Nimrooz
Vol.20, No. 1004, October 31, 2008
سال بيستم - شماره ۱۰۰۴ - جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷
(تهيه و تنظيم: پژواك)
از لابلاى متون
يادى از فرصت شيرازى، صورتگر خوش ذوق (بخش ۲)
عهد كردى كه كُشى «فرصت» خود را روزى
فرصت ار يافتى، آن عهد فراموش مكن
(به انگيزه هشتاد و هشتمين سالگرد فوت او- يكم آبان ماه ۱۲۹۹ خورشيدى)
خصوصيات روحى و اخلاقى او:
فرصت، در دوران عمر نسبتاً درازخويش، صاحب ثروت و مكنتى نبوده و تا پايان زندگى از تحصيل علم و تحقيق و تتبع و نگارش و تأليف و افاضه و استفاضه غافل نمانده و همانطور كه از خصائص فارسيان و مخصوصاً مردمان شيراز است، مردى گشاده رو، دست و دل باز، والا همت و سخى بوده است.
وى علاوه بر تسلط به علوم معاصر، چنانكه گفته شد، زبان انگليسى را فراگرفته، در خطوط پهلوى و آريائى (ميخى) تجارب فراوان داشته و در اين مورد تقريباً بى رقيب بوده، اديب و نويسنده و محققى دانشمند محسوب مى گرديده، مورخ و وقايع نگار و در عين حال مسلط به علم شيمى و خواص نبائات و گياهان بوده و با اين وصف، نقاش و صورتگرى چيره دست و بلا معارض به حساب مى آمده و حتى در اين رشته ميناكارى و رنگ آميزى چينى نيز آموخته بود.
به ندرت اتفاق مى افتد كه كسى استعداد خدادادى را در پذيرش علوم و فنون به جائى برساند كه فى المثل هم نقاش باشد و هم فيلسوف، هم در خواندن خطوط باستانى متبحر باشد و از باستان شناسى معلومات جامع و وافى بهم بزند و هم زبان انگليسى تحصيل كند، هم منطق و معانى و بيان درس بدهد و هم به تجربيات فلكى بپردازد و هم در علم رجال مسلط باشد و هم طب و موسيقى بداند! اما فرصت شيرازى جامع جميع اين امتيازات بوده و «شاعرى» كمترين هنروى حساب مى شده است. عجب اين كه با اين كمالات، بسيار كم حرف و گوشه گير بوده، تا از وى پرسشى نمى كرده اند پاسخى نمى گفته، بسيار ساده و بى تكلف مى گذرانده و آنچه به دست مى آورده غالباً صرف احتياجات صغار بستگان خود و يا دستگيرى بينوايان مى نموده است. معروف است هر وقت لب به شكوه مى گشود، آن نيز به غمخوارى و دلسوزى بينوايان بود. در يكى از روزهاى گرم تابستان، ناهار در محلى ميهمان بوده، پس از صرف ناهار بلادرنگ قصد مراجعت كرده و هر قدر ميزبان اصرار داشته لااقل تأمل كند تا مركبى برايش آماده كنند مجال نداده و به بهانه اين كه «موقع صرف غذاى خدمه است، نبايد چشم به راهشان نگاهداشت» از آنجا بيرون آمده است. همان ميزبان هفته بعد در دست فرصت، قطعه عكسى ملاحظه نموده كه توسط فرصت برداشته شده بوده، در آن عكس پيرمردى ديده مى شده كه در وسط نشسته و اطراف وى پانزده تن اطفال خرد و كلان قرار گرفته اند! معلوم گرديده است كه پيرمرد، دلاك حمامى بوده كه فرصت از مشتريان آن محسوب مى شده، دلاك مذكور كه ميدانسته فرصت مردى سرتاپا ذوق است و از فن عكاسى نيز اطلاع كامل دارد، روزى در حمام از عكاسى و صورتگرى صحبت كرده و بعد كه متوجه شده داشتن يك عكس دسته جمعى خانوادگى، با وسائل و ابزار آنروز، گران تمام مى شود، آهى كشيده و با تأثر و افسوس به فرصت گفته است، نه اوقات كارم اجازه مى دهد كه به دكه عكاسى مراجعه كنم و نه چنين بضاعتى دارم، لذا فرصت با پيرمرد دلاك در همانجا قرار گذارده روزى مقارن بعدازظهر (كه ساعت فراغت دلاك بوده است) با كودكان خويش به خانه فرصت برود و فرصت يك عكس دسته جمعى از ايشان بگيرد و همين كار را هم مى كند و اتفاقاً آن روز مقارن موقعى بوده كه فرصت، براى صرف ناهار به خانه همان ميزبان رفته و بعد از ناهار عجله داشته است بدون تظاهر، براى انجام وعده اى كه به دلاك داده بوده به خانه خويش برسد!
قبلاً اشارتى رفت كه مرحوم ميرزاآقا فرصت در سراسر عمر شصت و نه ساله خويش مجرد زيست، وى معتقد بود كه اگر مردى چون او طوق تأهل و تشكيل خانواده بر گردن بگذارد، از انجام خدمات اجتماعى بازمى ماند و البته اين هم عقيده اى است!
بر رويهم، فرصت يك معلم واقعى بود، دوست داشت آنچه مى داند به ديگران هم بياموزد، چون هنرمند بود، چون با معنويات و ذوقيات سر و كار داشت، لذا طبعاً اهل ماديات نبود. زيرا معمولاً هنرمندان حقيقى را (البته در مشرق زمين) با امور مادى سر و كارى نيست، در قصيده اى كه فرصت، خطاب به «ملك البحر كشميرى» سروده، اين معنى را چه خوب مجسم كرده است:
تعليم علم و فضلم باشد همه عمل
تحصيل فضل و علمم باشد همه شعار
صورتگرى است پيشه ام انسان كه فى المثل
گر از صنايعم به سوى چين كند گذار
صورتگران چين همه گردند منفعل
وز صنع خويشتن همه آيند شرمسار
هنوز معاصران و شاگردان مرحوم فرصت، در گوشه و كنار اين مملكت هستند كه متفق القول، تصريح مى كنند فرصت آنچه درمى آورد صرف مخارج ايتام و مستمندان و ديگران مى نمود. بنابراين اگر گاهى در اشعار وى به نكته اى برمى خوريم كه تقاضاى مشروع و حقه خود را به صورت شعر جلوه گر ساخته، نه بدان منظور بوده كه مدحى گفته باشد و «صله اى» بگيرد و بار خويش ببندد!
هميشه لباسى ساده مى پوشيد و كلاهى از پوست بره بر سر مى گذاشت. اندامش متوسط، چهارشانه، داراى ريش و سبيل، لهجه اش شيرازى ادبى، برخوردش با ديگران متواضعانه و صميمى بود،مقطع و ملايم صحبت مى كرد، پيوسته عينكى بر چشم مى نهاد و اين بدان علت بود كه ساليان دراز درد چشم او را رنج مى داد.

مرگ فرصت:
سرانجام، ميرزاآقا فرصت، در اوان سن شصت و نه سالگى، بر اثر بيمارى ممتدى كه عارض كليه و معده وى شده بود، سحرگاهان روز شنبه دهم صفر ۱۳۳۹ هجرى قمرى، برابر اول آبانماه ۱۲۹۹ هجرى شمسى (۲۳ اكتبر ۱۹۲۰ مسيحى) در خانه خويش، در شيراز چشم از جهان فروبست.

آرامگاه او:
فرصت، در اواخر عمر، اصولاً منزوى بود و حتى يكى دو سال قبل از مرگ، به كلى دست از همه چيز شست و به قول خويش «تدارك سفر آخرت» مى ديد!.... سنگ مزار خويش را به دست خود و تحت نظر خود آماده كرد و خط آن را با حوصله ئى عجيب نوشت و روزى چند نظارت نمود تا حجار، آن را به درستى و پاكيزگى از آب درآورد. هميشه آرزو داشت در جوار تربت خواجه بزرگ شيراز، حافظ، دفن گردد... و اين آرزو، از شبى كه خواب ديد در كنار حافظ آرميده است، او را از خود بى خود ساخت، صبحگاه، خواب دوشين را براى دوستان، با آب و تاب تعريف كرد و با يكى از صميمى ترين ياران خويش، بر سر مزار حافظ حضور يافت، با خلوص عقيدت، بالاى سر حافظ ايستاد، ديوان او را برداشت و تفالى زد و از حافظ اجازت گرفت كه آيا خواجه موافقت دارد كه فرصت بر تربت او، خانه ابدى بسازد؟، اين غزل آمد:
رواق منظر چشم من آشيانه تست
كرم نما و فرودآ، كه خانه خانه تست
بى خود نيست كه حافظ را «لسان الغيب» مى گويند. فرصت چنان تحت تأثير اين تفال و اين غزل پر شور و معنى قرار گرفت كه بى اختيار، هاى هاى بگريست... روز بعد، مردى قبر كن، در كنار تربت حافظ، خوابگاه ابدى فرصت را با حضور خود او آماده كرد، فرصت شخصاً با لباس به درون قبر رفت و در آن دراز كشيد و به اين طريق آن را آزمود.
روزى كه فرصت به درود حيات گفت، مردم شيراز تقريباً تعطيل عمومى كردند و جنازه اش را با تجليل تمام همانگونه كه آرزو داشت در جوار آرامگاه حافظ به خاك سپردند.
(برگرفته از ديباچه ديوان فرصت- به تصحيح و تحشيه على زرين قلم)

ايران
صفحه اول
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •