|
روى خط پاريس:
«مكتوبات» پارسى اهل پاريس
گشت و گذارى در شش كتاب تازه
شمارى از كتاب هاى پارسى كه به تازگى در آمده و در جزيره هاى غربت ايرانى به دست كتابخوانها رسيده است، كار نويسندگان اهل پاريس است. شش كتاب از آن ميان به دست من هم رسيده و آنچه در پى مى خوانيد گزارشى از محتواى آن كتابهاست.
در حاشيه گفتنى است كه شرايط و وضعيت نوشتن و انتشار در جزيره هاى اهل غربت اگر از بابت نبودن تيغ سانسور، سهل و ممتنع مى نمايد، از لحاظ مراعات و تأمين حقوق مادى، براى نويسندگان و توليدكنندگان كالاى فرهنگى اى مانند كتاب خشنود كننده نيست. بطور مثال يكى از نويسندگان و پژوهشگران مشهور اهل پاريس اخيراً از سرنوشت نامعلوم دو كتابى مى گفت كه به دو ناشر، يكى در آلمان و ديگرى در سوئد سپرده است وليكن از ناشران پاسخ نگرفته است كه چرا به رغم آگهى هاى مكرر انتشار قريب الوقوع كتابها، يكى كار چاپ كتاب را نيمه كاره گذارده و ديگرى دست نوشته اش را به بايگانى سپرده است!
درباره وضعيت نه چندان مطلوب نشر كتاب در فراسوى ديار، خود نويسندگان درگير با اين وضعيت، ناگفته ها دارند كه مى بايست با همگان در ميان گذارند و صد البته ناشران هم حق دارند همين كار را بكنند.
آنچه از گفته يكى از دست اندركاران افزودنى است اين است كه ناشران حرفه اى جزيره هاى غربت ايرانى براى كار نشر كتاب از يارانه هاى معمول در كشورهاى اروپائى كم و بيش برخوردارند اما روشن نيست كه چرا برخى از آنها با نويسندگان سر يارى ندارند و همان منطق كهنه را همچنان معتبر مى دانند كه: نويسنده و هنرمند نبايست به فكر «ماديات» باشد، بايسته تر آنست كه به فرهنگ و «معنويات» بينديشد و اينكار هم خرجى ندارد. يك ميز و صندلى جمع و جور مى خواهد و كپه اى كاغذ و كتاب و تعدادى قلم خوشدست و اگر امكان داشت يك دستگاه اورديناتور، رايانه يا كامپيوتر ارزان قيمت.
نويسنده همين كه ديد كتابش چاپ و روانه بازار شده و خوانندگانى يافته است، كلاهى اگر دارد بايد بالا بيندازد كه از قديم گفته اند از نوشتن نام آيد نان نه!
بارى، بهرجهت! نويسندگان نه زر دارند، نه زور تا حريف منطق بازار بشوند، اما يك نهاد پشتيبانى و صنفى بنام كانون نويسندگان در تبعيد دارند كه ميتواند براى بررسى موضوع و يافتن راهكارى به منظور تأمين حقوق مادى نويسندگان كه به نظر مى رسد از حق آزادى بيان جدا نباشد، ضابطه هائى را ميان نويسندگان و ناشران اهل غربت برقرار نمايد! اميدوارم اين اشاره سبب برداشت ناجور از سوى كسانى نشود كه عادت به «سوءتعبير» دارند. غرض تنها طرح يك موضوع و يك پيشنهاد است وگرنه حاشا كه اندرز بدهم كه ميگوئيد گاهى از آن پند مى گيرند و گاهى ملال!
۱- «از شهريارى آريائى به حكومت الهى سامى»
و اما نخستين كتاب از شش كتاب صادره از پاريس كه موضوع اين گزارش است، «از شهريارى آريائى به حكومت الهى سامى» نام دارد و آخرين اثر محمد رضا فشاهى است. او سه دهه قبل به كار شعر و نقد هنرى پرداخت و پس از چند سال آن را رها كرد و به پژوهش تاريخى و فلسفى روى آورد. دستاورد او در اين رشته تا سال ۱۳۶۰ هفت كتاب بود كه هر يك خوانندگان فراوان يافت. محمد رضا فشاهى از سالهاى ۶۰ به بعد به تحصيل و پژوهش در ررشته فلسفه پرداخت، دكتراى دولتى گرفت و استاد دانشگاه شد. كتاب «از شهريارى آريائى به حكومت الهى سامى» دومين برگردان فارسى از سه كتابى است كه او به زبان فرانسه نوشته است.
«از شهريارى آريائى به حكومت الهى سامى» در ۲۵۲ صفحه خواننده را به بازبينى انديشه هائى مى برد كه مهر و نشان خود را به ويژه طى دو سده اخير در سرگذشت و سرنوشت جامعه و نسل هاى ايرانى زده است و تا امروز در هيأت يك نظام اجتماعى بر آنها سنيگنى مى كند. كوشش نويسنده نه فقط پرتو افكندن بر تاريكناى اين «عصر جديد» ايرانى است بلكه توضيح «اكنون» ما نيز هست. عصر جديد ما چهار فصل دارد و تأمل و پژوهش پر وسواس نويسنده در اين چهار فصل است:
۱۸۵۰- ۱۷۹۵- پايان قرون وسطى، ظهور شيخيه و بابيه
۱۹۰۵- ۱۸۵۰ تكوين سرمايه دارى و تجدد فرهنگى و سياسى
۱۹۴۱- ۱۹۰۶ مشروطيت و استبداد مطلقه شرقى
۱۹۷۹- ۱۹۴۱ استقرار شهريارى آريائى و احياء الهيات سنتى شيعى
روزگار كنونى ما از اين چهار فصل رقم خورده است و به گفته نويسنده «انقلاب ايران در سال ۱۹۷۹ زاده منطقى تحولات اجتماعى و سياسى و ايدئولوژيك و پى آمدهاى آن در دو سده گذشته و كنونى مى باشد» فشاهى همه توان علمى و فلسفى خويش را در توصيف و تحليل و نقد انديشه هاى اين عصر جديد بكار گرفته است تا بگويد چرا «پالايش» اين انديشه ها و نگرشها كه مرده ريگ گذشتگان است شرط پايان دادن به دور باطلى است كه ما هم در ذهن، هم عيناً در آن گرفتاريم.
كتاب همچنين پاسخى است به آن دسته از پرسندگان حيرت زده اى كه مى پرسند «چه شد كه چنين شد».!
نويسنده در مقدمه كتاب مى گويد: از سال ۱۹۷۹ تاكنون، يزدان سالارى شيعى، موضوع مورد بحث روشنفكران ايرانى و غير ايرانى بوده است و تعريفات گوناگونى از آن به دست داده شده كه از جمله ى آنها هستند؛ گذشته گرائى، تاريك انديشى، سنت گرايى، بازگشت به اصل، بينادگرائى اسلامى ، اسلام ارتجاعى، رمانتيسم اسلامى، اسلام ناب و سختگير، و غيره و غيره اما در پايان كار، اين سئوال اساسى هنوز بى پاسخ مانده است كه طبيعت و ماهيت اين يزدان سالارى چيست و علل برپائى آن كدام هستند؟
نويسنده نه تنها طبيعت و ماهيت اين يزدان سالارى را نشان ميدهد، بلكه به آن گرفتاران در توّهم مى آموزد كه از پيمودن «راه طى شده» پرهيز نمايند. آنها كه بر سر دو راهى مدينة النبى و جامعه مدنى مانده اند و آنها كه انديشه هاى كهنه را رنگ آميزى مى كنند يا در جامه اى نو عرضه مى كنند، آنگونه كه در چند دهه اخير شاهد آن بوديم كه چگونه انديشه ورزانى بعضاً با حسن نيت فراوان در اين ميدان دست به تكاپو زدند و ماحصل آن تكاپو فكرى جز افزودن بر سر درگمى ها و سردرآوردن از بيراهه هاى اجتماعى نبود. كتاب كوششى است براى تعادل بخشيدن ميان «ضمير آگاه» و «ضمير ناآگاه» جامعه ايرانى در دو سده اخير و آميزه اى از سه گونه روش تاريخ نگارى است كه به تعريف دقيق نويسنده «تاريخ زيسته»، «تاريخ انديشيده» و «تاريخ فلسفى» ناميده مى شود و مى رساند كه نويسنده نه از سر تفنن با قلم اندازى سهل انگارانه بلكه به اتكاى آزمونهاى آكادميك سى ساله خويش كه بر گرفته از دانش هاى فلسفى و تاريخى معتبر است به موضوع مورد بحث پرداخته است كه بخش واپسين آن به نقد و بررسى انديشه هاى «تجدد خواهان مسلمان» اختصاص يافته است، كسانى كه «بسيار چيزها از غرب و عصر نوين آموخته اند، و براى استقرار عدالت اجتماعى كوشش بسيار نموده اند» اما «خداوندگار آن توانائى فكرى و آن بى پروائى علمى نبوده اند تا مسئله خداوند و ايمان به او را، به امرى قلبى و خصوصى مبدل سازند، و آن را در حوزه «وجدان فردى انسان» قرار دهند، و نه در حوزه جامعه يا «وجدان گروهى انسانها»
و باز به گفته نويسنده «تا آن هنگام كه سپهر بدين گونه مى چرخد، گيتى نه از بى شمار آسمانها و افلاك، و بل از هفت آسمان و فلك تشكيل گرديده، جهان اسلام چونان پركاهى در صحنه پرتلاطم اقيانوس بازار جهانى سرمايه و تكنيك -بازارى كه از بطن انقلاب علمى كپلر و كوپرنيك و گاليله و نيوتون، و انقلاب فلسفى بيكن و وهابس و هيوم و دكارت و كانت بيرون آمده- در نوسان خواهد بود...»
۲- نامه هاى صادق هدايت
هشتاد و دو نامه از صادق هدايت به حسن شهيد نورائى كه ايستگاه ابدى هر دو پاريس بود، وجه ديگر اين حديث است. چهره هدايت از لابلاى آثارش پيداست. مردى كه جهانى ديگر و انسانى ديگر را مى جست و نيافت. در سلك آرزومندان در انداختن طرحى نو بود و نتوانست.
اين نامه ها كه به همت فرزند حسن شهيد نورائى و به توصيه فرخ غفارى به دست ناصر پاكدامن نويسنده و پژوهشگر رسيده، كتابى خواندنى و با ارزش را پديد آورده است كه هم گزارش وضعيت حال است هم نقد كوبنده آن. هم گزارشگر تلخكامى هاى هدايت است، هم يادآور برخى نقش پردازان زمانه اى و دوره اى كه اكنون به «صندوق عدم» رفته اند. سرگذشت اين نامه ها خود حكايتى است كه آن را بهزاد نوئل شهيد نورائى به زبان فرانسه نوشته و متن و برگردان فارسى آن بعنوان پيشگفتار آمده است. پس از اين متن مقدمه روشنگرانه ناصر پاكدامن است كه علاوه بر آن در كوشش نفس گيرى بر هر يك از اين نامه حاشيه نگارى كرده و همچنين در پايان كتاب بر چهره شهيد نورائى پرتو افكنده است كه از او چندان نمى دانستيم جز آنكه «خاموشى دريا» اثر نويسنده فرانسوى، «وركود» را به فارسى برگردانده است.
نامه آقاى هدايت به گفته ناصر پاكدامن در نظر بسيارى «متن هائى با ارزش ادبى مسلم» است. غلامحسين ساعدى نيز بر آن بود كه «ارزش آثار بزرگ هدايت» را دارند. با خواندن كتاب خواننده - البته چنانچه از نوع هدايت ستيزان ديروز و امروز نباشد- با نويسندگان نامبرده همداستان مى شود و بر بانيان جمع آورى نامه ها و انتشار اين كتاب، بهزاد نوئل شهيد نورائى، فرخ غفارى، به ويژه ناصر پاكدامن دورد مى فرستد!
نامه ها، رنج و شكنج هدايت از آنگونه زيستن را بازتاب ميدهند كه با خرق عادت او جور در نمى آمد و برايش تحمل ناپذير بود. طنز تلخ هدايت كه بر سراسر اين نامه ها سايه افكنده، با مصداق هاى واقعى دلايل اين تحمل ناپذيرى را بازگو مى كند، و اينكه رنجورى او آنگونه كه «همه دانها» و كارشناسان برجسته و مادرزاد ميگويند «حساسيت» نبود، ريشه ها و مصداق هاى اجتماعى و تاريخى داشت كه مقاومت و اعتراض فرهيختگان را بر مى انگيزد، آدمى را به بند مى كشاند، سر دار مى برد. آواره و تبيعدى مى كند يا او را مى سازد و بر مى كشد و پيروز مى گرداند. هدايت آرزوهاى شريفى براى ميهن و مردمش داشت و البته آزردگى هاى فردى عبث در يافتن آن آرزوها و شكست در تحمل آن آزردگى ها بود كه او را به خود افتادن و مرگى خود خواسته كشاند. اين طنز تلخ از كجا بر مى خيزد از كسى كه ميخواهد ايرانى بودن خود را به سخره بگيرد يا رنج خويشتن از بودن در سرزمينى را كه مزد گوركن آن افزون تر از جان آدمى است، بيان كند؟ -آنگونه كه شاعر گفته است.
«شنيده بودم كه چهارده نفر ايرانى مى خواسته اند تبعه حبشه بشوند. آيا ممكن است منهم درخواستى بنويسم و در شمار پانزدهمين خائن به ميهن قرار بگيرم اما در آنجا هم باز احتياج به اشخاص كاربُر و پاچه ورماليده دارنده. زينب زيادى كه مى گفتند من هستم حتى شاعر دربارى امپراتور حبشه هم نمى توانم بشوم...» (از نامه ۳ مرداد ۱۳۲۷)
* چند روز پيش در اتوبوس گير كرده بودم. تكه اى اذان را شنيدم كه آخوند بد صدائى آيات قرآن را به آهنگ ابوعطا مى خواند، باز هم به ترقيات روزافزون ما شك كنيد. (از نامه ۱۴ مرداد ۱۳۲۷)
* آقاى هژير اعلاميه اى صادر كرده كه دست آن مرتيكه آخوند كاشى را از پشت بسته. هر كس هم كه روزه بخورد جريمه و حبس است. تمام كافه ها و رستورانها را هم بسته اند. اينهم از ترقيات روزافزون ما، گمان مى كنم بالاخره مجبور بشويم يك كفيه عقال هم ببنديم و يك عبا هم بپوشيم و دنبال سوسمار و موش بدويم. اينهم جواب جوانهاى تحصيل كرده تربيت شده سياستمدار كه مى گفتند ديگر به قهقرا نمى شود برگشت و در حال ترانزسيون هستيم و ايرانى باهوش است. هيچ چيز مضحك تر از هوش ايرانى نيست....» (از نامه ۲۰ تير ۱۳۲۷).
* از اوضاع تبعيدگاه ما خواسته باشيد مطلب قابل عرض نيست مگر تشنج دانشگاه و كشمكش با آخوندها... در مجلس يكى دو نماينده آخوند حمله شديدى به دكتر سياسى كردند به طورى كه مجبور شد از وزارت استعفا بدهد. مخالفت آخوندها با تمام دستگاه دانشگاه و مخصوصاً با دانشكده حقوق است كه مى خواهند آنجا را مركز تبليغات اسلامى بكنند و با وجود اعتراض شديد دانشجويان هنوز دست بر نداشته اند. آخوندها دكتر سياسى را تكفير كرده اند...» (از نامه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۲۷)
*... سطح معلومات هم الحمدالله روز به روز پائين تر مى آيد و حالا كه دكتر صديق برگشته شوراى وحشتناكى از آخوندها تشكيل داده و معتقد است در تعليمات دينى مدارس مسامحه شده و بايد هر چه زودتر جبران بشود». (از نامه ۶ مهر ۱۳۲۶)
* اوضاع خيلى كثيف تر و بدتر از سابق مى گذرد. روزها را يكى بعد از ديگرى قتل عام مى كنيم در انتظار تركيدن و اميد روز بهترى نيست. (۷ شهريور ۲۷)
* اتفاق تازه اى نيفتاده توقيف و بگير و ببند و كين توزى احمقانه به قوت خود باقى است، انگار كه آدم هيچ جور تأمين ندارد نه تنها نوشتن و خواندن جرم حساب ميشود بلكه فكر كردن هم قدغن خواهد شد. گمان مى كنم ديگر نوشتن كاغذ هم به زحمتش نيرزد. يك دسته احمق رجاله از بوى نفت مست شده اند و به اميد سهام جديد خوشرقى مى كنند. بايد دلمان را خوش كنيم و بگوئيم كه قسمت ما اين بوده». (از نامه ۳۰ بهمن ۲۷)
* راستى فريدون فروردين بعد از آنكه مدتى گرسنگى در پراگ خورد به پاريس آمده است خيال دارد در آنجا كار و كاسبى و يا كلاهبردارى بكند تا يك لقمه نان حلال از گلويش پايين برود. نوشته بود كه به پاريس مراجعت خواهيد كرد در صورت امكان دست چربى به سرش بكشيد. شايد مذهب او در آن دنيا رو سفيد از آب در آمد و به حق بود درا ين صورت جاى پايى براى خودتان گذاشته ايد و ممكن است يك روز در غرفه يا حجره او دعوت بشويد و از دست حور و غلمان چاى و قليان صرف كنيد. (شنبه ۲۷ فروردين ۲۸)
* اينكه از قرارداد تجارتى با آلمان و ۱۶ ميليون (دلار) كمك به صادرات ميهن ميكند اظهار خوشوقتى كرده بوديد نمى دانم به نفع كه تمام خواهد شد فقط اربابها از جيب چپ به جيب راستشان صدقه مى دهند و بس. محصول ما ترياك و تراخم و وقاحت و گدائى است وگرنه كشك و پشم و پوست انار و پشكل ما چه الاق اينجا، مى خواهد در نيمكره شمالى و يا جنوبى معامله بشود، ديگى كه سر ما نجوشد براى سگ بجوشد. نيمه جانى كه با اينهمه پستى و وقاحت و حمال بازى تأمين بشود به زحمتش نمى ارزد. قايم باشك بازى هم معنى ندارد. هر چه مى خواهد بشود به درك. (۱۴ فروردين ۲۸)
- نامه نگارى هدايت به فرض محال اگر ۵۱ سال و تا امروز به درازا مى كشيد باز فرقى نمى كرد؟ و اميدى را در او بر نمى انگيخت تا نگويد و نويسد كه:
* همه چيز خراب اندر خراب است. بنداز، زندگى، هوا، كشتن وقت، همه چيز هيچ معلوم نيست كه چه خواهد شد. توضيح جزئيات جز دردسر نتيجه اى ندارد.
* عسل و خربوزه با هم ساختند كه ما را از ميان ببرند. همه اش صحنه سازى است. باز هم بگوئيد كه چرا از وقايع ميهن نمى نويسم.
* در هر صورت بايد منتظر پيش آمدهاى نوظهورى بود كه مجاناً محكوم به تماشاى رجاله بازى و گند و گه كارى هستيم. پوستمان كلفت شده هيچ جور تأسفى هم برايمان باقى نمانده است.
- نامه هاى هدايت را كه خواندنم از رورزگار، پاك نااميد شدم (قابل توجه هدايت ستيزان كه مى گويند آثار هدايت جوانان را نااميد مى كند!) گفتم نكند پنجاه سال بعد يكى ديگر بيايد در همين شرايط نامه هاى ما را از همين «شرايط» بردارد بخواند و آه بكشد و لب بگزد! مى خواستم به «پرلاشز» بروم بر سر مزار هدايت و بگويم آقاجان بخواب كه «اوضاع چنين است و جز اين نيست»!
۳- قمار در محراب
اگر هدايت شصت سال پيش از اين از اوضاع وطن مى ناليد و سرانجام نااميدانه از زندگى چشم پوشيد، شايد تصور نمى كرد كه بعد از او طى پنجاه سال حديث او «گفته آيد در حديث ديگرانى» كه آمدند و گفتند و سرودند و فرياد زدند. آخرين و جسورترين آن بسياران «محمد سحر» است كه با بيان و سبك ويژه اى كه دارد سروده هايش، شرح «حال» بيست سال از روزگارى است كه با فرمانروائى فقها در سرزمين شاعر سپرى شده است.
كسانى كه «صد سال رزم آزادى» در حيله آنها مدفون و با بيرق شان بر باد شده است. «قمار در محراب» منظومه «محمد سحر» ستم نامه اين كسان است. شاعر، سخنگوى دورانى است با مضمونهائى كه مصداق هاى آنها هنوز پيش چشمان ما هستند و «با شوق جاه و نام دين، بر ساحت ايران زمين، هم شعله در باور» زنند، «هم رخنه در ايمان» كنند، «انسان كشند از فرط كين، وين ننگ بر نبندند به دين، بر منبرى با خطبه اى، صد گور آبادان» كنند. نسل شاعر، در سر پيچ تاريخ اينان را در برابر خويش يافت و با زيستن در سايه آنها به تجربه اى همگانى دست يافت تا شاعرى مانند سحر پيدا بشود و آن تجربه هاى همگانى را در منظومه اى به ثبت برساند. در «قمار محراب» محمد سحر گريبان مسببان «وضع موجود» در سرزمينش را گرفته است و خشم فرو خفته يك نسل بر باد رفته را بر آنها مى بارد و «بيدادى را كه بر انسان و ايمان و ايران» رفته است شرح مى دهد و اميدوار است كه «صوت لرزان» او به بانگ رسائى بدل بشود همسنگ با فريادى كه در گلوگاه نسل او فرو شكستند. سحر بايد به اين پيشامد حتمى اميدوار باشد. مضامين «قمار در محراب» از رويداهائى بر آمده اند كه طى سالها به نوعى و صورتى در صدا و تصوير، مقاله و گفتار از سوى منقدان، مخالفان و معترضان و هماوردان دكان داران دين بازتاب يافته است، شهادت نامه سحر فشرده همه آنها و آئينه اين روزگار سپرى است و خواهد ماند. دادنامه شاعر است عليه آنها كه «خسران يارند و ظلمت كيش، تدبيرشان ويرانى و قاموسشان خونريزى و قانونشان انيرانى است، عدل مأخوذ از ظلمند و فضل مشتق از جهل، آفت انديشه اند و استاد حيله در جامه ى فضيلت كه لطف خدا گويند، حرص مجسم را، ارث پدر دانند، كل دو عالم را...»
در «قمار در محراب» تنها خشم و خروش دردمندانه و آواى دادخواهانه و آرمان طلبانه شاعر نيست كه در گوش جان مى نشيند، هنر شاعرانه و ذهن دقاد و تواناى اوست كه با كشف واژه ها و ضرباهنگ آنها صورت تازه ديگرى از شعر آفريده است. شعر معترض، پرخاشجو و نكوهش كننده اما دردمندانه و آرمان خواه، با بهره گيرى ابتكارى از اوزان و قوافى كه گاه به شعارى كوبنده مبدل مى شود و مگر نوشتن و آفرينش يك شعار هنر نيست؟ به ويژه اگر شعور و شور شاعرانه اى پشتوانه آن باشد؟ سحر در شعرهايش و در اين منظومه اين همه را با هم دارد. شرح و توصيف و بيان شاعرانه او يك امتياز ديگر هم دارد و آن طنز سياهى است كه جا به جا خواننده را تكان مى دهد. و سرانجام اينكه شاعر در پايان منظومه از فضيلت پيشگان كژآئين بيزارى مى جويد. از دوزخى كه پى افكندند با هزار كينه در دل، به آبروى وطن، سوگند مى خورد كه از بهشت آنها نيز بيزار است. خدائى را كه به چندين كبر، «آنها» چو تيغ تشنه به كف گرفته اند باور ندارد و ميگويد: «جز اين خدا كه فريبت را رداى ننگ مقدس دوخت - مرا خداى دگر بايد- كه قُدس ننگ تو داند سوخت، مرا خداى دگر بايد- كه رغم ظلمت و بيدادى- چو آرمان بشر پويد- به راه دانش و آزادى.»
۴- «كمدى خدايان»
چهارمين كتاب «كمدى خدايان» سومين اثر هوشنگ معين زاده است كه پيش از آن «خيام و آن دروغ دلاويز» و «آن سوى سراب» را در باب بهشت و ديدار و گفتگو با خداوند نوشته و حال در اين كتاب به گشت و گذارى به دوزخ رفته است.
مشغله ذهنى راوى زمين و واقعيات زمينى است اما براى اثبات اين واقعيت گوئى نخست مى بايست توهمى را زدود. اينكه در دنياى پس از مرگ، واهى و غير واقعى است و مرگ پايان كار است» با اين حال راوى يكبار وسوسه شد كه به بهشت سر بكشد و اينكار را هم كرده است.
اما سر زدن به جهنم هم او را وسوسه كرده است. پيش از او مسافرانى در ازمنه قديم راهى اين سفر خيالى شده و سفرنامه هائى پر آب و تاب و هراس آور نگاشته اند، اما در سفرنامه «كمدى خدايان» دوزخى كه راوى توصيف و ترسيم مى كند چندان هراس آور نيست!
راوى با آنكه پس از مرگ، مورد لطف و بخشايش خداوند قرار مى گيرد و «بهشتى» مى شود، از خداوند مى خواهد كه او را به جاى بهشت، به جهنم روانه كند. از چه رو چنين درخواستى دارد؟ مى خواهد «طعم عذاب هاى آخرت را هم بچشد و حال و روز دوزخيان را ببيند و به ميزان قهر و جبر خدا پى ببرد» بر اثر پافشارى راوى در اين درخواست سرانجام خداوند او را معاف از عذاب هاى دوزخ همراه يك محافظ -عزرائيل- روانه دوزخ مى كند.
از اينجا سفر راوى به دوزخ و طى مراحل در آنجا آغاز مى شود در اين گشت و گذار ضمن آن كه به راوى خوش مى گذرد، او مدام به كار خدا ايراد مى گيرد و وجود جهنم و فرستادن خلق خدا به آنجا را از زبان مالك دوزخ و فرشتگان و حتى خداوند «اشتباه» و خطاى خلاق قلمداد مى كند. وقتى گشت و گذارش در دوزخ پايان مى يابد، با عزرائيل به گورستانى بر مى گردد كه قبلاً در آن خفته بود! و در آنجاست كه باز هم در باب آنچه ديده و از سر گذرانده است با عزرائيل به مباحثه مى پردازد. در اينجا راوى تازه در مى يابد كه آن گشت و گذار در دوزخ توهمى بيش نبوده و حتى عزرائيل كه با او همسفر بوده و اكنون در كنارش نشسته و با او گفتگو مى كند زاده خيال و اوهام است! اما همين موجود خيالى هم حرفهاى حكيمانه اى درباب واهى بودن دنياى پس از مرگ مى زند و مى گويد:
«حيات و هستى جاودانه است. آنچه هست از ازل بوده تا ابد هم خواهد بود. در پايدارى جادوانگى حيات و هستى، تولد و مرگ لازم و ملزوم يكديگرند. آنچه زاده مى شود، همان نيست كه قبلاً بوده و آنكه مى ميرد و نيز همان نخواهد شد كه قبل از مردن بوده- مگر به جوهر و به ذات كه يگانه است و هيچ وقت دگرگونى پيدا نمى كند- زاده نمى شود و هرگز نمى ميرد» و اينكه «انسان مانند هر موجودى حال مسافرى را دارد كه از عالم تاريكى به عالم روشنائى مى آيد و از نو به عالم تاريكى بر مى گردد.»
آن تاريكى پيشين و اين تاريكى واپسين را فراموش كنيم و در روشنائى حركت كنيم كه زندگى حركت است.
و پيام نهائى راوى اينست كه: انسان براى حيات جاودانى نيازى به رستاخيز و رفتن و مقيم شدن در بهشت و جهنم ندارد. حيات انسان بعد از مرگ در حيات موجودات ديگر آغاز مى شود و تا ابد نيز ادامه پيدا مى كند. من خود ديدم كه چگونه در اندام موجودات ديگر به زندگى ام ادامه ميدادم و چگونه از بدنى به بدن هاى ديگر مى رفتم...» و اين جابجائى با «تناسخ» كه باز هم حاوى نوعى پاداش يا پادافره اُخروى است متفاوت است. «نه پاداش است، نه جزاى اعمال انسانها» - قانون طبعيت و همان است كه در زبانها و مذاهب گوناگون هزاران تعبير و تفسير پديد آورده است. و البته شوريدگانى را به صحنه بحث كشانده است. خيام و حافظ در ادبيات كلاسيك ايران نمونه آنند كه اولى گفته است:
«كس خلد و حجيم را انديدست ايدل» و با اعتراض مدام به اين قانون طبيعت مى گفت:
در دايره اى كامدن و رفتن ماست
آنرا نه بدايت نه نهايت پيداست
كس مى نزد دمى در اين معنى راست
كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست
يا
از جمله ى رفتگان اين راه دراز
باز آمده اى كو كه بما گويد راز
و از حافظ است كه:
عارفى كو كه كند فهم زبان سوسن
تا بگويد كه چرا رفت و چرا باز آمد.
اما به نوشته آقاى شجاع الدين شفا در مقدمه كتاب: «سفرنامه هوشنگ معين زاده به دوزخ، در عين آنكه تازه ترين اين سفرنامه هاى چند هزار ساله است، اين ويژگى را دارد كه تحول فكرى قرن بزرگ روشنگرى بر آن گذشته است، و اين تحول بنيادين به نويسنده اجازه داده است كه بر خلاف آنهاى ديگر اسطوره هاى كهن را بر برداشت هائى كاملاً نو به ارزيابى گذارد و با شهامت بسيار واقعيت هائى را مطرح كند كه تا پيش از عصر روشنگرى، حتى اگر هم ظن آنها براى انديشمندانى مى رفت، مداركى كه جهان امروزى دانش در اختيار انسان آغاز هزاره سوم گذاشته است نمى توانست پشتوانه انكار ناپذير چنين ظنى قرار گيرد».
۵- «شورش در فارس»
پنجمين كتاب از مكتوبات پارسى اهل پاريس، «شورش در فارس» نام دارد و تأليف و نوشته «مهندس منوچهر كارگر» است كه پيش از اين حكايت «دادشاه بلوچ» را به قلم او خوانده ايم.
«شورش در فارس» دومين كتاب نويسنده است با حجمى بيش از ۳۲۰ صفحه. مانند كتاب پيشين كه نويسنده شرح دقيق و آموزنده اى از جغرافياى طبيعى و اقتصادى سيستان و بلوچستان به دست داده است، در اين كتاب نيز در يازده بخش آگاهى هاى سودمندى درباره جغرافيا و پيشينه تاريخى استان فارس به خواننده مى دهد. ايل ها و عشاير فارس و وضعيت آنها را همراه با عشاير جنوب خوزستان دقيقاً معرفى مى كند، و از بخش دوازده تا بخش بيست و يكم و پايان كتاب از «استقرار پليس جنوب» در بوشهر و ماجراى دليران تنگستان تا استقرار جمهورى اسلامى، نبردهاى پراكنده عشاير هزيمت «اردوگاه خوانين» و اعدام سران عشاير از جمله «خسرو قشقائى» خواننده را در متن اين داستان يكصد ساله قرار مى دهد. هر بخش كتاب با انبوهى از اسناد و گزارشها و نوشته ها و همچنين آگاهى ها و يافته هاى نويسنده همراه است.
و در بخش پايانى علاوه بر آن نوشته ها و اسناد، حاوى آگاهى هائى است كه نويسنده با گفتگو با آخرين دست اندركاران و نقش پردازدان بازمانده از عشاير در خارج از كشور بدست آورده است. كوشش مولف و بردبارى و دقتى كه براى جمع آورى و تدوين مطالب كتاب به خرج داده است تحسين برانگيز است و گوياى كارى بسيار توان فرسا. اينكه مهندس كارگر، آنهم در غربت پاريس توانسته است آنهمه نشريه آمارى و كتاب هاى گوناگون را بيابد و به بازخوانى و بازبينى و مطالعه آنها بپردازد تا تدوين كتاب، از آن كارهائى است كه همت عالى را مى طلبد و شور و تكاپوئى و عزم استوارى را مى خواهد كه براى دست اندركاران نوشتن و پژوهش به آسانى دست نمى دهد مگر آن كه مرد خستگى ناپذير ميدان باشند و مؤلف «شورش در فارس» نشان داده است كه در اين زمينه بختى بلند و پائى استوار دارد.
كتاب «شورش در فارس» كه نويسنده به آن عنوان فرعى پژوهش در تاريخ معاصر ايران، سابقه، علل و انگيزه هاى شورش هاى عشايرى جنوب در يكصد سال اخير» را داده است حاوى آگاهى هاى بسيارى است كه خواننده علاقمند به دانستن چند و چون رويدادهاى چندين دهه اى در استان فارس را از جستجوى بيشتر بى نياز مى كند. در ضمن كتاب همچنين پژوهنده تاريخ معاصر ايران را به منابع فراوانى راهنمائى مى كند كه فهرست آنها را در هر بخش كتاب آورده است.
۶- «سوگ»
و آخرين كتاب، داستان يك «سوگ» است با همين عنوان از بانوى نويسنده اى كه هم از هنر داستان نويسى برخوردارست هم در كار پژوهش هاى اجتماعى است، هم آنكه در عرصه ى دفاع از حقوق زنان فعال است: «شهلا شفيق» چند سال قبل با يك مجموعه داستان بعنوان داستان نويس اعلام حضور كرد. و «سوگ» كه به تازگى درآمده است دومين كار داستانى او و گزارش «اندوه جانگاه» مادرى است در سوگ فرزندى نوجوان، ماجراى تلخى كه چهار سال او را رها نكرد تا در مجموعه كوچك «سوگ» در قالبى هنرمندانه بازآفرينى شود.
داستانهاى كوتاه اين مجموعه ۸۳ صفحه اى حديث سوگ ها و سوزهائى است كه نويسنده شناخته است. سوگ پدر، سوگ مادر و سوگ فرزند. خاطره هائى كه از دور دست مى آيند تا با خاطره تلخ تر از زهرى بپيوندند كه در همين نزديكى ها شكل گرفته و زن- مادر را به جستجوئى عاشقانه قلبى مى كشاند كه در زهدان او در تن فرزند پرورده شده بود و با مرگ فرزند در نوجوانى، به تنى ديگر در هيأت مردى جوان پيوند خورده است، در «ملاقات» داستان پايان كتاب است كه «سوگ» به شورى عاشقانه مبدل مى شود. اين داستانها -از حسى سرشار، روحى انسان دوستى هنرمند بر آمده است و خواننده را با آهى بر لب، شگفت زده، بر جا مى گذارند و مى گذرند...
از شهلا شفيق علاوه بر مجموعه «سوگ» كتاب «زنان و اسلام سياسى» همين روزها روزانه جزاير غربت ايرانى شده است.
|