پس از رفتن دستجات دوگانه بهرام و آن دسته از فرماندهان و سردارانى كه بايد نخستين حمله (تركان) را تحمل مى كردند، به بحث و گفتگو پرداخته و در پايان بعد از شنيدن دستورات موكد (بهرام) به ميان افراد واحدهاى خود رفتند تا ضمن در جريان گذاشتن سربازان، از آنان بخواهند كه در مقابل انبوه دشمنان آنقدر پايدارى كنند تا بقيه افراد نيز وارد كار زار گردند.
سربازان واحدهاى مختلف سپاه ايران، وقتى در جريان كل نقشه جنگ فردا قرار گرفتند، يك دفعه غريو شادى سرداده و به جنب و جوش در آمدند.
بهرام در حالى كه سنگينى جنگ روز بعد را بر روى دوشهايش احساس مى كرد، خود را آماده مى نمود تا وظيفه خطيرى را كه به عهده گرفته بود به نحواحسن به انجام برساند و قواى دشمن را آنقدر به خود مشغول بدارد تا وقتى افراد دسته هاى دوگانه از راه برسند و كار (تركان) را يكسره سازند.
هوا كم كم به سوى روشنايى روز مى رفت و در اين فاصله، افراد تحت فرمان (دارا) و (آذرگشنسب) بى آن كه از طرف نگهبانان و ديده بانان دشمن ديده شوند به سوى شرق و غرب ميدان جنگ پيش رفته و در فاصله بعيدى كه به نظر نمى آمدند، مستقر شده بودند. ساوه شاه كه شب قبل از فرود آمدن لشكريان ايران در آن نزديكى مطلع شده بود، صبح روز بعد، همين كه ديده بانان (ترك) خبر آوردند كه سپاهيان ايران بسيار اندك است، با قوت قلب بيشترى به آرايش سپاهيانش پرداخته و بعد با همان آرايش به سوى سپاه ايران كه تقريباً در نيم فرسنگى آنان اردوگاه به وجود آورده بودند به حركت در آمدند.
شهريار (ترك) وقتى پيشاپيش انبوه سربازانش وارد منطقه اى شد كه ميدان جنگ در آنجا قرار داشت، به يك نظر موقعيت سپاه ايران را از نظر گذرانده و از مشاهده عده سربازان ايرانى سخت حيرت كرد. اما آنچه كه بيش از پيش باعث حيرت او و حتى سردارانش شد، تركيب و آرايش ايرانيان بود. زيرا اين بار ايرانيان برخلاف گذشته، سه مربع يك شكل و يك اندازه به وجود آورده بودند كه در تمام اضلاع، روى سربازان به سمت بيرون بود.
رفته رفته از فضا بوى مرگ به مشام مى رسيد و تا چند لحظه ديگر جوى هاى خون روان مى گشت و به دنبال آن هزاران سپاهى آرزومند به خاك و خون مى غلتيد.
صفوف نخستين (تركان) همين كه به نزديكى سپاه ايران رسيدند، با وجود آن كه مانند فرماندهان خود از مشاهده عده كم سربازان ايرانى به شدت يكه خورده بودند، با اين حال به محض آن كه چشمشان به قيافه هاى مصمم دلير مردان ايرانى افتاد، به كلى روحيه خود را از دست داده و مى رفتند كه از مقابله با ايرانيان روى برگردانند كه در اين وقت، سردارى كه فرماندهى حمله را عهده دار بود، نگاهى خشمگين و تهديد آميز به آنها افكنده و ناگهان با صدايى رسا فرياد زد:
احمقها مگر چشم نداريد... مگر عده كم آنها را نمى بينيد، زود پيش برويد و به هيچ كس امان ندهيد.... فرياد سردار ترك، سپاهيان را به خود آورد و به آنان قوت قلب بخشيد، چنان كه يك مرتبه غريو رعد آسايى از دل بر آورده و متفقاً به پيشقراولان (بهرام) حمله ور شدند. جنگاوران ايران كه شاهد جابه هائى و تحركات دشمن بودند، چون كوهى آهنين و استوار و چهره هائى مصمم، آرام برجاى خويش قرار داشتند.
(بهرام) در حالى كه در قلب مربع ميانى جاى گرفته بود، لحظه اى چشم از سربازان خصم بر نمى داشت. از اينرو، وقتى ديد آنها به صد قدمى سپاهيان او رسيدند به آرامى دست راست خود را بالا برد و سپس با سرعت پايين آورد و به دنبال اين حركت او، سربازان ايرانى نوك تيز و جان شكاف نيزه هايشان را به طرف تركان گرفته و لحظه اى بعد از جاى كنده شده و به سرعت به سوى آنان هجوم بردند. دو سپاه خيلى زود به هم رسيده و با يك ديگر در آويختند.
از تصادم دو سپاه، صدايى چون غرش رعد برخاست و ميدان جنگ را به لرزه در آورد. هنوز بيش از چند دقيقه از شروع نبرد نگذشته بود كه دو سپاه چون امواج خروشان دريا گاهى پيش مى رفتند و زمانى ديگر عقب مى نشستند و در آن ميان به غير از برق سلاح جنگاوران و صداى برخورد آنها بر سپرها و كلاهخودها و فرياد و فغان مجروحينى كه در زير دست و پاى ديگران افتاده بودند، هيچ صداى ديگرى شنيده نمى شد.
ساوه شاه مانند پلنگ زخم خورده مرتباًً مى غريد و به سربازانش ناسزا مى گفت! او از اين كه مى ديد سپاهيان ترك با وجود كثرت نفرات، كارى از پيش نمى برند، به خود مى پيچيد.
جنگجويان (ترك) كه اكثر آنها سوار بودند، از هر طرف كه به سربازان ايرانى حمله مى كردند، مصادف با نيزه هاى آنان مى شدند و به ناچار عقب مى نشستند. اما فالانژهاى ايرانى به صورت سه مربع در كنار هم آرام آرام به جبهه تركان نفوذ كرده و صفوف آنها را مى شكافتند و جلو مى رفتند.
در حدود يك ساعت از آغاز پيكار مى گذشت كه اولين رديف سپاهيان (ترك) چون طومارى كه در هم پيچيده شود، نابود گشتند و جنگجويان ايرانى كه راه خود را باز مى ديدند، بدون توجه به تلفاتى كه بر آنها وارد مى آمد همچنان پيش مى رفتند.
از ايرانيان عده زيادى كشته شده بودند، ولى تلفات (تركان) نيز بسيار بود. بهرام و سربازانش با اين كه به صفوف دشمن رخنه كرده بودند، اما خوب مى دانستند كه در قبال آن همه سپاهى كارى از پيش نخواهند برد.
رفته رفته سپاهيان ترك بويژه سواره نظام آنها، عرصه را بر سربازان ايرانى تنگ مى كردند و به اين ترتيب ايرانيان مى رفتند تا به محاصره (تركان) در آيند.
(يلان سينه) يكى از سرداران نامى (بهرام) با اين كه جراحات متعددى برداشته و از محل زخمها خون با شدت جريان داشت، با اين حال لحظه اى از انجام جانفشانى كوتاهى نمى كرد.
سربازان ايرانى با تمام رشادتى كه از خود نشان مى دادند، لحظه به لحظه از تعدادشان كاسته مى شد و بقيه براى اين كه جاى سرباز كشته شده را پر كنند مرتباًً به هم نزديك مى شدند و در نتيجه مربع ها كوچكتر مى شدند.
بهرام ضمن اين كه افرادش را به پايدارى بيشتر تشويق مى نمود، با هر حركت شمشيرش يكى از (تركان) را كه به خود جرأت داده و به مربعها نزديك مى شدند بر زمين مى انداخت. سردار رشيد ايرانى با سيماى مردانه و خونسرد خود، در قلب افراد تحت فرمان خويش، حركت مى كرد، دستور مى داد و از هر فرصتى براى بالا بردن روحيه افرادش استفاده مى كرد و به همين منظور پى در پى آنان را تشويق و تشجيع مى كرد.
او براى تشويق هر چه بيشتر سربازان، با قامت رشيد خود كه پوشيده از آهن بود پيش مى رفت و با فريادهاى رعد آسايى كه از سينه برمى كشيد، افرادش را سخت به هيجان مى آورد. آفتاب از نيمه آسمان گذشته بود و سربازان ايرانى مانند لحظات اوليه جنگ، همچنان پا بر جا و استوار مانده بودند، ولى از تعداد نفرات آنها به نسبت زيادى كاسته شده بود.
ساوه شاه در حالى كه از شدت خشم و غضب، كف بر لب آورده بود، پى در پى براى فرماندهانش پيغام مى فرستاد كه پيش از غروب آفتاب كار ايرانيان را يكسره نمايند. اما آنها با تمام جديتى كه به خرج مى دادند، نمى توانستند بين مربع ها جدايى بياندازند.
جنگ كم كم به اوج خود مى رسيد و در اين هنگام بود كه (بهرام) احساس كرد با نفرات باقى مانده و موجود خويش، ديگر بيش از آن قادر به پايدارى نيست و احتياج به كمك فورى دارد. زيرا از هزاران نفر سربازانى كه تحت فرمان (بهرام) بودند و سنگينى نبرد آن روز را به تنهايى تحمل نموده بودند، بيش از نيمى كشته و مجروح شده بودند و اگر فوراًً تقويت نمى شدند امكان داشت كه در اثر حملات مداوم (تركان) كاملاً نابود و منهدم گردند، لذا بى درنگ چند تن از سربازان را انتخاب نموده و به آنها دستور داد به هر طريقى كه مى توانند خود را به (دارا) و (آذرگشنسب) برسانند و وضعيت بد سپاهيان را به آنها گوشزد كنند و....
هنوز سخنان (بهرام) تمام نشده بود كه ناگهان از دو طرف ميدان جنگ، غرش رعدآسايى به گوش رسيده و بلافاصله به دنبال آن سپاهيان تحت فرمان (دارا) و (آذرگشنسب) در حالى كه اصطكاك سپرهاى آنها از همه طرف شنيده مى شد وارد ميدان شده و بدون تامل به (تركان) حمله ور شدند.
(دارا) و (آذرگشنسب) در حالى كه پيشاپيش افراد خود حركت مى كردند، خود را به (بهرام) كه در قلب از جان گذشتگان جاى گرفته بود رسانده و پس از اطمينان از سلامتى او، شمشيرهاى بلند و دولبه خود را به حركت در آورده و به سمت سربازان (ترك) يورش بردند.
ساوه شاه كه هنگام حمله به فدائيان (بهرام) تصور مى كرد كليه قواى ايران را در برابر خود دارد، وقتى ديد درست هنگامى كه مى رفت تا آنها را كاملاً نابود كند، ناگهان عده زيادى سوار و پياده ايرانى با هلهله و هياهوى بسيار قدم به ميدان جنگ گذاشتند خيلى زود دريافت كه دشمن را دست كم گرفته و در نتيجه دچار خدعه و فريب او شده است. لذا فوراًً چند تن از فرماندهان سپاه را به نزد خود خوانده و در چند كلمه به آنها فهماند كه تا دير نشده بايد به داخل (بلخ) عقب نشينى كنند. اما حمله افراد تازه نفس ايرانى با وجود قلت نفرات به قدرى شديد بود كه مانع از اجراى دستور (ساوه شاه) گرديد و افرادى كه درصدد عقب نشينى بودند، خلاف ميل باطنى خود و به طور ناخواسته دوباره به جنگ كشيده شدند.
ساوه شاه وقتى وضع را چنين ديد، برخلاف توصيه اطرافيانش، تصميم گرفت شخصاً به ميدان بيايد.
نزديكانش وقتى ديدند اصرار بى فايده است و او از تصميم خود عدول نمى كند، به ناچار در اطراف او ديوار جاندارى از سواران (ترك) به وجود آوردند تا در صورت احساس خطر بتوانند او را از معركه نجات دهند.
آمدن ساوه شاه وقتى ديد با ورود به ميدان جنگ، باعث بالا رفتن روحيه سربازانش شده است، براى تشويق بيشتر آنها به سخنرانى پرداخته و با حرفهاى خود سربازانش را تشجيع مى كرد كه پيش بروند و از ايرانيان نهراسند.
پادشاه تركان به اين هم اكتفا نكرده و براى آن كه مردانش را به جديت وادارد، با سواران و پياده هائى كه در اطرافش بودند، بى مهابا به صفوف ايرانيان يورش برد.
سربازان (ترك) وقتى چنين ديدند، چون موج عظيم و پرقدرتى جلو آمده و بر صخره هاى جاندار لشكريان ايران برخورد كردند.
تيغه هاى درخشان نيزه ها مرتباًً در سينه و شكم حريفان فرو مى رفت و تيغه شمشيرها پيوسته سرها را شكسته و قلبها را مى شكافت.
حملات (تركان) كه با ورود (ساوه شاه) به ميدان، روحيه خود را باز يافته بودند، خيلى شديد بود. اما در برابر ضربات متوالى جنگجويان ايران ديرى نگذشت كه پايدارى خود را از دست داده و ديگر قادر به ايستادگى نبودند و رفته رفته عقب مى نشستند.
ساوه شاه وقتى ديد سربازانش بار ديگر قدرت ايستادگى را از دست داده اند و مرتباًً از جلوى ايرانيان عقب مى نشينند، مجدداً به تكاپو افتاد و سعى داشت كه با سخنان تحريك آميز خود مرتبه اى ديگر روحيه سربازانش را برانگيزد كه ناگهان در همين موقع عده زيادى از سواران ايرانى به او و اطرافيانش تاخته و پيش از آن كه آنها بتوانند راهى براى گريز بيابند، آنها را به محاصره خود درآوردند.
نويسنده حسن كريم پور
كيش گم كردگان
گفت گوى فلسفى ما تا دو و نيم بعد از نيمه شب طول كشيد. وقتى سرم را روى بالش گذاشتم و چراغ ها خاموش شدند، موجى از دلهره، نمى دانم چيزى شبيه دلشوره سراغم آمد. به ياد مادرم افتادم. خواهرانم، چه قدر دوست داشتند روزى من هم پدر شوم. با اين كه هيچگونه كم و كسرى نداشتم صبرا معشوق بودن خودش را حفظ كرده بود. اما دلم مى خواست در تهران و در كنار خانواده ام زندگى مى كردم. در تخيل چنين مى انديشيدم. كه اگر صبرا در يكى از بيمارستان هاى تهران بسترى بود و فاطى او را تنها نمى گذاشت، مادرم لباس هاى بچه را آماده مى كرد تا صبح زود خودش سراغ عروس و نوه اش برود چه خوب بود.
راستى فراموش كردم بگويم، از چند ماه قبل هر چه را كه نوزاد تازه به دنيا آمده لازم داشت صبرا و خاله هايش تهيه كرده بودند و با اين كه مادر زن نداشتم خاله هايش تا آنجا كه ممكن بود جاى خالى يك مادر زن مهربان را برايم پر كرده بودند. روز بعد كه آخرين روز ماه شهريور را پشت سر مى گذاشتيم و برابر بود با بيست و دوم سپتامبر ۱۳۷۹ در حالى كه خودمان را آماده مى كرديم عازم بيمارستان شويم، در ميان ناباورى خبرگزارى ها اعلام كردند صبح امروز ايران مورد هجوم آتش عراق قرار گرفت و هواپيماهاى آن كشور در يك ساعت معين فرودگاه مهرآباد و چند پايگاه هوائى و چند فرودگاه در مراكز استان ها را بمباران كردند. يك آن صبرا را فراموش كردم. گوشم را به راديو چسباندم. به خودم مى گفتم نكند اشتباه شنيدم، باورش مشكل بود، عراق به ايران حمله كرده! نه نه امكان ندارد!
خاله ريحانه كه گفتم اطلاعات سياسى اش بيش از حد تصور همه ما بود، سرى به علامت تأسف تكان داد و گفت:
- پس چى خيال كردى آقا حميد! ابرقدرت ها كه بى كار نمى نشينند. بالاخره بايد كشورها را به جان هم بياندازند تا از فروش اسلحه سود ببرند. عراق سال ها منتظر چنين روزى بود تا حمله كند. صدام حسين را من مى شناسم. جانور عجيبى است. اگر ايران را نگيرد و ضميمه عراق نكند شانس آوردين آقا حميد. او دست خلفاى بنى اميه و بنى عباس را از قساوت از پشت بسته.
در حالى كه همگى با دو اتومبيل عازم بيمارستان مى شديم و گوش مان به صداى راديوى محلى بود كه لحظه به لحظه از جنگ ايران عراق گزارش مى داد. خاله ريحانه كه در اتومبيل من نشسته بود مى گفت:
- البته براى كسى كه از پس شاه و آمريكا برآيد، صدام ديوانه كسى نيست. ولى ناگفته نماند از آدم ديوانه هم بايد ترسيد.
****
سال ها قبل از انقلاب زمانى كه ارتش عراق در اروندرود مبارز مى طلبيد من افسر وظيفه بودم. ارتش و فرماندهان عراقى و حزب بعث را خيلى كوچك تر از آن مى پنداشتيم كه حتى يك گلوله به سمت ايران شليك كنند. چه شده بود، چه مى خواست بشود و عاقبت چه مى شد چيزى بود كه گذشت زمان تعيين مى كرد.
موقعيت صبرا در بيمارستان فرصتى باقى نمى گذاشت كه فكر و ذهنم را فقط به ايران متمركز كنم. ساعت از ده گذشته بود كه به بيمارستان رسيديم و طولى نكشيد وارد بخش زايمان شديم. لبخند دو پرستار زيبا روى و خوش برخورد انگليسى حاكى از آن بود كه صبرا فارغ شده، اولين سئوال خاله ريحانه اين بود: پسر است يا دختر؟
شگفت زده شدم، انتظار داشتم نخست جوياى حال خواهرزاده اش شود. بالاخره فرهنگ عرب هنوز در خودشان بود، قبل از اين كه پرستار جواب بدهد من جوياى حال صبرا شدم، اهميت سلامتى همسرم از اين كه پسر به دنيا آورده يا دختر بيشتر بود، خوشبختانه او طبيعى زايمان كرده بود و ما صاحب پسر شديم.
****
به گلفروشى روبروى بيمارستان دسته گلى بزرگ سفارش دادم. از سليقه گل فروش كه يك دختر زيبا روى هلندى بود خوشم آمد. طولى نكشيد همراه با گل و شيرينى با شور شوقى وصف نا پذير به اتاقى كه صبرا را بسترى كرده بودند راهنمايى شدم. واى خداى من پسرم از پستان مادر شير مى نوشيد. يك آن حضرت مريم و كودكى حضرت عيسى را در ذهنم مجسم كردم. پاره بدنم روى زانوى مادر به پستانش مك مى زد، گل ها را پرستار گرفت داخل گلدان گذاشت. به صورت مهتابى صبرا بوسه زدم و به رسم همان قديم خودمان قدم نو رسيده را مبارك گفتم. مى خواستم دست هاى او را هم ببوسم مانع شد. نمى دانم چگونه آن لحظات را توصيف كنم. نگاهى به پسرم و نيم نگاهى به صبرا داشتم، دلم مى خواست خودم را قربانى كنم، چه لحظات قشنگى بود و چه قدر صبرا در قالب مادر زيباتر شده بود. اصلاً خيلى فرق كرده بود. اثرى از ورم روى صورتش ديده نمى شد، پسرك چشمانش را بسته بود، در آن موقعيت نمى شد پى برد كه او شبيه كدام يك از ماست، چرا كه نوزادان تا مدتى همه شبيه يكديگرند، اما معلوم بود بايد خوشگل و خوش تيپ شود. كاملاً رسيده به نظر مى آمد، گويى چند روز از تولدش گذشته است. روبه روى صبرا نشستم. او در حالى كه لبخند به لب داشت گفت:
- خب اين هم از پسر كه دوست داشتى.
شگفت زده گفتم: من كه قبلاً چيزى نگفته بودم هر وقت مى پرسيدى مى گفتم: فرقى نمى كنه.
صبرا گفت: چرا ديگه، معلوم بود پسر مى خواستى ديگه...
حرف بين حرف آوردم گفتم: همين كه هر دوى شما سلامت هستين از همه چيز مهم تر است.
پرستاران اجازه ندادند بيش از بيست دقيقه با همسر و پسرم باشم. مقررات هم اجازه نمى داد مانند ايران خودمان ده دوازده نفر در اتاق جمع شويم، صورت صبرا را بوسيدم. بوسيدن پسرم مجاز نبود. اولين تذكر پرستار اين بود كه حتى بچه را در آغوش نگيرم. جالب بود اگر در ايران بوديم پدرم ريش و سبيلش را در دهان و بينى او فرو مى برد مادرم هرگز اجازه نمى داد غير از خودش كسى نزديك بچه شود. كدام درست تر بود، نمى دانم!
با اين كه دلم نمى خواست با صبرا خداحافظى كنم اما چاره اى نبود، بعد از من نوبت به خاله ها و سپس به سميره رسيد. در حالى كه در اتاق انتظار روى نيمكت نشسته بودم ذهنم به ايران رفت. به خودم گفتم: عجب شانسى تو دارى حميد. آن از شب عروسيت كه تهران يكپارچه آتش و دود بود و داد و فرياد و نفير گلوله و اين هم از تولد پسرم كه اجنبى آن هم عراق به كشورم حمله ور شده بود، مگر مى توانستم بى تفاوت باشم. همه كس و كارم در ايران بودند. به خودم مى گفتم: نه نه امكان ندارد. هنوز بودند خلبانانى كه قادر بودند عراق را با خاك يكسان كنند.
شب هنگام وقتى من و ابوخالد به اخبار گوش مى كرديم و گوينده گفت:
- امروز نزديك يكصد و چهل هواپيماى جنگى به تلافى بمباران صبح امروز تهران در آسمان بغداد به پرواز در آمد و چندين هدف را با خاك يكسان كردند. نفس راحتى كشيدم. ابوخالد نگاهى به من انداخت، نمى دانستم در ذهنش چه مى گذرد فقط سر تكان مى داد، هر چه اصرار كردم حرفى نزد فقط گفت:
- تا خدا چه بخواهد.
(نه من بلكه اغلب مردم روى زمين در بدترين شرايط همه چيز را به خدا واگذار مى كنيم. شايد اگر خدا در زندگى بشر نقش نداشت اكثراً كارشان به جنون مى كشيد. بله تا خدا چه بخواهد. جمله اى اميدوار كننده تر از اين جمله سراغ ندارم كه همه چيز را به خدا واگذار كنيم.)
جمله اى بود كه از استاد همكار قديمى ام بارها شنيده بودم.
****
هر روز قبل از رفتن به شركت و قبل از كلاس به صبرا سر مى زدم. روزى دو بار صبح و بعد از ظهر در ضمن صبرا را هم در جريان حمله عراق به ايران گذاشتم، برخلاف تصور روى لبانش لبخند نشست، خوشحال شد. وقتى چهره درهم مرا ديد و تازه پى برد كه پدر و مادر من در تهران زندگى مى كنند، گفت:
- كاش تلفن مى زدى پدر و مادر و كس و كارت بيان انگليس.
- گفتم: خون آنها رنگين تر از خون بقيه نيست من براى كشورم ناراحتم كه نكند به دست بيگانه بيفتد.
خلاصه بعد از چهار روز پزشك سياه پوست كنيايى اجازه مرخص شدن صبرا را صادر كرد، دو خاله زاده همه چيز را مرتب و آماده پذيرايى از صبرا و پسر كوچولوى مان كه هنوز نامى برايش انتخاب نكرده بوديم كرده بودند. با اين كه خاله سعيده به قول معروف بدون تعارف راضى بود كه صبرا دوران نقاهت را در آپارتمان او سپرى كند، اما صبرا مى گفت در خانه خودش راحت تر است. اسامى گوناگونى را من و بقيه به خصوص سميره فهرست كرده بوديم، من به نام هاى اصل ايرانى راغب تر بودم. مهرداد، بهرام، سياوش، گودرز، كاووس، بهروز، بامشاد و بابك، مادرش بيشتر اسامى عربى بهتر در زبانش مى چرخيدند ياسر، عماد، عرفان، اويس، ناصر، بالاخره بعد از چانه زنى هاى بسيار و با شرايطى كه در ايران به وجود آمده بود هر دو به توافق رسيديم كه نام پسرمان را شايان بگذاريم. شايان كوچولو روز به روز رنگ عوض مى كرد و تا حدودى مشخص بود چشم و ابرويش شبيه مادرش است و استخوانبندى او به من رفته است، زمان تولد نزديك چهار كيلو وزن و ۵۸ سانتيمتر بلندى قدش بود.
****
حمله عراق به ايران را روزهاى نخست به شوخى گرفته بوديم. اراده آهنين مسئولين و جوانان انقلابى و ايمان رهبر انقلاب تا حدودى دلگرم كننده بود كه از پس دشمن بر مى آيند. اما هر روز كه مى گذشت جنگ بيشتر اوج مى گرفت. كم كم فكرم را مشغول كرده بود كه نكند دو ابرقدرت دنيا قصد دارند، كشور ما را و حتى عراق را ويران كنند، هر روز خبرگزارى ها اعلام مى كردند، ارتش عراق در حال پيش روى است، گروه گروه جوانان براى دفاع به مرزهاى كشور آموزش مى ديدند. شك نداشتم اگر در ايران بودم هرگز آرام نمى نشستم. زمانى كه افسر وظيفه بودم اشعارى را كه فقط بيت نخست آن را به ياد داشتم هرگز از ذهنم دور نمى شد و كاملاً اعتقاد داشتم.
خصم، آن زمان كه حمله به يك كشور آورد
آن پاكبار كيست سر از سنگر آورد
نمى دانم چرا از همان اوان جوانى از عراقى ها بدم مى آمد. تا حدودى از تاريخ كشور عراق بى اطلاع نبودم. از زمان ملك فيصل پادشاه عراق كه عبدالكريم قاسم عليه او كودتا كرد و حتى فرزند چند ماهه خاندان سلطنتى را به گلوله بست، جنازه نورى سعيد نخست وزير وقت همراه با پسرش را به اتومبيل بست در خيابان هاى بغداد كشيد. فراموش نمى كنم روزى كه عبدالكريم قاسم حسن البكر را در انظار عمومى اعدام كرد و عين وقايع را از صحنه تلويزيون نمايش دادند، عارف و صدام حسين ازآنها نامردتر بودند به صبرا مى گفتم، كار به كجا كشيده كه صدام عرب خودش را سردار قادسيه ناميده به كشور كوروش و داريوش و نادر حمله كرده است، صبرا با اين كه حرفى نمى زد اما خوشحال بود، خيال مى كرد صدام حسين دارد انتقام خون پدر او را مى گيرد. خودم خودم را مى خوردم، خودخورى من فايده اى نداشت، نه مى توانستم به ايران برگردم از كشورم دفاع كنم و نه صبرا اين اجازه را به من مى داد و نه دورى شايان برايم قابل تحمل بود.
****
از شروع جنگ تعداد مهاجرين به اروپا به خصوص انگلستان روز به روز زيادتر مى شدند، اكثر كسانى كه دسته جمعى به اروپا مى آمدند و اقامت مى خواستند عذرى موجه داشتند، همگى مى گفتند: جنگ است و نمى خواهند زير بمباران كشته شوند، قوانين بين المللى هم حكم مى كرد كه بعضى از كشورها بايد پذيراى پناهندگان باشند. البته ناگفته نماند، عده اى هم جنگ را بهانه كرده و قصد داشتند بقيه عمرشان را در اروپا بگذرانند و يا بهتر بگويم قادر نبودند با قوانين حاكم كه گرفته شده از اسلام بود كنار بيايند، وقتى شنيدم هواپيماهاى عراقى شب گذشته چند نقطه تهران را بمباران كردند بى اختيار دلم پايين ريخت. براى مادرم، پدرم، برادرم، خواهرانم و بقيه بستگان، حتى به خاطر هر ايرانى ديگر تفاوت نمى كرد ناراحت بودم. گويا سرنوشت من چنين رقم خورده بود كه فاصله خوشى و ناخوشى من كم باشد، كم كم داشتم چگونه زندگى كردن در لندن را ياد مى گرفتم و ورود شايان زندگى شيرين ما را شيرين تر كرده بود. گرچه سرنوشت يا تقدير يا هر چيز ديگر، عشق و عاشقى بين من و پدر و مادر و بستگانم و حتى از شهرى كه در آن پرورش يافته بودم فاصله انداخته بود. اما همين كه مى دانستم آنها در رفاه زندگى مى كنند برايم كافى بود. اما اين جنگ لعنتى چه بود! هرگز در مخيله من بلكه هيچكس نمى گنجيد كه روزى عراق با جمعيتى نصف كشور ما به ايران حمله ور شود و رهبرش خودش را سردار قادسيه بنامد.
نه نه جنگ شوخى نبود. شهرهاى مرزى ايران در محاصره ارتش عراق بود، خبرگزارى ها به خصوص بى بى سى لحظه به لحظه گزارش مى كرد كه از زمين و هوا شهرهاى مرزى مورد تهاجم قرار گرفته اند. هنگام اخبار نگاهم از صفحه تلويزيون دور نمى شد. هر چه مى ديدم دود بود و آتش و خون، باور كردنى نبود، وقتى مى ديدم جوانان و حتى نوجوانانى كه قدشان از نفنگى كه به دوش انداخته بودند و راهى جبهه مى شدند كوتاهتر است خونم به جوش مى آمد، نوجوانانى كه هنوز روى صورتشان موئى نروئيده بود. گاهى مى نشستم، زمانى با حالتى نگران كف هال قدم مى زدم، بالاخره صبرا كه تا آن زمان عكس العملى نشان نداده بود از كوره در رفت و گفت:
- خيلى ناراحتى خوب برگرد ايران، برو براى مملكتت بجنگ. خيال كردى! براى كسانى كه مرگ شاه رو مى خواستن و پدر من و امثال اونو بيگناه اعدام كردن عاقبتش همينه ديگه! حالا مردم قدر امنيت زمان شاه و افرادى مثل پدر من رو بايد بدونن. نه اين كه ناراحت نيستم، بلكه خيلى هم خوشحالم.
چيزى نمانده بود سرش فرياد بكشم. با اين كه سعى كردم خودم را كنترل كنم، بالاخره طاقت نياوردم و گفتم:
- آخه زن نازنين تو اهل كتاب و مطالعه هستى، تاريخ رو خوندى، سال هاى سال در اروپا به قول خودت مهد دموكراسى زندگى كردى. هر ملتى حق داره انقلاب كنه. حق داره حكومت مملكتشو خودش انتخاب كنه حق داره رأى بده، درست يا نادرست حق انتخاب داره. كشور ما اولين كشور روى كره زمين نبوده كه انقلاب كرده، به درست يا نادرستى آن كارى ندارم، دليل نمى شه كه يك كشور اجنبى آن هم عراق روى سر خواهر و برادر و هم وطن من بمب بريزه، شهرهاى ما رو مورد تجاوز قرار بده و در آخر كشورمون رو اشغال كنه، چى دارى مى گى زن...
اولين بار بود بعد از يك سال و چند ماه كه از ازدواج ما گذشته بود صدايم را بلند كرده و در برابر صبرا جبهه مى گرفتم، انتظار نداشت. با چهره اى درهم كه بوى كنايه مى داد گفت:
- تو كه پدر و مادر و برادر و خواهر داشتى، حالا هم دلت براشون شور مى زنه كارى نداره برو مملكتتو نجات بده، شايد اين جنگ مدت ها طول بكشه و تو مى خواى شب و روز ماتم بگيرى، مگه يادت نيس مگه قول ندادى كه هر اتفاقى بيفته كوچكترين تاثيرى در زندگى ما نداشته باشه...
ميان حرفش رفتم گفتم:
- مگر غير از اينه، چه تاثيرى! اجازه ندارم براى كشورم ناراحت باشم. براى پدر و مادرم دلم شور بزنه، عجب عجب، تو پدرتو فراموش كردى!
صبرا بدون رودرواسى به قول معروف نه گذاشت و نه برداشت گفت:
- نه حق ندارى، همه كس تو من هستم و شايان، تو نه پدر دارى و نه مادر و نه كس و كار، همين طور كه من كس و كارى ندارم.
گفتم: اگر به فرض مادر و پدرت در لبنان بودن و اسرائيل روى سر آنها بمب مى ريخت بى تفاوت بودى!؟
صبرا كه در جواب مانده بود ناگهان زد زير گريه، شايان را در آغوش فشرد و در حالى كه اشك مى ريخت همراه با بغض گفت:
- من دختر كم شانسى هستم، اون از ازدواج اولم، اون از مادرم كه مفت مفت كشته شد. اون از پدرم كه اعدامش كردن. خوشحال بودم كه شوهرى گيرآوردم كه با همه وجود دوستم داره و جاى پدر و مادر منو پر مى كنه. دلم مى خواست من هم همه كس و كار او باشم. حالا روز و شب پدر و مادرش رو به رخ من مى كشه.
در حالى كه مات و متحير مانده بودم با حالتى عصبانى رو كرد به من و ادامه داد:
- من حرفى ندارم برو. من مى مونم و شايان، برو و كشور خود تو نجات بده. تو هم اگه منو نديده بودى، شايد يكى از نفرات جوخه اعدامى بودى كه پدرم را اعدام كردند!