|
يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
استعفاى گروهى نويسندگان و خبرنگاران اطلاعات
*سناتور مسعودى باور نداشت كه روزگار دگرگون شده است.
*منصور تاراجى مى گفت: كارت سنديكا سند شرافت ما است.
*مدير اطلاعات: يا اطلاعات يا سنديكا. نويسندگان اطلاعات: سنديكا
*فرهاد مسعودى به گفته پدر ميخواست اطلاعات را با خبرهاى بولتن خبرگزارى پارس منتشر كند.
|
|
پورشريعتى
|
نخستين هيئت مديره و كوشندگان سنديكاى نويسندگان و خبرنگاران، در برنامه تلويزيون ايران كه پيش از تلويزيون ملى برپا شده بود.
از راست: غلامحسين صالحيار، خانم لعبت والا، نويسنده يادها، داريوش همايون، زنده يادان اسمعيل رائين و مبشر (برنامه ساز تلويزيون ايران) خانم ويكتوريا بهرامى، زنده ياد ذبيح الله منصورى (رئيس هيئت مديره نخست)، پرويز آزادى و مسعود برزين (نخستين دبير سنديكا).
تظاهرات خانم ها، براى گرفتن حق رأى، در برابر كاخ سنا. خانم ها با شريف امامى سخن مى گويند و نويسنده يادها از اطلاعات و ناصر خدابنده از كيهان حضور داريم.
نخستين سنديكاى روزنامه نگاران هر چه سازمان يافته تر ميشد، مديران روزنامه هاى بزرگ تهران، بويژه سناتور عباس مسعودى، مرد با نفوذ سياسى و مطبوعاتى ايران، بيشتر با آن ناسازگارى ميكردند.
هيئت مديره سنديكا، در آغاز كار نمايندگانى را نزد مديران دو سازمان بزرگ مطبوعاتى، اطلاعات و كيهان فرستاد، تا شايد رابطه سنديكا و آنان دوستانه باشد و رودرروئى پيش نيايد، اما مسعودى كه در نخستين روز گردهمائى بنيانگذاران سنديكا، در كتابخانه پارك شهر، انتشار خبر و عكس آن را در روزنامه خود اجازه و چهره اى دوستانه نشان داده بود، كم كم كوشيد سنديكا را از هم بپاشد.
روزى، دوستان سنديكائى خبر يافتند كه مدير اطلاعات چند تن از اعضاى سنديكا را، در مجلات اطلاعات ناگزير به استعفا كرده است.
گويا مدير، اين همكاران را به دفتر خود خوانده و از آنها خواسته بود استعفا كنند و گفته بود ديگران هم به دنبال شما استعفا خواهند كرد. و گفته بود هنگامى كه كوشندگان سنديكائى اطلاعات، كه مانند ياران و همكاران ديگرشان، با شور و شوق در بارورى اين نهال تازه رسته مى كوشيدند، از اين خبر آگاه شدند، به سختى واكنش نشان دادند.
واكنش، چنان تند و سخت بود كه همكاران استعفا كرده نزد مدير رفتند و با خواهش و تمنا، استعفانامه را پس گرفتند.
اين رويداد نشان ميداد كه مدير اطلاعات كمر به نابودى سنديكا بسته و رودرروئى دشوارى در پيش خواهد بود.
در دفتر مدير
فرداى ان روز، در گرماگرم كار، مدير اطلاعات يك يك كوشندگان سنديكائى را به دفتر كار خود فرا خواند.
نيمساعتى پس از آن، فرهاد مسعودى نزد من كه سخت سرگرم كار بودم آمد و گفت: آقا گفته اند به دفتر ايشان برويد.
كار يك روزنامه، كار دقيقه ها است، اطلاعات پس از نيمروز منتشر ميشد و هر چه به ساعت انتشار نزديكتر ميشديم، كار فشرده تر بود.
ده دقيقه اى گذشت كه فرهاد دوباره آمد كه: آقا شما را خواسته بودند.
گفتم: مى بينيد كار دارم، روزنامه دارد زير چاپ ميرود.
گفت: آقا گفتند كارها را بگذاريد و بيائيد.
گزيرى نبود و بايد مى رفتم، مسعودى كه كار روزنامه، برايش از هر چيز ديگر مهمتر بود، اكنون پيام ميداد كه كار را زمين بگذار و بيا.
به دفتر مدير رفتم، دوستان در يك رديف ايستاده بودند و مسعودى، برافروخته و ناآرام پشت ميز كار خود نشسته بود.
هنوز وارد اتاق او نشده بودم كه كاغذ سفيدى را روى ميز روبروئى خود پرت كرد و گفت: بگيريد، امضاء كنيد!
مى كوشيدم آرام و خونسرد باشم. كاغذ را برداشتم و چند سطر بالاى آن را خواندم.
استعفاى از سنديكا بود، اما هنوز امضائى پاى آن نبود.
از اينكه هيچيك از دوستان آن را امضاء نكرده بودند آرامش يافتم و نشان ميداد كه ياران سنديكائى، بر راهى كه برگزيده اند پاى مى فشارند.
با آرامش و لبخند گفتم: آقا! شما همين چندى پيش برپائى سنديكا را به خود من تبريك گفتيد و امضاى ما پاى پرسشنامه عضويت سنديكا هنوز خشك نشده است. خودتان پيوسته راهنماى ما در كار و در سلوك اجتماعى بوده ايد، چگونه ميشود زير امضاى خويش زد؟
آنگاه، راه گريزى از انديشه ام گذشت و بر سخنم افزودم: اجازه بدهيد پيرامون اين كار بررسى كنيم، پيشنهاد من اين است كه يكماه براى بررسى مهلت دهيد.
مسعودى كه چهره اى آرامتر يافته بود، گويا پيشنهاد را، راه خوبى براى رهائى از بن بست يافت. تا آن زمان، هيچگاه همكاران زير دستش چنين نافرمانى در برابر خواست و دستور او نشان نداده بودند. پيش از اين نوشتم كه او زير دستانش را هميشه فرمانبردار ميخواست و سرپيچى و نافرمانى آنها را برنمى تافت.
به اين ترتيب مسعودى، ناگزير پذيرفت كه از پافشارى خود دست بكشد و من و دوستان نفس راحتى كشيديم.
تا آنجا كه به يادم مانده غلامحسين صالحيار، اسمعيل يگانگى، منصور تاراجى، حسين شمس ايلى، منوچهر صمصامى و من در اين هنگام در دفتر كار مسعودى، در برابر او ايستاده بوديم. داريوش همايون را نميدانم آن روز در آنجا بود يا نه.
كوشش گروهى
هنگامى كه از دفتر كار مدير بيرون مى آمديم، عزممان در پيگيرى راهمان استوارتر از پيش بود.
هنوز پشت ميز كارم ننشسته بودم كه فرهاد دوباره آمد و با سخنانى نيشدار گفت: پدر مى گويند همه اين كارها زير سر شما است!
پاسخى ندادم، اما پندار مسعودى و فرزندش درست نبود، من با اين كه به همبستگى ضمنى روزنامه نگاران سخت دلبسته بودم و در اين راه تلاش ميكردم، اما تنها يكى از كوشندگان راه همبستگى بودم. كار گروهى، هنگامى به پيروزى و سامان ميرسد كه تلاش ها و كوشش ها، همگانى باشد و در آن روزگار، روزنامه نگاران ايرانى، يكدل و يك جهت بودند كه تاريخ روزنامه نگارى ايران را ورق بزنند.
دشوارى هاى سخت كار، بى آيندگى زحمتكشان رسانه ها، و اختيار بى قيد و بند مديران، كه سرنوشت نويسندگان و مترجمان و خبرنگاران را، بازيچه دست خود داشتند، چرخ هاى روزنامه نگارى ايران را از چرخيدن بازداشته بود.
بهرروى، هنگامى كه نخستين رودرروئى سنديكا و مسعودى به اين ترتيب پايان يافت، ميدانستيم جنگ سختى در پيش روى داريم.
هيئت مديره سنديكا، شبها تا دير هنگام، در دفتر كوچك سنديكا، به بررسى راه هاى اين رودرروئى دشوار مى نشست و در حالى كه شام را، در همانجا با ساندويچ سر مى كرديم، دوستان پيشنهادهاى خود را به بررسى مى گذاشتند.
گروهى مى گفتند بايد مانند خانم ها كه آن روزها براى داشتن حق رأى در انتخابات، در جلوى كاخ سنا تظاهرات داشتند، سنديكائى ها هم گردهمائى داشته باشند.
گروهى ديگر پيشنهاد ميكردند بدون هووجنجال و برانگيختن دولتيان، كارها را پيش ببريم.
نيروهاى تازه
كوشندگان سنديكائى در مجله ها و روزنامه هاى اطلاعات و كيهان، ياران تازه مى جستند، تا پايه هاى سنديكا استوارتر شود.
در يك ماهى كه تا پاسخ دادن به مدير اطلاعات زمان داشتيم، بيش از پنجاه تن از نويسندگان، مترجمان، خبرنگاران عكاس و وابستگان به كارهاى تحريرى اطلاعات عضو سنديكا شدند.
همزمان، هيئت مديره سنديكا هم تصويب كرد كه پس از مهلت يكماهه، اگر مدير اطلاعات از نظر خود: «يا اطلاعات يا سنديكا» بازنگشت و بر آن پاى فشرد، سنديكائيان اطلاعات، دست به استعفاى گروهى بزنند.
طومارى تهيه كرديم كه بيشترين همكاران اطلاعاتى آن را امضاء و اعلام كردند كه اگر بنا بر گزينش باشد، سنديكا را برميگزينند.
اين تكاپوها از ديد مدير اطلاعات نميتوانست پنهان بماند. مسعودى و فرزندش فرهاد، كه آن روزها دستيار پدر بود و جانشينى او را تمرين ميكرد، نيز به تلاش افتادند و كوشيدند خبرنگاران مجله ها و روزنامه هاى بامدادى و خبرگزارى پارس را- جايگزين امضاء كنندگان طومار استعفاء كنند، اما با فضائى كه برپائى سنديكا و همبستگى صنفى آفريده بود. كمتر كسى مى پذيرفت جاى همكاران خويش را بگيرد.
يادم است يك روز فرهاد مسعودى، در گفتگوئى كه در تالار تحريرى اطلاعات با چند تن از دوستان سنديكائى در گرفته بود، مى گفت: اگر همه شما هم از اطلاعات برويد، روزنامه نميخوابد. پدر مى گويد با همان خبرهاى بولتن خبرگزارى پارس، روزنامه را منتشر مى كنيم.
مهلت يكماهه، يا به ديگر سخنى، آتش بس موقت سرآمد و بيش از پنجاه تن از ياران سنديكائى، در ساعت هاى پس از نيمروز و پايان كار، در تالار ناهارخورى اطلاعات گرد آمديم، تا همه دوستان را از آنچه گذشته بود و از آينده كار آگاه سازيم و تصميم همگانى مان را به مدير اطلاعات بگوئيم.
سناتور مسعودى نيز در دفتر كار خود بود و پايان نشست سنديكائيان را انتظار مى كشيد.
نشست آن روز چنان پر شور بود كه من هيچگاه مانند آن را نديده ام. دوستان همبسته، هر يك درباره پايدارى سنديكا و ايستادگى در برابر زورگوئى مدير سخن گفتند و يادم است كه در اوج هيجان آن نشست، منصور تاراجى، كارت عضويت سنديكاى خود را بر روى دست گرفته بود و فرياد ميزد: اين، سند شرافت ما است. آن را از دست نخواهيم داد.
سخن گفتن ياران به درازا كشيد و سناتور مسعودى، ناشكيبا، هر نيمساعتى پيام مى فرستاد كه پس اين كار كى تمام ميشود؟
سرانجام، در حالى كه ساعتى از شب گذشته بود، گفتگوها پايان گرفت و سنديكائيان يكدل و يكزبان شدند كه اگر مدير، به راه خود پاى فشرد، طومار كناره گيرى گروهى خود را به او بدهند.
به سناتور مسعودى پيام داديم كه آماده ايم، و او چند دقيقه پس از آن به تالار نشست آمد.
تالار يكسره ساكت بود و داريوش همايون، از سوى سنديكائيان اطلاعات برخاست و سخنانى درباره سنديكا و هدف هاى آن گفت و كوشيد سخنانش آشتى جويانه باشد. اما هنگامى كه نوبت به مسعودى رسيد، دوباره به تصميم خود پافشارى كرد: يا اطلاعات يا سنديكا.
همايون كه طومار استعفاى دستجمعى دوستان را در جيب داشت، آن را بيرون آورد و به مسعودى داد.
همه چيز در كار پايان گرفتن بود، اما در ميان انبوه كاركنان اطلاعات، گروه زيادى، تنها از درآمد خود در اين سازمان نان ميخوردند و هزينه زندگى همسر و فرزندانشان را مى پرداختند.
گروه كوچكى از ما بوديم كه در آن سالهاى آغاز شكوفائى اقتصادى و گسترش كار رسانه هاى همگانى ميتوانستيم به كار در سازمان هاى ديگر بپردازيم، اما همه ديگران: راه به جائى نداشتند و فقر و تنگدستى، زندگى خود و خانواده هايشان را تهديد ميكرد.
همه اين پندارها، آنى از مغزم گذشت و در حالى كه همكاران، از جاى برمى خاستند، به سوى جلوى تالار، آنجا كه مسعودى و همايون ايستاده بودند، راه افتادم.
ميان آن دو ايستادم و در حالى كه بار ديگر آرامش همه جا را فرا گرفته بود، رو به مدير اطلاعات گفتم: پيش از اين، شما يكماه مهلت داديد كه اين دشوارى را بررسى كنيم و راه چاره بجوئيم، اكنون هم ميتوان همان كار را كرد، پيشنهاد مى كنم براى پرهيز از شتابزدگى يكماه ديگر زمان بگذاريم كه پيرامون اين دشوارى بررسى شود. شايد هم گذشت زمان دشوارى را از ميان بردارد.
همچنان كه سخن مى گفتم در چهره مسعودى ميخواندم كه از اين راه فرار از تنگنا بدش نيامده است، دست بردم و طومار را كه سر آن از جيب پهلوئى مدير پيدا بود بيرون كشيدم، واكنشى نشان نداد.
مهلت تازه، دلخواه گروهى از ياران و همسنديكائيان بود، زيرا چنانكه نوشتم از بيكارى و ندارى هراس داشتند و سنديكا هم نميتوانست كارى براى آنها بكند، اما پيشنهاد من بى ترديد براى سناتور مسعودى دلخواه تر بود و نفسى تازه كرد، زيرا ميدانست كه با ترك كار بيش از ۵۰ تن از همكارانش، فردا نميتواند روزنامه را منتشر كند.
خشم مدير
پس از پايان نشست و آتش بس موقت ديگر. با دوست و همكارم حسين شمس از پله هاى ساختمان كهنه اطلاعات كه به در آهنى بزرگ روزنامه- جائى كه روزگارى، پيادگان و دوچرخه سواران، گروه گروه، از آنجا فرياد زنان در شهر پراكنده ميشدند- پائين مى آمديم. در پيچ پله ها، چشم مسعودى كه توى خودروى بنز سپيد رنگ خود نشسته بود، بما افتاد. شمس گفت: در همينجا بمانيم تا مدير برود. گفتم: چه ترسى داريم؟ افزون بر اين او ما را ديده است، برويم.
سناتور مسعودى از خودرو بزير آمد و چنان خشمگين بود كه مى لرزيد.
پيش از اين نوشتم كه سناتور مسعودى آدمى خود ساخته، اما بسيار خود دار و مبادى آداب بود و من در درازاى ۱۳ سال كار با او، جز يكى دو بار نديدم كه ناسزا و دشنام بر زبان آورد، يكى از آنها در برخورد همين روز است.
حسن پويان، دوست و همكارمان، عصا زنان، از در آهنى، بسوى بيرون مى رفت كه مسعودى فرياد زنان، او را صدا زد، پويان شگفت زده، به پشت سر نگريست و مدير فرياد كشيد: تو.... عضو سنديكائى؟ و سپس رو به ما، همچنان خروشان گفت: «اين... عضو سنديكاست كه نامش را در طومارتان نوشته ايد؟
روشن بود كه نام هاى امضاء كنندگان طومار را، بى آن كه آن را خوانده باشد، ميداند و از آنچه كه آن روز گذشته چنان خشمناك است كه توان از دست داده و رفتار و گفتارش در اراده او نيست.
خونسرد پاسخ دادم: ايشان در بخش اقتصادى سرگرم كار هستند و خودشان خواسته اند عضو سنديكا شوند، پرسشنامه سنديكا را هم پر كرده اند.
حسن پويان، يكى دو هفته بيشتر نبود كه در روزنامه بكار پرداخته بود و مسعودى انگاشت كه ما به زور كوشيده ايم امضاهاى زير طومار را افزايش دهيم و طومار سازى كنيم. نميتوانست بپذيرد كه كاركنان سربزيرش چنين ديگرگون شده اند، به سخن ديگر نميخواست به بنمايه كار بيانديشد و روزگار دگرگون شونده را باور كند.
او سازمان بزرگى را از صفر بنيان گذاشته بود كه همه كارها در آن با نظم و ترتيب مى گذشت. درست پانزده روز به پانزده روز دستمزدهاى كاركنان و كارگران پرداخت ميشد و مدير نميدانست چرا با اينهمه نظم و ترتيب، كاركنانش رفتارى چنين ناسپاسانه دارند. دنياى پيوسته در فرايند دگرگونى و انسان هاى پيوسته در حال پيشرفت را باور نميداشت.
|