Nimrooz
Vol.20, No. 1004, October 31, 2008
سال بيستم - شماره ۱۰۰۴ - جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷
غمنامه هايِ بُلند
*آبان ماه هر سال يادآور از دست رفتن «فريدون مشيرى» است. شاعرى كه با زبان ساده و بيانى روان، از ناروائى ها و ناهنجارى هاى جامعه انسانى مى گفت و همه را به صلح و يگانگى با يكديگر فرامى خواند. ما از او پيش از اين نيز صحبت كرده ايم (نيمروز ۷۵۷ و ۸۰۸) و اينك از زاويه اى ديگر به او نگاه مى كنيم و نظرات برخى از اهل قلم و انديشه را درباره او به نقل مى آوريم.
-مشيرى اگر چه از همان نخستين شعرهاى، خود را شاعرى اخلاقى و انسان گرا نشان داده، ولى هر چه ناهنجارى هاى دنياى ديوانه اى كه در آنيم، بيشتر شده، بر مهر او به انسان غريب و درمانده امروز نيز افزوده شده است. او با همه عشقى كه به آدميان دارد، بر آنان خشم مى گيرد. زيرا كه آنان را در تمام طول تاريخ، سبب ساز بحران ها و فاجعه هاى جامعه بشرى مى داند. از همان روز كه دست «قابيل» به خون برادرش «هابيل» آغشته شد يا آن روز كه «يوسف» به دست برادرانش در چاه افكنده شد، آدميت از روى زمين رخت بربست.
-«بعد دنيا پر از آدم شد و اين آسياب‎/ گشت و گشت.
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت‎/ اى دريغا‎/ آدميت برنگشت!
نامردان و «سوداگران وحشت و مرگ» جهان را به جهنم تبديل مى كنند، ولى هيچ فريادى برنمى خيزد:
-«چگونه اين همه بيداد را نمى بينى؟‎/ چگونه اين همه فرياد را نمى شنوى؟‎/
صداى ضجه خونين كودك عدنى است‎/ و بانگ مرتعش مادر ويتنامى‎/
كه در عزاى عزيزان خويش مى گريند‎/ و چند روز ديگر نوبت من و توست!....
و شاعر سه راه، بيشتر در برابر ما نمى بيند: «يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم‎/ و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم‎/ و يا به كوه، به جنگل، به غار بگريزيم!»
با آن كه شاعر همه چيز را تيره و تار مى بيند، از «اميدوارى» ذاتى و هميشگى خود دست برنمى دارد. همانقدر كه يأس او به خشم آميخته، اميد او به اندوه آغشته است!
سال هاست در اين دشت، بوى گل يا پرنده اى نگذشته، مهر تبسمى نكرده، ماه دريچه اى نگشوده. دشت، گذرگاه اهرمن بوده كه هر قدمش «ضربه هول و مرگ و وحشت بوده و حتى «اژدهائى» از آن گذر كرده كه «نعره زنان‎/ خشم و قهر رعتاب مى فرموده و نفس هاى تند زهرآگينش.... دود بر روى دود، مى افزوده است،... با اين همه نبايد نااميد بود، هنوز بهارى در راه است:
-«شايد خستگان وحشت دشت‎/ شايد اى ماندگان ظلمت شب‎/
در بهارى كه مى رسد از راه‎/ گل خورشيد آرزوهامان‎/ سر زد از لاى ابرهاى حسود!‎/
شايد اكنون كبوتران اميد‎/ بال در بال آمدند فرود‎/ پيش پاى سحر بيفشان گل‎/
سر راه صبا بسوزان عود‎/ به پرستو، به گل، به سبزه درود!....»
*
*«مشيرى» فراخوان خود را براى همصدا و همپا شدن انسان ها در شمار انبوهى از شعرهاى خود تكرار كرده است. تا وقتى «جمع پراكنده ايم»، تنهائيم و در چنبر گرداب بلا گرفتار. در شعرى زير تأثير «آى آدم ها»ى «نيما»، مى گويد: امواج تيره را مى ديديم كه غريقى را در خويش فرو مى برد. نعره خسته و خونين او را شنيديم كه «بشريت» را، به كمك مى طلبيد و به يارى اش نشتابيديم. به اين گمان كه قضا و قدر تكليفش را روشن مى كند! چه بسا «دستى از غيب برون آيد و كارى بكند»! و،
-«ما نمى دانستيم‎/ اين كه در چنبر گرداب گرفتار شده است‎/
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است‎/ اين منم‎/ اين تو‎/
آن همسايه‎/ آن انسان‎/ اين مائيم!....»
كدام ما؟
-«ما، همان جمع پراكنده‎/ همان تنها‎/ آن تنهاهائيم....!‎/
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم!
آن صدا، ولى خاموش نشد. آن صدا هميشه در پرواز و در همه آفاق طنين انداز است!
شعر آن چنان تأثيرگذار است كه خشم خود شاعر را نيز برمى انگيزد و زبان مهربانش را به نفرين باز مى كند:
-«در پى آن همه خون‎/ كه بر اين خاك چكيد‎/ ننگ مان باد اين جان!‎/ شرممان باد اين نان!‎/ ما نشستيم و تماشا كرديم!....»
شاعر البته به نفرين بسنده نمى كند. خشم كه فرو مى نشيند، فراخوان يگانگى سر برمى آورد:
-«دستى از غيب نخواهد آمد‎/ با ستمكارى و نادانى‎/ اينگونه مدارا نكنيم‎/ آستين ها را بالا بزنيم‎/ دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش‎/ مهربانى را، دانائى را‎/ بر بلنداى جهان‎/ بنشانيمش....».

نام بلندِ عشق
-مشيرى تنها مبلغ مهربانى با انسان ها نيست. زمين و زمان را مهربان مى خواهد و با آنچه موجود است، مهربانى مى كند. «پژمردن يك شاخه گل» را، رنج مى برد. مرگ قنارى در قفس را غصه مى خورد.
از نگاه ماهى در تنگاتنگ تنگ بى تاب مى شود. ««وز شرم اين ستم كه بر اين تشنه مى رود»، آب مى شود! چنين شاعرى معلوم است وقتى به «مردم» مى رسد چه مى كند و «از غصه مردم» شبى صد بار مى ميرد!
-«دكارت» زمانى گفته است «من مى انديشم پس هستم.» «كامو» روى دست او بلند شده و گفته است:
«من طغيان مى كنم، پس هستم!» نوبت به شاعر مهربان ما كه مى رسد، مى گويد: «مهر مى ورزيم، پس هستيم!»
-آرمان گرائى انسانى- اخلاقى مشيرى حد و مرزى ندارد و به جهانى رويائى مى رسد:
-«دلم مى خواست، سقف معبد هستى فرو مى ريخت‎/ پليدى ها و زشتى ها به زير خاك مى رفتند‎/ بهارى جاودان آغوش وامى كرد‎/ جهان در موجى از زيبائى و خوبى شنا مى كرد‎/ بهشت عشق مى خنديد.‎/ به روى آسمان آبى آرام‎/ پرستوهاى مهر و دوستى پرواز مى كردند‎/ به روى بام ها ناقوس آزادى، صدا مى كرد!...»
شاعر غرق روياهاى آرمانگرايانه خويش است و «نصيحت پيران» در او نمى گيرد كه مى گويند:
-«ديرست، ديرست!‎/ تاريكى روح زمين را‎/ نيروى صد چون ما‎/ ندائى در كوير است‎/ نوحى دگرى بايد و توفانى دگر‎/ دنياى دگر ساخت بايد‎/ و زنو در آن انسانى ديگر....»
و شاعر، اين «مرد تنهاى شكيبا»، هنوز «با كوله بار شوق خود ره مى سپارد»‎/ تا از دل اين تيرگى، نورى برآرد‎/ در هر كنارى شمع شعرى مى گذارد.»‎/ او «اعجاز انسان» را هنوز، اميدوار است!
مى داند كه پيكار با نابخردان گاه به «شمشير» نياز دارد. ولى او به راه مهر رفته است چون در چشم او، «شمشير در مشت‎/ يعنى كسى را مى توان كشت!» پس به راه مسيحا رفته و آنجا كه مى بايست از جگر فرياد مى كشيده، با صبورى دندان بر جگر فشرده است!
سرافرازى شاعر ولى در اين است كه تا آنجا كه در توان داشته، در هر ترانه نام بلند عشق را تكرار كرده است. با اين اميد كه شايد خفته اى را با اين صداى خسته، در چهارسوى اين جهان بيدار كرده باشد.
-اما در ميان همه عشق هاى شاعر، عشق به ميهن جاى والاترى دارد. اين عشق آنچنان ساده و صميمى است كه زلال تغزلى كم نظير را در شعرهاى ميهنى او جارى مى سازد:
-«نفسم را پر پرواز از توست‎/ به دماوند تو سوگند كه گر بگشايند‎/ بندم از بند ببينند كه آواز از توست‎/ همه اجزايم با مهر تو آميخته است‎/ همه ذراتم با جان تو آميخته باد!‎/ خون پاكم كه در آن عشق تو مى جوشد و بس‎/ تا تو آزاد بمانى، به زمين ريخته باد!»
*
* «زبان» مشيرى يكى از جاذبه هاى اصلى شعر اوست. زبانى همه فهم، سالم، ساده و صميمى. زبانى است كه به قول «عبدالحسين زرين كوب»، بى آن كه «بازارى» باشد، ساده است و در عين سادگى «فاخر و متعالى» اين زبان وقتى در قالب هاى بيانيِ ساده تر از خود قرار مى گيرد تبديل به شعر ناب مى شود. به قول «نادر نادرپور» يكى از «خواص هنر، ساده بيان كردن مفاهيم دشوار است و نه برعكس!... پس براى فريدون مشيرى اين افتخار بس كه داراى موهبت ساده گوئى است.» او نه خود را به شيوه بسيارى از پيروان نيما گرفتار انبوه ابهامات مى كند و نه چون برخى ديگر به دام «شعار» مى افتد. نمادهاى شعرى اش ساده است و از عناصر طبيعى فراتر نمى رود:
-«من از زبان آب، پرنده، نسيم، ماه‎/ با مردم زمانه سخن ها سروده ام‎/ من از زبانِ برگ، دردِ درخت را‎/ در زير تازيانه بيداد برق و باد‎/ در پيش چشم مردم عالم گشوده ام‎/ من از زبان باران، غمنامه بلند، بسيار خوانده ام‎/ تا از زبان صبح، نور اميد را‎/ به شما ارمغان كنم‎/ شب هاى بى ستاره‎/ بيدار مانده ام...»
-غمنامه هاى بلند مشيرى از آن جا كه دردها و دغدغه هاى آدميان امروز- و هر روز- را بيان مى كند، لاجرم بر دل هايشان مى نشيند و دست كم بار غم هاى ناگفته شان را سبك مى كند!
«من واژه واژه مثل شما حرف مى زنم‎/ من سال هاست بين شما با همين زبان فرياد مى كنم: اينگونه يكدگر را در خون ميفكنيد‎/ پرهاى يكدگر را اينگونه مشكنيد‎/ مرگ است اين گلوله، چرا مى پراكنيد؟!...»
*

حرف هاى ديگران
* «محمدرضا شفيعى كدكنى» مشيرى را در صف شاعرانى قرار مى دهد كه با آنها گريسته است! و مى گويد نخستين «شعر فريدون» كه در نوجوانى خوانده و به گريه افتاده، اين بوده است:
-«اى همه گل هاى از سرما كبود‎/ خنده هاتان را كه از لب ها ربود؟» شفيعى مى افزايد: «نيم قرن است كه شعر دوستان ايرانى و فارسى زبانان بيرون از مرزهاى ايران با شعر مشيرى زيسته اند و گريسته اند و شاد شده اند و هنر او را كه در گفتار و رفتار، يكى از نگاهبانان حرمت زبان پارسى و ارزش هاى ملى ماست، تحسين كرده اند.»
*
* «غلامحسين يوسفى» شعرى را كه مشيرى در گراميداشت «اميركبير» سروده، «اثرى گرم و پرتپش و دلپذير» تشخيص داده كه از «زبانى بليغ» برخوردار است. «در فضاى باغ فين.... گوش جان شاعر همهمه سروها را نيز مى شنود كه از آن چه بر «شير در زنجير رفته، در خروشند». با بيانى سرشار از تصوير:
-«هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند‎/ هنوز بيد پريشيده سرفكنده به زير‎/ هنوز همهمه سروها كه: «اى جلاد!‎/ مزن، مكش چه كنى هاى اى پليد شرير!‎/ چگونه تيغ زنى بر برهنه در حمام‎/ چگونه تيرگشائى به شير در زنجير؟...»
پس از فاجعه، از در و ديوار نفرين مى بارد: «نفرت، وحشت، لعنت» آميزه اى است كه بيش از يك قرن در جان شاعر چنگ انداخته و اينك بيرون مى ريزد:
-«هنوز نفرين مى بارد از در و ديوار‎/ هنوز نفرت از پادشاه بد كردار‎/ هنوز وحشت از جانيان آدمخوار‎/ هنوز لعنت بر بانيان آن تزوير...»
*

ميان جنگل آتش
* «صدرالدين الهى» زبان مشيرى را «زبان ساده ساحرى» مى داند كه «شعر را به آسانى در رگ انديشه جارى مى سازد» و «مفاهيمى را كه ديگران سعى در پيچيده كردن آن دارند، به زبانى بى كنايه، بى توسل به اسطوره هاى يونانى و بدون تاريخ مصرف كه ويژه شعر شعار است، به ما عرضه مى دارد.»
*
* «محمدعلى اسلامى ندوشن» مى گويد در دوره زندگى ما درخت شعر بسيار تناور بوده، خروارها شعر گفته شده... و در سراسر جهان پراكنده شده... ولى شعر يك متاعِ كيفيتى است. به قول نظامى «آن خشت بود كه پر توان زد... لطيف ترين هنر كلامى است كه با مهر و صدق سر و كار دارد در شعر.... فريدون مشيرى نشانى از اين ويژگى ديده مى شود!»
*
*احمدرضا احمدى شعر مشيرى را «شعر زمزمه و نجوا ارزيابى مى كند.» شعرى كه نه فرياد مى طلبد «و نه ادعاى رسالتى دارد. شعرى است «روان و ساده و پاك و عريان.»
*
*«عبدالعلى دستغيب، مى گويد: «مشيرى حتى هنگامى كه چهره عبوس به خود مى گيرد و مى خواهد مثلاً وحشت از بمباران و جنگ را وصف كند، باز همان شاعر لطيف طبعى است كه به تعبير خود معاشر گلبرگ هاى ياس بوده است» و بعد نمونه زير را عرضه مى كند:
-«مرا مصاحب گنجشك هاى شاد مبين‎/ مرا معاشر گلبرگ هاى ياس مدان!‎/ كه من تمامى شب‎/ در آن كرانه دور‎/ ميان جنگل آتش‎/ ميان چشمه خون‎/ به زير بال هياهوى مرگ زيسته ام.... و تا سپيده صبح‎/ به سرنوشت سياه بشر گريسته ام...»
*
*سيمين بهبهانى، مى گويد: مشيرى بيشترين مخاطب را در ميان توده هاى وسيع فارسى زبان و بيشترين مخالف را در ميان قشر داعيه داران توضيح و تشريح مبانى شعرنو دارد!» بعضى ها شعر او را همان شعر قديم با وزن نيمائى به حساب مى آورند. وقتى همه مردم از خرد و كلان و عارف و عامى شعر او را در حافظه دارند «چگونه مى شود او را نفى كرد؟» اگر دستمايه هاى او معمولى و پيش پا افتاده است، اما دستاوردهاى او ارجمند است. او با همين دستمايه ها، چون چوبِ كبريتى مى تواند چراغ آگاهى را در ذهن مخاطبان خود روشن كند.
سيمين، از جمله تكه شعرى از مشيرى را به نقل مى آورد كه «ايجاز» در آن در حدّ نهايت است و بيان كننده روزگار تيره ماست:
-«چنان فشرده شب تيره، پا، كه پندارى‎/ هزار سال، بدين حال بازمى ماند‎/ به هيچ گوشه اى از چارسوى اين مرداب‎/ خروس آيه آرامشى نمى خواند‎/ چه انتظار سياهى‎/ سپيده مى داند؟»
موسيقى واژه ها بيان كننده مضمون است. كشيدگى سه واژه هزار، سال و باز، كه در پى هم مى آيد، تداوم و تكرار لحظه هاى شب را بيان مى كند.
*
*«بهاءالدين خرمشاهى»، فريدون مشيرى را «شاعر فريادهاى در گلو شكسته» مى داند. «شاعرى خزان زده ولى دل به رستاخيز بهار بسته!» «او شاعر ياد و دريغ است، ولى رمانتيك فردگراى خويش انديش نيست. اگر هم در آغاز راه چنين بود» در زمانى كه به «كمال كلام» دست يافت... «جامعه گرا» شد و به جاى مادر خويش، غم و پرواى مادر- زمين را پيدا كرد!
*
*«محمدامين رياحى» مى گويد: كه مشيرى براى جنگ با «نابكاران و نابخردان»، شمشير به دست نگرفته ولى با شعر نرم و نافذ خود پيوسته با دروغ و بيداد پيكار كرده است. «او درد و رنجِ مردمِ زمانه خود را بى پرده و صحيح بازگفته است.»
*
*نادر نادرپور، شعر مشيرى را از نظر بيان، «پاك و صيقل خورده» ارزيابى مى كند.
او «تازگى را تا آنجا مى پذيرد كه به بدعت نيانجامد. از كهنگى پرهيز دارد اما پرهيزش به درجه تعصب نرسيده است. رِقّت عواطف در او، بيش از قوت احساس و قدرت انديشه است. تخيلى ملايم و اندوهى خاكسترى دارد...»!*
*

يگانگى
*فريدون مشيرى در دوره بيماريِ در سال هاى ميانى دهه هفتاد، چند سفرى به اروپا و آمريكا داشت. هر جا كه مى رسيد شب هاى گراميداشتى برايش برگزار مى شد. او در همين سفرها دست نويس شعرهاى تازه اى از خود را به دوستان هديه مى كرد. فصلنامه بررسى كتاب چاپ آمريكا، در آخرين شماره خود يكى از اين دستنويس ها را با عنوان «يگانگى» انتشار داده است. با باز چاپ همان، پايانه اى دل انگيز بر بازتاب خود مى گذاريم كه پيشاپيش اشارتى به مرگ شاعر دارد:
-«بر قله ايستادم‎/ آغوش باز كردم‎/ تن را به باد صبح‎/ جان را به آفتاب سپردم‎/ روح يگانگى‎/ با مهر، با سپهر‎/ با سنگ، با نسيم‎/ با آب، با گياه‎/ در تار و پود من جريان يافت.‎/ موجى لطيف بافته از جوهر جهان‎/ تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت‎/ «من» را ز «تن» ربود‎/ «ما» ماند، راه يافته در جاودانگى!....»

*با بهره گيرى از «به نرمى باران»- جشن نامه فريدون مشيرى- به كوشش على دهباشى، انتشارات سخن، تهران ۱۳۷۸.

ايران
صفحه اول
داستان
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   صفحه اول   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •