. مهمانم چادرى بود. چادرش را به من داد، سرم كردم، پسرم را بوسيدم و از خانه خارج شديم. در كوچه فرعى آن طرف، ماشين فيات قرمزى پارك شده بود. مرا به سوى آن هدايت كردند. يكى از پاسدارها خواست براى حفظ امنيت مرا جلو، بغل دست راننده، بنشاند تا خودش از عقب حركات مرا كنترل كند. اما پاسدار ديگر به او گفت كه اين كار لازم نيست. بنابراين مرا به عقب ماشين فرستادند و خودشان هر دو جلو نشستند. از وقتى وارد ماشين شدم رفتارشان با من عوض شد. از من پرسيدند چكاره اى گفتم معلم. گفتند در كلاس از ماركس و لنين هم به بچه ها درس مى دهى. گفتم من هر چه را كه در كتاب نوشته شده به بچه ها مى گويم، نه چيز بيشترى. وقت آن هم پيش نمى آيد. گفت آخر شما كمونيست ها هر چه كه «م» دارد به ماركس نسبت مى دهيد و هر چه هم كه «ل» دارد به لنين. جوابش را ندادم. در ضمن صحبت، پاسدار ديگر كه رانندگى مى كرد مدام مرا تحت نظر داشت. مسافتى را به سكوت گذرانديم. بعد يكى از پاسدارها به من گفت روسريت را به چشم هايت ببند و كف ماشين بخواب، و تهديد كرد كه كلاهى مخصوص اين كار دارند اما چون من دختر خوبى هستم لازم نمى بينند از آن استفاده كنند. بنابراين خودم چشم هايم را خوب ببندم. چنين كردم.
در راه چند بار به پاسداران شب كه ماشين ها را در خيابان ها و كوچه ها كنترل مى كردند برخورديم كه آنطور كه من متوجه شدم هر بار راننده با نشان دادن كارت شناسائى و اشاره كردن به من كه در عقب بودم راه خود را باز مى كرد. پس از مدتى ماشين در جائى توقف كرد. يكى از پاسدارها پياده شد و رفت و بعد از ده دقيقه اى برگشت و گفت برويم. راه افتاديم. بعد از يك ربع، دوباره ماشين توقف كرد. وارد اوين شده بوديم.
اين بار مرا پياده كردند و كلاهى را كه قبلا از آن ياد كرده بودند به سرم كشيدند. چيزى بود چرمى، با شكل و هيبت توبره اسب، كه تا پائين سينه مى رسيد. نفسم بند آمد و سرم گيج رفت. گفت راه بيفت. گفتم نمى توانم، سرم گيج مى رود و نفسم گرفته. گفت مى توانى جلوى كلاه را اندكى از سينه ات بالاتر بياورى تا جلوى پايت را ببينى. چنين كردم. گوشه چادرم را گرفتند و مرا به جلو بردند.
در حياط صداى شوخى و جيغ و بازى مى آمد. به نظرم آمد كه عده اى مشغول بازى واليبال هستند. بعد از طى مسافت اندكى، مرا روى چمن ها نشاندند و گفتند منتظرشان بمانم. نشستم. كمى دورتر صداى پاسدارى به گوشم رسيد كه از اين كه حكم اعدام زندانيش نرسيده بود اظهار ناراحتى مى كرد و با عصبانيت مى پرسيد پس اين حكم اعدام كى مى آيد، چرا انقلابى عمل نمى كنيد، من چند روز است كه منتظر اين حكم هستم. در همين حين صداى ناآشنائى به گوشم خورد. پاسدارى بود كه از من مى پرسيد چرا تو را به اينجا آورده اند. گفتم براى چند سئوال. گفت بله، همه اول براى چند سئوال مى آيند، ولى وقتى زير شلاق رفتند جاى اسلحه ها و خانه هاى تيمى معلوم مى شود و آنوقت چند تا سئوال، جوابش اعدام است. جوابى ندادم.
همچنان منتظر آمدن دو پاسدارى بودم كه قرار بود برگردند. ساعت ده و بيست دقيقه بود كه يكى از پاسدارها برگشت و گفت بلند شو. دوباره گوشه چادرم را گرفت و مرا به راه انداخت. به كجا نمى دانستم. تمام سرم عرق كرده بود، قلبم ضربان عادى نداشت و سرم گيج مى رفت. مرا از چند پله بالا بردند و در راهروئى روى زمين نشاندند. از پاسدار خواستم كه كلاه را از سرم بردارد و در عوض چشم بند را خودش هر طور كه لازم مى داند ببندد. قبول كرد.
در راهرو سكوت برقرار بود. گاه و بى گاه صداى رفت و آمدى شنيده مى شد و بس. در فرصتى كه به نظر خودم مناسب مى رسيد، چادرم را روى سرم كشيدم و زير چادر چشم بند را بالا زدم. هيچ چيز ديده نمى شد جز يك راهرو بزرگ كه چند در بسته داشت. هيچكس هم در آن ديده نمى شد.
نفهميدم كجا هستم. بعد از حدود بيست و پنج دقيقه پاسدارى آمد و گفت بلند شو. گوشه ى چادرم را كشيد، درى را باز كرد و مرا به داخل انداخت و بدون گفتن حتى يك كلمه در را بست. مدتى ايستادم. نه مى دانستم كجايم و نه صدائى به گوشم مى خورد. بعد از چند دقيقه از زير چشم بند نگاهى انداختم. هيچكس و هيچ چيز نديدم. فهميدم كه در سلول هستم. چشم بند را باز كردم. سلولى بود به طول و عرض يك پتوى سربازى، نه بيشتر نه كمتر. سقف بسيار بلندى داشت با يك چراغ مهتابى گرد. همين. ديگر نه دستشوئى و توالتى، نه ظرفى و نه هيچ چيز ديگرى. روى زمين نشستم و به فكر فرو رفتم كه چه خواهد شد و با من چه خواهند كرد.
در همين موقع چراغ خاموش شد و تاريكى و سياهى مطلق در سلول حكم فرما شد. سعى كردم صدائى دربياورم تا دست كم اگر در سلول بغلى كسى هست متوجه من بشود و من بدانم كجايم. ولى هيچ صدائى نيامد. به ناچار دراز كشيدم. خوابم نمى برد. زمين سفت و سخت بود و من دلواپس فردا كه چه خواهد شد.
نمى دانم چقدر زمان گذشت، شايد دو ساعت و يا اندكى بيشتر، كه صداى ضجه جوانى به گوشم رسيد و صداى وحشى پاسدارى كه او را با لگد مى زد و با تهديد مى گفت پدر سگ فردا اعدامى. جوان هيچ نمى گفت: فقط جيغ مى كشيد و فرياد مى زد. فكر مى كنم او را پشت در سلول من كتك مى زدند. بعد از مدتى پاسدار رفت و جوان را همانجا پشت در سلول رها كرد. فرياد جوان به ناله و هذيان تبديل شده بود. سعى كردم با صدائى او را متوجه خود كنم. با پا به در سلول زدم، سرفه كردم. ولى گويا درد و فشار شكنجه مانع از آن بود كه او در فكر اطراف خود باشد. تا صبح ناليد و هذيان گفت. صداى حرف زدن كسى به گوشم مى رسيد ولى برايم نامفهوم بود. خيلى سعى كردم بفهمم ولى موفق نشدم.
باز نمى دانم چقدر زمان گذشت كه آن صداى وحشى دوباره به گوشم رسيد و مرا كه به خواب رفته بودم به محيط زندان بازآورد. پاسدار با لگد جوان را مى زد و مى گفت بلند شو تا چند دقيقه ديگر به جهنم خواهى رفت. جوان چيزى نمى گفت. كمى بعد او را بردند. نمى دانم كه بود و چه كرده بود. فقط يادم مى آيد كه وقتى براى بردنش آمدند، پاسدار به او مى گفت اقلا توبه كن شايد خدا از سر تقصيرت بگذرد. جوان هيچ نمى گفت. بعد ديگر چيزى نشنيدم.
مدتى بعد چراغ مهتابى سلول دوباره روشن شد. ساعت را نگاه كردم. هفت و پنج دقيقه بود. آنچنان از محيط وحشت كرده بودم كه يادم رفته بود ساعت هاست كه حتى آب هم نخورده ام. دوباره نشستم. مشغول بازى كردن با چشم بندم بودم. چند نخ از آن بيرون كشيدم و متوجه شدم كه در حالت ظاهريش اثرى نمى گذارد. دوباره چند نخ ديگر كشيدم به طورى كه وقتى چشم بند را به چشم مى گذاشتم مى توانستم محيط اطراف را تار ببينم. مدتى مشغول اين بازى بودم كه ديدم ساعت هفت و نيم صبح است و هنوز كسى به سراغم نيامده. شروع كردم به در زدن. حدود يك ربع در زدم تا صدائى گفت چيه. گفتم مى خواهم به توالت بروم. جوابى نشنيدم. بعد از چند دقيقه پاسدارى در سلول را باز كرد و پرسيد چه كسى تو را اينجا آورده. از اين كه او چيزى نمى دانست تعجب كردم. جواب دادم نمى دانم. گفت كى به اينجا آمده اى. گفتم حدود ساعت يازده ديشب. اسمم را پرسيد و رفت. دوباره در را كوفتم و تقاضاى رفتن به توالت كردم. پاسدار ديگرى آمد. او هم از وجود من در آنجا تعجب كرد. گفت چشم بندت را ببند. مرا از همان راهرو ديشبى به محلى برد كه دو توالت و دو دست شوئى داشت و هيچ كس هم جز من در آنجا نبود. دست و صورتم را شستم و دلواپس از اين كه چه خواهد شد منتظر آمدن پاسدار شدم.
در برگشت به سلول، به پاسدارى كه مرا مى برد گفتم مرا براى چند سئوال به اينجا آورده اند ولى نمى دانم چرا تا حالا كسى سراغم نيامده، من بچه سه ساله ام را در خانه منتظر گذاشته ام. جواب داد بيشتر كسانى كه به اينجا مى آيند اول مشكوك هستند و هيچ برگه اى در دست ما ندارند ولى ما آنها را چنان سر حال مى آوريم كه از بغل هر كدامشان چند تا خانه تيمى در مى آيد. بعد مرا به سلول رساند و رفت.
نيم ساعتى گذشته بود كه پاسدارى آمد و پرسيد تو را كى دستگير كرده اند. گفتم ديشب. كجا دستگير شده اى در خانه. به چه جرمى جواب دادم مرا براى چند سئوال به اينجا آورده اند. گفت چشم هايت را ببند و بيا.
چشم هايم را با همان چشم بند دستكارى شده بستم. از سلول خارج شدم و به دنبال پاسدار به راه افتادم. كمى كه رفتيم به نقطه اى رسيديم كه چند پسر با پاهاى مجروح روى زمين نشسته بودند. پاسدار آنها را بلندكرد و پشت سر هم رديف كرد و مرا كه تنها دختر آن جمع بودم در آخر صف قرار داد. بعد كت يكى از پسرهاى زندانى را به دستم داد و گفت سفت بگيرش.
ما را دسته جمعى به راه انداختند و وارد حياط اوين كردند. من اين امتياز را داشتم كه دست كم مى توانستم از لاى درزهاى چشم بند دور و بر خودم را ببينم. اما من هم مثل بقيه از اين كه كجا مى رويم و چه چيزى در انتظارمان است بى خبر بودم. در حياط از هر طرف رفت و آمد بود. صف هاى متعددى از زندانى ها، كه هر يك را پاسدارى از اين قسمت به آن قسمت زندان مى كشانيد، در حركت بودند. در گوشه اى از محوطه، آسايشگاه سربازان نگهبان زندان بود. ظاهراً ساعت استراحت سربازها بود. همان طور كه مشغول انجام كارهاى خودشان بودند ما را زير نگاه هاى بى تفاوتشان گرفته بودند.
هوا آفتابى بود اما دل من شور مى زد و دلشوره ام را سروصداهائى كه هر لحظه بيشتر مى شد تشديد مى كرد. پيشتر كه رفتيم صداها تبديل به فريادها و شعارهاى واضحى شد كه آن روزها آشنا بود مرگ بر منافق با آرم مجاهد، مرگ بر رجوى، درود بر خمينى... مسافت نسبتا زيادى را در ميان اين فريادها و شعارهاى فزاينده طى كرديم تا بالاخره به محوطه اى رسيديم پر از دختر و پسر چشم بند زده، ايستاده يا نشسته كه دور تا دورشان را پاسدارهاى مراقب گرفته بودند. به ما هم دستور توقف دادند. در همين موقع دختر پاسدارى كه گويا مسئول آشپزخانه بود، چون بوى قرمه سبزى مى داد، به من نزديك شد. چادر بر سر نداشت و فقط روسرى و مانتو پوشيده بود. سرش را نزديكم آورد و گفت الان چيزى مى بينى كه بلافاصله توبه مى كنى. بيا و به جوانيت رحم كن و هر چه دارى بگو. چيزى نگفتم، اما دلشوره ام از آنچه كه مى توانست در انتظارمان باشد بيشتر شد.
اكنون ديگر تنها صداى فرياد و شعار نبود، صداى ضجه و گريه هائى كه تا آن موقع برايم ناآشنا بود صداهاى اولى را تحت الشعاع قرار مى داد. در اين موقع بود كه گفتند چشم بندهايتان را پائين بكشيد و فقط به روبروى خود نگاه كنيد. صحنه اى فجيع ناگهان در برابر چشم ده ها زندانى پديدار شد. يك لحظه بهت و سپس جيغ و نعره و ضجه. آنچه را به چشم مى ديديم نمى توانستيم باور كنيم. بيشتر به كابوس مى مانست تا واقعيت. پيكر جوانى در انتهاى طنابى كه از درخت بلندى آويخته بود تاب مى خورد. دست هاى جوان تا آرنج باندپيچى شده بود و پاهايش تا زانو از ضربات وحشيانه كابل دريده بود. به زحمت بيست ساله مى نمود. موهاى كوتاه و سبيل هاى نازكى داشت. چهره لاغرش از فشار طناب دار كبود شده و سرش آرام به پهلو خميده بود.
در كنار جسد، مردى در لباس پاسدارها بالاى ميزى رفته و چوبى به دست گرفته بود. پاسدار كه بيست و پنج تا سى سال داشت، با قامتى متوسط و اندكى چاق و نگاهى كه هيچ چيز در آن خوانده نمى شد، نه غرور، نه شرمندگى، نه شيطنت، نه ترحم، و با چهره اى بى حالت كه انگار چهره آدمى نيست، چنان كه گوئى لاشه گوسفندى را براى فروش عرضه مى كند، با چوب خود جسد را مى چرخاند و با صداى خشك و بى تفاوت تكرار مى كرد: «خوب نگاه كنيد، راستكى است» . گويا او نيز مى دانست كه اين صحنه كريه چقدر باورنكردنى است. روى تكه مقوائى كه بر سينه جسد نصب كرده بودند، با دستخطى بچگانه نوشته شده بود: حبيب الله اسلامى.
نمايش كه تمام شد، ما را به صف كردند. دخترها يك طرف و پسرها طرف ديگر. دست هر يك از ما بر روى شانه جلوئى بود و دست اولين نفر به شلنگى كه طرف ديگرش را پاسدارى در دست داشت. ما را از راهروهاى زيادى گذراندند تا به راهرو بازجوئى رسيديم. در آنجا تعداد زيادى زندانى را جمع كرده بودند كه عده اى از آنها با پتو و چشم بند بودند. گويا شب را در همان راهرو گذرانده بودند. عده اى از دخترها ملافه هاى سفيد بر سرشان انداخته بودند. بعدها معلوم شد كه آنها را در خيابان بدون چادر دستگير كرده اند و در اوين به آنها ملافه داده اند.
راهرو پر از زندانى بود، به طورى كه صداى نفس آنها خود همهمه ايجاد مى كرد. مدت يك ربع ايستادم. گويا در نگاه كردن به دور و برم ناشيگرى نشان داده بودم چون پاسدارى سرش را پائين آورد و نگاهم كرد و فكر كرد كه من چشم بندم را شل كرده ام. گفت مى بينى، و محكم با دست به گيجگاهم زد، و چشم بند را چنان محكم بست كه خون در سرم بند آمد. سرگيجه گرفتم. كمى كه گذشت، پنهانى از زير چادر، چشم بند را كمى شل كردم.
پس از مدتى، صدائى پرسيد چه كى جسد را نديده. عده اى گفتند ما. پاسدارى از من پرسيد جسد را ديده اى. جواب دادم آره. گفت نمى خواهى دوباره ببينى. جواب دادم نه. گفت چرا به نظرم لازم است دوباره ببينى، راه بيفت. ما را دوباره به صف كرده به محل جسد بردند. همان صحنه تكرار شد و ما را دوباره برگرداندند.
دوباره همان صدا پرسيد چه كسى جسد را نديده. جوابى نيامد. پاسدار پرسيد چه كسى مى خواهد دوباره جسد را ببيند. چند دختر و پسر جواب دادند «من» . پاسدار گفت آنهائى كه مى خواهند دوباره جسد را ببينند بلند شوند. بعد به من نزديك شد و پرسيد تو نمى خواهى جسد را ببينى. گفتم ديده ام. گفت دوباره. گفتم دو بار ديده ام. ديگر چيزى نگفت و رفت. مدت ديگرى كه گذشت دخترى كه كنار من نشسته بود آهسته پرسيد كى دستگير شدى. گفتم ديشب. به چه جرمى نمى دانم. در رابطه با چه گروهى...
پرسيدم تو چى گفت هشت روز است كه دستگير شده، هنوز بازجوئى دارد. هشت روز است كه با چشم بند توى راهرو است، و مجاهد است. بچه ها از هر فرصت رفت و برگشت پاسدارها استفاده مى كردند و با هم صحبت مى كردند. پرسيدم شكنجه هم شده اى. گفت دو بار. پاهاى زخمى دراز شده اش نيز حاكى از شكنجه زياد بود.
ساعت هشت و نيم صبح بود كه صدائم زدند. دستم را بلند كردم. جوانى جلويم نشست و پرسيد فلانى تويى. گفتم بله. گفت بچه ات كو. گفتم ديشب مهمان داشتم، گذاشتمش پيش آنها، نمى دانم الان كجاست. گفت بلند شو. بلند شدم. سر خودكارش را داد به دستم و مرا به اتاقى برد و در گوشه اى روى يك صندلى رو به ديوار نشاند و گفت صاف و پوست كنده بگويم، همه چيز را در باره تو گفته اند، اگر تو هم همه چيز را بگوئى همين امروز برمى گردى پيش بچه ات. جواب دادم هر چه داشته باشم مى گويم. پرسيد با كى كار مى كردم. گفتم فعاليتى نداشته ام. سئوالش را تكرار كرد.
جواب دادم كه من يك زن خانه دارم و مسائل خانه و بچه دارى فرصتى براى كار ديگرى نمى گذارد.
صداى ناآشنائى خطاب به بازجوى من گفت با اينها نبايد اين طور رفتار كرد، اينها تا نخورند آدم نمى شوند. بعد رو به من گفت فكر مى كنى مرضيه اسكوئى هستى يا اشرف دهقانى.
جواب دادم مرا براى چند سئوال به اينجا آورده اند و من هر چه مى گويم عين حقيقت است. پرسيد جسد را ديده اى. گفتم بله، و فورا اضافه كردم كه دو بار هم ديده ام. گفت خوب چه مى گويى. گفتم با احكامى كه مى دهيد مخالفتى ندارم. گفت مى دانى كه حتى در آخرين لحظه هم توبه نكرد. جواب ندادم. اضافه كرد ما با مجرم چنين مى كنيم. ما راه را براى حضرت مهدى چنان هموار مى كنيم كه ايشان بدون وجود آشغال هائى مثل شماها بتوانند حكومت كنند.
كاغذى را كه هنگام گشتن از خانه مان به دست آورده بودند نشانم دادند و گفتند اين چيست. گفتم اعلاميه. پرسيد چه كسى آن را به تو داده. گفتم در كوچه پيدا كرده ام. مرد ديگر كه گويا كمك بازجو بود گفت اين پدر سگ آدم نمى شود. مرا روى زمين خواباندند. جوراب هاى م را درآوردند و چادرم را روى سرم انداختند. در اتاق به جز من شش زندانى ديگر هم بودند، دو پسر كه روى زمين شكنجه مى شدند و دو دختر و يك پسر كه مشغول بازجوئى پس دادن بودند. صداى فرياد و ضجه در راهرو و اتاق ها يك لحظه قطع نمى شد:
مامان... بسه... مى گم... آب...
اولين ضربه كابل كه به پاهاى برهنه ام خورد از جا بلند شدم و شروع كردم دويدن دور اتاق. مرا گرفتند و خواباندند و اين بار دست ها و پاهايم را بستند و بعد شروع كردند به زدن. فرياد مى زدم. ضربه هاى كابل بر كف پاها، ساق، ران و كمرم فرود مى آمد. براى اين كه بر اثر تقلائى كه مى كردم چادرم از روى سرم پس نرود و موهايم پيدا نشود پتوئى روى سرم انداختند كه باعث شد نفسم دچار تنگى شود. در يك آن سعى كردم خودم را به بيهوشى بزنم شايد دست از سرم بردارند. براى همين سعى كردم فرياد نزنم كه شكنجه گر براى مطمئن شدن چند ضربه محكم بر تنم فرود آورد. ضربه دوم را تحمل نياوردم و فرياد زدم و همين باعث شد كه علاوه بر شكنجه، جريمه هم بشوم و آنها بيشتر و محكم تر ضربه هاى كابل را بر من فرود آوردند.
نمى دانم زدن چقدر طول كشيد، ولى زمانى كه دست از زدن برداشتند و قرص سفيد رنگى شبيه آسپيرين را به خوردم دادند، نزديك ظهر بود. تمام بدنم مى لرزيد و قادر نبودم از كمر به پائين تكان بخورم. تقاضاى رفتن به توالت كردم. دو دختر پاسدار را صدا كردند. آنها مرا پابرهنه كفش هاى م ديگر به پايم نمى رفت بلند كردند كه به توالت ببرند. چون قادر به راه رفتن نبودم مجبور شدم چهار دست و پا به طرف توالت بروم. آنجا چشم بندم را باز كردند و به پاهايم نگاه كردم. از زير ناخن دو شست پايم خون جارى بود. آنقدر پاهايم بزرگ شده بود كه بى اختيار خنده ام گرفت. صورتم را كه شستم دوباره مرا به اتاق بازجوئى برگرداند و روى صندلى نشاندند. تمام تنم مى لرزيد. بازجو پرسيد چيزى خورده اى. جواب دادم از ديروز ظهر تا الان چيزى نخورده ام. گفت خوب، چيزى به پخش ناهار باقى نمانده. يك دسته كلفت كاغذ به دستم داد و گفت ببين، بايد تمام اين ورقه ها را پركنى.
نمى توانستم خودكار را به دست بگيرم. نمى توانستم بنشينم. تمام تنم پر از عرق بود و درد و لرز. با مكافات قسمت بالاى ورقه را كه مخصوص مشخصات زندانى است پر كردم. وقتى به او دادم گفت مگر دوباره كتك مى خواهى. نفهميدم چرا اين حرف را مى زنذ. گفتم مگر چه شده. گفت چرا دروغ نوشته اى. گفتم شناسنامه ام را خودتان آورده ايد، اسمم همان است كه نوشته ام. گفت مى دانم اسمت اين است ولى چرا مذهبت را نوشته اى اسلام. گفتم آخر مسلمانم. گفت غلط كردى، تو كمونيستى و بايد جلو مذهب بنويسى كمونيست. جواب دادم مذهب من اسلام است. ديگر چيزى نگفت. شروع كرد به نوشتن اولين سئوال: - كليه فعاليت هاى خود را از سال اول دانشگاه و در طول انقلاب بنويس.
و توضيح داد كه بايد جواب اين سال را در سى چهل صفحه بنويسى. شروع به نوشتن كردم. بر اثر درد ناشى از شكنجه چندين بار قلم از دستم افتاد. قادر به نوشتن نبودم و نمى توانستم روى صندلى آهنى بنشينم. به شدت عرق كرده بودم و نياز شديدى به آب داشتم.
گفتم كه در آن اتاق بازجوئى، دو جوان ديگر را هم شكنجه مى كردند. در يك فرصت مناسب توانستم جوانى را كه نزديكتر به من بود ببينم. مردى بود سى و چند ساله كه با چشم بند به حالت دمر روى زمين خوابانده و دست ها و پاهايش را بسته بودند و در اين حالت به شدت با كابل كتكش مى زدند. او هيچ نمى گفت. تنها گاهى فرياد ميكشيد و آب مى خواست كه به او نمى دادند. بعد از مدتى ديگر صدايش نيامد. وقتى صداى يك زندانى در حين شكنجه خاموش مى شود، معمولا بعد از چند ضربه آزمايشى و اطمينان از اين كه بيهوشى اش ساختگى نيست، در زير ناخنش سوزن فرو مى كنند تا به هوش آيد. نمى دانم در مورد اين زندانى چه كردند، اما ناگهان در اتاق سكوت برقرار شد و بازجوها كه براى مطلع نشدن ما از ماجرا با هم پچ پچ مى كردند، به دنبال دكتر رفتند. يكى از آنها فرياد مى زد كه پس اين شيخ حرامزاده كجاست (منظورش دكتر شيخ الاسلام زاده بود) . بالاخره بعد از مدت كوتاهى زندانى را كشان كشان به بهدارى بردند. نمى دانم بر سر او چه آمد. اما آنقدر مى دانم كه تعداد زندانيانى كه بر اثر شكنجه مى مردند كم نبود.
بعد از بردن آن زندانى به بهدارى، دوباره بازجوئى ها از سر گرفته شد. دخترى كه به سال بازجويش پاسخ بى ربط داده بود توگوشى محكمى خورد و به گريه افتاد و پسر ديگرى هم كه شكنجه مى شد دوباره فريادش به آسمان بلند شد. ظاهراً از او عكسى داشتند كه او را در حالى كه هفت تيرى به دست داشت نشان مى داد. از او مى خواستند بگويد آن هفت تير كجاست و چه كسى آن را به او داده. سرانجام بعد از چند ضربه ديگر كابل، زندانى حاضر شد به دوستش تلفن بزند و قرار ملاقات بگذارد. نمى دانم چه رد و بدل شد ولى يادم هست كه شنيدم ساعت پنج و نيم بعد از ظهر همان روز با رفيقش قرار گذاشت. بعد از تلفن بازجو دوباره شروع كرد به كتك زدن زندانى و مى گفت خائن، چرا به دوستت خيانت كردى!
در اين فاصله من به سال بازجويم كه سى چهل صفحه جواب خواسته بود فقط دو خط پاسخ داده بودم و وقتى او بالاى سرم آمد و چشمش به آن دو خط پاسخ افتاد سرم فرياد كشيد دوباره شكنجه ات مى كنم، به سال جواب نمى دهى. تو گمان مى كنى مى توانى بدون گفتن حقايق جان سالم بدر ببرى. از تو گنده ترها همه چيز را گفته اند، شما جوجه ها مى خواهيد مقاومت كنيد... بعد رو به بازجوى ديگر كرد و گفت تمام دردسر ما از دست همين هوادارهاست وگرنه مسئولانشان بعد از چند ضربه همه چيز را مى گويند (بعدها اين حرف را در زندان قزل حصار از لاجوردى شنيدم) . جواب دادم من به همه سال هاى تان آنطور كه حقيقت است پاسخ خواهم داد، ولى امروز حالم خيلى بد است و قادر به نوشتن نيستم.
حدود ساعت چهار و نيم بود كه به من گفت چشم بندت را ببند و راه بيفت. دوباره سر خودكارش را به دستم داد و مرا از اتاق بازجوئى با پاهاى برهنه و كفش هاى زير بغل به راهرو برد و همانجا نشاند.
راهرو پر از جمعيت بود، و پر از اتاق. از هر اتاقى فرياد چند نفر مى آمد. روبرويم، كنارم و سرتاسر راهرو پر از زندانى بود. اغلبشان با پاهاى باندپيچى شده نشسته بودند و بعضيشان هم پتو رويشان كشيده و خوابيده بودند. گويا عده اى از زندانى ها در راهروهاى لخت با چشم بند مى خوابيدند.
بعد از نيم ساعت اسمم را صدا كردند. فكر كردم دوباره بازجوئى دارم. جواب دادم. گفت بلند شو. مرا همراه عده اى ديگر از راهرو گذراندند و به محلى رساندند به نام آپارتمان. پاسدار حامل ما در زد. در آهنى كه پنجره هاى شيشه اى ضخيمى داشت باز شد و دختر پاسدارى كه سعى در پنهان كردن خود در پشت در داشت كاغذهائى را از دست پاسدار گرفت و ما را به داخل خواند.
راهروى باريكى بود. جلو در چند سطل پلاستيكى پر غذا گذاشته بودند و چند تكه شلنگ بريده شده در گوشه اى به ديوار تكيه داشت و پله هائى كه بالا مى رفت. ما را كه بيست نفرى مى شديم مدتى در گوشه اى چشم بسته نگه داشتند. در اين فاصله پاسدارها كه همگى دختر بودند و يكديگر را خواهر مى خواندند غذاها را قسمت كرده، از سطل هاى بزرگ در لگن هاى پلاستيكى كوچكى مى ريختند و در همان حال مدام سر ما فرياد مى زدند با هم حرف نزنيد، سرهايتان را پائين بياندازيد (آنهم با اين كه همه مان چشم بند داشتيم) . بعد از نيم ساعت اسم هامان را صدا زدند و ما را يكى يكى به بند فرستادند. من جزو آخرين نفرهائى بودم كه دختر پاسدار صدا زد. گفت مستقيم بيا جلو. رفتم نزديك ميز. گفت بايست، چرا چادر سرت كرده اى. جواب دادم مگر قانون اسلام نيست. گفت تو كمونيستى و اين ظاهر مقدس را خراب مى كنى، چادر مال ماست. جواب ندادم. اسمم را وارد دفتر بزرگى كرد و به پاسدار دختر ديگرى گفت كه مرا به بند يك ببرد، و به دستم يك سينى ملامين و يك قاشق آلومينيومى و يك ليوان پلاستيكى داد. از هر ده نفر زندانى كه وارد بند مى كردند تنها به يك نفر اين وسايل را مى دادند. گفت راه بيفت. نزديك پله ها كه رسيدم ديدم بالا رفتن با چشم بند و چادر و سينى برايم مشكل است. پرسيدم مى توانم چشم بندم را باز كنم. جواب داد اگر به عقب برنمى گردى و سرت را پائين مى اندازى باز كن. چشم بند را باز كردم و توى كارتن انداختم. هفده هجده پله اى كه بالا رفتيم به هال مانندى رسيديم كه سه در بسته در آن ديده مى شد. پاسدار يكى از درها را باز كرد و مرا به داخل فرستاد و در را بست.
ايستادم. جلوم يك هال بود و يك اتاق به شكل L كه با دو در به هال باز مى شد. در كنار هال، يك توالت و يك دستشوئى قرار داشت. اتاق و راهرو پر از زندانى بود. بعضى نشسته بودند، عده اى با هم حرف مى زدند، بعضى ها تنها بودند، عده اى هم راه مى رفتند و... ناگهان پسر بچه دو سه ساله اى به طرفم آمد. فورا او را بغل كردم. به ياد پسرم كه نمى دانستم كجاست و چه مى كند، براى مدت كوتاهى چشمهايم را بستم و او را در آغوش فشردم. بعد به دنبال مادرش گشتم.
زن جوانى جوابم داد. پرسيدم براى چه پسرت اينجاست. جواب داد او هم شريك جرم من است و توضيح داد كه او را در يك راه پيمائى در حالى كه پسرش نيز همراهش بوده دستگير كرده اند و هر دو را به اوين آورده اند و بدون هيچ گونه بازجوئى داخل بند انداخته اند. پسرك لاغر و زرد مى نمود. مدت دو ماه و نيم بود كه همراه مادرش دستگير شده بود و در اين مدت مادر خبرى از شوهر و دختر شش ساله و نيمه اش نداشت. بچه ها دورم را گرفتند و شروع كردند به پرس و جو يا به قول خود ما زندانى ها «بازجوئى» :
كى دستگير شدى

يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
استعفاى گروهى نويسندگان و خبرنگاران اطلاعات
*سناتور مسعودى باور نداشت كه روزگار دگرگون شده است.
*منصور تاراجى مى گفت: كارت سنديكا سند شرافت ما است.
*مدير اطلاعات: يا اطلاعات يا سنديكا. نويسندگان اطلاعات: سنديكا
*فرهاد مسعودى به گفته پدر ميخواست اطلاعات را با خبرهاى بولتن خبرگزارى پارس منتشر كند.
002997.jpg
پورشريعتى
نخستين هيئت مديره و كوشندگان سنديكاى نويسندگان و خبرنگاران، در برنامه تلويزيون ايران كه پيش از تلويزيون ملى برپا شده بود.
از راست: غلامحسين صالحيار، خانم لعبت والا، نويسنده يادها، داريوش همايون، زنده يادان اسمعيل رائين و مبشر (برنامه ساز تلويزيون ايران) خانم ويكتوريا بهرامى، زنده ياد ذبيح الله منصورى (رئيس هيئت مديره نخست)، پرويز آزادى و مسعود برزين (نخستين دبير سنديكا).

تظاهرات خانم ها، براى گرفتن حق رأى، در برابر كاخ سنا. خانم ها با شريف امامى سخن مى گويند و نويسنده يادها از اطلاعات و ناصر خدابنده از كيهان حضور داريم.

