Nimrooz
Vol.20, No. 1004, October 31, 2008
سال بيستم - شماره ۱۰۰۴ - جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷
صائب تبريزى
آرزوى عشق
ابوالقاسم حالت
دل رسوا
مصطفى سرخوش
خانه مهر
طبيب اصفهانى
اميدوار
سپيده سامانى
افسانه جاويد
كيومرث وثوقى (روشن)
گمان دامنم گرفت
فتح الله خان شيبانى
فغان از اين جهان
حسن جهان خانم قاجار (ام القانون- واليه)
شكوه با خيال تو
محمداقبال لاهورى
سوز نوا
خواجوى كرمانى
حجاب
از: حافظ
بنيادش براندازيم
از: عباس يمينى شريف
براى يادگارى
سالم تركمان
ناز خوبرويان
از: نعمت آزرم
خانه تاريخى ما

صائب تبريزى
آرزوى عشق
دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت
جوش مى اختيار ز دست سبو گرفت
گلرنگ گشت تيغ شهادت ز زخم ما
اين آب از صفاى گهر رنگ و بو گرفت
ته جرعه اش به روز قيامت شفق دهد
جامى كه ديده از لب ميگون او گرفت
گوهر حديث پاكى دامان او شنيد
از شرم هر دو دست صدف را به رو گرفت
از شير مادر است به من مى حلال تر
زاين حلقه غمى كه مرا در گلو گرفت
بر روى آفتاب چو شبنم گشاد چشم
هر پاك گوهرى كه دل از رنگ و بو گرفت
دست دعاى خلق بود پشتبان عمر
زان خم بپاى مانده كه دست سبو گرفت
دست از جهان نشسته مكن آرزوى عشق
اين نيست دامنى كه توان بى وضو گرفت
صائب ز ناز دايه بى مهر فارغ است
طفلى كه بامكيدن انگشت خو گرفت

ابوالقاسم حالت
دل رسوا
گفتم ندهم دل، رخ زيباى تو نگذاشت
گفتم نكنم ناله، جفاهاى تو نگذاشت
گفتم نكشم حسرت آن پيكر زيبا
خود جاذبه پيكر زيباى تو نگذاشت
گفتم بهواى تو چو پروانه نسوزم
اى شمع، رخ انجمن آراى تو نگذاشت
اينسان كه بناگاه نگاهت خجلم كرد
چشمى به من از بهر تماشاى تو نگذاشت
يك عمر بلا روزى من بود، كه يكروز
بى درد و بلايم قد و بالاى تو نگذاشت
ايزد كه ترا داد رخى همچو رخ ماه
گوئى اثرى مهر به سيماى تو نگذاشت
يك اهل دل اى شوخ نديديم كه ترا ديد
وز سر نگذشت آخر و در پاى تو نگذاشت
كن مرحمتى زآن لب جانبخش، كه حسرت
جان در تن اين عاشق شيداى تو نگذاشت
حالت، پى دل رفتى و ديدى كه در آخر
جز ننگ زبهرت دل رسواى تو نگذاشت

مصطفى سرخوش
خانه مهر
خوشا روزگاران ديرين ما
كه بودى جز اينگونه آئين ما
در خانه مهر ما باز بود
ازين مهر گيتى پر آواز بود
همه پاك بوديم و آزاد مرد
دريغا ندارد زمان باز گرد
گه داورى موبد دادخواه
برش بود يكسان كشاورز و شاه
نه كس داشتى پايه وارز ما
نه ياراى بگذشتن از مرز ما
به مردى دل شير نر داشتيم
گهر بودمان كاين هنر داشتيم
گهر دارد آنكس كه دارد هنر
كجا شاخ بى گوهر ايد ببر

طبيب اصفهانى
اميدوار
زپا فتادم و رويم به منزل است هنوز
شكست كشتى و چشمم به ساحل است هنوز
چه حالت است ندانم كه بارها در دل
شدم خراب و مرا كار با دل است هنوز
ادب نهشت دريغا كه بر زبان آرم
شكايتى كه مرا از تو در دل است هنوز
ز التفات نهانش به ديگران پيداست
كه از تغافلم آن شوخ غافل است هنوز
زگريه باز چه دارى (طبيب) روز وداع
مرا كه ديده بدنبال محمل است هنوز

سپيده سامانى
افسانه جاويد
مگذار كه اين نغمه فراموش بماند
حيف است سرود تو كه خاموش بماند
اى در دل من ياد تو افسانه جاويد
روياى تو حاشا كه فراموش بماند
پويائى و دلگرمى عشق تو نميرد
اين چشمه بر آن است كه پر جوش بماند
باز اى كه تا عطر دل آويز خيالت
در خاطر من دست در آغوش بماند
دانم كه زپا افتم و اندوه جدائى
درديست گرانبار كه بر دوش بماند
افسوس كه زين بعد نپائى و نپايد....
آهنگ صداى تو كه در گوش بماند
آمد شب هجر تو و بايد كه «سپيده»
از سوز در اين سوك سيه پوش بماند

كيومرث وثوقى (روشن)
گمان دامنم گرفت
آن غنچه ام كه رنگ خزان دامنم گرفت
آن لاله ام كه داغ نهان دامنم گرفت
رفتم كه دامن از سر كوى تو در كشم
غلتيد طفل اشك و دوان دامنم گرفت
گفتم يقين گل است ترا كمترين رقيب
مهتاب جلوه كرد و گمان دامنم گرفت
مى خواستم سفر كنم از وادى جنون
چون گرد باد، ريگ روان دامنم گرفت
دامنكشان گذشت بر اين ناتوان و گفت
باد صبا منم، نتوان دامنم گرفت
«روشن» غبار درگه روشندلان شدم
بوى عبير سوده از آن دامنم گرفت

فتح الله خان شيبانى
فغان از اين جهان
فغان از اين جهان و خوى زشت او
كه از بلاست جمله خاك و خشت او
نه هيچ سود ديد كس ز كعبه اش
نه هيچ بهره يافت از كنشت او
مدار از اين سپهر اميد راستى
كه بر كژى نهاده سرنوشت او
به كشتزار عمرش آتش افكند
هنوز بر نخورده كس ز كشت او
الا، مدار هيچ غم چو بگذرد
همه غم و نشاط و خوب و زشت او
نه هيچ رنجه دل نشين ز دوزخش
نه هيچ شادمان شو از بهشت او
بپوش تن به هر چه پيشت آورد
ز پرنيان و پشم دست رشت او

حسن جهان خانم قاجار (ام القانون- واليه)
شكوه با خيال تو
عشق تو در تنگناى سينه نهفتم
شكوه ز دست تو با خيال تو گفتم
طاق شدم تا ز روزگار وصالت
با غم هجران روزگار تو جفتم

محمداقبال لاهورى
سوز نوا
مثل شرر ذره را تن به تپيدن دهم
تن به تپيدن دهم بال و پريدن دهم
سوز نوايم نگر ريزه الماس را
قطره شبنم كنم خوى چكيدن دهم
چون ز مقام نمود نغمه شيرين زنم
نيم شبان صبح را ميل دميدن دهم
يوسف گم گشته را باز گشودم نقاب
تا به تنك مايگان ذوق خريدن دهم
عشق شكيب آزما خاك ز خود رفته را
چشم ترى داد و من لذت ديدن دهم

خواجوى كرمانى
حجاب
به وقت صبح مى روشن آفتاب من است
به تيره شب در ميخانه جاى خواب من است
اگر شراب نباشد چه غم كه وقت صبوح
دو چشم اشك فشان ساغر شراب من است
چگونه در تو رسم تا ز خود برون نروم؟
چرا كه هستى من در ميان حجاب من است
خروش ناله «خواجو» و بانگ بلبل مست
نواى باربد و نغمه رباب من است

از: حافظ
بنيادش براندازيم
بيا تا گُل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم
اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقى بهم سازيم و بنيادش براندازيم

از: عباس يمينى شريف
براى يادگارى
به دست خود درختى مى نشانم
به پايش جوى آبى مى كشانم
كمى تخم چمن بر روى خاكش
براى يادگارى مى فشانم

سالم تركمان
ناز خوبرويان
تعالى اله ز ناز خوبرويان
مژه عاشق كش و لب عذرگويان
كشيدن خنجر مژگان كه: برخيز
گشادن غنچه خندان كه: مگريز
ستم بر چشم و بر لب خنده را راه
عيان در جنگ و پنهان آشتى خواه

از: نعمت آزرم
خانه تاريخى ما
ما هستى خود نثار ايران كرديم
كارى كه سزد ز پاكبازان كرديم
گو خانه تاريخى ما باد آباد
خود خانه خويش گر كه ويران كرديم

ايران
صفحه اول
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •