Nimrooz
Vol. 14, No. 701, September 13, 2002
سال چهاردهم - شماره ۷۰۱ - جمعه ۲۲ شهريور ۱۳۸۱
باغ مارشال
آقاى جليلى در آن زمان بيش از سى و پنج سال نداشت؛ اگر خودش را معرفى نمى كرد هرگز نمى شناختمش؛ خيلى چاق شده بود و موهاى سرش ريخته بود. مسلم بود كه او هم نبايد مرا بشناسد. آقاى جليلى بعد از مقدمه اى كوتاه از من خواست كه مشكلم را توضيح دهم من چند لحظه به آقاى جليلى خيره شدم. سپس گفتم:
شما قوام شيرازى را مى شناسيد؟
جليلى بدون لحظه اى درنگ گفت: بله بله ارادت دارم خدمتشون.
گفتم: حدود بيست و هشت سال پيش او مرا به شما معرفى كرد تا برايم خانه اى در تهران پيدا كنيد، يادتان هست؟
آقاى جليلى به فكر فرو رفت و گفت:
«چه عرض كنم... نه از آن وقت تا حالا خيلى ها به من معرفى شدند و بعد از انقلاب ديگه ما با قوامى ها معامله اى نداشتيم؛ نه...، يادم نمى ياد.»
گفتم: البته دور از انتظار نيست كه شما فراموش كرده باشيد، ولى من يادم هست كه شما چند خانه به من و دائى خدا بيامرزم نشان داديد سپس در منطقه يوسف آباد برايم خانه اى دو طبقه خريديد، بعد هم خودتان يك مستأجر به نام آقاى مفيدى به من معرفى كرديد.
از چهره اش متوجه شدم كه كم كم دارد چيزهائى به خاطر مى آورد، من ادامه دادم و گفتم: اگر يادتان باشد آقاى مفيدى دبير بازنشسته بود، شما تأكيد داشتيد تا از او كم كرايه بگيرم، يك مرتبه دستش را گذاشت روى پيشانيش و گفت:
-بله بله يادم آمد، درسته، خانه يوسف آباد مال مرحوم خدا بيامرز شوكتى بود، بله بله؛ خوب، حالا چى شده؟ اشكالى پيش اومده؟
حسين شمرونى طاقت نياورد به خاطر اينكه فكر او به نتيجه رسيده بود ذوق زده شد و گفت: يك كلمه، ايشون بيست و هشت سال در خارج تشريف داشتن، آدرس اونجارو ميخوان.
من با معذرت از حسين شمرونى قضيه را برايش شرح دادم، از او خواهش كردم اگر راهنمائى كند بى اندازه از او سپاسگزار ميشوم.
او مدتى فكر كرد؛ سپس به دفاتر و اوراق همان سالها مراجعه كرد؛ نام دفتر خانه اى را كه معامله آن خانه در آنجا ثبت شده بود پيدا كرد؛ ولى، ميخواست به روز بعد موكول كند. گفتم: حق الزحمه شما محفوظ است و به هيچوجه راضى نيستم بدون حق الزحمه وقتتان را صرف من كنيد. بالاخره او را راضى كرديم. همان روز به دفتر خانه رفتم؛ آنجا را نيز تا حدودى به خاطر آوردم. با خواهش و تمنا از كارمندى كه وظيفه نداشت كه خواست مرا به ثمر برساند، به بايگانى راكد رفتيم؛ پرونده ها را زير و رو كرد و به كمك نقشه آدرس خانه را پيدا كرد؛ و به من داد.
من طبق قولى كه داده بودم حق الزحمه آقاى جليلى را پرداختم به اتفاق حسين، عازم خانه يوسف آباد شديم؛ خيلى راحت خانه را پيدا كرديم.
بين خانه هاى آن كوچه قديمى ترين و كهنه ترين خانه بود.
سنگ هاى نماى بيرونى يكى در ميان افتاده بود و از سنگ هاى باقيمانده، بعضى، شُل به نظر مى رسيد؛ بر در و پنجره آهنى، فقط پوسته اى اُكسيد شده بجا مانده بود؛ بعضى از شيشه هاى طبقه بالا را از داخل با مشمى پوشانده بودند؛ موزائيك هاى پياده رو اغلب از جا درآمده بود؛ دو چراغ سر در شكسته بود، ديوار بيرونى از كثرت شعار سياه شده بود. با مشاهد اين آسيب ها دچار تعجب شدم؛ تا آنجا كه من آقاى مفيدى و فروغ خانم را مى شناختم، آدم هاى لاابالى و شلخته اى نبودند. دنبال زنگ گشتم فقط جاى آيفون كنار درمانده بود. حسين سكه اى از جيبش بيرون آورد و چندين مرتبه به در زد، لحظاتى بعد، زنى ميانسال در آستانه در ظاهر شد؛ تا ما را ديد خودش را با چادر به نحو كاملترى پوشاند؛ آنگاه پرسيد با چه كسى كار داريم.
نميدانستم چه بگويم؛ چند لحظه سكوت كردم؛ حسين بار ديگر كم حوصلگى كرد و پرسيد: «ببخشين خانم، اينجارو شما از كى اجاره كردين؟ سپس من سراغ آقاى مفيدى را گرفتم.»
خانم از سئوال من و حسين و چهره متحير و مات زده من تعجب كرده بود؛ مثل اينكه انتظار نداشت كسى از او چنين سئوالى بكند؛ با حالتى نگران گفت:
«شما كى هستين؟ از كجا اومدين؟ آقاى مفيدى كيه؟ اينجارو بنياد شهيد به ما داده؛ طبقه بالا هم دست يك خانواده شهيده.»
حسين از آن خانم معذرت خواست و به من اشاره كرد كه چيزى نگويم ظاهراً آن خانم فكر كرد كه ما اشتباهاً در خانه آنها را زديم؛ لذا، در را بست و رفت. حسين به من رو كرد و گفت:
«براى پس گرفتن خانه، بايد از طريق بنياد شهيد اقدام كنى؛ جناب!»
گفتم: حالا فرصت اين كارها را ندارم؛ ولش كن؛ همين كه معلوم شد كه خانه ام كجاست، كافى است سوار شديم. به حسين گفتم: وقت ناهار است دلم مى خواهد مرا به جائى ببرى كه بوى تهران قديم را بدهد.
فورى منظور مرا متوجه شد و بعد از حركت. گفت: «آقا تا حالا اسم «فرحزاد» به گوشت خورده؟»
گفتم: نه. گفت: «با آبگوشت آشنائى دارى؟»
گفتم: بله. حدود سى سال است كه شكل آن را نديده ام.
از خيابان هاى متعدد گذشتيم و به منطقه اى رسيديم كه تا چشم كار ميكرد ساختمان مى ساختند حسين گفت:
«اين منطقه به شهرك غرب معروف بود؛ ولى حال اسمش را شهرك قدس گذاشته اند» چيزهاى منفى اى كه درباره ايران شنيده بودم، با آن همه ساختمان و عمران و آبادى، خيلى مغاير بود. حسين گفت:
«توى اين شهر پول در آوردن خيلى آسون شده؛ البته نه براى همه. كسانى كه شمّ اقتصادى داشته باشن و دست و بالشون پر باشه، راحت مى تونن پول در بيارن.»
اصلاً از بحث و گفتگو درباره آن مسايل بيزار بودم. گفتم از اين حرف ها بيائيد بيرون، حسين آقا پول و ساختمان و درآمد، خوشبختى نمى آورد. كاش من هر چه داشتم از كف ميدادم و به ازاء آن، يك خانواده گرم و دلسوز مى داشتم و در كنار زن و فرزند مى بودم و بيست سال از عمرم تلف نمى شد. او كنجكاو شد تا بيشتر درباره من بداند؛ من، كه سالها بدون دوست و رفيق بودم و بقول معروف در دلم حرف هاى نزده، تلمبار شده بود؛ در حالى كه او رانندگى مى كرد، از اذيت و ناسازگارى روزگار، شكست در ازدواج و اينكه الان بيست و پنج شش سال است كه از كسانم خبر ندارم برايش مى گفتم. ناگهان، از جائى سر درآورديم كه بافت روستائى داشت. حسين گفت: «اينجا فرحزاد است.» بعد از عبور از چند كوچه باغ، به باغچه اى رسيديم كه روى تابلو كوچك سر درش نوشته شده بود: «باغچه درويش» تعدادى اتومبيل سوارى در راستاى ديوار باغچه پارك شده بود. به اتفاق حسين داخل شديم. علاوه بر چند اتاق تودرتو، تعدادى تخت چوبى كه پايه هايش حتى به يك وجب نمى رسيد اطراف حوض نسبتاً بزرگى قرار داشت كه روى هر تخت را با فرش يا موكت پوشانده بودند.
آدم هاى گوناگون در تيپ هاى مختلف در گروه هاى دو يا چند نفرى مشغول خوردن آبگوشت يا كشيدن قليان و نوشيدن چاى بودند. قهوه چى كه مرد درشت اندامى بود بر مسند رياست «باغچه» جلوس كرده بود، حسين شمرونى را مى شناخت، لذا به احترام او در مقابل ما نيم خيز شد. او كه غليظ تر از حسين، لهجه تهرانى داشت، ما را به اتاق هاى تودرتو كه در آنها ميز و صندلى چيده بودند راهنمائى كرد. با اين كه هوا كمى سرد بود، ما هم مثل بقيه ترجيح داديم روى يكى از تخت ها بنشينيم. حسين مى گفت كه در تابستان ها آنجا بى اندازه شلوغ ميشود؛ زيرا كه «باغچه درويش» در فرحزاد خيلى معروف است. حسين با اشاره اى به قهوه چى، گفت: «سالار مارو درياب».
در تك تك لحظاتى كه وقتم با حسين شمرونى مى گذشت، جملات و كلمات جديدترى مى شنيدم و لذت مى بردم.
يكى از كاركنان آنجا به دستور قهوه چى جلو آمد و پرسيد كه چه ميل داريم.
حسين چند لحظه به او زل زد و در حالى كه به من اشاره داشت به او گفت:
«اين آقا سى سال تو ايرون نبوده سى ساله آبگوشت نخورده؛ دلم ميخواد ببينم چى كار مى كنى مشدى!»
او در حالى كه دستش را روى سينه اش گذاشته بود، گفت:
«خب، بعد از همه اين حرف ها، چى بيارم خدمتتون؟»
حسين نگاهى به من انداخت، سپس رو كرد به او و گفت:
«دو تا ديزى پر گوشت كه يكيش آبش زياد باشه؛ پياز و سبزى خوردن و ترشى و ماست فراموش نشه؛ اگر نونش سنگك باشه، دمت گرم.»
در اين فرصت حسين از من خواست قصه ام را ادامه بدهم؛ و من، جسته و گريخته از ماجراهاى خودم برايش گفتم.
آبگوشتى كه در «باغچه درويش» فرحزاد خوردم يكى از خوشمزه ترين غذاهائى بود كه در عمرم خورده بودم. بعد از صرف ناهار و پرداخت بهاى آن و انعام به كارگر آنجا، به هتل برگشتيم. به حسين گفتم: اگر مى خواهى رفاقت ما برقرار بماند و از شما راضى باشم، بايد بدون تعارف بگوئى كه كرايه ديروز بعد ازظهر چه مبلغ ميشود.
حسين روى دنده تعارف افتاد و بالاخره گفت:
«واللله ساعتى سيصد تومان، كار مى كنيم؛ اما، براى شما قابلى ندارد.»
با يك حساب سرانگشتى روز گذشته و آن روز را كه كمتر از هشت ساعت مى شد ده ساعت حساب كردم؛ سه هزار تومان به عنوان كرايه و هزار تومان هم به عنوان انعام دادم و به خاطر آن همه زحمت از او تشكر كردم.
حسين يك شماره تلفن به من داد و گفت اگر به او احتياج داشتم زنگ بزنم.
يكى دو ساعت استراحت كردم؛ ساعت نزديك چهار بود كه از هتل بيرون آمدم. از همان مسير روز گذشته، به خيابان ولى عصر و از آنجا قدم زنان به سمت خيابان پاستور رفتم؛ به محض اينكه از نبش خيابان پيچيدم، بيست و هشت سال پيش كه بارها با سيما از آن مسير گذشته بوديم را به خاطر آوردم. چند لحظه سر خيابان ايستادم و نگاهى به اطراف انداختم. در ساختمان هاى خيابان پاستور، هيچ تغيير محسوسى نديدم؛ در حالى كه، درخت هاى آن خيابان تنومند شده بودند. همانطور كه گفتم، به افسوس گذشته آه كشيدن، فايده اى نداشت. با قدم هاى آهسته مسير خيابان را طى كردم هر چه به كوچه عسجدى نزديك مى شدم خاطره ها بطور فشرده ترى، از ذهنم مى گذشتند.
سر كوچه عسجدى و بقيه كوچه ها نگهبانان اسلحه بدست ايستاده بودند و عبور از معابر ممنوع بود تعجب كردم؛ وقتى از يكى از نگهبانان علت را جويا شدم، گفت كه خانه هاى اين اطراف توسط نهاد رياست جمهورى خريدارى و ضميمه ساختمان هاى ادارى شده است. ناچار، فقط به سرك كشيدن به داخل كوچه اكتفا كردم. سپس به سر خيابان برگشتم. از آنجا، خواستم پياده به هتل برگردم زيرا خسته شده بودم. مدتى به انتظار تاكسى ايستادم ولى وقتى ديدم كه اتوبوس هاى شركت واحد يكى پس از ديگرى از مقابلم مى گذرند، سوار شدم؛ بليط نداشتم، مسافرى به من بليط داد و عليرغم اصرار من، پول نگرفت. با راهنمائى مسافرها، در خيابان انقلاب كه در آن زمان به شاهرضا معروف بود، پياده شدم و از آنجا به سمت دانشگاه تهران رفتم. كتابفروشى هاى روبروى دانشگاه از پسران و دختران جوان كه هر يك در پى كتابى مى گشتند، پر بود. يكى دو كتاب ادبى كه مربوط به آئين نگارش بود و چند جلد مجلات گوناگون خريدم و به هتل برگشتم.
كم كم داشت حوصله ام سر مى رفت. تصميم گرفتم كه روز بعد عازم شيراز شوم. نميدانم چرا هر وقت به ياد شيراز مى افتادم توى دلم خالى مى شد و يك حالت اضطراب و دلهره به من دست ميداد. مى ترسيدم؛ نمى دانستم جواب مادرم را اگر زنده باشد، چه بدهم؛ فكر ميكردم كه برادرم به من چه خواهد گفت؛ از اين كه دوست و آشنا و فاميل سرزنشم كنند، وحشت داشتم. چهره «ترگل» و «آويشن» را جلوى چشمم مجسم ميكردم. بيست و شش هفت سال مى شد كه آنها را نديده بودم. فكر ميكردم كه آنها ديگر مرا نخواهند شناخت و اگر هم بشناسند شايد روى خوش به من نشان ندهند؛ من حتى كوچكترين پيامى برايشان نفرستاده بودم؛ حالا با چه روئى برگردم. به خود مى گفتم كه ناهيد و خانواده اش حتماً به ريش من خواهند خنديد. يك مرتبه تصميم گرفتم كه در همين تهران بمانم، خانه ام را پس بگيرم و در يك بيمارستان مشغول كار شوم؛ ولى هرگز نميتوانستم با وجود شيراز و مادر و برادر و خواهرانم كه سالها از آنها خبر نداشتم در تهران زندگى كنم.
خلاصه تا نيمه شب، با برنامه هاى تلويزيون كه برايم تازگى داشت و مرورى به مجلات، خود را سرگرم كردم.
صبح روز بعد، بر آن شدم كه به بانك مركزى بروم و حواله اى را كه در كانادا برايم صادر كرده بودند به پول تبديل كنم. فكر كردم كه اگر با حسين شمرونى به بانك بروم بهتر است؛ لذا به شماره تلفنى كه داده بود، زنگ زدم؛ خوشبختانه خودش گوشى را برداشت و فورى مرا شناخت. به گرمى حالم را پرسيد و گفت:
(عاشقم كردى و دست از دامنم برداشتى درويش.)
گفتم: نميخواستم زياد مزاحمت بشوم؛ حالا اگر كارى ندارى سرى به من بزن.
با خوشروئى گفت:
«چشم، سالار ما مخلص شما هستيم.»
حسين شمرونى نيم ساعت بعد از تلفن، به هتل آمد؛ وقتى به او گفتم كه ميخواهم به بانك مركزى بروم به ابرويش چين داد و به فكر فرو رفت و گفت:
«آخه اونجا طرح ترافيكه.... اما ولش كن هر طور شده مى رم تو طرح، بى خياليش.»
متوجه منظور او نشدم؛ او هم حرف بين حرف آورد و سوار شديم.
از اولين خيابان كه خواست به داخل بپيچد مأمورين راهنمائى مانع او شدند؛ نميدانستم موضوع از چه قرار است؛ به دومين خيابان كه رسيديم، يكى ديگر از مأمورين به او ايست داد. بالاخره كوچه سوم حسين با چرب زبانى مأمور را راضى كرد؛ وقتى داخل شديم، مثل سربازان فاتح، نگاهى به من انداخت و گفت:
«اگر حسين شمرونى نتونه وارد طرح ترافيك بشه بايد بره بميره زكى!»
با تعجب پرسيدم چى شده حسين آقا؟ موضوع چيه؟ چرا مانع ما مى شدند؟ او قضيه طرح ترافيك و منع عبور و مرور اتومبيل هاى بدون مجوز در قسمتى از شهر تهران را برايم شرح داد. ميدان و خيابان فردوسى را كاملاً به خاطر داشتم. به سفارت انگلستان كه رسيديم نگاهى با نفرت به آنجا انداختم. چهار راه اسلامبول، بار ديگر خاطره اولين روزهائى را كه از شيراز به تهران آمده بودم برايم زنده كرد. حسين به دنبال جائى مى گشت كه اتومبيلش را پارك كند، بعد از يك ساعت كه مكرراً خيابان هاى اطراف را دور زد، بالاخره بين دو اتومبيل جاى تنگى را يافت و با سختى پارك كرد. او علاوه بر اينكه با يك زنجير و قفل، فرمان را به صندلى بست، كلاج و ترمز را نيز با وسيله اى كه براى اولين بار ميديدم قفل كرد. سپس با وسواس در حالى كه درها را كنترل مى كرد گفت:
«راسه خيابان فردوسى و دور و بر بانك و بازار، دزد زياده، ما هم از مال دنيا همين ماشين قراضه رو داريم، احتياط بد نيس.»
سالها پيش يعنى چند روز قبل از رفتن به لندن، يكبار به اتفاق سرهنگ براى گرفتن ارز به بانك مركزى آمده بودم؛ ساختمان آنجا در نظرم آشنا بود. با راهنمائى مأمور اطلاعات دم در ورودى، به يكى از طبقات هدايت شديم؛ براى اينكه حسين خودش را در كنار من بى ثمر نداند وانمود ميكرد كه ميداند به كدام اتاق بايد مراجعه كنيم؛ در صورتى كه او مرتب از پيشخدمتان و كارمندان كه در راهرو رفت و آمد داشتند، سراغ قسمتى را كه ما كار داشتيم مى گرفت. مراحل و تشريفات دارى، زياد طول نكشيد؛ با ارائه حواله و پاسپورت و شناسنامه و تكميل فرم مخصوص، مبلغ دويست و ده هزار دلار كه همه آن، اسكناس هاى يكصد دلارى بود به من پرداختند.
قيمت دلار به نرخ دولتى چيزى نزديك به هشتاد و دو سه تومان بود كه در بازار آزاد به يكصد و چهل و سه چهار تومان خريد و فروش مى شد و هر آدم عاقلى ترجيح ميداد كه دلارش را در بازار آزاد تبديل به ريال كند. حسين معتقد بود كه آنهمه پول را در كوچه و خيابان نميشود معاوضه كرد؛ او در بازار تهران آشنائى داشت كه توسط او به يكى از صرافى ها معرفى شديم؛ محل صرافى در مكانى قرار داشت كه بيش از ده متر مربع مساحت نداشت؛ در عوض، سه تلفن روى ميز بود كه مرتب زنگ مى زد. مرد چاق و چله اى كه قدى متوسط و موهاى جوگندمى داشت و پنجاه ساله به نظر مى آمد همه كاره بود. جواب تلفن ها بيش از يكى دو جمله نبود، از قبيل: «بله»، «نه»، «صد و چهل و سه تومان»، «بعد ازظهر نرخ جديد معلوم ميشه و....»
وقتى به مرد صراف گفتيم كه فلانى ما را فرستاده، با خوشروئى تحويلمان گرفت و حسين از اين بابت كه جلوى من شرمنده نشده خوشحال شد. خلاصه بعد از گفتگوئى كوتاه و تعيين نرخ، مرد صراف به خاطر اينكه مبلغ، زياد بود، كليه دلارها را يك تومان ارزان تر از قيمت روز، خريد و همه را خودش و كارمندش، خيلى دقيق، دو بار شمردند. سپس نزديك به سى ميليون تومان، در ده فقره چك تضمينى بانك صادرات، به من پرداخت كرد. آنهمه پول در برابر دويست و ده هزار دلار مبلغ زيادى بود. صراف وقتى حالت غير عادى مرا مشاهده كرد و با توجه به اين كه حسين چند لحظه پيش به او گفته بود كه حدود سى سال از ايران دور بوده ام گفت:
«عوامل درونى و بيرونى نظام اقتصادى ايران، تحريم هاى بازرگانى، مسدود شدن دارائى هاى ايران، جنگ طولانى و پر خرج با عراق و نوسانات شديد بازار نفت و بعضى از مسايل و عوامل ديگر باعث شده كه بى جهت و بدون زحمت امثال من و شما پولدار بشيم؛ تعجب نكن جانم!»
يكى از كاركنان صرافى گفت:
«البته اگر بخواهى يك خانه در بالاى شهر و يك ماشين درست و حسابى بخرى، كم هم دارى.»
من چك هاى تضمينى را داخل كيف دستى ام گذاشتم. هنگامى كه ميخواستيم آنجا را ترك كنيم، تلفن زنگ زد. مرد صراف با اشاره، از ما خواست كمى صبر كنيم. همان بازارى آشناى حسين شمرونى بود؛ زنگ زده بود كه ببيند معامله به كجا انجاميده است؛ بعد از اينكه گوشى را گذاشت، بيست هزار تومان به عنوان انعام به حسين داد و از او تشكر كرد و گفت: «باز هم از اين مشترى ها براى ما بيار!» من همان روز به يكى از شعبه هاى بانك صادرات رفتم و با ارائه شناسنامه و دو قطعه عكس كه براى پاسپورتم در لندن گرفته بودم و آماده داشتم حساب در گردش باز كردم تا بتوانم در كليه شهرستانها از آن برداشت كنم. وقتى به هتل برمى گشتيم بين راه، براى رفتن به شيراز تصميمى قطعى گرفتم و به حسين گفتم: اگر من يك اتومبيل سوارى بخرم، چون مدتى رانندگى نكرده ام، تا شيراز مرا همراهى مى كنى؟ حسين بدون لحظه اى درنگ قبول كرد و گفت:
«قربان شما اگر بخواين، تا پتل بورت هم كه بگين، من حرفى ندارم.» آن روز ناهار را در هتل خورديم و استراحتى كوتاه كرديم. از ساعت سه، به نمايشگاه هاى مختلف سر زديم؛ بين اتومبيل هاى مختلف ايرانى و خارجى با راهنمائى حسين كه ادعا مى كرد با انواع اتومبيل ها رانندگى كرده است و با توجه به سن و سال خودم، يك اتومبيل تويوتا مدل ،۸۹ به قول بنگاهى ها صفر كيلومتر، پسنديدم و سند آن، به مبلغ نزديك به سه ميليون تومان به نام من نوشته شد. هر لحظه كه مى گذشت شوق ديدن مادر، برادر و خواهرانم در وجودم بيشتر رخنه مى كرد، به حدى كه ديگر حوصله نداشتم حتى يك ساعت در تهران بمانم همان روز حسين پيشنهاد كرد كه خودم رانندگى كنم، با توجه به اين كه بيست سال پشت فرمان ننشسته بودم، دلهره داشتم.
او مرا به اطراف تهران در خيابانى خلوت برد؛ فرمان اتومبيل را به من سپرد و خودش كنارم نشست. در آغاز، جاى گاز و ترمز و كلاج را اشتباه مى كردم؛ ولى در مدتى كمتر از دو ساعت تمرين، به قول معروف، ترسم ريخت و از آن به بعد خيلى راحت رانندگى كردم. با وجود اين، از حسين خواهش كردم تا شيراز با من بيايد. آن شب اتومبيل را داخل پاركينگ هتل گذاشتيم و حسين به خانه اش رفت. روز بعد، ساعت هشت صبح، با هزار اشتياق كه خالى از دلهره و اضطراب و تشويش نبود عازم شيراز شديم.
با اين كه خيلى دلم ميخواست كه مثل سابق، از مسير شاه عبدالعظيم، تهران را ترك كنيم، به پيشنهاد حسين از طريق جاده كمربندى، تهران را پشت سر گذاشتيم. در ابتداى اتوبان قم، من پشت فرمان نشستم. جاده باريك قديمى در كنار اتوبان، مرا به ياد سالهائى انداخت كه بارها به تشويق سيما آن مسير را طى كرده بوديم.
من در حالى كه رانندگى مى كردم به گذشته برگشته بودم و در حال و هواى خودم بودم. حسين درباره اتومبيل هاى ژاپنى حرف مى زد و معتقد بود بين همه آنها، اتومبيل تويوتا، بهترين است در اين زمينه، نظر مرا مى خواست و نمى گذاشت به حال خودم باشم.
تابلوى بزرگ ابتداى ورودى قم كه روى آن با خط زيبا نوشته شده بود «به شهر خون و قيام خوش آمديد» توجهم را جلب كرد.
وقتى از قم رد شديم حسين به خاطر دو طرفه شدن جاده، رانندگى را به عهده گرفت. نزديك اصفهان برايم از ماجراى به پاخاستن مردم قم كه مرحله آغازين انقلاب بود تا جنگ عراق با ايران و پذيرفتن قطعنامه، يكسره حرف هائى زد كه برايم جالب بود. وقتى به اصفهان رسيديم ساعت از يك گذشته بود. به پيشنهاد حسين، ناهار را در معروفترين چلوكبابى به نام شاطرعباس خورديم. چون دلم ميخواست هنگام روز به شيراز برسم تصميم گرفتم شب را در اصفهان بمانم. حسين معتقد بود كه من هيچ مشكلى در رانندگى ندارم. او مى گفت: «بعد از اين همه سال كه از شهر و ديارت دور بوده اى اگر تنها به آغوش خانواده ات برگردى لطف ديگرى دارد.»
چون خودم هم ديگر از رانندگى وحشت نداشتم و خاطر جمع شده بودم كه ميتوانم از عهده اش برآيم، زياد اصرار نكردم، بعد از تشكر و پرداخت مبلغى كه رضايتش جلب شود او را به ترمينال رساندم و از هم جدا شديم.
من با پرس و جو از اين و آن، به هتل عالى قاپو كه حسين گفته بود از همه بهتر است- رفتم. بعد از استراحت، ساعتى با اتومبيل در خيابان چهارباغ و اطراف زاينده رود گشتم؛ سپس اتومبيلم را در كنارى پارك كردم؛ مدتى در ساحل رودخانه قدم زدم؛ روى يكى از نيمكت ها نشستم و به شيراز و اين كه بر خورد كسانم با من چگونه خواهد بود فكر كردم.
ادامه فكر و خيال و اوهام، همچنان در هتل، تا نيمه هاى شب كه خواب به چشمانم آمد، رهايم نكرد. صبح روز بعد اصفهان را ترك كردم. شهرضا و آبادى هاى كنار جاده و آباده هم به تبع تهران و اصفهان گسترش پيدا كرده بودند. نسبت به آن زمان كه من از آن جاده مى رفتم و مى آمدم، اگر اشتباه نكنم، تردد اتومبيل ها شايد به بيست برابر رسيده بودند به طورى كه من مجبور بودم با احتياط و با سرعتى متوسط حركت كنم. چون صبحانه نخورده بودم، ساعت يازده در سورمق آباده، دود و دم جگر فروشى كنار جاده، مرا وادار به توقف كرد. وقتى به جگر فروش سفارش دل و قلوه و جگر دادم، اول نگاهى به اتومبيلم انداخت سپس آنچه خواسته بودم آماده كرد. خيلى دلم ميخواست كه علت ترديد او در وهله اول را بدانم.
خلاصه بعد از صرف صبحانه و ناهار كه با هم يكى شده بود، حركت كردم. چند دقيقه اى از ساعت يك گذشته بود كه به تنگه معروف «كمين» كه در سه چهار كيلومترى سعادت آباد واقع است رسيدم؛ كنار كشيدم و پياده شدم؛ مدتى كنار چشمه اى كه سراغ داشتم نشستم؛ صورتم را شستم؛ به كوه هاى سر به فلك كشيده كه خاطرات زمان نوجوانيم را زنده ميكرد و وجب به وجب آنجا را زير پا گذاشته بودم، نگاهى انداختم و به خود گفتم:
بيست و شش هفت سال پيش، مادر و برادر و خواهرانت حتى قبر پدرت را ناديده گرفتى و همراه با كبر و غرور، از اين تنگه عبور كردى و به ديارى غريب رفتى؛ حالا با چه روئى دارى برمى گردى؟ آيا تو را مى پذيرند يا طردت مى كنند؟
مدتى سرم را بين دستانم گرفتم؛ و چون جز ادامه راه چاره اى نبود، سوار شدم؛ با سرعتى آهسته در كنار جاده مى راندم، هر چه جلوتر مى رفتم و به هر تخته سنگ و تپه اى كه نگاهم مى افتاد دوران نوجوانى را به خاطر مى آوردم. وجب به وجب آن منطقه را مى شناختم و از هر گوشه اى خاطره اى داشتم، از بين كوه ها كه گذشتم، بجاى آبادى كوچكى كه در سابق، دورنماى آن يك قلعه و چندين باغ بود، شهرى ديدم كه آبادى هاى اطراف را در برگرفته بود. دوباره توقف كردم، پياده شدم، كوه هاى قصر دختر، اشكفت طاقى، گردنه نارنجى، تاوه سنگ همچنان جلب نظر مى كردند. خرابه هاى باغ آسياب كه پدرم در آنجا دچار حمله قلبى شده بود، ماتم آن زمان را برايم تجديد كرد. با حالتى كرخ شده، سوار شدم و حركت كردم. تابلوى «به سعادت شهر خوش آمديد» به من فهماند كه ديگر از آن جا و مردمانش انتظار روستائى بودن نداشته باشم. قبل از هر چيز، نگاهم به دنبال باغ قوام مى گشت، ولى، اثرى از آنچه در ذهن داشتم نديدم. از ديوار گلى باغ كه درختان تبريزى مانند سربازان سر نيزه به دست، آن را احاطه كرده بودند از در و سر درى كه بين درختان ناروَن و چنار قرار داشت اثرى نبود. يك لحظه فكر كردم كه شايد جهت را گم كرده و به جاى ديگرى آمده ام. از موتور سوارى، سراغ باغ قوام را گرفتم؛ او اشاره به در آهنى زنگ زده و رنگ و رو رفته اى كرد كه در دل ديوار سيمانى گم شده بود. در حالى كه هنوز باور نداشتم كه آنجا آن باغ قوامى باشد كه منظره اش در ذهنم نقش بسته بود، اتومبيلم را روبروى در باغ، پارك كردم و از لاى نرده ها به داخل، نگاهى انداختم. پسرى نوجوان، تا مرا ديد جلو آمد و پرسيد كه با چه كسى كار دارم.
گفتم: اينجا باغ قوام است؟
نوجوان در حالى كه اول نگاهى به من و بعد به اتومبيلم انداخت، گفت:
«بله با كسى كار دارين؟»
گفتم: باغبان اينجا، كيست؟
نوجوان، در حالى كه در را باز مى كرد گفت: «حسن؛ و من پسرش هستم.» او پدرش را صدا زد. وقتى داخل شدم، با آن كه آن جا خيلى تغيير كرده بود، درختان كهن آنجا، بوى مادر و خواهران و برادرم را ميدادند. حالت پدرم كه دارد با اتومبيلش داخل باغ ميشود و هر آن ممكن است با درختان تصادف كند به نظرم آمد. حالتى شرمنده داشتم؛ زيرا، فكر كردم كه درختان بجاى خوش آمد گوئى، دارند سرزنشم مى كنند.
بدون آن كه زياد طول بكشد، حسن باغبان را كه فقط اسكلتى از او باقى مانده بود، روبروى خود ديدم؛ مدتى به من خيره شد؛ معلوم بود كه دارد به مغزش فشار مى آورد تا مرا بشناسد؛ سلام كردم؛ به او دست دادم؛ خيلى پير شده بود؛ ديگر دندان در دهان نداشت؛ حالش را پرسيدم؛ از پدرش اسدالله سراغ گرفتم؛ هر چه فكر كرد كه من چه كسى هستم عقلش به جائى نرسيد؛ بالاخره طاقت نياورد و از من خواست كه خودم را معرفى كنم. همراه با آهى عميق گفتم: حق دارى مرا نشناسى؛ حتماً خيلى قيافه ام تغيير كرده؛ بيست و هشت سال است كه مرا نديده اى؛ ولى من تو را شناختم؛ خيلى پير شده اى، حسن!
«والله قيافه شما خيلى آشناست. اما....»
نگذاشتم زياد فكر كند. گفتم:
«من خسرو پسر بهادرخان هستم.»
مثل كسى كه با مرده اى به پا خاسته از قبر روبرو شده باشد متحير گشت. مدتى، مات زده به من نگاه كرد؛ زبانش بند آمده بود؛ يك مرتبه مرا در آغوش گرفت؛ اشك در چشمانش حلقه زد و گفت:
«شما هستين؟ خسروخان! سى سال از اون موقع گذشته؛ خيلى از كف رفتى.»
به اتفاق حسن، كنار استخرى كه تبديل به باتلاق شده بود رفتم؛ به محض اينكه چشمم به عمارت قوام، همان جا كه اولين برگ دفتر زندگيم ورق خورده بود- افتاد، حالم دگرگون شد.
داخل همان عمارت بود كه اولين نگاه سيما تا اعماق وجودم را سوزانده بود و در همان عمارت بود كه عاشق شدم و بيست و هشت سال به قوم و قبيله ام پشت كردم.
حسن با حالتى شگفت زده نگاه از من برنميداشت؛ زمانى تعجبش زيادتر شد كه من، سراغ مادر و برادر و ساير كسانم را گرفتم. متوجه شد كه از همان زمان از هيچكس خبر ندارم، گفت:
«الان حدود پانزده ساله كه از مادرت و ديگه اقوامت خبر ندارم؛ فقط همان اوايل شنيده بودم كه تو گم شدى؛ زبونم لال، بعضى ها مى گفتن سرهنگ سر تو كرده زير آب، عده اى هم مى گفتن كه بعد از انقلاب اعدامت كردن.»
گفتم خوبه سرهنگ رو به ياد دارى. گفت: «عين ديروز بود كه سرهنگ مهمان پدرت بود؛ چى شد؟ خسروخان! چرا اينجورى شدى؟»
من ساكت به باغ و عمارت و استخر نگاه مى كردم؛ جاى پاى سيما به نظرم مى آمد. حسن درست مى گفت؛ مثل اين كه ديروز بود؛ اما، بيست و هشت سال از آن مى گذشت.
حسن در حالى كه مرتب به علامت تأسف سر تكان ميداد گفت:
«اخرين بار كه ديدمت با خانمت بودى، يادته؟ يك شب اينجا خوابيدين؛ صبح زود كه خواستى برى يك بسته امانت به من دادى و گفتى كه برايت نگهدارم.»
گفتم: آره، كاملاً يادمه، تو هم خوب يادته، حسن!
حسن گفت: «هنوز دارم از اون بسته نگهدارى مى كنم.»
او مرا مدتى تنها گذاشت؛ سپس، همراه با سينى چاى و بسته اى كه داخل دستمالى پيچيده شده بود برگشت، دستمال را باز كرد؛ تا نگاهم به پارچه اى كه ناهيد در باغ ضرغامى به سيما داده بود افتاد، گوئى مرا داخل آب سرد انداخته باشند، همه بدنم در عرق سرد خيس شد.
پارچه را برداشتم؛ ناگهان بغضى شديد به سراغم آمد آن را روى چشمانم گذاشتم و بى اختيار هاى هاى گريستم حسن از اين كه مرا تا آن حد ناراحت كرده بود، گفت:
«اگر ميدانستم شما ناراحت ميشويد هرگز اين را به شما نشان نميدادم.»
او مرا دلدارى ميداد و سعى داشت كه بفهمد چه چيز مرا تا اين اندازه از پا درآورده است. مجالش ندادم و گفتم كه زنم مرده.
حسن اظهار تأسف و همدردى كرد و پرسيد:
«راستى از اون موقع كه از اينجا رفتى، مادرت را نديده اى؟»
گفتم: باور كن كه نديده ام، حسن! و از اين بابت، بى اندازه پشيمانم.
خلاصه بعد از نوشيدن چاى، پرسيدم: چرا باغ به اين صورت درآمده؟
حسن به علامت تأسف سر تكان داد و گفت:
-يادته چه باغى بود؟ توى تهرون هم، لنگه اين باغ پيدا نمى شد.
گفتم: آره، خيلى تعجب مى كنم كه دارد از بين مى رود.
او گفت:
«سال ۶۵ در «سعادت شهر» سيل وحشتناكى آمد كه هرگز سابقه نداشت؛ باغ زير آب رفت؛ ديوارها خراب شدند؛ آب حتى قلعه سعادت آباد را با خاك يكسان كرد؛ خيلى ها غرق شدند و زندگى خيلى ها را هم آب برد.» و ادامه داد: «قوامى، ديگر مثل گذشته نيست؛ پير شده؛ اگر يادت باشه، يك شريك كليمى داشت كه بعد از انقلاب، به خارج فرار كرد؛ نصف باغ و اموال قوامى را دولت ضبط كرد.»
و پس از كمى مكث افزود: «روزگار با آن وقت ها خيلى فرق كرده؛ مردم مثل گذشته نيستند؛ جاى دشتبان با خان و ارباب عوض شده؛ عده اى كه صد تومانى را نمى شناختند، بخاطر اين كه باغشان كنار بولوار و خيابان افتاد، يكشبه پولدار و بعضى ها مثل قوامى و امثالهم خانه نشين شدند.
محمدخان ضرغامى با آن كبكبه و دبدبه، اوايل انقلاب كشته شد؛ پسرانش در ولايت خارج آواره شدند؛ قصرالدشت به دست دولت افتاده؛ زمين هاى كشاورزى اطراف، كم كم جزو شهر ميشوند.»
پرسيدم: از پسرهاى ضرغامى، هيچكدام اينجا نيستند؟
گفت: «چرا فقط فرهاد خان كه در «بُلاغى» كشاورزى مى كند، هست.»
سراغ كاظم خان را گرفتم. او گفت:
«آنطور كه بايد خبر ندارم؛ يعنى، از هيچكس خبر ندارم؛ الان، حدود پانزده ساله كه در اين باغ سرم در لاك خودمه؛ اما، مثل اينكه او هم مرده؛ خانواده اش گويا در مرودشت زندگى ميكنند.
از ناهيد سراغ گرفتم.
او اظهار بى اطلاعى كرد و گفت: «فقط همان اوايل كه تو با دختر سرهنگ ازدواج كرده بودى مى گفتند دختر كاظم خان ديگر شوهر نمى كند، ديوانه شده، نميدونم.... از اين حرفها....»
با ورود چند نفر كه با حسن كار داشتند، او بر خلاف ميلش مرا تنها گذاشت. مدتى كنار استخر كه مملو از لجن و خزه بود قدم زدم؛ سپس، به گوشه و كنار باغ رفتم و لحظاتى را كه با سيما بودم به ياد آوردم و افسوس گذشته را خوردم.
ساعت نزديك سه بود؛ پارچه ناهيد را برداشتم و از حسن باغبان خداحافظى كردم.
فروشگاه ها و مغازه هاى مختلف در دو طرف بلوار ساختمان هائى كه نماى همه آنها از سنگ هاى گران قيمت بود، اتومبيل هائى كه روبروى خانه هايشان پارك شده بود، طرز آرايش و لباس مردان و زنان، ادارات دولتى و مدارس، ادعاى حسن باغبان را ثابت ميكرد. واقعاً سعادت آباد، آباد شده بود و مردمانش خيلى عوض شده بودند و به همان نسبت، آبادى هاى كنار جاده و مخصوصاً شهر مرودشت، گسترش پيدا كرده بودند.
وقتى به دروازه قرآن رسيدم و فراز شهر شيراز پيدا شد چنان حالتى به من دست داد كه مدتى گيج بودم. همچنان كه نگاهم به دورنماى شهر بود با حالتى شرمنده گفتم:
سلام شهر عزيزم، شاه چراغ، مادرم، پدرم و جمله كسانى كه مرا مى شناسيد، سلام به تو اى حافظ كه به من گفته بودى:
نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را
ولى من گوش نكردم؛ سلام بر تو اى سعدى كه در شهرهاى بيگانه غريب نبودى ولى من اكنون در شهر خودم غريبم....
من واقعاً در شهر خودم غريب بودم و نميدانستم كجا بايد بروم، بعد از اين كه بخودم آمدم از بلند دروازه قرآن به سمت شهر سرازير شدم خيابانى كه مستقيم به دروازه اصفهان منتهى مى شد غير از تغيير نماى ساختمانهائى از قبيل: هنگ ژاندارمرى، كارخانه نساجى، پاركى كه يكى دو بار با سيما داخل آن براى آينده برنامه مى ريختيم و بعضى ديگر، مثل همان سالها بود.
با اين كه سعى كرده بودم كه هنگام روز، به شيراز برسم نزديك غروب رسيدم. به سمت خيابان زند و از آنجا به محله خودمان رفتم. خيابان هاى جديد و ساختمان هاى جديد باعث شده بود كه براى پيدا كردن محله اى كه سالها در آن زندگى كرده بودم از اين و آن كمك بگيرم. هر چه گشتم خانه مان را پيدا نكردم؛ يك مرتبه، به فكرم رسيد كه به خانه بهرام بروم. با توجه به اين كه كم كم هوا رو به تاريكى مى رفت و امكان داشت خانه بهرام عوض شده يا تغيير كرده باشد تصميم گرفتم آن شب را در هتل بگذرانم. به يكى از هتل هاى خيابان زند رفتم با ارائه پاسپورت و تكميل فرم پذيرش و رزرو اتاق، وقتى از مسئول هتل نقشه شهر شيراز را خواستم چون شناسنامه ام صادره از شيراز بود، تعجب كرد و با همان لهجه شيرازى كه برايم از هر موسيقى دلنوازتر بود، گفت:
«مگه شما شيرازى نيستين؟ چطور نقشه شيرازو ميخواين؟»
گفتم: چرا، اما حدود سى سال است كه در شيراز نبوده ام.
او يكى از كاركنان هتل را براى تهيه نقشه به يكى از فروشگاه هائى كه اين قبيل نقشه ها را داشت فرستاد در اين فاصله گفتم:
مادرم و برادر و خواهرانم و همه فاميل و خويشانم در شيراز هستند ولى فكر مى كنم جائى را بلد نيستم، چون در اين مدت با آنها تماس نداشته ام. مسئول هتل با تعجب پرسيد:
«يعنى سى سال از كس و كارتون خبر نداشته ايد؟»
گفتم: بله.
مسئول هتل گفت:
«شيراز با سى سال پيش خيلى فرق كرده. ميشه گفت ده برابر شده و بيش از صد خيابان جديد كشيده اند.
در همان لحظه كسى كه به دنبال نقشه رفته بود برگشت؛ نقشه را به من داد، تشكر كردم؛ وسايلم را به اتاق بردند؛ من از هتل بيرون آمدم و به راه افتادم. از اتومبيلم كه روبروى هتل پارك كرده بودم دور شدم. چندين بار خيابان زند را بالا و پائين رفتم. چهره خيلى از كاسب ها كه در آن زمان جوان بودند به نظرم آشنا مى آمد و در بين جمعيت در حال رفت و آمد، به دنبال چهره هاى آشناتر مى گشتم. رستورانى كه اولين بار با سيما در آن شام خورده بوديم با تغييرات جزئى پا برجا مانده بود، به ياد آن شب، آن جا شام خوردم، سپس از خيابان داريوش به چهارراه مشير رفتم، دوباره برگشتم و با حالتى مات زده آدم ها را نگاه مى كردم.
ساعت ۹ به هتل برگشتم. به نقشه نگاهى انداختم؛ نام اكثر خيابانها و كوچه ها تغيير كرده بود، احداث خيابان ها و ميدان هاى متعدد مرا گيج كرده بود، آرام و قرار نداشتم، با اين كه در شهر خودم بودم و مادرم و برادر و خواهرانم هم در آنجا بودند، واقعاً بيگانه بودم. دوباره به خيابان برگشتم؛ اتومبيل را از پاركينگ بيرون آوردم تا آنجا كه بلد بودم به محله مان رفتم، هر چه گشتم خانه اى كه در آن متولد و بزرگ شده بودم پيدا نكردم.
به خيابانى كه خانه بهرام در آن بود رفتم؛ بوى مادرم «ترگل» و «آويشن» به مشامم مى رسيد؛ حس ميكردم به آنها نزديكم ولى نميتوانستم پيدايشان كنم. به خيابانى كه خانه دائى نصرالله بود رفتم؛ سر هر كوچه، نام شهيدى روى تابلو نوشته شده بود؛ با حالتى درمانده به هتل برگشتم؛ با اين كه خسته بودم به سختى خواب به چشمانم راه يافت. صبح زود از خواب بيدار شدم؛ با توجه به روشنائى روز، مسلط تر از شب گذشته، خانه قديمى پدر بهرام را پيدا كردم؛ كسى كه خانه را خريده بود، بهرام را مى شناخت؛ از نشانى خانه او اطلاعى نداشت؛ ولى، محل كار او را ميدانست؛ چند لحظه فكر كرد، سپس گفت:
«ميدان اطلسى را بلدى؟»
گفتم: با اينكه بچه شيراز هستم چون سالها در خارج بودم هيچ جا را بلد نيستم.
او خواست كه صبر كنم تا كارت دفتر او را برايم بياورد؛ سپس، مرا تنها گذاشت؛ بعد از چند دقيقه برگشت و كارتى به من داد كه نشانى دقيق و شماره تلفن بهرام روى آن نوشته شده بود «خيابان اطلسى، شماره ،۷۷ شركت خانه سازى بهرام».
طبق آن نشانى بايد خيابان اطلسى كه نام آن برايم آشنا نبود، مى رفتم؛ از چند راننده تاكسى كمك گرفتم تا بالاخره به اطلسى رسيدم. شماره ۷۷ و تابلوى شركت را پيدا كردم؛ با حالتى مشوش توأم با دلهره و اضطراب چند لحظه روبروى ساختمان شركت ايستادم؛ نميدانم چرا مى ترسيدم نزديك شوم؛ مردد بودم؛ يك مرتبه برگشتم؛ مدتى در همان اطراف قدم زدم؛ دو مرتبه در آستانه شركت ايستادم؛ بالاخره با ترس و دو دلى داخل شدم؛ در محوطه ورودى، خانمى كه گويا منشى شركت بود با لهجه شيرازى پرسيد: «چه فرمايشى داشتين؟»
مثل كسى كه براى درخواست اعانه آمده باشد دست و پايم را گم كردم؛ خانم منشى با تعجب نگاهى به من انداخت و دوباره جمله اش را تكرار كرد.
گفتم: بهرام خان تشريف دارن؟
منشى گفت: «نه، تشريف داشته باشين رفتن بانك تا چند دقيقه ديگر برمى گردن؛ اگر عجله دارين آقاى مهندس شهابى هستند.»
گفتم: نه با خودشان كار دارم.
او به قسمت مبلمان شده اتاق اشاره نمود و مرا دعوت به نشستن كرد؛ بعد از تشكر از او نشستم؛ نفر ديگرى قبل از من به انتظار نشسته بود؛ دو در ديگر به آنجا باز مى شد. روى يكى نوشته شده بود «اتاق مدير عامل» و از اطاق ديگر صداى گفت و شنود كارشناسان و نقشه برداران شنيده مى شد. در همان لحظه دو خانم جوان و يك مرد ميانسال داخل شدند؛ آنها هم با بهرام كار داشتند؛ علاوه بر آن، تلفن مرتب زنگ مى زد و معلوم بود كه بيشتر با بهرام و گاهى هم با كاركنان شركت كار داشتند.
هر وقت در باز مى شد دلم پائين مى ريخت؛ بالاخره بعد از حدود يكساعت مردى بلند قد خيلى شيك با موهاى يك دست سفيد و عينك طبى در آستانه در ظاهر شد؛ بهرام بود؛ با اين كه خيلى تغيير كرده بود، به دليل خال سياهى كه زير گوشش داشت هيچ شكى براى شناختن او نداشتم. او به گمان اينكه ارباب رجوع هستم نگاهى سطحى به من انداخت؛ سپس، همه حواسش متمركز آن چند نفر ديگر كه مى شناخت، شد؛ به گرمى آنها را پذيرفت و به اتفاق، داخل اتاقى كه مخصوص مديرعامل بود شدند و من كماكان منتظر ماندم.
بهرام تا آنجا كه من مى شناختم، بيشتر در كار كشاورزى ماهر بود، لذا برايم جاى تعجب داشت كه چطور مدير عامل يك شركت «خانه سازى» شده است و تا آنجا كه به ياد داشتم او فقط تا كلاس ششم ابتدائى درس خوانده بود. در حالى كه مات و متحير داشتم به شركت بهرام و كاركنانش فكر ميكردم مراجعان همراه با بدرقه گرم بهرام، شركت را ترك كردند.

صفحه اول
خبرهاى ايران
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   با نيمروز   • 
•   مقاله هاى ايران   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •