چند ساعتى درون گشت ارشاد
هيچ وقت به خيابان «وزرا» نرويد
خيابان ولى عصر را به سمت چهارراه ولى عصر قدم مى زدم. هواى پاييزى و خنك آخر مهرماه، حالم را جا آورده بود و غرق در رؤيا به خيابان هائى كه خاطرات زيادى ازشان داشتم و چند ماهى مى شد كه نديده بودمشان، با عشق نگاه مى كردم.
شلوار گشاد كامبوجى ام پايم بود، با سربند گل گلى بر سر كه خودش به تنهايى مى توانست حجاب كاملى باشد؛ اما براى اطمينان شالى را هم به سر انداخته بودم.
منصف اگر باشم، سارافون كوتاهى پوشيده بودم. البته چند ساعتى را جلوى آينه ايستاده و خودم را جاى خواهران گشت ارشاد گذاشته بودم كه اگر كسى را با اين شلوار گشاد و بلند ببينم، حالا گيرم مانتويش كوتاه هم باشد، ازش محترمانه خواهم خواست كه با من وارد ون گشت ارشاد شود و مورد راهنمايى و ارشادم قرار بگيرد يا نه؟ پاسخم نه بود.
پس با اطمينان تمام، راهى شدم. قرار بود بهرام را نرسيده به چهارراه ولى عصر سر خيابان رشت ببينم. كلاس كانون زبانش ساعت شش تمام مى شد. او مدرس كانون زبان است.
يك ساعتى وقت داشتم؛ پس راه را پياده رفتم و برنامه ام اين بود كه سر راه چند تا كتاب فروشى، لباس فروشى، سى دى فروشى و اين ها را هم ببينم.
در همين خيالات بودم كه صداى مهربانى توجهم را جلب كرد. خانم زيبارويى، پوشيده در حجابى كامل جلو آمد؛ دستم را با مهربانى گرفت و گفت: «اين جورى خوش تيپ كردى، كجا دارى مى رى؟»
شوكه شده بودم. انتظار اين يكى را نداشتم. با اين حال آن حس حساب گرى كه در مواقع ترس سراغ آدم مى ايد، يك باره جلو آمد و قيافه غمگينم را رو به خانم زيبا كردم و گفتم: «داشتم قدم مى زدم.»
از قيافه غمگينم حس كرده بود كه حال خوشى ندارم. حالم را پرسيد. باز هم به سرعت خودم را جاى آن خانم زيبارو گذاشتم و ضمن اين كه از خوش تيپى خودم شاد شده بودم، فكر كردم اگر من جاى او بودم حتماً كسى را كه حالش خوب نيست، به حال خودش رها مى كردم. گفتم: «بله، راستش زياد خوب نيستم.»
همان طور كه با مهربانى تمام مرا به سمت ون سبز خوش رنگ گشت ارشاد هل مى داد گفت: «چرا؟ چته؟ مواد مصرف مى كنى؟»
شوك چند صد درجه اى بر من وارد شد و تمام قوه تفكر و تحليل مرا به مدت چند ثانيه از كار انداخت. اما به سرعت ذهنم را جمع و جور كردم و فكرم به سمت پاكت تنباكوى «درام» توى كيفم رفت. او هم گمانم ذهنش همان سمت ها رفته بود كه كيفم را با مهربانى از دستم كشيد و پيش از آن كه فرصت هرعكس العملى را به من بدهد محتوياتش را خالى كرد و پاكت «درام» نازنينم را كه به تازگى ابتياعش كرده بودم، در دست گرفت.
گفتم: «اين تنباكوئه. ضمن اين كه شما نمى تونيد كيف من رو بگرديد.» بر اساس يك اصل قديمى كه پدر بزرگوارم از كودكى در گوش ما فرو كرده بود، گمان مى بردم بايد حتماً از حقوق قانونى خودم دفاع كنم.
اگرچه هم زمان كه اين جمله از زبانم بيرون مى آمد با خودم فكر مى كردم احتمالا اين از آن زمان هائى است كه بايد نسبت به تعليمات كودكى ام بى تفاوت باشم. به هر حال جمله از زبانم بيرون آمده بود و مصداق همان كلاغى شده بودم كه لعنت فرستاده بود بر زبانى كه بى موقع باز شود.
خانم زيبا روى مهربان، پاكت را بو كرد و رو به همكارش گفت «تنباكوئه.» خدا را شكر كردم كه او فرق تنباكو را با مواد مى دانست.
باز هم زبان لعنتى ام را كار انداختم و گفتم: «لطفا اون رو به من پس بديد. تازه خريدمش!» خانم پاكت را پسم داد و گمان مى كنم از همان لحظه بود كه تصميمش را مبنى بر اعزام من به «وزرا» كه همانا محل جمع كردن آدم هاى بدحجاب است، گرفت.
اولين تجربه نشستنم در ون ارشاد بود و تصميم داشتم بيشترين لذت و استفاده را از آن ببرم. شوخى بامزه اى تصورش را مى كردم كه به يك ساعت نرسيده به پايان خواهد رسيد. پنج دقيقه اى گذشت و خانم ها مرا براى پيدا كردن شكار بعدى رها كرده بودند.
حوصله ام داشت سر مى رفت و نمى دانستم قاعدتاً بايد در اين مواقع چه عكس العملى نشان داد. شنيده بودم بعضى ها داد و بيداد راه مى اندازند، بعضى ها گريه و زارى مى كنند و بعضى ها در تلاشند كه با يكى از بستگان درجه يكشان تماس بگيرند.
تقريباً هيچ كدام از اين شرايط را نداشتم. پس انتخابم را كردم. مثل بچه آدم آن ته بنشينم و انتظار سرنوشتم را بكشم.
موبايل نداشتم، خانم مهربان اجازه نمى داد به هيچ طريقى با كسى تماسى بگيرم تا برايم مانتوى بلند بياروند. خانم مهربان از من خوشش نمى آمد. من در حال و هواى هيچ بحث و جدلى قرار نداشتم و تازه از اين بازى هم خوشم آمده بود.
تنهايى داشت آزارم مى داد. تقى به شيشه زدم و بعد پنجره را باز كردم و خانم مهربان را صدا زدم. مثل برق گرفته ها گفت «پنجره را ببند.» آمد در را باز كرد و پرسيد كه چه مى خواهم.
پرسيدم تا كى بايد اين تو باشم و بالاخره قرار است با من چه كار كنند؟ با قيافه اى كه به يك باره مرموز شده بود گفت: «فعلاً باشيد.» حالا كه فكر مى كنم حتى برقى را هم كه از دندان ها و چشم هايش جهيد، ديدم.
در را بست و رفت. در دو تا پنج دقيقه بعدى هم همين كار را تكرار كردم و در آخرين مرتبه با اين جمله خانم مهربان كه «اگه يه بار ديگه به پنجره بزنى، مى برمت وزرا»
دو چيز خيلى مهم را فهميدم. اول اين كه وزرا رفتن چيز وحشتناكى بايد باشد و دوم اين كه توانسته بودم حسابى حرص خانم مهربان را درآورم و تبديلش كنم به يك خانم نامهربان.
تنهايى ام فقط اندكى به طول انجاميد و دقايقى بعد دو دختر جوان را از ميانه راهشان برگرداندند. دخترك به نظرم مشكلى نداشت. حتى نه در حدى كه بياورندش توى ماشين؛ چه برسد به اين كه بخواهند ببرندش وزرا.
گفتم كه دريافته بودم وزرا اصلاً جاى خوبى نيست؟ دختر را سوار كردند و اولين هم سلولى ام را ديدم.
او مى گفت: پدرش دوست دارد كه او مانتوى كوتاه بپوشد و اصلاً در مهمانى ها اصرار دارد كه دخترش حتماً دامن كوتاه به پا داشته باشد. او معتقد بود كه وقتى پدرش اين اجازه را به او داده اين ها حق ندارند مانعش شوند.
فهميدم بر خلاف آن چه تا به حال فكر مى كردم، مهم اين نيست كه آدم ها در انتخاب پوششان آزاد باشند. مهم اين است كه يك گشت ارشادى حق ندارد در اين باره نظر بدهد اما يك پدر چرا.
از هم سلولى ام خواستم اجازه بدهد با موبايلش به كسى زنگ بزنم كه برايم مانتو بياورد. اما او گفت موبايل مال دوستش است و گوشى را از پنجره به دوستش داد و با اشاره به او فهماند كه درخواست مرا قبول نكند.
به هر حال دوست نويافته ام را خيلى زود از من جدا كردند، تعهدى از او گرفتند و بعد از اين كه مطمئن شدند كاملاً توجيه شده است، رهايش كردند. شماره آلا را به او دادم و گفتم كه لطف مى كند اگر در آزادى اش، براى آزادى من هم تلاش كند.
چند دقيقه بعد صداى خنده هاى جوان دخترى را شنيدم كه در پاسخ به اصرارهاى خانم نامهربان كه مى خواست او را وارد ون كند، به شكل بامزه اى مى گفت: «نه ديگه. تو رو خدا نه.» و در تمام اين مدت صداى خنده هاى شوخ و شنگش را مى شنيدم.
بالاخره خانم نامهربان او را با جمله «اگه نرى بالا مى برمت وزرا» وارد ماشين كرد. دخترك توى ماشين نشست و با همان خنده هاى شلوغش گفت: «تو رو واسه چى گرفتن؟» ماجرا داشت جالب مى شد. وارد روابط و ادبيات جديدى شده بودم كه برايم هيجان انگيز بود.
گفتم: «مى گن مانتوت كوتاهه.» خنده مستانه اى كرد و گفت: «منم مى گن مانتوم كوتاهه.»
مينا ۱۷ سالش بود و اين بازى به نظر جدى را اصلاً جدى نگرفته بود. از شيوه اش خوشم آمده بود. دستاورد ديگرم بود: جدى نگرفتن اين بازى.
مينا تعهد داد كه ديگر مانتوى كوتاه نپوشد و آرايش نكند. بعد هم اثر انگشت ۱۷ ساله اش را زير برگه تعهدش زد و در حالى كه چيزى از بار خنده هايش كم نشده بود، در جواب خانم نامهربان كه برايش آرزو كرد ان شاءلله اثر انگشت بعدى اش را زير برگه ورود به دانشگاهش بزند، باز هم خنده پرشورى تحويل داد و من ساعت ها به اين فكر كردم كه براى ورود به دانشگاه زير چه برگه اى را انگشت زديم؟ فكر كنم برگه حراست يا چيزى شبيه به اين بود.
مثل يك قاتل حبس ابدى آن ته نشسته بودم. زندانى هاى ديگر را مى آورند و ما دقايقى با هم دم خور بوديم. از جرممان با هم حرف مى زديم و همه متفق القول موافق بوديم كه آن ديگرى «بى گناه» اى بيش نيست.
تنها كه مى شدم، آدم هائى را كه از پياده رو مى گذشتند، ديد مى زدم و سعى مى كردم با خودم حدس بزنم شكار بعدى كه خواهد بود.
چند نفرى را هم آورند و بردند و من به همه آن هائى كه مى بردندشان تنها شماره اى كه حفظ بودم، يعنى شماره آلا را مى دادم، بى هيچ اميدى به اين كه كسى جوانمردانه با او تماس بگيرد.
به هر حال خودم را براى آن سرنوشت شومى كه به تحقيق نمى دانستم چيست اما در وزرا اتفاق مى افتاد، آماده كرده بودم.
سميراى ۲۰ ساله كه درست دم در كلاس كامپيوترش گرفته و وارد ماشينش كردند، به اعتقاد من به عنوان يك گشت ارشادى هيچ ايرادى نداشت. البته قبلاً در مورد خودم ثابت كرده بودم كه حتى به عنوان يك گشت ارشادى مهربان هم معيارهايم زيادى گل و گشاد است.
سميرا شيوه التماس را در پيش گرفته بود. موبايلش شارژ نداشت و مى گفت وزرا يكى از وحشتناك ترين جاهاى دنياست. او به گفته خودش شش بارى پايش به وزرا باز شده بود.
گفت: «بزار براى دوست پسرم» ميس «بندازم خودش بهم زنگ بزنه بگم به مامانم اينا بگه مانتو بيارن. مى گم دو تا مانتو بياره. خونه مون دو تا كوچه بالاتره.»
سميرا دختر دوست داشتنى جالبى بود. در گير و دار التماس هايش به خانم نامهربان و دعواهايش با مهرداد كه زود باش زنگ بزن و اضطرابش براى نرفتن به وزرا، به دختر ديگرى كه آن بيرون داشت با خانم نامهربان و همكارش دعوا مى كرد، تشر مى زد كه اگر دعوا كنى، كارت سخت تر مى شود.
دختر بلندقدى بود. همانى كه آن بيرون ايستاده بود و در مقابل تلاش هاى خانم نامهربان و همكارش- كه بعداً فهميديم از لحاظ سلسله مراتب نظامى درجه بالاترى از خانم نامهربان دارد- براى وارد كردنش به ون، با فرياد مى گفت در كره زمين كسى وجود ندارد كه بتواند او را به زور وارد اين ماشين كند.
نگاهم به مانتويش رفت. خداوكيلى بلند بود. آرايش بسيار زيبايى كرده بود و چشم هايش جذاب و دوست داشتنى شده بودند.
خانم نامهربان مثل مادرهايى كه از آبروى خانوادگى مى ترسند، به دختر اصرار مى كرد كه وارد ماشين شود؛ آرايشش را پاك كند؛ روسرى اش را جلو بكشد و بعد برود.
اما دختر هم چنان از ورود به ون طفره مى رفت و مى گفت همه اين كارها را همين بيرون ون انجام مى دهد. بعد با حالتى نمايشى، دست هايش را روى لب هايش گذاشت و گفت: «بيا خوب شد؟»
همكار خانم نامهربان گفت: «خودتم مى دونى كه اين جورى رژت پاك نمى شه» و دختر جواب داد «آره معلومه كه پاك نمى شه، فقط يه ذره كم رنگ مى شه.»
در حالى كه او داشت هم چنان از حقوق مادى و معنوى اش دفاع مى كرد، من به يك شورش دسته جمعى عليه اين خانم فكر مى كردم. اين كه همه آدم هاى آن دور و بر بيايند و ما هم از ماشين بزنيم بيرون و خلاصه از رفتن به وزرا، اين مكان مخوف و ناشناخته نجات پيدا كنيم.
صداى دختر مرا از رؤياهايم بيرون كشيد. «هيچ كجاى اسلام نگفته آرايش چشم ايراد داره. من آرايش چشمم رو پاك نمى كنم.» اين جا بود كه بين گيس كشى هاى زنانه، حضور يك مرد مى توانست چاره ساز باشد.
مرد آمد؛ با بى سيمش آمد و با نگاه غضبناكش به من. خدايا من چه گناهى كرده بودم؟ مرد از دختر خواست كه روسرى اش را مرتب كند و برود. دختر شجاع دستى به روسرى اش كشيد و گفت: «حالا برم؟» و مرد گفت: «بله بفرماييد.» دختر با لبخند فاتحانه اش از كنار خانم نامهربان و همكارش گذشت.
در ون را بستند و آن بيرون با هم به مجادله اى سخت مشغول شدند. مرد معتقد بود آن ها به هدفشان رسيده اند؛ چرا كه دختر كارى را كه آن ها خواسته بودند، انجام داده بود و خانم نامهربان معتقد بود مرد، آن ها را بى اعتبار كرده است.
سميرا مى گفت: «واى! ببين، هر چى آپارتى بازى درآرى، انگار بهتر جواب مى ده.» خانم نامهربان وارد ون شد. مى دانستم با من كارى ندارد؛ سرنوشت من در هر حال، وزرا بود.
به سميرا گفت كه كارت كلاسش را بدهد. سميرا كارتى نداشت. اما كلاسش همين بغل بود. مثل معشوقى كه آ ن طرف رودخانه پرخروشى ايستاده باشد و تو نتوانى بهش دست پيدا كنى. اين چيزى بود كه در چشم هاى سميرا مى ديدم، وقتى با حسرت كلاسش را نشان مى داد.
بعد هم اضافه كرد كه او هر روز از همين مسير به كلاس مى رود و خانم نامهربان گفت: «تو بايد هر روز ما را ديده باشى كه اين جا مى ايستيم. پس چرا باز هم اين طورى بيرون آمدى؟»
هنگ كردم. مغزم براى لحظه اى از كار ايستاد. چه اعتراف تكان دهنده اى بود. چون ما اين جا ايستاده ايم، بايد بدانى چه مى پوشى و چه طور آرايش مى كنى. فهم اين يكى از تصور رفتن به وزرا هم برايم غير قابل درك تر بود.
در همين گير و دار، پدر سميرا از راه رسيد. با كيسه اى محتوى دو مانتوى بلند، هم زمان دختر ديگرى را وارد ماشين كردند و از شيشه ون، آلا و بهرام را ديدم كه آن بيرون ايستاده اند.
من و اين همه خوشبختى، چيز محالى بود. مانتوى مادر سميرا را داشتم تن مى كردم كه خانم نامهربان با خشونت تمام به سميرا گفت به چه حقى براى من مانتو آورده و نمى گذارد خود او هم بيرون برود.
مانتو را از تن درآوردم و گفتم بى خيال بابا، البته در دلم. دختر تازه وارد، اين عقب كنار من نشست تا بهترين خاطره زندانم را برايم رقم بزند.
شيرين، كه دوستانش او را ريما صدا مى زدند، ۲۲ ساله بود. با دوستش آمده بود كه گوشى مويابل بخرند. دم آمدن، دوست پسرش چند بارى به او گفته بود: «شى شى، مراقب خودت باش.» و تنها كسى كه شى شى مى توانست به او براى نجاتش زنگ بزند برادر ۲۵ ساله اش بود كه با موتور در ولنجك بود.
شيرين با زبان بى زبانى به دوستش فهماند كه به مادرش زنگ نزند و بعد شماره برادر را به او داد. او يك بار ديگر اين را تجربه كرده بود. وزرا رفته بود و در مقابل تهديد آن ها به اين كه او را در بازداشتگاه نگه مى دارند، تهديد كرده بود كه خودش را آن تو حلق آويز مى كند. بار اول هم برادرش نجاتش داده بود.
آلا و بهرام آن بيرون با خانم ها حرف مى زدند و من داشتم فكر مى كردم بهرام در مقابل پرسش آن ها كه با من چه نسبتى دارد چه پاسخ خواهد داد.
مى دانستم او قاعده «دو دو تا چهار تا» را خوب مى داند؛ پس قطعا پاسخش «دوست هستيم» نمى توانست باشد. به هر دويشان اطمينان داشتم. اما به اين كه وزرا نخواهم رفت، نه. خانم انگار قسم خورده بود كه مرا براى اصلاح به وزرا بفرستد.
با شيرين اوقات خوشى را آن تو داشتيم. او هفت كيسه نمك نذر امامزاده اى كرده بود كه هر دويمان را به وزرا نفرستند.
هر از گاهى گوشى اش را بر مى داشت زنگى به دوستش كه آن بيرون بود مى زد و سرزنشش مى كرد كه به خاطر او بوده كه آن ها به ميدان ولى عصر آمده اند. بعد هم زنگى به برادرش مى زد كه حالا كجاست و كى مى رسد. گاهى هم از پشت شيشه نگاهى به خانم مهربان و همكارش مى انداخت و چند تا فحش آبدار نثارشان مى كرد و در مقابل ريسه رفتن هاى من هم مى گفت: «به جاى اين كه اين قدر بخندى، ذكر بگو.»
شيرين در ادبيات گشت ارشادى اصطلاحاً مشكلى نداشت. خانم نامهربان معتقد بود او گولش زده و از توضيحاتى كه داد، خيلى متوجه نشدم كه چه طور گول خورده است.
آلا مانتو مشكى بلندم را كه مخصوص روزهاى دانشگاه بود، در دست داشت و نمى دانم چرا اجازه نمى دادند مانتويم را بپوشم و بروم.
بهرام هم كمى دورتر با تلفن حرف مى زد و مطمئنا داشت براى نجات من رايزنى مى كرد. او با همه ظاهر عجيب و غريبش براى شاگردهايش يك خداست؛ هميشه هم بين شاگردهايش آدم هاى مهمى هستند كه به رغم اختلافات شديد اعتقادى با او، دوستش دارند و در مواقع خطر نجات دهنده تمام دوستان بهرام مى شوند.
اين ها تمام چيزهايى بود كه داشت آن اطراف و در ذهن من اتفاق مى افتاد. ما اين تو در حال تحليل اوضاع بوديم و شيرين در حالى كه به آدم هاى بيرون نگاه مى كرد با لحن بچگانه اى مى گفت: «هى آدمايى كه بيرونين، خوش به حالتون كه آزادين.»
اوضاع بيرون آشفته بود و خانم نامهربان و همكارش حسابى از دست آلا، بهرام و دوست شيرين كلافه شده بودند. خانم نامهربان به يك باره در را باز كرد و قيافه شيرين از آن حالت خشمى كه در نتيجه دادن فحش هاى آب نكشيده به خانم ها در صورتش ايجاد شده بود، در فاصله يك ثانيه، به يكى از مظلوم ترين قيافه هاى دنيا تبديل شد.
خانم با عصبانيت پرسيد «شما به شيشه زديد؟» شيرين با صدايى غمگين گفت «نه.» لحن صداى خانم هم عوض شد و گفت: «ببخشيد آخه فكر كردم شايد كارى داشتيد» و رفت.
شيرين معتقد بود خانم دچار «توهم فانتزى» شده است. توهم فانتزى اصطلاحى بود كه مثل رفتن به وزرا، برايم چيز جديدى بود و به همان اندازه بامزه و خنده دار.
سه ساعتى از حضورم در ماشين گشت ارشاد مى گذشت و شيرين معتقد بود كه «خداوكيلى وضع مانتوى من خيلى افتضاح است.» اما معتقد بود كه كيسه هاى نمك كار خودشان را خواهند كرد.
برادر شيرين هم از راه رسيد؛ اما خانم ها كوتاه بيا نبودند. آقاى افسر به بهرام گفته بود كه من مورد «حاد» ى هستم و روى بدنم خالكوبى دارم! و اين كه نمى تواند مرا به دست يك مرد غريبه بسپارد؛ چرا كه ممكن است گولم بزند.
اوضاع قمر در عقربى بود و بازى آن قدر غيرمنطقى و بى قاعده شده بود كه جدى نگرفتنش مى توانست خطرناك باشد. مخصوصا حالا كه حسابى از وزرا مى ترسيدم.
وزرا مثل يك غول، با شاخ و دم اضافه، در يك خواب بى بيدارى، بر من ظاهر شده بود و هر لحظه خودش را به من نزديك تر مى كرد. بايد هر جور شده براى نرفتن به وزرا تلاش مى كردم.
حالا كه دارم تعداد كلماتى كه نوشته ام را نگاه مى كنم به سه هزار تا رسيده است و گمان مى كنم براى سه ساعت در ون ارشاد بودن سه هزار كلمه كافى باشد.
اگرچه از شيرين نوشتن، دست كم دو هزار كلمه ديگر هم مى طلبد. اما به همين اكتفا مى كنم كه ما بالاخره مورد عنايت خانم نامهربان قرار گرفتيم. او وارد ماشين شد. از ما تعهد گرفت و به ما توصيه كرد كه هرگز به وزرا نرويم. گفت: «حالا من دارم بهتون مى گم. اما به خودتون بستگى داره. هيچ وقت وزرا نريد.»
اما من واقعاً قصد رفتن به وزرا را نداشتم. قرار دوستانه اى با بهرام داشتم به صرف يك قهوه در چهارراه ولى عصر. آن هم بعد از چهار ماه نديدن همديگر.
اين خواسته بزرگى نبود؛ اگرچه حالا داستان هاى جذاب ترى براى تعريف كردن داريم؛ اما اضطراب از خانه خارج شدن تا چند روزى رهايم نخواهد كرد.
خانم نامهربان، همكارش، افسرى كه خالكوبى روى بدنم را ديده بود و راننده ون كه يك سرباز وظيفه بود، معتقد بودند من با مانتوى بلند بسيار زيباترم. من كه فكر نمى كنم اين طورى باشد.
معتقدم زيبايى ام چندان ارتباطى به مانتو نداشت؛ بيشتر به خاطر سربند گل گلى بود كه دختران نوجوان لائوسى دوخته و به چهار هزار كيپ، كه هزار تومان خودمان مى شود، به من فروخته بودند.