نخستين سنديكاى روزنامه نگاران هر چه سازمان يافته تر ميشد، مديران روزنامه هاى بزرگ تهران، بويژه سناتور عباس مسعودى، مرد با نفوذ سياسى و مطبوعاتى ايران، بيشتر با آن ناسازگارى ميكردند.
هيئت مديره سنديكا، در آغاز كار نمايندگانى را نزد مديران دو سازمان بزرگ مطبوعاتى، اطلاعات و كيهان فرستاد، تا شايد رابطه سنديكا و آنان دوستانه باشد و رودرروئى پيش نيايد، اما مسعودى كه در نخستين روز گردهمائى بنيانگذاران سنديكا، در كتابخانه پارك شهر، انتشار خبر و عكس آن را در روزنامه خود اجازه و چهره اى دوستانه نشان داده بود، كم كم كوشيد سنديكا را از هم بپاشد.
روزى، دوستان سنديكائى خبر يافتند كه مدير اطلاعات چند تن از اعضاى سنديكا را، در مجلات اطلاعات ناگزير به استعفا كرده است.
گويا مدير، اين همكاران را به دفتر خود خوانده و از آنها خواسته بود استعفا كنند و گفته بود ديگران هم به دنبال شما استعفا خواهند كرد. و گفته بود هنگامى كه كوشندگان سنديكائى اطلاعات، كه مانند ياران و همكاران ديگرشان، با شور و شوق در بارورى اين نهال تازه رسته مى كوشيدند، از اين خبر آگاه شدند، به سختى واكنش نشان دادند.
واكنش، چنان تند و سخت بود كه همكاران استعفا كرده نزد مدير رفتند و با خواهش و تمنا، استعفانامه را پس گرفتند.
اين رويداد نشان ميداد كه مدير اطلاعات كمر به نابودى سنديكا بسته و رودرروئى دشوارى در پيش خواهد بود.

در دفتر مدير
فرداى ان روز، در گرماگرم كار، مدير اطلاعات يك يك كوشندگان سنديكائى را به دفتر كار خود فرا خواند.
نيمساعتى پس از آن، فرهاد مسعودى نزد من كه سخت سرگرم كار بودم آمد و گفت: آقا گفته اند به دفتر ايشان برويد.
كار يك روزنامه، كار دقيقه ها است، اطلاعات پس از نيمروز منتشر ميشد و هر چه به ساعت انتشار نزديكتر ميشديم، كار فشرده تر بود.
ده دقيقه اى گذشت كه فرهاد دوباره آمد كه: آقا شما را خواسته بودند.
گفتم: مى بينيد كار دارم، روزنامه دارد زير چاپ ميرود.
گفت: آقا گفتند كارها را بگذاريد و بيائيد.
گزيرى نبود و بايد مى رفتم، مسعودى كه كار روزنامه، برايش از هر چيز ديگر مهمتر بود، اكنون پيام ميداد كه كار را زمين بگذار و بيا.
به دفتر مدير رفتم، دوستان در يك رديف ايستاده بودند و مسعودى، برافروخته و ناآرام پشت ميز كار خود نشسته بود.
هنوز وارد اتاق او نشده بودم كه كاغذ سفيدى را روى ميز روبروئى خود پرت كرد و گفت: بگيريد، امضاء كنيد!
مى كوشيدم آرام و خونسرد باشم. كاغذ را برداشتم و چند سطر بالاى آن را خواندم.
استعفاى از سنديكا بود، اما هنوز امضائى پاى آن نبود.
از اينكه هيچيك از دوستان آن را امضاء نكرده بودند آرامش يافتم و نشان ميداد كه ياران سنديكائى، بر راهى كه برگزيده اند پاى مى فشارند.
با آرامش و لبخند گفتم: آقا! شما همين چندى پيش برپائى سنديكا را به خود من تبريك گفتيد و امضاى ما پاى پرسشنامه عضويت سنديكا هنوز خشك نشده است. خودتان پيوسته راهنماى ما در كار و در سلوك اجتماعى بوده ايد، چگونه ميشود زير امضاى خويش زد؟
آنگاه، راه گريزى از انديشه ام گذشت و بر سخنم افزودم: اجازه بدهيد پيرامون اين كار بررسى كنيم، پيشنهاد من اين است كه يكماه براى بررسى مهلت دهيد.
مسعودى كه چهره اى آرامتر يافته بود، گويا پيشنهاد را، راه خوبى براى رهائى از بن بست يافت. تا آن زمان، هيچگاه همكاران زير دستش چنين نافرمانى در برابر خواست و دستور او نشان نداده بودند. پيش از اين نوشتم كه او زير دستانش را هميشه فرمانبردار ميخواست و سرپيچى و نافرمانى آنها را برنمى تافت.
به اين ترتيب مسعودى، ناگزير پذيرفت كه از پافشارى خود دست بكشد و من و دوستان نفس راحتى كشيديم.
تا آنجا كه به يادم مانده غلامحسين صالحيار، اسمعيل يگانگى، منصور تاراجى، حسين شمس ايلى، منوچهر صمصامى و من در اين هنگام در دفتر كار مسعودى، در برابر او ايستاده بوديم. داريوش همايون را نميدانم آن روز در آنجا بود يا نه.

كوشش گروهى
هنگامى كه از دفتر كار مدير بيرون مى آمديم، عزممان در پيگيرى راهمان استوارتر از پيش بود.
هنوز پشت ميز كارم ننشسته بودم كه فرهاد دوباره آمد و با سخنانى نيشدار گفت: پدر مى گويند همه اين كارها زير سر شما است!
پاسخى ندادم، اما پندار مسعودى و فرزندش درست نبود، من با اين كه به همبستگى ضمنى روزنامه نگاران سخت دلبسته بودم و در اين راه تلاش ميكردم، اما تنها يكى از كوشندگان راه همبستگى بودم. كار گروهى، هنگامى به پيروزى و سامان ميرسد كه تلاش ها و كوشش ها، همگانى باشد و در آن روزگار، روزنامه نگاران ايرانى، يكدل و يك جهت بودند كه تاريخ روزنامه نگارى ايران را ورق بزنند.
دشوارى هاى سخت كار، بى آيندگى زحمتكشان رسانه ها، و اختيار بى قيد و بند مديران، كه سرنوشت نويسندگان و مترجمان و خبرنگاران را، بازيچه دست خود داشتند، چرخ هاى روزنامه نگارى ايران را از چرخيدن بازداشته بود.
بهرروى، هنگامى كه نخستين رودرروئى سنديكا و مسعودى به اين ترتيب پايان يافت، ميدانستيم جنگ سختى در پيش روى داريم.
هيئت مديره سنديكا، شبها تا دير هنگام، در دفتر كوچك سنديكا، به بررسى  راه هاى اين رودرروئى دشوار مى نشست و در حالى كه شام را، در همانجا با ساندويچ سر مى كرديم، دوستان پيشنهادهاى خود را به بررسى مى گذاشتند.
گروهى مى گفتند بايد مانند خانم ها كه آن روزها براى داشتن حق رأى در انتخابات، در جلوى كاخ سنا تظاهرات داشتند، سنديكائى ها هم گردهمائى داشته باشند.
گروهى ديگر پيشنهاد ميكردند بدون هووجنجال و برانگيختن دولتيان، كارها را پيش ببريم.

نيروهاى تازه
كوشندگان سنديكائى در مجله ها و روزنامه هاى اطلاعات و كيهان، ياران تازه مى جستند، تا پايه هاى سنديكا استوارتر شود.
در يك ماهى كه تا پاسخ دادن به مدير اطلاعات زمان داشتيم، بيش از پنجاه تن از نويسندگان، مترجمان، خبرنگاران عكاس و وابستگان به كارهاى تحريرى اطلاعات عضو سنديكا شدند.
همزمان، هيئت مديره سنديكا هم تصويب كرد كه پس از مهلت يكماهه، اگر مدير اطلاعات از نظر خود: «يا اطلاعات يا سنديكا» بازنگشت و بر آن پاى فشرد، سنديكائيان اطلاعات، دست به استعفاى گروهى بزنند.
طومارى تهيه كرديم كه بيشترين همكاران اطلاعاتى آن را امضاء و اعلام كردند كه اگر بنا بر گزينش باشد، سنديكا را برميگزينند.
اين تكاپوها از ديد مدير اطلاعات نميتوانست پنهان بماند. مسعودى و فرزندش فرهاد، كه آن روزها دستيار پدر بود و جانشينى او را تمرين ميكرد، نيز به تلاش افتادند و كوشيدند خبرنگاران مجله ها و روزنامه هاى بامدادى و خبرگزارى پارس را- جايگزين امضاء كنندگان طومار استعفاء كنند، اما با فضائى كه برپائى سنديكا و همبستگى صنفى آفريده بود. كمتر كسى مى پذيرفت جاى همكاران خويش را بگيرد.
يادم است يك روز فرهاد مسعودى، در گفتگوئى كه در تالار تحريرى اطلاعات با چند تن از دوستان سنديكائى در گرفته بود، مى گفت: اگر همه شما هم از اطلاعات برويد، روزنامه نميخوابد. پدر مى گويد با همان خبرهاى بولتن خبرگزارى پارس، روزنامه را منتشر مى كنيم.
مهلت يكماهه، يا به ديگر سخنى، آتش بس موقت سرآمد و بيش از پنجاه تن از ياران سنديكائى، در ساعت هاى پس از نيمروز و پايان كار، در تالار ناهارخورى اطلاعات گرد آمديم، تا همه دوستان را از آنچه گذشته بود و از آينده كار آگاه سازيم و تصميم همگانى مان را به مدير اطلاعات بگوئيم.
سناتور مسعودى نيز در دفتر كار خود بود و پايان نشست سنديكائيان را انتظار مى كشيد.
نشست آن روز چنان پر شور بود كه من هيچگاه مانند آن را نديده ام. دوستان همبسته، هر يك درباره پايدارى سنديكا و ايستادگى در برابر زورگوئى مدير سخن گفتند و يادم است كه در اوج هيجان آن نشست، منصور تاراجى، كارت عضويت سنديكاى خود را بر روى دست گرفته بود و فرياد ميزد: اين، سند شرافت ما است. آن را از دست نخواهيم داد.
سخن گفتن ياران به درازا كشيد و سناتور مسعودى، ناشكيبا، هر نيمساعتى پيام مى فرستاد كه پس اين كار كى تمام ميشود؟
سرانجام، در حالى كه ساعتى از شب گذشته بود، گفتگوها پايان گرفت و سنديكائيان يكدل و يكزبان شدند كه اگر مدير، به راه خود پاى فشرد، طومار كناره گيرى گروهى خود را به او بدهند.
به سناتور مسعودى پيام داديم كه آماده ايم، و او چند دقيقه پس از آن به تالار نشست آمد.
تالار يكسره ساكت بود و داريوش همايون، از سوى سنديكائيان اطلاعات برخاست و سخنانى درباره سنديكا و هدف هاى آن گفت و كوشيد سخنانش آشتى جويانه باشد. اما هنگامى كه نوبت به مسعودى رسيد، دوباره به تصميم خود پافشارى كرد: يا اطلاعات يا سنديكا.
همايون كه طومار استعفاى دستجمعى دوستان را در جيب داشت، آن را بيرون آورد و به مسعودى داد.
همه چيز در كار پايان گرفتن بود، اما در ميان انبوه كاركنان اطلاعات، گروه زيادى، تنها از درآمد خود در اين سازمان نان ميخوردند و هزينه زندگى همسر و فرزندانشان را مى پرداختند.
گروه كوچكى از ما بوديم كه در آن سالهاى آغاز شكوفائى اقتصادى و گسترش كار رسانه هاى همگانى ميتوانستيم به كار در سازمان هاى ديگر بپردازيم، اما همه ديگران: راه به جائى نداشتند و فقر و تنگدستى، زندگى خود و خانواده هايشان را تهديد ميكرد.
همه اين پندارها، آنى از مغزم گذشت و در حالى كه همكاران، از جاى برمى خاستند، به سوى جلوى تالار، آنجا كه مسعودى و همايون ايستاده بودند، راه افتادم.
ميان آن دو ايستادم و در حالى كه بار ديگر آرامش همه جا را فرا گرفته بود، رو به مدير اطلاعات گفتم: پيش از اين، شما يكماه مهلت داديد كه اين دشوارى را بررسى كنيم و راه چاره بجوئيم، اكنون هم ميتوان همان كار را كرد، پيشنهاد مى كنم براى پرهيز از شتابزدگى يكماه ديگر زمان بگذاريم كه پيرامون اين دشوارى بررسى شود. شايد هم گذشت زمان دشوارى را از ميان بردارد.
همچنان كه سخن مى گفتم در چهره مسعودى ميخواندم كه از اين راه فرار از تنگنا بدش نيامده است، دست بردم و طومار را كه سر آن از جيب پهلوئى مدير پيدا بود بيرون كشيدم، واكنشى نشان نداد.
مهلت تازه، دلخواه گروهى از ياران و همسنديكائيان بود، زيرا چنانكه نوشتم از بيكارى و ندارى هراس داشتند و سنديكا هم نميتوانست كارى براى آنها بكند، اما پيشنهاد من بى ترديد براى سناتور مسعودى دلخواه تر بود و نفسى تازه كرد، زيرا ميدانست كه با ترك كار بيش از ۵۰ تن از همكارانش، فردا نميتواند روزنامه را منتشر كند.

خشم مدير
پس از پايان نشست و آتش بس موقت ديگر. با دوست و همكارم حسين شمس از پله هاى ساختمان كهنه اطلاعات كه به در آهنى بزرگ روزنامه- جائى كه روزگارى، پيادگان و دوچرخه سواران، گروه گروه، از آنجا فرياد زنان در شهر پراكنده ميشدند- پائين مى آمديم. در پيچ پله ها، چشم مسعودى كه توى خودروى بنز سپيد رنگ خود نشسته بود، بما افتاد. شمس گفت: در همينجا بمانيم تا مدير برود. گفتم: چه ترسى داريم؟ افزون بر اين او ما را ديده است، برويم.
سناتور مسعودى از خودرو بزير آمد و چنان خشمگين بود كه مى لرزيد.
پيش از اين نوشتم كه سناتور مسعودى آدمى خود ساخته، اما بسيار خود دار و مبادى آداب بود و من در درازاى ۱۳ سال كار با او، جز يكى دو بار نديدم كه ناسزا و دشنام بر زبان آورد، يكى از آنها در برخورد همين روز است.
حسن پويان، دوست و همكارمان، عصا زنان، از در آهنى، بسوى بيرون مى رفت كه مسعودى فرياد زنان، او را صدا زد، پويان شگفت زده، به پشت سر نگريست و مدير فرياد كشيد: تو.... عضو سنديكائى؟ و سپس رو به ما، همچنان خروشان گفت: «اين... عضو سنديكاست كه نامش را در طومارتان نوشته ايد؟
روشن بود كه نام هاى امضاء كنندگان طومار را، بى آن كه آن را خوانده باشد، ميداند و از آنچه كه آن روز گذشته چنان خشمناك است كه توان از دست داده و رفتار و گفتارش در اراده او نيست.
خونسرد پاسخ دادم: ايشان در بخش اقتصادى سرگرم كار هستند و خودشان خواسته اند عضو سنديكا شوند، پرسشنامه سنديكا را هم پر كرده اند.
حسن پويان، يكى دو هفته بيشتر نبود كه در روزنامه بكار پرداخته بود و مسعودى انگاشت كه ما به زور كوشيده ايم امضاهاى زير طومار را افزايش دهيم و طومار سازى كنيم. نميتوانست بپذيرد كه كاركنان سربزيرش چنين ديگرگون شده اند، به سخن ديگر نميخواست به بنمايه كار بيانديشد و روزگار دگرگون شونده را باور كند.
او سازمان بزرگى را از صفر بنيان گذاشته بود كه همه كارها در آن با نظم و ترتيب مى گذشت. درست پانزده روز به پانزده روز دستمزدهاى كاركنان و كارگران پرداخت ميشد و مدير نميدانست چرا با اينهمه نظم و ترتيب، كاركنانش رفتارى چنين ناسپاسانه دارند. دنياى پيوسته در فرايند دگرگونى و انسان هاى پيوسته در حال پيشرفت را باور نميداشت.

خاطرات تقى زاده
در سفارت:
فردا صبح كه درهاى سفارت باز بود عده اى از مردم از ترس جان آمدند.
دولت و شاه ملتفت نشدند جلو بگيرند. تا ظهر گويا قريب هفتاد نفر از كسبه و مشروطه طلب متفرقه آمدند. تا بالاخره فهميدند و كاغذ نوشتند و اعتراض كردند. انگليس ها حوالى ظهر درها را بستند و ديگر كسى را راه ندادند الا يك نفر كه از راه آب آمد. او بهاءالواعظين بود كه با لباس مبدل آمد. انگليسى ها مراقبت كردند كه دولتى ها نفهمند كى ها داخل سفارت هستند. خيلى دقت كردند. خيلى سختگيرى كردند. اطراف سفارت را قزاق محاصره كرد. انگليسى ها از اين بابت خيلى متغير شدند. پروتست به دربار فرستادند. به لندن تلگراف كردند. در اين ميانه كار متحصنين ماند. در صورتى كه مرحوم ممتازالدوله و حكيم الملك كه در سفارت فرانسه بودند دو روزه كارشان تمام شد. آنها مى گفتند اطراف سفارت نبايد قزاقى ديده بشود. «آتشه ميليتر» (وابسته نظامى) مثل گربه مواظبت ميكرد. كوچكترين مطلب را راپرت ميكرد. سوارهاى هندى با لامپ هاى بادى كه در دست داشتند تمام ديوار داخلى سفارت را دور مى زدند. «آتشه ميليتر» خيابان را هم بازرسى ميكرد. اينها مى گفتند ما كمى نگذارده ايم. دولتى ها هم ميخواستند به هر ترتيبى شده اطلاع پيدا كنند كه داخل سفارت چه كسانى هستند. از درخت ها بالا مى رفتند. انگليس ها از اين بابت اوقاتشان خيلى تلخ شد. دعوا و كشمكش آنها حكايتى شد. محمد على شاه مى گفت اينها اشرارند تحويل بدهيد. انگليسى ها صراحتاً و جداً نمى گفتند نمى دهيم. مى گفتند به ما اطمينانى بدهيد كه محاكمه بشوند.
روز دوم كه ملك المتكلمين و ميرزا جهانگيرخان (صوراسرافيل) را دار زدند ديگر انگليسى ها اطمينانى براى محاكمه و حفظ جان متحصنين در صورت تحويل دادن نداشتند. اصولاً دستور انگليسى ها اين بود كه كسى را راه ندهند، مگر در صورتى كه خطر آنى كشته شدن در بين باشد.

تلگراف محمدعلى شاه به پادشاه انگليس:
محاصره شدت پيدا كرد. در كتاب آبى جريان نوشته شده. «آتشه ميليتر» را فرستادند در شهر (در سفارت) بماند. او متصل كارش تلفن كردن بود كه قزاقى ديده ميشود يا كسى نزديك ديوار مى آيد؟ محمدعلى شاه تلگرافى به پادشاه انگليس كرد كه اى برادر، در اينجا اشرار خيلى اغتشاش كردند، مجبور شدم تنبيه بكنم. قسمتى از اشرار را شارژ دافر شما پناه داده. از شما ميخواهم اينها را عوض بكنيد، يك سفير عاقلى به اينجا بفرستيد كه دولت بتواند مذاكره بكند. عين تلگراف محمدعلى شاه و تلگراف جواب پادشاه انگليس در كتاب آبى چاپ شده است. پادشاه انگليس جواب داده بود كه من به شارژ دافر خودم كمال اطمينان و اعتماد را دارم و شنيده ام كه شما و قشون شما سفارت مرا محاصره كرده ايد و من ميخواهم محاصره را برداريد والا دولت من مجبور ميشود اقدام لازم به عمل آورد. آنها كه پناه آورده اند در خطر جانى بوده اند. اميدوارم كه سلطنت بكنيد و عدالت و انصاف و مشروطيت داشته باشيد.
كشمكش تمام نشد. دو سه روزه آمده بوديم بيست و چند روز مانديم. كاغذ نوشتند اصرار كردند قزاق و سوار را برداريد، نشد. آخر به غيظ افتادند و اولتيماتوم دادند، اولتيماتوم بدون مدت كه اولاً سرباز و قزاق را فوراً از اطراف سفارت برداريد و براى رفع توهين، دولت توسط وزير امورخارجه با لباس رسمى معذرت بخواهد و همچنين شاه توسط وزير دربار. فوراً قبول كردند. شارژ دافر انگليس از قلهك آمد. وزيران خارجه و دربار با لباس رسمى آمدند عذرخواهى كردند و مذاكره [راجع به] متحصنين شروع شد.

آمدن حشمت الدوله به سفارت انگليس:
در توپ بستن مجلس عده اى توانستند به سفارت انگليس بروند. در آنجا اول استوكس بود. از او كه به طرفدارى روس ها مايل بود متصل شكايت مى شد. بعد از سه چهار روز او را برداشتند و اسمارت را فرستادند. استوكس آمد و گفت كسى آمد كه عاقلتر از من است. يك نفر را فرستاده بودند آمد كه حشمت الدوله (از دربار) ميرزا حسين خان علاء را مى فرستند كه فلان كس (من) را در سفارت ببيند. انگليسى ها كه با دولت بر سر غيظ بودند از جهت توپ بستن مجلس و گذاشتن قزاق ها در اطراف سفارت خيلى تند بودند.
گفتند علاء چه كاره است؟ حشمت الدوله خودش بيايد. بعد از كمى برگشت و گفت حشمت الدوله مى آيد. آن بالا اطاق هائى بود. انگليسى ها گفتند بيائيد آنجا و چون آنها ترسيدند من تند حرف بزنم قبلاً به من گفتند اميدواريم حرف سخت نزنيد.
حشمت الدوله اول كه از در درآمد گفت داداش روا نيست شما زير بيرق كفر بيائيد. شروع كرد به حرف زدن به تركى. من گفتم اجازه بدهيد به فارسى حرف بزنيم. گفت امير بهادر قول شرف داده است كه با شما رفتار ملايم بكند. گفته فلانى هر قدر بدى كرده ما نيكى مى كنيم. دلم پر بود. خيلى حرف ها گفتم. گفتم كه اينها انسان هائى هستند كه قول شرف دادند، قرآن را مهر كردند، آخر مجلس را توپ بستند.

نامه مستشارالدوله:
خيلى بامزه اين بود كه از مستشارالدوله وكيل آذربايجان نوشته اى براى من آورده بودند. او كه خود در زنجير بود نوشته بود گرچه شخص گرفتار اطمينان دادنش درست نيست ولى من اطمينان پيدا كرده ام كه ميخواهند با شما رفتار بهترى داشته باشند. حشمت الدوله با مستشارالدوله و امام جمعه خيلى رفيق بود. لذا او را فرستاده بودند. موقع رفتن گفت فلانى با ما رسمى رفتار كرديد.

سرزدن به خانه:
استوكس و اسمارت خيلى به من اظهار علاقه و ارادت ميكردند. وقتى بنا شد از ايران برويم، قبل از آن من گفتم كه بايد سرى به منزلم بزنم. توصيه مى كردند نروم. مى ترسيدند آسيبى به من برسد. گفتم غير از آن نمى شود. زيرا هر چه كاغذ داشتم آنجا بود. بعد خيلى اصرار كردند كه زود بيائيد. يك كسى را كه رئيس غلامان و ميرآخور بود با من همراه كردند كه منزلم را ببينم و برگردم. آنجا دو تا حياط بود. گفتم آنجا باشند. گفتم چائى به آنها بدهند. خدمتكار آمد، به او كمى پول دادم و تسلى دادم. همه اسباب را جمع كردم در يك صندوقى. از در عقب خانه كسى را فرستادم برود منزل حكيم الملك كه او بيايد از در عقب مرا ببيند. او و ممتازالدوله رئيس مجلس در سفارت فرانسه بودند با يك عباى پيچيده آمد. گفتم بيائيد فرنگستان. گفت دلم ميخواهد. تا بعد ببينم چه ميشود. من دوباره سوار شدم آمدم سفارت انگليس. اسمارت گفت از وقتى كه من رفتم و برگشتم آنجا قدم مى زد. خيلى علاقه داشت سلامت برگردم. بعد گفتند بايد از طرف شاه به عذرخواهى بيايند و رسماً عذر بخواهند.

مذاكرات دولت با سفارت:
انگليسى ها گفتند تأمين بدهيد. طول كشيد. محمدعلى شاگفت تأمين ميدهد به شرط اينكه شش نفر را از ايران بيرون كنند و چهار نفر به ولايات خودشان بروند. اول مى گفتند كه تا ده سال. اينها چانه مى زدند. آخر در مورد من يكسال و نيم و درباره بقيه يكسال شد. اين شش نفر اينها بودند: مرحوم دهخدا، معاضدالسلطنه نائينى از منسوبات مشيرالدوله كنسول سابق ايران در باكو، صديق حرم كه خواجه دربار محمدعليشاه بود، مرتضى قليخان نائينى (پدر دكتر طبا كه آنجا بود) و بهاءالواعظين.
چهار نفر ديگر كه قرار شد از تهران به ولايت خودشان بروند عبارت بودند از مرحوم [سيد عبدالرحيم] خلخالى و برادر من جواد و امير حشمت (نيسارى) و برادرش.

مخارج سفر:
مذاكره شد كه براى ماها كه بايد برويم تا رشت و انزلى دولت درشكه بدهد. انگليسى ها گفتند اينها كه مى روند، بعضى ها زندگانى هم ندارند، بايستى به آنها پول داده شود. معاضد السلطنه گفت من چيزى نميخواهم. دويست تومان از دولت طلب دارم آن را بدهند. او رئيس انجمن آذربايجان بود. قبلاً كنسول ايران در باكو بود حسن شهرت داشت و هميشه كمك كرده بود و به همين جهت از طرف مجلس به وكالت انتخاب شد.
محمدعلى شاه گفته بود من به همه اينها پانصد تومان ميدهم. آنها ايراد كردند كه كم است. صحبت زياد شد. تا اينكه معاضد السلطنه را عليحده كردند. مانديم ما پنج نفر. براى پنج نفر ما نهصد تومان دادند به سفير. تقسيم ميكردند، اول از آن سيصد تومان خواستند به من بدهند، گفتم من نميخواهم. هر چه گفتند آقا اين كه خلاف شرافت نيست، گفتم من نميخواهم. پول محمدعلى شاه را نگرفتم. ظاهراً پنج تومان هم نداشتم.
گفتم مقدارى را به دهخدا بدهند. سيصد تومان به او دادند. صد و بيست پنج تومان هم به مرحوم خلخالى كه تبعيدى از تهران بود دادند.
يكى از آنها كه به سفارت انگليس رفته بودند صديق حرم خواجه خود شاه بود. محمدعلى شاه از اين بابت خيلى عصبانى بود. مى گفت اين آدم را من خريده ام ملك من است. چطور او را پناه داده ايد؟

از لابلاى متون
اشاره اى به قيام خيابانى در آذربايجان و سرانجام آن
(به انگيزه هشتاد و دومين سالگرد قتل شيخ محمد خيابانى- ۲۱ شهريور ۱۲۹۹)
شيخ محمد خيابانى پسر حاجى عبدالحميد تاجر خامنه اى (از بازرگانان سرشناس آذربايجان) بود كه شغل پدر را دنبال نكرد و لباس روحانيت پوشيد و چون شور سياست در سر داشت به جاى تجارت به سياست روى آورد و در سال ۱۳۲۷ قمرى (۱۹۰۹ ميلادى) از تبريز به وكالت مجلس شوراى ملى برگزيده شد.
وى از مخالفان سرسخت قرارداد ۱۹۱۹ بود، به همين سبب با حكومت وقت (كابينه وثوق الدوله عاقد قرار داد) در افتاد و كم كم به انديشه عصيان با حكومت مركزى و تجزيه آذربايجان افتاد. نام آذربايجان را «آزاديستان» نهاد و گروههاى مجاهد ترتيب داد كه كنسولگرى آلمان را محاصره كردند و كنسول آلمان را كشتند.
در اين موقع كه كابينه وثوق الدوله سقوط كرده و مشيرالدوله به رياست وزرا رسيده بود او وزير دارايى كابينه خود حاجى مخبرالسلطنه هدايت را به والى گرى (استاندارى) آذربايجان برگزيد و او را مأمور حل مشكل آذربايجان و خواباندن غائله خيابانى كرد.
مرحوم هدايت در كتاب، «گزارش ايران» راجع به اين مأموريت كه به قتل خيابانى انجاميد چنين مى نويسد:
«پنجشنبه ۹ ذيحجه حركت كردم. ۲۸ ذيحجه به عالى قاپوى تبريز رفتم. شرحى نوشتم به خيابانى كه حاضرم با شما كار كنم. بهاءالسلطان كه مكتوب مرا برده بود برگشت و گفت خيابانى در منزل نبود، منزل او را چاپيده اند. راپرت قضيه را تلگرافى به طهران دادم. مشيرالدوله باور نمى كرده است. حق داشته، چه آواز دُهل از دور اهميتى دارد. از كارهاى بد خيابانى، محاصره قنسول آلمان بود كه در همان محاصره قنسول كشته شد. روز ديگر بچه اى به پست قزاق اطلاع مى دهد كه خيابانى در فلان خانه در زيرزمين است... مبادله تير تفنگ مى كنند، خيابانى كشته مى شود، يك تير به پايش خورده بود، يك تير به سرش، كه شايد خودش زده بود. حاميان قيام در مجلس، حمله به مشيرالدوله آوردند، معزى اليه از قنسول فرانسه كيفيات را پرسيده بود، وى رفتار مرا تصديق كرده. در مجلس دفاع كرد...».(۱)
و اما مرحوم كسروى در تاريخ هجده ساله آذربايجان راجع به قضاياى آذربايجان و قيام خيابانى چنين مى نويسد:
«پس از وثوق الدوله، مشيرالدوله سَروزير گرديد. خيابانى به او خوش گمان بود و از او جز نيكى درباره خود اميد نمى داشت. راستى هم مشيرالدوله با آن ترسناكى و به آن پروايى كه به نيكنامى خود مى داشت جز نيك رفتارى با خيابانى نمى خواست و بى گمان به رنجش آزادى خواهان آذربايجان خرسندى نمى داد. ليكن درخواست هاى خيابانى درخور پذيرفتن نمى بود. چنانكه گفته ايم خيابانى اين مى خواست كه آذربايجان در دست او باشد كه «جُداسرانه» فرمان راند و سپس كه نيرومند گرديد به سر تهران رفته آنجا را هم «اصلاح» كند. اين مى بود آرزوى خيابانى ولى چون نمى توانست آن را به زبان آورد به تهران مى گفت «بايد آزاديستان را به رسميت بشناسيد». دولت آگهى مى داد كه براى آذربايجان والى فرستاده خواهد شد. خيابانى پاسخ مى داد، به والى نيازى نيست، شما پول براى ما بفرستيد!». پيداست كه اين درخواست ها درخور پذيرفتن نمى بود. ما از گفتگوهايى كه ميانه خيابانى و كابينه مشيرالدوله رفته آگاه نگرديده ايم، اين اندازه مى دانيم: خيابانى پاى فشرد كه قيام همچنان برپا و دست او در آذربايجان گشاده باشد، از آن سو مشيرالدوله در كار خود درمانده چاره نمى دانست. سرانجام چنين نهاده شد كه مخبرالسلطنه را كه در آن كابينه از وزيران مى بود به نام والى گرى به آذربايجان فرستند،... خيابانى به اين نيز خرسندى نمى داد، اين بود كه از مخبرالسلطنه به پيشواز و پذيرايى نپرداخت... خيابانى مى خواست دست او را ببندد و به هيچ كارش آزاد نگذارد. سستى كار خيابانى بيش از همه از رهگذر بى ارجى پيرامونيانش مى بود...
در ۲۸ ذيحجه مخبرالسلطنه به قزاقخانه رفت... روز بعد دسته هاى قزاق از قزاقخانه درآمده رو به شهر آوردند. پيروان خيابانى اندك ايستادگى نشان دادند و به اندك جنگى برخاستند، خيابانى شب را به خانه خود رفته بى باك و آسوده خوابيده بود... بامدادان هنگامى برخاست كه قزاقان به شهر آمده بودند و چون بيم گرفتارى مى رفت به خانه يكى از همسايگان رفته در آجا نهان گرديد، قزاقان به نهانخانه او پى برده چند تن به سرش رفته و او را با چند تير كشته، جنازه اش را به روى نردبانى انداخته بيرون آوردند.
در اين باره سخن دوگونه است:
مخبرالسلطنه مى گفت قزاقان چون نزديك شده اند خيابانى خود را كشته، ديگران مى گفتند خيابانى در زيرزمينى مى بوده و تفنگى بدست مى داشته، قزاقان آن را ديده از بيرون شليك كرده خيابانى را از پا انداخته اند، و همانا اين راست تر است... بدين سان شادروان خيابانى كشته گرديد. مى بايد او را كشته آن نمايش هاى روى كارانه مردم و آن كف زدن ها و «زنده باد» گفتن هاى دروغى دانست. يك پستى فراموش نشدنى كه در داستان خيابانى از اين دسته مردم نمايان گرديد آن بود كه چنانكه در پاى گفته هاى خيابانى كف زده بودند، در گرداگرد جنازه او نيز كف زدند و دِژ رفتارى بسيار از خود نشان دادند.»(۲)

(۱) - گزارش ايران، جلد چهارم، صفحه ۲۵۹.
(۲)- تاريخ هجده ساله آذربايجان صفحه ۸۹۶.

صفحه اول
خبرهاى ايران
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •